خلق را با تو خواندم به جهد. و هرچه توانستم بر خود بکردم از بد مرا به یکی بخش از ایشان! » پس برفت. وی را به خواب دیدند, گفتند: «حال تو چیست؟ » گفت: «الله تعالی مرا گفت: آن سخن را بار دیگر باز گوی! باز گفتم. گفت: ترا به تو بخشیدم. » ن الاسام ت انی كهجو کی ا و کد هان خود و د انس ور نیاورد که میان او و اینان وسیله و واسطه هم اوست. » ثیح الاسلام وصیت کرد اران خودرا که گیگ راھ ان دارکھ کھ اجه ردا را کی ا هم ار دا این ان انان ر ههو وا انا يوسف الحسین گفت: «به نزدیک ذوالنون رفتم به مصر. چون وی را ديدم موی بر اندام من برخاست. به من نگریست و گفت: از کجایی؟ گفتم: از ری. گفت: . بر تو زمین تنگ شده بود که به مصر آمدی؟ گفتم: آمدم تا خدمت ترا دریایم. گفت: دور باش از آن که دروغ گویی یا خیانت کنی. پس گفت: یا ُن صَحَځ حالک م اللو لايشیغلک عنة شاغل, ولا تشقل نما يقول الخلق منک, فالهم لن ب نوا عى ن الله ا و اذا ضحت حالك مع الله ازشذى للطريق اليف و افد تة ال ضلى الله عليه و سلّم و ظاهر العِلم, وإیاک ان تڈعی فیما لیس لک. الآعاوي. » روزی از ذوالنون طلب وصیت کرد. گ گفت: «إیاک هذه الأوراد المتصلة. فان التفسَ نألفهاء فائظَرٌ ما فيه مخالَقَةٌ نفس من صيام اوفطر, فاعلّمها فان في مُتابَعَة اللفس طاعة كانت او معصية فتنه, فما الفت النفس شيئاً إلا ٍ فيه بلاءٌ و خطر. » و نیز ذوالنون وصيیت کرډه اسټ وی راء فقال: «لاتسگڻ إلى مَدح التاس. ولاتجرَعٌ مِنْ قبولهم وردهم, فاهم فطاع الطريق. وَاسكُنْ الى مايتَحَفهُة يتَحَففَة من سڑل وَعلنا. » ف ا گفته: «الخيرٌ كله في بيت وَمفتاحة اللَواضْعٌ. و السْرٌ كله في بيت حه الكبرٌ. » کک يوسف بن الحسین گوید که: «چون از ذوالنون جدا شدم» وی را گفتم: مرا وصیتی )! گفت: : تن خود را از رت خلق دریغ مدار و تا توانی دل خود را جز برای الله خالی مدان و گرمان الله را کرافی کار تا او ترا گراهی داروه 3- عبدالله بن حاضر» قدس الله تعالی روحه شخ الاسلام فته كه وئ هال توسف دن الحسين شك از متقدمان مشایخ بوده از اقران ذوالنون و مه از ذوالنون. يوسف بن الحسين مى كۇد گە «از مصر میآمدم از پیش ذوالنون. روی به ری نهاده. چون به بغداد رسيدم خال من عبدالله حاضر. آنجا بود. میخواست به حچ رود. نزدیک وی شدم. گفت: از کجا میآیی؟ گفتم: از مصر به ری میروم؛ میخواهم که مرا وصیتی کنی. گفت: نپذیری. گفتم: شاید که پذیرم. گفت: نپذیری. گفتم: باشد که پذیرم. گفت: دانم که نپذیری. گفتم: بود که پذیرم . گفت: چون شب درآید برو و کتب خویش و هرچه از ذوالنون نوشتهای در دجله انداز! گفتم: بیندیشم. آن :شت مرا از اندیشه وات رن و مرا ار دل پریامد کر روز ورا کے بیندیشیدم» مرا از دل پذیرم . گفت: چون به ری شوی وی کەن ذوالتون را دوا از آن باراری مساز! یوسف e واس وو راا ا جاو وو و کا ا نوی لی راا خود موان که به او می وان و چان کن که فده الله عالق در 70 یاد تو بود. » شیخ الاسلام گفت که: «اللّه تعالی با موسی عليه السلام گفت: ای موسی! چنان کن که همیشه زبان تو به یاد من بود و هرجا که شوی گذر تو بر من بود. » ابوعبدالله نباجی یوسف بن الحسین را گفت: «جهان از صادقان و راستان خالی شده است.
خلق را با تو خواندم به جهد. و هرچه توانستم بر خود بکردم از بد مرا به یکی بخش از ایشان! » پس برفت. وی را به خواب دیدند, گفتند: «حال تو چیست؟ » گفت: «الله تعالی مرا گفت: آن سخن را بار دیگر باز گوی! باز گفتم. گفت: ترا به تو بخشیدم. » ن الاسام ت انی كهجو کی ا و کد هان خود و د انس ور نیاورد که میان او و اینان وسیله و واسطه هم اوست. » ثیح الاسلام وصیت کرد اران خودرا که گیگ راھ ان دارکھ کھ اجه ردا را کی ا هم ار دا این ان انان ر ههو وا انا يوسف الحسین گفت: «به نزدیک ذوالنون رفتم به مصر. چون وی را ديدم موی بر اندام من برخاست. به من نگریست و گفت: از کجایی؟ گفتم: از ری. گفت: . بر تو زمین تنگ شده بود که به مصر آمدی؟ گفتم: آمدم تا خدمت ترا دریایم. گفت: دور باش از آن که دروغ گویی یا خیانت کنی. پس گفت: یا ُن صَحَځ حالک م اللو لايشیغلک عنة شاغل, ولا تشقل نما يقول الخلق منک, فالهم لن ب نوا عى ن الله ا و اذا ضحت حالك مع الله ازشذى للطريق اليف و افد تة ال ضلى الله عليه و سلّم و ظاهر العِلم, وإیاک ان تڈعی فیما لیس لک. الآعاوي. » روزی از ذوالنون طلب وصیت کرد. گ گفت: «إیاک هذه الأوراد المتصلة. فان التفسَ نألفهاء فائظَرٌ ما فيه مخالَقَةٌ نفس من صيام اوفطر, فاعلّمها فان في مُتابَعَة اللفس طاعة كانت او معصية فتنه, فما الفت النفس شيئاً إلا ٍ فيه بلاءٌ و خطر. » و نیز ذوالنون وصيیت کرډه اسټ وی راء فقال: «لاتسگڻ إلى مَدح التاس. ولاتجرَعٌ مِنْ قبولهم وردهم, فاهم فطاع الطريق. وَاسكُنْ الى مايتَحَفهُة يتَحَففَة من سڑل وَعلنا. » ف ا گفته: «الخيرٌ كله في بيت وَمفتاحة اللَواضْعٌ. و السْرٌ كله في بيت حه الكبرٌ. » کک يوسف بن الحسین گوید که: «چون از ذوالنون جدا شدم» وی را گفتم: مرا وصیتی )! گفت: : تن خود را از رت خلق دریغ مدار و تا توانی دل خود را جز برای الله خالی مدان و گرمان الله را کرافی کار تا او ترا گراهی داروه 3- عبدالله بن حاضر» قدس الله تعالی روحه شخ الاسلام فته كه وئ هال توسف دن الحسين شك از متقدمان مشایخ بوده از اقران ذوالنون و مه از ذوالنون. يوسف بن الحسين مى كۇد گە «از مصر میآمدم از پیش ذوالنون. روی به ری نهاده. چون به بغداد رسيدم خال من عبدالله حاضر. آنجا بود. میخواست به حچ رود. نزدیک وی شدم. گفت: از کجا میآیی؟ گفتم: از مصر به ری میروم؛ میخواهم که مرا وصیتی کنی. گفت: نپذیری. گفتم: شاید که پذیرم. گفت: نپذیری. گفتم: باشد که پذیرم. گفت: دانم که نپذیری. گفتم: بود که پذیرم . گفت: چون شب درآید برو و کتب خویش و هرچه از ذوالنون نوشتهای در دجله انداز! گفتم: بیندیشم. آن :شت مرا از اندیشه وات رن و مرا ار دل پریامد کر روز ورا کے بیندیشیدم» مرا از دل پذیرم . گفت: چون به ری شوی وی کەن ذوالتون را دوا از آن باراری مساز! یوسف e واس وو راا ا جاو وو و کا ا نوی لی راا خود موان که به او می وان و چان کن که فده الله عالق در 70 یاد تو بود. » شیخ الاسلام گفت که: «اللّه تعالی با موسی عليه السلام گفت: ای موسی! چنان کن که همیشه زبان تو به یاد من بود و هرجا که شوی گذر تو بر من بود. » ابوعبدالله نباجی یوسف بن الحسین را گفت: «جهان از صادقان و راستان خالی شده است.