۱ ود کر بردل غالب از آن شود که برعبادت مواظیت کند ؛ و فراغت عبادت نگاه تباید و آن وقّت باید » که علایق شپوات از دل کته شود ؛ وعلایق شپواتبدان کسسته شود که ازمعاصی دست بدارد : پس دست تاک متام ار معصیت سیب قراعت دلست »9بحای آوردن فاتی سشیت الیل هد وراستل ۸ واین هر دو سیب محبت ات که نحم مرها و شرت 91 عمارت از وی (« #۵ » ۳ جنانکه حق تعالی گفت « ود اقلح میتز کی 6 وف کر اسم ر ۵4۱ فصلی 0( دچون همهاعمال » [ انشاید که عبادت بود » بلکه بعضیشاید و بعضی نشاید. و ارهمه شپو ات که تا دسن بداشتن-و نیز روانیست دستبداشتن - چها کر طءام نخورد هلاكشود وا گر مباشرت نکند نسلمنقطع شود » پس بعضی شهوات دستبه داشتنی ِ وبعضی کردنی تن ِ سحدی باید که این از تن شود 1 واینحد از دو حالبیر ون نیود : با دمیازعقل و هو واحتاد و وت که ۰و بنظر خویش اختبار همی 9 باازدیگر هد د . ومحال بو د که باختبارو احتیادو ی گذار ند » چه هو ا که بروی عالبباشد » همیشه راهحق بروی بوشیده میدارد ؛ و هر چه مراد وی در آن بود » بصورت صواب بوی مینماید : بس باید که زمام اختبار بدست وی نباشد "بلکه بدست دیگر ۱[ آن را نماید » کهبصیر ترین خلقباید و آن انسااند صلواتاله علیهم اجمعین . ۱ مس بضرورت » متایعت شریعت ؛ و ملازمت دود و احکام ضرورت راه 9 هر آبنه رستگار شد کسی که خو درا باك کر د ِ و نام برودگار حجو یش رابیاد آورد سس 9 ۳ و و چاو و و ان وخ او وا و و و و و و اه یج وا 6 و و و و اه ها او زا وا تا و و سا و و و و و 0 0 6 و سم هه و و ها مس ما مج و و و و و ما و و و چا و و وا وس سم و ها و و و وم سا مه ها و هر و و و و ماو اه وا و و وود اه و و و و وا سم ۵ و و واه دم و و و و و و وا و و و ۱ شعاد ات ؛ ومعنی کر ی آن بود » وهر ٩-5 از حدود شریعت در گذرد» بتصرف خویش در هلاه افتد » و بدین سیب گفت ایزد تعالی : « وم اتعد حدو دا لله فد ظلم فسه (۲۱» فصلی (دهم) [راهپای قاط وجیل اهل اباحت] کسانی که اراهل ایاحت ؛ ازحدود حکم خدا عزوحل - دس بداشتنه 4 علط وحیلابشان ازهفت وحه بود . وجه اول - جهل گروهی است که بخدای عزوجل ایمان ندارند » چهویرا از گنجنیةٌ خیالووهم طلب کردند ؛ وچونی وچگونگی ویجستند : چوننیافتند انکار کر دند ؛رحوالت کارهابانجوم وطبیعت کر دند بنداشتند که ابنشخص آدمیودیگر حبوانات » واین عالمعجیب بالین همه ح کت وتر یب ازخود یدید مد ؛باخود همیشه بود » بافعل طبیعی است کهویخود از خودبیخبر بود ؛ تابحیزیدیگر چهرسد اومثل این چون کسی استکه خطی نیکو بیند نبشته » پنداردکه آن ازخود نبشته آمدهبی کانبی فادر رعالم و مربد , باخود همحنین همیشه نبشه بوده است تور که نابینایی ویتا بدینحد بود » ازراه ششعاوت زد رد ! و بوحه علط طبیعی ومنجم از بیش اشارت ۳ ۳ وه دو) - حبل ۳ دهی اه ت » که بنداشتند که آدمیچو ل ات و یا جول حیوانی دیگر : جون بمرد نست شود ,وبا وی نهعتاب بود و ن۵ عقاب و نه تواب .
۱ ود کر بردل غالب از آن شود که برعبادت مواظیت کند ؛ و فراغت عبادت نگاه تباید و آن وقّت باید » که علایق شپوات از دل کته شود ؛ وعلایق شپواتبدان کسسته شود که ازمعاصی دست بدارد : پس دست تاک متام ار معصیت سیب قراعت دلست »9بحای آوردن فاتی سشیت الیل هد وراستل ۸ واین هر دو سیب محبت ات که نحم مرها و شرت 91 عمارت از وی (« #۵ » ۳ جنانکه حق تعالی گفت « ود اقلح میتز کی 6 وف کر اسم ر ۵4۱ فصلی 0( دچون همهاعمال » [ انشاید که عبادت بود » بلکه بعضیشاید و بعضی نشاید. و ارهمه شپو ات که تا دسن بداشتن-و نیز روانیست دستبداشتن - چها کر طءام نخورد هلاكشود وا گر مباشرت نکند نسلمنقطع شود » پس بعضی شهوات دستبه داشتنی ِ وبعضی کردنی تن ِ سحدی باید که این از تن شود 1 واینحد از دو حالبیر ون نیود : با دمیازعقل و هو واحتاد و وت که ۰و بنظر خویش اختبار همی 9 باازدیگر هد د . ومحال بو د که باختبارو احتیادو ی گذار ند » چه هو ا که بروی عالبباشد » همیشه راهحق بروی بوشیده میدارد ؛ و هر چه مراد وی در آن بود » بصورت صواب بوی مینماید : بس باید که زمام اختبار بدست وی نباشد "بلکه بدست دیگر ۱[ آن را نماید » کهبصیر ترین خلقباید و آن انسااند صلواتاله علیهم اجمعین . ۱ مس بضرورت » متایعت شریعت ؛ و ملازمت دود و احکام ضرورت راه 9 هر آبنه رستگار شد کسی که خو درا باك کر د ِ و نام برودگار حجو یش رابیاد آورد سس 9 ۳ و و چاو و و ان وخ او وا و و و و و و اه یج وا 6 و و و و اه ها او زا وا تا و و سا و و و و و 0 0 6 و سم هه و و ها مس ما مج و و و و و ما و و و چا و و وا وس سم و ها و و و وم سا مه ها و هر و و و و ماو اه وا و و وود اه و و و و وا سم ۵ و و واه دم و و و و و و وا و و و ۱ شعاد ات ؛ ومعنی کر ی آن بود » وهر ٩-5 از حدود شریعت در گذرد» بتصرف خویش در هلاه افتد » و بدین سیب گفت ایزد تعالی : « وم اتعد حدو دا لله فد ظلم فسه (۲۱» فصلی (دهم) [راهپای قاط وجیل اهل اباحت] کسانی که اراهل ایاحت ؛ ازحدود حکم خدا عزوحل - دس بداشتنه 4 علط وحیلابشان ازهفت وحه بود . وجه اول - جهل گروهی است که بخدای عزوجل ایمان ندارند » چهویرا از گنجنیةٌ خیالووهم طلب کردند ؛ وچونی وچگونگی ویجستند : چوننیافتند انکار کر دند ؛رحوالت کارهابانجوم وطبیعت کر دند بنداشتند که ابنشخص آدمیودیگر حبوانات » واین عالمعجیب بالین همه ح کت وتر یب ازخود یدید مد ؛باخود همیشه بود » بافعل طبیعی است کهویخود از خودبیخبر بود ؛ تابحیزیدیگر چهرسد اومثل این چون کسی استکه خطی نیکو بیند نبشته » پنداردکه آن ازخود نبشته آمدهبی کانبی فادر رعالم و مربد , باخود همحنین همیشه نبشه بوده است تور که نابینایی ویتا بدینحد بود » ازراه ششعاوت زد رد ! و بوحه علط طبیعی ومنجم از بیش اشارت ۳ ۳ وه دو) - حبل ۳ دهی اه ت » که بنداشتند که آدمیچو ل ات و یا جول حیوانی دیگر : جون بمرد نست شود ,وبا وی نهعتاب بود و ن۵ عقاب و نه تواب .