Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

چون به سفر بیرون می فدھ هرا دے حفت کف رک دادو کت ا نا ے ای افد کے درا ووا ياددارى. چه راحتها و رَوّحها که از صحبت وی به من رسید! آنگاه از خدمت شيخ خرقه پوشید و بسیار مرید وی شدند. » وی همان است که ذکر وی در بیان احوال شيخ نجیب الڈین بزغش گذشت. شیخ نجیب الدین گفته است که: «دیوانه‌ای عجب بود و خلق می‌گفتند که: وقت باشد که چند روز هیچ نخورد و وقت باشد که به یک دفعه صدمن بخورد. و وی را احوال و امات عجب می‌گفتند. مرا آرزوی صحبت او می‌بود. وى را می فته اا ر هم صحبت باشیم! اجابت نمی‌کرد. یک بار آخر روزی وی را در بازار دیدم و ميان زمستان بود گفت: این ساعت وقت آن است که هم صحبت باشیم,. لیکن به شرط آن که امشب در مسجد بازار باشیم. با وی در مسجد رفتم. گفتم: طعامی بیاورم؟ گفت: من سيرم E‏ آمدن گرفت و و روان گشت. چون نماز شام و خفتن بگزاردیم و خلق از مسجد بیرون رفتند و من با وی تنها بماندم, گفت: ر چیزی بیاور تا بخورم! شب E E N ‏ چند دینار زر داشتم وی را دادم و گفتم: معذور دار که عذر واضح است. این زر را فردا قوت خود ساز! زر را بستد و ساعتی صبر کرد. باز گفت: من گرسهه‌ام؛ برخیز و چیزی بیار تا بخورم! خانۀة من از ان مسجد دون تو دافا ردک ان مسخد مرا خونشی بود تة به خانۀ وی رفتم و چون شنیده بودم که وی چیز بسیار می‌خورد, گفتم: مرا جماعتی مهمانان رسیده‌اند و این به آن معنی گفتم که هر یک تن در حقیقت جمعی است از بس لطایف که در وی است, از نفس و قلب و روح و غیرها. ایشان گفتند: دیرگاه است و طعامی پخته نمانده است. خدمتکاران داشتند هر یکی را طبقی بر سر نهادند, بعضی پر از برنج» و بعضی پر باقلی خام و بعضی پینو و بعضی نخود و گندم و یک عدد دنبه و یک عدد قدید. و با من به مسجد آوردند. گفتند: خود بپزید! من آنها پیش وی بنهادم و با خود تخمین کردم آن همه پنجاه من بود. گفتم: صبر کن تا اینها را بیزم! گفت: من همچنین می‌خورم. همه را همچنان خام بخورد. ساعتی صبر کرد. ‏ می‌کرد. از مسجد بیرون دوید. و هرچه جمع کرده بود از وی بستد. مقدار ده من نان پاره‌ها و طعامها به مسجد درون اورد و همه را بخورد. چون از شب نیمه گذشت مرا گفت: برخیز و در گوشة مسجد رو و بخسب که بسیار زحمت از من کشیدی. اما اگر حرکتی کنی یا بجنبی ترا هلاک کنم. من به گوشۀ مسجد رفتم و بخسبیدم و زهرۀ آن نداشتم که حرکتی کنم چنانکه اگر عضوی از من خارش می کرد رّهره خاریدن نداشتم و درآن مسجد سنگی بزرگ نهاده بود هر ساعت برخاستی و آن سنگ را پر گر گی و به الین من آوردی و با خود گفتی: این سنگ را به وی فرو کویم و وی را هلاک کنم. باز هم ‏ روا نباشد. که پدرش مردی پیر است فردا جَرَع کند. آن سنگ را باز به جای خود بنهادی. چند نوبت چنین کرد و مرا از ترس خواب نمی‌آمد, اما خود را چنان می‌نمودم که در خوابم. پس مرا گفت: می‌دانم که در خواب نه‌ای. ترا زحمت بسیار 289 دادم اکنون ترا به خدای بخشیدم بر بام مسجد می‌روم تا تو ایمن گردی و خواب کنی. پس بر بام رفت و بر سر نردبان مسجد یک خانه بود و کتاب بسیار در انجا که امام مسجد نهاده بود, به آن خانه در رفت.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون به سفر بیرون می فدھ هرا دے حفت کف رک دادو کت ا نا ے ای افد کے درا ووا ياددارى. چه راحتها و رَوّحها که از صحبت وی به من رسید! آنگاه از خدمت شيخ خرقه پوشید و بسیار مرید وی شدند. » وی همان است که ذکر وی در بیان احوال شيخ نجیب الڈین بزغش گذشت. شیخ نجیب الدین گفته است که: «دیوانه‌ای عجب بود و خلق می‌گفتند که: وقت باشد که چند روز هیچ نخورد و وقت باشد که به یک دفعه صدمن بخورد. و وی را احوال و امات عجب می‌گفتند. مرا آرزوی صحبت او می‌بود. وى را می فته اا ر هم صحبت باشیم! اجابت نمی‌کرد. یک بار آخر روزی وی را در بازار دیدم و ميان زمستان بود گفت: این ساعت وقت آن است که هم صحبت باشیم,. لیکن به شرط آن که امشب در مسجد بازار باشیم. با وی در مسجد رفتم. گفتم: طعامی بیاورم؟ گفت: من سيرم E‏ آمدن گرفت و و روان گشت. چون نماز شام و خفتن بگزاردیم و خلق از مسجد بیرون رفتند و من با وی تنها بماندم, گفت: ر چیزی بیاور تا بخورم! شب E E N ‏ چند دینار زر داشتم وی را دادم و گفتم: معذور دار که عذر واضح است. این زر را فردا قوت خود ساز! زر را بستد و ساعتی صبر کرد. باز گفت: من گرسهه‌ام؛ برخیز و چیزی بیار تا بخورم! خانۀة من از ان مسجد دون تو دافا ردک ان مسخد مرا خونشی بود تة به خانۀ وی رفتم و چون شنیده بودم که وی چیز بسیار می‌خورد, گفتم: مرا جماعتی مهمانان رسیده‌اند و این به آن معنی گفتم که هر یک تن در حقیقت جمعی است از بس لطایف که در وی است, از نفس و قلب و روح و غیرها. ایشان گفتند: دیرگاه است و طعامی پخته نمانده است. خدمتکاران داشتند هر یکی را طبقی بر سر نهادند, بعضی پر از برنج» و بعضی پر باقلی خام و بعضی پینو و بعضی نخود و گندم و یک عدد دنبه و یک عدد قدید. و با من به مسجد آوردند. گفتند: خود بپزید! من آنها پیش وی بنهادم و با خود تخمین کردم آن همه پنجاه من بود. گفتم: صبر کن تا اینها را بیزم! گفت: من همچنین می‌خورم. همه را همچنان خام بخورد. ساعتی صبر کرد. ‏ می‌کرد. از مسجد بیرون دوید. و هرچه جمع کرده بود از وی بستد. مقدار ده من نان پاره‌ها و طعامها به مسجد درون اورد و همه را بخورد. چون از شب نیمه گذشت مرا گفت: برخیز و در گوشة مسجد رو و بخسب که بسیار زحمت از من کشیدی. اما اگر حرکتی کنی یا بجنبی ترا هلاک کنم. من به گوشۀ مسجد رفتم و بخسبیدم و زهرۀ آن نداشتم که حرکتی کنم چنانکه اگر عضوی از من خارش می کرد رّهره خاریدن نداشتم و درآن مسجد سنگی بزرگ نهاده بود هر ساعت برخاستی و آن سنگ را پر گر گی و به الین من آوردی و با خود گفتی: این سنگ را به وی فرو کویم و وی را هلاک کنم. باز هم ‏ روا نباشد. که پدرش مردی پیر است فردا جَرَع کند. آن سنگ را باز به جای خود بنهادی. چند نوبت چنین کرد و مرا از ترس خواب نمی‌آمد, اما خود را چنان می‌نمودم که در خوابم. پس مرا گفت: می‌دانم که در خواب نه‌ای. ترا زحمت بسیار 289 دادم اکنون ترا به خدای بخشیدم بر بام مسجد می‌روم تا تو ایمن گردی و خواب کنی. پس بر بام رفت و بر سر نردبان مسجد یک خانه بود و کتاب بسیار در انجا که امام مسجد نهاده بود, به آن خانه در رفت.

Orijinal Metin (FA)

من از ترس برفتم و در خانه از بیرون ببستم و بخفتم. آواز چیز خوردن وی از آن خانه می‌آمد, و من در تعجب بودم که وی چه می‌خورد که دانستم که در آن خانه هیچ خوردنی نیست. چون بامداد بیرون آمد و برفت در ان خانه رفتم ديدم که جلدهای همۀ کتابها را خورده بود. » شيخ تیت الدین. گفته که «وقتی را کسی کقت: الورک عزنت دين هن مدو شف نام وی جمال الدين. و جذبه‌ای قوی دارد و در مسجد جامع می‌باشد. ب مسد جاع رفتم ديدم که جذبه‌ای عظيم دارد و دو چشمش از اثر آن چون دو کاسة خونء پيش E E‏ جواب داد پس گفت: I ‏ یعنی مرا با فقها و نویسندگان کاری نیست. کسی حاضر بود گفت: این شخص از صوفيان اس پیش او بنشستم و از احوال او سؤال کردم. گفت: من مردی‌ام لور و امی و چیزی نمی‌دانم. مرا با ستور داشتن خوش بود پیوسته ستوران داشتمی. بک روز در یایکاة برابر ستوران نشسته بودم. ناگاه حالی بر من مکشوف گشت و جذبه‌ای ظاهر شد و حجاب منی از پیش من برداشتند. بی هوش شدم و بیفتادم و در دست و پای ستوران می‌غلطیدم. چون باهوش امدم؛ مرا سڑ و ا ‏ و علما فخا ‏ ا بردند - و عرضه کردند و اجازت قتل او خواستند, اتابک گفت: اگر دو شخص دیگر که O E O N‏ بزغش و یکی شيخ معین الدین که بزرگی دیگر بوده است در آن وقت. فتوی پیش من آوردند. من بر آن نوشتم که: او مجذوب است و مغلوب و کشتن وی جایز نیست و شیح معينٍ الذين نيز همين نوشت. اتابک به قتل وی اجازت نداد. » و هم وی گفته که: «یک روز وضو می‌ساختم. و شيخ جمال الڈین در من می‌نگریست. چون آب به روی مي‌رسانیدم. گفتم: رقع الحَدَتَ. جمال الڈین گفت: هیچ حدثی مانده انیت که ی ویس" أرَقَعٌ الخدت بكه: آرفعٌ الفحدت! ! « 6- شيخ شمس الدذین صفیٰ,» رحمه الله تعالی وی از مشایخ کبار بوده است. و صاحب حالات عظیم و کرامات ر در وقتی که شیخ نجیب الدین به نیت خدمت شيخ شهاب الدین قڈس سژه عزیمت بغداد کرده بوده. شيخ شمس الدين رفیق وی بوده است. وی بر شيخ نجيب الدین قرآن خوانده بود و شیخ نجیب الڈین بر وی چیزی از فقه و در صحبت شيخ شهاب الذين با یکدیگر صحبت می‌داشته اند. شيخ نجیب الین گفته است که: «چون به شیراز مراجعت می‌کردیم. خدمت شيخ برای من اجازت الباس خرقه نوشت و برای شيخ شمس الڏين نيز نوشت و چهل عدد کلاه به ما داد. بيست به من و بيست به شيخ شمس الدین» و بر هر یکی نام یکی از پزرگان شیراز نوشته و فرمود که: چون به شیراز برسید. اول به نيابت ما اینها را به آنان درپوشانید که تافهای ایشان بز اجا توشتهة نشده» آنگاة الباسش خر قة دیگزان کنید! » 7- شيخ نورالڈین عبدالضمد نطنزی,» رحمه الله تعالى وی مرید شیخ نجیب الدین على بن بزغش است. عالم بوده به علوم ظاهری و باطنی. 290 الین مود ای و ف كال ال دلاق اى رحا الل ال هر دو مرید وی‌اند. کال الد فال راق دو یر ات فی وة وود سفت ف الخولن نورالڈين عبدالظمد قڈس الله روحم العزيز عن أبيه ائه كانَ بعض الفقراءِ فى خدمَة الشيخ الكبيرء شخاب الين قس الله تعالى روحه فى شهود الوحدة و مقام الفناء داوق عظيم, فاذا هو فى بعض الأثام كى و بتاسَّفُ, فساله السيح عن حاله.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

من از ترس برفتم و در خانه از بیرون ببستم و بخفتم. آواز چیز خوردن وی از آن خانه می‌آمد, و من در تعجب بودم که وی چه می‌خورد که دانستم که در آن خانه هیچ خوردنی نیست. چون بامداد بیرون آمد و برفت در ان خانه رفتم ديدم که جلدهای همۀ کتابها را خورده بود. » شيخ تیت الدین. گفته که «وقتی را کسی کقت: الورک عزنت دين هن مدو شف نام وی جمال الدين. و جذبه‌ای قوی دارد و در مسجد جامع می‌باشد. ب مسد جاع رفتم ديدم که جذبه‌ای عظيم دارد و دو چشمش از اثر آن چون دو کاسة خونء پيش E E‏ جواب داد پس گفت: I ‏ یعنی مرا با فقها و نویسندگان کاری نیست. کسی حاضر بود گفت: این شخص از صوفيان اس پیش او بنشستم و از احوال او سؤال کردم. گفت: من مردی‌ام لور و امی و چیزی نمی‌دانم. مرا با ستور داشتن خوش بود پیوسته ستوران داشتمی. بک روز در یایکاة برابر ستوران نشسته بودم. ناگاه حالی بر من مکشوف گشت و جذبه‌ای ظاهر شد و حجاب منی از پیش من برداشتند. بی هوش شدم و بیفتادم و در دست و پای ستوران می‌غلطیدم. چون باهوش امدم؛ مرا سڑ و ا ‏ و علما فخا ‏ ا بردند - و عرضه کردند و اجازت قتل او خواستند, اتابک گفت: اگر دو شخص دیگر که O E O N‏ بزغش و یکی شيخ معین الدین که بزرگی دیگر بوده است در آن وقت. فتوی پیش من آوردند. من بر آن نوشتم که: او مجذوب است و مغلوب و کشتن وی جایز نیست و شیح معينٍ الذين نيز همين نوشت. اتابک به قتل وی اجازت نداد. » و هم وی گفته که: «یک روز وضو می‌ساختم. و شيخ جمال الڈین در من می‌نگریست. چون آب به روی مي‌رسانیدم. گفتم: رقع الحَدَتَ. جمال الڈین گفت: هیچ حدثی مانده انیت که ی ویس" أرَقَعٌ الخدت بكه: آرفعٌ الفحدت! ! « 6- شيخ شمس الدذین صفیٰ,» رحمه الله تعالی وی از مشایخ کبار بوده است. و صاحب حالات عظیم و کرامات ر در وقتی که شیخ نجیب الدین به نیت خدمت شيخ شهاب الدین قڈس سژه عزیمت بغداد کرده بوده. شيخ شمس الدين رفیق وی بوده است. وی بر شيخ نجيب الدین قرآن خوانده بود و شیخ نجیب الڈین بر وی چیزی از فقه و در صحبت شيخ شهاب الذين با یکدیگر صحبت می‌داشته اند. شيخ نجیب الین گفته است که: «چون به شیراز مراجعت می‌کردیم. خدمت شيخ برای من اجازت الباس خرقه نوشت و برای شيخ شمس الڏين نيز نوشت و چهل عدد کلاه به ما داد. بيست به من و بيست به شيخ شمس الدین» و بر هر یکی نام یکی از پزرگان شیراز نوشته و فرمود که: چون به شیراز برسید. اول به نيابت ما اینها را به آنان درپوشانید که تافهای ایشان بز اجا توشتهة نشده» آنگاة الباسش خر قة دیگزان کنید! » 7- شيخ نورالڈین عبدالضمد نطنزی,» رحمه الله تعالى وی مرید شیخ نجیب الدین على بن بزغش است. عالم بوده به علوم ظاهری و باطنی. 290 الین مود ای و ف كال ال دلاق اى رحا الل ال هر دو مرید وی‌اند. کال الد فال راق دو یر ات فی وة وود سفت ف الخولن نورالڈين عبدالظمد قڈس الله روحم العزيز عن أبيه ائه كانَ بعض الفقراءِ فى خدمَة الشيخ الكبيرء شخاب الين قس الله تعالى روحه فى شهود الوحدة و مقام الفناء داوق عظيم, فاذا هو فى بعض الأثام كى و بتاسَّفُ, فساله السيح عن حاله.

Orijinal Metin (FA)

فقال: تی د حَجبٿ عن الوحدة بالكثرة ورددٿ فلا أجدّ حالى» ‏ فتَبّهّه الشيځ على ته بداية مقام الغاء ي ان جالب هة الى و ارت من الال الوا ا 8- شيخ عژالڈین محمود الکاشى,» رحمه الله تعالى وی صاحب ترجمة عوارف است و شارح قصیدۀ تائية فارضیهء و بسی حقایق بلند و معارف ارجمند در این دو کتاب درج کرده است و قصیده را شرح مختصر مفید نوشته است و کشف مُعضلات و حل مشکلات آن کرده است به مقتضای علم و عرفان و ‏ چنانکه در دیباچة ان ولم أرا كى اة الى مقا هن كا ار مه فن فلن رت دات الفوخ و تبت باويال الژوح, قاتلو حيتئذ تلو الغير وأحذو َوه E‏ ا ا من مظان الڑيب. و توجيه وجهه تَلْقاءَ مد, اما ال ال كوا ا لأبوات المريدي» و وی در اجازت نامة بعضى از تلامذة خود نوشته است: و انا ارۆی الكتاب, بعنی کتاب عوارف المعارف؛ عن شیخی و مولای نورالڈین عبدالصمد بن الشيخ على الاصفهانى و من الشيخ العالم ظهيرالڈين عبدالڑحمان بن E‏ و هما عن شيخهما, العام لالم العاز د الال عاب ى الشيرازىء و هو عن شيخه قطب الاولياء سيد العارفين مصتف الكتاب رحمه الله آجمعین ولی فی کشف حقائقه و بیان مُعضلاته طرق خاصٌ فی الرواية عن مُصتّفه بلاواسطةء وهو اٹی رأیئه فی مُبشرة قرأت عليه کتابه الٍمذکور فنبهنی على خقاتقة . و فاته وال الموفق هن اء لها شاع وه علن. كل شىء دير( 0 مائده). » e , دل گفت: مرا علم لدئی هوس است تعلیمم کن گرت بدین دسترس است گفٹھ: کے الف۔ گفت: دگز؟ گفتة: در انه اکرو کس اسیک کی خرف ا ای عکس رخ تو داده نور بصرم تادر رخ تو به نور تو می‌نگرم و این دو قطعه ز نیز از معارف وی است: کرت کو کر ری و مارا شکی نماند در این گر ترا رژ کی للیژر ‏ 4 در هر عدد ز روی حقیقت چو بنگری گر صورتش ببینی ور ماده یکی است ‏ تاتویی در میانه, خالی نیست چھهرۂ وحدت از نقاب شکكى گر حجاب خودی براندازی عشق و معشوق و عاشق است یکی 291 9- شيخ كمال الڏین عبدالژزاق الكاشى, رحمه الله تعالى وی مرید نورالدین عبدالضمد نطنزی است, جامع بوده ميان علوم ظاهری و باطنی. وی را مصنفات بسیار است چون تفسیر تأویلات و کتاب اصطلاحات صوفیه و شرح فصوص الحکم و شرح منازل السایرین و غير آن از رسایل. با شیخ رکن الدین علاءالوله قدس الله تعالی روحه معاصر بوده است و ميان ایشان در قول به وحدت وجود مخالفات 9 مباحثات واقع است و در آن معنی به یکدیگر مکتویات نوشته‌اند. امیر اقبال سیستانی در راه سلطانیه با شيخ كمال الذین عبدالرزاق همراه شده بوده» از وی استفسار ان معنی کرده. وی را در ان معنی غلو تمام یآفته. پس از امیر اقبال پرسیده که: «شیخ تو در شأن شیخ محیی الڈین اعرابی و سخن او چه اعتقاد دآرد؟ » در جواب گفته است که: «او را مردی عظیم الشّأن میداد در ارق اما خی قرهات که در ار من کچ را وور الى . 5ف کرده 9 اين سخن را نمی‌یسندد. » وی گفته که: «اصل همة معارف او خود اين سخن اس وار این ر نی و کت که یھ و اورا ار می کد و جما اشا اونا و: انه پر این هذه وذو اناا امتر اقتال این سنخن ر١‏ به تخ خود زه داشت کرده بوده است. شيخ در جواب نوشته است که: «در جمیع ملل و نحل بدین رسوایی سخن کس نگفته. و چون نیک باز شکافی مذهب طبیعیه و دهریه بهتر به بسیاری از این عقیده.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

فقال: تی د حَجبٿ عن الوحدة بالكثرة ورددٿ فلا أجدّ حالى» ‏ فتَبّهّه الشيځ على ته بداية مقام الغاء ي ان جالب هة الى و ارت من الال الوا ا 8- شيخ عژالڈین محمود الکاشى,» رحمه الله تعالى وی صاحب ترجمة عوارف است و شارح قصیدۀ تائية فارضیهء و بسی حقایق بلند و معارف ارجمند در این دو کتاب درج کرده است و قصیده را شرح مختصر مفید نوشته است و کشف مُعضلات و حل مشکلات آن کرده است به مقتضای علم و عرفان و ‏ چنانکه در دیباچة ان ولم أرا كى اة الى مقا هن كا ار مه فن فلن رت دات الفوخ و تبت باويال الژوح, قاتلو حيتئذ تلو الغير وأحذو َوه E‏ ا ا من مظان الڑيب. و توجيه وجهه تَلْقاءَ مد, اما ال ال كوا ا لأبوات المريدي» و وی در اجازت نامة بعضى از تلامذة خود نوشته است: و انا ارۆی الكتاب, بعنی کتاب عوارف المعارف؛ عن شیخی و مولای نورالڈین عبدالصمد بن الشيخ على الاصفهانى و من الشيخ العالم ظهيرالڈين عبدالڑحمان بن E‏ و هما عن شيخهما, العام لالم العاز د الال عاب ى الشيرازىء و هو عن شيخه قطب الاولياء سيد العارفين مصتف الكتاب رحمه الله آجمعین ولی فی کشف حقائقه و بیان مُعضلاته طرق خاصٌ فی الرواية عن مُصتّفه بلاواسطةء وهو اٹی رأیئه فی مُبشرة قرأت عليه کتابه الٍمذکور فنبهنی على خقاتقة . و فاته وال الموفق هن اء لها شاع وه علن. كل شىء دير( 0 مائده). » e , دل گفت: مرا علم لدئی هوس است تعلیمم کن گرت بدین دسترس است گفٹھ: کے الف۔ گفت: دگز؟ گفتة: در انه اکرو کس اسیک کی خرف ا ای عکس رخ تو داده نور بصرم تادر رخ تو به نور تو می‌نگرم و این دو قطعه ز نیز از معارف وی است: کرت کو کر ری و مارا شکی نماند در این گر ترا رژ کی للیژر ‏ 4 در هر عدد ز روی حقیقت چو بنگری گر صورتش ببینی ور ماده یکی است ‏ تاتویی در میانه, خالی نیست چھهرۂ وحدت از نقاب شکكى گر حجاب خودی براندازی عشق و معشوق و عاشق است یکی 291 9- شيخ كمال الڏین عبدالژزاق الكاشى, رحمه الله تعالى وی مرید نورالدین عبدالضمد نطنزی است, جامع بوده ميان علوم ظاهری و باطنی. وی را مصنفات بسیار است چون تفسیر تأویلات و کتاب اصطلاحات صوفیه و شرح فصوص الحکم و شرح منازل السایرین و غير آن از رسایل. با شیخ رکن الدین علاءالوله قدس الله تعالی روحه معاصر بوده است و ميان ایشان در قول به وحدت وجود مخالفات 9 مباحثات واقع است و در آن معنی به یکدیگر مکتویات نوشته‌اند. امیر اقبال سیستانی در راه سلطانیه با شيخ كمال الذین عبدالرزاق همراه شده بوده» از وی استفسار ان معنی کرده. وی را در ان معنی غلو تمام یآفته. پس از امیر اقبال پرسیده که: «شیخ تو در شأن شیخ محیی الڈین اعرابی و سخن او چه اعتقاد دآرد؟ » در جواب گفته است که: «او را مردی عظیم الشّأن میداد در ارق اما خی قرهات که در ار من کچ را وور الى . 5ف کرده 9 اين سخن را نمی‌یسندد. » وی گفته که: «اصل همة معارف او خود اين سخن اس وار این ر نی و کت که یھ و اورا ار می کد و جما اشا اونا و: انه پر این هذه وذو اناا امتر اقتال این سنخن ر١‏ به تخ خود زه داشت کرده بوده است. شيخ در جواب نوشته است که: «در جمیع ملل و نحل بدین رسوایی سخن کس نگفته. و چون نیک باز شکافی مذهب طبیعیه و دهریه بهتر به بسیاری از این عقیده.

Orijinal Metin (FA)

» و در نفی وابطال این سخنان بسیار نوشته و چون این خبر به شيخ كمال الدين عبدالڙزاق و هر دو مکتوب به عبارت ایشان نقل کړده می‌شود. مکتوب كمال الڈین عبدالژژاق. رحمه الله تعالی امداد تأبيد 9 توفیق وانوار توحید و تحفيق از سورت احدیت. به ظاهر اطهر 9 باطن انور مولانا الاعظمء شيخ الاسلام. حافظ اوضاع الشرع, قدوة ارباب الطريقه, مقيم سرآدقات الجلالء مُقوّم أستار الجمال, علاءالكق و الڈين, غوث ا N‏ مځوالی. ناد و درجات تزقی دز مذاږچ ‏ باخلاق الله متعالى با بعد ازتقديم مراسم دعاو اخلاص می‌نماید که: اين درویش کک ون بی تعظیم تامٌ نبرده باشد. لیکن چون کتاب عروه مطالعه کردم دو بحث در آنجا مطابق معتقَد کوش افو دار ان درو اة افر اقال کیکفت که خذفت رة علاءالڈوله رة محیی الڈین العربی را در توحید نمی‌پسندد. دعاگو گفت: ازمشایخ هر که دیدم و شنیدم بر این معنی بودند. انچه در عروه يافتم نه بر این طریق است. مبالغه نمود که چیزی بنویس در این باب. گفتم: شاید که موافق خدمتش نیفتد» و رنجش نمابد. اکنون نمودند که: به مجرد د نقل این سخن رنجش قوی می‌نماید و تشنیع و تخطئه به تکفیر می‌رساند. از روی درویشی غریب يافت. مرا E E‏ نیفتاده, به مجرد خبر تکفیر کردن لايق نیست. یقین دانند که آنچه نوشتم ازتحقیق است نه از سر نفس و رنجش. «وَقَوقَ کل ذي علم عَليم (76/يوسف). » پوشیده نیست که هرچه نه بر قانون کتاب و سنت مبنی بود نزد این طایفه اعتباری ندارد. چه ,طریق متابعت می‌سپرند, و بنای این مهنی, بر این دو آیت است: : «ستریهم ایاتنا فی لافاق قفي لفُْسِهم حى بين لهم أنه نه احق کف یرک ا غلی کل سَىءِ سَهیڈ؟ آلا انهه هه في مڙبة من لقاءِ هم ألا إل يكل شىءِ مُحيط. (53 و 4 /فضلت). » و مردم در سه مرتبه مرب ‌اند: مرتبة نفس, و این طایفه اهل دنیا و اتباع حواس‌اند و اصحاب حجاب. منکر حق‌اند. چون حق و صفات لو را نشناسند. قرآن ‏ الى :قرفو ل ارا إن کان فن غندالله بے کرم کن اظل مین هو فن 292 شقاق بعید. »(52/فصلت) و اگر کسی از ایشان ایمان آرد رستگار شود و از دوزخ خلاص شود. دوم مرتبه مرتبة قلب. و اهل این مقام از آن مرتبه ترقی کرده باشند و عقول ايشان ا ا وک ا ا و تصرفات الهی‌اند در مظاهر آفاق و انفس به معرفت صفات و اسمای حق رسند. چه افعال ارا ا رصا اا مصادر افعال. پس علم و قدرت و حکمت حق به چشم عقل مصفًا از شوب هوا بینند و سمع و بصرو کلام حقٌ در عین آنفس انسانی و آفاق این جهانی بازیابند و به قرآن و حقیقت آن معترف شوند, «حَى يتين لَهُم أنه الْحَقٌ» و این طایفه اهل برهان باشند و در استدلال ايشان غلط مُحال بود. چون به نور قدس و اتصال به حضرت واحڈیت که محل تکثر اسما است, عقول ایشان چنان منؤر شود که بصیرت گردد وبه تجلیات اسما و صفات الھهی بینا شود و صفات ایشان در صفات حق محو گردد و آنچه طایفة اول دانند این طایفه بینند هر دو قسم را نفس ناطقه به نور قلب مزگی شود لکین ذووالعقل متخلق به اخلاق الهی باشند و ذووالبصيرة متحقق به آن. پس پدخلقی از ایشان مُحال باشد, و همه را در مراتب خود معذور بايد داشت. وَتَرَجُوا أن کون مِنَهُمْ. لسیم» مرتبة روح بود و اهل این مقام از مرتبة تجلی صفات گذشته و به مقام مشاهده رسیده باشند. » و شهود جمع احدیت یافته و از خفُی نیز درگذشته و از حچب تجلیات اسما و صفات و کثرت تعیّنات رسته, و در حضرت احدیت حال ایشان «أَوَلَمْ بف ‏ خلق.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و در نفی وابطال این سخنان بسیار نوشته و چون این خبر به شيخ كمال الدين عبدالڙزاق و هر دو مکتوب به عبارت ایشان نقل کړده می‌شود. مکتوب كمال الڈین عبدالژژاق. رحمه الله تعالی امداد تأبيد 9 توفیق وانوار توحید و تحفيق از سورت احدیت. به ظاهر اطهر 9 باطن انور مولانا الاعظمء شيخ الاسلام. حافظ اوضاع الشرع, قدوة ارباب الطريقه, مقيم سرآدقات الجلالء مُقوّم أستار الجمال, علاءالكق و الڈين, غوث ا N‏ مځوالی. ناد و درجات تزقی دز مذاږچ ‏ باخلاق الله متعالى با بعد ازتقديم مراسم دعاو اخلاص می‌نماید که: اين درویش کک ون بی تعظیم تامٌ نبرده باشد. لیکن چون کتاب عروه مطالعه کردم دو بحث در آنجا مطابق معتقَد کوش افو دار ان درو اة افر اقال کیکفت که خذفت رة علاءالڈوله رة محیی الڈین العربی را در توحید نمی‌پسندد. دعاگو گفت: ازمشایخ هر که دیدم و شنیدم بر این معنی بودند. انچه در عروه يافتم نه بر این طریق است. مبالغه نمود که چیزی بنویس در این باب. گفتم: شاید که موافق خدمتش نیفتد» و رنجش نمابد. اکنون نمودند که: به مجرد د نقل این سخن رنجش قوی می‌نماید و تشنیع و تخطئه به تکفیر می‌رساند. از روی درویشی غریب يافت. مرا E E‏ نیفتاده, به مجرد خبر تکفیر کردن لايق نیست. یقین دانند که آنچه نوشتم ازتحقیق است نه از سر نفس و رنجش. «وَقَوقَ کل ذي علم عَليم (76/يوسف). » پوشیده نیست که هرچه نه بر قانون کتاب و سنت مبنی بود نزد این طایفه اعتباری ندارد. چه ,طریق متابعت می‌سپرند, و بنای این مهنی, بر این دو آیت است: : «ستریهم ایاتنا فی لافاق قفي لفُْسِهم حى بين لهم أنه نه احق کف یرک ا غلی کل سَىءِ سَهیڈ؟ آلا انهه هه في مڙبة من لقاءِ هم ألا إل يكل شىءِ مُحيط. (53 و 4 /فضلت). » و مردم در سه مرتبه مرب ‌اند: مرتبة نفس, و این طایفه اهل دنیا و اتباع حواس‌اند و اصحاب حجاب. منکر حق‌اند. چون حق و صفات لو را نشناسند. قرآن ‏ الى :قرفو ل ارا إن کان فن غندالله بے کرم کن اظل مین هو فن 292 شقاق بعید. »(52/فصلت) و اگر کسی از ایشان ایمان آرد رستگار شود و از دوزخ خلاص شود. دوم مرتبه مرتبة قلب. و اهل این مقام از آن مرتبه ترقی کرده باشند و عقول ايشان ا ا وک ا ا و تصرفات الهی‌اند در مظاهر آفاق و انفس به معرفت صفات و اسمای حق رسند. چه افعال ارا ا رصا اا مصادر افعال. پس علم و قدرت و حکمت حق به چشم عقل مصفًا از شوب هوا بینند و سمع و بصرو کلام حقٌ در عین آنفس انسانی و آفاق این جهانی بازیابند و به قرآن و حقیقت آن معترف شوند, «حَى يتين لَهُم أنه الْحَقٌ» و این طایفه اهل برهان باشند و در استدلال ايشان غلط مُحال بود. چون به نور قدس و اتصال به حضرت واحڈیت که محل تکثر اسما است, عقول ایشان چنان منؤر شود که بصیرت گردد وبه تجلیات اسما و صفات الھهی بینا شود و صفات ایشان در صفات حق محو گردد و آنچه طایفة اول دانند این طایفه بینند هر دو قسم را نفس ناطقه به نور قلب مزگی شود لکین ذووالعقل متخلق به اخلاق الهی باشند و ذووالبصيرة متحقق به آن. پس پدخلقی از ایشان مُحال باشد, و همه را در مراتب خود معذور بايد داشت. وَتَرَجُوا أن کون مِنَهُمْ. لسیم» مرتبة روح بود و اهل این مقام از مرتبة تجلی صفات گذشته و به مقام مشاهده رسیده باشند. » و شهود جمع احدیت یافته و از خفُی نیز درگذشته و از حچب تجلیات اسما و صفات و کثرت تعیّنات رسته, و در حضرت احدیت حال ایشان «أَوَلَمْ بف ‏ خلق.

Orijinal Metin (FA)

و بالاتر از این استهلاک است در عین احدیت ذات و محجوبان مطلق را فرمود: «ألا انهم في مِرَيَةٍِ مِنْ لِقاءِ رَبهِمْ» و ماندگان در مقام تجليات اسما و صفات هرچند به ‏ ويبقىې وجه ر ڏڈوالجَلال والاکرام» (26و 7/الرحمن) قاصرند 9 محتاح به تنبیه «ألا I O‏ 8/قصص) جز طايفة اخیر ظفر نیافته‌اند. و در این حضرت «هُوَ الأول واللاخرٌ وَالظاهرّ والباطنْ» (3/حدید) عیان ات و در کل متعينات وجه حق مشهود و در وجود اسشمابى و تعينات أن تثزة #فايتها ولوا ف وجة الله»(115/نقره):مخفقشان. شدة. گر ز خورشید بوم بی نیروست از پىی ضعف خود نه از پی اوست اکن ا این احا طت علوم کرو کا الي آز خف ات مو انت و ن اة به عین ډاته خویش و اجدیت او له احدټت عددی تا اؤ رااتانۍ پاشه چنانگه ستابی ر الله لن کت أاحد است و شمار از او معزول صمد است و نیاز از او مخذول ان احد نی که عقل داند و فهم و ان صمد نی که حس شناسد و وهم E E E A E الآ آ ا ار احج غين فيد نن أَۇَلَ آخِر مرو واد افير انی ولا r‏ ك ‏ ا پس هر که را این مرتبه باشد حقٌ تعالی او را از مراتب تعینات مجرد گرداند و از قید عقول برهاند, و به کشف و شهود به آن احاطټ رسد و الا در حجب جلال بماند و در سخن ساقی کوثر, امیرالمؤمنین علیٰ رضی الله تعالى غه أمدة انست: «الكقعة ااا لال را ےا انات ی ا ان و ا جمال مطلق بماند. عین تعین پیدا شود و جمال عین جلال گردد و شهود نفس 293 احتجاب, سبحان من لايعرفه الا هو وحده. و انصاف ان است که هر بحثی که در عروه در نفی این معنی فرموده. دلایل ان بر نهج مستقیم و طریق برهان نیست از این جهت دانشمندانی که معقولات دانند نمی‌پسندند و وصف خضر سرشکسته که فرموده است. از شيخ الاسلام مولانا نظام الذين هروی سلمه الله پرسيدم فرمود که: «این خضر ترکمان است و بیچاره حال خضر ترجمان می‌پرسید. » و چون در اوایل جوانی از بحث فضلیّات و شرعیات فارغ شده بود و از آن بحثها و بحث اصول فقه و اصول کلام هیچ تحقیقی نگشود. تصور افتاد که بحث معقولات و علم الهی و آنچه بر آن موقوف بود مردم را به معرفت رساند و از این ترڈدها باز رهاند. مدتی در تحصیل ان صرف شد و استحضار ان به جایی رسید که بهتر از ان سور یدد تدان حنمت وا حط رات و اح اتا ان ندا مید که رار اند معلوم کشت که مر تت مطالون از طوووقل برتو است چه در آن علوم هرچند حکما از تشبیه به صور و اجرام خلاص یافته‌اند. در تشبیه به اراح اقادو اند ا و فی که ضحت متو قه و ارنات اضف و ها هد واتار فاد توفیق چق دستگیر شد و اول این سخنان به صحبت مولانا نورالڈین عبدالضمد نطنزی شيخ یوسف همدانی را عظیم می‌پسندید. و بعد از ان به صحبت مولانا شمس الدڈین کیشی رسیدم؛ چون از مولانا نورالڈین شنیده بودم که در این عصر مثل او در طریق معرفت نیست و این رباعی سخن او است: _ 4 هر نقش که بر تختة هستی پیداست ان صورت ان کس است کان نقش دریای کهن چون برزند موجی نو اراست موجش خوانند و در حقیقت دریاست و همین معنی در توحید بیان می‌کرد و می‌گفت که: «مرا بعد از چندين اربعين اين معنی کشف شد.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و بالاتر از این استهلاک است در عین احدیت ذات و محجوبان مطلق را فرمود: «ألا انهم في مِرَيَةٍِ مِنْ لِقاءِ رَبهِمْ» و ماندگان در مقام تجليات اسما و صفات هرچند به ‏ ويبقىې وجه ر ڏڈوالجَلال والاکرام» (26و 7/الرحمن) قاصرند 9 محتاح به تنبیه «ألا I O‏ 8/قصص) جز طايفة اخیر ظفر نیافته‌اند. و در این حضرت «هُوَ الأول واللاخرٌ وَالظاهرّ والباطنْ» (3/حدید) عیان ات و در کل متعينات وجه حق مشهود و در وجود اسشمابى و تعينات أن تثزة #فايتها ولوا ف وجة الله»(115/نقره):مخفقشان. شدة. گر ز خورشید بوم بی نیروست از پىی ضعف خود نه از پی اوست اکن ا این احا طت علوم کرو کا الي آز خف ات مو انت و ن اة به عین ډاته خویش و اجدیت او له احدټت عددی تا اؤ رااتانۍ پاشه چنانگه ستابی ر الله لن کت أاحد است و شمار از او معزول صمد است و نیاز از او مخذول ان احد نی که عقل داند و فهم و ان صمد نی که حس شناسد و وهم E E E A E الآ آ ا ار احج غين فيد نن أَۇَلَ آخِر مرو واد افير انی ولا r‏ ك ‏ ا پس هر که را این مرتبه باشد حقٌ تعالی او را از مراتب تعینات مجرد گرداند و از قید عقول برهاند, و به کشف و شهود به آن احاطټ رسد و الا در حجب جلال بماند و در سخن ساقی کوثر, امیرالمؤمنین علیٰ رضی الله تعالى غه أمدة انست: «الكقعة ااا لال را ےا انات ی ا ان و ا جمال مطلق بماند. عین تعین پیدا شود و جمال عین جلال گردد و شهود نفس 293 احتجاب, سبحان من لايعرفه الا هو وحده. و انصاف ان است که هر بحثی که در عروه در نفی این معنی فرموده. دلایل ان بر نهج مستقیم و طریق برهان نیست از این جهت دانشمندانی که معقولات دانند نمی‌پسندند و وصف خضر سرشکسته که فرموده است. از شيخ الاسلام مولانا نظام الذين هروی سلمه الله پرسيدم فرمود که: «این خضر ترکمان است و بیچاره حال خضر ترجمان می‌پرسید. » و چون در اوایل جوانی از بحث فضلیّات و شرعیات فارغ شده بود و از آن بحثها و بحث اصول فقه و اصول کلام هیچ تحقیقی نگشود. تصور افتاد که بحث معقولات و علم الهی و آنچه بر آن موقوف بود مردم را به معرفت رساند و از این ترڈدها باز رهاند. مدتی در تحصیل ان صرف شد و استحضار ان به جایی رسید که بهتر از ان سور یدد تدان حنمت وا حط رات و اح اتا ان ندا مید که رار اند معلوم کشت که مر تت مطالون از طوووقل برتو است چه در آن علوم هرچند حکما از تشبیه به صور و اجرام خلاص یافته‌اند. در تشبیه به اراح اقادو اند ا و فی که ضحت متو قه و ارنات اضف و ها هد واتار فاد توفیق چق دستگیر شد و اول این سخنان به صحبت مولانا نورالڈین عبدالضمد نطنزی شيخ یوسف همدانی را عظیم می‌پسندید. و بعد از ان به صحبت مولانا شمس الدڈین کیشی رسیدم؛ چون از مولانا نورالڈین شنیده بودم که در این عصر مثل او در طریق معرفت نیست و این رباعی سخن او است: _ 4 هر نقش که بر تختة هستی پیداست ان صورت ان کس است کان نقش دریای کهن چون برزند موجی نو اراست موجش خوانند و در حقیقت دریاست و همین معنی در توحید بیان می‌کرد و می‌گفت که: «مرا بعد از چندين اربعين اين معنی کشف شد.

Orijinal Metin (FA)

» و آن وقت در شیراز هیچ کس نبود که با او این معنی در ميان توان نهاد و شيخ ضیاءالدڈین ابوالحسن را این معنی نبود و من از ان در حيرت بودم تا فصوص اينجا رسید. چون مطالعه کردم این معنی بازیافتم و شکر کردم که این معنی طریق موجود است و بزرگان به آن رسیده‌اند و آن را یافته‌اند و همچنین به صحبت مولانا نورالڈین ابرقوهی و شيخ صدرالڈین روزبهان بَفٌلی؛ و شيخ ظهير الین بُرْعّش,. و مولانا اصيل الذين و شيیح ناصرالدین و قطب الدذين. ابناضياءالدڈین ابوالحسن, و جمعی تزرگان دیگر رسیدم۔ همه در این معنی متفق بودند و هیچ یک مخالف دیگر یک نه. اکنون به قول یک کس خلاف ان قبول نمی‌توان کرد. با ان که تا چون خود به این مقام نرسیده بودم؛ ٠‏ هنوز دل قرار نمی‌گرفت. تا بعد از وفات شيخ الاسلام مولانا و شیخنا ئۆزالملة و الین نظطدرئ» ردق که بز او "دل قرازر کیرد نمی‌باقت: ا ا ا ن ا بگشود و بر آن قرار E‏ گفت: «قلا تَر كا أَنْفُْسَكم>(32/نجم) لكن فرمود: «أما بتَعّمة ربک فَحَدَت! »( 1/الضحی) بعد از آن چون در بغداد به صحبت شيخ بزرگوارء شيخ نورالڈين ‏ اسفراینی قڈس سژه رسیدم. انصاف می‌داد و می‌فرمود که: «مرا حق تعا لى علم تعبیر وقایع و تاویل منامات بخشیده است به مقامی برتر از این نرسیده‌ام, به مجرد ان بحٹها که بر طریق معقول ونهج مستقیم نیست ترک این معنی که به شهود می‌آید. نمی‌توان کرد. » و نتر سجن شتة عبدالله انضارى فقس سزة فة انن است و اخزجميع فقامات: در درجة سیم به توحید صرف رسانیده و در سخن شيخ شهاب الڏین سهروردی چند موضع تصریح فرموده است, چنانکه در شرح سخن امام محقق جعفر صادق رضی 294 الل فالى عه آمدة است ك واي کر ا جت اش من فانلها > قرمود که او زبان خویش در اين معنی چون شجرة موسی یافت 2 » آ الله(30/قصص) از او شنید. و اگر متعین بودی در دو صورت چگونه ظهور یافتی؟ و در قرآن مجید و في السّماء إلهٌ فى الأرض الة»(84/زخرف) چگونه صادق پودی؟ و در خدذت پمیر صلی الله قله و شلم دلو لی اج کم حا لط لی الل کی راس آمدی؟ و با هر که به عالم است قرب از حبل الورید کی بودی؟ آخر در این معنی نظر بايد کرد که به نص قرآن ثالث ثلاثه کفر ست که لق قر الذي قالَوا إن الله ثالكُ تلتةٍ»(73/مائده) و رایع ثلاثه صرف ایمان است و توحید: «ما يَكونْ مِنْ تَجوى ثلثة إلا هُو رایځُهُم. »(7/مجادله) چه اگر ثالث ثلاثه بودی متعین بودی و یکی از ایشان, اما رایع ثلاثه ان است که به وجود حقانی خویش که به حکم «وَلا آڈنی من ج ذلک وَلاأكتَرَ إلا E‏ E 7‏ کو و الت اش ورات لاه و خافن ارغه و نادن خمسه است, یعنی محقق حقایق این اعداد و با همه بی مقارنت و غير همه بی مزایلت. چنانکه امیرالمؤمنین علی کژم الله تعالی وجهه فرموده است که: «هُو مع کّ شىء لابمُقارَنَةٍ,. َر کل شَىءٍ لابمُزايَلّة. » 9 این ضعيف در ان مدت که صحبت با خواجة جهان عت أنصارڙ دولته می‌داشت. O N E‏ معنی «یکاڈ زیتها يُضییءٌ وَلَوَلَمْ تهْسَشة ناژ>(35/نور) می‌یافت و اعتماد کلی بر آن داشت که او به سخنان لاا ا ا قول چندين بزرگ در این معنی متوافق و متطابق نیافتی این بیان را مکرر نکردی و دلایل بسیار نگفتی بر این معنی چنانکه در اول شرح فصوص و غیره بیان افتاده است. تا دانشمندان محقق که اصحاب فهوم ذکن باشند با شما تقریر کنند از تطویل و املال احتراز كردم, وَمَنْ لَمْ بُصَدّقٍ الجُهْلة هان عليه ان لابصدق التفصيل.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و آن وقت در شیراز هیچ کس نبود که با او این معنی در ميان توان نهاد و شيخ ضیاءالدڈین ابوالحسن را این معنی نبود و من از ان در حيرت بودم تا فصوص اينجا رسید. چون مطالعه کردم این معنی بازیافتم و شکر کردم که این معنی طریق موجود است و بزرگان به آن رسیده‌اند و آن را یافته‌اند و همچنین به صحبت مولانا نورالڈین ابرقوهی و شيخ صدرالڈین روزبهان بَفٌلی؛ و شيخ ظهير الین بُرْعّش,. و مولانا اصيل الذين و شيیح ناصرالدین و قطب الدذين. ابناضياءالدڈین ابوالحسن, و جمعی تزرگان دیگر رسیدم۔ همه در این معنی متفق بودند و هیچ یک مخالف دیگر یک نه. اکنون به قول یک کس خلاف ان قبول نمی‌توان کرد. با ان که تا چون خود به این مقام نرسیده بودم؛ ٠‏ هنوز دل قرار نمی‌گرفت. تا بعد از وفات شيخ الاسلام مولانا و شیخنا ئۆزالملة و الین نظطدرئ» ردق که بز او "دل قرازر کیرد نمی‌باقت: ا ا ا ن ا بگشود و بر آن قرار E‏ گفت: «قلا تَر كا أَنْفُْسَكم>(32/نجم) لكن فرمود: «أما بتَعّمة ربک فَحَدَت! »( 1/الضحی) بعد از آن چون در بغداد به صحبت شيخ بزرگوارء شيخ نورالڈين ‏ اسفراینی قڈس سژه رسیدم. انصاف می‌داد و می‌فرمود که: «مرا حق تعا لى علم تعبیر وقایع و تاویل منامات بخشیده است به مقامی برتر از این نرسیده‌ام, به مجرد ان بحٹها که بر طریق معقول ونهج مستقیم نیست ترک این معنی که به شهود می‌آید. نمی‌توان کرد. » و نتر سجن شتة عبدالله انضارى فقس سزة فة انن است و اخزجميع فقامات: در درجة سیم به توحید صرف رسانیده و در سخن شيخ شهاب الڏین سهروردی چند موضع تصریح فرموده است, چنانکه در شرح سخن امام محقق جعفر صادق رضی 294 الل فالى عه آمدة است ك واي کر ا جت اش من فانلها > قرمود که او زبان خویش در اين معنی چون شجرة موسی یافت 2 » آ الله(30/قصص) از او شنید. و اگر متعین بودی در دو صورت چگونه ظهور یافتی؟ و در قرآن مجید و في السّماء إلهٌ فى الأرض الة»(84/زخرف) چگونه صادق پودی؟ و در خدذت پمیر صلی الله قله و شلم دلو لی اج کم حا لط لی الل کی راس آمدی؟ و با هر که به عالم است قرب از حبل الورید کی بودی؟ آخر در این معنی نظر بايد کرد که به نص قرآن ثالث ثلاثه کفر ست که لق قر الذي قالَوا إن الله ثالكُ تلتةٍ»(73/مائده) و رایع ثلاثه صرف ایمان است و توحید: «ما يَكونْ مِنْ تَجوى ثلثة إلا هُو رایځُهُم. »(7/مجادله) چه اگر ثالث ثلاثه بودی متعین بودی و یکی از ایشان, اما رایع ثلاثه ان است که به وجود حقانی خویش که به حکم «وَلا آڈنی من ج ذلک وَلاأكتَرَ إلا E‏ E 7‏ کو و الت اش ورات لاه و خافن ارغه و نادن خمسه است, یعنی محقق حقایق این اعداد و با همه بی مقارنت و غير همه بی مزایلت. چنانکه امیرالمؤمنین علی کژم الله تعالی وجهه فرموده است که: «هُو مع کّ شىء لابمُقارَنَةٍ,. َر کل شَىءٍ لابمُزايَلّة. » 9 این ضعيف در ان مدت که صحبت با خواجة جهان عت أنصارڙ دولته می‌داشت. O N E‏ معنی «یکاڈ زیتها يُضییءٌ وَلَوَلَمْ تهْسَشة ناژ>(35/نور) می‌یافت و اعتماد کلی بر آن داشت که او به سخنان لاا ا ا قول چندين بزرگ در این معنی متوافق و متطابق نیافتی این بیان را مکرر نکردی و دلایل بسیار نگفتی بر این معنی چنانکه در اول شرح فصوص و غیره بیان افتاده است. تا دانشمندان محقق که اصحاب فهوم ذکن باشند با شما تقریر کنند از تطویل و املال احتراز كردم, وَمَنْ لَمْ بُصَدّقٍ الجُهْلة هان عليه ان لابصدق التفصيل.

Orijinal Metin (FA)

عى الى هکان را حدانت موی جمال جو کرای کناد «و[ٹا او اثاکُمْ لَعلی ٤۵‏ آۆفى صَلال مُبين»(24/سبا) وَاللَّةٌ الموفق والمُعين. e‏ الذين علاءالڈوله بر ظهر آن نوشت و به کاشان د ل الله ت دَرهُم. الايه(91/انعام), بزرگان ن وو انا ن اشاق کان «آز معرفت حق برخورداری کسی یابد که طیب لقمه و صدق لهجه شعار و دثار او باشد. » چون این هر دو مفقود است از این طامات و ترهات چه مقصود؟ فاا آنچه از شیخ نورالڈین عبدالژحمان اسفراینی قدس روحه روایت کرده است. مدت سی و دو سال شرف صحبتش یافته‌ام. هرگز این معنی بر زبان او نرفت بلکه پیوسته از مطالعة تصنيفات ابن العربى منع فرموده. تا حدی که چون شنیده است که مولانا نورالڈین حکیم و مولانا بدرالڈین E ‏ درس می‌گویند به شب آنجا رفت و آن نسخه از دست ایشان بازستاند و بدرید و هنع کلی کړد. دیگر آنچه به فرزند أعرم. صاحب قران اعظم آمَدَه الله بِجُد الّوفيق وَأَقَرَ عَيْنَ قليه ينور التَحّقيق حوالت كرده, بر زبان مبارکش رفت که: فن ان اتن :اغفاد معارف بیزارم. ای عزیز! در وقت خوش خود بر وفق اشارت, کتاب فتوحات را محشی می‌کردم, بدن تسح رسیدم که گفته است: «نشحان من آظهز الاشاءَ وهو عتها. » نوشتم که: «ان الله لا يستحيى من الحق, اا و واد ا قالش دن وخوة الت لا سامخة. الف بل فحت عليه فكت نوع لفقل إن ت الى بالل هذا الهذيان؟ ثب الي الله توبة ةَ تصوحا لتنجو مِنْ هذه الورطة الوَعِرَة الفی سكف منها الذهريّون و الطبيعيّون و اليونانيُون و الشكمانيُون! والسَلامُ على مَنِ اتيَعَ الهدى. »(47/طه) اما انچه نوشته بود که: «در عروه برهان بر نهج مستقیم نیست. » چون سخن مطابق واقع باشد, خواه به برهان منطقی راست باش, گو خواه مباش و چون نفس را 295 اطمینان در الائ حاصل شود و مطابق واقع پاشد و شیطان بر آنجا اعتراض نتواند کرد ما را کافی است. و الحمدلله على المعارفٍ الّتى هى ثُطايق عقلاً ونقلاً بحيتُ لايمكن للٹفس تكذيبها و للشيطان تشكيكهاء > 9ر مَئنْ القلبٌ على وجوب وجود الحق و وحدانیته و تزاهێه. و ,من لم يؤمڻ ووت وجودە و و من لم يؤمنْ فهو ظالمٌ حقيقي, لا ست اة مال اي يكال دس الطام وة الق غير موضعه, و لذلک لعنهم الله فى محكم كتايه بقوله: «ألا لَعْنَهُ الله على الظالمين. »( 8/هود) سبحانه و تعالی عمّا یصفه به الجاهلون فصل بالخیر. چون نوت دوم کے مکوت مطاله کردم ررر را عی کی )فاد ب خاطر آمد که آنچه در آن مقام مکشوف شده است وبدان مبتهج گشته که بر حقیقت آن اطلاع یافته» آن است که روزی چند در اوایل؛ این ضعیف در آن مقام ا آمدش آن مقام, ولیکن از آن مقام بگذشت. یعنی چون از بدایت و وسط, مکاشفه درگذشت و به نهایت مقام مکاشفه رسید. غلط ان آظهَرُْ ال ر شنو دز قظت آن مقام یقنی دا شید که شک را در آنجا مذخل نیست: 3 پس ای عزیز! می‌شنوم که اوقات شما به طاعات موظف است و عمر به اخر رسیده. دریغ باشد که در بدایت مقام کاشفه. به طریقی که کودکان را به مویزی چند بفریبند تا به مکتب روند به معارفی چند که چون خزف باشد. بازمانند و اکثر ایات بینات قران e‏ چنانکه آیت محکم این آیت است که«فل افا اا و وک( 110 کف )و اخواھا د این را اول کند وما زیی اد رقت E a ‏ رسول بدانند فرموده است. چنانکه پادشاهی که مقربی را به مملکتی فرستد گوید: «دست او دست من است و زبان او زبان من.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عى الى هکان را حدانت موی جمال جو کرای کناد «و[ٹا او اثاکُمْ لَعلی ٤۵‏ آۆفى صَلال مُبين»(24/سبا) وَاللَّةٌ الموفق والمُعين. e‏ الذين علاءالڈوله بر ظهر آن نوشت و به کاشان د ل الله ت دَرهُم. الايه(91/انعام), بزرگان ن وو انا ن اشاق کان «آز معرفت حق برخورداری کسی یابد که طیب لقمه و صدق لهجه شعار و دثار او باشد. » چون این هر دو مفقود است از این طامات و ترهات چه مقصود؟ فاا آنچه از شیخ نورالڈین عبدالژحمان اسفراینی قدس روحه روایت کرده است. مدت سی و دو سال شرف صحبتش یافته‌ام. هرگز این معنی بر زبان او نرفت بلکه پیوسته از مطالعة تصنيفات ابن العربى منع فرموده. تا حدی که چون شنیده است که مولانا نورالڈین حکیم و مولانا بدرالڈین E ‏ درس می‌گویند به شب آنجا رفت و آن نسخه از دست ایشان بازستاند و بدرید و هنع کلی کړد. دیگر آنچه به فرزند أعرم. صاحب قران اعظم آمَدَه الله بِجُد الّوفيق وَأَقَرَ عَيْنَ قليه ينور التَحّقيق حوالت كرده, بر زبان مبارکش رفت که: فن ان اتن :اغفاد معارف بیزارم. ای عزیز! در وقت خوش خود بر وفق اشارت, کتاب فتوحات را محشی می‌کردم, بدن تسح رسیدم که گفته است: «نشحان من آظهز الاشاءَ وهو عتها. » نوشتم که: «ان الله لا يستحيى من الحق, اا و واد ا قالش دن وخوة الت لا سامخة. الف بل فحت عليه فكت نوع لفقل إن ت الى بالل هذا الهذيان؟ ثب الي الله توبة ةَ تصوحا لتنجو مِنْ هذه الورطة الوَعِرَة الفی سكف منها الذهريّون و الطبيعيّون و اليونانيُون و الشكمانيُون! والسَلامُ على مَنِ اتيَعَ الهدى. »(47/طه) اما انچه نوشته بود که: «در عروه برهان بر نهج مستقیم نیست. » چون سخن مطابق واقع باشد, خواه به برهان منطقی راست باش, گو خواه مباش و چون نفس را 295 اطمینان در الائ حاصل شود و مطابق واقع پاشد و شیطان بر آنجا اعتراض نتواند کرد ما را کافی است. و الحمدلله على المعارفٍ الّتى هى ثُطايق عقلاً ونقلاً بحيتُ لايمكن للٹفس تكذيبها و للشيطان تشكيكهاء > 9ر مَئنْ القلبٌ على وجوب وجود الحق و وحدانیته و تزاهێه. و ,من لم يؤمڻ ووت وجودە و و من لم يؤمنْ فهو ظالمٌ حقيقي, لا ست اة مال اي يكال دس الطام وة الق غير موضعه, و لذلک لعنهم الله فى محكم كتايه بقوله: «ألا لَعْنَهُ الله على الظالمين. »( 8/هود) سبحانه و تعالی عمّا یصفه به الجاهلون فصل بالخیر. چون نوت دوم کے مکوت مطاله کردم ررر را عی کی )فاد ب خاطر آمد که آنچه در آن مقام مکشوف شده است وبدان مبتهج گشته که بر حقیقت آن اطلاع یافته» آن است که روزی چند در اوایل؛ این ضعیف در آن مقام ا آمدش آن مقام, ولیکن از آن مقام بگذشت. یعنی چون از بدایت و وسط, مکاشفه درگذشت و به نهایت مقام مکاشفه رسید. غلط ان آظهَرُْ ال ر شنو دز قظت آن مقام یقنی دا شید که شک را در آنجا مذخل نیست: 3 پس ای عزیز! می‌شنوم که اوقات شما به طاعات موظف است و عمر به اخر رسیده. دریغ باشد که در بدایت مقام کاشفه. به طریقی که کودکان را به مویزی چند بفریبند تا به مکتب روند به معارفی چند که چون خزف باشد. بازمانند و اکثر ایات بینات قران e‏ چنانکه آیت محکم این آیت است که«فل افا اا و وک( 110 کف )و اخواھا د این را اول کند وما زیی اد رقت E a ‏ رسول بدانند فرموده است. چنانکه پادشاهی که مقربی را به مملکتی فرستد گوید: «دست او دست من است و زبان او زبان من.

Orijinal Metin (FA)

» و شيخ نیز که مریدی را به ارشاد قومی فرستد در اچازت او همین نویسد که: E‏ الظالفين» (18/هود) غافل شدن و از آيت «إِنْ السيطان لَكُمْ عَدٌُ قاثخدُوة عَدُؤآ»( 6 فاظن و افتالها اعراض گردن و تمسک به ایت « هئ الأول والأخز وَالظاهرڙ والباطنْ»(3/حدید) کردن وندانستن که مراد آن است که: هو الول الازلئ لینتهی اليه سلسلة الاحتياج في الوجود فضلاً عن شىءٍ آخر و هو الآخرٌ الأبدئ باثه اليه يرجِعٌ الأمركله. و هو الظاهر فى إثاره الظاهرة يسبب أفعاله الظادرة عن صفاته الثابتة لذاته و هو الباطڻ فى ذاته لائدركي ,الأبصار ولابَعّرف ذاه الا هو. و قد صح عن الثبئ صلّى الله عليه و سلم ائه قال: «كل الاس فى ذاتِ الله حَمُقي. أى فى مَعْرفة ذاته» و قال عليه الشلام: «تَقَكُروا في الاء الله ولاتتقكُروا في ذات الله! » آمدیم با سر سخن,. چون در وسط مقام مکاشفه مثل آن معرفت که در رباعی کیشی خواندند حاصل آمد. و آن آن بود که حق در صورت دریایی در نظر آمد که به صفت مواجی و مُثبتی و ماحیی متصف است و دوایر همچون مخلوقات بعضی وسیع و بعضی ضيق. . تنعم بعضي که مظهر لطف اند به قدر سعّت دایره و استقامت و بعضی فظاهر قه رتو الم انشان از کی انرو و انکراکی و به ضفف: می شض :را انات تجدید پیدا می‌کند. تا چون قدم در نهایت مقام مکاشفه نهادم, باد حق الیقین وزید و شکوفه‌های معارف بدایت و وسط را ریزانید و ثمرة حق اليقين از غلاف عين اليقين بيرون امد. اى عزيز من! علم مجرد که اعتقاد جازم مطابق واقع است نسبت به شریعت دارد و علم الیقین به بدایت مقام مکاشفه و عین الیقین به وسط مقام مکاشفه» و حق الیقین به نهایت مقام مکاشفه و حقیقت حق الیقین که عبارت از یقین مجرد است لقوله تعالی: «وَاعْبْد ربک حتی یَآتیک الْيَقینْ! »(99/حجر) به قطب درجات مقام مکاشفه تعلق دارد و هر که بدینجا رسد هرچه گوید من جمیع الوجوه مطابق واقع باشد و آنچه نموده که 296 آخر همة مقامات در منازل السایرين توحید است, نه همچنان است, بلکه او در هشتادم مقام افتاده است. آخر المقامات المائة العبودة, و هو عودالعيد الى بداية حاله من حيث الولاية المفتوح و اوها دائراً مع الح فی شئون تجلیاته تمکناً. از جنيد پرسيدند كه: «ماتهايةٌ هذالأمر؟ » قال: «الڑجوعٌ الى البداية. » ای عزیز! در بدایت و وسط مقام توحید. خاصْه در خلال سماع, امثال این رباعیها بسیار بر قۆال داده باشم و در ان ذوق مدتها بمانده. یکی اين است: این من نه منم اگر منی هست تویی در راه غمت نه تن به من ماند نه Û‏ ور در بر من پیرهنی هست توبیی ور زان که مرا جان و تنی هست 9 در آن مقام حلول ا a‏ و اتحاد E‏ بودم: «اآا م مَنْ أهُپوی و مَنْ اوی اآا» ليس في ايراق شىء عَيرَنا ‏ المش اة د اة «تحْنْ ُوحانِ حَللنا٦دنا»‏ أنَت الشركة شپزركا واضضحا E O E E‏ لاانادر ‏ وَلا او س إن دزی وزدائی «یا أ[! » الى آخره. بعد از آن چون قم در نهایت مقام توحید نهادم غلط محض بود. ألوّجُوعٌ ل منَ التمادي في الباطل برخواندم۔ ای عزيز؛ تو نیز اقتدا به به همين کن! و ن نظر بر قول خدای تعالی افتاد که «ولاتصْربوا لله الأفثال»(74/نحل) بکلی محو ال کردم و الشلام. 0 و داك خان التهدرى: خم الله ال وی بسیار بزرگ بوده است. در وقت خود قبلة طالبان بوده و در ديا ر مصر به تربیت و ارشاد ایشان متعین» و در مقام شیخوخت متمکن. در اوایل ارادت مرید یکی از مشایخ آن ديار بوده.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و شيخ نیز که مریدی را به ارشاد قومی فرستد در اچازت او همین نویسد که: E‏ الظالفين» (18/هود) غافل شدن و از آيت «إِنْ السيطان لَكُمْ عَدٌُ قاثخدُوة عَدُؤآ»( 6 فاظن و افتالها اعراض گردن و تمسک به ایت « هئ الأول والأخز وَالظاهرڙ والباطنْ»(3/حدید) کردن وندانستن که مراد آن است که: هو الول الازلئ لینتهی اليه سلسلة الاحتياج في الوجود فضلاً عن شىءٍ آخر و هو الآخرٌ الأبدئ باثه اليه يرجِعٌ الأمركله. و هو الظاهر فى إثاره الظاهرة يسبب أفعاله الظادرة عن صفاته الثابتة لذاته و هو الباطڻ فى ذاته لائدركي ,الأبصار ولابَعّرف ذاه الا هو. و قد صح عن الثبئ صلّى الله عليه و سلم ائه قال: «كل الاس فى ذاتِ الله حَمُقي. أى فى مَعْرفة ذاته» و قال عليه الشلام: «تَقَكُروا في الاء الله ولاتتقكُروا في ذات الله! » آمدیم با سر سخن,. چون در وسط مقام مکاشفه مثل آن معرفت که در رباعی کیشی خواندند حاصل آمد. و آن آن بود که حق در صورت دریایی در نظر آمد که به صفت مواجی و مُثبتی و ماحیی متصف است و دوایر همچون مخلوقات بعضی وسیع و بعضی ضيق. . تنعم بعضي که مظهر لطف اند به قدر سعّت دایره و استقامت و بعضی فظاهر قه رتو الم انشان از کی انرو و انکراکی و به ضفف: می شض :را انات تجدید پیدا می‌کند. تا چون قدم در نهایت مقام مکاشفه نهادم, باد حق الیقین وزید و شکوفه‌های معارف بدایت و وسط را ریزانید و ثمرة حق اليقين از غلاف عين اليقين بيرون امد. اى عزيز من! علم مجرد که اعتقاد جازم مطابق واقع است نسبت به شریعت دارد و علم الیقین به بدایت مقام مکاشفه و عین الیقین به وسط مقام مکاشفه» و حق الیقین به نهایت مقام مکاشفه و حقیقت حق الیقین که عبارت از یقین مجرد است لقوله تعالی: «وَاعْبْد ربک حتی یَآتیک الْيَقینْ! »(99/حجر) به قطب درجات مقام مکاشفه تعلق دارد و هر که بدینجا رسد هرچه گوید من جمیع الوجوه مطابق واقع باشد و آنچه نموده که 296 آخر همة مقامات در منازل السایرين توحید است, نه همچنان است, بلکه او در هشتادم مقام افتاده است. آخر المقامات المائة العبودة, و هو عودالعيد الى بداية حاله من حيث الولاية المفتوح و اوها دائراً مع الح فی شئون تجلیاته تمکناً. از جنيد پرسيدند كه: «ماتهايةٌ هذالأمر؟ » قال: «الڑجوعٌ الى البداية. » ای عزیز! در بدایت و وسط مقام توحید. خاصْه در خلال سماع, امثال این رباعیها بسیار بر قۆال داده باشم و در ان ذوق مدتها بمانده. یکی اين است: این من نه منم اگر منی هست تویی در راه غمت نه تن به من ماند نه Û‏ ور در بر من پیرهنی هست توبیی ور زان که مرا جان و تنی هست 9 در آن مقام حلول ا a‏ و اتحاد E‏ بودم: «اآا م مَنْ أهُپوی و مَنْ اوی اآا» ليس في ايراق شىء عَيرَنا ‏ المش اة د اة «تحْنْ ُوحانِ حَللنا٦دنا»‏ أنَت الشركة شپزركا واضضحا E O E E‏ لاانادر ‏ وَلا او س إن دزی وزدائی «یا أ[! » الى آخره. بعد از آن چون قم در نهایت مقام توحید نهادم غلط محض بود. ألوّجُوعٌ ل منَ التمادي في الباطل برخواندم۔ ای عزيز؛ تو نیز اقتدا به به همين کن! و ن نظر بر قول خدای تعالی افتاد که «ولاتصْربوا لله الأفثال»(74/نحل) بکلی محو ال کردم و الشلام. 0 و داك خان التهدرى: خم الله ال وی بسیار بزرگ بوده است. در وقت خود قبلة طالبان بوده و در ديا ر مصر به تربیت و ارشاد ایشان متعین» و در مقام شیخوخت متمکن. در اوایل ارادت مرید یکی از مشایخ آن ديار بوده.

Orijinal Metin (FA)

اما کار وی پیش ان شيخ تمام نشده بوده است, لیکن وی را گفته بوده است که: «کار تو پیش یکی از مشایخ عجم تمام خواهد شد. » وی انتظار آن می‌داشته تا ان زمان که شيخ جمال الڈین یوسف کورانی به مصر رسیده. در صحبت وی به کمتر از بیست روز کار وی تمام شده است, و وی را اجازت ارشاد داده و در اجازت وی را برادر نوشتهء زیرا که پیر و مُعمٌّر بوده. و نسبت شيخ جمال الین به دو کس است: یکی به شیخ حسام الڈین شمشیری و دیگری به شيخ نجم الین محموڊ اصفهانی, 9 اين هر دو مرید شیح نورالڈين عبدالضمد نطنزی بوده‌اند. قدس الله تعالی ارواحهم. 1- شيخ زین الدين ابوبكر الخوافى» قدّس الله تعالى روحه خدمت خواجه محمد پارسا قڈس الله تعالی سژه در بعض مکتوبات القاب ایشان را جنین نوشته است: «ذوالعلم الثافع و العمل الزافع, مَلاذ الجمهور, شفاء الصدور. العلماء و العرفاء, رافٌِ أعلام السْتَّةٍ. قامِعٌ أضاليل اليدعة, ناهج مَناهج سال مسالک الشريعة و الطريقة. الڈاعى الى الله سبحانه على طريق اليقين, سيْدٌ 9 مولانا رين الملة والڈين . « وی جامع بوده است ميان علوم ظاهری و باطنی. واز اول تا آخر توفیق استقامت بر جاڈة شریعت و متابعت سنت که زز کترین کرای شش مخقفان این طایفه آن است. یافته است. و نسبت وی در طریقت به شيخ نورالدین عبدالرحمان مصری است. 9 شخ ور الین عبدالرحمان به بعد از کمال تربیت و بلوغ وی به مرتبة تکمیل و ارشاد, در اجازت وی چنین ثبت کرده که: «لها اسْتَحَة شحو الكَلوة و قبول الواردات الغيييّة و الفتوحات, إستخرث الله تعالى ‏ خلوتى المعهودة, و هى سَبعة ايام مَنْ الله 297 تعالى فيها على بما من بفضله قَقَتح الله عَلَيْهِ أبواتَ المواهب من عنده في ليلة . الزابعة و ازداة في الثرقيات فى رجات العغامات إلى دقام هة الوخد وا ا2 منه قيود الأفرقة في. شهود الجمع قبل إتمام الأنام السشقة. ثم في إتمامها ظهر له وام الوحيدٍ الحقيقي الذاتي المشاراليه على لسانِ أهل الحقيقة بجمع الجمع» و هو لِفْوّةَ استعداده بعد في_الثرقى و الزيادة, و اي على رَجاءِ من الله ان يأخْدّه منه اليه تماةا و يبقيه بقاء دواماً و يجعله للمتقين إماماً . “ وی فرموده که: «اجازتی که شیح نورالدین عبدالرحمان نوشته بود در وقت مراجعت به خراسان در بغداد بماند. بعد از مدتی مدید که از خراسان به جانب مصر معاودت واقع شد و خدمت شیخ از دنیا رفته بود به خلوتخانة وی درآمدم. در آنجا اجازت خود را یافتم بی‌تفاوت مگر به حرفی چند. با وجود ان که آن خلوتخانه مضبوط نبود و در آن گشاده می بود نی دانةھ که ان مسؤودة اصل بود که اجازت مرا از آنجا نوشته بود یا خود به نور ولايت دانسته بود که اجازت من فوت شده و به آنجا معاودت خواهم کرد ان راتاس برای فن توشته دود و گذاشه و ته کر قدیر قان ان هدتی مدن :در لوی چنانکه مذکور شد محض کرامت بود. » و هم وی فرموده است که: «چون از یر من اهمده و به بغداد رسیدم؛ طاقیه‌ای که شيخ نورالڈین عبدالڑحمان به من داده بود و برسر اکابر دیگر از مشایخ رسیده بود. همراه داشتم. با پیرتاج گیلانی اثفاق ملاقات افتاد, آن طاقیه را از من طلبید. چنانکه مقتضای فقر و درویشی باشد, به وی دادم. شب در واقعه ديدم که آن طاقیه پیش من اشفا ھی کد و زر کاتی را که بر سی انان ,دة ,بود می فر فی كويد که" . من ‏ حالی مرا بر سر خمّاری نهادی که به شرب خمر اشتغال می‌نماید؟ چون بامداد شد, با یکی از اصحاب به طلب وی بیرون رفتیم.

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اما کار وی پیش ان شيخ تمام نشده بوده است, لیکن وی را گفته بوده است که: «کار تو پیش یکی از مشایخ عجم تمام خواهد شد. » وی انتظار آن می‌داشته تا ان زمان که شيخ جمال الڈین یوسف کورانی به مصر رسیده. در صحبت وی به کمتر از بیست روز کار وی تمام شده است, و وی را اجازت ارشاد داده و در اجازت وی را برادر نوشتهء زیرا که پیر و مُعمٌّر بوده. و نسبت شيخ جمال الین به دو کس است: یکی به شیخ حسام الڈین شمشیری و دیگری به شيخ نجم الین محموڊ اصفهانی, 9 اين هر دو مرید شیح نورالڈين عبدالضمد نطنزی بوده‌اند. قدس الله تعالی ارواحهم. 1- شيخ زین الدين ابوبكر الخوافى» قدّس الله تعالى روحه خدمت خواجه محمد پارسا قڈس الله تعالی سژه در بعض مکتوبات القاب ایشان را جنین نوشته است: «ذوالعلم الثافع و العمل الزافع, مَلاذ الجمهور, شفاء الصدور. العلماء و العرفاء, رافٌِ أعلام السْتَّةٍ. قامِعٌ أضاليل اليدعة, ناهج مَناهج سال مسالک الشريعة و الطريقة. الڈاعى الى الله سبحانه على طريق اليقين, سيْدٌ 9 مولانا رين الملة والڈين . « وی جامع بوده است ميان علوم ظاهری و باطنی. واز اول تا آخر توفیق استقامت بر جاڈة شریعت و متابعت سنت که زز کترین کرای شش مخقفان این طایفه آن است. یافته است. و نسبت وی در طریقت به شيخ نورالدین عبدالرحمان مصری است. 9 شخ ور الین عبدالرحمان به بعد از کمال تربیت و بلوغ وی به مرتبة تکمیل و ارشاد, در اجازت وی چنین ثبت کرده که: «لها اسْتَحَة شحو الكَلوة و قبول الواردات الغيييّة و الفتوحات, إستخرث الله تعالى ‏ خلوتى المعهودة, و هى سَبعة ايام مَنْ الله 297 تعالى فيها على بما من بفضله قَقَتح الله عَلَيْهِ أبواتَ المواهب من عنده في ليلة . الزابعة و ازداة في الثرقيات فى رجات العغامات إلى دقام هة الوخد وا ا2 منه قيود الأفرقة في. شهود الجمع قبل إتمام الأنام السشقة. ثم في إتمامها ظهر له وام الوحيدٍ الحقيقي الذاتي المشاراليه على لسانِ أهل الحقيقة بجمع الجمع» و هو لِفْوّةَ استعداده بعد في_الثرقى و الزيادة, و اي على رَجاءِ من الله ان يأخْدّه منه اليه تماةا و يبقيه بقاء دواماً و يجعله للمتقين إماماً . “ وی فرموده که: «اجازتی که شیح نورالدین عبدالرحمان نوشته بود در وقت مراجعت به خراسان در بغداد بماند. بعد از مدتی مدید که از خراسان به جانب مصر معاودت واقع شد و خدمت شیخ از دنیا رفته بود به خلوتخانة وی درآمدم. در آنجا اجازت خود را یافتم بی‌تفاوت مگر به حرفی چند. با وجود ان که آن خلوتخانه مضبوط نبود و در آن گشاده می بود نی دانةھ که ان مسؤودة اصل بود که اجازت مرا از آنجا نوشته بود یا خود به نور ولايت دانسته بود که اجازت من فوت شده و به آنجا معاودت خواهم کرد ان راتاس برای فن توشته دود و گذاشه و ته کر قدیر قان ان هدتی مدن :در لوی چنانکه مذکور شد محض کرامت بود. » و هم وی فرموده است که: «چون از یر من اهمده و به بغداد رسیدم؛ طاقیه‌ای که شيخ نورالڈین عبدالڑحمان به من داده بود و برسر اکابر دیگر از مشایخ رسیده بود. همراه داشتم. با پیرتاج گیلانی اثفاق ملاقات افتاد, آن طاقیه را از من طلبید. چنانکه مقتضای فقر و درویشی باشد, به وی دادم. شب در واقعه ديدم که آن طاقیه پیش من اشفا ھی کد و زر کاتی را که بر سی انان ,دة ,بود می فر فی كويد که" . من ‏ حالی مرا بر سر خمّاری نهادی که به شرب خمر اشتغال می‌نماید؟ چون بامداد شد, با یکی از اصحاب به طلب وی بیرون رفتیم.

Orijinal Metin (FA)

شنیدیم که وی در خرابات است و به شرب خمر مشغول است. به آنجا رفتیم. گفتند: در فلان خانه است. به آن خانه درآمدیم. E ‏ مصاحب من مرا گفت که: تو بیرون رو که من طاقیه را بیارم! من بیرون آمدم. وی طاقیه را از سر وی او ا و تفت ودش سز اوه کویقد که :در اکر چات وی را اواردی: رنه که سه انرون بالکلیه از خود قانک پوو چون وی را از ان غیبت باز اوردند. قریب به یک سال خاموشی بر وی غالب بود و سخن کم می‌گفت. روزی از درویش احمد سمرقندی پرسید که: «در هیچ جا دیده‌ای که جذبه‌ای جلئ مذکور شده باشد که جذبات پی در پی گردد و اصلاً منقطع نشود؟ » درویش احمد در جواب گفت که: «این معنی را هیچ جا ندیده‌ام . “« درویش احمد سمرقندی از مریدان کار کرده و از خلفای وی بود. سخنان صوفیه را دیده بود و بر بالای منبر ان را نیک بیان می‌کرد و به درس و مطالعة فصوص اشتغال می‌نمود. یه خط وی دیده‌ام که در اخر فصوص نوشته بود که: «بعد از ان که حضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم مرآ به درس فصوص الحکم اشارت فرمودهیود. در, درویش آباد در خلوت بودم که آن حضرت را ديدم پرسیدم که: يا رسول الله! ما تفُولٌ في فرعون؟ قال صلی الله عله و سلم: فل كما كتت. ثم فُلْتْ: يا رسول اللّه! ما تقول في الوجود؟ قال صلى الله غليهو سلم؛ ها تراه ټقول: الوجودٌ في القديم قديم وفي الحادثِ حادت؟ ن قال صلی الله عليه و سلم انت اله و أنت مألوة: إنت آله لِظهور الصفاتِ الألهبْة فیک ومَظهریتک للألوهية. وانت ت مالو لِحَضرک ‏ حَلْقبّێک وَهُوَ على ما قول شهید. » توفى الشيخ زين الدين رحمه الله تعالى ليلة الأحد الثانى من شال سنة تمان و ثلائين و تمانمائة. اول وی را در قریةٌ مالین دفن کردند و از آنجا به درویش آباد نقل فرمودند و از درویش آباد به جوار عیدگاه هرات و حالا بر سر مزار متبرک وی عمارات عالی ساخته‌اند و چنان معمور و مردم‌نشین شده که نماز جمعه می‌گزارند. 298 2 افر قوام الأنى نجانى :ر خةة الله تغال وی در بدایت حال از شرکای قرية سنجان خواف بوده و نسخۀ جمع و خرج و توجيه و تخصیص آن قریه به عهدۀ وی بوده و وی می‌نوشته. ناگاه وی را جذبه‌ای رسیده از هرچه در آن بوده بیرون آمده و به سلوک راه آخرت مشغول شده. می‌گویند که دست خود را وقف مسلمانان کرده بود. هر کس که کاغذ بیاوردی و وی را کتابت فرمودی. خواه مصحف خواه غير آن,. نام آن کس را بر آن کاغذ نوشتی. ٠‏ 9 ميان طالبان ترتیب نگاهداشتی, به همان ترتیب که کاغذ آورده بودندی کتابت کردی. در مجالس معارف بان كفنئ: می فرموده است که: «موسی عليه السلام مرا کاسه‌ایى شربت داده است, این گونابئ من از آن أاست. » وکیا شار تفار امت و عص غرلات مولانا جال الذین وی را خواب که شنت و کتابی تصنیف کرده. جنون المجانین نام و در انجا سخنان غریب درج کرده. با خدمت شت رین _الذين فعاض بوده و متان ابشان مكانبات واقع, انت غدمت ن کر موده گه: امیر قوام الین ستکانی روح الله غالی روکه وقتی که د مقام خواف بود مکتوبی به این فقیر نوشته بود و در اول مکتوب این بیت نوشته بود. هر که را رین نيست شين بود غين اگر فنستت تور فين بود فت تز ان داشت تا در جواب ب او این ابیات نوشته آمد: O ۴ 7 .

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شنیدیم که وی در خرابات است و به شرب خمر مشغول است. به آنجا رفتیم. گفتند: در فلان خانه است. به آن خانه درآمدیم. E ‏ مصاحب من مرا گفت که: تو بیرون رو که من طاقیه را بیارم! من بیرون آمدم. وی طاقیه را از سر وی او ا و تفت ودش سز اوه کویقد که :در اکر چات وی را اواردی: رنه که سه انرون بالکلیه از خود قانک پوو چون وی را از ان غیبت باز اوردند. قریب به یک سال خاموشی بر وی غالب بود و سخن کم می‌گفت. روزی از درویش احمد سمرقندی پرسید که: «در هیچ جا دیده‌ای که جذبه‌ای جلئ مذکور شده باشد که جذبات پی در پی گردد و اصلاً منقطع نشود؟ » درویش احمد در جواب گفت که: «این معنی را هیچ جا ندیده‌ام . “« درویش احمد سمرقندی از مریدان کار کرده و از خلفای وی بود. سخنان صوفیه را دیده بود و بر بالای منبر ان را نیک بیان می‌کرد و به درس و مطالعة فصوص اشتغال می‌نمود. یه خط وی دیده‌ام که در اخر فصوص نوشته بود که: «بعد از ان که حضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم مرآ به درس فصوص الحکم اشارت فرمودهیود. در, درویش آباد در خلوت بودم که آن حضرت را ديدم پرسیدم که: يا رسول الله! ما تفُولٌ في فرعون؟ قال صلی الله عله و سلم: فل كما كتت. ثم فُلْتْ: يا رسول اللّه! ما تقول في الوجود؟ قال صلى الله غليهو سلم؛ ها تراه ټقول: الوجودٌ في القديم قديم وفي الحادثِ حادت؟ ن قال صلی الله عليه و سلم انت اله و أنت مألوة: إنت آله لِظهور الصفاتِ الألهبْة فیک ومَظهریتک للألوهية. وانت ت مالو لِحَضرک ‏ حَلْقبّێک وَهُوَ على ما قول شهید. » توفى الشيخ زين الدين رحمه الله تعالى ليلة الأحد الثانى من شال سنة تمان و ثلائين و تمانمائة. اول وی را در قریةٌ مالین دفن کردند و از آنجا به درویش آباد نقل فرمودند و از درویش آباد به جوار عیدگاه هرات و حالا بر سر مزار متبرک وی عمارات عالی ساخته‌اند و چنان معمور و مردم‌نشین شده که نماز جمعه می‌گزارند. 298 2 افر قوام الأنى نجانى :ر خةة الله تغال وی در بدایت حال از شرکای قرية سنجان خواف بوده و نسخۀ جمع و خرج و توجيه و تخصیص آن قریه به عهدۀ وی بوده و وی می‌نوشته. ناگاه وی را جذبه‌ای رسیده از هرچه در آن بوده بیرون آمده و به سلوک راه آخرت مشغول شده. می‌گویند که دست خود را وقف مسلمانان کرده بود. هر کس که کاغذ بیاوردی و وی را کتابت فرمودی. خواه مصحف خواه غير آن,. نام آن کس را بر آن کاغذ نوشتی. ٠‏ 9 ميان طالبان ترتیب نگاهداشتی, به همان ترتیب که کاغذ آورده بودندی کتابت کردی. در مجالس معارف بان كفنئ: می فرموده است که: «موسی عليه السلام مرا کاسه‌ایى شربت داده است, این گونابئ من از آن أاست. » وکیا شار تفار امت و عص غرلات مولانا جال الذین وی را خواب که شنت و کتابی تصنیف کرده. جنون المجانین نام و در انجا سخنان غریب درج کرده. با خدمت شت رین _الذين فعاض بوده و متان ابشان مكانبات واقع, انت غدمت ن کر موده گه: امیر قوام الین ستکانی روح الله غالی روکه وقتی که د مقام خواف بود مکتوبی به این فقیر نوشته بود و در اول مکتوب این بیت نوشته بود. هر که را رین نيست شين بود غين اگر فنستت تور فين بود فت تز ان داشت تا در جواب ب او این ابیات نوشته آمد: O ۴ 7 .

%0
10 Bölüm