Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

لیکن هیچ سببی در تحصیل این نسبت قوی‌تر از ان نیست که به صدق و نیاز تمام مجالست به جماعتی لازم وقت خود گرداند که باطن ایشان مظهر این تجلی گشته باشد و به سطوت این تجلی جسبان وجود غیر از پیش بصیرت ایشان برداشته شده و از شهود غیری به تمامی آزاد گشته. و به فنای حقیقی از مزاحمت شعور به خود و غير خود خلاص گشته. بعد از تحقق به فنا حق سبحانه ایشان را از نزد خود به وجود موهوب حقانی مُشژف گردانیده از بیخودی وسکر حال افاقت یافته. دیگران را واسطۀ حصول سعادت حقیقیّه که عبارت از فنا و بقا است» شده. در این مقام هیچ چیز از ممکنات, ایشان را از شهود حق سبحانه محجوب نتواند گردانید. پس واخت بر آدکا ان که :در تخلیص از کرفنارۍ دل و جود ا کوان که ته جفقت ججات عبارت از این گرفقتاری انست:. به اشټاټی که ښټ خلاصئ می شود تشک نموده خود را پیش از مردن خلاص گردانند. اگر مناسب استعداد خود اشتغال به ذکر دانند تقصیر ‏ شهود د ل از گرفتاری زودتر خلاص می‌شود خود را به صحبت این برگزیدگان به نگاهداشت آداب صحبت الزام کنند. زمان خلاصی دل از گرفتاری به غير حق به حقیقت زمان وصول و شهود است. چون دل از مزاحمت شعور به وجود غير نجات یافت. غیر گرفتاری به شهود حقٌ سبحانه هیچ نیست. N‏ غ لار رو کل یر و زان در نکززان تفن كه تير اجه هماند ا ا شاد باش ای عشق شرکت س gÈËوززفت‏ زمان غیبت از مادون حق سبحانه به حقیقت زمان وصول و شهود و وجود است زيادت ار ان ست که به کم [نما:الاعفال انها آزیات کشی :و و جود بیش از هکین دران بخ ارات دون راز الان جه این اة عالن هزد ا یور ائ کی مقدمة فناست, و مبشر است به ظهور تباشیر صبح سعادت و وصول از مطلع احديت که استغراق و استهلاک است در شهود ذات بی مزاحمت شعور به وجود غیری. بلکه در این مقام اگر ترقی واقع شود شعورش از ذوق تجلیات اسما نیز منقطع شود. اشارت :ان بززگ به این فرموده است که سالک می‌تواند بود که متصف شود به اوضا ت خن سات و عدر اظ چه از وصل مقصود شهود ذاتی است بی مزاحمت شعور به وجود کثرتی مرتبة اتصاف به اوصاف مرتبة تجلیات صفات است بی کثرت ازوجهی متعذر است. اکر خواهۍ که درمقام حضور اا کی خان ار مک و وشوش رطان اراد یا نی بلکه ملک را اطلاع بر حضور تو نشود, بلکه نفس ترا وقوفی بر حضور تو نشود, بر تو باد که همنشینی با مردمی کنی که دل ایشان در ذکر ذات مستغرق شده باشد و از خود رهایی یافته. تعبیر از این معنی بعضی به شهود وبعضی به وجود کرده‌اند, و بعضی به تجلی ذات و بعضی به یادداشت کرده‌اند. اگر این سعادت دست ندهد بايد که ذکر یا طريقة توجه و جذبة خواجگان را قبول کردههمگی خود را در ورزش ین طریقه برسانی تا بدین دولت عظمی که فوق آن متصور نیست برسی. لفن 5را ا متتھن: «وإلی E E N A ‏ ا ا مزد کار و اجرۀ خدمت هم اوست 249 عشق ان شعله است کو چون هرچه جز معشوق باقی جمله باید که شغل در نگاهداشت آگاهی به این وصف بود که در خروج و دخول نفس واقف باشد که در نسبت حضور مع اللّه فتوری واقع نشود, تا برسد به آنجا که بی تکلف دات و هار ف ورل اد وھ کلت وا ان یا دل دور کند. گاه باشد که او را از خود تمام بستانند. نه از خودش خبر بود نه ازوقوف 1 به مقصود.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

لیکن هیچ سببی در تحصیل این نسبت قوی‌تر از ان نیست که به صدق و نیاز تمام مجالست به جماعتی لازم وقت خود گرداند که باطن ایشان مظهر این تجلی گشته باشد و به سطوت این تجلی جسبان وجود غیر از پیش بصیرت ایشان برداشته شده و از شهود غیری به تمامی آزاد گشته. و به فنای حقیقی از مزاحمت شعور به خود و غير خود خلاص گشته. بعد از تحقق به فنا حق سبحانه ایشان را از نزد خود به وجود موهوب حقانی مُشژف گردانیده از بیخودی وسکر حال افاقت یافته. دیگران را واسطۀ حصول سعادت حقیقیّه که عبارت از فنا و بقا است» شده. در این مقام هیچ چیز از ممکنات, ایشان را از شهود حق سبحانه محجوب نتواند گردانید. پس واخت بر آدکا ان که :در تخلیص از کرفنارۍ دل و جود ا کوان که ته جفقت ججات عبارت از این گرفقتاری انست:. به اشټاټی که ښټ خلاصئ می شود تشک نموده خود را پیش از مردن خلاص گردانند. اگر مناسب استعداد خود اشتغال به ذکر دانند تقصیر ‏ شهود د ل از گرفتاری زودتر خلاص می‌شود خود را به صحبت این برگزیدگان به نگاهداشت آداب صحبت الزام کنند. زمان خلاصی دل از گرفتاری به غير حق به حقیقت زمان وصول و شهود است. چون دل از مزاحمت شعور به وجود غير نجات یافت. غیر گرفتاری به شهود حقٌ سبحانه هیچ نیست. N‏ غ لار رو کل یر و زان در نکززان تفن كه تير اجه هماند ا ا شاد باش ای عشق شرکت س gÈËوززفت‏ زمان غیبت از مادون حق سبحانه به حقیقت زمان وصول و شهود و وجود است زيادت ار ان ست که به کم [نما:الاعفال انها آزیات کشی :و و جود بیش از هکین دران بخ ارات دون راز الان جه این اة عالن هزد ا یور ائ کی مقدمة فناست, و مبشر است به ظهور تباشیر صبح سعادت و وصول از مطلع احديت که استغراق و استهلاک است در شهود ذات بی مزاحمت شعور به وجود غیری. بلکه در این مقام اگر ترقی واقع شود شعورش از ذوق تجلیات اسما نیز منقطع شود. اشارت :ان بززگ به این فرموده است که سالک می‌تواند بود که متصف شود به اوضا ت خن سات و عدر اظ چه از وصل مقصود شهود ذاتی است بی مزاحمت شعور به وجود کثرتی مرتبة اتصاف به اوصاف مرتبة تجلیات صفات است بی کثرت ازوجهی متعذر است. اکر خواهۍ که درمقام حضور اا کی خان ار مک و وشوش رطان اراد یا نی بلکه ملک را اطلاع بر حضور تو نشود, بلکه نفس ترا وقوفی بر حضور تو نشود, بر تو باد که همنشینی با مردمی کنی که دل ایشان در ذکر ذات مستغرق شده باشد و از خود رهایی یافته. تعبیر از این معنی بعضی به شهود وبعضی به وجود کرده‌اند, و بعضی به تجلی ذات و بعضی به یادداشت کرده‌اند. اگر این سعادت دست ندهد بايد که ذکر یا طريقة توجه و جذبة خواجگان را قبول کردههمگی خود را در ورزش ین طریقه برسانی تا بدین دولت عظمی که فوق آن متصور نیست برسی. لفن 5را ا متتھن: «وإلی E E N A ‏ ا ا مزد کار و اجرۀ خدمت هم اوست 249 عشق ان شعله است کو چون هرچه جز معشوق باقی جمله باید که شغل در نگاهداشت آگاهی به این وصف بود که در خروج و دخول نفس واقف باشد که در نسبت حضور مع اللّه فتوری واقع نشود, تا برسد به آنجا که بی تکلف دات و هار ف ورل اد وھ کلت وا ان یا دل دور کند. گاه باشد که او را از خود تمام بستانند. نه از خودش خبر بود نه ازوقوف 1 به مقصود.

Orijinal Metin (FA)

بايد که چون او را به خود دهند بر طریقۀ مقژره در نگاهداشت نسبت آگاهی کمال سعی به جای آرد تا فتوری به واسطة عوارض نفسانيّه به او راه نیابد. و دوام التجا و افتقار به صفت انکسار به جناب حقٌ سبحانه قوی‌ترین سببی است در دوام این نسبت, بايد که همیشه از حق سبحانه به وصف نیاز بقای این صفت جوید۔ اگر ! به عمر ابدی در نگاهداشت این نسبت سعی کند. هنوز حق او گزارده نشود, عَريمٌ اى ينه گویا در شأن این نسبت است. معنی مشاهده نه آن است که حقٌ را سبحانه به حاسّۀ سه بصر توان دید چون لمعه‌ای از انواز بی‌نهایت بز ارواخ و اشباح تاختن آرد: جمله کان لم نکن چنان تست گردند که از ایشان ته تام ماند و نه تشان: تله این نهان مغنۍ ست که چون خضوز دل ته حقیقت ذکر که منزه است از حرف و صوت به واسطة مواظبت بر ذکر به درجه‌ای ترقی کند که دیگری را در حقیقت دل گنجایی نماند و در این حال دل را مُشاهد گویند و حق را شاهد. و کمال ذوق از این مشاهده وقتی دست دهد که آگاهی او از وصف حضور بشود. حضوری باشد بی مزاحمت شعور به حضور. چه به مقدار شعور به حضور نقصانی در حضور به حقٌ سبحانه واقع شود ذات مقدس او از آن برتر است که در دیدۀ بصیرت دل اید فکیف که در نظر حسنٌ؟ از اینجاست که عطش متعطشان زلال,وصال ! به مشاهدۀ سژڑی هرگز تسکین نیابد, بلکه تشنگی برایشان زیادت گردد. واللّه اعلم بحقايق الأمور. رهانیدن مرغ لاهوتی. که محبوس قفس ناسوتی است, بی تأثیر جذبه‌ای که لازم است مقام مچبوبی را که,باز بسته به متابعت مصطفوی است, مپسر نگردد. فعلیک باتباعه صلى الله عليه و سلّم إن كنت متوجْهاً الى حقيقة الكقائق التي لهلوجه فيي كل موجود و په تحفقتِ الموجودات. گوئيا اشارت «وَلِلّه المَسرق والمَغْرب, قايتما ثولوا َنَم وجه اللّه(115/بقره)» به این حقیقت است. اینجا بدانی «وَهُوَ مَعَگُم»(4/حدید) از کجاست. او به مااز مابسی نزدیکتر داند ان کس کو زخود دارد خبر وار اعات کی امت که دل دا مرو اھ و کچ ها کر حرارت قلبش نگذارد که محبت دنیا گرد حریم دل گردد. تا چنان گردد که اندیشه‌اش جز حق سبحانه هیچ نباشد. فیض نخستین را مظاهر کثیره است. هرچه موجود است او را از تجلی ذاتی نصیب انست: که آن: زا وجه خاصض می گوبنذ: این وجه را انجذاب به حق سبحانه واقع است به حسب دوام توجه اگر تباشیر اسم الهادي از تصرف اشم الفضل نجات یابد, به دوام انجذابش به ذات مقدسه از خود بکلی نیست شده» به مهیمن ملحق شده غير از حق ا وا وا رل ار اکر ا ل ر و اا ذات گم کند. گرفتار خود گشته جز خود نبیند و جز خود نداندہ همه آن کند که ظلمتش بر ظلمت افزاید. همیشه محجوب و ممنوع از شهود وحدت گردد. نه او را روح در طاعت باشد. بلکه طاعت نیز نباشد. همة عذابهای دنیوی و اخروی و صوری و معنوی را مستعد و مهيا گردد. خلاصی از این بلیه را اسباب است از توبة تَصّوح و مباشرت اعمال صالحه. وا ار ی ا ا وو ا خود رهایی یافته‌اند. قیام نماید بتمامی خود را در ایشان گم کند. رزقنا الله و اتاكم. 250 دانی کهاپیر کھت ؟ پھر ان کن اسة که . اه فر رول صلى الله عله و فلم نیست از او نیست شده باشد و آنچه نه از اوست صلی الله علیه و سلّم نمانده بلکه او و بایست او از او تمام گم شده باشد و او آینه‌ای شده باشد که جز اخلاق و اوصاف نبوی در أو هیچ نباشد.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بايد که چون او را به خود دهند بر طریقۀ مقژره در نگاهداشت نسبت آگاهی کمال سعی به جای آرد تا فتوری به واسطة عوارض نفسانيّه به او راه نیابد. و دوام التجا و افتقار به صفت انکسار به جناب حقٌ سبحانه قوی‌ترین سببی است در دوام این نسبت, بايد که همیشه از حق سبحانه به وصف نیاز بقای این صفت جوید۔ اگر ! به عمر ابدی در نگاهداشت این نسبت سعی کند. هنوز حق او گزارده نشود, عَريمٌ اى ينه گویا در شأن این نسبت است. معنی مشاهده نه آن است که حقٌ را سبحانه به حاسّۀ سه بصر توان دید چون لمعه‌ای از انواز بی‌نهایت بز ارواخ و اشباح تاختن آرد: جمله کان لم نکن چنان تست گردند که از ایشان ته تام ماند و نه تشان: تله این نهان مغنۍ ست که چون خضوز دل ته حقیقت ذکر که منزه است از حرف و صوت به واسطة مواظبت بر ذکر به درجه‌ای ترقی کند که دیگری را در حقیقت دل گنجایی نماند و در این حال دل را مُشاهد گویند و حق را شاهد. و کمال ذوق از این مشاهده وقتی دست دهد که آگاهی او از وصف حضور بشود. حضوری باشد بی مزاحمت شعور به حضور. چه به مقدار شعور به حضور نقصانی در حضور به حقٌ سبحانه واقع شود ذات مقدس او از آن برتر است که در دیدۀ بصیرت دل اید فکیف که در نظر حسنٌ؟ از اینجاست که عطش متعطشان زلال,وصال ! به مشاهدۀ سژڑی هرگز تسکین نیابد, بلکه تشنگی برایشان زیادت گردد. واللّه اعلم بحقايق الأمور. رهانیدن مرغ لاهوتی. که محبوس قفس ناسوتی است, بی تأثیر جذبه‌ای که لازم است مقام مچبوبی را که,باز بسته به متابعت مصطفوی است, مپسر نگردد. فعلیک باتباعه صلى الله عليه و سلّم إن كنت متوجْهاً الى حقيقة الكقائق التي لهلوجه فيي كل موجود و په تحفقتِ الموجودات. گوئيا اشارت «وَلِلّه المَسرق والمَغْرب, قايتما ثولوا َنَم وجه اللّه(115/بقره)» به این حقیقت است. اینجا بدانی «وَهُوَ مَعَگُم»(4/حدید) از کجاست. او به مااز مابسی نزدیکتر داند ان کس کو زخود دارد خبر وار اعات کی امت که دل دا مرو اھ و کچ ها کر حرارت قلبش نگذارد که محبت دنیا گرد حریم دل گردد. تا چنان گردد که اندیشه‌اش جز حق سبحانه هیچ نباشد. فیض نخستین را مظاهر کثیره است. هرچه موجود است او را از تجلی ذاتی نصیب انست: که آن: زا وجه خاصض می گوبنذ: این وجه را انجذاب به حق سبحانه واقع است به حسب دوام توجه اگر تباشیر اسم الهادي از تصرف اشم الفضل نجات یابد, به دوام انجذابش به ذات مقدسه از خود بکلی نیست شده» به مهیمن ملحق شده غير از حق ا وا وا رل ار اکر ا ل ر و اا ذات گم کند. گرفتار خود گشته جز خود نبیند و جز خود نداندہ همه آن کند که ظلمتش بر ظلمت افزاید. همیشه محجوب و ممنوع از شهود وحدت گردد. نه او را روح در طاعت باشد. بلکه طاعت نیز نباشد. همة عذابهای دنیوی و اخروی و صوری و معنوی را مستعد و مهيا گردد. خلاصی از این بلیه را اسباب است از توبة تَصّوح و مباشرت اعمال صالحه. وا ار ی ا ا وو ا خود رهایی یافته‌اند. قیام نماید بتمامی خود را در ایشان گم کند. رزقنا الله و اتاكم. 250 دانی کهاپیر کھت ؟ پھر ان کن اسة که . اه فر رول صلى الله عله و فلم نیست از او نیست شده باشد و آنچه نه از اوست صلی الله علیه و سلّم نمانده بلکه او و بایست او از او تمام گم شده باشد و او آینه‌ای شده باشد که جز اخلاق و اوصاف نبوی در أو هیچ نباشد.

Orijinal Metin (FA)

در این مقام به واسطة اتصاف به صفات نبۆیه. مظهر تصرف خو شنخانه: کسه و بد تصرف الھی در بواطن مستعدان تصرف کرده و تمام از خود خالی شده و به مراد حقٌ سبحانه . ایستاده. از بس که در کنار همی گیرد آن نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین مرید آن که به تأثیر آتش ارادت بایست او سوخته باشد, و از مرادات او هیچ نمانده و به بصیرت دل در آیينة پیر جمال مراد دیدهء روی از مجموع قبله‌ها گردانیده و قبلة او جال پیر کشته و در بندگی پیر از آزادی فارع آمڌة. و سر نبان جز بر استانه پیر نینداخته و اعراض از مجموع کرده. سعادت خود را در قبول او دانسته و شقاوت خود را در رد او بلکه رقم نیستی بر ناصیة وجود کشیده و از تفرقۀ شعور به وجود غير پیر آن را که در سرای نگاری است فارغ از باغ و بوستان و تماشای لاله زار ارسر“ اگر پرسند که: «توحید چیست؟ » بگو: «تخلیص دل و تجرید او از آگاهی به غير حق. سبحانه. » اگر پرسند: «وحدت چیست؟ » بگو: «خلاصی دل از علم و شعور به وجود غير حق. اگر پرسند: «اتحاد چیسد « C‏ یکو «استغراق در هستی حق. سبحانه. » اکر پزسشنه «شغادت چیست؟ » یگ :«خلاضی از خود به دید حو سبحانة € اکر یزسند «شگاوت چیست ؟ » بکو: «به: خود درماندن :و ار خو بازماندن. » اگر پرسند: «وصل چیست؟ » بگو: «نسیان خود به شهود نور وجود حق. » اگر پرسند: «فصل چیست؟ » بگو: «جدا کردن سڑ از غير حق. سبحانه. » اگر پرسند: «سکر چیست؟ » بگو: «ظاهر شدن حالی بر دل که دل نتواند که پوشيده دازد چیزی را که پوشیذن آن چیز پیش از این حال واجب است. » شبی سخن در محبّت ذاتیّه می‌رفت که عبارت از ارتباط و تعشفُی است به حضرت خی سان تیان که آن را ست داید ا هوی اشد که هنل و انخذایی اسه که بر دفع ان قدرت نباشد. فرمودند که: «از دو پسرک در نواحی تاشکند این نسبت را يافتيم. یکی دایم به گرد حلقة اصحاب ما می‌گشت و از دور می‌نشست و گردن کج می‌کرد. یک روز به جهت طهارت برخاستم. به جانب ابریق طها رت مسارعت نمود چون فارغ شدم, از وی پرسیدم که: سبب آمدن تو اینجا چیست و چند گرد این صحبت می‌گردی؟ گفت: ؛ من هم نمی‌دانم. اين قدر می‌دانم که هرگاه اينجا فی انه در باطن خود کششی به حضرت حق سبحانه باز می‌یابم و خود را از همة بایستها خالی می‌بینم و از آن لڈتی عظیم به من می‌رسد و چون بیرون می‌روم از آن نسبت تهی مي‌شوم. O O ‏ وران واک فرام تیار ت وی لی کار دا و و اص وار ار اعون می دای گفتم: او را عذر خواهید! هرچند مبالغه کردند. سود نداشت. آخر در گریه شد و اکطراب شار ردو قت ار طا رار این جه قا وة کمن آنا ا و در بیرون مرا مردم مشوش کردند و باطن من در کشاکش بایستها افتد و از این نسبت جمعبت که اينجا از خود باز می‌یابم دور افتم؟ ياران وی را معذور داشتند. کار او به جابی رسید که مغلوب این نسبت شد به مثابه‌ای که پارها راه خاتۀ خود گم می‌کرد. و هرگاه که مرا با او مهمٌّی بودی چون از منزل بیرون آمدمی,» یا بر در خانه بودی یا راه بودی. و چون خواستمی که او را کاری فرمایم ان کار را کرده بودی یا می‌کردی. » 251 خدمت خواجه عبیدالله,فرمودند که: «مولانا حسام الڈین شاشی از اصحاب امیر حمزه فرزند امیر سید کلال بود رحمهم الله سبحانه و استغراق تمام داشت.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در این مقام به واسطة اتصاف به صفات نبۆیه. مظهر تصرف خو شنخانه: کسه و بد تصرف الھی در بواطن مستعدان تصرف کرده و تمام از خود خالی شده و به مراد حقٌ سبحانه . ایستاده. از بس که در کنار همی گیرد آن نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین مرید آن که به تأثیر آتش ارادت بایست او سوخته باشد, و از مرادات او هیچ نمانده و به بصیرت دل در آیينة پیر جمال مراد دیدهء روی از مجموع قبله‌ها گردانیده و قبلة او جال پیر کشته و در بندگی پیر از آزادی فارع آمڌة. و سر نبان جز بر استانه پیر نینداخته و اعراض از مجموع کرده. سعادت خود را در قبول او دانسته و شقاوت خود را در رد او بلکه رقم نیستی بر ناصیة وجود کشیده و از تفرقۀ شعور به وجود غير پیر آن را که در سرای نگاری است فارغ از باغ و بوستان و تماشای لاله زار ارسر“ اگر پرسند که: «توحید چیست؟ » بگو: «تخلیص دل و تجرید او از آگاهی به غير حق. سبحانه. » اگر پرسند: «وحدت چیست؟ » بگو: «خلاصی دل از علم و شعور به وجود غير حق. اگر پرسند: «اتحاد چیسد « C‏ یکو «استغراق در هستی حق. سبحانه. » اکر پزسشنه «شغادت چیست؟ » یگ :«خلاضی از خود به دید حو سبحانة € اکر یزسند «شگاوت چیست ؟ » بکو: «به: خود درماندن :و ار خو بازماندن. » اگر پرسند: «وصل چیست؟ » بگو: «نسیان خود به شهود نور وجود حق. » اگر پرسند: «فصل چیست؟ » بگو: «جدا کردن سڑ از غير حق. سبحانه. » اگر پرسند: «سکر چیست؟ » بگو: «ظاهر شدن حالی بر دل که دل نتواند که پوشيده دازد چیزی را که پوشیذن آن چیز پیش از این حال واجب است. » شبی سخن در محبّت ذاتیّه می‌رفت که عبارت از ارتباط و تعشفُی است به حضرت خی سان تیان که آن را ست داید ا هوی اشد که هنل و انخذایی اسه که بر دفع ان قدرت نباشد. فرمودند که: «از دو پسرک در نواحی تاشکند این نسبت را يافتيم. یکی دایم به گرد حلقة اصحاب ما می‌گشت و از دور می‌نشست و گردن کج می‌کرد. یک روز به جهت طهارت برخاستم. به جانب ابریق طها رت مسارعت نمود چون فارغ شدم, از وی پرسیدم که: سبب آمدن تو اینجا چیست و چند گرد این صحبت می‌گردی؟ گفت: ؛ من هم نمی‌دانم. اين قدر می‌دانم که هرگاه اينجا فی انه در باطن خود کششی به حضرت حق سبحانه باز می‌یابم و خود را از همة بایستها خالی می‌بینم و از آن لڈتی عظیم به من می‌رسد و چون بیرون می‌روم از آن نسبت تهی مي‌شوم. O O ‏ وران واک فرام تیار ت وی لی کار دا و و اص وار ار اعون می دای گفتم: او را عذر خواهید! هرچند مبالغه کردند. سود نداشت. آخر در گریه شد و اکطراب شار ردو قت ار طا رار این جه قا وة کمن آنا ا و در بیرون مرا مردم مشوش کردند و باطن من در کشاکش بایستها افتد و از این نسبت جمعبت که اينجا از خود باز می‌یابم دور افتم؟ ياران وی را معذور داشتند. کار او به جابی رسید که مغلوب این نسبت شد به مثابه‌ای که پارها راه خاتۀ خود گم می‌کرد. و هرگاه که مرا با او مهمٌّی بودی چون از منزل بیرون آمدمی,» یا بر در خانه بودی یا راه بودی. و چون خواستمی که او را کاری فرمایم ان کار را کرده بودی یا می‌کردی. » 251 خدمت خواجه عبیدالله,فرمودند که: «مولانا حسام الڈین شاشی از اصحاب امیر حمزه فرزند امیر سید کلال بود رحمهم الله سبحانه و استغراق تمام داشت.

Orijinal Metin (FA)

وی را به قضای بخارا تکلیف کرده بودند. در محکمةٌ وی حاضر می‌شدم در مقابلة وی پنجره‌ای بود که من وی را می‌دیدم و وی مرا نمی‌دید. آنچا فی‌نشستم و نظارة :وی هی کرذة هرگز از وی دُهولی و فتوری فهم نکردم. » و هم ایشان فرمودند که: «خدمت مولانا حسام الدين رة الله می‌گفت که: این کار را هیچ لباسی از اشتغال , به افاده و استفاده در صورت اهل علم بهتر نیست. » و هم ایشان فرمودند که: «خواجة بزرگ را قدس سژه در خواب ديدم که در من تصرف کردند و من بیخود بیفتادم. چون با خود آمدم. خواجه از من گذشته بودند. خواستم که در عقب بروم, پایهای من درهم می‌پیچید. به محنت بسیار به خواجه رسیدم۔ فرمودند که: مبارک باد! » و هم ایشان فرمودند که: «یک بار دیگر خواجه محمد پارسا را در خواب دیدم. خواست که در من تصرف کند. اما میسر نشد. همانا که جهت آن بوده باشد که خواجة بزرگ تصرف کرده بودند. » این فقیر در زمانی که به بخارا رسیدم و به شرف خدمت حضرت مولانا حسام الڈین مولانا حمید الڈین شاشی مُشژف شدم, در این فقیر اضطراب و اضطراری بود. ایشان هودد و و اتار است. E‏ مراقبه عبارت از این انتظار که طهورش از علب محبت آست راهبر جز اين اتتطار تیست» گر ندارم از شکر جز نا این بسی بهتر که اندر کام زهر آسمان نسبت به عرش أف فرود ورنه بس عالی است پیش خاک تود چون امثال ما فقيران را E a‏ اين چنين گفت و گوی شیرین‌تر می‌نماید از اشتغال به غیر این گفت و گوی: رز فا الله و آثاکم انتظاراً نينا عا بخرمة محمد صلى الله عليه و سلم. از ذکر بعض احوال و اقوأل خانوادۀ خواجگان و بيان روش طریقت ایشان. به تخحصیص حدمت خو اجه پهادالڈین و اضخاتے: فشان فس الله تعالی اسرارهم معلوم شد که طريقة ایشان اعتقاد اهل سنت و جماعت است و اطاعت احکام شریعت و اثباع سنن سد المرسلین صلی الله عليه و سلم و دوام عبودت که عبارت است از دوام ن به جناب حقٌ سبحانه بی‌مزاحمت شعور به وجود غیری. یفن کو و ھی کے تھی این عزیزان کنند. به واسطة آن تواند بود که ظلمت هوی و بدعت ظاهر و باطن ایشان را فرو گرفته است و رَمَد حسد و عصبیت دیدۀ بصیرت ایشان را کور ساخته. لاجرم انوار هدایت و آثار ولايت ایشان را نبینند و اين نابینابی خود را به جحود و انکار آن انوار انار که از فرق اا فزت کرفةاست. اظهار کنندہ شات هات! نقشبندیه عجب قافله سالارانند که برند از ره پنهان به حرم قافله را از دل سالک ره جاذبۀ صحبتشان می‌بردوسوسة خلوت و فکر چله را اصرق کر ند ایق طانف را طن کاش لله که نرارم: که رتان این کله ق ور را ال أ لهند ا 2 ا . د ور 7- شيخ ابوالحسن بستی» رحمه الله تعالى وی چون خواجه یوسف همدانی از اصحاب شیح ابوعلی فارمدی است, 9 این رباعی 252 قشل وین خاک از رشا لقنن لفات اتی لوه میود ار ان وة است: دیدیم نهان ‏ واصل جهان وز علّت و عار ‏ آسان ن نور سيه ز قط برتر دان وان نھ به اتن اتد و تة ان 8 شخ خن شگاک شاقن زرحهة الله الى وی از اصضحات شخ اآنوالخنسن شتی اشت وخانقاه نشکاکیه: که دن شخان است و خد ركن الذين علاء الذوله رخمة الله الى دو اوانل دن اناا مى بودة و ارنغات بز اور دة و بعض املاک در آنجا وقف کرده. منسوب به وی است.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وی را به قضای بخارا تکلیف کرده بودند. در محکمةٌ وی حاضر می‌شدم در مقابلة وی پنجره‌ای بود که من وی را می‌دیدم و وی مرا نمی‌دید. آنچا فی‌نشستم و نظارة :وی هی کرذة هرگز از وی دُهولی و فتوری فهم نکردم. » و هم ایشان فرمودند که: «خدمت مولانا حسام الدين رة الله می‌گفت که: این کار را هیچ لباسی از اشتغال , به افاده و استفاده در صورت اهل علم بهتر نیست. » و هم ایشان فرمودند که: «خواجة بزرگ را قدس سژه در خواب ديدم که در من تصرف کردند و من بیخود بیفتادم. چون با خود آمدم. خواجه از من گذشته بودند. خواستم که در عقب بروم, پایهای من درهم می‌پیچید. به محنت بسیار به خواجه رسیدم۔ فرمودند که: مبارک باد! » و هم ایشان فرمودند که: «یک بار دیگر خواجه محمد پارسا را در خواب دیدم. خواست که در من تصرف کند. اما میسر نشد. همانا که جهت آن بوده باشد که خواجة بزرگ تصرف کرده بودند. » این فقیر در زمانی که به بخارا رسیدم و به شرف خدمت حضرت مولانا حسام الڈین مولانا حمید الڈین شاشی مُشژف شدم, در این فقیر اضطراب و اضطراری بود. ایشان هودد و و اتار است. E‏ مراقبه عبارت از این انتظار که طهورش از علب محبت آست راهبر جز اين اتتطار تیست» گر ندارم از شکر جز نا این بسی بهتر که اندر کام زهر آسمان نسبت به عرش أف فرود ورنه بس عالی است پیش خاک تود چون امثال ما فقيران را E a‏ اين چنين گفت و گوی شیرین‌تر می‌نماید از اشتغال به غیر این گفت و گوی: رز فا الله و آثاکم انتظاراً نينا عا بخرمة محمد صلى الله عليه و سلم. از ذکر بعض احوال و اقوأل خانوادۀ خواجگان و بيان روش طریقت ایشان. به تخحصیص حدمت خو اجه پهادالڈین و اضخاتے: فشان فس الله تعالی اسرارهم معلوم شد که طريقة ایشان اعتقاد اهل سنت و جماعت است و اطاعت احکام شریعت و اثباع سنن سد المرسلین صلی الله عليه و سلم و دوام عبودت که عبارت است از دوام ن به جناب حقٌ سبحانه بی‌مزاحمت شعور به وجود غیری. یفن کو و ھی کے تھی این عزیزان کنند. به واسطة آن تواند بود که ظلمت هوی و بدعت ظاهر و باطن ایشان را فرو گرفته است و رَمَد حسد و عصبیت دیدۀ بصیرت ایشان را کور ساخته. لاجرم انوار هدایت و آثار ولايت ایشان را نبینند و اين نابینابی خود را به جحود و انکار آن انوار انار که از فرق اا فزت کرفةاست. اظهار کنندہ شات هات! نقشبندیه عجب قافله سالارانند که برند از ره پنهان به حرم قافله را از دل سالک ره جاذبۀ صحبتشان می‌بردوسوسة خلوت و فکر چله را اصرق کر ند ایق طانف را طن کاش لله که نرارم: که رتان این کله ق ور را ال أ لهند ا 2 ا . د ور 7- شيخ ابوالحسن بستی» رحمه الله تعالى وی چون خواجه یوسف همدانی از اصحاب شیح ابوعلی فارمدی است, 9 این رباعی 252 قشل وین خاک از رشا لقنن لفات اتی لوه میود ار ان وة است: دیدیم نهان ‏ واصل جهان وز علّت و عار ‏ آسان ن نور سيه ز قط برتر دان وان نھ به اتن اتد و تة ان 8 شخ خن شگاک شاقن زرحهة الله الى وی از اصضحات شخ اآنوالخنسن شتی اشت وخانقاه نشکاکیه: که دن شخان است و خد ركن الذين علاء الذوله رخمة الله الى دو اوانل دن اناا مى بودة و ارنغات بز اور دة و بعض املاک در آنجا وقف کرده. منسوب به وی است.

Orijinal Metin (FA)

89 محمد بن وة الخويتى: زر خمة الله تعالى کنیت وی ابوعبدالله است, از اصحاب شیخ ابوالحسن بستی است. وی به علوم ظاهری و باطنی اراسته بوده است. غتن . الات ر کی ار وات جو ھی کوید کو و کے کسی ان ان طانفة کله ظاهری داند. خواجة اقام ابوحامد غزالی و برادرش شيخ احمد غرالی از این جمله‌اند و خواجه امام محمد حَمٌویه بگویان نیز از این جمله است. چه دانم که علم داند و از بزرگان است در سلوک. ‏ است در تصوف سلوة الطالبين نام و در انجا بسی حقایق و دقایق این طریق درج کرده است. 0- عین القضات همدانی» قدڈس الله تعالی سژه کنیت و نام وی ابوالفضایل عبدالله بن محمد المیاتجی است, و عين القضات لقب وى است. با شيخ محمد بن حَمُویه صحبت داشته است و با شیخ امام احمد غزالی نیز و فضایل و کمالات صوری و معنوی وی از مصنفات وی ظاهر است, چه عربی» و چه فارسى. ان قدر کشف حقايق و شرح دقایق که وی کرده است, کم کسی کرده است. و از وی خوارق عادات چون احیا و اماتت به ظهور امده و میان وی و حضرت شيخ احمد مکاتبات و مراسلات بسیار است. و از ان جمله رسالۀ عيتیه است که شيخ به N‏ نيیست . عين القضات در كتاب زبدة الحقايق می‌گوید که: «بعد از آن که از گفت و گوی علوم رسمی ملول شدم, به مطالعة مصتفات حجُة الاسلام اشتغال نمودم و مدت چهار سال در آن بودم» چون مقصود خود از آن حاصل کردم. پنداشتم که به مقصود خود واصل تدم با خود گفتم: ازل مزل رب ينب و رباب ازع قهذا مَربع الأگباب E O O E مدت یک سال در این بماندم. ناگاه شندى: و مولايئ: الشسخ الاماة سلطان الطريقة‎ ا دال ال وال الى د فان هة مرجي و ةا 5ة در صحبت وی در بیست ر وز بر من چیزی ظاهر شد که از من و طلب من غير خود دای کا ا ماتا لار اکوق ای تف ر عل و دران 4 اگر چنانچه عمر نوح یابم و در این طلب فانی سازم هیچ نکرده باشم و آن چیز همة عالم را فرو گرفته است, چشم من بر هیچ چیز نیفتد که روی وی را در آن نبینم» و هر نفسی که نه استغراق من در آن بیفزاید بر من مبارک مباد! » و هم وی گفته که: «پدرم و من و جماعتی از ايمة شهر ما حاضر بودند در خانة مقدم صوفی, پس ما رقص می‌کردیم و بوسعید ترمذی بیتکی می‌گفت. پدرم بنگریست. گفت: خواجه احمد غزالی را قداس سژه ديدم که با ما رقص می‌کرد و لباس او چنین و 253 چنین بود و نشان می‌داد. بوسعید گفت: مرگم آرزوست. ن فة . بمير. ! در حال بیهوش شد و بمرد. مُفتی وقت حاضر بود گفت: چون زنده را مرده می‌کنی. مرده را نیز زنده توانی کرد؟ گفتم: مرده کیست؟ گفت: فقيه محمود. گفتة' خداوندا! فقیه محمود را زنده گردان! در ساعت زنده شد. » و هم وی گفته: «ای عزیز! کاری که با غیری منسوب بینی به جز از خدای تعالی آن, مجازی می‌دان نه حقیقی. فاعل حقیقی خدا را دان! آنجا که گفت: فل : يَوفَيكُمْ مَلَک الْمُوب (11/سجده). مجازی می‌دان! ,حقيقټش آن باشد که: لله 7 بتوفى الألْقُسنَ حينَ 2وا( 42ز ھن را6 هودن محمد صلی الله عليه و سلم مجازی دان و فز اة کردن ابلیس مجازی می دان! يُضل مَنَ يَشاءٌ ويَهدي مَنْ يَشاءٌ(93/نحل يا 8/فاطر) حقیقت می‌دان! گیرم که خلق را اضلال, ابلیس می‌کند ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ مگر موسی عليه السلام از بهر این می‌گفت: إن هی إلا فثتثک(155/اعراف).

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

89 محمد بن وة الخويتى: زر خمة الله تعالى کنیت وی ابوعبدالله است, از اصحاب شیخ ابوالحسن بستی است. وی به علوم ظاهری و باطنی اراسته بوده است. غتن . الات ر کی ار وات جو ھی کوید کو و کے کسی ان ان طانفة کله ظاهری داند. خواجة اقام ابوحامد غزالی و برادرش شيخ احمد غرالی از این جمله‌اند و خواجه امام محمد حَمٌویه بگویان نیز از این جمله است. چه دانم که علم داند و از بزرگان است در سلوک. ‏ است در تصوف سلوة الطالبين نام و در انجا بسی حقایق و دقایق این طریق درج کرده است. 0- عین القضات همدانی» قدڈس الله تعالی سژه کنیت و نام وی ابوالفضایل عبدالله بن محمد المیاتجی است, و عين القضات لقب وى است. با شيخ محمد بن حَمُویه صحبت داشته است و با شیخ امام احمد غزالی نیز و فضایل و کمالات صوری و معنوی وی از مصنفات وی ظاهر است, چه عربی» و چه فارسى. ان قدر کشف حقايق و شرح دقایق که وی کرده است, کم کسی کرده است. و از وی خوارق عادات چون احیا و اماتت به ظهور امده و میان وی و حضرت شيخ احمد مکاتبات و مراسلات بسیار است. و از ان جمله رسالۀ عيتیه است که شيخ به N‏ نيیست . عين القضات در كتاب زبدة الحقايق می‌گوید که: «بعد از آن که از گفت و گوی علوم رسمی ملول شدم, به مطالعة مصتفات حجُة الاسلام اشتغال نمودم و مدت چهار سال در آن بودم» چون مقصود خود از آن حاصل کردم. پنداشتم که به مقصود خود واصل تدم با خود گفتم: ازل مزل رب ينب و رباب ازع قهذا مَربع الأگباب E O O E مدت یک سال در این بماندم. ناگاه شندى: و مولايئ: الشسخ الاماة سلطان الطريقة‎ ا دال ال وال الى د فان هة مرجي و ةا 5ة در صحبت وی در بیست ر وز بر من چیزی ظاهر شد که از من و طلب من غير خود دای کا ا ماتا لار اکوق ای تف ر عل و دران 4 اگر چنانچه عمر نوح یابم و در این طلب فانی سازم هیچ نکرده باشم و آن چیز همة عالم را فرو گرفته است, چشم من بر هیچ چیز نیفتد که روی وی را در آن نبینم» و هر نفسی که نه استغراق من در آن بیفزاید بر من مبارک مباد! » و هم وی گفته که: «پدرم و من و جماعتی از ايمة شهر ما حاضر بودند در خانة مقدم صوفی, پس ما رقص می‌کردیم و بوسعید ترمذی بیتکی می‌گفت. پدرم بنگریست. گفت: خواجه احمد غزالی را قداس سژه ديدم که با ما رقص می‌کرد و لباس او چنین و 253 چنین بود و نشان می‌داد. بوسعید گفت: مرگم آرزوست. ن فة . بمير. ! در حال بیهوش شد و بمرد. مُفتی وقت حاضر بود گفت: چون زنده را مرده می‌کنی. مرده را نیز زنده توانی کرد؟ گفتم: مرده کیست؟ گفت: فقيه محمود. گفتة' خداوندا! فقیه محمود را زنده گردان! در ساعت زنده شد. » و هم وی گفته: «ای عزیز! کاری که با غیری منسوب بینی به جز از خدای تعالی آن, مجازی می‌دان نه حقیقی. فاعل حقیقی خدا را دان! آنجا که گفت: فل : يَوفَيكُمْ مَلَک الْمُوب (11/سجده). مجازی می‌دان! ,حقيقټش آن باشد که: لله 7 بتوفى الألْقُسنَ حينَ 2وا( 42ز ھن را6 هودن محمد صلی الله عليه و سلم مجازی دان و فز اة کردن ابلیس مجازی می دان! يُضل مَنَ يَشاءٌ ويَهدي مَنْ يَشاءٌ(93/نحل يا 8/فاطر) حقیقت می‌دان! گیرم که خلق را اضلال, ابلیس می‌کند ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ مگر موسی عليه السلام از بهر این می‌گفت: إن هی إلا فثتثک(155/اعراف).

Orijinal Metin (FA)

گنه بلغاریان را نیز هم نیست بگویم گر تو بتوانی شنیدن خدایا این بلا و فتنه از تست ولیکن کس نمی‌یارد خجیدن همی آرند ترکان را ز بلغفار ز بهر پبردة مردم دري دن لب 9 دندان آن خوبان چون ماه بدين خوبی نبایست افری دن 461 تىح ركه همدانی» رحمه الله تعالىی فين القضات زخمه الله غالن در مضتفات خود ار وی حکایت: کن یک جا می گوید: «برکه جز فاتحه و سوره‌ای چند از قرآن یاد ندارد و ان نیز بشرط بر نتواند خواند و قال يقول نداند که چه بوده وگر راست پرسی حدیث موزون به زبان همدانی هم نداند کردن. ولیکن فی‌دانم که قران او داند درست»؛ و من تی دات الا کی از ان فان بعض هم نه از راه فشر و عبر ان دانسته‌ام. از راه خدمت او دانسته‌ام. . « و جای دیگر گفته است که: «از خواجه احمد غزالی شنیدم که گفت: هرگز شیخ انوالقاسنع گڑگانی نگفتی که: ابلیس, چون نام او بردی گفتی که: خواجة خواجگان و سر مهجوران! چون این حکایت با برکه قدّس سڑژه گفتم. گفت: سر مهجوران به است که خواجة خواجگان . « و جای دیگر گفته که: «برکه رضی الله عنه حکایت کرد که: مردی بود فرزند خود را گفت: هرگز ریش گاو بوده‌ای؟ گفت: ریش گاو که بود و چه بود؟ گفت: ان که بامداد از 0 رانید کون اوور کجی ابم شر کشک اآی پرا نا من نودام ریش کاو بوده‌ام. » 2- شيخ فتحه» رحمه الله تعالی ی لفات در خا ت خود اد وی چان کن کے چا ھی کوت که واو فی دة که فتحه گفت: از خدای تعالی شر به خلق نرسد. » و جای دیگر می‌گوید که: «از برکه قڈس سژه شنیدم که فتحه گفتی: ابلیس گفت: در عالم از من سیاه گلیم‌تر فتحه بود و بس و از این سخن بگریست. » و جای دیگر گفته که: «پیران چون کامل باشند دانند که هر مریدی به کدام مقام رسد به عاقبت کار, چنانکه از فتحه بسیار شنیده بودند که فلان را قدم فلان خواهد بود و فلان را قدم فلان. » الله نخ در علوم ظاهر و باطن بکمال بوده است. مصنُفات 9 لفاك بسیار دارد. نسب وی 254 به دوازده واسطه اوک ف و ر کیال کی یرو ی وی شيخ احمد غزالی انت وی در کتاپ آداب المريدين گفته اپست: واوا ,على ,ان الفقير أفضل من الغنى, اذا کان مقرونا بالرّضا. قان ٠ا‏ فخ تقول ال صلى اللة عة و اة اليد العليا خيز فن الد الشعلى. قيل له اليد العليا تنال الفضيلة باخراج مافيها. واليد السفلى تجد المنقصة بحصول الشىء فيهاء ففى تفضيل السخاء و العطاء دليل على فضل الفقر. قهن فكل الفنى:للأفاق. و العظاء على الفقز كان كمن قضل المعضة فلى الطاعة لفضل الثوبة. » در تاریخ امام یافعی فی‌گوند که «یکی از اصحاب شيخ ابوالتجیب سهروردی رحمه الله گفت که: روزی با شیخ در بازار بغداد می‌گذشتم. به دکان قصابی رسیدیم. گوسفندی آویخته بود. شیخ بایستاد و گفت: این گوسفند می‌گوید که: من مرده‌ام نه کشته. قصاب بیخود بیفتاد. چون به خود بازآمد. به صحت قول شیخ اقرار کرد و تایب لتىد. »> و فی :رضن الله فته فى شور سه تلات و سن و خمسفانة. وی از اصحاب شیخ ابوالتجیب سهروردی است, در تکمیل ناقصان و تربیت مریدان و کفتف ۔ وقات انشاں کال تمام دا شه است: شيخ نجم الدین کبری در كتاب فواتح الجمال آورده است که: «چون به خدمت شيخ عمار رسیدم و به اذن وی به خلوت درآمدم؛ به خاطر گذشت که چون اکتساب علوم ظاهری کرده‌ام. چون فتوحات غیبی دست دهد آن را بر سرهای منبر به طالبان حق برسانم.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

گنه بلغاریان را نیز هم نیست بگویم گر تو بتوانی شنیدن خدایا این بلا و فتنه از تست ولیکن کس نمی‌یارد خجیدن همی آرند ترکان را ز بلغفار ز بهر پبردة مردم دري دن لب 9 دندان آن خوبان چون ماه بدين خوبی نبایست افری دن 461 تىح ركه همدانی» رحمه الله تعالىی فين القضات زخمه الله غالن در مضتفات خود ار وی حکایت: کن یک جا می گوید: «برکه جز فاتحه و سوره‌ای چند از قرآن یاد ندارد و ان نیز بشرط بر نتواند خواند و قال يقول نداند که چه بوده وگر راست پرسی حدیث موزون به زبان همدانی هم نداند کردن. ولیکن فی‌دانم که قران او داند درست»؛ و من تی دات الا کی از ان فان بعض هم نه از راه فشر و عبر ان دانسته‌ام. از راه خدمت او دانسته‌ام. . « و جای دیگر گفته است که: «از خواجه احمد غزالی شنیدم که گفت: هرگز شیخ انوالقاسنع گڑگانی نگفتی که: ابلیس, چون نام او بردی گفتی که: خواجة خواجگان و سر مهجوران! چون این حکایت با برکه قدّس سڑژه گفتم. گفت: سر مهجوران به است که خواجة خواجگان . « و جای دیگر گفته که: «برکه رضی الله عنه حکایت کرد که: مردی بود فرزند خود را گفت: هرگز ریش گاو بوده‌ای؟ گفت: ریش گاو که بود و چه بود؟ گفت: ان که بامداد از 0 رانید کون اوور کجی ابم شر کشک اآی پرا نا من نودام ریش کاو بوده‌ام. » 2- شيخ فتحه» رحمه الله تعالی ی لفات در خا ت خود اد وی چان کن کے چا ھی کوت که واو فی دة که فتحه گفت: از خدای تعالی شر به خلق نرسد. » و جای دیگر می‌گوید که: «از برکه قڈس سژه شنیدم که فتحه گفتی: ابلیس گفت: در عالم از من سیاه گلیم‌تر فتحه بود و بس و از این سخن بگریست. » و جای دیگر گفته که: «پیران چون کامل باشند دانند که هر مریدی به کدام مقام رسد به عاقبت کار, چنانکه از فتحه بسیار شنیده بودند که فلان را قدم فلان خواهد بود و فلان را قدم فلان. » الله نخ در علوم ظاهر و باطن بکمال بوده است. مصنُفات 9 لفاك بسیار دارد. نسب وی 254 به دوازده واسطه اوک ف و ر کیال کی یرو ی وی شيخ احمد غزالی انت وی در کتاپ آداب المريدين گفته اپست: واوا ,على ,ان الفقير أفضل من الغنى, اذا کان مقرونا بالرّضا. قان ٠ا‏ فخ تقول ال صلى اللة عة و اة اليد العليا خيز فن الد الشعلى. قيل له اليد العليا تنال الفضيلة باخراج مافيها. واليد السفلى تجد المنقصة بحصول الشىء فيهاء ففى تفضيل السخاء و العطاء دليل على فضل الفقر. قهن فكل الفنى:للأفاق. و العظاء على الفقز كان كمن قضل المعضة فلى الطاعة لفضل الثوبة. » در تاریخ امام یافعی فی‌گوند که «یکی از اصحاب شيخ ابوالتجیب سهروردی رحمه الله گفت که: روزی با شیخ در بازار بغداد می‌گذشتم. به دکان قصابی رسیدیم. گوسفندی آویخته بود. شیخ بایستاد و گفت: این گوسفند می‌گوید که: من مرده‌ام نه کشته. قصاب بیخود بیفتاد. چون به خود بازآمد. به صحت قول شیخ اقرار کرد و تایب لتىد. »> و فی :رضن الله فته فى شور سه تلات و سن و خمسفانة. وی از اصحاب شیخ ابوالتجیب سهروردی است, در تکمیل ناقصان و تربیت مریدان و کفتف ۔ وقات انشاں کال تمام دا شه است: شيخ نجم الدین کبری در كتاب فواتح الجمال آورده است که: «چون به خدمت شيخ عمار رسیدم و به اذن وی به خلوت درآمدم؛ به خاطر گذشت که چون اکتساب علوم ظاهری کرده‌ام. چون فتوحات غیبی دست دهد آن را بر سرهای منبر به طالبان حق برسانم.

Orijinal Metin (FA)

چون به این نیت به خلوت درآمدم, اتمام خلوت میسر نشد. e‏ فرمود: اول تصحیح نیت کن بعد از آن به خلوت درآی! پرتو نور باطن او بر دل من تافت. کتابها را وقف کردم و جامه‌ها را به فقرا بخشیدم, به غير یک جبه که پوشیده بودم و گفتم: این خلوتخانه قبر من است و این جبه کفن, مرا دیگر امکان بیرون آمدن نیست . و عزم کردم که اگر داعیة بیرون آمدن غالب شود آن جبه را پاره سازم تا ساتر عورت نماند و استحیا مانع خروج شود. تخ کر طن ظز کرد و گقفت: درای که نیت درست ساختی! چون درآمدم. اتمام خلوت دست داد و به یمن همت شيخ ابواب فتوحات بر من بگشاد. » 5- شیخ روزبهان کبیر مصری» قدس الله تعالی سژه وی کازرونی الاصل است. اما در مصر می بوده. از مریدان شیح ابوالنجیب سهروردی است. در اکثر اوقات در مقام استغراق می‌بوده و شيخ نجم الدین کبری به صحبت وی رسیده و انجا به ریاضت اشتغال نموده و خلوتها نشسته و شيخ روزبهان وی را به دامادی قبول کرده و وی را از دختر شيخ دو پسر امده. و فى كتاب تحفة اليررة: «سمعتٌ شيخناء ابا الجثاب, يقول: ‏ بقول: قل لي مراراً آترٌک الصّلوة! فاٹک لاتحتاج الیها. فقلٹ: یا رب اثی لا آطیق ذآک, کلفنی شیئاً آخر! » 6- شيخ اسماعیل قصری,» قدذس الله تعالی سره وی نیز از اصحاب شیخ ابوالنجیب سهروردی است و شیخ نجم الدین به صحبت وی رسيده است و خرقة اصل از دست وی پوشیيده است. و وی از محمد بن مانکیل, 9 وی از محمد بن داود. المعروف بخادم الفقراء و وى از ابوالعباس ادریس. و وى از ابوالقاسم بن رمضان و وی از ابویعقوب طبری و وی از ابوعبدالله بن عثمان؛ و وی از ابویعقوب تهرجوری؛ و وی از ابویعقوب سوسی, و وی از عبدالواحد بن زید» و وی از 255 کل بن واد فسن الله الي اروا خخ و وئ ادامرا لوین فلی ن ابن طالت رضی الله تعالی عنه و وی از حضرت رسالت, صلی الله عليه و على آله و سلم. کذا ذكزة. الشخ :زك الأين علاءالولة السمانن كذس, الله الى شه قى تعض محفات. 7 تخ جم الوين الكيرى: قن الله تخالى زوحة کنیت وی ابوالجناب است, و نام وی احمد بن عمر الخیوقی و لقب وی کبری. و کف اند کہ وی را کری ار ان لقت کردا کټ در اؤان ځوانۍ که به خضل علوم مشغول بود با هر که مناظره و مباچثه کردی بر وی غالب آمدی. فَلَقَبّوه بهذا السّبَب الطامة الكبرى, ثم غلّب عليه ذلك اللقب فحذفوا الطامة و لقبوه بالكبرى. و هذا وجه قله جمافة من اأضحاه فن بوق هم و قال تعضهم هو مهدود فح الباء الفوحدة ائ قو كه الکتراء جمع تكسير للكيبر. و الطحيح الاؤل. كذا في تاريخ الامام الائ خمد الله جا A E ‏ هر که افتادی به مرتبة ولایت رسیدی. روزی بازرگانی بر سبیل تفرج به خانقاه شیخ درآمد. شیخ حالتی قوی داشت, نظرش بر ان بازرگان افتاد. در حال به مرتبة ولایت رسید. شيخ پرسید که: «از کدام مملکتی؟ » گفت: «از فلان مملکت. » وی را اجازت ارشاد نوشت تادر مملکت خود خلق را به حق ارشاد کند. روزی شيخ با اصحاب نشسته بودند. بازی در هوا صعوه‌ای را دنبال کرده بود. ناگاه نظر شيخ بر آن صعوه افتاد. صعوه برگشت و باز را گرفته پیش شيخ فرود آوردږ o ‏ ا ال حون وا ر هة الله تعالی. که یکی از مریدان شیخ بود به خاطر گذشت که: «آیا در این امت کسی باشد که صحبت وی در سگ اثر بکند؟ » شیخ به نور فراست دانست, برخاست و به در خانقاه رفت و بایستاد.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون به این نیت به خلوت درآمدم, اتمام خلوت میسر نشد. e‏ فرمود: اول تصحیح نیت کن بعد از آن به خلوت درآی! پرتو نور باطن او بر دل من تافت. کتابها را وقف کردم و جامه‌ها را به فقرا بخشیدم, به غير یک جبه که پوشیده بودم و گفتم: این خلوتخانه قبر من است و این جبه کفن, مرا دیگر امکان بیرون آمدن نیست . و عزم کردم که اگر داعیة بیرون آمدن غالب شود آن جبه را پاره سازم تا ساتر عورت نماند و استحیا مانع خروج شود. تخ کر طن ظز کرد و گقفت: درای که نیت درست ساختی! چون درآمدم. اتمام خلوت دست داد و به یمن همت شيخ ابواب فتوحات بر من بگشاد. » 5- شیخ روزبهان کبیر مصری» قدس الله تعالی سژه وی کازرونی الاصل است. اما در مصر می بوده. از مریدان شیح ابوالنجیب سهروردی است. در اکثر اوقات در مقام استغراق می‌بوده و شيخ نجم الدین کبری به صحبت وی رسیده و انجا به ریاضت اشتغال نموده و خلوتها نشسته و شيخ روزبهان وی را به دامادی قبول کرده و وی را از دختر شيخ دو پسر امده. و فى كتاب تحفة اليررة: «سمعتٌ شيخناء ابا الجثاب, يقول: ‏ بقول: قل لي مراراً آترٌک الصّلوة! فاٹک لاتحتاج الیها. فقلٹ: یا رب اثی لا آطیق ذآک, کلفنی شیئاً آخر! » 6- شيخ اسماعیل قصری,» قدذس الله تعالی سره وی نیز از اصحاب شیخ ابوالنجیب سهروردی است و شیخ نجم الدین به صحبت وی رسيده است و خرقة اصل از دست وی پوشیيده است. و وی از محمد بن مانکیل, 9 وی از محمد بن داود. المعروف بخادم الفقراء و وى از ابوالعباس ادریس. و وى از ابوالقاسم بن رمضان و وی از ابویعقوب طبری و وی از ابوعبدالله بن عثمان؛ و وی از ابویعقوب تهرجوری؛ و وی از ابویعقوب سوسی, و وی از عبدالواحد بن زید» و وی از 255 کل بن واد فسن الله الي اروا خخ و وئ ادامرا لوین فلی ن ابن طالت رضی الله تعالی عنه و وی از حضرت رسالت, صلی الله عليه و على آله و سلم. کذا ذكزة. الشخ :زك الأين علاءالولة السمانن كذس, الله الى شه قى تعض محفات. 7 تخ جم الوين الكيرى: قن الله تخالى زوحة کنیت وی ابوالجناب است, و نام وی احمد بن عمر الخیوقی و لقب وی کبری. و کف اند کہ وی را کری ار ان لقت کردا کټ در اؤان ځوانۍ که به خضل علوم مشغول بود با هر که مناظره و مباچثه کردی بر وی غالب آمدی. فَلَقَبّوه بهذا السّبَب الطامة الكبرى, ثم غلّب عليه ذلك اللقب فحذفوا الطامة و لقبوه بالكبرى. و هذا وجه قله جمافة من اأضحاه فن بوق هم و قال تعضهم هو مهدود فح الباء الفوحدة ائ قو كه الکتراء جمع تكسير للكيبر. و الطحيح الاؤل. كذا في تاريخ الامام الائ خمد الله جا A E ‏ هر که افتادی به مرتبة ولایت رسیدی. روزی بازرگانی بر سبیل تفرج به خانقاه شیخ درآمد. شیخ حالتی قوی داشت, نظرش بر ان بازرگان افتاد. در حال به مرتبة ولایت رسید. شيخ پرسید که: «از کدام مملکتی؟ » گفت: «از فلان مملکت. » وی را اجازت ارشاد نوشت تادر مملکت خود خلق را به حق ارشاد کند. روزی شيخ با اصحاب نشسته بودند. بازی در هوا صعوه‌ای را دنبال کرده بود. ناگاه نظر شيخ بر آن صعوه افتاد. صعوه برگشت و باز را گرفته پیش شيخ فرود آوردږ o ‏ ا ال حون وا ر هة الله تعالی. که یکی از مریدان شیخ بود به خاطر گذشت که: «آیا در این امت کسی باشد که صحبت وی در سگ اثر بکند؟ » شیخ به نور فراست دانست, برخاست و به در خانقاه رفت و بایستاد.

Orijinal Metin (FA)

ناگاه سگی آنجا رسید و بایستاد و دنبال می‌جنبانید. شیخ را نظر بر وی افتاد. در حال بخشش یافت و متحیر وبیخود شد و روی از شهر بگردانید و به گورستان رفت و سر بر ز زمین می‌مالید تا آورده‌اند که هر جا که می‌آمد و می‌رفت قريب به پنجاه و شصت سگ گرداگرد او حلقه کردندی. و دست پیش دست نهادندی و آواز نکردندی» و هیچ نخوردندی و به حرمت بایستادندی, عاقبت بدان نزدیکی بمرد. شیخ فرمود تا وی را دفن کردند و ا عمارت ساختند۔ السته را می‌خواند۔ چون به رسید» e‏ در حصضور استاد و جمعی از ایمه نشسته بود و شرح السنه می‌خواند. درویشی درامد که وی را نمی‌شناخت. اما از تشاخدة وی ر شمام نه شت راو نافت 2 خاک مال ان نماني بسند که این جه کمن است؟ ه کفند که داین ابافخ فرتری است که ار جملة مجذویان اؤ محبوبان حق است. N N ‏ بامداد به خدمت استاد امد و التماسن کرد که بر رند که نه از ت انا ق رونوا اشقا یا . اصحات وات کردند. بر در خانقاه بابافرج خادمی بود باباشادان نام چون آن جماعت را دید درون رفت و اجازت خواست. بابافرج گفت: «اگر چنانکه به درگاه خداوند تعالی می‌روند می‌توانند آمد. گو درآیید! ! » شیخ گفت: «چون از نظر بابابهره‌مند شده بودم. معنی سخنش دانستم. هرچه پوشیيده بودم بیرون آوردم و دست بر سینه نهادم. استاد و اصحاب موافقت کردند. پس پیش بابافرج درآمدیم و بنشستیم. بعد از لحظه‌ای حال بر بابا متغیر شد و عظمتی در صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب درخشان گشت,» و جامه‌ای که پوشیيده بود بر وی شکافته شد. چون بعد از ساعتی به حال خود بازآمد. برځاسښت و آن . جاه راادر من پوشید و گفت: ترا وقت دفتر خواندن نیست. وقت است که سر دفتر جهان شوی. حال بر من متغیر شد و باطن من از هرچه غير حق 256 چون از آنجا بیرون آمدیم, استاد گفت که: از شرح السّنه اندکی مانده است» به دو سه روز آن را بخوان ودیگر تو دانی. چون با سر درس رقتم؛ ا را ديدم که درآمد و گفت: دیروز هزار منزل از علم الیقین بگذشتی, امروز باز با سر علم می‌روی؟ من درس کردم و به ریاضت و خلوت مشغول گشتم. علوم لدٹی و واردات e‏ گفتم: حیفق باشد که آن فوت شود. آن را می‌نوشتم. بابافرج را ديدم که از در درآمد و گفت: شيطان ترا تشویش می‌دهد. این سخنان را منويس! دوات و فلم را شداخ و خاطر زا از همه بان پرداجتم > غلاءالدوله: قداس الله تعالی سه حمع کرد است از شخ قل می کند که: د شخ نجم الین کبری به همدان رفت و اجازت حدیث حاصل کرد و شنید که در اسکندریه مُحڈّثی بزرگ هست با اسناد عالی. هم از آنچا به,اسکندریه رفت و از وی نیز اجازت حاصل کرد و در باز کش سی ر سول را صلی الله عل و لم ر خواب دید و ار ان حضرت درخواست کرد که: مرا کنیتی بخش! رسول صلی الله عليه و سلم فرمود که: ابوالجتّاب. پرسید که: ابوالجناب مخففه؟ فرمود که: لا مشدده. چون از واقعه باز آمد. در معنی این وی را این روی نمود که از دنیا اجتناب می‌باید کرد. در حال تجرید کرد و در طلب مرشد مسافر گشت. و به هر کس که می‌رسید ارادت درست نمی‌کرد, به سبب آن که دانشمند بود و سر او به هیچ کس فرو نمی‌آمد. و چون به ملک خوزستان رسيد. در درپُول درامدو انجا رنجور شد و هیچ کس او را فقاقی تفی‌داد که آنجاا نزول کد عاجز گشت.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ناگاه سگی آنجا رسید و بایستاد و دنبال می‌جنبانید. شیخ را نظر بر وی افتاد. در حال بخشش یافت و متحیر وبیخود شد و روی از شهر بگردانید و به گورستان رفت و سر بر ز زمین می‌مالید تا آورده‌اند که هر جا که می‌آمد و می‌رفت قريب به پنجاه و شصت سگ گرداگرد او حلقه کردندی. و دست پیش دست نهادندی و آواز نکردندی» و هیچ نخوردندی و به حرمت بایستادندی, عاقبت بدان نزدیکی بمرد. شیخ فرمود تا وی را دفن کردند و ا عمارت ساختند۔ السته را می‌خواند۔ چون به رسید» e‏ در حصضور استاد و جمعی از ایمه نشسته بود و شرح السنه می‌خواند. درویشی درامد که وی را نمی‌شناخت. اما از تشاخدة وی ر شمام نه شت راو نافت 2 خاک مال ان نماني بسند که این جه کمن است؟ ه کفند که داین ابافخ فرتری است که ار جملة مجذویان اؤ محبوبان حق است. N N ‏ بامداد به خدمت استاد امد و التماسن کرد که بر رند که نه از ت انا ق رونوا اشقا یا . اصحات وات کردند. بر در خانقاه بابافرج خادمی بود باباشادان نام چون آن جماعت را دید درون رفت و اجازت خواست. بابافرج گفت: «اگر چنانکه به درگاه خداوند تعالی می‌روند می‌توانند آمد. گو درآیید! ! » شیخ گفت: «چون از نظر بابابهره‌مند شده بودم. معنی سخنش دانستم. هرچه پوشیيده بودم بیرون آوردم و دست بر سینه نهادم. استاد و اصحاب موافقت کردند. پس پیش بابافرج درآمدیم و بنشستیم. بعد از لحظه‌ای حال بر بابا متغیر شد و عظمتی در صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب درخشان گشت,» و جامه‌ای که پوشیيده بود بر وی شکافته شد. چون بعد از ساعتی به حال خود بازآمد. برځاسښت و آن . جاه راادر من پوشید و گفت: ترا وقت دفتر خواندن نیست. وقت است که سر دفتر جهان شوی. حال بر من متغیر شد و باطن من از هرچه غير حق 256 چون از آنجا بیرون آمدیم, استاد گفت که: از شرح السّنه اندکی مانده است» به دو سه روز آن را بخوان ودیگر تو دانی. چون با سر درس رقتم؛ ا را ديدم که درآمد و گفت: دیروز هزار منزل از علم الیقین بگذشتی, امروز باز با سر علم می‌روی؟ من درس کردم و به ریاضت و خلوت مشغول گشتم. علوم لدٹی و واردات e‏ گفتم: حیفق باشد که آن فوت شود. آن را می‌نوشتم. بابافرج را ديدم که از در درآمد و گفت: شيطان ترا تشویش می‌دهد. این سخنان را منويس! دوات و فلم را شداخ و خاطر زا از همه بان پرداجتم > غلاءالدوله: قداس الله تعالی سه حمع کرد است از شخ قل می کند که: د شخ نجم الین کبری به همدان رفت و اجازت حدیث حاصل کرد و شنید که در اسکندریه مُحڈّثی بزرگ هست با اسناد عالی. هم از آنچا به,اسکندریه رفت و از وی نیز اجازت حاصل کرد و در باز کش سی ر سول را صلی الله عل و لم ر خواب دید و ار ان حضرت درخواست کرد که: مرا کنیتی بخش! رسول صلی الله عليه و سلم فرمود که: ابوالجتّاب. پرسید که: ابوالجناب مخففه؟ فرمود که: لا مشدده. چون از واقعه باز آمد. در معنی این وی را این روی نمود که از دنیا اجتناب می‌باید کرد. در حال تجرید کرد و در طلب مرشد مسافر گشت. و به هر کس که می‌رسید ارادت درست نمی‌کرد, به سبب آن که دانشمند بود و سر او به هیچ کس فرو نمی‌آمد. و چون به ملک خوزستان رسيد. در درپُول درامدو انجا رنجور شد و هیچ کس او را فقاقی تفی‌داد که آنجاا نزول کد عاجز گشت.

Orijinal Metin (FA)

از کسی پرسید که: در اين شهر هيچ مسلمانی نباشد که مردم رنجور و غریب را جای دهد تا من آنجا روزی چند بیاسایم؟ آن کس گفت: اینجا خانقاهی هست و شیخی,. اگر آنجا روي ترا خدمت کنند. گفت: نام او چیست؟ گفت: شیخ اسماعیل قصری. شیخ نجم الدین آنجا رفت. او را جای دادند در صُفَه مقابل صُفَهٌ درویشان, و آنجا ساکن شد و رنجوری وی دراز کشید و می‌گفت: :این ههه . از ر نخوری چندان رنخ به هن تنیز سند که از اواز شاع اننشان: من سماع را به غایت رو و و ل وام کردن: اام E e‏ سماع برد و زمانی نیک مرا بگردانید و بر روی دیوارم تکیه داد. من گفتم که: در حال خواهم افتاد. چون به خود e‏ خود را تندرست دیدم, چنانکه هیچ بیماری در خود نمی‌دیدم. مرا ارادت حاصل شد. روز دیگر به خدمت وی رفتم و دست ارادت گرفتم و به سلوک مشغول شدم و مدتی آنجا بودم. چون مرا از احوال باطن خبر شد و علم وافر داشتم. مرا شبی در خاطر امد که از علم باطن باخبر شدی. علم ظاهر تو از شيخ زیادت است. بامداد شیخ مرا طلب کرد و گفت: برخیز و سفر کن! که ترا بر عمار یاسر می‌باید رفت. من دانستم که شیخ بر آن خاطر من واقف شد. اما هیچ نگفتم و برفتم به خدمت شیخ عمار و آنجا نیز مدتی سلوک کردم و آنجا شبی مرا بامداد شيخ عمار قود که: نجم الدین برخیز. به مصر رو به خدمت روزبهان! که این هستی را وی به سلی از سر تو بیرون برد. برخاستم و به مصر رفتم. چون به خانقاه وی در رفتم. شیخ آنجا نبود و مریدان او همه در مراقبه بودند هیچ کس به من نپرداخت. آنجا کسی دیگر بود از وی پرسیدم که: شیخ کدام است؟ گفت: شيخ در بیرون است و وضو می‌سازد. من بیرون رفتم شیخ روزبهان را ديدم که در آب اندک وضو می‌ساخت. مرا در خاطر آمد که: شیخ نمی‌داند که در این قدر آب وضو جایز _ نیست . چگونه شیخی باشد؟ اووضو تمام ساخت و دست بر روی من افشاند. چون اب به روی من رسید, در من بیخودیی پیدا شد. شيخ به خانقاه درامد من نیز درامدم و ی کے مل ت م مر ای رم مر اں کے ت سلا بار تھ او را سلام کنم. همچنان بر پای ایستاده غایب شدم ديدم که: قیامت قایم شده است. 257 ودوزخ ظاهر گشته و مردمان را می‌گیرند و به آتش می‌اندازند و بر این راهگذر آتش پشته‌ای است و شخصی بر سر آن پشته نشسته است و هرکه می‌گوید که: من تعلق او را رها می ند و دیکران :را دز اشن فی اندازند ناگاه مرا بگرفتند و E ‏ من تعلق به وی دارم. مرا رها کردند. من بر پشته بالا رفتم و ديدم که شیخ روزبهان است. پیش او رفتم و در پای او افتادم. او سیلیی سخت بر قفای من زد چنانکه از قوت آن به روی درافتادم و گفت: بیش از این اهل حق را انکار مکن! چون بیفتادم, از غیب بازامدم. شيخ سلام نماز داده بود. پیش رم و در پای او افتادم. شیخ در شهادت نیز همچنان سیلی بر قفای من زد و همان بگفت. آن رنجوری از باطن من برفت. بعد از آن امر کرد مرا که: بازگرد و به خدمت شيخ عمار رو! و چون بازمی گشتم مکتوبی به شیخ عمار نبشت که: هرچند مس داری می‌فرست تا زر خالص می‌گردانم و باز بر تو می‌فرستم از آنجا به خدمت شیخ عمار آمد و مدتی آنجا بود. ‏ فرمود که: به خوارزم رو!

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

از کسی پرسید که: در اين شهر هيچ مسلمانی نباشد که مردم رنجور و غریب را جای دهد تا من آنجا روزی چند بیاسایم؟ آن کس گفت: اینجا خانقاهی هست و شیخی,. اگر آنجا روي ترا خدمت کنند. گفت: نام او چیست؟ گفت: شیخ اسماعیل قصری. شیخ نجم الدین آنجا رفت. او را جای دادند در صُفَه مقابل صُفَهٌ درویشان, و آنجا ساکن شد و رنجوری وی دراز کشید و می‌گفت: :این ههه . از ر نخوری چندان رنخ به هن تنیز سند که از اواز شاع اننشان: من سماع را به غایت رو و و ل وام کردن: اام E e‏ سماع برد و زمانی نیک مرا بگردانید و بر روی دیوارم تکیه داد. من گفتم که: در حال خواهم افتاد. چون به خود e‏ خود را تندرست دیدم, چنانکه هیچ بیماری در خود نمی‌دیدم. مرا ارادت حاصل شد. روز دیگر به خدمت وی رفتم و دست ارادت گرفتم و به سلوک مشغول شدم و مدتی آنجا بودم. چون مرا از احوال باطن خبر شد و علم وافر داشتم. مرا شبی در خاطر امد که از علم باطن باخبر شدی. علم ظاهر تو از شيخ زیادت است. بامداد شیخ مرا طلب کرد و گفت: برخیز و سفر کن! که ترا بر عمار یاسر می‌باید رفت. من دانستم که شیخ بر آن خاطر من واقف شد. اما هیچ نگفتم و برفتم به خدمت شیخ عمار و آنجا نیز مدتی سلوک کردم و آنجا شبی مرا بامداد شيخ عمار قود که: نجم الدین برخیز. به مصر رو به خدمت روزبهان! که این هستی را وی به سلی از سر تو بیرون برد. برخاستم و به مصر رفتم. چون به خانقاه وی در رفتم. شیخ آنجا نبود و مریدان او همه در مراقبه بودند هیچ کس به من نپرداخت. آنجا کسی دیگر بود از وی پرسیدم که: شیخ کدام است؟ گفت: شيخ در بیرون است و وضو می‌سازد. من بیرون رفتم شیخ روزبهان را ديدم که در آب اندک وضو می‌ساخت. مرا در خاطر آمد که: شیخ نمی‌داند که در این قدر آب وضو جایز _ نیست . چگونه شیخی باشد؟ اووضو تمام ساخت و دست بر روی من افشاند. چون اب به روی من رسید, در من بیخودیی پیدا شد. شيخ به خانقاه درامد من نیز درامدم و ی کے مل ت م مر ای رم مر اں کے ت سلا بار تھ او را سلام کنم. همچنان بر پای ایستاده غایب شدم ديدم که: قیامت قایم شده است. 257 ودوزخ ظاهر گشته و مردمان را می‌گیرند و به آتش می‌اندازند و بر این راهگذر آتش پشته‌ای است و شخصی بر سر آن پشته نشسته است و هرکه می‌گوید که: من تعلق او را رها می ند و دیکران :را دز اشن فی اندازند ناگاه مرا بگرفتند و E ‏ من تعلق به وی دارم. مرا رها کردند. من بر پشته بالا رفتم و ديدم که شیخ روزبهان است. پیش او رفتم و در پای او افتادم. او سیلیی سخت بر قفای من زد چنانکه از قوت آن به روی درافتادم و گفت: بیش از این اهل حق را انکار مکن! چون بیفتادم, از غیب بازامدم. شيخ سلام نماز داده بود. پیش رم و در پای او افتادم. شیخ در شهادت نیز همچنان سیلی بر قفای من زد و همان بگفت. آن رنجوری از باطن من برفت. بعد از آن امر کرد مرا که: بازگرد و به خدمت شيخ عمار رو! و چون بازمی گشتم مکتوبی به شیخ عمار نبشت که: هرچند مس داری می‌فرست تا زر خالص می‌گردانم و باز بر تو می‌فرستم از آنجا به خدمت شیخ عمار آمد و مدتی آنجا بود. ‏ فرمود که: به خوارزم رو!

Orijinal Metin (FA)

وی می‌گفت: آنجا مردهان عجب‌اند و این طریق را و مشاهده را در قیامت نیز منکرند. گفت: برو و باک مدار! E ‏ زا هتشر گزدانید و مریدان بشټاز تر وی جمع آمدند ونه ارزشاد مشغول شد:» چون کفار تتار به خوارزم رسیدند. شيخ اصحاب خود را جمع کرد و زیادت بر شصت بودند و سلطان محمد خوارزمشاه گریخته بود. و کفار تتار پنداشتند که وی در خوارزم است: و به خوارزم درآمدند. شيخ بعض اصحاب را چون سعدالڈین حمُویی و شيخ رضی الڈین علی لالا و غیر ایشان طلب داشت و گفت: «زود بر خیزید و به بلاد خود روید که آتشی از خانب مشرق برافزوخت کة ا تردیک به مغرب خواهد تینوخت: اين فتنه‌ای است عظیم که در این امت مثل این واقع نشده است! » بعضی از اصحاب گفتند: «چه شود که حضرت شيخ دعایی کند. شاید که این از بلاد مسلمانان مُندفع شود؟ » شيخ فرمود که: «این قضایی است مبرم. دعا دفع آن نمی‌تواند کرد. » پس اصحاب التماس کردند که: «چهار پایان آماده است. اگر چنانچه حضرت شیخ نیز با اصحاب موافقت کند تا در ملازمت ایشان به خراسان متوجه شوند. دور نمی‌نماید. » شيخ فرمود که: «من اینجا شهید خواهم شد و مرا اذن نیست که بیرون روم. » پس اصحاب متوجه خراسان شدند. چون کفار بع شهر درآمدنډ, شيخ اصحاب باقی مانده را بخواند و گفت: «قومُوا عَلّى اسم الله تقايل في سَبیل اللّهِ! » و به خانه درآمد و خرقة E‏ جانب پر سنگ کرد و نیزه به دست گرفت و بیرون آمد. چون با کفار مقابل شد در روی ایشان سنگ می‌انداخت تا آن غایت که هیچ سنگ نماند. کفار وی را تیر باران کردند یک تیر بر سینة مبارک وی آمد بیرون کشید و بینداخت و بر ان برفت. گویند که در وقت شهادت پرچم کافری را گرفته بود. بعد از شهادت ده کس نتوانستند که وی را از دست شيخ خلاص دهند. عاقبت پرچم وی را ببریدند۔ و بعضی گفته‌اند که حضرت مولانا جلال الڈین رومی قڈس سژه در غزلیات خود اشارت به این قصه و به انتساب خود به حضرت شیخ کرده. آنجا که گفته است: ما از آن محتشمانیم که ساغر گیرند نه از آن مفلسکان که بز لاغر گیرند به یکی دست می خالص ایمان نھ یکی دشت دگر پرچم کافن کر ند ا وكائنت شهادة فذسن الله الى روج كى شهور تة تمان . وة و بمانة: حضرت شیخ را مریدان بسیار بوده‌اند. اما چندی از ایشان یگانة جهان و مقتدای زمان بوده‌اند. چون شيخ مجد الدین بغدادی و شیخ سعد الدین حمویی و بابا کمال جّندی و شيخ رضی الڈین على لالا و شيخ سیف الڈین باژزی و شيخ نجم الڈین رازی و شيخ جمال الدین گیلی و بعضی گفته‌اند که: «مولانا بهاءالڈین ولد والد مولانا جلال الڈين 258 زومت تر ان اتشان دة انات > فمن الله الى ارواجهه. 8- شيخ مجدالڈین بغدادی» قدس الله تعالی روحه کنیت وي ابوسعید است, و نام وی مجد الدين شرف بن المؤيد بن ابى الفتح البغدادى, رحمه الله. وی به اصل از بغداد است. خوارزم شاه از خليفة بغداد التماس طبیبی کرد پدر وی را فرستاد و بعضی گفته‌اند از بغدادک است, یکی از دیههای خوارزم. وی از مقربان سلطان بود. نسح ر کنا لانن غلا ءالا وك قفرمو واشت که وان که ھی کوکد کے وی رک بذاك که به صحبت شيخ رسیده. خلاف واقع است. مردی تمام بود اما صورت لطیف داشت. وی را شیخ. اول به خدمت متوضا مشغول ساخت. والدۀ وی بشنيد. واو طبیبه‌ای بود و شیخ نیز طبیب بود. والدة وی کسی پیش شيخ فرستاد که: فرزند مجدالڈین مردی نازک است و این کاری بس عجب است.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وی می‌گفت: آنجا مردهان عجب‌اند و این طریق را و مشاهده را در قیامت نیز منکرند. گفت: برو و باک مدار! E ‏ زا هتشر گزدانید و مریدان بشټاز تر وی جمع آمدند ونه ارزشاد مشغول شد:» چون کفار تتار به خوارزم رسیدند. شيخ اصحاب خود را جمع کرد و زیادت بر شصت بودند و سلطان محمد خوارزمشاه گریخته بود. و کفار تتار پنداشتند که وی در خوارزم است: و به خوارزم درآمدند. شيخ بعض اصحاب را چون سعدالڈین حمُویی و شيخ رضی الڈین علی لالا و غیر ایشان طلب داشت و گفت: «زود بر خیزید و به بلاد خود روید که آتشی از خانب مشرق برافزوخت کة ا تردیک به مغرب خواهد تینوخت: اين فتنه‌ای است عظیم که در این امت مثل این واقع نشده است! » بعضی از اصحاب گفتند: «چه شود که حضرت شيخ دعایی کند. شاید که این از بلاد مسلمانان مُندفع شود؟ » شيخ فرمود که: «این قضایی است مبرم. دعا دفع آن نمی‌تواند کرد. » پس اصحاب التماس کردند که: «چهار پایان آماده است. اگر چنانچه حضرت شیخ نیز با اصحاب موافقت کند تا در ملازمت ایشان به خراسان متوجه شوند. دور نمی‌نماید. » شيخ فرمود که: «من اینجا شهید خواهم شد و مرا اذن نیست که بیرون روم. » پس اصحاب متوجه خراسان شدند. چون کفار بع شهر درآمدنډ, شيخ اصحاب باقی مانده را بخواند و گفت: «قومُوا عَلّى اسم الله تقايل في سَبیل اللّهِ! » و به خانه درآمد و خرقة E‏ جانب پر سنگ کرد و نیزه به دست گرفت و بیرون آمد. چون با کفار مقابل شد در روی ایشان سنگ می‌انداخت تا آن غایت که هیچ سنگ نماند. کفار وی را تیر باران کردند یک تیر بر سینة مبارک وی آمد بیرون کشید و بینداخت و بر ان برفت. گویند که در وقت شهادت پرچم کافری را گرفته بود. بعد از شهادت ده کس نتوانستند که وی را از دست شيخ خلاص دهند. عاقبت پرچم وی را ببریدند۔ و بعضی گفته‌اند که حضرت مولانا جلال الڈین رومی قڈس سژه در غزلیات خود اشارت به این قصه و به انتساب خود به حضرت شیخ کرده. آنجا که گفته است: ما از آن محتشمانیم که ساغر گیرند نه از آن مفلسکان که بز لاغر گیرند به یکی دست می خالص ایمان نھ یکی دشت دگر پرچم کافن کر ند ا وكائنت شهادة فذسن الله الى روج كى شهور تة تمان . وة و بمانة: حضرت شیخ را مریدان بسیار بوده‌اند. اما چندی از ایشان یگانة جهان و مقتدای زمان بوده‌اند. چون شيخ مجد الدین بغدادی و شیخ سعد الدین حمویی و بابا کمال جّندی و شيخ رضی الڈین على لالا و شيخ سیف الڈین باژزی و شيخ نجم الڈین رازی و شيخ جمال الدین گیلی و بعضی گفته‌اند که: «مولانا بهاءالڈین ولد والد مولانا جلال الڈين 258 زومت تر ان اتشان دة انات > فمن الله الى ارواجهه. 8- شيخ مجدالڈین بغدادی» قدس الله تعالی روحه کنیت وي ابوسعید است, و نام وی مجد الدين شرف بن المؤيد بن ابى الفتح البغدادى, رحمه الله. وی به اصل از بغداد است. خوارزم شاه از خليفة بغداد التماس طبیبی کرد پدر وی را فرستاد و بعضی گفته‌اند از بغدادک است, یکی از دیههای خوارزم. وی از مقربان سلطان بود. نسح ر کنا لانن غلا ءالا وك قفرمو واشت که وان که ھی کوکد کے وی رک بذاك که به صحبت شيخ رسیده. خلاف واقع است. مردی تمام بود اما صورت لطیف داشت. وی را شیخ. اول به خدمت متوضا مشغول ساخت. والدۀ وی بشنيد. واو طبیبه‌ای بود و شیخ نیز طبیب بود. والدة وی کسی پیش شيخ فرستاد که: فرزند مجدالڈین مردی نازک است و این کاری بس عجب است.

%0
10 Bölüm