وعمر عبدا لعزیز مپمانی داشت 4 چراغ همی بمرد؛ مپمان وت :روغن بیاورم + گت : نه که خدمت فرمودن مپمانر آزمر وتنیست »گفت : علام را بیدار کنم ؟ گفت :نه که پیشین خوابست که بحفته است » مس خودبرخاست ودبهبیاورد وروعن اندر کرد » مهمان گفت :حود بیاوردی با امبرالمومنین « گفت : آری» بشدم عمر بودم و باز ا تفه همان عمر م . دیگر آنکه حوایج بر گیردکه با سرای برد » ورسول - علیهالسلم - چیزی بر گرفته بود وهمی برد » یکی خواست که ازوی فرا ستاند نگذاشت و گفت :خداو ند کالابدین اولیتر . و بوهر بره هزم بریشت ناده بود» همیشد اندر بازار و همی گفت امیر را راه دهید اندرآن وقت که امیر بود . ۶مر - رضی ال عنه - اندر بازار همیشد» دوشت اندر دست چب درآ ویخته بود ودره اندر دست راست . ددگر أ که بیردن نشودتا جامه بتحمل نبود . عمر را رضی الندعنه -دیدند آندر بازاروچپارده باره بر ازاروی دوخته بعضی ازادی-م . و امیر اامقمنیین علی - رضی ال عنه - حامه مختصر داشت ؛ با وی عتاب کر دند » گفت دل بدین خاشم شود ودیگران اقتدا کنند و درو بشانر فرا دل خوشی بود . طاوس همی گوید : چونجامه بشویم دلخود را باز نیابم بچندروز تا شوخگن شود ؛ یعنی رعونتید کبری يابماندر دلخویش, عمرعبدالعزیز را پیش از خلافت جامه خریدندی بپز ار درم » گفتیسخت شنکست ولیکن نرمثرارینهیباست » وپس از خالافت حامه خر ,د ندی ره پنج درم ا کف تب کتییتا ۵ و لیکن ازین درشت بر هیبایست » پس از وی سوّ ال کر دند که از ری ۱8 کوزت آخدای تعالی هرا نفسیداده است چشنده وبا ۱ » هرچه بحشد بدرحه ِ« ,ازدو رای آن , تااکنون که خالافت بافت ۰ ورای این هیج 0 نسدت کنون بیادشاهی ابدی میبازد و ۱ نطلب همست سه: )۱( یازیدن : هواومیل شدید بچیزی در سرداشتن . همی کند . و گمان میرکه حامهٌ یکو همه از تکیر بوذ : که کس باشد که نکویی اندرهمه چیز دوست دارد» و نشان آن بود که اندر خلوت نیز دوست دارد ؛ وکس باشدکه تکبر بجامهٌ کهنه کند که خویشتن را بزاهدی فرا نماید . عیسی -علیه السلم گفت : چیست که حامه رهبانان بوشیدید و باطنها بصورت یگ کردید» حامه ملولك اندر بوشید ودل از بیم خدای تعالی نرم گردانید ۱ عمر - رضیالنه عنه - به شام رسید وحامه خاق داشت ؛ گفتند انجا دشمنانند اگر حامة ویر پوشی چه باشد ؟ گفت خدای تعالی ما را باسلام عزیز کردست اندر هیچچیز دیگر ءزطلبنکنيم .
وعمر عبدا لعزیز مپمانی داشت 4 چراغ همی بمرد؛ مپمان وت :روغن بیاورم + گت : نه که خدمت فرمودن مپمانر آزمر وتنیست »گفت : علام را بیدار کنم ؟ گفت :نه که پیشین خوابست که بحفته است » مس خودبرخاست ودبهبیاورد وروعن اندر کرد » مهمان گفت :حود بیاوردی با امبرالمومنین « گفت : آری» بشدم عمر بودم و باز ا تفه همان عمر م . دیگر آنکه حوایج بر گیردکه با سرای برد » ورسول - علیهالسلم - چیزی بر گرفته بود وهمی برد » یکی خواست که ازوی فرا ستاند نگذاشت و گفت :خداو ند کالابدین اولیتر . و بوهر بره هزم بریشت ناده بود» همیشد اندر بازار و همی گفت امیر را راه دهید اندرآن وقت که امیر بود . ۶مر - رضی ال عنه - اندر بازار همیشد» دوشت اندر دست چب درآ ویخته بود ودره اندر دست راست . ددگر أ که بیردن نشودتا جامه بتحمل نبود . عمر را رضی الندعنه -دیدند آندر بازاروچپارده باره بر ازاروی دوخته بعضی ازادی-م . و امیر اامقمنیین علی - رضی ال عنه - حامه مختصر داشت ؛ با وی عتاب کر دند » گفت دل بدین خاشم شود ودیگران اقتدا کنند و درو بشانر فرا دل خوشی بود . طاوس همی گوید : چونجامه بشویم دلخود را باز نیابم بچندروز تا شوخگن شود ؛ یعنی رعونتید کبری يابماندر دلخویش, عمرعبدالعزیز را پیش از خلافت جامه خریدندی بپز ار درم » گفتیسخت شنکست ولیکن نرمثرارینهیباست » وپس از خالافت حامه خر ,د ندی ره پنج درم ا کف تب کتییتا ۵ و لیکن ازین درشت بر هیبایست » پس از وی سوّ ال کر دند که از ری ۱8 کوزت آخدای تعالی هرا نفسیداده است چشنده وبا ۱ » هرچه بحشد بدرحه ِ« ,ازدو رای آن , تااکنون که خالافت بافت ۰ ورای این هیج 0 نسدت کنون بیادشاهی ابدی میبازد و ۱ نطلب همست سه: )۱( یازیدن : هواومیل شدید بچیزی در سرداشتن . همی کند . و گمان میرکه حامهٌ یکو همه از تکیر بوذ : که کس باشد که نکویی اندرهمه چیز دوست دارد» و نشان آن بود که اندر خلوت نیز دوست دارد ؛ وکس باشدکه تکبر بجامهٌ کهنه کند که خویشتن را بزاهدی فرا نماید . عیسی -علیه السلم گفت : چیست که حامه رهبانان بوشیدید و باطنها بصورت یگ کردید» حامه ملولك اندر بوشید ودل از بیم خدای تعالی نرم گردانید ۱ عمر - رضیالنه عنه - به شام رسید وحامه خاق داشت ؛ گفتند انجا دشمنانند اگر حامة ویر پوشی چه باشد ؟ گفت خدای تعالی ما را باسلام عزیز کردست اندر هیچچیز دیگر ءزطلبنکنيم .