Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

ادخار روابود ۰ 4٩‏ سبت خدای تعالی بدان رفته است که هر سالی نان وحامه 2 ازو جی ۳ اما هرساعتی این خنورهاء تازه پدیدار نیاید ؛ وسنت خدای تعالی خلاف کردن را نبود ؛ اماجامه تابستان در زمستان ورستان در تناستان بکار نماد نگاهداشتن درین وقت‌ازضءف یقین باشد . فصل [ ادخار بر ای سجه ان او لی ثر است ] بدآنگه اگر کسی چنان‌بودکه ادخار نکند دلدیمضطرب خواهد شدوچشم برخلق خواهد داشت » ویرا ادخار ادلی تر ؛ بلکه ۳ چنان بود 46 دل وی آرام 2 د وبذ کر وفکر مشغول نشود مگر که ضیاعی دارد که کنات وی در آید ؛ ویرا این او لیتر که نقدر کفایت‌ضیاع دارد : که مقصو د ازین همه‌داست نا بذ کر خدای‌تعالی هستغرق شود . و بعشی از دلپا چنانست که بودن ال ویر مشغول دارد ودز دردیشی شا ؟ ر بود» 1 ن شر بف بود » بمعصی آنکه بی قدر کفات شاکر نود این کس‌راضياع اولیتر ۱ اما بی زیادنی وی شا کر ناشن این دل نه از حمله دلیاه اه دینست این خود درحساب نیاید . ۹ ر تن‌چپارم [ شا حوعنل اسیات ور دشح ضر و بدانکه هرسیب که قطعی با غالیست از راه ۳ خاستن شرط نیست‌درتو کل» بلکه اگر متو کل درخانه ببندد وقفل بر نرد نادزد کالا نبرد تو کل باطل نشودوا گر سالاح بر گیردو از خصم حذر کند هم‌چنین ؛ 2 اکر جبه بر کیرد تا در راه سرما نباید همحنین ؛ وا گر سیرخورد مثلا تا حرارت باطن در راه اثر سرا کمتر کند این‌چنین اسساب دقبق مناقض تو کل بو 3۵ مجون داع و افسون 1 اما یه ار اساب ظاهرست وست بداشتن آن شرط نیست . اء عرأیبی درییش رسول - صلو ات‌الله علم۵ تن اشتر چه کردی ؛ گفت بگذاشتم وتوکل کردم » گفت ببند وت وکل‌کن . اما اگررنجی رسد اژ آدمی احتمال کردن ددئم نا کردن از تو کلست ۰ حنانکه خدای‌تعالی گفت: «و دع‌اذیبهم و تو کل علی ا(4» و گفت : « و لنصیرن علی‌ما ۲ ذیتمو سا و علی‌الل4 فارتو کل‌المتو کاون» / اما ۳3 د از مار و کخدم وسیاع نود صمر ونم دل 1 دفع‌باید 1 د : بس هر که سالاح بر در فت درحذر 13 دن از عدو » متو ۴ بدان بو د که اعتماد برقوتو سلاح‌نکندوچو ن‌بر درففل نیاداعتمادیر قفل نکند ۰ 4 سار قثل باشد که‌دزد را دفم نکند»ونشان‌مت و کل آن‌بود که گر باخانه‌شوددزدکالا برده‌باشدراضی بود بقضاء خدای‌تعالی‌ور نجور نشود» بلکه بیر ون‌شود بزبان حال می ۳1 بد که ققل نه بر ای آن بر می‌نهم تا قضاء تو دفع‌کند لکن تاسنت ترا موافقت‌کنم » بار خدایا اگر کسی را بدواین مالسلط کنی‌را 2 ۱ ضیم ‏ پعک انکه‌ندا: نم که این برای وین یا ین وبعاریت «من‌سبردی یابمن 1 فر بدیاس اگر #۷ نداد ورجون باژ آید ۱/3 درخانه نییند و رتجور شود قایده وی ست که فدانتیت 4 کل وی درست‌نسمت و ان عشوه بود که شس وی‌میداد. اما اک خاموش بود و گله‌نکند باری‌درحه صير بیافت» ۱ وا گر در شکایت کردن‌ایستدودر طلب قرو ان نماد از درحه صمر ثیز سفتاد ر بدانست کموی نیز نه‌از صابران‌است و زره از متو کلان 4 "اباری دعوی در باقی کند ک ۳ این فایده تمام باشد که از دزدحاصل ید ۱ ۳ 5 سئو ال کر کسی گویدکه اگر بدان محتاج‌نبودی در ابستی ونگاه نداشتی 4 چون نگاه داشت برای حاحت و بردند چگو زه ممکن گر دد که رئجور نشود؟

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ادخار روابود ۰ 4٩‏ سبت خدای تعالی بدان رفته است که هر سالی نان وحامه 2 ازو جی ۳ اما هرساعتی این خنورهاء تازه پدیدار نیاید ؛ وسنت خدای تعالی خلاف کردن را نبود ؛ اماجامه تابستان در زمستان ورستان در تناستان بکار نماد نگاهداشتن درین وقت‌ازضءف یقین باشد . فصل [ ادخار بر ای سجه ان او لی ثر است ] بدآنگه اگر کسی چنان‌بودکه ادخار نکند دلدیمضطرب خواهد شدوچشم برخلق خواهد داشت » ویرا ادخار ادلی تر ؛ بلکه ۳ چنان بود 46 دل وی آرام 2 د وبذ کر وفکر مشغول نشود مگر که ضیاعی دارد که کنات وی در آید ؛ ویرا این او لیتر که نقدر کفایت‌ضیاع دارد : که مقصو د ازین همه‌داست نا بذ کر خدای‌تعالی هستغرق شود . و بعشی از دلپا چنانست که بودن ال ویر مشغول دارد ودز دردیشی شا ؟ ر بود» 1 ن شر بف بود » بمعصی آنکه بی قدر کفات شاکر نود این کس‌راضياع اولیتر ۱ اما بی زیادنی وی شا کر ناشن این دل نه از حمله دلیاه اه دینست این خود درحساب نیاید . ۹ ر تن‌چپارم [ شا حوعنل اسیات ور دشح ضر و بدانکه هرسیب که قطعی با غالیست از راه ۳ خاستن شرط نیست‌درتو کل» بلکه اگر متو کل درخانه ببندد وقفل بر نرد نادزد کالا نبرد تو کل باطل نشودوا گر سالاح بر گیردو از خصم حذر کند هم‌چنین ؛ 2 اکر جبه بر کیرد تا در راه سرما نباید همحنین ؛ وا گر سیرخورد مثلا تا حرارت باطن در راه اثر سرا کمتر کند این‌چنین اسساب دقبق مناقض تو کل بو 3۵ مجون داع و افسون 1 اما یه ار اساب ظاهرست وست بداشتن آن شرط نیست . اء عرأیبی درییش رسول - صلو ات‌الله علم۵ تن اشتر چه کردی ؛ گفت بگذاشتم وتوکل کردم » گفت ببند وت وکل‌کن . اما اگررنجی رسد اژ آدمی احتمال کردن ددئم نا کردن از تو کلست ۰ حنانکه خدای‌تعالی گفت: «و دع‌اذیبهم و تو کل علی ا(4» و گفت : « و لنصیرن علی‌ما ۲ ذیتمو سا و علی‌الل4 فارتو کل‌المتو کاون» / اما ۳3 د از مار و کخدم وسیاع نود صمر ونم دل 1 دفع‌باید 1 د : بس هر که سالاح بر در فت درحذر 13 دن از عدو » متو ۴ بدان بو د که اعتماد برقوتو سلاح‌نکندوچو ن‌بر درففل نیاداعتمادیر قفل نکند ۰ 4 سار قثل باشد که‌دزد را دفم نکند»ونشان‌مت و کل آن‌بود که گر باخانه‌شوددزدکالا برده‌باشدراضی بود بقضاء خدای‌تعالی‌ور نجور نشود» بلکه بیر ون‌شود بزبان حال می ۳1 بد که ققل نه بر ای آن بر می‌نهم تا قضاء تو دفع‌کند لکن تاسنت ترا موافقت‌کنم » بار خدایا اگر کسی را بدواین مالسلط کنی‌را 2 ۱ ضیم ‏ پعک انکه‌ندا: نم که این برای وین یا ین وبعاریت «من‌سبردی یابمن 1 فر بدیاس اگر #۷ نداد ورجون باژ آید ۱/3 درخانه نییند و رتجور شود قایده وی ست که فدانتیت 4 کل وی درست‌نسمت و ان عشوه بود که شس وی‌میداد. اما اک خاموش بود و گله‌نکند باری‌درحه صير بیافت» ۱ وا گر در شکایت کردن‌ایستدودر طلب قرو ان نماد از درحه صمر ثیز سفتاد ر بدانست کموی نیز نه‌از صابران‌است و زره از متو کلان 4 "اباری دعوی در باقی کند ک ۳ این فایده تمام باشد که از دزدحاصل ید ۱ ۳ 5 سئو ال کر کسی گویدکه اگر بدان محتاج‌نبودی در ابستی ونگاه نداشتی 4 چون نگاه داشت برای حاحت و بردند چگو زه ممکن گر دد که رئجور نشود؟

Orijinal Metin (FA)

جر اب: نیت که بدان همکن گر دد که : تا خدای تعالی بدو داده بو د مان _ میبرد که مگر خیرت وی در آ نست که این با وی بود » و نشان‌این [ نکه خدای تعالی بوی داده بود » و ا کنون خیرت‌وی در آنست که باوی نبود » ونشان‌این آ نکه‌از وی بازستد » بس بخیرت خویش در هردو حال شاد باشد و ایمان آورد بدانکه خداو ند نکرد در حق وی الا نکه خیرت وی بود؛ وی خیرت وی نداند خداو ند بپتر داند چون بمار که‌بدر ی مشفق دارد وطییب 5 ر طعاءو 5 شت دهد وی شاد شود . و رن اگر ۳ نستی که بار تندرستی هی ند ندادی و 5 و شت باز ۳ د شاد شو ده گو, رد اگر نهآ نستی که میداندکه زیان من‌در آ نست بازنگرفتی ۰ وتا اين ایمان نباشدتوکل درست نباشد وح<دیث بی‌اصل بود. [ داب همو کل جو ن کا(۷ا درد دار ۴ ودا لگه‌متو کل باید شش ادب‌نگاهدارد: بکی آنکه ۱ گر چه در سندد تا و بند بسیار تنرد وا همسا ۳ پاسبانی نخواهد ل؟ ن اسان و راگیرد: : ما لك بن ۵اررشته‌ای بردر خانه بتتر و گر 5 از شنیت ها تتودش یخی : ادب دوم انکه هر چه داند که نیس بود ودرد بر آن حریص درخانه ننهد » که آن سیب ترغیب درد بود در معصبت: ما اك بن دینار را ز کوة فرستادند پیش آن ۹1 فر ستاد که باز بر 3 که شیطان وسواس بردل‌من ان‌کند که درد ببرد » نخو اشتت که او در وسواس بود و دزد در معصیت افتد : چون ابوسلیمان دارانی این بشنید گفت این از ضعف دل صوفیان است » وی در دنیا زاهد است ویرا اذان چه که دزد بیرد؟ بدین سبت آین نظر تمامترست. آدب سیم آنکه چون ببرو ن‌آید ثبت کند که اک دزد ببرد بحل است:تاباشد که اک درویش باشدحاحت وی بدان بر ایده وا گر توانگر بود بدین شی: اباشتق 5 مال دیگری ندزدد ومال وی فداء مال دیگری باشده» واین شفقتی باشد بردزد دهم‌بر ۱ -۸۲۱- ر کن‌چبارم ۵ هه و وش مب و ۸ 0 و ۵ با مد اب اب ۵ و و و و و شا ها مر و و و و ۱ ۵ ان و سا و و اه سا اه و و و وا و و ان ها ها نا ها نا ۵ کب با ۵ 1 ۵ و مش نی ها اد ار و اه ۵ ۵ و و و و و وم و و و ۵ ها ۵ رز ها ها و و و اه و و و وا هار مال دیگر عتالمان ۳ تا بدین نیت صاء خدای تعاا ۳ دد » و همچنن وبر ۱ و اب صدفه حاصل بد بجای درمی‌هفتصد» ۳1 ببر ند و اگر نه که وک یت خویش بکرد چنانکه درخیرست که : کس ی درصحبت بازن عزل نکند و تخم بنهد» اگرفرزند 1 ید وا گر ن۵ )ویر امزد علامی نویسند که در راه خدای تعالی جنگ تون 3 ویرا بکشند» ۰ آین بدان شیتت آسبت. کون آنحه بوی بود بگرد؛ اما ا؟ ر فرزند ۳/0 خلق وحبات وی بوی بودی وئواب وی‌برفعل وی بودی . آدب چهار 1 آنکه اندوهگین نشود و بداند که خبرت وی‌آن بود که بیردند و گر گو بد که در سبیل خدای‌تعالی ل دم طلب نگنده» و اک باوی دهد نیز باز نستاند وا گر باز ستاند ملك وی بودء که بمجر د نیت از ملك وی نشود ولکن ۰ در مقام‌تو کل محیوب نباشد.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جر اب: نیت که بدان همکن گر دد که : تا خدای تعالی بدو داده بو د مان _ میبرد که مگر خیرت وی در آ نست که این با وی بود » و نشان‌این [ نکه خدای تعالی بوی داده بود » و ا کنون خیرت‌وی در آنست که باوی نبود » ونشان‌این آ نکه‌از وی بازستد » بس بخیرت خویش در هردو حال شاد باشد و ایمان آورد بدانکه خداو ند نکرد در حق وی الا نکه خیرت وی بود؛ وی خیرت وی نداند خداو ند بپتر داند چون بمار که‌بدر ی مشفق دارد وطییب 5 ر طعاءو 5 شت دهد وی شاد شود . و رن اگر ۳ نستی که بار تندرستی هی ند ندادی و 5 و شت باز ۳ د شاد شو ده گو, رد اگر نهآ نستی که میداندکه زیان من‌در آ نست بازنگرفتی ۰ وتا اين ایمان نباشدتوکل درست نباشد وح<دیث بی‌اصل بود. [ داب همو کل جو ن کا(۷ا درد دار ۴ ودا لگه‌متو کل باید شش ادب‌نگاهدارد: بکی آنکه ۱ گر چه در سندد تا و بند بسیار تنرد وا همسا ۳ پاسبانی نخواهد ل؟ ن اسان و راگیرد: : ما لك بن ۵اررشته‌ای بردر خانه بتتر و گر 5 از شنیت ها تتودش یخی : ادب دوم انکه هر چه داند که نیس بود ودرد بر آن حریص درخانه ننهد » که آن سیب ترغیب درد بود در معصبت: ما اك بن دینار را ز کوة فرستادند پیش آن ۹1 فر ستاد که باز بر 3 که شیطان وسواس بردل‌من ان‌کند که درد ببرد » نخو اشتت که او در وسواس بود و دزد در معصیت افتد : چون ابوسلیمان دارانی این بشنید گفت این از ضعف دل صوفیان است » وی در دنیا زاهد است ویرا اذان چه که دزد بیرد؟ بدین سبت آین نظر تمامترست. آدب سیم آنکه چون ببرو ن‌آید ثبت کند که اک دزد ببرد بحل است:تاباشد که اک درویش باشدحاحت وی بدان بر ایده وا گر توانگر بود بدین شی: اباشتق 5 مال دیگری ندزدد ومال وی فداء مال دیگری باشده» واین شفقتی باشد بردزد دهم‌بر ۱ -۸۲۱- ر کن‌چبارم ۵ هه و وش مب و ۸ 0 و ۵ با مد اب اب ۵ و و و و و شا ها مر و و و و ۱ ۵ ان و سا و و اه سا اه و و و وا و و ان ها ها نا ها نا ۵ کب با ۵ 1 ۵ و مش نی ها اد ار و اه ۵ ۵ و و و و و وم و و و ۵ ها ۵ رز ها ها و و و اه و و و وا هار مال دیگر عتالمان ۳ تا بدین نیت صاء خدای تعاا ۳ دد » و همچنن وبر ۱ و اب صدفه حاصل بد بجای درمی‌هفتصد» ۳1 ببر ند و اگر نه که وک یت خویش بکرد چنانکه درخیرست که : کس ی درصحبت بازن عزل نکند و تخم بنهد» اگرفرزند 1 ید وا گر ن۵ )ویر امزد علامی نویسند که در راه خدای تعالی جنگ تون 3 ویرا بکشند» ۰ آین بدان شیتت آسبت. کون آنحه بوی بود بگرد؛ اما ا؟ ر فرزند ۳/0 خلق وحبات وی بوی بودی وئواب وی‌برفعل وی بودی . آدب چهار 1 آنکه اندوهگین نشود و بداند که خبرت وی‌آن بود که بیردند و گر گو بد که در سبیل خدای‌تعالی ل دم طلب نگنده» و اک باوی دهد نیز باز نستاند وا گر باز ستاند ملك وی بودء که بمجر د نیت از ملك وی نشود ولکن ۰ در مقام‌تو کل محیوب نباشد.

Orijinal Metin (FA)

الن عمر را اشتری بدزدیدند» بحست تا تابامداد آنگاه کشت فی‌سبیل ال وبا مسچد مد و نما ۹ ۵ یکی بیامد که اشتر فلان حایست » نملین در بای کر د و س گت استتفر 4و بنشست و گفت: گفته بودم که در سبیل خدای تعالی کردم کنون گردآن نگردم ۱ ویکی از مءشایخ گوید که برادری را بخواب دیدم در بپشت ولکن اندوهگینگفتم در بیشت چرا اندوهگینی؛ گفت این اندوه تاقيامت بامن‌خواهدبود که مقامات عظیم ؛ بمن نمودند در علیین که در همه هشت آن بو د» شاد شدم» جو ن‌فصد آن کردم منادی ‏ مد که وبر باز گردانید که ین را بود که سبیل زانده نیود » . گفتم سبیل راندن کدام بود ؟ گفت : تو گفتی که فلان چیز در سبیل دای و آ نگاه بسر نبردی » اگر توتمام کردی این‌نیز تمام بتودادندی. ویکی در مکه از خواب‌بیدار شا هامیانی زر داشته بود ندید » یکی از بزر گان عابدان نجا بود ویر متهم کرد ۱ آنکس ویر بخانه برد و گفقت زرچندبو د گفت چندین , جندان که وی گفت بو ی‌داد چون‌بیرون مد خبر شنید که هامیان وی یکی ازیاران‌وی‌ببازی بر گرفتست,باز گشت وزربانزديك وی برد هر چند گفت فبول نگ دگنت آن در نیت خوش سبیل دم » آخر بفر مود تاهمه بدرویشان دادند . وهم‌چنین اگر کسترثالی میبرد تابدرویش‌دهد درویش رفته باشد کراهیت داشته‌اند باخانه بردن وبخور دن»بدرویش دیگرداده‌اند. آدب پزچم نکه «ردزد وظالم دءای بدنگورده که‌پدین‌هم تو کل باطل‌شود ژهم زهد همیان- کيسة دراز چرمی‌جای‌پول که بر کم بندند . ۸۲۲ که هر که بر گذشته تاسف خورد زاهد نبود . ر بوٍع بن خیم را اسبی ببردند که چندین هز ار درم از زیده گفت می‌دبدم که میبردنده حاضران که بودند بروی دعای بد کردند . گفت مکنید که من ویرا بحل کر دم و رصدفه بوی داده‌ام یکی را گفتند ظالم خویش را دعای‌بد کن گفت ظلم بر خویشتن کرده است ه‌برمن ؛ویراآن شر کفایتست زبادت تو انم گفت بروی . و درخر 7 بنده بر ظالم دعاء بدمیکند ناحق خویش بتمامی قصاص کند» و باشد که ظالم را چیزی بروی بماند! » آدب ششم آ نکه‌اندو هکن شودیر ای دزد وشفقت آر د پروی که بروی‌هعصیتی برفت و در عذاب آن گر فتار شود و ۳ کند که وی مظلو همست و ظالم سست» و آن صان که در مال افتاد در دین نیفتاده و اگر اندو 5 معصیتی ز حلال داشت‌دل را همشغو 5 کید اژ نصبیحت وشفعت بر خلق دست بداشته بود. فصیل بر را درد که ۱ کالاش ببرده بودند هب‌گریست گفت بر کالا می گریی ؟ گفت نه » برای آن مسکان که چنین کار ی ۳ د ودرفیامت 2در ۱ هیچ حجت نبود ! مق م‌ چم ر‌ِ م‌ در ولا چ وازالت ضرر ی 4 حاصل [ مده باشّد بدآنکه عللاج برسه درحه است : یکی قطعی : که علاج ۳ ی بثان و علاج مکی 1۳ و علاج آ تش که دز جابی افتد رد نکه 1 در وی زنی» دست بدأشتن ۱ 1 از تو کل 3 بلکه حر امست. دو 6 که ۵ قطعی باشد و نهظنی »9 لکن محتمل بود که اثر کند » چون افسون‌وثال و داغ قرط هگن دست بداشتن شست_چنانکه ۱ درخبر و چه کر دن نشان استقصا بود دراسیاب و اعتماد بران ؛ دفوی‌ترین ۱ ان داغ است ا نگاه افسون» وضعیفترین فااست که آنر ا طیر و۲ بذث.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

الن عمر را اشتری بدزدیدند» بحست تا تابامداد آنگاه کشت فی‌سبیل ال وبا مسچد مد و نما ۹ ۵ یکی بیامد که اشتر فلان حایست » نملین در بای کر د و س گت استتفر 4و بنشست و گفت: گفته بودم که در سبیل خدای تعالی کردم کنون گردآن نگردم ۱ ویکی از مءشایخ گوید که برادری را بخواب دیدم در بپشت ولکن اندوهگینگفتم در بیشت چرا اندوهگینی؛ گفت این اندوه تاقيامت بامن‌خواهدبود که مقامات عظیم ؛ بمن نمودند در علیین که در همه هشت آن بو د» شاد شدم» جو ن‌فصد آن کردم منادی ‏ مد که وبر باز گردانید که ین را بود که سبیل زانده نیود » . گفتم سبیل راندن کدام بود ؟ گفت : تو گفتی که فلان چیز در سبیل دای و آ نگاه بسر نبردی » اگر توتمام کردی این‌نیز تمام بتودادندی. ویکی در مکه از خواب‌بیدار شا هامیانی زر داشته بود ندید » یکی از بزر گان عابدان نجا بود ویر متهم کرد ۱ آنکس ویر بخانه برد و گفقت زرچندبو د گفت چندین , جندان که وی گفت بو ی‌داد چون‌بیرون مد خبر شنید که هامیان وی یکی ازیاران‌وی‌ببازی بر گرفتست,باز گشت وزربانزديك وی برد هر چند گفت فبول نگ دگنت آن در نیت خوش سبیل دم » آخر بفر مود تاهمه بدرویشان دادند . وهم‌چنین اگر کسترثالی میبرد تابدرویش‌دهد درویش رفته باشد کراهیت داشته‌اند باخانه بردن وبخور دن»بدرویش دیگرداده‌اند. آدب پزچم نکه «ردزد وظالم دءای بدنگورده که‌پدین‌هم تو کل باطل‌شود ژهم زهد همیان- کيسة دراز چرمی‌جای‌پول که بر کم بندند . ۸۲۲ که هر که بر گذشته تاسف خورد زاهد نبود . ر بوٍع بن خیم را اسبی ببردند که چندین هز ار درم از زیده گفت می‌دبدم که میبردنده حاضران که بودند بروی دعای بد کردند . گفت مکنید که من ویرا بحل کر دم و رصدفه بوی داده‌ام یکی را گفتند ظالم خویش را دعای‌بد کن گفت ظلم بر خویشتن کرده است ه‌برمن ؛ویراآن شر کفایتست زبادت تو انم گفت بروی . و درخر 7 بنده بر ظالم دعاء بدمیکند ناحق خویش بتمامی قصاص کند» و باشد که ظالم را چیزی بروی بماند! » آدب ششم آ نکه‌اندو هکن شودیر ای دزد وشفقت آر د پروی که بروی‌هعصیتی برفت و در عذاب آن گر فتار شود و ۳ کند که وی مظلو همست و ظالم سست» و آن صان که در مال افتاد در دین نیفتاده و اگر اندو 5 معصیتی ز حلال داشت‌دل را همشغو 5 کید اژ نصبیحت وشفعت بر خلق دست بداشته بود. فصیل بر را درد که ۱ کالاش ببرده بودند هب‌گریست گفت بر کالا می گریی ؟ گفت نه » برای آن مسکان که چنین کار ی ۳ د ودرفیامت 2در ۱ هیچ حجت نبود ! مق م‌ چم ر‌ِ م‌ در ولا چ وازالت ضرر ی 4 حاصل [ مده باشّد بدآنکه عللاج برسه درحه است : یکی قطعی : که علاج ۳ ی بثان و علاج مکی 1۳ و علاج آ تش که دز جابی افتد رد نکه 1 در وی زنی» دست بدأشتن ۱ 1 از تو کل 3 بلکه حر امست. دو 6 که ۵ قطعی باشد و نهظنی »9 لکن محتمل بود که اثر کند » چون افسون‌وثال و داغ قرط هگن دست بداشتن شست_چنانکه ۱ درخبر و چه کر دن نشان استقصا بود دراسیاب و اعتماد بران ؛ دفوی‌ترین ۱ ان داغ است ا نگاه افسون» وضعیفترین فااست که آنر ا طیر و۲ بذث.

Orijinal Metin (FA)

درجةٌ سیم میان این هردو درجه است: نکه قطعی نبود ولکن غالب‌ظن بود چون فصد وححجامت وسپل‌خوردن وعلاج گر هی بسردی وعلاج سردی ۳ می‌دست بداشتن » این حرام نیست وشرط تو کل نیز یست و بودکه در بعضی از احوال کردن آن از نا کردن اولی‌تر بود ودر بعضی نا کر دن‌او لیتره ودلیل بر آنکه شرط تو کل‌تر ( این نیست قول زسول - علبه السلم_- است وفعل وی: ۱ فال زدن بطیر ان و بریدن طیوز. -۸۲۳- ۵ و وا و و هر بر و ما هر و و و ها اب اک سا سر و و ۵ ۵ ۵ 5 و ات 5 و 8 ار ار و با ها ها ۸ و و و ها و اماقو لآ نکهگفت: «بایند گان خدای تعالی دار و بکار دارید» » و گفت: «هیچ علت نیست که نه نرا دارویی ۹ مرگ را » لکن باشد که دانند و باشد که ندانند» » ویر سیدند که‌دارو و افسو ن‌فدر خدای تعالی ۳ داند؛ گفت این نیز از در بو د» و گفت: «بپیچ فو مازملایکه بر نگذشتم که نگفتند امت خویش را ححامت‌فرمای را هلاك کند » بگفت که‌خون سبب هللاکست بفرمان خدای تعالی» دفرق نیست‌میان انکه خون ادتن ببرون کنیدیامار ازحامه باا نش ازخانه فرو کشد که ابن‌همه اسیاب هلا کست ۱ و زر این شرط تو کل ات و گفت: ( حیحاهمت سه شنیه همدهم ماه علت بك بدال۵ مر د - این درخبری فطع )٩(‏ روایت کرده‌اند زسعد ل معاف وا قصدفر مود ۱ ۱ دعلی را رضی‌النه عبه‌چشم درد بوده گفت. ازین محور بعمی رطب» و ازین خور بعنی ار گ چفغیدر بکشك‌جو بون۵ زصه بر ۱ گفت: جر ما هیخو ری رجشم درد؟ کف تیگ جانب میخورم؛ بخندید. و اما فعل وی انت که «هرشبی سر هه در کردی وهرسالی دارو <وردی و چون وحی آمدی سر او بدردا مدی در سر حثا بسسنی؛ و چون جاگی رش شدی حد تا پر آن‌نهادی و وقت بودی که خالك بر کردی و این بسیار است دطبالنبی کتابی‌است که کر ده اند . دموسی را صلوات‌اله علیه علتی پدید امد » بنی اسرائیل گفتند که داروی این فلانست. گذت دارو نکنم تا ویعافیت فرستد » ان علت دراز بکشید گفتدد دارو این هعرووست محر ست ودرحال رف شود گفت نخواهم علت بماند وحی امد که : بعرت من ۳ دارو تحوری عاقبت نهر ستم «جورد وبمتر شده جیزی در دل وی افتاد 1 2حی ۱ مد 45 خواستی که حکمت من و کل خویش کنی؟ همفعتما در ۱ داروها که نپاد جزمن؛ دیکی از انبیا شکایت کرد ازضعف وحی مد که گوشت خورو شیر وقومی گله کردند آززشتی‌فرر ندان برسول روز کار وحی امد که 1 تار نان ۵ اه 1 ۰ . ۰ ۰ ۰ 0 ۰ هب ۱ ۰ اشان در بستنی بهی خور ند بخور دند وفرزندان نیو شدند » پس بعداز ان در ۱ بستثی بپی خور ند ودر ناس رطب. پس ازین‌جمات معلوم شد که‌دارو سیب شفاست‌چنانکه نان و آب سیب‌سیری خبری که سلسله راویان آن دروسط قطع شده باشد. ۲۱( بپی‌همان به‌است. - ۸۲۶ است وهمه بتدییر مسیب الاسیاب است. ۶ دزخبر سث که موسی - علیه‌السلم گفت یا رب,ماری از نت رصعت از کشت گفت هردو از منست. گفت : س طمیب بچه کاز هی آید وت ایشان نان و روری هن میخور ند وبندگان مرا دل خوشی می‌دهند. یس :و کل درین نیز بعلم ژ بجا لس تج که اعتماد بر آفر ید گار دارو کند نه‌بردارو که تیا ۳3 دارو خورد وهللاك شد.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

درجةٌ سیم میان این هردو درجه است: نکه قطعی نبود ولکن غالب‌ظن بود چون فصد وححجامت وسپل‌خوردن وعلاج گر هی بسردی وعلاج سردی ۳ می‌دست بداشتن » این حرام نیست وشرط تو کل نیز یست و بودکه در بعضی از احوال کردن آن از نا کردن اولی‌تر بود ودر بعضی نا کر دن‌او لیتره ودلیل بر آنکه شرط تو کل‌تر ( این نیست قول زسول - علبه السلم_- است وفعل وی: ۱ فال زدن بطیر ان و بریدن طیوز. -۸۲۳- ۵ و وا و و هر بر و ما هر و و و ها اب اک سا سر و و ۵ ۵ ۵ 5 و ات 5 و 8 ار ار و با ها ها ۸ و و و ها و اماقو لآ نکهگفت: «بایند گان خدای تعالی دار و بکار دارید» » و گفت: «هیچ علت نیست که نه نرا دارویی ۹ مرگ را » لکن باشد که دانند و باشد که ندانند» » ویر سیدند که‌دارو و افسو ن‌فدر خدای تعالی ۳ داند؛ گفت این نیز از در بو د» و گفت: «بپیچ فو مازملایکه بر نگذشتم که نگفتند امت خویش را ححامت‌فرمای را هلاك کند » بگفت که‌خون سبب هللاکست بفرمان خدای تعالی» دفرق نیست‌میان انکه خون ادتن ببرون کنیدیامار ازحامه باا نش ازخانه فرو کشد که ابن‌همه اسیاب هلا کست ۱ و زر این شرط تو کل ات و گفت: ( حیحاهمت سه شنیه همدهم ماه علت بك بدال۵ مر د - این درخبری فطع )٩(‏ روایت کرده‌اند زسعد ل معاف وا قصدفر مود ۱ ۱ دعلی را رضی‌النه عبه‌چشم درد بوده گفت. ازین محور بعمی رطب» و ازین خور بعنی ار گ چفغیدر بکشك‌جو بون۵ زصه بر ۱ گفت: جر ما هیخو ری رجشم درد؟ کف تیگ جانب میخورم؛ بخندید. و اما فعل وی انت که «هرشبی سر هه در کردی وهرسالی دارو <وردی و چون وحی آمدی سر او بدردا مدی در سر حثا بسسنی؛ و چون جاگی رش شدی حد تا پر آن‌نهادی و وقت بودی که خالك بر کردی و این بسیار است دطبالنبی کتابی‌است که کر ده اند . دموسی را صلوات‌اله علیه علتی پدید امد » بنی اسرائیل گفتند که داروی این فلانست. گذت دارو نکنم تا ویعافیت فرستد » ان علت دراز بکشید گفتدد دارو این هعرووست محر ست ودرحال رف شود گفت نخواهم علت بماند وحی امد که : بعرت من ۳ دارو تحوری عاقبت نهر ستم «جورد وبمتر شده جیزی در دل وی افتاد 1 2حی ۱ مد 45 خواستی که حکمت من و کل خویش کنی؟ همفعتما در ۱ داروها که نپاد جزمن؛ دیکی از انبیا شکایت کرد ازضعف وحی مد که گوشت خورو شیر وقومی گله کردند آززشتی‌فرر ندان برسول روز کار وحی امد که 1 تار نان ۵ اه 1 ۰ . ۰ ۰ ۰ 0 ۰ هب ۱ ۰ اشان در بستنی بهی خور ند بخور دند وفرزندان نیو شدند » پس بعداز ان در ۱ بستثی بپی خور ند ودر ناس رطب. پس ازین‌جمات معلوم شد که‌دارو سیب شفاست‌چنانکه نان و آب سیب‌سیری خبری که سلسله راویان آن دروسط قطع شده باشد. ۲۱( بپی‌همان به‌است. - ۸۲۶ است وهمه بتدییر مسیب الاسیاب است. ۶ دزخبر سث که موسی - علیه‌السلم گفت یا رب,ماری از نت رصعت از کشت گفت هردو از منست. گفت : س طمیب بچه کاز هی آید وت ایشان نان و روری هن میخور ند وبندگان مرا دل خوشی می‌دهند. یس :و کل درین نیز بعلم ژ بجا لس تج که اعتماد بر آفر ید گار دارو کند نه‌بردارو که تیا ۳3 دارو خورد وهللاك شد.

Orijinal Metin (FA)

۱ فصل - [جرا ازدا غ نهی آ مده است ] بدانکه داغ نیز عادنست‌گروهی را ؛ ولکن کردن آن از توکل بیفکندبلکه ا در احتی باخطر ست واز سرایت آن‌بیم یود ) نجون فصد وححامت 4 ومتیت ان نبر جنان‌ظاهر ازان خود نپی مده است » واز افسون نهی‌نیست» یت نکه سوختن ی 15 منععت <حامت ۵ در کرک ی بتشاش ار باسبد . هر ان لن الحصین ر‌ ۱ علتی افتاد » گفتند داغ کن نکرد چون الحاح کردند بکردو گفت پیش ازین ‌نوری مرد‌بدم و آو ازی می‌شنیدم و ملانکه برمن سلام می کردند تااین داغ بگر دم نیمه اژ من درحجاب شدند؛ آنگاه توبه و استغفار کرد دمطر ف ان عبد الله را گنت بعد از مدتی خدای تعالی آن کر امت بامن داد. [ بیدا کر دن [ زکه دار رناخو ردن در حطی از آحو ال فاضاتر و ن‌ مخالشی رسو ل ب صلو ات اه عابه ‌ تبو د ود آفشگه بسیاری از بزر گان علاج نکردند ِ و باشد که کسی گوید: اگر این کمالی بودی رسول ت صاو ات اله علیه دارو ن<وردی ۱ بس‌این اشکال بدان برخیزد که بدانی که دارو ناخوردن را شش سب است : او ل آ که مکاشف بود و بداندته بود که احل فر رسیده است »۰ و آزین بود که صد یق را گفتند طبیبی را بخوانیم ۹ گفت طنیب هر دید و گفت : «افی افمل ماار بد» - من آن‌کنم که خواهم ه

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

۱ فصل - [جرا ازدا غ نهی آ مده است ] بدانکه داغ نیز عادنست‌گروهی را ؛ ولکن کردن آن از توکل بیفکندبلکه ا در احتی باخطر ست واز سرایت آن‌بیم یود ) نجون فصد وححامت 4 ومتیت ان نبر جنان‌ظاهر ازان خود نپی مده است » واز افسون نهی‌نیست» یت نکه سوختن ی 15 منععت <حامت ۵ در کرک ی بتشاش ار باسبد . هر ان لن الحصین ر‌ ۱ علتی افتاد » گفتند داغ کن نکرد چون الحاح کردند بکردو گفت پیش ازین ‌نوری مرد‌بدم و آو ازی می‌شنیدم و ملانکه برمن سلام می کردند تااین داغ بگر دم نیمه اژ من درحجاب شدند؛ آنگاه توبه و استغفار کرد دمطر ف ان عبد الله را گنت بعد از مدتی خدای تعالی آن کر امت بامن داد. [ بیدا کر دن [ زکه دار رناخو ردن در حطی از آحو ال فاضاتر و ن‌ مخالشی رسو ل ب صلو ات اه عابه ‌ تبو د ود آفشگه بسیاری از بزر گان علاج نکردند ِ و باشد که کسی گوید: اگر این کمالی بودی رسول ت صاو ات اله علیه دارو ن<وردی ۱ بس‌این اشکال بدان برخیزد که بدانی که دارو ناخوردن را شش سب است : او ل آ که مکاشف بود و بداندته بود که احل فر رسیده است »۰ و آزین بود که صد یق را گفتند طبیبی را بخوانیم ۹ گفت طنیب هر دید و گفت : «افی افمل ماار بد» - من آن‌کنم که خواهم ه

Orijinal Metin (FA)

بدیب) دو ) آنکه سمار بخوف أخرت مشغول بود ودل علاج ندارد 4 جنانکه ابو ! در دا را گفتند ازچه می‌نالی گفت از گناهان ؟ گفتند جه او داری ؛ گفت ۵ ر کن‌چمارم رحمت 2 تعالی ؛ گفتند طمیب را خوا یم + گفت مرا طبیب بیماز ۳ ده است. و ااو الدر دا را حه شم بدر د آ مد گفتند علاج نکنی گفت شغل دارم ازین مپمتر . ومتال این‌چنان بو دک راید ش‌ملکی هی بر ند ترشیت ویک ویر ۳ ید نان‌نب#وری ۳3 بدچه بروای نان و 3 ۳9 نباشد در ۹ که نان خوردومخالفت وی ابود ؛ واین مستغرقی همحنانست که سپل را گفتند قوت چیست ؛ گفت دذ کر حی قبوم رن ترا از سوام هی پرسیم + گفت قوام عم است ؛ کگفتند از غفا هی بر سیم ؛ گفت غذا دکرست ‏ گفتند از طعام تن هی‌برسیم ؛ گفت دست از تن بدار و بصانم تسلیم کن . سیب یل 1 ۳ علت مزمن بود» نزديث مار آن دارو چون افسون بود که هنفعت ۳ ن نادر بود و 05 طب نداند باشد که بیشتر داروهاچنین نی د ر بیع بن خثیم گو بد که‌قصد کر دم کعلاج کنم‌علت خو بش را لکن اندیشه کر دم که عادو مود و گذخیکان باطبیبان بسیار درمبان‌ایشان همه‌بمردند وطب‌سود نداشت , ظاهر آنست کهوی طب را از اسباب ظاهر نمی‌شناختست. سیب هار ) آنکه بسماز بخواهد که سماری زابل شود » تانواب بیماری ویر میبود» وخویشتن در صبر بیازماید » که در خبرست که : « خدای تعالی بنده را بیلا ببازماید چنانکه زر باتش ببازماینده کس بودکه از اه نش خالص‌بیر ون آ بد و کس‌بود که تیاه رون آید» سهل دب ران‌را دارو فرمودی وخود علتی ی ی دارو نکر دی گفت: بیمار نغسته بارضا بییماری فاضلتر از بیمار بریای باتن در رون سیب نجم آ که کناه بسبار دار دو خو اهد که سماز ی کفار ان باشد که دزخبر منت که : آب در بنده آو بزد تا آانگاه که ویر از گناهان باك کند که بروی هیچ تا بو د جنانکه بر ت کی هیچ گر د نبود . وعیسی - علیه السلم 5 عالم ننود هر که بر سماری ومصست آندز تن ومال شاد نبو د در اومید کفار ت گناهان و هو سی علیه‌السلم در بیماری 9 ست و گفت : بارخدایا پروی رحمت نکنی؟ گفت : چگو ند رحمت کنم بروی در چبزی که رحمت بروی بدا خواهم کرد ؟ که گناه ویر کفارت ْ بدین کنم . ۱ ۱ صیب شم آنکه فان و نن درستی بطر وغفلت خیزد و طغیان ؛ خواهد 0 که بیماری بماند تاباسر غفات نیفتد؛ وهر که بوی خیر خواسته باشند همیشه وی را تنمیه 3 بمالا و بیماری؛ وازین گفته ند که موّمن خالی نبود از سهچیز: درویشی و سماری و خواری. ودر خبر مرت و خدای تعالی کت نیمار ی بند منست ودرویشی زندان من کسی را در بند وزندان کنم که دو شبت داز 6 »بس چون تن درستی بمعصیت گشد عافیت در بیمازی بود. امیرالموّمنین علی بن ابی‌طا لب ۹ رضیالنهعنه " قومی را دید آراسته ؛ گفت این چیست ؛ گفتند روز عید ایشانست ‏ گفت : آن روز که معصیت نکم روز عبد من است.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بدیب) دو ) آنکه سمار بخوف أخرت مشغول بود ودل علاج ندارد 4 جنانکه ابو ! در دا را گفتند ازچه می‌نالی گفت از گناهان ؟ گفتند جه او داری ؛ گفت ۵ ر کن‌چمارم رحمت 2 تعالی ؛ گفتند طمیب را خوا یم + گفت مرا طبیب بیماز ۳ ده است. و ااو الدر دا را حه شم بدر د آ مد گفتند علاج نکنی گفت شغل دارم ازین مپمتر . ومتال این‌چنان بو دک راید ش‌ملکی هی بر ند ترشیت ویک ویر ۳ ید نان‌نب#وری ۳3 بدچه بروای نان و 3 ۳9 نباشد در ۹ که نان خوردومخالفت وی ابود ؛ واین مستغرقی همحنانست که سپل را گفتند قوت چیست ؛ گفت دذ کر حی قبوم رن ترا از سوام هی پرسیم + گفت قوام عم است ؛ کگفتند از غفا هی بر سیم ؛ گفت غذا دکرست ‏ گفتند از طعام تن هی‌برسیم ؛ گفت دست از تن بدار و بصانم تسلیم کن . سیب یل 1 ۳ علت مزمن بود» نزديث مار آن دارو چون افسون بود که هنفعت ۳ ن نادر بود و 05 طب نداند باشد که بیشتر داروهاچنین نی د ر بیع بن خثیم گو بد که‌قصد کر دم کعلاج کنم‌علت خو بش را لکن اندیشه کر دم که عادو مود و گذخیکان باطبیبان بسیار درمبان‌ایشان همه‌بمردند وطب‌سود نداشت , ظاهر آنست کهوی طب را از اسباب ظاهر نمی‌شناختست. سیب هار ) آنکه بسماز بخواهد که سماری زابل شود » تانواب بیماری ویر میبود» وخویشتن در صبر بیازماید » که در خبرست که : « خدای تعالی بنده را بیلا ببازماید چنانکه زر باتش ببازماینده کس بودکه از اه نش خالص‌بیر ون آ بد و کس‌بود که تیاه رون آید» سهل دب ران‌را دارو فرمودی وخود علتی ی ی دارو نکر دی گفت: بیمار نغسته بارضا بییماری فاضلتر از بیمار بریای باتن در رون سیب نجم آ که کناه بسبار دار دو خو اهد که سماز ی کفار ان باشد که دزخبر منت که : آب در بنده آو بزد تا آانگاه که ویر از گناهان باك کند که بروی هیچ تا بو د جنانکه بر ت کی هیچ گر د نبود . وعیسی - علیه السلم 5 عالم ننود هر که بر سماری ومصست آندز تن ومال شاد نبو د در اومید کفار ت گناهان و هو سی علیه‌السلم در بیماری 9 ست و گفت : بارخدایا پروی رحمت نکنی؟ گفت : چگو ند رحمت کنم بروی در چبزی که رحمت بروی بدا خواهم کرد ؟ که گناه ویر کفارت ْ بدین کنم . ۱ ۱ صیب شم آنکه فان و نن درستی بطر وغفلت خیزد و طغیان ؛ خواهد 0 که بیماری بماند تاباسر غفات نیفتد؛ وهر که بوی خیر خواسته باشند همیشه وی را تنمیه 3 بمالا و بیماری؛ وازین گفته ند که موّمن خالی نبود از سهچیز: درویشی و سماری و خواری. ودر خبر مرت و خدای تعالی کت نیمار ی بند منست ودرویشی زندان من کسی را در بند وزندان کنم که دو شبت داز 6 »بس چون تن درستی بمعصیت گشد عافیت در بیمازی بود. امیرالموّمنین علی بن ابی‌طا لب ۹ رضیالنهعنه " قومی را دید آراسته ؛ گفت این چیست ؛ گفتند روز عید ایشانست ‏ گفت : آن روز که معصیت نکم روز عبد من است.

Orijinal Metin (FA)

یکی از بزر گان کسی ر بر سید که چگو نه‌ای گفت بعافیت گفت: آن روز کهمعصت نکنی بعاقیت باشی » وا ی ۳ آن کدام‌بیمار ی است‌صعب‌تر از آنو کنته‌اند که فرءون‌دعوی خدایی از آن کرد که‌چپارصدسال بزیست وبراهر گز نی تبی آهد و زد دردسری گرفت » و اگرویرا ركث شاغت درد شفیقه بگرفتی پرواء آن قضو ۳ نبودی و گفته ند که چون بده يك دو بار ببمار شود وتو به نکندملاك اموت 1 بد باغاقل » جندبار رسول خود فرستادم وسود نداشت ؛ او گفته ند نباید که‌مومن چپل روز خالی باشد از رنجی یابیماریی یاخوفی بازبانی, رسول -صلوات‌لعلیه زنی را نکاح خو است کرد گفتند دیرا هر گز بیماری نبوده است » پنداشتند که این ثنایی است » گفت نخواهم ویرا. ويك روز درپیش سول - علیها! ملم- حدیث صداع‌میرفت اغز ایس گنت صداع چه باشد که مرا هر گزنبوده الییت) گفت. دوراز هن‌اهر که‌خواهد که در اهل دورخ نگرد دروی وت و عااشه برسید از رسول - صلو ات‌النه علیه که هیچ کس در درحه شرمدان باشد؟ گفت باشد» کسی که‌در روزی بست‌بار ازمر ک بادآ ور ۵ وک ناست 4٩‏ تمارک هر گ را بیش‌با باد ور 3 شزس تاه میات گر وهی علاج تقهآنت اه وس لب‌ضل ات‌اله علیه - بدین ِ نبود علاج از ان کر د. ودرحمله حذر از اسیاب ظاهر مخالف توکل نیست عمر رضی ال عذه بشام مرفت » خبر ژاشنک 5 1 نصا طاعونءفايم رت گروه ی گفتندنرویم و هی کفتند از قدر حذر نکنيم ۰ #هر گفت از و هدر یدای رقدر دای ت 01 م 4 و گفت! گر یکی را از شما دووادی بود یکی بر باه و یکی خشك بپر کدام که گو من برد در برده‌باشد» دس عبدالر <من ار ءوف را طلب کرد تاوی چه گوید وی گفت که من از رسول - صلو ات‌اله عأیه - شنیدم که : چون بشنو بد که جایی وباست ی 4۲۷۰ ر کن‌چمارم هرود » وچون نجا باشرث هم آ نجا هام کنید و کر س عمر سر کرد که رای وی موافق خبر بود » و صحابه برین اتفاق گردند» اما نپی‌از ببرون آمدنآ نست که چون تن درستان بیرو ۳ بیماران ضایم مانند و هلاك نشوند » و انگاه چون هوا درباطن اثر کرد بیرون آمدن سود ندارد . و در بعضی از اخبارست که گریختن ازین هم‌چنانست که کسی از مصاف گاه بگریزد داین‌بآنست که دلهای بیماران تنگ شود و کس نبود که ایشان را طعام دشر اب دهد وببقان هللا شوند » وخلاص آ نکس که بگریزد درشك باشد. _ فصل - [ دنمان داشتن بیمادی شرطنئی کاست] بدآنکه نهان داشتن بیماری شرط توکل است بلکه‌اظپار و گله کردن‌هکروه ا لا بعذری» چنان که‌طبیب راگوید و یاخوآهد که‌ضعف خویش اظپار کند ورعونت و جلدی را یکسو نید » چنانکه ءلی را بقض نز له عنه - برسیدند در بیم‌اری که بپتر هستی و بخیر هستی؟ گفت‌نه » در بکدیگر نگاه کردند و عجب داشتند ‏ گفت س باخدای تعالی جلدی ومردی نمایم؛ ! این بحال وی لابق بودکه باآن قوت و بزدگی عجز خو بش مینم‌اید»واذین بو د که گفت : بارپ‌صبر روزی کن . ورسول. صلو ات‌اننهعلیه گفت: « از خدای تعالی عافیت خواه بلا مخواه» . پس چون عذری نبود اگر بیماری اظپار کند برسبیل شکایت حرام بود واگر شکایت‌نبود رواباشد» ولکن اولی‌تردست بداشتن بو د. که باشد که دروی زیادئی ۳ بد و باشد که کمان گله‌افتد» و گفته‌اند که ناله بر بیمار بنوسند , که آن اظپاری باشد. و ابلیس از ابوب -علییهالسلم - هیچ نیافت مگر ناله.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

یکی از بزر گان کسی ر بر سید که چگو نه‌ای گفت بعافیت گفت: آن روز کهمعصت نکنی بعاقیت باشی » وا ی ۳ آن کدام‌بیمار ی است‌صعب‌تر از آنو کنته‌اند که فرءون‌دعوی خدایی از آن کرد که‌چپارصدسال بزیست وبراهر گز نی تبی آهد و زد دردسری گرفت » و اگرویرا ركث شاغت درد شفیقه بگرفتی پرواء آن قضو ۳ نبودی و گفته ند که چون بده يك دو بار ببمار شود وتو به نکندملاك اموت 1 بد باغاقل » جندبار رسول خود فرستادم وسود نداشت ؛ او گفته ند نباید که‌مومن چپل روز خالی باشد از رنجی یابیماریی یاخوفی بازبانی, رسول -صلوات‌لعلیه زنی را نکاح خو است کرد گفتند دیرا هر گز بیماری نبوده است » پنداشتند که این ثنایی است » گفت نخواهم ویرا. ويك روز درپیش سول - علیها! ملم- حدیث صداع‌میرفت اغز ایس گنت صداع چه باشد که مرا هر گزنبوده الییت) گفت. دوراز هن‌اهر که‌خواهد که در اهل دورخ نگرد دروی وت و عااشه برسید از رسول - صلو ات‌النه علیه که هیچ کس در درحه شرمدان باشد؟ گفت باشد» کسی که‌در روزی بست‌بار ازمر ک بادآ ور ۵ وک ناست 4٩‏ تمارک هر گ را بیش‌با باد ور 3 شزس تاه میات گر وهی علاج تقهآنت اه وس لب‌ضل ات‌اله علیه - بدین ِ نبود علاج از ان کر د. ودرحمله حذر از اسیاب ظاهر مخالف توکل نیست عمر رضی ال عذه بشام مرفت » خبر ژاشنک 5 1 نصا طاعونءفايم رت گروه ی گفتندنرویم و هی کفتند از قدر حذر نکنيم ۰ #هر گفت از و هدر یدای رقدر دای ت 01 م 4 و گفت! گر یکی را از شما دووادی بود یکی بر باه و یکی خشك بپر کدام که گو من برد در برده‌باشد» دس عبدالر <من ار ءوف را طلب کرد تاوی چه گوید وی گفت که من از رسول - صلو ات‌اله عأیه - شنیدم که : چون بشنو بد که جایی وباست ی 4۲۷۰ ر کن‌چمارم هرود » وچون نجا باشرث هم آ نجا هام کنید و کر س عمر سر کرد که رای وی موافق خبر بود » و صحابه برین اتفاق گردند» اما نپی‌از ببرون آمدنآ نست که چون تن درستان بیرو ۳ بیماران ضایم مانند و هلاك نشوند » و انگاه چون هوا درباطن اثر کرد بیرون آمدن سود ندارد . و در بعضی از اخبارست که گریختن ازین هم‌چنانست که کسی از مصاف گاه بگریزد داین‌بآنست که دلهای بیماران تنگ شود و کس نبود که ایشان را طعام دشر اب دهد وببقان هللا شوند » وخلاص آ نکس که بگریزد درشك باشد. _ فصل - [ دنمان داشتن بیمادی شرطنئی کاست] بدآنکه نهان داشتن بیماری شرط توکل است بلکه‌اظپار و گله کردن‌هکروه ا لا بعذری» چنان که‌طبیب راگوید و یاخوآهد که‌ضعف خویش اظپار کند ورعونت و جلدی را یکسو نید » چنانکه ءلی را بقض نز له عنه - برسیدند در بیم‌اری که بپتر هستی و بخیر هستی؟ گفت‌نه » در بکدیگر نگاه کردند و عجب داشتند ‏ گفت س باخدای تعالی جلدی ومردی نمایم؛ ! این بحال وی لابق بودکه باآن قوت و بزدگی عجز خو بش مینم‌اید»واذین بو د که گفت : بارپ‌صبر روزی کن . ورسول. صلو ات‌اننهعلیه گفت: « از خدای تعالی عافیت خواه بلا مخواه» . پس چون عذری نبود اگر بیماری اظپار کند برسبیل شکایت حرام بود واگر شکایت‌نبود رواباشد» ولکن اولی‌تردست بداشتن بو د. که باشد که دروی زیادئی ۳ بد و باشد که کمان گله‌افتد» و گفته‌اند که ناله بر بیمار بنوسند , که آن اظپاری باشد. و ابلیس از ابوب -علییهالسلم - هیچ نیافت مگر ناله.

Orijinal Metin (FA)

دفضیل بن عیاض و بشر و وهیب‌بن‌الوره چون بیمار شدندی در سرای ببستندی‌تا ای ندانده و گفتندی نخو اهیم ی بعسادت ال "که آ ناه گله باید گر د از سماری. ‌ ۲۸ رگ ثایجنم‎ شش ۵ خن با سر ح له هت ی وت صوتت ۳ ۳ ۷۳ [ در محبت وشوق ورضا] بدآنکه دوستی حق‌تعالی عالی ترین مقامات است » بلکه مقصود همه عقامات ۱ انیت چه ربع مپلکات برای طپارنست ازهرجه از دوستی حق‌تعالی مشغول کند و همه منحیات که پیش‌آزین گفتهايم مقدمات آینست » چون توبه وزهد وصبر و خوف و غبر آن و آنحه س‌از بنست ثمرت وتبع اینست چون شوق درضا » وغایت کمال‌بنده آنست که دوستی حق‌تعالی بروی غالب شود جذانکه همگی وی فراگیرد 4 اگر نبود باری غالب‌تر بود از دوستی دیگر جیژها . وشناختن حقیقت میجمت چنانمش کل است که گردهی از مت‌کلمان انکار کر ده‌ا ند و گفته‌اند که : 3 از حذس‌تو نبود وبر [دوست نتوان داشتن ومعنی دوستی دای و رمان بردارست و بس» وه ر که‌چنن بندارد از اصل دین چیزی ندانسته بوده وشرح این مپمست وما اول شواهد شرع بر اثبات دوستی دای تعالی بکوییم] نگاه حقمقت واحکم‌وی بگویم. [ فطیات دومتی دای تعالی] «دآنگه‌همه اهل‌اسلام را اتفاقست بر[ نکه‌دوست داشتن خدای عزوجل‌فریضه ۱ است وخدای تعالی مب‌گکوید :. «بحبهم و بحبو نه " » و رسول- صلو ات‌النه علیه ِ می گو بد: «۱ یمان کس‌در ست ست تا نگاه که خدای را ورسول ویرا ازهر جه هست دوست‌تر ندارد» ‏ و برسیدند که ابمان جمست + گفت: آنکه خدا ورسول را از هرجه جز آنست دوستر داری » و گفت» «بنده موّمن یست تا نگاه که خدایر ورسول رااز اهل ومال و حمله خلق دوستر ندارد» . وخدای تعالی مدید کرد و گفت + اگریدرو فرزند دهرچه‌هست‌از مسکنومال وتجارت ازخدای تعالی‌ورسول دوست تر شنف ده ساخته باشید تافرمان‌من‌در رسد «قل‌ان کان] باق کم و ابناق کم واخوانکم. الابه» یکی رسول را -صلوات‌لله علیه _گفت ترا دوست دارم » گفت درویشی را ساخته‌باش گفت خدا را دوست دارم گفت بلاز ساخته باش و درخبرست که : ملك الموت - علیه‌السلام - جان خلیل می‌ستد» خلیل - ۶ السلام- گفت هر گز دبدی که خن ۷ ایشانرا دوست دارد (خدا) واو را ددست دارند (مومنان). دوست. -۸۲۹۰- 5 ن‌چبار ۲ ناه ود و هچب بدا ها هه چا ها وا وا و ماو ماو او و هعموص ی دس ما و و اه ما ام و سا ما اس سم و و وا و ۵ و ها هد دا ما 5 وا ها ما ون و ما ها هه و و ها اه و دا و و مخ وخ مس سم وای جا ام ماج ما هط ما ها اما عم ماه ده ۱ ۷ ۳ 1 استاند؟ دحی آمدکه هر گزدیدی که خلیل دیدارخلیل را کاره ۷ اکنون <ان سر رضادارم. ودردءا رسول -صلو ات‌اله‌علیه گفت که ِ «لاهم ارز نی سورلت و ویب مالك و سوب هن دشر ۱ ی الی ,لت و اجعل حبکت احپ‌الی من (لما؛ آلبارد» گفت: «پارخدایا هر ۱ روزی کن " 9۵ مه ی خو؛ س‌ و ی دوستان خوش و دوستی آنکه هر ید وس ی‌تو نرديك گر داند » و دوس ور برء ن دوستر ۴ ردان از أ ب‌ 3 در دشه۹ ٩‏ . واعر ابیی ۳۳9 9 0 بارسول الم و ات 5 ایوگ گفت [ ان 9 چه‌بنهاده‌ای گفت نماز وروزه‌ سار ندارم اما ۳ ورسول وت دارم »گنت فر دا قزر دس با 1 ن بود که ویرا دوست دارد.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

دفضیل بن عیاض و بشر و وهیب‌بن‌الوره چون بیمار شدندی در سرای ببستندی‌تا ای ندانده و گفتندی نخو اهیم ی بعسادت ال "که آ ناه گله باید گر د از سماری. ‌ ۲۸ رگ ثایجنم‎ شش ۵ خن با سر ح له هت ی وت صوتت ۳ ۳ ۷۳ [ در محبت وشوق ورضا] بدآنکه دوستی حق‌تعالی عالی ترین مقامات است » بلکه مقصود همه عقامات ۱ انیت چه ربع مپلکات برای طپارنست ازهرجه از دوستی حق‌تعالی مشغول کند و همه منحیات که پیش‌آزین گفتهايم مقدمات آینست » چون توبه وزهد وصبر و خوف و غبر آن و آنحه س‌از بنست ثمرت وتبع اینست چون شوق درضا » وغایت کمال‌بنده آنست که دوستی حق‌تعالی بروی غالب شود جذانکه همگی وی فراگیرد 4 اگر نبود باری غالب‌تر بود از دوستی دیگر جیژها . وشناختن حقیقت میجمت چنانمش کل است که گردهی از مت‌کلمان انکار کر ده‌ا ند و گفته‌اند که : 3 از حذس‌تو نبود وبر [دوست نتوان داشتن ومعنی دوستی دای و رمان بردارست و بس» وه ر که‌چنن بندارد از اصل دین چیزی ندانسته بوده وشرح این مپمست وما اول شواهد شرع بر اثبات دوستی دای تعالی بکوییم] نگاه حقمقت واحکم‌وی بگویم. [ فطیات دومتی دای تعالی] «دآنگه‌همه اهل‌اسلام را اتفاقست بر[ نکه‌دوست داشتن خدای عزوجل‌فریضه ۱ است وخدای تعالی مب‌گکوید :. «بحبهم و بحبو نه " » و رسول- صلو ات‌النه علیه ِ می گو بد: «۱ یمان کس‌در ست ست تا نگاه که خدای را ورسول ویرا ازهر جه هست دوست‌تر ندارد» ‏ و برسیدند که ابمان جمست + گفت: آنکه خدا ورسول را از هرجه جز آنست دوستر داری » و گفت» «بنده موّمن یست تا نگاه که خدایر ورسول رااز اهل ومال و حمله خلق دوستر ندارد» . وخدای تعالی مدید کرد و گفت + اگریدرو فرزند دهرچه‌هست‌از مسکنومال وتجارت ازخدای تعالی‌ورسول دوست تر شنف ده ساخته باشید تافرمان‌من‌در رسد «قل‌ان کان] باق کم و ابناق کم واخوانکم. الابه» یکی رسول را -صلوات‌لله علیه _گفت ترا دوست دارم » گفت درویشی را ساخته‌باش گفت خدا را دوست دارم گفت بلاز ساخته باش و درخبرست که : ملك الموت - علیه‌السلام - جان خلیل می‌ستد» خلیل - ۶ السلام- گفت هر گز دبدی که خن ۷ ایشانرا دوست دارد (خدا) واو را ددست دارند (مومنان). دوست. -۸۲۹۰- 5 ن‌چبار ۲ ناه ود و هچب بدا ها هه چا ها وا وا و ماو ماو او و هعموص ی دس ما و و اه ما ام و سا ما اس سم و و وا و ۵ و ها هد دا ما 5 وا ها ما ون و ما ها هه و و ها اه و دا و و مخ وخ مس سم وای جا ام ماج ما هط ما ها اما عم ماه ده ۱ ۷ ۳ 1 استاند؟ دحی آمدکه هر گزدیدی که خلیل دیدارخلیل را کاره ۷ اکنون <ان سر رضادارم. ودردءا رسول -صلو ات‌اله‌علیه گفت که ِ «لاهم ارز نی سورلت و ویب مالك و سوب هن دشر ۱ ی الی ,لت و اجعل حبکت احپ‌الی من (لما؛ آلبارد» گفت: «پارخدایا هر ۱ روزی کن " 9۵ مه ی خو؛ س‌ و ی دوستان خوش و دوستی آنکه هر ید وس ی‌تو نرديك گر داند » و دوس ور برء ن دوستر ۴ ردان از أ ب‌ 3 در دشه۹ ٩‏ . واعر ابیی ۳۳9 9 0 بارسول الم و ات 5 ایوگ گفت [ ان 9 چه‌بنهاده‌ای گفت نماز وروزه‌ سار ندارم اما ۳ ورسول وت دارم »گنت فر دا قزر دس با 1 ن بود که ویرا دوست دارد.

Orijinal Metin (FA)

دصداق -رضی‌النهعنه- گفت هر 1 خو اهد که خااص مرت حق ۳ بت بدشد از دنبا قار ۶ شو و و ار خلق مپحور . <من بصر ی گفت: هر که‌خدای تعالی را بدناخت ویرا دوست دارد » و هر که دبا را بشعاخت و بر دشمن دار ده ومومن تاغافل نشو د شاد نشود»جون اندیشه کند اندوهگن ۳ زد . و عسی -علمه لسالام موی بگذشت زار و طصت گنت شمارا چه ر شنت کمتتن ازییم حق‌تعالی بکداختيم گفت حق‌است برخدای تعالی که شمارا ایمن کند ازعذاب » بعومی دیگر بگذشت از اشان زارتر ونزارتر تفت کت شمار چهرسیله‌است گفتند آرزوء بپشت مارا بگداخت» گفت حق‌است برخدای تعالی که شما را بارزف خویش در رساند» بقومی دیگر بگذشت ازین هردو ضعیف‌تر ونزار تر وروی‌ایشان چون نور می‌تافت » کت شم را چه رسیده اتیت گفتند دزسمی دای تعالی م۱ ر بگداخت با ۱ ات۶ گفت‌شماهقر بانیدمر أ۱ محالست شمافر مو ده‌اند. سر ی‌سقصای 2 فردا هر ۳ را بانبیا بازخوانند و 3 بند: یاامت‌موسی» یا امت‌عیسی » یا امت مع<مد» مگر دوستان خدای ر اکه کویند : بااو لیاء الله ببایید نزديك خدای تعالی‌دلهای ایشان از شادی منخلم ی د. ودربعضی از کتبانبیاست که بنده من‌تراددست دارم بحق من که تومرا دوست داری. عقوت دو سای ۱ بدانکه‌این جنان هشکلست که گروهی انکار کر دم‌اند درحق‌خدای تعاا ی»شرح این مهم بود ؛ گرچه سخن دراین با بکست وهر کسی نداند دم نکند ولکن ما بت سس ۳ دوست. اذجاکنده شود. 4 ۱ و ار ۱ بمالبا جنان روشن کنیم که هر کسی که حبد کند ی گند : بدانکه اصل دو سمی سدر با ید شناخت که یسات: بدان کهمعنی دور سنی‌میل طیعست بحیزی که خوش بود » ۳1 ان مرل فوی باشد آنرا عشق گوبند : و دشمنی نفرت طبع ات ازچیزی که ناخوش بود ‏ و انیجا که خوش و ناخوش نبود دوستی و دشنمد ی نبود اکنون بأید که 1 ی که خوشی جچه بود : بدان که چیزها تون ات پرسهسمست : بعصی آست که موافق ط چم بوست 2 را آن سازد 4 بلکه تماضا آن مسکند ۹ آن موأفق و وش وگ أِ_ ‏ معصی است که ۳ موأفق و ناساز کار است 9 برخلاف مقتضی طبعست » آنرا ناخوش گویند ؛ و انحه نه موافق بود و نه مخالف نه خو شگویم ور ره ناخوش . اکنون بابد که بدا ی که هیچ در ترا خوش 3 ۳ اران گاهی ۳ و کاه بودن ازچیزها بحواس بود و بعقلوحواس س پنج 9 را لذنی اتف نشف آن لذت ویر دوست دار ند » بعد ی که طبم دا میل‌کند :لت حاسه چشم درصوریپاء نیکوست ودرسیزه و آب روان‌ومشل این الاحجرم این رادوست دار نر؛ ولذت گوش در 1 و ازهاء خوش‌است ومورون ؛ ولذت شم دریویهاه خوش»و لذت دوق درمطعما ۳ و لذت لمس در ملموسات نرم ۰ واین همه محیو بست بعنی که طبع را بدان میاست واین همه بپایم را باشد . اکنون ,-دان که حاسة ششم هست در دل ده ی‌که ۳ عقل گویند و نور گویند رازه کون 4 8 رعبار که خواهی هی گوء؛ 1 نحه اآدمی بدا ممیر و از بايم ویر نهر مدر کات است که آن‌دیر ۱ خوشآ: بد و آن محعبوب دی باشده چنانکه این رل لزات مواوق حواس : 2 اقا بو ۵. وارین بود که رسول 9 صلو ات‌النه‌علبه گفت : #سهچیر دردنیا دوست من کرد ه[ند:ژزنان 2 بو ی<و ش ۰ ورودشنائی چم من در نمازست», نهاز را ر بادت در حه نپاد .

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

دصداق -رضی‌النهعنه- گفت هر 1 خو اهد که خااص مرت حق ۳ بت بدشد از دنبا قار ۶ شو و و ار خلق مپحور . <من بصر ی گفت: هر که‌خدای تعالی را بدناخت ویرا دوست دارد » و هر که دبا را بشعاخت و بر دشمن دار ده ومومن تاغافل نشو د شاد نشود»جون اندیشه کند اندوهگن ۳ زد . و عسی -علمه لسالام موی بگذشت زار و طصت گنت شمارا چه ر شنت کمتتن ازییم حق‌تعالی بکداختيم گفت حق‌است برخدای تعالی که شمارا ایمن کند ازعذاب » بعومی دیگر بگذشت از اشان زارتر ونزارتر تفت کت شمار چهرسیله‌است گفتند آرزوء بپشت مارا بگداخت» گفت حق‌است برخدای تعالی که شما را بارزف خویش در رساند» بقومی دیگر بگذشت ازین هردو ضعیف‌تر ونزار تر وروی‌ایشان چون نور می‌تافت » کت شم را چه رسیده اتیت گفتند دزسمی دای تعالی م۱ ر بگداخت با ۱ ات۶ گفت‌شماهقر بانیدمر أ۱ محالست شمافر مو ده‌اند. سر ی‌سقصای 2 فردا هر ۳ را بانبیا بازخوانند و 3 بند: یاامت‌موسی» یا امت‌عیسی » یا امت مع<مد» مگر دوستان خدای ر اکه کویند : بااو لیاء الله ببایید نزديك خدای تعالی‌دلهای ایشان از شادی منخلم ی د. ودربعضی از کتبانبیاست که بنده من‌تراددست دارم بحق من که تومرا دوست داری. عقوت دو سای ۱ بدانکه‌این جنان هشکلست که گروهی انکار کر دم‌اند درحق‌خدای تعاا ی»شرح این مهم بود ؛ گرچه سخن دراین با بکست وهر کسی نداند دم نکند ولکن ما بت سس ۳ دوست. اذجاکنده شود. 4 ۱ و ار ۱ بمالبا جنان روشن کنیم که هر کسی که حبد کند ی گند : بدانکه اصل دو سمی سدر با ید شناخت که یسات: بدان کهمعنی دور سنی‌میل طیعست بحیزی که خوش بود » ۳1 ان مرل فوی باشد آنرا عشق گوبند : و دشمنی نفرت طبع ات ازچیزی که ناخوش بود ‏ و انیجا که خوش و ناخوش نبود دوستی و دشنمد ی نبود اکنون بأید که 1 ی که خوشی جچه بود : بدان که چیزها تون ات پرسهسمست : بعصی آست که موافق ط چم بوست 2 را آن سازد 4 بلکه تماضا آن مسکند ۹ آن موأفق و وش وگ أِ_ ‏ معصی است که ۳ موأفق و ناساز کار است 9 برخلاف مقتضی طبعست » آنرا ناخوش گویند ؛ و انحه نه موافق بود و نه مخالف نه خو شگویم ور ره ناخوش . اکنون بابد که بدا ی که هیچ در ترا خوش 3 ۳ اران گاهی ۳ و کاه بودن ازچیزها بحواس بود و بعقلوحواس س پنج 9 را لذنی اتف نشف آن لذت ویر دوست دار ند » بعد ی که طبم دا میل‌کند :لت حاسه چشم درصوریپاء نیکوست ودرسیزه و آب روان‌ومشل این الاحجرم این رادوست دار نر؛ ولذت گوش در 1 و ازهاء خوش‌است ومورون ؛ ولذت شم دریویهاه خوش»و لذت دوق درمطعما ۳ و لذت لمس در ملموسات نرم ۰ واین همه محیو بست بعنی که طبع را بدان میاست واین همه بپایم را باشد . اکنون ,-دان که حاسة ششم هست در دل ده ی‌که ۳ عقل گویند و نور گویند رازه کون 4 8 رعبار که خواهی هی گوء؛ 1 نحه اآدمی بدا ممیر و از بايم ویر نهر مدر کات است که آن‌دیر ۱ خوشآ: بد و آن محعبوب دی باشده چنانکه این رل لزات مواوق حواس : 2 اقا بو ۵. وارین بود که رسول 9 صلو ات‌النه‌علبه گفت : #سهچیر دردنیا دوست من کرد ه[ند:ژزنان 2 بو ی<و ش ۰ ورودشنائی چم من در نمازست», نهاز را ر بادت در حه نپاد .

Orijinal Metin (FA)

و هر که چون بهایم بود واز دل بی‌خبر بود حز حواس نداند » هرگز باور نکن دکه نماز خوش بود » نظاره بحشم باطن درجمال حضرت البیت وعجایب صنم وی وجلال داتوصفات وی دوستر دارد از نظازه بجشم ظاهر درصورتهاء یکر و در سبزه و آب روان» بلکه این همه لذنها در چشم وی حقیر گردد جون حمال حصرت الست بوی مکشوف‌شود. ۸۳۱ و اج با لا شا مه اعدا 600 و بات الا وم :۱۹۳ و ی مس ر ان‌چبار؟ ید[ کردن اسباب دوستی ا از [ تجا معلوم شود 1 مساععق دو سعی جر حعق وا ۳ اعسمت بدأنگه‌اساب دوستی پنج ار رش سیب اول انست که آدمی خود را دوست دارد و بقاء خود دوست دارد و هلا خوددشمن دارد - اگر چه‌عدمی باشد بی‌الم ورنج ,وچرا دوست ندارد؛وجچون علت دوستی موافقت طبم است » چه‌جیز بود ویر موافق‌تر وساز کارتر از هستی وی و دوام هستی وی و کمال صفات وی ؟ وجه بود مخالف تر و ناساز کار ثر از نیستی وی و نیستی سفات کمال وی؟ بدین سیب نیز فرزند را دوست دارد که با وی هم چون‌شاء خود داند چون‌ار با خودعاحزست أ بچه برقاء وی ماند بوجپی ان نمزدوست‌دارد » و بحقیقات خود را دوست می‌دار د که آن آلت وی باشددرمقاء وی ودر شاء صفات وی واقارنرا دوست دارد و نیزمال‌را دوست‌دار دک آلت وی باشد در مای وی ودربقاه صفات. و ایشان را بال و برخویس داند وخود را بایشان کامل شناسد . یپ دویم نیک و کاریست که‌هر که باوی نیکویی کرده‌باشد ویرا دوست‌دارد بطبع» وازین گفته‌اند . «الافسان عبیدالاعسان > ورسول - صاو ات‌اله‌علیه_ گفت : «بار ب هیچ فاحر را برمن شم 7 بامن تن شَ کید که آ نگاه‌دلمن ویر ادوست 9 ‌" ۲ بحقیقت این نیز بازان آیدکه خود را دوست داشته باشد : که ا<سان آن بود که کاری کند که سبب بقاء وی بود با سیب کمال صفات وی بود #رلکن آدمی ۷ درستی دوست دارد نه بعلتی» وطبیب را دوست دارد بعلت تن درستی وبرای آنم چنان خویشتن را دوست دارد نه بعلتی تین را که باوی شیوی کران دوست دارد برای یکو ور گر دن . : سیب سیم آ نکه نیکو کار را دوست دارد اگرچه با وی نب بی نکر ده‌باشد؛ چه ۳1 ۳ «شخو د که درم‌غرب بادشاهی تّ کارست و عالم وعادل وهمه‌خلق‌ازوی پر اخت‌اند » طبع بوی میل گرد » اگرچه داند هر گز بمفرب نخواهد رسید واحسان وی نخواهد دید . آدمی بنهة تیکواری اسش ۰ ۳ سیب مارم نکه کسیر ادوست دارد که تِ‌ وبود. نه برای چیزی که ازوی حاصل کند » ولکن برای دات ویو نیکوه ای وی : که حمال خود محبوبست بطبع در شس خوبش و روا بود که کسی صورت ثبکودوست دارد » نه برای شوت چنانکه سمزه ۳ روان دوست دارد , و نه بای نکه بخورد » دلکن چشم را خود حمال وی لذنی بو د وحمال و <سن محبوست ؛ ‌ ا گر حمال حق تعالی معلوم شود درست شود که ویرا دوست توان داشت » و معنی حمال پس ازين گفته آبدکه <یست . سیب نجم در دوستی مناسیت است مبان دوطبع > که کین بود که طبع وی با دیگری موافق بود و وبرا دهوست دارد نه از ۱ ۰ این هناستت کار بود که ظاهر بود » چنانکه کو ده تون بکوده بود و بازاری را سازاری دعالم را بعالم و هر کسی را با جنس‌خویش » و گاه‌بودکه بوشیده , ودراصل فطرت و درأسیاب‌سماوی 1 در وقت ولادت‌هستولی باشدمناسیتی افتاده باشد که کس راه بدان نبر د.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و هر که چون بهایم بود واز دل بی‌خبر بود حز حواس نداند » هرگز باور نکن دکه نماز خوش بود » نظاره بحشم باطن درجمال حضرت البیت وعجایب صنم وی وجلال داتوصفات وی دوستر دارد از نظازه بجشم ظاهر درصورتهاء یکر و در سبزه و آب روان» بلکه این همه لذنها در چشم وی حقیر گردد جون حمال حصرت الست بوی مکشوف‌شود. ۸۳۱ و اج با لا شا مه اعدا 600 و بات الا وم :۱۹۳ و ی مس ر ان‌چبار؟ ید[ کردن اسباب دوستی ا از [ تجا معلوم شود 1 مساععق دو سعی جر حعق وا ۳ اعسمت بدأنگه‌اساب دوستی پنج ار رش سیب اول انست که آدمی خود را دوست دارد و بقاء خود دوست دارد و هلا خوددشمن دارد - اگر چه‌عدمی باشد بی‌الم ورنج ,وچرا دوست ندارد؛وجچون علت دوستی موافقت طبم است » چه‌جیز بود ویر موافق‌تر وساز کارتر از هستی وی و دوام هستی وی و کمال صفات وی ؟ وجه بود مخالف تر و ناساز کار ثر از نیستی وی و نیستی سفات کمال وی؟ بدین سیب نیز فرزند را دوست دارد که با وی هم چون‌شاء خود داند چون‌ار با خودعاحزست أ بچه برقاء وی ماند بوجپی ان نمزدوست‌دارد » و بحقیقات خود را دوست می‌دار د که آن آلت وی باشددرمقاء وی ودر شاء صفات وی واقارنرا دوست دارد و نیزمال‌را دوست‌دار دک آلت وی باشد در مای وی ودربقاه صفات. و ایشان را بال و برخویس داند وخود را بایشان کامل شناسد . یپ دویم نیک و کاریست که‌هر که باوی نیکویی کرده‌باشد ویرا دوست‌دارد بطبع» وازین گفته‌اند . «الافسان عبیدالاعسان > ورسول - صاو ات‌اله‌علیه_ گفت : «بار ب هیچ فاحر را برمن شم 7 بامن تن شَ کید که آ نگاه‌دلمن ویر ادوست 9 ‌" ۲ بحقیقت این نیز بازان آیدکه خود را دوست داشته باشد : که ا<سان آن بود که کاری کند که سبب بقاء وی بود با سیب کمال صفات وی بود #رلکن آدمی ۷ درستی دوست دارد نه بعلتی» وطبیب را دوست دارد بعلت تن درستی وبرای آنم چنان خویشتن را دوست دارد نه بعلتی تین را که باوی شیوی کران دوست دارد برای یکو ور گر دن . : سیب سیم آ نکه نیکو کار را دوست دارد اگرچه با وی نب بی نکر ده‌باشد؛ چه ۳1 ۳ «شخو د که درم‌غرب بادشاهی تّ کارست و عالم وعادل وهمه‌خلق‌ازوی پر اخت‌اند » طبع بوی میل گرد » اگرچه داند هر گز بمفرب نخواهد رسید واحسان وی نخواهد دید . آدمی بنهة تیکواری اسش ۰ ۳ سیب مارم نکه کسیر ادوست دارد که تِ‌ وبود. نه برای چیزی که ازوی حاصل کند » ولکن برای دات ویو نیکوه ای وی : که حمال خود محبوبست بطبع در شس خوبش و روا بود که کسی صورت ثبکودوست دارد » نه برای شوت چنانکه سمزه ۳ روان دوست دارد , و نه بای نکه بخورد » دلکن چشم را خود حمال وی لذنی بو د وحمال و <سن محبوست ؛ ‌ ا گر حمال حق تعالی معلوم شود درست شود که ویرا دوست توان داشت » و معنی حمال پس ازين گفته آبدکه <یست . سیب نجم در دوستی مناسیت است مبان دوطبع > که کین بود که طبع وی با دیگری موافق بود و وبرا دهوست دارد نه از ۱ ۰ این هناستت کار بود که ظاهر بود » چنانکه کو ده تون بکوده بود و بازاری را سازاری دعالم را بعالم و هر کسی را با جنس‌خویش » و گاه‌بودکه بوشیده , ودراصل فطرت و درأسیاب‌سماوی 1 در وقت ولادت‌هستولی باشدمناسیتی افتاده باشد که کس راه بدان نبر د.

%0
10 Bölüm