Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱ احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله بستان آراسته کن تو مجلس ما تا کی کمر و کلاه و موزه تا کی سفر و نشاط صحرا امروز زمانه خوش گذاریم بدرود کنیم دی و فردا من طاقت هجر تو ندارم با تو چه کنم به جز مدارا سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲ جمالت کرد جانا هست ما را جلالت کرد ماها پست ما را دل آراما نگارا چون تو هستی همه چیزی که باید هست ما را شراب عشق روی خرمت کرد بسان نرگس تو مست ما را اگر روزی کف پایت ببوسم بود بر هر دو عالم دست ما را تمنای لبت شوریده دارد چو مشکین زلف تو پیوست ما را چو صیاد خرد لعل تو باشد سر زلف تو شاید شست ما را زمانه بند شستت کی گشاید چو زلفین تو محکم بست ما را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳ بنده یک دل منم بند قبای ترا چاکر یکتا منم زلف دو تای ترا خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار من ننشانم ز جان باد هوای ترا کاش رخ من بدی خاک کف پای تو بوسه مگر دادمی من کف پای ترا گر بود ای شوخ چشم رای تو بر خون من بر سر و دیده نهم رایت رای ترا تیر جفای تو هست دلکش جان دوز من جعبه ز سینه کنم تیر جفای ترا بار نیامد دلم در شکن زلف تو گر نه به گردن کشم بار بلای ترا بنده سنایی ترا بندگی از جان کند گوی کلاه ترا بند قبای ترا سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴ باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان آن نکو دیدار شوخ کافر استاد را ناز چون یاقوت گردان خاصگان عشق را در میان بحر حیرت لولو فریاد را خویشتن بینان ز حسنت لافگاهی ساختند هین ببند از غمزه درها کوی عشق آباد را هر چه بیدادست بر ما ریز کاندر کوی داد ما به جان پذرفته ایم از زلف تو بیداد را گیرم از راه وفا و بندگی یک سو شویم چون کنیم ای جان بگو این عشق مادرزاد را زین توانگر پیشگان چیزی نیفزاید ترا کز هوس بردند بر سقف فلک بنیاد را قدر تو درویش داند ز آنکه او بیند مقیم همچو کرکس در هوا هفتاد در هفتاد را خوش کن از یک بوسه شیرین تر از آب حیات چو دل و جان سنایی طبع فرخ زاد را

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱ احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله بستان آراسته کن تو مجلس ما تا کی کمر و کلاه و موزه تا کی سفر و نشاط صحرا امروز زمانه خوش گذاریم بدرود کنیم دی و فردا من طاقت هجر تو ندارم با تو چه کنم به جز مدارا سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲ جمالت کرد جانا هست ما را جلالت کرد ماها پست ما را دل آراما نگارا چون تو هستی همه چیزی که باید هست ما را شراب عشق روی خرمت کرد بسان نرگس تو مست ما را اگر روزی کف پایت ببوسم بود بر هر دو عالم دست ما را تمنای لبت شوریده دارد چو مشکین زلف تو پیوست ما را چو صیاد خرد لعل تو باشد سر زلف تو شاید شست ما را زمانه بند شستت کی گشاید چو زلفین تو محکم بست ما را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳ بنده یک دل منم بند قبای ترا چاکر یکتا منم زلف دو تای ترا خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار من ننشانم ز جان باد هوای ترا کاش رخ من بدی خاک کف پای تو بوسه مگر دادمی من کف پای ترا گر بود ای شوخ چشم رای تو بر خون من بر سر و دیده نهم رایت رای ترا تیر جفای تو هست دلکش جان دوز من جعبه ز سینه کنم تیر جفای ترا بار نیامد دلم در شکن زلف تو گر نه به گردن کشم بار بلای ترا بنده سنایی ترا بندگی از جان کند گوی کلاه ترا بند قبای ترا سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴ باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان آن نکو دیدار شوخ کافر استاد را ناز چون یاقوت گردان خاصگان عشق را در میان بحر حیرت لولو فریاد را خویشتن بینان ز حسنت لافگاهی ساختند هین ببند از غمزه درها کوی عشق آباد را هر چه بیدادست بر ما ریز کاندر کوی داد ما به جان پذرفته ایم از زلف تو بیداد را گیرم از راه وفا و بندگی یک سو شویم چون کنیم ای جان بگو این عشق مادرزاد را زین توانگر پیشگان چیزی نیفزاید ترا کز هوس بردند بر سقف فلک بنیاد را قدر تو درویش داند ز آنکه او بیند مقیم همچو کرکس در هوا هفتاد در هفتاد را خوش کن از یک بوسه شیرین تر از آب حیات چو دل و جان سنایی طبع فرخ زاد را

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵ باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز را باز آبی بر زن آن روی جهان افروز را باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان گمار آن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیت آن سیه پوشان کفر انگیز ایمان سوز را سر برآوردند مشتی گوشه گشته چون کمان باز در کار آر نوک ناوک کین توز را روزها چون عمر بد خواه تو کوتاهی گرفت پاره ای از زلف کم کن مایه ای ده روز را آینه بر گیر و بنگر گر تماشا بایدت در میان روی نرگس بوستان افروز را لب ز هم بردار یک دم تا هم اندر تیر ماه آسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را نوگرفتان را ببوسی بسته گردان بهر آنک دانه دادن شرط باشد مرغ نو آموز را بر شکن دام سنایی ز آن دو تا بادام از آنک دام را بادام تو چون سنگ باشد گوز را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶ می ده ای ساقی که می به درد عشق آمیز را زنده کن در می پرستی سنت پرویز را مایه ده از بوی باده باد عنبربیز را در کف ما رادی آموز ابر گوهر بیز را ای خم اندر خم شکسته زلف جان آمیز را بر شکن بر هم چو زلفت توبه و پرهیز را چنگ وار آهنگ برکش راه مست انگیز را راه مست انگیز بر زن مست بیگه خیز را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷ جادوان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من زلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز را گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدی جان مانی سجده کردی صورت پرویز را با چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجب جای کی ماند درین دل توبه و پرهیز را جان ما می را و قالب خاک را و دل ترا وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را گر شب وصلت نماید مر شب معراج را نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم رطل می باید دمادم مست بیگه خیز را آتش عشق سنایی تیز کن ای ساقیا در دهیدش آب انگور نشاط انگیز را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸ انعم الله صباح ای پسرا وقت صبح آمده راح ای پسرا با می و ماه و خرابات بهار خام خامست صلاح ای پسرا با تو در صدر نشستیم هلا در ده آواز مباح ای پسرا خام ما خام تو و پخته تست تو ز می دار صراح ای پسرا عاقبت خانه به زلف تو گذاشت صورت فخر و فلاح ای پسرا چشم بیمار تو ما را ببرید ز صحیح و ز صحاح ای پسرا از پی عارض چون صبح ترا به نکورویی و راح ای پسرا همه تسبیح سنایی این است کانعم الله صباح ای پسرا

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵ باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز را باز آبی بر زن آن روی جهان افروز را باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان گمار آن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیت آن سیه پوشان کفر انگیز ایمان سوز را سر برآوردند مشتی گوشه گشته چون کمان باز در کار آر نوک ناوک کین توز را روزها چون عمر بد خواه تو کوتاهی گرفت پاره ای از زلف کم کن مایه ای ده روز را آینه بر گیر و بنگر گر تماشا بایدت در میان روی نرگس بوستان افروز را لب ز هم بردار یک دم تا هم اندر تیر ماه آسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را نوگرفتان را ببوسی بسته گردان بهر آنک دانه دادن شرط باشد مرغ نو آموز را بر شکن دام سنایی ز آن دو تا بادام از آنک دام را بادام تو چون سنگ باشد گوز را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶ می ده ای ساقی که می به درد عشق آمیز را زنده کن در می پرستی سنت پرویز را مایه ده از بوی باده باد عنبربیز را در کف ما رادی آموز ابر گوهر بیز را ای خم اندر خم شکسته زلف جان آمیز را بر شکن بر هم چو زلفت توبه و پرهیز را چنگ وار آهنگ برکش راه مست انگیز را راه مست انگیز بر زن مست بیگه خیز را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷ جادوان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من زلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز را گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدی جان مانی سجده کردی صورت پرویز را با چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجب جای کی ماند درین دل توبه و پرهیز را جان ما می را و قالب خاک را و دل ترا وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را گر شب وصلت نماید مر شب معراج را نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم رطل می باید دمادم مست بیگه خیز را آتش عشق سنایی تیز کن ای ساقیا در دهیدش آب انگور نشاط انگیز را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸ انعم الله صباح ای پسرا وقت صبح آمده راح ای پسرا با می و ماه و خرابات بهار خام خامست صلاح ای پسرا با تو در صدر نشستیم هلا در ده آواز مباح ای پسرا خام ما خام تو و پخته تست تو ز می دار صراح ای پسرا عاقبت خانه به زلف تو گذاشت صورت فخر و فلاح ای پسرا چشم بیمار تو ما را ببرید ز صحیح و ز صحاح ای پسرا از پی عارض چون صبح ترا به نکورویی و راح ای پسرا همه تسبیح سنایی این است کانعم الله صباح ای پسرا

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹ ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی خاک ره باید شمردن دولت پرویز را دین زردشتی و آیین قلندر چند چند توشه باید ساختن مر راه جان آویز را هر چه اسباب است آتش درزن و خرم نشین بدره ناداشتی به روز رستاخیز را زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را وین گروه لاابالی جان عشق انگیز را ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود بر رخ زردم نه آن یاقوت شکرریز را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰ در ده پسرا می مروق را یاران موافق موفق را زان می که چو آه عاشقان از تف انگشت کند بر آب زورق را زان می که کند ز شعله پرآتش این گنبد خانه معلق را هین خیز و ز عکس باده گلگون کن این اسب سوارخوار ابلق را در زیر لگد بکوب چون مردان این طارم زرق پوش ازرق را گه ساقی باش و گه حریفی کن ترتیب فروگذار رونق را یک دم خوش باش تا چه خواهی کرد این زهد مزور مزبق را یک ره به دو باده دست کوته کن این عقل درازقد احمق را بنمای به زیرکان دیوانه از مصحف باطل آیت حق را بر لاله مزن ز چشم سنبل را بر پسته منه ز ناز فندق را بیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت همرنگ حریر کن ستبرق را مشکن به طمع مرا تو ای ممسک چونان که جریر مر فرزدق را گر طمع میان تهی سه حرف آمد چار است میان تهی مطوق را در تخته اول ار بنوشتی بی شکل حروف علم مطلق را کم زان باری که در دوم تخته چون نسخ کنی خط محقق را در موضع خوشدلان و مشتاقان موضوع فروگذار و مشتق را شعر تر مطلق سنایی خوان آتش درزن حدیث مغلق را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱ چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد همیشه محنت مخراق را زآنکه چون سلطان عشق اندر دلی ماوا گرفت محو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را هر که بی اوصاف شد از عشق آن بت برخورد کان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را ذره ای از حسن او در مصر اگر پیدا شدی دل ربودی یوسف یعقوب بن اسحاق را گر سر مژگان زند بر هم به عمدا آن نگار پیکران بی جان کند مر دیلم و قفچاق را هر که روی او بدید از جان و دل درویش شد زر سگالی کس ندید آن شهره آفاق را

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹ ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی خاک ره باید شمردن دولت پرویز را دین زردشتی و آیین قلندر چند چند توشه باید ساختن مر راه جان آویز را هر چه اسباب است آتش درزن و خرم نشین بدره ناداشتی به روز رستاخیز را زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را وین گروه لاابالی جان عشق انگیز را ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود بر رخ زردم نه آن یاقوت شکرریز را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰ در ده پسرا می مروق را یاران موافق موفق را زان می که چو آه عاشقان از تف انگشت کند بر آب زورق را زان می که کند ز شعله پرآتش این گنبد خانه معلق را هین خیز و ز عکس باده گلگون کن این اسب سوارخوار ابلق را در زیر لگد بکوب چون مردان این طارم زرق پوش ازرق را گه ساقی باش و گه حریفی کن ترتیب فروگذار رونق را یک دم خوش باش تا چه خواهی کرد این زهد مزور مزبق را یک ره به دو باده دست کوته کن این عقل درازقد احمق را بنمای به زیرکان دیوانه از مصحف باطل آیت حق را بر لاله مزن ز چشم سنبل را بر پسته منه ز ناز فندق را بیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت همرنگ حریر کن ستبرق را مشکن به طمع مرا تو ای ممسک چونان که جریر مر فرزدق را گر طمع میان تهی سه حرف آمد چار است میان تهی مطوق را در تخته اول ار بنوشتی بی شکل حروف علم مطلق را کم زان باری که در دوم تخته چون نسخ کنی خط محقق را در موضع خوشدلان و مشتاقان موضوع فروگذار و مشتق را شعر تر مطلق سنایی خوان آتش درزن حدیث مغلق را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱ چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد همیشه محنت مخراق را زآنکه چون سلطان عشق اندر دلی ماوا گرفت محو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را هر که بی اوصاف شد از عشق آن بت برخورد کان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را ذره ای از حسن او در مصر اگر پیدا شدی دل ربودی یوسف یعقوب بن اسحاق را گر سر مژگان زند بر هم به عمدا آن نگار پیکران بی جان کند مر دیلم و قفچاق را هر که روی او بدید از جان و دل درویش شد زر سگالی کس ندید آن شهره آفاق را

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲ مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل را جان ابراهیم باید عشق اسماعیل را گر هزاران جان لبش را هدیه آرم گویدم نزد عیسا تحفه چون آری همی انجیل را زلف چون پرچین کند خواری نماید مشک را غمزه چون بر هم زند قیمت فزاید نیل را چون وصال یار نبود گو دل و جانم مباش چون شه و فرزین نباشد خاک بر سر فیل را از دو چشمش تیز گردد ساحری ابلیس را وز لبانش کند گردد تیغ عزراییل را گرچه زمزم را پدید آورد هم نامش به پای او به مویی هم روان کرد از دو چشمم نیل را جان و دل کردم فدای خاکپایش بهر آنک از برای کعبه چاکر بود باید میل را آب خورشید و مه اکنون برده شد کو بر فروخت در خم زلف از برای عاشقان قندیل را ای سنایی گر هوای خوبرویان می کنی از نخستت ساخت باید دبه و زنبیل را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳ ساقیا دل شد پر از تیمار پر کن جام را بر کف ما نه سه باده گردش اجرام را تا زمانی بی زمانه جام می بر کف نهیم بشکنیم اندر زمانه گردش ایام را جان و دل در جام کن تا جان به جام اندر نهیم همچو خون دل نهاده ای پسر صد جام را دام کن بر طرف بام از حلقه های زلف خویش چون که جان در جام کردی تنگ در کش جام را کاش کیکاووس پر کن زان سهیل شامیان زیر خط حکم درکش ملک زال و سام را چرخ بی آرام را اندر جهان آرام نیست بند کن در می پرستی چرخ بی آرام را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴ ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر خام در ده پخته را و پخته در ده خام را قالب فرزند آدم آز را منزل شدست انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود کار کار خویش دان اندر نورد این نام را تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵ من کی ام کاندیشه تو هم نفس باشد مرا یا تمنای وصال چون تو کس باشد مرا گر بود شایسته غم خوردن تو جان من این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا گر نه عشقت سایه من شد چرا هر گه که من روی برتابم ازو پویان ز پس باشد مرا هر نفس کان را به یاد روزگار تو زنم جمله عالم طفیل آن نفس باشد مرا هر زمان ز امید وصل تو دل خود خوش کنم باز گویم نه چه جای این هوس باشد مرا چون خیال خاک پایت می نبیند چشم من بر وصال تو چگونه دسترس باشد مرا

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲ مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل را جان ابراهیم باید عشق اسماعیل را گر هزاران جان لبش را هدیه آرم گویدم نزد عیسا تحفه چون آری همی انجیل را زلف چون پرچین کند خواری نماید مشک را غمزه چون بر هم زند قیمت فزاید نیل را چون وصال یار نبود گو دل و جانم مباش چون شه و فرزین نباشد خاک بر سر فیل را از دو چشمش تیز گردد ساحری ابلیس را وز لبانش کند گردد تیغ عزراییل را گرچه زمزم را پدید آورد هم نامش به پای او به مویی هم روان کرد از دو چشمم نیل را جان و دل کردم فدای خاکپایش بهر آنک از برای کعبه چاکر بود باید میل را آب خورشید و مه اکنون برده شد کو بر فروخت در خم زلف از برای عاشقان قندیل را ای سنایی گر هوای خوبرویان می کنی از نخستت ساخت باید دبه و زنبیل را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳ ساقیا دل شد پر از تیمار پر کن جام را بر کف ما نه سه باده گردش اجرام را تا زمانی بی زمانه جام می بر کف نهیم بشکنیم اندر زمانه گردش ایام را جان و دل در جام کن تا جان به جام اندر نهیم همچو خون دل نهاده ای پسر صد جام را دام کن بر طرف بام از حلقه های زلف خویش چون که جان در جام کردی تنگ در کش جام را کاش کیکاووس پر کن زان سهیل شامیان زیر خط حکم درکش ملک زال و سام را چرخ بی آرام را اندر جهان آرام نیست بند کن در می پرستی چرخ بی آرام را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴ ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر خام در ده پخته را و پخته در ده خام را قالب فرزند آدم آز را منزل شدست انده پیشی و بیشی تیره کرد ایام را نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود کار کار خویش دان اندر نورد این نام را تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵ من کی ام کاندیشه تو هم نفس باشد مرا یا تمنای وصال چون تو کس باشد مرا گر بود شایسته غم خوردن تو جان من این نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا گر نه عشقت سایه من شد چرا هر گه که من روی برتابم ازو پویان ز پس باشد مرا هر نفس کان را به یاد روزگار تو زنم جمله عالم طفیل آن نفس باشد مرا هر زمان ز امید وصل تو دل خود خوش کنم باز گویم نه چه جای این هوس باشد مرا چون خیال خاک پایت می نبیند چشم من بر وصال تو چگونه دسترس باشد مرا

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶ نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا نیست بی گفتار تو در دل توانایی مرا در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا چشمه خورشید را از ذره نشناسم همی نیست گویی ذره ای در دیده بینایی مرا از تو هر جایی ننالم تا تو هر جایی شدی نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید آن چه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷ ای به بر کرده بی وفایی را منقطع کرده آشنایی را بر ما امشبی قناعت کن بنما خلق انبیایی را ای رخت بستده ز ماه و ز مهر خوبی و لطف و روشنایی را زود در گردنم فگن دلقی برکش این رومی و بهایی را چنگی و بربطی به گاه نشاط جمله یاری دهند نایی را با چنان روی و با چنان زلفین منهزم کرده ای ختایی را آتشی نزد ماست خیز و بیار آبی و خاکی و هوایی را بار ندهند نزد ما به صبوح هیچ بیگانه مرایی را چون بود یار زشت پر معنی چکنم جور هر کجایی را چو شدی مست جای خواب بساز وز میان بانگ زن سنایی را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸ مرحبا مرحبا برای هلالا آسمان را نمای کل کمالا چند ازین پرده ز آفتاب برون آی جان ما را بخر ز دست خیالا اندر آی اندر آی تا بشناسیم از جمال تو حال را ز محالا ای همه روی بر خرام به منظر تا رهد دیده زین شب همه خالا اشهب صبح در گریزد از شرم چون بجنبد ز ابلق تو دوالا روشنی را نشان به اوج شرف بر تیرگی را فگن به برج و بالا ای ز پرده زمانه آمده اینجا مرحبا مرحبا تعالی تعالا عقل و دینمان ببر تراست مباحا جان و دلمان ببر تراست حلالا تا سنایی چو دید گوید ای مه حبذا و جهک المبارک فالا سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹ ای همه خوبی در آغوش شما قبله جان ها بر و دوش شما ای تماشاگاه عقل نور پاش در میان لعل خاموش شما وی امانت جای چرخ سبز پوش بر کران چشمه نوش شما آهوان در بزم شیران در شکار بنده آن خواب خرگوش شما آب مشک و باد عنبر برد پاک بوی شمشاد قصب پوش شما کار ما کردست در هم چون زره جوشن مشکین پر جوش شما چند خواهد گفت ما را نوش نوش آن لب نوشین می نوش شما چندمان چون چشم خود خواهید مست ای به بی هوشی همه هوش شما صد چو او در عاشقیها باشدی همچو او حیران و مدهوش شما حلقه چون دارند بر چشمش جهان ای سنایی حلقه در گوش شما چون سنایی عاشقی تا کی بود با چنین یاری فراموش شما

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶ نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا نیست بی گفتار تو در دل توانایی مرا در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا چشمه خورشید را از ذره نشناسم همی نیست گویی ذره ای در دیده بینایی مرا از تو هر جایی ننالم تا تو هر جایی شدی نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید آن چه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷ ای به بر کرده بی وفایی را منقطع کرده آشنایی را بر ما امشبی قناعت کن بنما خلق انبیایی را ای رخت بستده ز ماه و ز مهر خوبی و لطف و روشنایی را زود در گردنم فگن دلقی برکش این رومی و بهایی را چنگی و بربطی به گاه نشاط جمله یاری دهند نایی را با چنان روی و با چنان زلفین منهزم کرده ای ختایی را آتشی نزد ماست خیز و بیار آبی و خاکی و هوایی را بار ندهند نزد ما به صبوح هیچ بیگانه مرایی را چون بود یار زشت پر معنی چکنم جور هر کجایی را چو شدی مست جای خواب بساز وز میان بانگ زن سنایی را سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸ مرحبا مرحبا برای هلالا آسمان را نمای کل کمالا چند ازین پرده ز آفتاب برون آی جان ما را بخر ز دست خیالا اندر آی اندر آی تا بشناسیم از جمال تو حال را ز محالا ای همه روی بر خرام به منظر تا رهد دیده زین شب همه خالا اشهب صبح در گریزد از شرم چون بجنبد ز ابلق تو دوالا روشنی را نشان به اوج شرف بر تیرگی را فگن به برج و بالا ای ز پرده زمانه آمده اینجا مرحبا مرحبا تعالی تعالا عقل و دینمان ببر تراست مباحا جان و دلمان ببر تراست حلالا تا سنایی چو دید گوید ای مه حبذا و جهک المبارک فالا سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹ ای همه خوبی در آغوش شما قبله جان ها بر و دوش شما ای تماشاگاه عقل نور پاش در میان لعل خاموش شما وی امانت جای چرخ سبز پوش بر کران چشمه نوش شما آهوان در بزم شیران در شکار بنده آن خواب خرگوش شما آب مشک و باد عنبر برد پاک بوی شمشاد قصب پوش شما کار ما کردست در هم چون زره جوشن مشکین پر جوش شما چند خواهد گفت ما را نوش نوش آن لب نوشین می نوش شما چندمان چون چشم خود خواهید مست ای به بی هوشی همه هوش شما صد چو او در عاشقیها باشدی همچو او حیران و مدهوش شما حلقه چون دارند بر چشمش جهان ای سنایی حلقه در گوش شما چون سنایی عاشقی تا کی بود با چنین یاری فراموش شما

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ ای ز عشقت روح را آزارها بر در تو عشق را بازارها ای ز شکر منت دیدار تو دیده را بر گردن دل بارها فتنه را در عالم آشوب و شور با سر زلفین تو اسرارها عاشقان در خدمت زلف تواند از کمر بر ساخته زنارها نیستم با درد عشقت لحظه ای خالی از غم ها و از تیمارها بر امید روی چون گلبرگ تو می نهم جان را و دل را خارها تا سنایی بر حدیث چرب توست غره چون کفتار بر گفتارها دارد از باد هوس آبی به روی با خیال خاک کویت کارها سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱ ای از بنفشه ساخته بر گل مثال ها در آفتاب کرده ز عنبر کلال ها هاروت تو ز معجزه دارد دلیل ها ماروت تو ز شعبده دارد مثال ها هرروز بامداد برآیی و بر زنی از مشک سوده بر سمن تازه خال ها ای کاشکی ز خواسته مفلس نبودمی تا کردمی فدای جمال تو مال ها نی بر امید فضل گذارم همی جهان آخر کند خدای دگرگونه حال ها سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲ ما باز دگرباره برستیم ز غم ها در بادیه عشق نهادیم قدم ها کندیم ز دل بیخ هواها و هوس ها دادیم به خود راه بلاها و الم ها اول به تکلف بنوشتیم کتب ها و آخر ز تحیر بشکستیم قلم ها لبیک زدیم از سر دعوی چو سنایی بر عقل زدیم از جهت عجز رقم ها اسباب صنم هاست چو احرام گرفتیم در شرط نباشد که پرستیم صنم ها سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳ فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب این همبر دو ترکش دلگیر جان ستان وان پیش دو شمامه کافور یا دو سیب بردوش غایه کش او زهره می رود چون کیقباد و قیصر پانصدش در رکیب یوسف نبود هرگز چون او به نیکویی چون سامری هزارش چاکر گه فریب آسیب عاشقی و غم عشق و گمرهی تا روی او بدید پس آن طرفه ها و زیب غمخانه برگزید و ره عشق و گمرهی هر روز می برآرد نوعی دگر ز جیب بسترد و گفت چون که سنایی همه ز جهل بنبشت در هوای غم عشق صد کتیب سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴ از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب من آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کامم که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر مغان دایم برند آتش ز بیت النار من هر شب مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی نگار من چو بیند چشم گوهر بار من هر شب دو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ ای ز عشقت روح را آزارها بر در تو عشق را بازارها ای ز شکر منت دیدار تو دیده را بر گردن دل بارها فتنه را در عالم آشوب و شور با سر زلفین تو اسرارها عاشقان در خدمت زلف تواند از کمر بر ساخته زنارها نیستم با درد عشقت لحظه ای خالی از غم ها و از تیمارها بر امید روی چون گلبرگ تو می نهم جان را و دل را خارها تا سنایی بر حدیث چرب توست غره چون کفتار بر گفتارها دارد از باد هوس آبی به روی با خیال خاک کویت کارها سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱ ای از بنفشه ساخته بر گل مثال ها در آفتاب کرده ز عنبر کلال ها هاروت تو ز معجزه دارد دلیل ها ماروت تو ز شعبده دارد مثال ها هرروز بامداد برآیی و بر زنی از مشک سوده بر سمن تازه خال ها ای کاشکی ز خواسته مفلس نبودمی تا کردمی فدای جمال تو مال ها نی بر امید فضل گذارم همی جهان آخر کند خدای دگرگونه حال ها سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲ ما باز دگرباره برستیم ز غم ها در بادیه عشق نهادیم قدم ها کندیم ز دل بیخ هواها و هوس ها دادیم به خود راه بلاها و الم ها اول به تکلف بنوشتیم کتب ها و آخر ز تحیر بشکستیم قلم ها لبیک زدیم از سر دعوی چو سنایی بر عقل زدیم از جهت عجز رقم ها اسباب صنم هاست چو احرام گرفتیم در شرط نباشد که پرستیم صنم ها سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳ فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب این همبر دو ترکش دلگیر جان ستان وان پیش دو شمامه کافور یا دو سیب بردوش غایه کش او زهره می رود چون کیقباد و قیصر پانصدش در رکیب یوسف نبود هرگز چون او به نیکویی چون سامری هزارش چاکر گه فریب آسیب عاشقی و غم عشق و گمرهی تا روی او بدید پس آن طرفه ها و زیب غمخانه برگزید و ره عشق و گمرهی هر روز می برآرد نوعی دگر ز جیب بسترد و گفت چون که سنایی همه ز جهل بنبشت در هوای غم عشق صد کتیب سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴ از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب من آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کامم که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر مغان دایم برند آتش ز بیت النار من هر شب مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی نگار من چو بیند چشم گوهر بار من هر شب دو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ ای لعبت صافی صفات ای خوشتر از آب حیات هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات هم دیده داری هم قدم هم نور داری هم ظلم در هزل وجد ای محتشم هم کعبه گردی هم منات حسن ترا بینم فزون خلق ترا بینم زبون چون آمد از جنت برون چون تو نگاری بی برات در نارم از گلزار تو بیزارم از آزار تو یک دیدن از دیدار تو خوشتر ز کل کاینات هر گه که بگشایی دهن گردد جهان پر نسترن بر تو ثنا گوید چو من ریگ و مطر سنگ و نبات عالی چو کعبه کوی تو نه خاکپای روی تو بر دو لب خوشبوی تو جان را به دل دارد حیات برهان آن نوشین لبت چون روز گرداند شبت وان خالها بر غبغبت تابان چو از گردون بنات بر ما لبت دعوت کنی بر ما سخن حجت کنی وقتی که جان غارت کنی چون صوفیان در ده صلات باز ار بکشتی عاجزی بنمای از لب معجزی چون از عزی نبود عزی لا را بزن بر روی لات غمهات بر ما جمله شد بغداد همچون حله شد یک دیده اینجا دجله شد یک دیده آنجا شد فرات جان سنایی مر ترا از وی حذر کردن چرا از تو گذر نبود ورا هم در حیات و هم ممات ای چون ملک گه سامری وی چون فلک گه ساحری تا بر تو خوانم یک سری الباقیات الصالحات سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶ دوش مرا عشق تو ز جامه برانگیخت بی عدد از دیدگانم اشگ فرو ریخت دست یکی کرد با صبوری و خوابم آن ز دل از دو دیده یکسر بگریخت باد جدا کرد زلفکان تو از هم مشک سیه با گل سپید برآمیخت مشک همی بیخت زلف تو همه شب دوش اشگ همی بیختم چو مشک همی بیخت بس بود این باد سرد باده نخواهم کش دل مسکین به دام ذره در آویخت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷ این رنگ نگر که زلفش آمیخت وین فتنه نگر که چشمش انگیخت وین عشوه نگر که چشم او داد دل برد و به جانم اندر آمیخت بگریخت دلم ز تیر مژگانش در دام سر دو زلفش آویخت افتاد به دام زلف آن بت هر دل که ز چشمکانش بگریخت بفروخت دل من آتش عشق وانگاه بدین سرم فرو ریخت بر خاک نهم به پیش آن روی کین عشق مرا چو خاک بر بیخت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸ تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آنجا که جمال دلبر آمد والله که میان خانه صحراست وانجا که مراد دل برآمد یک خار به از هزار خرماست گرچه نفس هوا ز مشکست ورچه سلب زمین ز دیباست هر چند شکوفه بر درختان چون دو لب دوست پر ثریاست هر چند میان کوه لاله چون دیده میان روی حوراست چون دولت عاشقی در آمد اینها همه از میانه برخاست هرگز نشود به وصل مغرور هر دیده که در فراق بیناست اکنون که ز باغ زاغ کم شد بلبل ز گل آشیانه آراست بر هر سر شاخ عندلیبی ست زین شکر که زاغ کم شد و کاست فریاد همی کند که باری امروز زمانه نوبت ماست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ ای لعبت صافی صفات ای خوشتر از آب حیات هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات هم دیده داری هم قدم هم نور داری هم ظلم در هزل وجد ای محتشم هم کعبه گردی هم منات حسن ترا بینم فزون خلق ترا بینم زبون چون آمد از جنت برون چون تو نگاری بی برات در نارم از گلزار تو بیزارم از آزار تو یک دیدن از دیدار تو خوشتر ز کل کاینات هر گه که بگشایی دهن گردد جهان پر نسترن بر تو ثنا گوید چو من ریگ و مطر سنگ و نبات عالی چو کعبه کوی تو نه خاکپای روی تو بر دو لب خوشبوی تو جان را به دل دارد حیات برهان آن نوشین لبت چون روز گرداند شبت وان خالها بر غبغبت تابان چو از گردون بنات بر ما لبت دعوت کنی بر ما سخن حجت کنی وقتی که جان غارت کنی چون صوفیان در ده صلات باز ار بکشتی عاجزی بنمای از لب معجزی چون از عزی نبود عزی لا را بزن بر روی لات غمهات بر ما جمله شد بغداد همچون حله شد یک دیده اینجا دجله شد یک دیده آنجا شد فرات جان سنایی مر ترا از وی حذر کردن چرا از تو گذر نبود ورا هم در حیات و هم ممات ای چون ملک گه سامری وی چون فلک گه ساحری تا بر تو خوانم یک سری الباقیات الصالحات سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶ دوش مرا عشق تو ز جامه برانگیخت بی عدد از دیدگانم اشگ فرو ریخت دست یکی کرد با صبوری و خوابم آن ز دل از دو دیده یکسر بگریخت باد جدا کرد زلفکان تو از هم مشک سیه با گل سپید برآمیخت مشک همی بیخت زلف تو همه شب دوش اشگ همی بیختم چو مشک همی بیخت بس بود این باد سرد باده نخواهم کش دل مسکین به دام ذره در آویخت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷ این رنگ نگر که زلفش آمیخت وین فتنه نگر که چشمش انگیخت وین عشوه نگر که چشم او داد دل برد و به جانم اندر آمیخت بگریخت دلم ز تیر مژگانش در دام سر دو زلفش آویخت افتاد به دام زلف آن بت هر دل که ز چشمکانش بگریخت بفروخت دل من آتش عشق وانگاه بدین سرم فرو ریخت بر خاک نهم به پیش آن روی کین عشق مرا چو خاک بر بیخت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸ تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آنجا که جمال دلبر آمد والله که میان خانه صحراست وانجا که مراد دل برآمد یک خار به از هزار خرماست گرچه نفس هوا ز مشکست ورچه سلب زمین ز دیباست هر چند شکوفه بر درختان چون دو لب دوست پر ثریاست هر چند میان کوه لاله چون دیده میان روی حوراست چون دولت عاشقی در آمد اینها همه از میانه برخاست هرگز نشود به وصل مغرور هر دیده که در فراق بیناست اکنون که ز باغ زاغ کم شد بلبل ز گل آشیانه آراست بر هر سر شاخ عندلیبی ست زین شکر که زاغ کم شد و کاست فریاد همی کند که باری امروز زمانه نوبت ماست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹ از عشق روی دوست حدیثی به دست ماست صیدیست بس شگرف نه در خورد شست ماست میدان مهر او نه به کام سمند ماست درع وفای او نه به بالای پست ماست دیریست تا به یادش می نوش می کنم کس را نگفت او که فلان مرد مست ماست با پاسبان کویش در خاک می رویم هر چند فرق فرقد جای نشست ماست چون مات برد ماست همه کس حریف ماست وانجا که نیستیست همه عین هست ماست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰ ای مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرت ست عشق بازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرت ست عشق دریای محیط و آب دریا آتش ست موج ها آید که گویی کوه های ظلمت ست در میان لجه اش سیصد نهنگ داوری بر کران ساحلش صد اژدهای هیبت ست کشتیش از اندهان و لنگرش از صابری بادبانش رو نهاده سوی باد آفت ست مر مرا بی من در آن دریای ژرف انداخته بر مثال رادمردی کش لباس خلت ست مرده بودم غرقه گشتم ای عجب زنده شدم گوهری آمد به دستم کش دو گیتی قیمت ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ ماهرویا در جهان آوازه آواز تست کارهای عاشقان ناساخته از ساز تست هر کجا نظمیست شیرین قصه های عشق تست هر کجا نثریست زیبا نام های ناز تست باز عشقت جمله بازان را چو تیهو صید کرد هست عالی همت آن بازی که صید باز تست صدهزاران دل فدا بادا دلی را کاو ز عشق سال و ماه و روز و شب مشغول شاهدباز تست دلبرا دل های مردان جمله ملک غنج تست گلرخا جان های پاکان جمله ملک ناز تست آسمان تند و سرکش زیردست و رام تست روزگار تند و توسن دایه انباز تست هر کجا چشمیست بینا بارگاه عشق تست هر کجا گوشیست والا عاشق آواز تست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲ تا گل لعل روی بنمودست بلبل از خرمی نیاسودست دیرگاهست تا چو من بلبل عاشق بوستان و گل بودست روز و شب گر بنغنوم چه عجب پیش معشوق کس بنغنودست من غلام زبان آن بلبل کو گل لعل روش بستودست ساقیا وقت گل چو گل می ده وقت گل تو به کس نفرمودست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳ این چه جمالست و ناز کز تو در ایام تست وین چه کمالست باز کز شرف نام تست جان همه جانها کوثر و تسنیم تست نقل همه نقلها پسته و بادام تست سرمه چشم سپهر تربت درگاه تست حلقه گوش سروش صدمه پیغام تست تکیه گه جان و دل گه رخ و گه زلف تست بوسه گه چشم و لب گه در و گه بام تست تقویت عاقلان لطف به تقدیر تست تربیت عاشقان ناز به اندام تست تا تو به شوخی گری پخته شود کار خام کانکه درین روزگار سوخته بر خام تست لهو و هوس را همی عشق شمردند خلق عشق نه آنست چیست آنکه به هنگام تست گام برون نه یکی کز پی بوسیدنش مردمک دیده ها منتظر گام تست طبع سناییت را توسنی اندر سرست رایض او تا تویی توسن او رام تست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹ از عشق روی دوست حدیثی به دست ماست صیدیست بس شگرف نه در خورد شست ماست میدان مهر او نه به کام سمند ماست درع وفای او نه به بالای پست ماست دیریست تا به یادش می نوش می کنم کس را نگفت او که فلان مرد مست ماست با پاسبان کویش در خاک می رویم هر چند فرق فرقد جای نشست ماست چون مات برد ماست همه کس حریف ماست وانجا که نیستیست همه عین هست ماست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰ ای مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرت ست عشق بازی نیست کاین خود حیرت اندر حیرت ست عشق دریای محیط و آب دریا آتش ست موج ها آید که گویی کوه های ظلمت ست در میان لجه اش سیصد نهنگ داوری بر کران ساحلش صد اژدهای هیبت ست کشتیش از اندهان و لنگرش از صابری بادبانش رو نهاده سوی باد آفت ست مر مرا بی من در آن دریای ژرف انداخته بر مثال رادمردی کش لباس خلت ست مرده بودم غرقه گشتم ای عجب زنده شدم گوهری آمد به دستم کش دو گیتی قیمت ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ ماهرویا در جهان آوازه آواز تست کارهای عاشقان ناساخته از ساز تست هر کجا نظمیست شیرین قصه های عشق تست هر کجا نثریست زیبا نام های ناز تست باز عشقت جمله بازان را چو تیهو صید کرد هست عالی همت آن بازی که صید باز تست صدهزاران دل فدا بادا دلی را کاو ز عشق سال و ماه و روز و شب مشغول شاهدباز تست دلبرا دل های مردان جمله ملک غنج تست گلرخا جان های پاکان جمله ملک ناز تست آسمان تند و سرکش زیردست و رام تست روزگار تند و توسن دایه انباز تست هر کجا چشمیست بینا بارگاه عشق تست هر کجا گوشیست والا عاشق آواز تست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲ تا گل لعل روی بنمودست بلبل از خرمی نیاسودست دیرگاهست تا چو من بلبل عاشق بوستان و گل بودست روز و شب گر بنغنوم چه عجب پیش معشوق کس بنغنودست من غلام زبان آن بلبل کو گل لعل روش بستودست ساقیا وقت گل چو گل می ده وقت گل تو به کس نفرمودست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳ این چه جمالست و ناز کز تو در ایام تست وین چه کمالست باز کز شرف نام تست جان همه جانها کوثر و تسنیم تست نقل همه نقلها پسته و بادام تست سرمه چشم سپهر تربت درگاه تست حلقه گوش سروش صدمه پیغام تست تکیه گه جان و دل گه رخ و گه زلف تست بوسه گه چشم و لب گه در و گه بام تست تقویت عاقلان لطف به تقدیر تست تربیت عاشقان ناز به اندام تست تا تو به شوخی گری پخته شود کار خام کانکه درین روزگار سوخته بر خام تست لهو و هوس را همی عشق شمردند خلق عشق نه آنست چیست آنکه به هنگام تست گام برون نه یکی کز پی بوسیدنش مردمک دیده ها منتظر گام تست طبع سناییت را توسنی اندر سرست رایض او تا تویی توسن او رام تست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴ تا هلاک عاشقان از طره شبرنگ توست وای مسکین عاشقی کو را دل اندر چنگ توست عاشق مسکین چه داند کرد با نیرنگ تو جادوی بلبل اسیر چشم پر نیرنگ توست نافه آهو غلام زلف عنبر بوی توست عنبر سارا رهین خط سبز از رنگ توست تا نهفته مشک باشد مر تو را در زیر سیم دست های عاشقان یک باره زیر سنگ توست من به رنگ تو ندیدم هیچ کس را در جهان بر تو عاشق باد هر کو در جهان هم رنگ توست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵ ماه شب گمرهان عارض زیبای تست سرو دل عاشقان قامت رعنای تست همت کروبیان شعبده دست تست سرمه روحانیان خاک کف پای تست رای همه زیرکان بسته تقدیر تست جان همه عاشقان سغبه سودای تست وصل تو سیمرغ گشت بر سر کوی عدم خاطر بی خاطران مسکن و ماوای تست بر فلک چارمین عیسی موقوف را وقت خروج آمدست منتظر رای تست موسا چون مست گشت عربده آغاز کرد صبر به غایت رسید وقت تجلای تست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶ بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست بر دو لب هم درد و هم درمان تراست گر دو صد یعقوب داری زیبدت کانچه یوسف داشت صد چندان تراست خنده تو چون دم عیساست کو هر چه در لب داشت در دندان تراست چند گویی کان و کان یک ره ببین کانچه در کانست در ارکان تراست چند گویی جان و جان یک دم بخند کانچه در جانست در مرجان تراست از لطیفی آنت جان خواند از آنک هر چه آنرا خواند جان بتوان تراست هر زمان گویی همی چوگان من گوی از آن کیست گر چوگان تراست چون همی دانی که میدان آن تست گوی هم می دان که در میدان تراست بنده گر خوبست گر زشت آن تست عاشق ار دانا و گر نادان تراست صورت ار با تو نباشد گو مباش خاک بر سر جسم را چون جان تراست من ترا هرگز بنگذارم ولیک گر تو بگذاری مرا فرمان تراست هیچ مرغ آسان سنایی را نیافت دولت مرغی که این آسان تراست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷ تا بدیدم بتکده بی بت دلم آتشکده است فرقت نامهربانی آتشم در جان زده است هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد تو را بر فراق من بگرید گوید این مسکین شده است ای فراق از من چه خواهی چون بنفروشی مرا جای دیگر ساز منزل نه جهان تنگ آمده است تا مگر سنگین دلت را رحمت آید بر دلم سنگ را رحمت نباشد این حدیثی بیهده است

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴ تا هلاک عاشقان از طره شبرنگ توست وای مسکین عاشقی کو را دل اندر چنگ توست عاشق مسکین چه داند کرد با نیرنگ تو جادوی بلبل اسیر چشم پر نیرنگ توست نافه آهو غلام زلف عنبر بوی توست عنبر سارا رهین خط سبز از رنگ توست تا نهفته مشک باشد مر تو را در زیر سیم دست های عاشقان یک باره زیر سنگ توست من به رنگ تو ندیدم هیچ کس را در جهان بر تو عاشق باد هر کو در جهان هم رنگ توست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵ ماه شب گمرهان عارض زیبای تست سرو دل عاشقان قامت رعنای تست همت کروبیان شعبده دست تست سرمه روحانیان خاک کف پای تست رای همه زیرکان بسته تقدیر تست جان همه عاشقان سغبه سودای تست وصل تو سیمرغ گشت بر سر کوی عدم خاطر بی خاطران مسکن و ماوای تست بر فلک چارمین عیسی موقوف را وقت خروج آمدست منتظر رای تست موسا چون مست گشت عربده آغاز کرد صبر به غایت رسید وقت تجلای تست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶ بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست بر دو لب هم درد و هم درمان تراست گر دو صد یعقوب داری زیبدت کانچه یوسف داشت صد چندان تراست خنده تو چون دم عیساست کو هر چه در لب داشت در دندان تراست چند گویی کان و کان یک ره ببین کانچه در کانست در ارکان تراست چند گویی جان و جان یک دم بخند کانچه در جانست در مرجان تراست از لطیفی آنت جان خواند از آنک هر چه آنرا خواند جان بتوان تراست هر زمان گویی همی چوگان من گوی از آن کیست گر چوگان تراست چون همی دانی که میدان آن تست گوی هم می دان که در میدان تراست بنده گر خوبست گر زشت آن تست عاشق ار دانا و گر نادان تراست صورت ار با تو نباشد گو مباش خاک بر سر جسم را چون جان تراست من ترا هرگز بنگذارم ولیک گر تو بگذاری مرا فرمان تراست هیچ مرغ آسان سنایی را نیافت دولت مرغی که این آسان تراست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷ تا بدیدم بتکده بی بت دلم آتشکده است فرقت نامهربانی آتشم در جان زده است هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد تو را بر فراق من بگرید گوید این مسکین شده است ای فراق از من چه خواهی چون بنفروشی مرا جای دیگر ساز منزل نه جهان تنگ آمده است تا مگر سنگین دلت را رحمت آید بر دلم سنگ را رحمت نباشد این حدیثی بیهده است

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸ ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تو راست بر دل و جان پادشاهی هم دل و هم جان تو راست هم حیات از لب نمودن هم شفا از رخ چو حور با دم عیسی و دست موسی عمران تو راست در سر زلفت نشان از ظلمت اهریمن است بر دو رخ از نور یزدان حجت و برهان تو راست ای چراغ دل نمی دانی که اندر وصل و هجر دوزخ بی مالک و فردوس بی رضوان تو راست در میان اهل دین و اهل کفر این شور چیست گر مسلم بر دو رخ هم کفر و هم ایمان تو راست از جمال و از بهایت خیره گردد سرو و مه سرو بستانی تو داری ماه بی کیوان تو راست آن چه بتگر کرد و جادو دید جانا باطل است در دو مرجان و دو نرگس کار این و آن تو راست گر من از حواری جنت یاد نارم شایدم کان چه حورالعین جنت داشت صد چندان تو راست از همه خوبان عالم گوی بردی شاد باش داوری حاجت نیاید ای صنم فرمان تو راست در همه جایی سنایی چاکر و مولای توست گر برانی ور بخوانی ای صنم فرمان تو راست این چنین صیدی که در دام تو آمد کس ندید گوی گردون بس که اکنون نوبت میدان تو راست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹ هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست گرچه او را هر نفس بر من جفایی دیگرست من بر او ساعت به ساعت فتنه زانم کز جمال هر زمان او را به من از نو عنایی دیگرست گر قضا مستولی و قادر شود بر هر کسی بر من بیچاره عشق او قضایی دیگرست باد زلفش از خوشی می آورد بوی عبیر خاک پایش از عزیزی توتیایی دیگرست از لطیفی آفتاب دیگرست آن دلفریب از ضعیفی عاشقش گویی هبایی دیگرست یک زمان از رنج هجرانش دلم خالی مباد کو مرا جز وصل او راحت فزایی دیگرست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکل ست کآن نه راه صورت و پای ست کآن راه دل ست بر بساط عاشقی از روی اخلاص و یقین چون ببازی جان و تن مقصود آن گه حاصل ست زینهار از روی غفلت این سخن بازی مدان زان که سر در باختن در عشق اول منزل ست فرق کن در راه معنی کار دل با کار گل کاین که تو مشغول آنی ای پسر کار گل ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ ای پر در گوش من ز چنگت وی پر گل چشم من ز رنگت هنگام سماع بر توان چید تنگ شکر از دهان تنگت چون چنگ به چنگ بر نهادی آید ز هزار زهره ننگت چون شوخ نه ای بسان نرگس کی باده دهد چو بادرنگت هم صورت آهویی به دیده زین است تکبر پلنگت در صلح چگونه ای که باری شهری ست پر از شکر ز جنگت ای چشم خوشت مرا چو دیده یک روز مباد آژرنگت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸ ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تو راست بر دل و جان پادشاهی هم دل و هم جان تو راست هم حیات از لب نمودن هم شفا از رخ چو حور با دم عیسی و دست موسی عمران تو راست در سر زلفت نشان از ظلمت اهریمن است بر دو رخ از نور یزدان حجت و برهان تو راست ای چراغ دل نمی دانی که اندر وصل و هجر دوزخ بی مالک و فردوس بی رضوان تو راست در میان اهل دین و اهل کفر این شور چیست گر مسلم بر دو رخ هم کفر و هم ایمان تو راست از جمال و از بهایت خیره گردد سرو و مه سرو بستانی تو داری ماه بی کیوان تو راست آن چه بتگر کرد و جادو دید جانا باطل است در دو مرجان و دو نرگس کار این و آن تو راست گر من از حواری جنت یاد نارم شایدم کان چه حورالعین جنت داشت صد چندان تو راست از همه خوبان عالم گوی بردی شاد باش داوری حاجت نیاید ای صنم فرمان تو راست در همه جایی سنایی چاکر و مولای توست گر برانی ور بخوانی ای صنم فرمان تو راست این چنین صیدی که در دام تو آمد کس ندید گوی گردون بس که اکنون نوبت میدان تو راست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹ هر زمان از عشق جانانم وفایی دیگرست گرچه او را هر نفس بر من جفایی دیگرست من بر او ساعت به ساعت فتنه زانم کز جمال هر زمان او را به من از نو عنایی دیگرست گر قضا مستولی و قادر شود بر هر کسی بر من بیچاره عشق او قضایی دیگرست باد زلفش از خوشی می آورد بوی عبیر خاک پایش از عزیزی توتیایی دیگرست از لطیفی آفتاب دیگرست آن دلفریب از ضعیفی عاشقش گویی هبایی دیگرست یک زمان از رنج هجرانش دلم خالی مباد کو مرا جز وصل او راحت فزایی دیگرست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکل ست کآن نه راه صورت و پای ست کآن راه دل ست بر بساط عاشقی از روی اخلاص و یقین چون ببازی جان و تن مقصود آن گه حاصل ست زینهار از روی غفلت این سخن بازی مدان زان که سر در باختن در عشق اول منزل ست فرق کن در راه معنی کار دل با کار گل کاین که تو مشغول آنی ای پسر کار گل ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ ای پر در گوش من ز چنگت وی پر گل چشم من ز رنگت هنگام سماع بر توان چید تنگ شکر از دهان تنگت چون چنگ به چنگ بر نهادی آید ز هزار زهره ننگت چون شوخ نه ای بسان نرگس کی باده دهد چو بادرنگت هم صورت آهویی به دیده زین است تکبر پلنگت در صلح چگونه ای که باری شهری ست پر از شکر ز جنگت ای چشم خوشت مرا چو دیده یک روز مباد آژرنگت

%0
10 Bölüm