Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۸ - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد می‌نگری از چنبرهٔ وجود خود می‌نگری پایهٔ کژ کژ افکند سایه ای خروسان از وی آموزید بانگ بانگ بهر حق کند نه بهر دانگ صبح کاذب آید و نفریبدش صبح کاذب عالم و نیک و بدش اهل دنیا عقل ناقص داشتند تا که صبح صادقش پنداشتند صبح کاذب کاروانها را زدست که به بوی روز بیرون آمدست صبح کاذب خلق را رهبر مباد کو دهد بس کاروانها را به باد ای شده تو صبح کاذب را رهین صبح صادق را تو کاذب هم مبین گر نداری از نفاق و بد امان از چه داری بر برادر ظن همان بدگمان باشد همیشه زشت کار نامه خود خواند اندر حق یار آن خسان که در کژیها مانده اند انبیا را ساحر و کژ خوانده اند وآن امیران خسیس قلب ساز این گمان بردند بر حجره ایاز کو دفینه دارد و گنج اندر آن ز آینه خود منگر اندر دیگران شاه می دانست خود پاکی او بهر ایشان کرد او آن جست و جو کای امیر آن حجره را بگشای در نیم شب که باشد او زان بی خبر تا پدید آید سگالشهای او بعد از آن بر ماست مالشهای او مر شما را دادم آن زر و گهر من از آن زرها نخواهم جز خبر این همی گفت و دل او می طپید از برای آن ایاز بی ندید که منم کین بر زبانم می رود این جفاگر بشنود او چون شود باز می گوید به حق دین او که ازین افزون بود تمکین او کی به قذف زشت من طیره شود وز غرض وز سر من غافل بود مبتلی چون دید تاویلات رنج برد بیند کی شود او مات رنج صاحب تاویل ایاز صابرست کو به بحر عاقبتها ناظرست هم چو یوسف خواب این زندانیان هست تعبیرش به پیش او عیان خواب خود را چون نداند مرد خیر کو بود واقف ز سر خواب غیر گر زنم صد تیغ او را ز امتحان کم نگردد وصلت آن مهربان داند او که آن تیغ بر خود می زنم من ویم اندر حقیقت او منم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۸ - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد می‌نگری از چنبرهٔ وجود خود می‌نگری پایهٔ کژ کژ افکند سایه ای خروسان از وی آموزید بانگ بانگ بهر حق کند نه بهر دانگ صبح کاذب آید و نفریبدش صبح کاذب عالم و نیک و بدش اهل دنیا عقل ناقص داشتند تا که صبح صادقش پنداشتند صبح کاذب کاروانها را زدست که به بوی روز بیرون آمدست صبح کاذب خلق را رهبر مباد کو دهد بس کاروانها را به باد ای شده تو صبح کاذب را رهین صبح صادق را تو کاذب هم مبین گر نداری از نفاق و بد امان از چه داری بر برادر ظن همان بدگمان باشد همیشه زشت کار نامه خود خواند اندر حق یار آن خسان که در کژیها مانده اند انبیا را ساحر و کژ خوانده اند وآن امیران خسیس قلب ساز این گمان بردند بر حجره ایاز کو دفینه دارد و گنج اندر آن ز آینه خود منگر اندر دیگران شاه می دانست خود پاکی او بهر ایشان کرد او آن جست و جو کای امیر آن حجره را بگشای در نیم شب که باشد او زان بی خبر تا پدید آید سگالشهای او بعد از آن بر ماست مالشهای او مر شما را دادم آن زر و گهر من از آن زرها نخواهم جز خبر این همی گفت و دل او می طپید از برای آن ایاز بی ندید که منم کین بر زبانم می رود این جفاگر بشنود او چون شود باز می گوید به حق دین او که ازین افزون بود تمکین او کی به قذف زشت من طیره شود وز غرض وز سر من غافل بود مبتلی چون دید تاویلات رنج برد بیند کی شود او مات رنج صاحب تاویل ایاز صابرست کو به بحر عاقبتها ناظرست هم چو یوسف خواب این زندانیان هست تعبیرش به پیش او عیان خواب خود را چون نداند مرد خیر کو بود واقف ز سر خواب غیر گر زنم صد تیغ او را ز امتحان کم نگردد وصلت آن مهربان داند او که آن تیغ بر خود می زنم من ویم اندر حقیقت او منم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره جسم مجنون را ز رنج و دوریی اندر آمد ناگهان رنجوریی خون بجوش آمد ز شعله اشتیاق تا پدید آمد بر آن مجنون خناق پس طبیب آمد بدارو کردنش گفت چاره نیست هیچ از رگ زنش رگ زدن باید برای دفع خون رگ زنی آمد بدانجا ذو فنون بازوش بست و گرفت آن نیش او بانک بر زد در زمان آن عشق خو مزد خود بستان و ترک فصد کن گر بمیرم گو برو جسم کهن گفت آخر از چه می ترسی ازین چون نمی ترسی تو از شیر عرین شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده گرد بر گرد تو شب گرد آمده می نه آیدشان ز تو بوی بشر ز انبهی عشق و وجد اندر جگر گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست کم ز سگ باشد که از عشق او عمیست گر رگ عشقی نبودی کلب را کی بجستی کلب کهفی قلب را هم ز جنس او به صورت چون سگان گر نشد مشهور هست اندر جهان بو نبردی تو دل اندر جنس خویش کی بری تو بوی دل از گرگ و میش گر نبودی عشق هستی کی بدی کی زدی نان بر تو و کی تو شدی نان تو شد از چه ز عشق و اشتها ورنه نان را کی بدی تا جان رهی عشق نان مرده را می جان کند جان که فانی بود جاویدان کند گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش صبر من از کوه سنگین هست بیش منبلم بی زخم ناساید تنم عاشقم بر زخمها بر می تنم لیک از لیلی وجود من پرست این صدف پر از صفات آن درست ترسم ای فصاد گر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی داند آن عقلی که او دل روشنیست در میان لیلی و من فرق نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا گفت معشوقی به عاشق ز امتحان در صبوحی کای فلان ابن الفلان مر مرا تو دوست تر داری عجب یا که خود را راست گو یا ذا الکرب گفت من در تو چنان فانی شدم که پرم از تو ز ساران تا قدم بر من از هستی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوش کام نیست زان سبب فانی شدم من این چنین هم چو سرکه در تو بحر انگبین هم چو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب وصف آن سنگی نماند اندرو پر شود از وصف خور او پشت و رو بعد از آن گر دوست دارد خویش را دوستی خور بود آن ای فتا ور که خور را دوست دارد او بجان دوستی خویش باشد بی گمان خواه خود را دوست دارد لعل ناب خواه تا او دوست دارد آفتاب اندرین دو دوستی خود فرق نیست هر دو جانب جز ضیای شرق نیست تا نشد او لعل خود را دشمنست زانک یک من نیست آنجا دو منست زانک ظلمانیست سنگ و روزکور هست ظلمانی حقیقت ضد نور خویشتن را دوست دارد کافرست زانک او مناع شمس اکبرست پس نشاید که بگوید سنگ انا او همه تاریکیست و در فنا گفت فرعونی انا الحق گشت پست گفت منصوری اناالحق و برست آن انا را لعنة الله در عقب وین انا را رحمةالله ای محب زانک او سنگ سیه بد این عقیق آن عدوی نور بود و این عشیق این انا هو بود در سر ای فضول ز اتحاد نور نه از رای حلول جهد کن تا سنگیت کمتر شود تا به لعلی سنگ تو انور شود صبر کن اندر جهاد و در عنا دم به دم می بین بقا اندر فنا وصف سنگی هر زمان کم می شود وصف لعلی در تو محکم می شود وصف هستی می رود از پیکرت وصف مستی می فزاید در سرت سمع شو یکبارگی تو گوش وار تا ز حلقه لعل یابی گوشوار هم چو چه کن خاک می کن گر کسی زین تن خاکی که در آبی رسی گر رسد جذبه خدا آب معین چاه ناکنده بجوشد از زمین کار می کن تو بگوش آن مباش اندک اندک خاک چه را می تراش هر که رنجی دید گنجی شد پدید هر که جدی کرد در جدی رسید گفت پیغمبر رکوعست و سجود بر در حق کوفتن حلقه وجود حلقه آن در هر آنکو می زند بهر او دولت سری بیرون کند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره جسم مجنون را ز رنج و دوریی اندر آمد ناگهان رنجوریی خون بجوش آمد ز شعله اشتیاق تا پدید آمد بر آن مجنون خناق پس طبیب آمد بدارو کردنش گفت چاره نیست هیچ از رگ زنش رگ زدن باید برای دفع خون رگ زنی آمد بدانجا ذو فنون بازوش بست و گرفت آن نیش او بانک بر زد در زمان آن عشق خو مزد خود بستان و ترک فصد کن گر بمیرم گو برو جسم کهن گفت آخر از چه می ترسی ازین چون نمی ترسی تو از شیر عرین شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده گرد بر گرد تو شب گرد آمده می نه آیدشان ز تو بوی بشر ز انبهی عشق و وجد اندر جگر گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست کم ز سگ باشد که از عشق او عمیست گر رگ عشقی نبودی کلب را کی بجستی کلب کهفی قلب را هم ز جنس او به صورت چون سگان گر نشد مشهور هست اندر جهان بو نبردی تو دل اندر جنس خویش کی بری تو بوی دل از گرگ و میش گر نبودی عشق هستی کی بدی کی زدی نان بر تو و کی تو شدی نان تو شد از چه ز عشق و اشتها ورنه نان را کی بدی تا جان رهی عشق نان مرده را می جان کند جان که فانی بود جاویدان کند گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش صبر من از کوه سنگین هست بیش منبلم بی زخم ناساید تنم عاشقم بر زخمها بر می تنم لیک از لیلی وجود من پرست این صدف پر از صفات آن درست ترسم ای فصاد گر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی داند آن عقلی که او دل روشنیست در میان لیلی و من فرق نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا گفت معشوقی به عاشق ز امتحان در صبوحی کای فلان ابن الفلان مر مرا تو دوست تر داری عجب یا که خود را راست گو یا ذا الکرب گفت من در تو چنان فانی شدم که پرم از تو ز ساران تا قدم بر من از هستی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوش کام نیست زان سبب فانی شدم من این چنین هم چو سرکه در تو بحر انگبین هم چو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب وصف آن سنگی نماند اندرو پر شود از وصف خور او پشت و رو بعد از آن گر دوست دارد خویش را دوستی خور بود آن ای فتا ور که خور را دوست دارد او بجان دوستی خویش باشد بی گمان خواه خود را دوست دارد لعل ناب خواه تا او دوست دارد آفتاب اندرین دو دوستی خود فرق نیست هر دو جانب جز ضیای شرق نیست تا نشد او لعل خود را دشمنست زانک یک من نیست آنجا دو منست زانک ظلمانیست سنگ و روزکور هست ظلمانی حقیقت ضد نور خویشتن را دوست دارد کافرست زانک او مناع شمس اکبرست پس نشاید که بگوید سنگ انا او همه تاریکیست و در فنا گفت فرعونی انا الحق گشت پست گفت منصوری اناالحق و برست آن انا را لعنة الله در عقب وین انا را رحمةالله ای محب زانک او سنگ سیه بد این عقیق آن عدوی نور بود و این عشیق این انا هو بود در سر ای فضول ز اتحاد نور نه از رای حلول جهد کن تا سنگیت کمتر شود تا به لعلی سنگ تو انور شود صبر کن اندر جهاد و در عنا دم به دم می بین بقا اندر فنا وصف سنگی هر زمان کم می شود وصف لعلی در تو محکم می شود وصف هستی می رود از پیکرت وصف مستی می فزاید در سرت سمع شو یکبارگی تو گوش وار تا ز حلقه لعل یابی گوشوار هم چو چه کن خاک می کن گر کسی زین تن خاکی که در آبی رسی گر رسد جذبه خدا آب معین چاه ناکنده بجوشد از زمین کار می کن تو بگوش آن مباش اندک اندک خاک چه را می تراش هر که رنجی دید گنجی شد پدید هر که جدی کرد در جدی رسید گفت پیغمبر رکوعست و سجود بر در حق کوفتن حلقه وجود حلقه آن در هر آنکو می زند بهر او دولت سری بیرون کند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه‌ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیال‌اندیشان در کار انبیا و اولیا کی می‌گفتند کی ساحرند و خویشتن ساخته‌اند و تصدر می‌جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد آن امینان بر در حجره شدند طالب گنج و زر و خمره بدند قفل را برمی گشادند از هوس با دو صد فرهنگ و دانش چند کس زانک قفل صعب و پر پیچیده بود از میان قفلها بگزیده بود نه ز بخل سیم و مال و زر خام از برای کتم آن سر از عوام که گروهی بر خیال بد تنند قوم دیگر نام سالوسم کنند پیش با همت بود اسرار جان از خسان محفوظ تر از لعل کان زر به از جانست پیش ابلهان زر نثار جان بود نزد شهان حرص تازد بیهده سوی سراب عقل گوید نیک بین که آن نیست آب حرص غالب بود و زر چون جان شده نعره عقل آن زمان پنهان شده گشته صدتو حرص و غوغاهای او گشته پنهان حکمت و ایمای او تا که در چاه غرور اندر فتد آنگه از حکمت ملامت بشنود چون ز بند دام باد او شکست نفس لوامه برو یابید دست تا به دیوار بلا ناید سرش نشنود پند دل آن گوش کرش کودکان را حرص گوزینه و شکر از نصیحتها کند دو گوش کر چونک درد دنبلش آغاز شد در نصیحت هر دو گوشش باز شد حجره را با حرص و صدگونه هوس باز کردند آن زمان آن چند کس اندر افتادند از در ز ازدحام هم چو اندر دوغ گندیده هوام عاشقانه در فتد با کر و فر خورد امکان نی و بسته هر دو پر بنگریدند از یسار و از یمین چارقی بدریده بود و پوستین باز گفتند این مکان بی نوش نیست چارق اینجا جز پی روپوش نیست هین بیاور سیخهای تیز را امتحان کن حفره و کاریز را هر طرف کندند و جستند آن فریق حفره ها کردند و گوهای عمیق حفره هاشان بانگ می داد آن زمان کنده های خالییم ای کندگان زان سگالش شرم هم می داشتند کنده ها را باز می انباشتند بی عدد لا حول در هر سینه ای مانده مرغ حرصشان بی چینه ای زان ضلالتهای یاوه تازشان حفره دیوار و در غمازشان ممکن اندای آن دیوار نی با ایاز امکان هیچ انکار نی گر خداع بی گناهی می دهند حایط و عرصه گواهی می دهند باز می گشتند سوی شهریار پر ز گرد و روی زرد و شرمسار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه‌ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیال‌اندیشان در کار انبیا و اولیا کی می‌گفتند کی ساحرند و خویشتن ساخته‌اند و تصدر می‌جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد آن امینان بر در حجره شدند طالب گنج و زر و خمره بدند قفل را برمی گشادند از هوس با دو صد فرهنگ و دانش چند کس زانک قفل صعب و پر پیچیده بود از میان قفلها بگزیده بود نه ز بخل سیم و مال و زر خام از برای کتم آن سر از عوام که گروهی بر خیال بد تنند قوم دیگر نام سالوسم کنند پیش با همت بود اسرار جان از خسان محفوظ تر از لعل کان زر به از جانست پیش ابلهان زر نثار جان بود نزد شهان حرص تازد بیهده سوی سراب عقل گوید نیک بین که آن نیست آب حرص غالب بود و زر چون جان شده نعره عقل آن زمان پنهان شده گشته صدتو حرص و غوغاهای او گشته پنهان حکمت و ایمای او تا که در چاه غرور اندر فتد آنگه از حکمت ملامت بشنود چون ز بند دام باد او شکست نفس لوامه برو یابید دست تا به دیوار بلا ناید سرش نشنود پند دل آن گوش کرش کودکان را حرص گوزینه و شکر از نصیحتها کند دو گوش کر چونک درد دنبلش آغاز شد در نصیحت هر دو گوشش باز شد حجره را با حرص و صدگونه هوس باز کردند آن زمان آن چند کس اندر افتادند از در ز ازدحام هم چو اندر دوغ گندیده هوام عاشقانه در فتد با کر و فر خورد امکان نی و بسته هر دو پر بنگریدند از یسار و از یمین چارقی بدریده بود و پوستین باز گفتند این مکان بی نوش نیست چارق اینجا جز پی روپوش نیست هین بیاور سیخهای تیز را امتحان کن حفره و کاریز را هر طرف کندند و جستند آن فریق حفره ها کردند و گوهای عمیق حفره هاشان بانگ می داد آن زمان کنده های خالییم ای کندگان زان سگالش شرم هم می داشتند کنده ها را باز می انباشتند بی عدد لا حول در هر سینه ای مانده مرغ حرصشان بی چینه ای زان ضلالتهای یاوه تازشان حفره دیوار و در غمازشان ممکن اندای آن دیوار نی با ایاز امکان هیچ انکار نی گر خداع بی گناهی می دهند حایط و عرصه گواهی می دهند باز می گشتند سوی شهریار پر ز گرد و روی زرد و شرمسار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة شاه قاصد گفت هین احوال چیست که بغلتان از زر و همیان تهیست ور نهان کردید دینار و تسو فر شادی در رخ و رخسار کو گرچه پنهان بیخ هر بیخ آورست برگ سیماهم وجوهم اخضرست آنچ خورد آن بیخ از زهر و ز قند نک منادی می کند شاخ بلند بیخ اگر بی برگ و از مایه تهیست برگهای سبز اندر شاخ چیست بر زبان بیخ گل مهری نهد شاخ دست و پا گواهی می دهد آن امینان جمله در عذر آمدند هم چو سایه پیش مه ساجد شدند عذر آن گرمی و لاف و ما و من پیش شه رفتند با تیغ و کفن از خجالت جمله انگشتان گزان هر یکی می گفت کای شاه جهان گر بریزی خون حلالستت حلال ور ببخشی هست انعام و نوال کرده ایم آنها که از ما می سزید تا چه فرمایی تو ای شاه مجید گر ببخشی جرم ما ای دل فروز شب شبیها کرده باشد روز روز گر ببخشی یافت نومیدی گشاد ورنه صد چون ما فدای شاه باد گفت شه نه این نواز و این گداز من نخواهم کرد هست آن ایاز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است این جنایت بر تن و عرض ویست زخم بر رگهای آن نیکوپیست گرچه نفس واحدیم از روی جان ظاهرا دورم ازین سود و زیان تهمتی بر بنده شه را عار نیست جز مزید حلم و استظهار نیست متهم را شاه چون قارون کند بی گنه را تو نظر کن چون کند شاه را غافل مدان از کار کس مانع اظهار آن حلمست و بس من هنا یشفع به پیش علم او لا ابالی وار الا حلم او آن گنه اول ز حلمش می جهد ورنه هیبت آن مجالش کی دهد خونبهای جرم نفس قاتله هست بر حلمش دیت بر عاقله مست و بی خود نفس ما زان حلم بود دیو در مستی کلاه از وی ربود گرنه ساقی حلم بودی باده ریز دیو با آدم کجا کردی ستیز گاه علم آدم ملایک را کی بود اوستاد علم و نقاد نقود چونک در جنت شراب حلم خورد شد ز یک بازی شیطان روی زرد آن بلادرهای تعلیم ودود زیرک و دانا و چستش کرده بود باز آن افیون حلم سخت او دزد را آورد سوی رخت او عقل آید سوی حلمش مستجیر ساقیم تو بوده ای دستم بگیر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة شاه قاصد گفت هین احوال چیست که بغلتان از زر و همیان تهیست ور نهان کردید دینار و تسو فر شادی در رخ و رخسار کو گرچه پنهان بیخ هر بیخ آورست برگ سیماهم وجوهم اخضرست آنچ خورد آن بیخ از زهر و ز قند نک منادی می کند شاخ بلند بیخ اگر بی برگ و از مایه تهیست برگهای سبز اندر شاخ چیست بر زبان بیخ گل مهری نهد شاخ دست و پا گواهی می دهد آن امینان جمله در عذر آمدند هم چو سایه پیش مه ساجد شدند عذر آن گرمی و لاف و ما و من پیش شه رفتند با تیغ و کفن از خجالت جمله انگشتان گزان هر یکی می گفت کای شاه جهان گر بریزی خون حلالستت حلال ور ببخشی هست انعام و نوال کرده ایم آنها که از ما می سزید تا چه فرمایی تو ای شاه مجید گر ببخشی جرم ما ای دل فروز شب شبیها کرده باشد روز روز گر ببخشی یافت نومیدی گشاد ورنه صد چون ما فدای شاه باد گفت شه نه این نواز و این گداز من نخواهم کرد هست آن ایاز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است این جنایت بر تن و عرض ویست زخم بر رگهای آن نیکوپیست گرچه نفس واحدیم از روی جان ظاهرا دورم ازین سود و زیان تهمتی بر بنده شه را عار نیست جز مزید حلم و استظهار نیست متهم را شاه چون قارون کند بی گنه را تو نظر کن چون کند شاه را غافل مدان از کار کس مانع اظهار آن حلمست و بس من هنا یشفع به پیش علم او لا ابالی وار الا حلم او آن گنه اول ز حلمش می جهد ورنه هیبت آن مجالش کی دهد خونبهای جرم نفس قاتله هست بر حلمش دیت بر عاقله مست و بی خود نفس ما زان حلم بود دیو در مستی کلاه از وی ربود گرنه ساقی حلم بودی باده ریز دیو با آدم کجا کردی ستیز گاه علم آدم ملایک را کی بود اوستاد علم و نقاد نقود چونک در جنت شراب حلم خورد شد ز یک بازی شیطان روی زرد آن بلادرهای تعلیم ودود زیرک و دانا و چستش کرده بود باز آن افیون حلم سخت او دزد را آورد سوی رخت او عقل آید سوی حلمش مستجیر ساقیم تو بوده ای دستم بگیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرد کن میان مجرمان حکم ای ایاز ای ایاز پاک با صد احتراز گر دو صد بارت بجوشم در عمل در کف جوشت نیابم یک دغل ز امتحان شرمنده خلقی بی شمار امتحانها از تو جمله شرمسار بحر بی قعرست تنها علم نیست کوه و صد کوهست این خود حلم نیست گفت من دانم عطای تست این ورنه من آن چارقم و آن پوستین بهر آن پیغامبر این را شرح ساخت هر که خود بشناخت یزدان را شناخت چارقت نطفه ست و خونت پوستین باقی ای خواجه عطای اوست این بهر آن دادست تا جویی دگر تو مگو که نیستش جز این قدر زان نماید چند سیب آن باغبان تا بدانی نخل و دخل بوستان کف گندم زان دهد خریار را تا بداند گندم انبار را نکته ای زان شرح گوید اوستاد تا شناسی علم او را مستزاد ور بگویی خود همینش بود و بس دورت اندازد چنانک از ریش خس ای ایاز اکنون بیا و داد ده داد نادر در جهان بنیاد نه مجرمانت مستحق کشتن اند وز طمع بر عفو و حلمت می تنند تا که رحمت غالب آید یا غضب آب کوثر غالب آید یا لهب از پی مردم ربایی هر دو هست شاخ حلم و خشم از عهد الست بهر این لفظ الست مستبین نفی و اثباتست در لفظی قرین زانک استفهام اثباتیست این لیک در وی لفظ لیس شد قرین ترک کن تا ماند این تقریر خام کاسه خاصان منه بر خوان عام قهر و لطفی چون صبا و چون وبا آن یکی آهن ربا وین که ربا می کشد حق راستان را تا رشد قسم باطل باطلان را می کشد معده حلوایی بود حلوا کشد معده صفرایی بود سرکا کشد فرش سوزان سردی از جالس برد فرش افسرده حرارت را خورد دوست بینی از تو رحمت می جهد خصم بینی از تو سطوت می جهد ای ایاز این کار را زوتر گزار زانک نوعی انتقامست انتظار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرد کن میان مجرمان حکم ای ایاز ای ایاز پاک با صد احتراز گر دو صد بارت بجوشم در عمل در کف جوشت نیابم یک دغل ز امتحان شرمنده خلقی بی شمار امتحانها از تو جمله شرمسار بحر بی قعرست تنها علم نیست کوه و صد کوهست این خود حلم نیست گفت من دانم عطای تست این ورنه من آن چارقم و آن پوستین بهر آن پیغامبر این را شرح ساخت هر که خود بشناخت یزدان را شناخت چارقت نطفه ست و خونت پوستین باقی ای خواجه عطای اوست این بهر آن دادست تا جویی دگر تو مگو که نیستش جز این قدر زان نماید چند سیب آن باغبان تا بدانی نخل و دخل بوستان کف گندم زان دهد خریار را تا بداند گندم انبار را نکته ای زان شرح گوید اوستاد تا شناسی علم او را مستزاد ور بگویی خود همینش بود و بس دورت اندازد چنانک از ریش خس ای ایاز اکنون بیا و داد ده داد نادر در جهان بنیاد نه مجرمانت مستحق کشتن اند وز طمع بر عفو و حلمت می تنند تا که رحمت غالب آید یا غضب آب کوثر غالب آید یا لهب از پی مردم ربایی هر دو هست شاخ حلم و خشم از عهد الست بهر این لفظ الست مستبین نفی و اثباتست در لفظی قرین زانک استفهام اثباتیست این لیک در وی لفظ لیس شد قرین ترک کن تا ماند این تقریر خام کاسه خاصان منه بر خوان عام قهر و لطفی چون صبا و چون وبا آن یکی آهن ربا وین که ربا می کشد حق راستان را تا رشد قسم باطل باطلان را می کشد معده حلوایی بود حلوا کشد معده صفرایی بود سرکا کشد فرش سوزان سردی از جالس برد فرش افسرده حرارت را خورد دوست بینی از تو رحمت می جهد خصم بینی از تو سطوت می جهد ای ایاز این کار را زوتر گزار زانک نوعی انتقامست انتظار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ‌«ایام بیننا‌» مگو کی ‌«الانتظار موت الاحمر‌»‌، و جواب گفتن ایاز شاه را گفت ای شه جملگی فرمان تراست با وجود آفتاب اختر فناست زهره کی بود یا عطارد یا شهاب کو برون آید به پیش آفتاب گر ز دلق و پوستین بگذشتمی کی چنین تخم ملامت کشتمی قفل کردن بر در حجره چه بود در میان صد خیالیی حسود دست در کرده درون آب جو هر یکی زیشان کلوخ خشک جو پس کلوخ خشک در جو کی بود ماهی یی با آب عاصی کی شود بر من مسکین جفا دارند ظن که وفا را شرم می آید ز من گر نبودی زحمت نامحرمی چند حرفی از وفا واگفتمی چون جهانی شبهت و اشکال جوست حرف می رانیم ما بیرون پوست گر تو خود را بشکنی مغزی شوی داستان مغز نغزی بشنوی جوز را در پوستها آوازهاست مغز و روغن را خود آوازی کجاست دارد آوازی نه اندر خورد گوش هست آوازش نهان در گوش نوش گرنه خوش آوازی مغزی بود ژغژغ آواز قشری کی شنود ژغژغ آن زان تحمل می کنی تا که خاموشانه بر مغزی زنی چند گاهی بی لب و بی گوش شو وانگهان چون لب حریف نوش شو چند گفتی نظم و نثر و راز فاش خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم چند پختی تلخ و تیز و شورگز این یکی بار امتحان شیرین بپز آن یکی را در قیامت ز انتباه در کف آید نامه عصیان سیاه سرسیه چون نامه های تعزیه پر معاصی متن نامه و حاشیه جمله فسق و معصیت بد یک سری هم چو دارالحرب پر از کافری آنچنان نامه پلید پر وبال در یمین ناید درآید در شمال خود همین جا نامه خود را ببین دست چپ را شاید آن یا در یمین موزه چپ کفش چپ هم در دکان آن چپ دانیش پیش از امتحان چون نباشی راست می دان که چپی هست پیدا نعره شیر و کپی آنک گل را شاهد و خوش بو کند هر چپی را راست فضل او کند هر شمالی را یمینی او دهد بحر را ماء معینی او دهد گر چپی با حضرت او راست باش تا ببینی دست برد لطفهاش تو روا داری که این نامه مهین بگذرد از چپ در آید در یمین این چنین نامه که پرظلم و جفاست کی بود خود درخور اندر دست راست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ‌«ایام بیننا‌» مگو کی ‌«الانتظار موت الاحمر‌»‌، و جواب گفتن ایاز شاه را گفت ای شه جملگی فرمان تراست با وجود آفتاب اختر فناست زهره کی بود یا عطارد یا شهاب کو برون آید به پیش آفتاب گر ز دلق و پوستین بگذشتمی کی چنین تخم ملامت کشتمی قفل کردن بر در حجره چه بود در میان صد خیالیی حسود دست در کرده درون آب جو هر یکی زیشان کلوخ خشک جو پس کلوخ خشک در جو کی بود ماهی یی با آب عاصی کی شود بر من مسکین جفا دارند ظن که وفا را شرم می آید ز من گر نبودی زحمت نامحرمی چند حرفی از وفا واگفتمی چون جهانی شبهت و اشکال جوست حرف می رانیم ما بیرون پوست گر تو خود را بشکنی مغزی شوی داستان مغز نغزی بشنوی جوز را در پوستها آوازهاست مغز و روغن را خود آوازی کجاست دارد آوازی نه اندر خورد گوش هست آوازش نهان در گوش نوش گرنه خوش آوازی مغزی بود ژغژغ آواز قشری کی شنود ژغژغ آن زان تحمل می کنی تا که خاموشانه بر مغزی زنی چند گاهی بی لب و بی گوش شو وانگهان چون لب حریف نوش شو چند گفتی نظم و نثر و راز فاش خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم چند پختی تلخ و تیز و شورگز این یکی بار امتحان شیرین بپز آن یکی را در قیامت ز انتباه در کف آید نامه عصیان سیاه سرسیه چون نامه های تعزیه پر معاصی متن نامه و حاشیه جمله فسق و معصیت بد یک سری هم چو دارالحرب پر از کافری آنچنان نامه پلید پر وبال در یمین ناید درآید در شمال خود همین جا نامه خود را ببین دست چپ را شاید آن یا در یمین موزه چپ کفش چپ هم در دکان آن چپ دانیش پیش از امتحان چون نباشی راست می دان که چپی هست پیدا نعره شیر و کپی آنک گل را شاهد و خوش بو کند هر چپی را راست فضل او کند هر شمالی را یمینی او دهد بحر را ماء معینی او دهد گر چپی با حضرت او راست باش تا ببینی دست برد لطفهاش تو روا داری که این نامه مهین بگذرد از چپ در آید در یمین این چنین نامه که پرظلم و جفاست کی بود خود درخور اندر دست راست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره زاهدی را یک زنی بد بس غیور هم بد او را یک کنیزک هم چو حور زان ز غیرت پاس شوهر داشتی با کنیزک خلوتش نگذاشتی مدتی زن شد مراقب هر دو را تاکشان فرصت نیفتد در خلا تا در آمد حکم و تقدیر اله عقل حارس خیره سر گشت و تباه حکم و تقدیرش چو آید بی وقوف عقل کی بود در قمر افتد خسوف بود در حمام آن زن ناگهان یادش آمد طشت و در خانه بد آن با کنیزک گفت رو هین مرغ وار طشت سیمین را ز خانه ما بیار آن کنیزک زنده شد چون این شنید که به خواجه این زمان خواهد رسید خواجه در خانه ست و خلوت این زمان پس دوان شد سوی خانه شادمان عشق شش ساله کنیزک را بد این که بیابد خواجه را خلوت چنین گشت پران جانب خانه شتافت خواجه را در خانه در خلوت بیافت هر دو عاشق را چنان شهوت ربود که احتیاط و یاد در بستن نبود هر دو با هم در خزیدند از نشاط جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط یاد آمد در زمان زن را که من چون فرستادم ورا سوی وطن پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قج نر را به میش گل فرو شست از سر و بی جان دوید در پی او رفت و چادر می کشید آن ز عشق جان دوید و این ز بیم عشق کو و بیم کو فرقی عظیم سیر عارف هر دمی تا تخت شاه سیر زاهد هر مهی یک روزه راه گرچه زاهد را بود روزی شگرف کی بود یک روز او خمسین الف قدر هر روزی ز عمر مرد کار باشد از سال جهان پنجه هزار عقلها زین سر بود بیرون در زهره وهم ار بدرد گو بدر ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق عشق وصف ایزدست اما که خوف وصف بنده مبتلای فرج و جوف چون یحبون بخواندی در نبی با یحبوهم قرین در مطلبی پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز وصف حق کو وصف مشتی خاک کو وصف حادث کو و وصف پاک کو شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمام زانک تاریخ قیامت را حدست حد کجا آنجا که وصف ایزدست عشق را پانصد پرست و هر پری از فراز عرش تا تحت الثری زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هوا کی رسند این خایفان در گرد عشق که آسمان را فرش سازد درد عشق جز مگر آید عنایتهای ضو کز جهان و زین روش آزاد شو از قش خود وز دش خود باز ره که سوی شه یافت آن شهباز ره این قش و دش هست جبر و اختیار از ورای این دو آمد جذب یار چون رسید آن زن به خانه در گشاد بانگ در در گوش ایشان در فتاد آن کنیزک جست آشفته ز ساز مرد بر جست و در آمد در نماز زن کنیزک را پژولیده بدید درهم و آشفته و دنگ و مرید شوی خود را دید قایم در نماز در گمان افتاد زن زان اهتزاز شوی را برداشت دامن بی خطر دید آلوده منی خصیه و ذکر از ذکر باقی نطفه می چکید ران و زانو گشت آلوده و پلید بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین خصیه مرد نمازی باشد این لایق ذکر و نمازست این ذکر وین چنین ران و زهار پر قذر نامه پر ظلم و فسق و کفر و کین لایقست انصاف ده اندر یمین گر بپرسی گبر را کاین آسمان آفریده کیست وین خلق و جهان گوید او کاین آفریده آن خداست که آفرینش بر خدایی اش گواست کفر و فسق و استم بسیار او هست لایق با چنین اقرار او هست لایق با چنین اقرار راست آن فضیحتها و آن کردار کاست فعل او کرده دروغ آن قول را تا شد او لایق عذاب هول را روز محشر هر نهان پیدا شود هم ز خود هر مجرمی رسوا شود دست و پا بدهد گواهی با بیان بر فساد او به پیش مستعان دست گوید من چنین دزدیده ام لب بگوید من چنین پرسیده ام پای گوید من شده ستم تا منی فرج گوید من بکرده ستم زنی چشم گوید کرده ام غمزه حرام گوش گوید چیده ام سوء الکلام پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش که دروغش کرد هم اعضای خویش آنچنان که در نماز با فروغ از گواهی خصیه شد زرقش دروغ پس چنان کن فعل که آن خود بی زبان باشد اشهد گفتن و عین بیان تا همه تن عضو عضوت ای پسر گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر رفتن بنده پی خواجه گواست که منم محکوم و این مولای ماست گر سیه کردی تو نامه عمر خویش توبه کن زانها که کردستی تو پیش عمر اگر بگذشت بیخش این دمست آب توبه ش ده اگر او بی نمست بیخ عمرت را بده آب حیات تا درخت عمر گردد با نبات جمله ماضی ها ازین نیکو شوند زهر پارینه ازین گردد چو قند سییاتت را مبدل کرد حق تا همه طاعت شود آن ما سبق خواجه بر توبه نصوحی خوش بتن کوششی کن هم به جان و هم به تن شرح این توبه نصوح از من شنو بگرویدستی و لیک از نو گرو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره زاهدی را یک زنی بد بس غیور هم بد او را یک کنیزک هم چو حور زان ز غیرت پاس شوهر داشتی با کنیزک خلوتش نگذاشتی مدتی زن شد مراقب هر دو را تاکشان فرصت نیفتد در خلا تا در آمد حکم و تقدیر اله عقل حارس خیره سر گشت و تباه حکم و تقدیرش چو آید بی وقوف عقل کی بود در قمر افتد خسوف بود در حمام آن زن ناگهان یادش آمد طشت و در خانه بد آن با کنیزک گفت رو هین مرغ وار طشت سیمین را ز خانه ما بیار آن کنیزک زنده شد چون این شنید که به خواجه این زمان خواهد رسید خواجه در خانه ست و خلوت این زمان پس دوان شد سوی خانه شادمان عشق شش ساله کنیزک را بد این که بیابد خواجه را خلوت چنین گشت پران جانب خانه شتافت خواجه را در خانه در خلوت بیافت هر دو عاشق را چنان شهوت ربود که احتیاط و یاد در بستن نبود هر دو با هم در خزیدند از نشاط جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط یاد آمد در زمان زن را که من چون فرستادم ورا سوی وطن پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قج نر را به میش گل فرو شست از سر و بی جان دوید در پی او رفت و چادر می کشید آن ز عشق جان دوید و این ز بیم عشق کو و بیم کو فرقی عظیم سیر عارف هر دمی تا تخت شاه سیر زاهد هر مهی یک روزه راه گرچه زاهد را بود روزی شگرف کی بود یک روز او خمسین الف قدر هر روزی ز عمر مرد کار باشد از سال جهان پنجه هزار عقلها زین سر بود بیرون در زهره وهم ار بدرد گو بدر ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق عشق وصف ایزدست اما که خوف وصف بنده مبتلای فرج و جوف چون یحبون بخواندی در نبی با یحبوهم قرین در مطلبی پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز وصف حق کو وصف مشتی خاک کو وصف حادث کو و وصف پاک کو شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمام زانک تاریخ قیامت را حدست حد کجا آنجا که وصف ایزدست عشق را پانصد پرست و هر پری از فراز عرش تا تحت الثری زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هوا کی رسند این خایفان در گرد عشق که آسمان را فرش سازد درد عشق جز مگر آید عنایتهای ضو کز جهان و زین روش آزاد شو از قش خود وز دش خود باز ره که سوی شه یافت آن شهباز ره این قش و دش هست جبر و اختیار از ورای این دو آمد جذب یار چون رسید آن زن به خانه در گشاد بانگ در در گوش ایشان در فتاد آن کنیزک جست آشفته ز ساز مرد بر جست و در آمد در نماز زن کنیزک را پژولیده بدید درهم و آشفته و دنگ و مرید شوی خود را دید قایم در نماز در گمان افتاد زن زان اهتزاز شوی را برداشت دامن بی خطر دید آلوده منی خصیه و ذکر از ذکر باقی نطفه می چکید ران و زانو گشت آلوده و پلید بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین خصیه مرد نمازی باشد این لایق ذکر و نمازست این ذکر وین چنین ران و زهار پر قذر نامه پر ظلم و فسق و کفر و کین لایقست انصاف ده اندر یمین گر بپرسی گبر را کاین آسمان آفریده کیست وین خلق و جهان گوید او کاین آفریده آن خداست که آفرینش بر خدایی اش گواست کفر و فسق و استم بسیار او هست لایق با چنین اقرار او هست لایق با چنین اقرار راست آن فضیحتها و آن کردار کاست فعل او کرده دروغ آن قول را تا شد او لایق عذاب هول را روز محشر هر نهان پیدا شود هم ز خود هر مجرمی رسوا شود دست و پا بدهد گواهی با بیان بر فساد او به پیش مستعان دست گوید من چنین دزدیده ام لب بگوید من چنین پرسیده ام پای گوید من شده ستم تا منی فرج گوید من بکرده ستم زنی چشم گوید کرده ام غمزه حرام گوش گوید چیده ام سوء الکلام پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش که دروغش کرد هم اعضای خویش آنچنان که در نماز با فروغ از گواهی خصیه شد زرقش دروغ پس چنان کن فعل که آن خود بی زبان باشد اشهد گفتن و عین بیان تا همه تن عضو عضوت ای پسر گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر رفتن بنده پی خواجه گواست که منم محکوم و این مولای ماست گر سیه کردی تو نامه عمر خویش توبه کن زانها که کردستی تو پیش عمر اگر بگذشت بیخش این دمست آب توبه ش ده اگر او بی نمست بیخ عمرت را بده آب حیات تا درخت عمر گردد با نبات جمله ماضی ها ازین نیکو شوند زهر پارینه ازین گردد چو قند سییاتت را مبدل کرد حق تا همه طاعت شود آن ما سبق خواجه بر توبه نصوحی خوش بتن کوششی کن هم به جان و هم به تن شرح این توبه نصوح از من شنو بگرویدستی و لیک از نو گرو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی بود مردی پیش ازین نامش نصوح بد ز دلاکی زن او را فتوح بود روی او چو رخسار زنان مردی خود را همی کرد او نهان او به حمام زنان دلاک بود در دغا و حیله بس چالاک بود سالها می کرد دلاکی و کس بو نبرد از حال و سر آن هوس زانک آواز و رخش زن وار بود لیک شهوت کامل و بیدار بود چادر و سربند پوشیده و نقاب مرد شهوانی و در غره شباب دختران خسروان را زین طریق خوش همی مالید و می شست آن عشیق توبه ها می کرد و پا در می کشید نفس کافر توبه اش را می درید رفت پیش عارفی آن زشت کار گفت ما را در دعایی یاد دار سر او دانست آن آزادمرد لیک چون حلم خدا پیدا نکرد بر لبش قفلست و در دل رازها لب خموش و دل پر از آوازها عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند هر کرا اسرار کار آموختند مهر کردند و دهانش دوختند سست خندید و بگفت ای بدنهاد زانک دانی ایزدت توبه دهاد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۹ - در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبهٔ نصوح آورد آن دعا از هفت گردون در گذشت کار آن مسکین به آخر خوب گشت که آن دعای شیخ نه چون هر دعاست فانی است و گفت او گفت خداست چون خدا از خود سؤال و کد کند پس دعای خویش را چون رد کند یک سبب انگیخت صنع ذوالجلال که رهانیدش ز نفرین و وبال اندر آن حمام پر می کرد طشت گوهری از دختر شه یاوه گشت گوهری از حلقه های گوش او یاوه گشت و هر زنی در جست و جو پس در حمام را بستند سخت تا بجویند اولش در پیچ رخت رختها جستند و آن پیدا نشد دزد گوهر نیز هم رسوا نشد پس به جد جستن گرفتند از گزاف در دهان و گوش و اندر هر شکاف در شکاف تحت و فوق و هر طرف جست و جو کردند دری خوش صدف بانگ آمد که همه عریان شوید هر که هستید ار عجوز و گر نوید یک به یک را حاجبه جستن گرفت تا پدید آید گهردانه شگفت آن نصوح از ترس شد در خلوتی روی زرد و لب کبود از خشیتی پیش چشم خویش او می دید مرگ رفت و می لرزید او مانند برگ گفت یارب بارها برگشته ام توبه ها و عهدها بشکسته ام کرده ام آنها که از من می سزید تا چنین سیل سیاهی در رسید نوبت جستن اگر در من رسد وه که جان من چه سختیها کشد در جگر افتاده استم صد شرر در مناجاتم ببین بوی جگر این چنین اندوه کافر را مباد دامن رحمت گرفتم داد داد کاشکی مادر نزادی مر مرا یا مرا شیری بخوردی در چرا ای خدا آن کن که از تو می سزد که ز هر سوراخ مارم می گزد جان سنگین دارم و دل آهنین ورنه خون گشتی درین رنج و حنین وقت تنگ آمد مرا و یک نفس پادشاهی کن مرا فریاد رس گر مرا این بار ستاری کنی توبه کردم من ز هر ناکردنی توبه ام بپذیر این بار دگر تا ببندم بهر توبه صد کمر من اگر این بار تقصیری کنم پس دگر مشنو دعا و گفتنم این همی زارید و صد قطره روان که در افتادم به جلاد و عوان تا نمیرد هیچ افرنگی چنین هیچ ملحد را مبادا این حنین نوحه ها می کرد او بر جان خویش روی عزراییل دیده پیش پیش ای خدا و ای خدا چندان بگفت که آن در و دیوار با او گشت جفت در میان یارب و یارب بد او بانگ آمد از میان جست و جو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی بود مردی پیش ازین نامش نصوح بد ز دلاکی زن او را فتوح بود روی او چو رخسار زنان مردی خود را همی کرد او نهان او به حمام زنان دلاک بود در دغا و حیله بس چالاک بود سالها می کرد دلاکی و کس بو نبرد از حال و سر آن هوس زانک آواز و رخش زن وار بود لیک شهوت کامل و بیدار بود چادر و سربند پوشیده و نقاب مرد شهوانی و در غره شباب دختران خسروان را زین طریق خوش همی مالید و می شست آن عشیق توبه ها می کرد و پا در می کشید نفس کافر توبه اش را می درید رفت پیش عارفی آن زشت کار گفت ما را در دعایی یاد دار سر او دانست آن آزادمرد لیک چون حلم خدا پیدا نکرد بر لبش قفلست و در دل رازها لب خموش و دل پر از آوازها عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند هر کرا اسرار کار آموختند مهر کردند و دهانش دوختند سست خندید و بگفت ای بدنهاد زانک دانی ایزدت توبه دهاد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۹ - در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبهٔ نصوح آورد آن دعا از هفت گردون در گذشت کار آن مسکین به آخر خوب گشت که آن دعای شیخ نه چون هر دعاست فانی است و گفت او گفت خداست چون خدا از خود سؤال و کد کند پس دعای خویش را چون رد کند یک سبب انگیخت صنع ذوالجلال که رهانیدش ز نفرین و وبال اندر آن حمام پر می کرد طشت گوهری از دختر شه یاوه گشت گوهری از حلقه های گوش او یاوه گشت و هر زنی در جست و جو پس در حمام را بستند سخت تا بجویند اولش در پیچ رخت رختها جستند و آن پیدا نشد دزد گوهر نیز هم رسوا نشد پس به جد جستن گرفتند از گزاف در دهان و گوش و اندر هر شکاف در شکاف تحت و فوق و هر طرف جست و جو کردند دری خوش صدف بانگ آمد که همه عریان شوید هر که هستید ار عجوز و گر نوید یک به یک را حاجبه جستن گرفت تا پدید آید گهردانه شگفت آن نصوح از ترس شد در خلوتی روی زرد و لب کبود از خشیتی پیش چشم خویش او می دید مرگ رفت و می لرزید او مانند برگ گفت یارب بارها برگشته ام توبه ها و عهدها بشکسته ام کرده ام آنها که از من می سزید تا چنین سیل سیاهی در رسید نوبت جستن اگر در من رسد وه که جان من چه سختیها کشد در جگر افتاده استم صد شرر در مناجاتم ببین بوی جگر این چنین اندوه کافر را مباد دامن رحمت گرفتم داد داد کاشکی مادر نزادی مر مرا یا مرا شیری بخوردی در چرا ای خدا آن کن که از تو می سزد که ز هر سوراخ مارم می گزد جان سنگین دارم و دل آهنین ورنه خون گشتی درین رنج و حنین وقت تنگ آمد مرا و یک نفس پادشاهی کن مرا فریاد رس گر مرا این بار ستاری کنی توبه کردم من ز هر ناکردنی توبه ام بپذیر این بار دگر تا ببندم بهر توبه صد کمر من اگر این بار تقصیری کنم پس دگر مشنو دعا و گفتنم این همی زارید و صد قطره روان که در افتادم به جلاد و عوان تا نمیرد هیچ افرنگی چنین هیچ ملحد را مبادا این حنین نوحه ها می کرد او بر جان خویش روی عزراییل دیده پیش پیش ای خدا و ای خدا چندان بگفت که آن در و دیوار با او گشت جفت در میان یارب و یارب بد او بانگ آمد از میان جست و جو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی جمله را جستیم پیش آی ای نصوح گشت بیهوش آن زمان پرید روح هم چو دیوار شکسته در فتاد هوش و عقلش رفت شد او چون جماد چونک هوشش رفت از تن بی امان سر او با حق بپیوست آن زمان چون تهی گشت و وجود او نماند باز جانش را خدا در پیش خواند چون شکست آن کشتی او بی مراد در کنار رحمت دریا فتاد جان به حق پیوست چون بی هوش شد موج رحمت آن زمان در جوش شد چون که جانش وا رهید از ننگ تن رفت شادان پیش اصل خویشتن جان چو باز و تن مرورا کنده ای پای بسته پر شکسته بنده ای چونک هوشش رفت و پایش بر گشاد می پرد آن باز سوی کیقباد چونک دریاهای رحمت جوش کرد سنگها هم آب حیوان نوش کرد ذره لاغر شگرف و زفت شد فرش خاکی اطلس و زربفت شد مرده صدساله بیرون شد ز گور دیو ملعون شد به خوبی رشک حور این همه روی زمین سرسبز شد چوب خشک اشکوفه کرد و نغز شد گرگ با بره حریف می شده ناامیدان خوش رگ و خوش پی شده مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکانِ شاه‌زاده از نصوح بعد از آن خوفی هلاک جان بده مژده ها آمد که اینک گم شده بانگ آمد ناگهان که رفت بیم یافت شد گم گشته آن در یتیم یافت شد واندر فرح در بافتیم مژدگانی ده که گوهر یافتیم از غریو و نعره و دستک زدن پر شده حمام قد زال الحزن آن نصوح رفته باز آمد به خویش دید چشمش تابش صد روز بیش می حلالی خواست از وی هر کسی بوسه می دادند بر دستش بسی بد گمان بردیم و کن ما را حلال گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال زانک ظن جمله بر وی بیش بود زانک در قربت ز جمله پیش بود خاص دلاکش بد و محرم نصوح بلک هم چون دو تنی یک گشته روح گوهر ار برده ست او برده ست و بس زو ملازم تر به خاتون نیست کس اول او را خواست جستن در نبرد بهر حرمت داشتش تاخیر کرد تا بود کان را بیندازد به جا اندرین مهلت رهاند خویش را این حلالی ها ازو می خواستند وز برای عذر برمی خاستند گفت بد فضل خدای دادگر ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر چه حلالی خواست می باید ز من که منم مجرم تر اهل زمن آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست بر من این کشفست ار کس را شکیست کس چه می داند ز من جز اندکی از هزاران جرم و بد فعلم یکی من همی دانم و آن ستار من جرمها و زشتی کردار من اول ابلیسی مرا استاد بود بعد از آن ابلیس پیشم باد بود حق بدید آن جمله را نادیده کرد تا نگردم در فضیحت روی زرد باز رحمت پوستین دوزیم کرد توبه شیرین چو جان روزیم کرد هرچه کردم جمله ناکرده گرفت طاعت ناکرده آورده گرفت هم چو سرو و سوسنم آزاد کرد هم چو بخت و دولتم دلشاد کرد نام من در نامه پاکان نوشت دوزخی بودم ببخشیدم بهشت آه کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان رسن در چاه من آن رسن بگرفتم و بیرون شدم شاد و زفت و فربه و گلگون شدم در بن چاهی همی بودم زبون در همه عالم نمی گنجم کنون آفرین ها بر تو بادا ای خدا ناگهان کردی مرا از غم جدا گر سر هر موی من یابد زبان شکرهای تو نیاید در بیان می زنم نعره درین روضه و عیون خلق را یا لیت قومی یعلمون

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی جمله را جستیم پیش آی ای نصوح گشت بیهوش آن زمان پرید روح هم چو دیوار شکسته در فتاد هوش و عقلش رفت شد او چون جماد چونک هوشش رفت از تن بی امان سر او با حق بپیوست آن زمان چون تهی گشت و وجود او نماند باز جانش را خدا در پیش خواند چون شکست آن کشتی او بی مراد در کنار رحمت دریا فتاد جان به حق پیوست چون بی هوش شد موج رحمت آن زمان در جوش شد چون که جانش وا رهید از ننگ تن رفت شادان پیش اصل خویشتن جان چو باز و تن مرورا کنده ای پای بسته پر شکسته بنده ای چونک هوشش رفت و پایش بر گشاد می پرد آن باز سوی کیقباد چونک دریاهای رحمت جوش کرد سنگها هم آب حیوان نوش کرد ذره لاغر شگرف و زفت شد فرش خاکی اطلس و زربفت شد مرده صدساله بیرون شد ز گور دیو ملعون شد به خوبی رشک حور این همه روی زمین سرسبز شد چوب خشک اشکوفه کرد و نغز شد گرگ با بره حریف می شده ناامیدان خوش رگ و خوش پی شده مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکانِ شاه‌زاده از نصوح بعد از آن خوفی هلاک جان بده مژده ها آمد که اینک گم شده بانگ آمد ناگهان که رفت بیم یافت شد گم گشته آن در یتیم یافت شد واندر فرح در بافتیم مژدگانی ده که گوهر یافتیم از غریو و نعره و دستک زدن پر شده حمام قد زال الحزن آن نصوح رفته باز آمد به خویش دید چشمش تابش صد روز بیش می حلالی خواست از وی هر کسی بوسه می دادند بر دستش بسی بد گمان بردیم و کن ما را حلال گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال زانک ظن جمله بر وی بیش بود زانک در قربت ز جمله پیش بود خاص دلاکش بد و محرم نصوح بلک هم چون دو تنی یک گشته روح گوهر ار برده ست او برده ست و بس زو ملازم تر به خاتون نیست کس اول او را خواست جستن در نبرد بهر حرمت داشتش تاخیر کرد تا بود کان را بیندازد به جا اندرین مهلت رهاند خویش را این حلالی ها ازو می خواستند وز برای عذر برمی خاستند گفت بد فضل خدای دادگر ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر چه حلالی خواست می باید ز من که منم مجرم تر اهل زمن آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست بر من این کشفست ار کس را شکیست کس چه می داند ز من جز اندکی از هزاران جرم و بد فعلم یکی من همی دانم و آن ستار من جرمها و زشتی کردار من اول ابلیسی مرا استاد بود بعد از آن ابلیس پیشم باد بود حق بدید آن جمله را نادیده کرد تا نگردم در فضیحت روی زرد باز رحمت پوستین دوزیم کرد توبه شیرین چو جان روزیم کرد هرچه کردم جمله ناکرده گرفت طاعت ناکرده آورده گرفت هم چو سرو و سوسنم آزاد کرد هم چو بخت و دولتم دلشاد کرد نام من در نامه پاکان نوشت دوزخی بودم ببخشیدم بهشت آه کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان رسن در چاه من آن رسن بگرفتم و بیرون شدم شاد و زفت و فربه و گلگون شدم در بن چاهی همی بودم زبون در همه عالم نمی گنجم کنون آفرین ها بر تو بادا ای خدا ناگهان کردی مرا از غم جدا گر سر هر موی من یابد زبان شکرهای تو نیاید در بیان می زنم نعره درین روضه و عیون خلق را یا لیت قومی یعلمون

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۲ - باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن بعد از آن آمد کسی کز مرحمت دختر سلطان ما می خواندت دختر شاهت همی خواند بیا تا سرش شویی کنون ای پارسا جز تو دلاکی نمی خواهد دلش که بمالد یا بشوید با گلش گفت رو رو دست من بی کار شد وین نصوح تو کنون بیمار شد رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت که مرا والله دست از کار رفت با دل خود گفت کز حد رفت جرم از دل من کی رود آن ترس و گرم من بمردم یک ره و باز آمدم من چشیدم تلخی مرگ و عدم توبه ای کردم حقیقت با خدا نشکنم تا جان شدن از تن جدا بعد آن محنت کرا بار دگر پا رود سوی خطر الا که خر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی‌بیخ هر روز زردتر و خشک‌تر نعوذ بالله گازری بود و مر او را یک خری پشت ریش اشکم تهی و لاغری در میان سنگلاخ بی گیاه روز تا شب بی نوا و بی پناه بهر خوردن جز که آب آنجا نبود روز و شب بد خر در آن کور و کبود آن حوالی نیستان و بیشه بود شیر بود آنجا که صیدش پیشه بود شیر را با پیل نر جنگ اوفتاد خسته شد آن شیر و ماند از اصطیاد مدتی وا ماند زان ضعف از شکار بی نوا ماندند دد از چاشت خوار زانک باقی خوار شیر ایشان بدند شیر چون رنجور شد تنگ آمدند شیر یک روباه را فرمود رو مر خری را بهر من صیاد شو گر خری یابی به گرد مرغزار رو فسونش خوان فریبانش بیار چون بیابم قوتی از گوشت خر پس بگیرم بعد از آن صیدی دگر اندکی من می خورم باقی شما من سبب باشم شما را در نوا یا خری یا گاو بهر من بجوی زان فسونهایی که می دانی بگوی از فسون و از سخنهای خوشش از سرش بیرون کن و اینجا کشش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۲ - باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن بعد از آن آمد کسی کز مرحمت دختر سلطان ما می خواندت دختر شاهت همی خواند بیا تا سرش شویی کنون ای پارسا جز تو دلاکی نمی خواهد دلش که بمالد یا بشوید با گلش گفت رو رو دست من بی کار شد وین نصوح تو کنون بیمار شد رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت که مرا والله دست از کار رفت با دل خود گفت کز حد رفت جرم از دل من کی رود آن ترس و گرم من بمردم یک ره و باز آمدم من چشیدم تلخی مرگ و عدم توبه ای کردم حقیقت با خدا نشکنم تا جان شدن از تن جدا بعد آن محنت کرا بار دگر پا رود سوی خطر الا که خر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی‌بیخ هر روز زردتر و خشک‌تر نعوذ بالله گازری بود و مر او را یک خری پشت ریش اشکم تهی و لاغری در میان سنگلاخ بی گیاه روز تا شب بی نوا و بی پناه بهر خوردن جز که آب آنجا نبود روز و شب بد خر در آن کور و کبود آن حوالی نیستان و بیشه بود شیر بود آنجا که صیدش پیشه بود شیر را با پیل نر جنگ اوفتاد خسته شد آن شیر و ماند از اصطیاد مدتی وا ماند زان ضعف از شکار بی نوا ماندند دد از چاشت خوار زانک باقی خوار شیر ایشان بدند شیر چون رنجور شد تنگ آمدند شیر یک روباه را فرمود رو مر خری را بهر من صیاد شو گر خری یابی به گرد مرغزار رو فسونش خوان فریبانش بیار چون بیابم قوتی از گوشت خر پس بگیرم بعد از آن صیدی دگر اندکی من می خورم باقی شما من سبب باشم شما را در نوا یا خری یا گاو بهر من بجوی زان فسونهایی که می دانی بگوی از فسون و از سخنهای خوشش از سرش بیرون کن و اینجا کشش

%0
10 Bölüm