Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۰ - حکایت ملک روم با دانشمند شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه و شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت چه تدبیر سازم چه درمان کنم که از غم بفرسود جان در تنم بگفت ای برادر غم خویش خور که از عمر بهتر شد و بیشتر تو را این قدر تا بمانی بس است چو رفتی جهان جای دیگر کس است اگر هوشمند است و گر بی خرد غم او مخور کاو غم خود خورد مشقت نیرزد جهان داشتن گرفتن به شمشیر و بگذاشتن بدین پنج روزه اقامت مناز به اندیشه تدبیر رفتن بساز که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم که بر تخت و ملکش نیامد زوال نماند به جز ملک ایزد تعال که را جاودان ماندن امید ماند چو کس را نبینی که جاوید ماند که را سیم و زر ماند و گنج و مال پس از وی به چندی شود پایمال وز آن کس که خیری بماند روان دمادم رسد رحمتش بر روان بزرگی کز او نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کاو نماند الا تا درخت کرم پروری گر امیدواری کز او بر خوری کرم کن که فردا که دیوان نهند منازل به مقدار احسان دهند یکی را که سعی قدم پیشتر به درگاه حق منزلت بیشتر یکی باز پس خاین و شرمسار بترسد همی مرد ناکرده کار بهل تا به دندان گزد پشت دست تنوری چنین گرم و نانی نبست بدانی گه غله برداشتن که سستی بود تخم ناکاشتن سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در می نیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به دریوزه از خویشتن ترک آز چو هر ساعتش نفس گوید بده به خواری بگرداندش ده به ده در آن مرز کاین پیر هشیار بود یکی مرزبان ستمکار بود که هر ناتوان را که دریافتی به سرپنجگی پنجه برتافتی جهان سوز و بی رحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش گروهی برفتند از آن ظلم و عار ببردند نام بدش در دیار گروهی بماندند مسکین و ریش پس چرخه نفرین گرفتند پیش ید ظلم جایی که گردد دراز نبینی لب مردم از خنده باز به دیدار شیخ آمدی گاه گاه خدادوست در وی نکردی نگاه ملک نوبتی گفتش ای نیکبخت به نفرت ز من در مکش روی سخت مرا با تو دانی سر دوستی است تو را دشمنی با من از بهر چیست گرفتم که سالار کشور نیم به عزت ز درویش کمتر نیم نگویم فضیلت نهم بر کسی چنان باش با من که با هر کسی شنید این سخن عابد هوشیار بر آشفت و گفت ای ملک هوش دار وجودت پریشانی خلق از اوست ندارم پریشانی خلق دوست تو با آن که من دوستم دشمنی نپندارمت دوستدار منی چرا دوست دارم به باطل منت چو دانم که دارد خدا دشمنت مده بوسه بر دست من دوستوار برو دوستداران من دوست دار خدادوست را گر بدرند پوست نخواهد شدن دشمن دوست دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل که خلقی بخسبند از او تنگدل

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۰ - حکایت ملک روم با دانشمند شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه و شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت چه تدبیر سازم چه درمان کنم که از غم بفرسود جان در تنم بگفت ای برادر غم خویش خور که از عمر بهتر شد و بیشتر تو را این قدر تا بمانی بس است چو رفتی جهان جای دیگر کس است اگر هوشمند است و گر بی خرد غم او مخور کاو غم خود خورد مشقت نیرزد جهان داشتن گرفتن به شمشیر و بگذاشتن بدین پنج روزه اقامت مناز به اندیشه تدبیر رفتن بساز که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم که بر تخت و ملکش نیامد زوال نماند به جز ملک ایزد تعال که را جاودان ماندن امید ماند چو کس را نبینی که جاوید ماند که را سیم و زر ماند و گنج و مال پس از وی به چندی شود پایمال وز آن کس که خیری بماند روان دمادم رسد رحمتش بر روان بزرگی کز او نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کاو نماند الا تا درخت کرم پروری گر امیدواری کز او بر خوری کرم کن که فردا که دیوان نهند منازل به مقدار احسان دهند یکی را که سعی قدم پیشتر به درگاه حق منزلت بیشتر یکی باز پس خاین و شرمسار بترسد همی مرد ناکرده کار بهل تا به دندان گزد پشت دست تنوری چنین گرم و نانی نبست بدانی گه غله برداشتن که سستی بود تخم ناکاشتن سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در می نیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به دریوزه از خویشتن ترک آز چو هر ساعتش نفس گوید بده به خواری بگرداندش ده به ده در آن مرز کاین پیر هشیار بود یکی مرزبان ستمکار بود که هر ناتوان را که دریافتی به سرپنجگی پنجه برتافتی جهان سوز و بی رحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش گروهی برفتند از آن ظلم و عار ببردند نام بدش در دیار گروهی بماندند مسکین و ریش پس چرخه نفرین گرفتند پیش ید ظلم جایی که گردد دراز نبینی لب مردم از خنده باز به دیدار شیخ آمدی گاه گاه خدادوست در وی نکردی نگاه ملک نوبتی گفتش ای نیکبخت به نفرت ز من در مکش روی سخت مرا با تو دانی سر دوستی است تو را دشمنی با من از بهر چیست گرفتم که سالار کشور نیم به عزت ز درویش کمتر نیم نگویم فضیلت نهم بر کسی چنان باش با من که با هر کسی شنید این سخن عابد هوشیار بر آشفت و گفت ای ملک هوش دار وجودت پریشانی خلق از اوست ندارم پریشانی خلق دوست تو با آن که من دوستم دشمنی نپندارمت دوستدار منی چرا دوست دارم به باطل منت چو دانم که دارد خدا دشمنت مده بوسه بر دست من دوستوار برو دوستداران من دوست دار خدادوست را گر بدرند پوست نخواهد شدن دشمن دوست دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل که خلقی بخسبند از او تنگدل

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۲ - گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان مها زورمندی مکن با کهان که بر یک نمط می نماند جهان سر پنجه ناتوان بر مپیچ که گر دست یابد برآیی به هیچ عدو را به کوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد نبینی که چون با هم آیند مور ز شیران جنگی برآرند شور نه موری که مویی کز آن کمتر است چو پر شد ز زنجیر محکمتر است مبر گفتمت پای مردم ز جای که عاجز شوی گر درآیی ز پای دل دوستان جمع بهتر که گنج خزینه تهی به که مردم به رنج مینداز در پای کار کسی که افتد که در پایش افتی بسی تحمل کن ای ناتوان از قوی که روزی تواناتر از وی شوی به همت برآر از ستیهنده شور که بازوی همت به از دست زور لب خشک مظلوم را گو بخند که دندان ظالم بخواهند کند به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت خورد کاروانی غم بار خویش نسوزد دلش بر خر پشت ریش گرفتم کز افتادگان نیستی چو افتاده بینی چرا نیستی بر اینت بگویم یکی سرگذشت که سستی بود زین سخن درگذشت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل بخوشید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم نبودی به جز آه بیوه زنی اگر بر شدی دودی از روزنی چو درویش بی رنگ دیدم درخت قوی بازوان سست و درمانده سخت نه در کوه سبزی نه در باغ شخ ملخ بوستان خورده مردم ملخ در آن حال پیش آمدم دوستی از او مانده بر استخوان پوستی وگرچه به مکنت قوی حال بود خداوند جاه و زر و مال بود بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی چه درماندگی پیشت آمد بگوی بغرید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سؤالت خطاست نبینی که سختی به غایت رسید مشقت به حد نهایت رسید نه باران همی آید از آسمان نه بر می رود دود فریادخوان بدو گفتم آخر تو را باک نیست کشد زهر جایی که تریاک نیست گر از نیستی دیگری شد هلاک تو را هست بط را ز طوفان چه باک نگه کرد رنجیده در من فقیه نگه کردن عالم اندر سفیه که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد نخواهد که بیند خردمند ریش نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش یکی اول از تندرستان منم که ریشی ببینم بلرزد تنم منغص بود عیش آن تندرست که باشد به پهلوی بیمار سست چو بینم که درویش مسکین نخورد به کام اندرم لقمه زهر است و درد یکی را به زندان درش دوستان کجا ماندش عیش در بوستان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۲ - گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان مها زورمندی مکن با کهان که بر یک نمط می نماند جهان سر پنجه ناتوان بر مپیچ که گر دست یابد برآیی به هیچ عدو را به کوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد نبینی که چون با هم آیند مور ز شیران جنگی برآرند شور نه موری که مویی کز آن کمتر است چو پر شد ز زنجیر محکمتر است مبر گفتمت پای مردم ز جای که عاجز شوی گر درآیی ز پای دل دوستان جمع بهتر که گنج خزینه تهی به که مردم به رنج مینداز در پای کار کسی که افتد که در پایش افتی بسی تحمل کن ای ناتوان از قوی که روزی تواناتر از وی شوی به همت برآر از ستیهنده شور که بازوی همت به از دست زور لب خشک مظلوم را گو بخند که دندان ظالم بخواهند کند به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت خورد کاروانی غم بار خویش نسوزد دلش بر خر پشت ریش گرفتم کز افتادگان نیستی چو افتاده بینی چرا نیستی بر اینت بگویم یکی سرگذشت که سستی بود زین سخن درگذشت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل بخوشید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم نبودی به جز آه بیوه زنی اگر بر شدی دودی از روزنی چو درویش بی رنگ دیدم درخت قوی بازوان سست و درمانده سخت نه در کوه سبزی نه در باغ شخ ملخ بوستان خورده مردم ملخ در آن حال پیش آمدم دوستی از او مانده بر استخوان پوستی وگرچه به مکنت قوی حال بود خداوند جاه و زر و مال بود بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی چه درماندگی پیشت آمد بگوی بغرید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سؤالت خطاست نبینی که سختی به غایت رسید مشقت به حد نهایت رسید نه باران همی آید از آسمان نه بر می رود دود فریادخوان بدو گفتم آخر تو را باک نیست کشد زهر جایی که تریاک نیست گر از نیستی دیگری شد هلاک تو را هست بط را ز طوفان چه باک نگه کرد رنجیده در من فقیه نگه کردن عالم اندر سفیه که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد نخواهد که بیند خردمند ریش نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش یکی اول از تندرستان منم که ریشی ببینم بلرزد تنم منغص بود عیش آن تندرست که باشد به پهلوی بیمار سست چو بینم که درویش مسکین نخورد به کام اندرم لقمه زهر است و درد یکی را به زندان درش دوستان کجا ماندش عیش در بوستان

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۴ - حکایت شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود جهاندیده ای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس پسندی که شهری بسوزد به نار اگر چه سرایت بود بر کنار به جز سنگدل ناکند معده تنگ چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ توانگر خود آن لقمه چون می خورد چو بیند که درویش خون می خورد مگو تندرست است رنجور دار که می پیچد از غصه رنجوروار تنکدل چو یاران به منزل رسند نخسبد که واماندگان از پسند دل پادشاهان شود بارکش چو بینند در گل خر خارکش اگر در سرای سعادت کس است ز گفتار سعدیش حرفی بس است همینت بسنده ست اگر بشنوی که گر خار کاری سمن ندروی سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۵ - اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن خبرداری از خسروان عجم که کردند بر زیردستان ستم نه آن شوکت و پادشایی بماند نه آن ظلم بر روستایی بماند خطا بین که بر دست ظالم برفت جهان ماند و با او مظالم برفت خنک روز محشر تن دادگر که در سایه عرش دارد مقر به قومی که نیکی پسندد خدای دهد خسروی عادل و نیک رای چو خواهد که ویران شود عالمی کند ملک در پنجه ظالمی سگالند از او نیکمردان حذر که خشم خدای است بیدادگر بزرگی از او دان و منت شناس که زایل شود نعمت ناسپاس اگر شکر کردی بر این ملک و مال به مالی و ملکی رسی بی زوال وگر جور در پادشایی کنی پس از پادشایی گدایی کنی حرام است بر پادشه خواب خوش چو باشد ضعیف از قوی بارکش میازار عامی به یک خردله که سلطان شبان است و عامی گله چو پرخاش بینند و بیداد از او شبان نیست گرگ است فریاد از او بد انجام رفت و بد اندیشه کرد که با زیردستان جفا پیشه کرد به سختی و سستی بر این بگذرد بماند بر او سالها نام بد نخواهی که نفرین کنند از پست نکو باش تا بد نگوید کست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۴ - حکایت شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود جهاندیده ای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس پسندی که شهری بسوزد به نار اگر چه سرایت بود بر کنار به جز سنگدل ناکند معده تنگ چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ توانگر خود آن لقمه چون می خورد چو بیند که درویش خون می خورد مگو تندرست است رنجور دار که می پیچد از غصه رنجوروار تنکدل چو یاران به منزل رسند نخسبد که واماندگان از پسند دل پادشاهان شود بارکش چو بینند در گل خر خارکش اگر در سرای سعادت کس است ز گفتار سعدیش حرفی بس است همینت بسنده ست اگر بشنوی که گر خار کاری سمن ندروی سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۵ - اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن خبرداری از خسروان عجم که کردند بر زیردستان ستم نه آن شوکت و پادشایی بماند نه آن ظلم بر روستایی بماند خطا بین که بر دست ظالم برفت جهان ماند و با او مظالم برفت خنک روز محشر تن دادگر که در سایه عرش دارد مقر به قومی که نیکی پسندد خدای دهد خسروی عادل و نیک رای چو خواهد که ویران شود عالمی کند ملک در پنجه ظالمی سگالند از او نیکمردان حذر که خشم خدای است بیدادگر بزرگی از او دان و منت شناس که زایل شود نعمت ناسپاس اگر شکر کردی بر این ملک و مال به مالی و ملکی رسی بی زوال وگر جور در پادشایی کنی پس از پادشایی گدایی کنی حرام است بر پادشه خواب خوش چو باشد ضعیف از قوی بارکش میازار عامی به یک خردله که سلطان شبان است و عامی گله چو پرخاش بینند و بیداد از او شبان نیست گرگ است فریاد از او بد انجام رفت و بد اندیشه کرد که با زیردستان جفا پیشه کرد به سختی و سستی بر این بگذرد بماند بر او سالها نام بد نخواهی که نفرین کنند از پست نکو باش تا بد نگوید کست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۶ - حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان شنیدم که در مرزی از باختر برادر دو بودند از یک پدر سپهدار و گردن کش و پیلتن نکو روی و دانا و شمشیر زن پدر هر دو را سهمگین مرد یافت طلبکار جولان و ناورد یافت برفت آن زمین را دو قسمت نهاد به هر یک پسر زآن نصیبی بداد مبادا که بر یکدگر سر کشند به پیکار شمشیر کین برکشند پدر بعد از آن روزگاری شمرد به جان آفرین جان شیرین سپرد اجل بگسلاندش طناب امل وفاتش فرو بست دست عمل مقرر شد آن مملکت بر دو شاه که بی حد و مر بود گنج و سپاه به حکم نظر در به افتاد خویش گرفتند هر یک یکی راه پیش یکی عدل تا نام نیکو برد یکی ظلم تا مال گرد آورد یکی عاطفت سیرت خویش کرد درم داد و تیمار درویش خورد بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت شب از بهر درویش شبخانه ساخت خزاین تهی کرد و پر کرد جیش چنان کز خلایق به هنگام عیش برآمد همی بانگ شادی چو رعد چو شیراز در عهد بوبکر سعد خدیو خردمند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد حکایت شنو کان گو نامجوی پسندیده پی بود و فرخنده خوی ملازم به دلداری خاص و عام ثناگوی حق بامدادان و شام در آن ملک قارون برفتی دلیر که شه دادگر بود و درویش سیر نیامد در ایام او بر دلی نگویم که خاری که برگ گلی سرآمد به تأیید ملک از سران نهادند سر بر خطش سروران دگر خواست کافزون کند تخت و تاج بیافزود بر مرد دهقان خراج طمع کرد در مال بازارگان بلا ریخت بر جان بیچارگان به امید بیشی نداد و نخورد خردمند داند که ناخوب کرد که تا جمع کرد آن زر از گربزی پراکنده شد لشکر از عاجزی شنیدند بازارگانان خبر که ظلم است در بوم آن بی هنر بریدند از آنجا خرید و فروخت زراعت نیامد رعیت بسوخت چو اقبالش از دوستی سر بتافت به ناکام دشمن بر او دست یافت ستیز فلک بیخ و بارش بکند سم اسب دشمن دیارش بکند وفا در که جوید چو پیمان گسیخت خراج از که خواهد چو دهقان گریخت چه نیکی طمع دارد آن بی صفا که باشد دعای بدش در قفا چو بختش نگون بود در کاف کن نکرد آنچه نیکانش گفتند کن چه گفتند نیکان بدان نیکمرد تو برخور که بیدادگر بر نخورد گمانش خطا بود و تدبیر سست که در عدل بود آنچه در ظلم جست یکی بر سر شاخ بن می برید خداوند بستان نگه کرد و دید بگفتا گر این مرد بد می کند نه با من که با نفس خود می کند نصیحت بجای است اگر بشنوی ضعیفان میفکن به کتف قوی که فردا به داور برد خسروی گدایی که پیشت نیرزد جوی چو خواهی که فردا به وی مهتری مکن دشمن خویشتن کهتری که چون بگذرد بر تو این سلطنت بگیرد به قهر آن گدا دامنت مکن پنجه از ناتوانان بدار که گر بفکنندت شوی شرمسار که زشت است در چشم آزادگان بیافتادن از دست افتادگان بزرگان روشندل نیکبخت به فرزانگی تاج بردند و تخت به دنباله راستان کج مرو وگر راست خواهی ز سعدی شنو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۶ - حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان شنیدم که در مرزی از باختر برادر دو بودند از یک پدر سپهدار و گردن کش و پیلتن نکو روی و دانا و شمشیر زن پدر هر دو را سهمگین مرد یافت طلبکار جولان و ناورد یافت برفت آن زمین را دو قسمت نهاد به هر یک پسر زآن نصیبی بداد مبادا که بر یکدگر سر کشند به پیکار شمشیر کین برکشند پدر بعد از آن روزگاری شمرد به جان آفرین جان شیرین سپرد اجل بگسلاندش طناب امل وفاتش فرو بست دست عمل مقرر شد آن مملکت بر دو شاه که بی حد و مر بود گنج و سپاه به حکم نظر در به افتاد خویش گرفتند هر یک یکی راه پیش یکی عدل تا نام نیکو برد یکی ظلم تا مال گرد آورد یکی عاطفت سیرت خویش کرد درم داد و تیمار درویش خورد بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت شب از بهر درویش شبخانه ساخت خزاین تهی کرد و پر کرد جیش چنان کز خلایق به هنگام عیش برآمد همی بانگ شادی چو رعد چو شیراز در عهد بوبکر سعد خدیو خردمند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد حکایت شنو کان گو نامجوی پسندیده پی بود و فرخنده خوی ملازم به دلداری خاص و عام ثناگوی حق بامدادان و شام در آن ملک قارون برفتی دلیر که شه دادگر بود و درویش سیر نیامد در ایام او بر دلی نگویم که خاری که برگ گلی سرآمد به تأیید ملک از سران نهادند سر بر خطش سروران دگر خواست کافزون کند تخت و تاج بیافزود بر مرد دهقان خراج طمع کرد در مال بازارگان بلا ریخت بر جان بیچارگان به امید بیشی نداد و نخورد خردمند داند که ناخوب کرد که تا جمع کرد آن زر از گربزی پراکنده شد لشکر از عاجزی شنیدند بازارگانان خبر که ظلم است در بوم آن بی هنر بریدند از آنجا خرید و فروخت زراعت نیامد رعیت بسوخت چو اقبالش از دوستی سر بتافت به ناکام دشمن بر او دست یافت ستیز فلک بیخ و بارش بکند سم اسب دشمن دیارش بکند وفا در که جوید چو پیمان گسیخت خراج از که خواهد چو دهقان گریخت چه نیکی طمع دارد آن بی صفا که باشد دعای بدش در قفا چو بختش نگون بود در کاف کن نکرد آنچه نیکانش گفتند کن چه گفتند نیکان بدان نیکمرد تو برخور که بیدادگر بر نخورد گمانش خطا بود و تدبیر سست که در عدل بود آنچه در ظلم جست یکی بر سر شاخ بن می برید خداوند بستان نگه کرد و دید بگفتا گر این مرد بد می کند نه با من که با نفس خود می کند نصیحت بجای است اگر بشنوی ضعیفان میفکن به کتف قوی که فردا به داور برد خسروی گدایی که پیشت نیرزد جوی چو خواهی که فردا به وی مهتری مکن دشمن خویشتن کهتری که چون بگذرد بر تو این سلطنت بگیرد به قهر آن گدا دامنت مکن پنجه از ناتوانان بدار که گر بفکنندت شوی شرمسار که زشت است در چشم آزادگان بیافتادن از دست افتادگان بزرگان روشندل نیکبخت به فرزانگی تاج بردند و تخت به دنباله راستان کج مرو وگر راست خواهی ز سعدی شنو

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۷ - صفت جمعیت اوقات درویشان راضی مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمن تر از ملک درویش نیست سبکبار مردم سبک تر روند حق این است و صاحبدلان بشنوند تهیدست تشویش نانی خورد جهانبان به قدر جهانی خورد گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد که سلطان شام غم و شادمانی به سر می رود به مرگ این دو از سر به در می رود چه آن را که بر سر نهادند تاج چه آن را که بر گردن آمد خراج اگر سرفرازی به کیوان بر است وگر تنگدستی به زندان در است چو خیل اجل بر سر هر دو تاخت نمی شاید از یکدگرشان شناخت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۸ - حکایت عابد و استخوان پوسیده شنیدم که یک بار در حله ای سخن گفت با عابدی کله ای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه مهی داشتم سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق گرفتم به بازوی دولت عراق طمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخوردند کرمان سرم بکن پنبه غفلت از گوش هوش که از مردگان پندت آید به گوش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۹ - گفتار اندر نکوکاری و بدکاری و عاقبت آنها نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک افتدش شر انگیز هم بر سر شر شود چو کژدم که با خانه کمتر شود اگر نفع کس در نهاد تو نیست چنین گوهر و سنگ خارا یکی است غلط گفتم ای یار شایسته خوی که نفع است در آهن و سنگ و روی چنین آدمی مرده به ننگ را که بر وی فضیلت بود سنگ را نه هر آدمی زاده از دد به است که دد ز آدمی زاده بد به است به است از دد انسان صاحب خرد نه انسان که در مردم افتد چو دد چو انسان نداند به جز خورد و خواب کدامش فضیلت بود بر دواب سوار نگون بخت بی راهرو پیاده برد ز او به رفتن گرو کسی دانه نیکمردی نکاشت کز او خرمن کام دل برنداشت نه هرگز شنیدیم در عمر خویش که بدمرد را نیکی آمد به پیش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۰ - حکایت شحنه مردم آزار گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم به جز بد ندید بیافتاد و عاجزتر از خود ندید همه شب ز فریاد و زاری نخفت یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت تو هرگز رسیدی به فریاد کس که می خواهی امروز فریادرس همه تخم نامردمی کاشتی ببین لاجرم بر که برداشتی که بر جان ریشت نهد مرهمی که دلها ز ریشت بنالد همی تو ما را همی چاه کندی به راه به سر لاجرم در فتادی به چاه دو کس چه کنند از پی خاص و عام یکی نیک محضر دگر زشت نام یکی تشنه را تا کند تازه حلق دگر تا به گردن در افتند خلق اگر بد کنی چشم نیکی مدار که هرگز نیارد گز انگور بار نپندارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی به وقت درو درخت زقوم ار به جان پروری مپندار هرگز کز او بر خوری رطب ناورد چوب خرزهره بار چو تخم افکنی بر همان چشم دار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۷ - صفت جمعیت اوقات درویشان راضی مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمن تر از ملک درویش نیست سبکبار مردم سبک تر روند حق این است و صاحبدلان بشنوند تهیدست تشویش نانی خورد جهانبان به قدر جهانی خورد گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد که سلطان شام غم و شادمانی به سر می رود به مرگ این دو از سر به در می رود چه آن را که بر سر نهادند تاج چه آن را که بر گردن آمد خراج اگر سرفرازی به کیوان بر است وگر تنگدستی به زندان در است چو خیل اجل بر سر هر دو تاخت نمی شاید از یکدگرشان شناخت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۸ - حکایت عابد و استخوان پوسیده شنیدم که یک بار در حله ای سخن گفت با عابدی کله ای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه مهی داشتم سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق گرفتم به بازوی دولت عراق طمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخوردند کرمان سرم بکن پنبه غفلت از گوش هوش که از مردگان پندت آید به گوش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۹ - گفتار اندر نکوکاری و بدکاری و عاقبت آنها نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک افتدش شر انگیز هم بر سر شر شود چو کژدم که با خانه کمتر شود اگر نفع کس در نهاد تو نیست چنین گوهر و سنگ خارا یکی است غلط گفتم ای یار شایسته خوی که نفع است در آهن و سنگ و روی چنین آدمی مرده به ننگ را که بر وی فضیلت بود سنگ را نه هر آدمی زاده از دد به است که دد ز آدمی زاده بد به است به است از دد انسان صاحب خرد نه انسان که در مردم افتد چو دد چو انسان نداند به جز خورد و خواب کدامش فضیلت بود بر دواب سوار نگون بخت بی راهرو پیاده برد ز او به رفتن گرو کسی دانه نیکمردی نکاشت کز او خرمن کام دل برنداشت نه هرگز شنیدیم در عمر خویش که بدمرد را نیکی آمد به پیش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۰ - حکایت شحنه مردم آزار گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم به جز بد ندید بیافتاد و عاجزتر از خود ندید همه شب ز فریاد و زاری نخفت یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت تو هرگز رسیدی به فریاد کس که می خواهی امروز فریادرس همه تخم نامردمی کاشتی ببین لاجرم بر که برداشتی که بر جان ریشت نهد مرهمی که دلها ز ریشت بنالد همی تو ما را همی چاه کندی به راه به سر لاجرم در فتادی به چاه دو کس چه کنند از پی خاص و عام یکی نیک محضر دگر زشت نام یکی تشنه را تا کند تازه حلق دگر تا به گردن در افتند خلق اگر بد کنی چشم نیکی مدار که هرگز نیارد گز انگور بار نپندارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی به وقت درو درخت زقوم ار به جان پروری مپندار هرگز کز او بر خوری رطب ناورد چوب خرزهره بار چو تخم افکنی بر همان چشم دار

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۱ - حکایت حجاج یوسف حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بیانداز و خونش بریز چو حجت نماند جفا جوی را به پرخاش در هم کشد روی را بخندید و بگریست مرد خدای عجب داشت سنگین دل تیره رای چو دیدش که خندید و دیگر گریست بپرسید کاین خنده و گریه چیست بگفتا همی گریم از روزگار که طفلان بیچاره دارم چهار همی خندم از لطف یزدان پاک که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک پسر گفتش ای نامور شهریار یکی دست از این مرد صوفی بدار که خلقی بر او روی دارند و پشت نه رای است خلقی به یک بار کشت بزرگی و عفو و کرم پیشه کن ز خردان اطفالش اندیشه کن شنیدم که نشنید و خونش بریخت ز فرمان داور که داند گریخت بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت به خواب اندرش دید و پرسید و گفت دمی بیش بر من سیاست نراند عقوبت بر او تا قیامت بماند نخفته ست مظلوم از آهش بترس ز دود دل صبحگاهش بترس نترسی که پاک اندرونی شبی بر آرد ز سوز جگر یا ربی نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید بر پاک ناید ز تخم پلید سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۲ - در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان مدر پرده کس به هنگام جنگ که باشد تو را نیز در پرده ننگ مزن بانگ بر شیرمردان درشت چو با کودکان برنیایی به مشت یکی پند می داد فرزند را نگه دار پند خردمند را مکن جور بر خردکان ای پسر که یک روزت افتد بزرگی به سر نمی ترسی ای گرگک کم خرد که روزی پلنگیت بر هم درد به خردی درم زور سرپنجه بود دل زیردستان ز من رنجه بود بخوردم یکی مشت زورآوران نکردم دگر زور بر لاغران الا تا به غفلت نخفتی که نوم حرام است بر چشم سالار قوم غم زیردستان بخور زینهار بترس از زبردستی روزگار نصیحت که خالی بود از غرض چو داروی تلخ است دفع مرض

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۱ - حکایت حجاج یوسف حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بیانداز و خونش بریز چو حجت نماند جفا جوی را به پرخاش در هم کشد روی را بخندید و بگریست مرد خدای عجب داشت سنگین دل تیره رای چو دیدش که خندید و دیگر گریست بپرسید کاین خنده و گریه چیست بگفتا همی گریم از روزگار که طفلان بیچاره دارم چهار همی خندم از لطف یزدان پاک که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک پسر گفتش ای نامور شهریار یکی دست از این مرد صوفی بدار که خلقی بر او روی دارند و پشت نه رای است خلقی به یک بار کشت بزرگی و عفو و کرم پیشه کن ز خردان اطفالش اندیشه کن شنیدم که نشنید و خونش بریخت ز فرمان داور که داند گریخت بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت به خواب اندرش دید و پرسید و گفت دمی بیش بر من سیاست نراند عقوبت بر او تا قیامت بماند نخفته ست مظلوم از آهش بترس ز دود دل صبحگاهش بترس نترسی که پاک اندرونی شبی بر آرد ز سوز جگر یا ربی نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید بر پاک ناید ز تخم پلید سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۲ - در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان مدر پرده کس به هنگام جنگ که باشد تو را نیز در پرده ننگ مزن بانگ بر شیرمردان درشت چو با کودکان برنیایی به مشت یکی پند می داد فرزند را نگه دار پند خردمند را مکن جور بر خردکان ای پسر که یک روزت افتد بزرگی به سر نمی ترسی ای گرگک کم خرد که روزی پلنگیت بر هم درد به خردی درم زور سرپنجه بود دل زیردستان ز من رنجه بود بخوردم یکی مشت زورآوران نکردم دگر زور بر لاغران الا تا به غفلت نخفتی که نوم حرام است بر چشم سالار قوم غم زیردستان بخور زینهار بترس از زبردستی روزگار نصیحت که خالی بود از غرض چو داروی تلخ است دفع مرض

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۳ - حکایت در این معنی یکی را حکایت کنند از ملوک که بیماری رشته کردش چو دوک چنانش در انداخت ضعف جسد که می برد بر زیردستان حسد که شاه ار چه بر عرصه نام آور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است ندیمی زمین ملک بوسه داد که ملک خداوند جاوید باد در این شهر مردی مبارک دم است که در پارسایی چنویی کم است نرفته ست هرگز ره ناصواب دلی روشن و دعوتی مستجاب نبردند پیشش مهمات کس که مقصود حاصل نشد در نفس بخوان تا بخواند دعایی بر این که رحمت رسد ز آسمان برین بفرمود تا مهتران خدم بخواندند پیر مبارک قدم برفتند و گفتند و آمد فقیر تنی محتشم در لباسی حقیر بگفتا دعایی کن ای هوشمند که در رشته چون سوزنم پای بند شنید این سخن پیر خم بوده پشت به تندی برآورد بانگی درشت که حق مهربان است بر دادگر ببخشای و بخشایش حق نگر دعای منت کی شود سودمند اسیران محتاج در چاه و بند تو ناکرده بر خلق بخشایشی کجا بینی از دولت آسایشی ببایدت عذر خطا خواستن پس از شیخ صالح دعا خواستن کجا دست گیرد دعای ویت دعای ستمدیدگان در پیت شنید این سخن شهریار عجم ز خشم و خجالت بر آمد بهم برنجید و پس با دل خویش گفت چه رنجم حق است این که درویش گفت بفرمود تا هر که در بند بود به فرمانش آزاد کردند زود جهاندیده بعد از دو رکعت نماز به داور برآورد دست نیاز که ای برفرازنده آسمان به جنگش گرفتی به صلحش بمان ولی همچنان بر دعا داشت دست که شه سر برآورد و بر پای جست تو گفتی ز شادی بخواهد پرید چو طاووس چون رشته در پا ندید بفرمود گنجینه گوهرش فشاندند در پای و زر بر سرش حق از بهر باطل نشاید نهفت از آن جمله دامن بیفشاند و گفت مرو با سر رشته بار دگر مبادا که دیگر کند رشته سر چو باری فتادی نگه دار پای که یک بار دیگر بلغزد ز جای ز سعدی شنو کاین سخن راست است نه هر باری افتاده برخاسته ست سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۴ - گفتار اندر بی‌وفائی دنیا جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام به آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت کسی زین میان گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود به کار آمد آنها که برداشتند نه گرد آوریدند و بگذاشتند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۳ - حکایت در این معنی یکی را حکایت کنند از ملوک که بیماری رشته کردش چو دوک چنانش در انداخت ضعف جسد که می برد بر زیردستان حسد که شاه ار چه بر عرصه نام آور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است ندیمی زمین ملک بوسه داد که ملک خداوند جاوید باد در این شهر مردی مبارک دم است که در پارسایی چنویی کم است نرفته ست هرگز ره ناصواب دلی روشن و دعوتی مستجاب نبردند پیشش مهمات کس که مقصود حاصل نشد در نفس بخوان تا بخواند دعایی بر این که رحمت رسد ز آسمان برین بفرمود تا مهتران خدم بخواندند پیر مبارک قدم برفتند و گفتند و آمد فقیر تنی محتشم در لباسی حقیر بگفتا دعایی کن ای هوشمند که در رشته چون سوزنم پای بند شنید این سخن پیر خم بوده پشت به تندی برآورد بانگی درشت که حق مهربان است بر دادگر ببخشای و بخشایش حق نگر دعای منت کی شود سودمند اسیران محتاج در چاه و بند تو ناکرده بر خلق بخشایشی کجا بینی از دولت آسایشی ببایدت عذر خطا خواستن پس از شیخ صالح دعا خواستن کجا دست گیرد دعای ویت دعای ستمدیدگان در پیت شنید این سخن شهریار عجم ز خشم و خجالت بر آمد بهم برنجید و پس با دل خویش گفت چه رنجم حق است این که درویش گفت بفرمود تا هر که در بند بود به فرمانش آزاد کردند زود جهاندیده بعد از دو رکعت نماز به داور برآورد دست نیاز که ای برفرازنده آسمان به جنگش گرفتی به صلحش بمان ولی همچنان بر دعا داشت دست که شه سر برآورد و بر پای جست تو گفتی ز شادی بخواهد پرید چو طاووس چون رشته در پا ندید بفرمود گنجینه گوهرش فشاندند در پای و زر بر سرش حق از بهر باطل نشاید نهفت از آن جمله دامن بیفشاند و گفت مرو با سر رشته بار دگر مبادا که دیگر کند رشته سر چو باری فتادی نگه دار پای که یک بار دیگر بلغزد ز جای ز سعدی شنو کاین سخن راست است نه هر باری افتاده برخاسته ست سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۴ - گفتار اندر بی‌وفائی دنیا جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام به آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت کسی زین میان گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود به کار آمد آنها که برداشتند نه گرد آوریدند و بگذاشتند

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۵ - در تغیر روزگار و انتقال مملکت شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد شد بس نماند ز روز گزیدند فرزانگان دست فوت که در طب ندیدند داروی موت همه تخت و ملکی پذیرد زوال به جز ملک فرمانده لایزال چو نزدیک شد روز عمرش به شب شنیدند می گفت در زیر لب که در مصر چون من عزیزی نبود چو حاصل همین بود چیزی نبود جهان گرد کردم نخوردم برش برفتم چو بیچارگان از سرش پسندیده رایی که بخشید و خورد جهان از پی خویشتن گرد کرد در این کوش تا با تو ماند مقیم که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم کند خواجه بر بستر جان گداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز در آن دم تو را می نماید به دست که دهشت زبانش ز گفتن ببست که دستی به جود و کرم کن دراز دگر دست کوته کن از ظلم و آز کنونت که دست است خاری بکن دگر کی بر آری تو دست از کفن بتابد بسی ماه و پروین و هور که سر بر نداری ز بالین گور سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۶ - حکایت قزل ارسلان با دانشمند قزل ارسلان قلعه ای سخت داشت که گردن به الوند بر می فراشت نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای شنیدم که مردی مبارک حضور به نزدیک شاه آمد از راه دور حقایق شناسی جهاندیده ای هنرمندی آفاق گردیده ای بزرگی زبان آوری کاردان حکیمی سخنگوی بسیاردان قزل گفت چندین که گردیده ای چنین جای محکم دگر دیده ای بخندید کاین قلعه ای خرم است ولیکن نپندارمش محکم است نه پیش از تو گردن کشان داشتند دمی چند بودند و بگذاشتند نه بعد از تو شاهان دیگر برند درخت امید تو را بر خورند ز دوران ملک پدر یاد کن دل از بند اندیشه آزاد کن چنان روزگارش به کنجی نشاند که بر یک پشیزش تصرف نماند چو نومید ماند از همه چیز و کس امیدش به فضل خدا ماند و بس بر مرد هشیار دنیا خس است که هر مدتی جای دیگر کس است چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که ای وارث ملک جم اگر ملک بر جم بماندی و بخت تو را کی میسر شدی تاج و تخت اگر گنج قارون به دست آوری نماند مگر آنچه بخشی بری سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۷ - حکایت چو الب ارسلان جان به جان بخش داد پسر تاج شاهی به سر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه نه جای نشستن بد آماجگاه چنین گفت دیوانه ای هوشیار چو دیدش پسر روز دیگر سوار زهی ملک و دوران سر در نشیب پدر رفت و پای پسر در رکیب چنین است گردیدن روزگار سبک سیر و بدعهد و ناپایدار چو دیرینه روزی سرآورد عهد جوان دولتی سر برآرد ز مهد منه بر جهان دل که بیگانه ای است چو مطرب که هر روز در خانه ای است نه لایق بود عیش با دلبری که هر بامدادش بود شوهری نکویی کن امسال چون ده تو راست که سال دگر دیگری دهخداست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۵ - در تغیر روزگار و انتقال مملکت شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد شد بس نماند ز روز گزیدند فرزانگان دست فوت که در طب ندیدند داروی موت همه تخت و ملکی پذیرد زوال به جز ملک فرمانده لایزال چو نزدیک شد روز عمرش به شب شنیدند می گفت در زیر لب که در مصر چون من عزیزی نبود چو حاصل همین بود چیزی نبود جهان گرد کردم نخوردم برش برفتم چو بیچارگان از سرش پسندیده رایی که بخشید و خورد جهان از پی خویشتن گرد کرد در این کوش تا با تو ماند مقیم که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم کند خواجه بر بستر جان گداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز در آن دم تو را می نماید به دست که دهشت زبانش ز گفتن ببست که دستی به جود و کرم کن دراز دگر دست کوته کن از ظلم و آز کنونت که دست است خاری بکن دگر کی بر آری تو دست از کفن بتابد بسی ماه و پروین و هور که سر بر نداری ز بالین گور سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۶ - حکایت قزل ارسلان با دانشمند قزل ارسلان قلعه ای سخت داشت که گردن به الوند بر می فراشت نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای شنیدم که مردی مبارک حضور به نزدیک شاه آمد از راه دور حقایق شناسی جهاندیده ای هنرمندی آفاق گردیده ای بزرگی زبان آوری کاردان حکیمی سخنگوی بسیاردان قزل گفت چندین که گردیده ای چنین جای محکم دگر دیده ای بخندید کاین قلعه ای خرم است ولیکن نپندارمش محکم است نه پیش از تو گردن کشان داشتند دمی چند بودند و بگذاشتند نه بعد از تو شاهان دیگر برند درخت امید تو را بر خورند ز دوران ملک پدر یاد کن دل از بند اندیشه آزاد کن چنان روزگارش به کنجی نشاند که بر یک پشیزش تصرف نماند چو نومید ماند از همه چیز و کس امیدش به فضل خدا ماند و بس بر مرد هشیار دنیا خس است که هر مدتی جای دیگر کس است چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که ای وارث ملک جم اگر ملک بر جم بماندی و بخت تو را کی میسر شدی تاج و تخت اگر گنج قارون به دست آوری نماند مگر آنچه بخشی بری سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۷ - حکایت چو الب ارسلان جان به جان بخش داد پسر تاج شاهی به سر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه نه جای نشستن بد آماجگاه چنین گفت دیوانه ای هوشیار چو دیدش پسر روز دیگر سوار زهی ملک و دوران سر در نشیب پدر رفت و پای پسر در رکیب چنین است گردیدن روزگار سبک سیر و بدعهد و ناپایدار چو دیرینه روزی سرآورد عهد جوان دولتی سر برآرد ز مهد منه بر جهان دل که بیگانه ای است چو مطرب که هر روز در خانه ای است نه لایق بود عیش با دلبری که هر بامدادش بود شوهری نکویی کن امسال چون ده تو راست که سال دگر دیگری دهخداست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی به زور خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین شدندی تلف چو منعم کند سفله را روزگار نهد بر دل تنگ درویش بار چو بام بلندش بود خودپرست کند بول و خاشاک بر بام پست شنیدم که باری به عزم شکار برون رفت بیدادگر شهریار تکاور به دنبال صیدی براند شبش در گرفت از حشم باز ماند به تنها ندانست روی و رهی بینداخت ناکام شب در دهی یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم ز پیران مردم شناس قدیم پسر را همی گفت کای شادبهر خرت را مبر بامدادان به شهر که این ناجوانمرد برگشته بخت که تابوت بینمش بر جای تخت کمر بسته دارد به فرمان دیو به گردون بر از دست جورش غریو در این کشور آسایش و خرمی ندید و نبیند به چشم آدمی مگر کاین سیه نامه بی صفا به دوزخ برد لعنت اندر قفا پسر گفت راه دراز است و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت طریقی بیندیش و رایی بزن که رای تو روشن تر از رای من پدر گفت اگر پند من بشنوی یکی سنگ برداشت باید قوی زدن بر خر نامور چند بار سر و دست و پهلوش کردن فگار مگر کان فرومایه زشت کیش به کارش نیاید خر پشت ریش چو خضر پیمبر که کشتی شکست وز او دست جبار ظالم ببست به سالی که در بحر کشتی گرفت بسی سالها نام زشتی گرفت تفو بر چنان ملک و دولت که راند که شنعت بر او تا قیامت بماند پسر چون شنید این حدیث از پدر سر از خط فرمان نبردش به در فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ خر از دست عاجز شد از پای لنگ پدر گفتش اکنون سر خویش گیر هر آن ره که می بایدت پیش گیر پسر در پی کاروان اوفتاد ز دشنام چندان که دانست داد وز آن سو پدر روی در آستان که یارب به سجاده راستان که چندان امانم ده از روزگار کز این نحس ظالم بر آید دمار اگر من نبینم مر او را هلاک شب گور چشمم نخسبد به خاک اگر مار زاید زن باردار به از آدمی زاده دیوسار زن از مرد موذی به بسیار به سگ از مردم مردم آزار به مخنث که بیداد بر خود کند از آن به که با دیگری بد کند شه این جمله بشنید و چیزی نگفت ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت همه شب به بیداری اختر شمرد ز سودا و اندیشه خوابش نبرد چو آواز مرغ سحر گوش کرد پریشانی شب فراموش کرد سواران همه شب همی تاختند سحرگه پی اسب بشناختند بر آن عرصه بر اسب دیدند شاه پیاده دویدند یکسر سپاه به خدمت نهادند سر بر زمین چو دریا شد از موج لشکر زمین یکی گفتش از دوستان قدیم که شب حاجبش بود و روزش ندیم رعیت چه نزلت نهادند دوش که ما را نه چشم آرمید و نه گوش شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث هم آهسته سر برد پیش سرش فرو گفت پنهان به گوش اندرش کسم پای مرغی نیاورد پیش ولی دست خر رفت از اندازه بیش بزرگان نشستند و خوان خواستند بخوردند و مجلس بیاراستند چو شور و طرب در نهاد آمدش ز دهقان دوشینه یاد آمدش بفرمود و جستند و بستند سخت به خواری فکندند در پای تخت سیه دل برآهخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز سر ناامیدی برآورد و گفت نشاید شب گور در خانه خفت نه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بد روزگار چرا خشم بر من گرفتی و بس منت پیش گفتم همه خلق پس چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار ور ایدون که دشوارت آمد سخن دگر هر چه دشوارت آید مکن تو را چاره از ظلم برگشتن است نه بیچاره بی گنه کشتن است مرا پنج روز دگر مانده گیر دو روز دگر عیش خوش رانده گیر نماند ستمکار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار تو را نیک پند است اگر بشنوی وگر نشنوی خود پشیمان شوی بدان کی ستوده شود پادشاه که خلقش ستایند در بارگاه چه سود آفرین بر سر انجمن پس چرخه نفرین کنان پیرزن همی گفت و شمشیر بالای سر سپر کرده جان پیش تیر قدر نبینی که چون کارد بر سر بود قلم را زبانش روان تر بود شه از مستی غفلت آمد به هوش به گوشش فرو گفت فرخ سروش کز این پیر دست عقوبت بدار یکی کشته گیر از هزاران هزار زمانی سر اندر گریبان بماند پس آن گه به عفو آستین برفشاند به دستان خود بند از او برگرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی به گیتی حکایت شد این داستان رود نیکبخت از پی راستان بیاموزی از عاقلان حسن خوی نه چندان که از غافل عیب جوی ز دشمن شنو سیرت خود که دوست هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست وبال است دادن به رنجور قند که داروی تلخش بود سودمند ترش روی بهتر کند سرزنش که یاران خوش طبع شیرین منش از این به نصیحت نگوید کست اگر عاقلی یک اشارت بست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی به زور خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین شدندی تلف چو منعم کند سفله را روزگار نهد بر دل تنگ درویش بار چو بام بلندش بود خودپرست کند بول و خاشاک بر بام پست شنیدم که باری به عزم شکار برون رفت بیدادگر شهریار تکاور به دنبال صیدی براند شبش در گرفت از حشم باز ماند به تنها ندانست روی و رهی بینداخت ناکام شب در دهی یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم ز پیران مردم شناس قدیم پسر را همی گفت کای شادبهر خرت را مبر بامدادان به شهر که این ناجوانمرد برگشته بخت که تابوت بینمش بر جای تخت کمر بسته دارد به فرمان دیو به گردون بر از دست جورش غریو در این کشور آسایش و خرمی ندید و نبیند به چشم آدمی مگر کاین سیه نامه بی صفا به دوزخ برد لعنت اندر قفا پسر گفت راه دراز است و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت طریقی بیندیش و رایی بزن که رای تو روشن تر از رای من پدر گفت اگر پند من بشنوی یکی سنگ برداشت باید قوی زدن بر خر نامور چند بار سر و دست و پهلوش کردن فگار مگر کان فرومایه زشت کیش به کارش نیاید خر پشت ریش چو خضر پیمبر که کشتی شکست وز او دست جبار ظالم ببست به سالی که در بحر کشتی گرفت بسی سالها نام زشتی گرفت تفو بر چنان ملک و دولت که راند که شنعت بر او تا قیامت بماند پسر چون شنید این حدیث از پدر سر از خط فرمان نبردش به در فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ خر از دست عاجز شد از پای لنگ پدر گفتش اکنون سر خویش گیر هر آن ره که می بایدت پیش گیر پسر در پی کاروان اوفتاد ز دشنام چندان که دانست داد وز آن سو پدر روی در آستان که یارب به سجاده راستان که چندان امانم ده از روزگار کز این نحس ظالم بر آید دمار اگر من نبینم مر او را هلاک شب گور چشمم نخسبد به خاک اگر مار زاید زن باردار به از آدمی زاده دیوسار زن از مرد موذی به بسیار به سگ از مردم مردم آزار به مخنث که بیداد بر خود کند از آن به که با دیگری بد کند شه این جمله بشنید و چیزی نگفت ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت همه شب به بیداری اختر شمرد ز سودا و اندیشه خوابش نبرد چو آواز مرغ سحر گوش کرد پریشانی شب فراموش کرد سواران همه شب همی تاختند سحرگه پی اسب بشناختند بر آن عرصه بر اسب دیدند شاه پیاده دویدند یکسر سپاه به خدمت نهادند سر بر زمین چو دریا شد از موج لشکر زمین یکی گفتش از دوستان قدیم که شب حاجبش بود و روزش ندیم رعیت چه نزلت نهادند دوش که ما را نه چشم آرمید و نه گوش شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث هم آهسته سر برد پیش سرش فرو گفت پنهان به گوش اندرش کسم پای مرغی نیاورد پیش ولی دست خر رفت از اندازه بیش بزرگان نشستند و خوان خواستند بخوردند و مجلس بیاراستند چو شور و طرب در نهاد آمدش ز دهقان دوشینه یاد آمدش بفرمود و جستند و بستند سخت به خواری فکندند در پای تخت سیه دل برآهخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز سر ناامیدی برآورد و گفت نشاید شب گور در خانه خفت نه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بد روزگار چرا خشم بر من گرفتی و بس منت پیش گفتم همه خلق پس چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار ور ایدون که دشوارت آمد سخن دگر هر چه دشوارت آید مکن تو را چاره از ظلم برگشتن است نه بیچاره بی گنه کشتن است مرا پنج روز دگر مانده گیر دو روز دگر عیش خوش رانده گیر نماند ستمکار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار تو را نیک پند است اگر بشنوی وگر نشنوی خود پشیمان شوی بدان کی ستوده شود پادشاه که خلقش ستایند در بارگاه چه سود آفرین بر سر انجمن پس چرخه نفرین کنان پیرزن همی گفت و شمشیر بالای سر سپر کرده جان پیش تیر قدر نبینی که چون کارد بر سر بود قلم را زبانش روان تر بود شه از مستی غفلت آمد به هوش به گوشش فرو گفت فرخ سروش کز این پیر دست عقوبت بدار یکی کشته گیر از هزاران هزار زمانی سر اندر گریبان بماند پس آن گه به عفو آستین برفشاند به دستان خود بند از او برگرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی به گیتی حکایت شد این داستان رود نیکبخت از پی راستان بیاموزی از عاقلان حسن خوی نه چندان که از غافل عیب جوی ز دشمن شنو سیرت خود که دوست هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست وبال است دادن به رنجور قند که داروی تلخش بود سودمند ترش روی بهتر کند سرزنش که یاران خوش طبع شیرین منش از این به نصیحت نگوید کست اگر عاقلی یک اشارت بست

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۹ - حکایت مأمون با کنیزک چو دور خلافت به مأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید به چهر آفتابی به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشتها کرده عناب رنگ بر ابروی عابد فریبش خضاب چو قوس قزح بود بر آفتاب شب خلوت آن لعبت حور زاد مگر تن در آغوش مأمون نداد گرفت آتش خشم در وی عظیم سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم بگفتا سر اینک به شمشیر تیز بینداز و با من مکن خفت و خیز بگفت از چه بر دل گزند آمدت چه خصلت ز من ناپسند آمدت بگفت ار کشی ور شکافی سرم ز بوی دهانت به رنج اندرم کشد تیر پیکار و تیغ ستم به یک بار و بوی دهن دم به دم شنید این سخن سرور نیکبخت برآشفت تند و برنجید سخت همه شب در این فکر بود و نخفت دگر روز با هوشمندان بگفت طبیعت شناسان هر کشوری سخن گفت با هر یک از هر دری دلش گرچه در حال از او رنجه شد دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد پری چهره را همنشین کرد و دوست که این عیب من گفت یار من اوست به نزد من آن کس نکوخواه توست که گوید فلان خار در راه توست به گمراه گفتن نکو می روی جفایی تمام است و جوری قوی هر آن گه که عیبت نگویند پیش هنر دانی از جاهلی عیب خویش مگو شهد شیرین شکر فایق است کسی را که سقمونیا لایق است چه خوش گفت یک روز دارو فروش شفا بایدت داروی تلخ نوش اگر شربتی بایدت سودمند ز سعدی ستان تلخ داروی پند به پرویزن معرفت بیخته به شهد ظرافت برآمیخته سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی کبیر مگر بر زبانش حقی رفته بود ز گردن کشی بر وی آشفته بود به زندان فرستادش از بارگاه که زورآزمای است بازوی جاه ز یاران کسی گفتش اندر نهفت مصالح نبود این سخن گفت گفت رسانیدن امر حق طاعت است ز زندان نترسم که یک ساعت است همان دم که در خفیه این راز رفت حکایت به گوش ملک باز رفت بخندید کاو ظن بیهوده برد نداند که خواهد در این حبس مرد غلامی به درویش برد این پیام بگفتا به خسرو بگو ای غلام مرا بار غم بر دل ریش نیست که دنیا همین ساعتی بیش نیست نه گر دستگیری کنی خرمم نه گر سر بری بر دل آید غمم تو گر کامرانی به فرمان و گنج دگر کس فرومانده در ضعف و رنج به دروازه مرگ چون در شویم به یک هفته با هم برابر شویم منه دل بر این دولت پنج روز به دود دل خلق خود را مسوز نه پیش از تو بیش از تو اندوختند به بیداد کردن جهان سوختند چنان زی که ذکرت به تحسین کنند چو مردی نه بر گور نفرین کنند نباید به رسم بد آیین نهاد که گویند لعنت بر آن کاین نهاد وگر بر سرآید خداوند زور نه زیرش کند عاقبت خاک گور بفرمود دلتنگ روی از جفا که بیرون کنندش زبان از قفا چنین گفت مرد حقایق شناس کز این هم که گفتی ندارم هراس من از بی زبانی ندارم غمی که دانم که ناگفته داند همی اگر بینوایی برم ور ستم گرم عاقبت خیر باشد چه غم عروسی بود نوبت ماتمت گرت نیکروزی بود خاتمت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۹ - حکایت مأمون با کنیزک چو دور خلافت به مأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید به چهر آفتابی به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشتها کرده عناب رنگ بر ابروی عابد فریبش خضاب چو قوس قزح بود بر آفتاب شب خلوت آن لعبت حور زاد مگر تن در آغوش مأمون نداد گرفت آتش خشم در وی عظیم سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم بگفتا سر اینک به شمشیر تیز بینداز و با من مکن خفت و خیز بگفت از چه بر دل گزند آمدت چه خصلت ز من ناپسند آمدت بگفت ار کشی ور شکافی سرم ز بوی دهانت به رنج اندرم کشد تیر پیکار و تیغ ستم به یک بار و بوی دهن دم به دم شنید این سخن سرور نیکبخت برآشفت تند و برنجید سخت همه شب در این فکر بود و نخفت دگر روز با هوشمندان بگفت طبیعت شناسان هر کشوری سخن گفت با هر یک از هر دری دلش گرچه در حال از او رنجه شد دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد پری چهره را همنشین کرد و دوست که این عیب من گفت یار من اوست به نزد من آن کس نکوخواه توست که گوید فلان خار در راه توست به گمراه گفتن نکو می روی جفایی تمام است و جوری قوی هر آن گه که عیبت نگویند پیش هنر دانی از جاهلی عیب خویش مگو شهد شیرین شکر فایق است کسی را که سقمونیا لایق است چه خوش گفت یک روز دارو فروش شفا بایدت داروی تلخ نوش اگر شربتی بایدت سودمند ز سعدی ستان تلخ داروی پند به پرویزن معرفت بیخته به شهد ظرافت برآمیخته سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی کبیر مگر بر زبانش حقی رفته بود ز گردن کشی بر وی آشفته بود به زندان فرستادش از بارگاه که زورآزمای است بازوی جاه ز یاران کسی گفتش اندر نهفت مصالح نبود این سخن گفت گفت رسانیدن امر حق طاعت است ز زندان نترسم که یک ساعت است همان دم که در خفیه این راز رفت حکایت به گوش ملک باز رفت بخندید کاو ظن بیهوده برد نداند که خواهد در این حبس مرد غلامی به درویش برد این پیام بگفتا به خسرو بگو ای غلام مرا بار غم بر دل ریش نیست که دنیا همین ساعتی بیش نیست نه گر دستگیری کنی خرمم نه گر سر بری بر دل آید غمم تو گر کامرانی به فرمان و گنج دگر کس فرومانده در ضعف و رنج به دروازه مرگ چون در شویم به یک هفته با هم برابر شویم منه دل بر این دولت پنج روز به دود دل خلق خود را مسوز نه پیش از تو بیش از تو اندوختند به بیداد کردن جهان سوختند چنان زی که ذکرت به تحسین کنند چو مردی نه بر گور نفرین کنند نباید به رسم بد آیین نهاد که گویند لعنت بر آن کاین نهاد وگر بر سرآید خداوند زور نه زیرش کند عاقبت خاک گور بفرمود دلتنگ روی از جفا که بیرون کنندش زبان از قفا چنین گفت مرد حقایق شناس کز این هم که گفتی ندارم هراس من از بی زبانی ندارم غمی که دانم که ناگفته داند همی اگر بینوایی برم ور ستم گرم عاقبت خیر باشد چه غم عروسی بود نوبت ماتمت گرت نیکروزی بود خاتمت

%0
10 Bölüm