۷۰ ۵ از و و و مه و و و و ها ها ای و و 5 ۵ ۵ و اه ان و ها و ۵ و ها هب خر و ۵ ۵ ۵ و با ها و و و و ها ها ۵ با ام ۵ ۵ و و و ۵ 5 ال و و و و و ۵ 6 نا ها ۵ ۵ 9 و و و و وا وه و اه ها چا و اه ما سا و هو و دا وا و و و با ما 7 9 ۲ 0ج نا باس ۵ ملك الموت بسند ؛ ؛ ودرخبرست که : ابر اهیم علی لس - ملك الموت را گفت خواهم که در آن صورتکه جان گناهکاران بستانی :سرا ببینم «گفت طاقت نسداری» گفت لابدست » خویشتن بدان صورت بوی نمود: شخصیدبد سیاه و گنده مویپا بریای خاسته وجامپاه سیاه بوشیده ودود وا شاز بینی ودهان وی پیرونعی آید» ابر اهیم ازهوش بشد و ببفتاد » چون ات باصورت خویششده بو گفت : باملك الموت ا گرعاصی بیش ازصورت نو نخواهد دید سخده است ! وبدان که مطیعان ازین ه-ول رسته باشند ویر برنیکوترین صورنی پینند » چنانکه گرهیچ راحت نخواهد دید مگرحمال صورت وی کفایت بود . دسلیمنبن داود- علیهالسام گفت ماك الموت راکه چرامیان مردمانعدل نکنی» یکی بزودی میبری ویکی را بسیارمی گذاری ؛ گفت این بدست من نیست » بر نام هریکی صحبفهای بدست مندهند » چنانکه فرمایند می کنم وهب بن عنبه گوید بادشاهی رث روز برخواست 3/۳ حام4 میدر بوشید » صد گو نه حامه بیاوردند هیچ نیسندید تا آنجه نبک؟ وف وتشیت و آ شین ب بیاوردند تا نحه نیکوتر بود بر نشست ۰ . سدرهو عظیم بیر و نا مد داز کبر هیچ ۳ نمی نگر بد » ملك الموت برصورت درویشی شو خکن جامه پیشو هن وبروی سللام کرد » جواب نداد . لگام اسب وی ت فت گفت دست بداز مگر نمیدانی چهمیکنی ؟ اگفت هم مر احاجتی است گفتصبر کنتافرود یمه گفت نه اکنون» گفتبگوی » سرفراگوشوی برد و کفت منم ملك لموت ۷۳۷ تاهمین ساعت جانت بستانم » پادشاه رارنك ازردی بشد » گفت جندان بگذار تا با خانه شوم ورن وفرزند راوداعی کنم مپلت نداد ودرحال حانش بستد وازاسب بیفتاد ؛ وملك الموت علیهالسلام - از آ نجا برفت مژمنی رادیسد» گفت بائو رازی دارم » گفت چیست ؟ گفت هنم ملك الموت گفت هر حبادیر ست در انتظارتو أم وهیچ کس عزیزتر ازتونزديك من نخواست آمدن » هین جان بر گیر» گفت ال حاجتی و کاری که داری بگذار گفت من هیچ کار «پم ترازین ندارم که خداو ند خویش را بینم» اکنون بر نحال کهتوخواهی جان من بر گیره و گفتصبر کنتاطهارت کنیونباز ند سجود حان من بر کِ » چنان کر د. و هب بنمنبه گنت که : در رمین -4۷۱۰- ر کنچبار) 0[ حاحاها صات سا مات جات اس سا سا مارح سازه پا صا جاک هط رهاط اج صاتا سس باس ها ام ۳ بادشاه ی بود که ازوی بزر گتر نبود » ماثك الموت <ان وی بستد » چون بسأسمان رسید فر فرشتکان گفتند ۰ را هر ی سی رحمت آمدکه حان وی ستدی گفت : دنی دربیابانی بستن بود کودك بنپاد» مرافرمودند که حان وی هر ۱ حان مادر بستدم و آن کودك راضایم بگذاشتم » بران مادر رحمتآمد از غربت وی و بران کو وه ازتنبایی و ضایعی که دماند » او ر اگفتند این بادشاه دبدی ؟
۷۰ ۵ از و و و مه و و و و ها ها ای و و 5 ۵ ۵ و اه ان و ها و ۵ و ها هب خر و ۵ ۵ ۵ و با ها و و و و ها ها ۵ با ام ۵ ۵ و و و ۵ 5 ال و و و و و ۵ 6 نا ها ۵ ۵ 9 و و و و وا وه و اه ها چا و اه ما سا و هو و دا وا و و و با ما 7 9 ۲ 0ج نا باس ۵ ملك الموت بسند ؛ ؛ ودرخبرست که : ابر اهیم علی لس - ملك الموت را گفت خواهم که در آن صورتکه جان گناهکاران بستانی :سرا ببینم «گفت طاقت نسداری» گفت لابدست » خویشتن بدان صورت بوی نمود: شخصیدبد سیاه و گنده مویپا بریای خاسته وجامپاه سیاه بوشیده ودود وا شاز بینی ودهان وی پیرونعی آید» ابر اهیم ازهوش بشد و ببفتاد » چون ات باصورت خویششده بو گفت : باملك الموت ا گرعاصی بیش ازصورت نو نخواهد دید سخده است ! وبدان که مطیعان ازین ه-ول رسته باشند ویر برنیکوترین صورنی پینند » چنانکه گرهیچ راحت نخواهد دید مگرحمال صورت وی کفایت بود . دسلیمنبن داود- علیهالسام گفت ماك الموت راکه چرامیان مردمانعدل نکنی» یکی بزودی میبری ویکی را بسیارمی گذاری ؛ گفت این بدست من نیست » بر نام هریکی صحبفهای بدست مندهند » چنانکه فرمایند می کنم وهب بن عنبه گوید بادشاهی رث روز برخواست 3/۳ حام4 میدر بوشید » صد گو نه حامه بیاوردند هیچ نیسندید تا آنجه نبک؟ وف وتشیت و آ شین ب بیاوردند تا نحه نیکوتر بود بر نشست ۰ . سدرهو عظیم بیر و نا مد داز کبر هیچ ۳ نمی نگر بد » ملك الموت برصورت درویشی شو خکن جامه پیشو هن وبروی سللام کرد » جواب نداد . لگام اسب وی ت فت گفت دست بداز مگر نمیدانی چهمیکنی ؟ اگفت هم مر احاجتی است گفتصبر کنتافرود یمه گفت نه اکنون» گفتبگوی » سرفراگوشوی برد و کفت منم ملك لموت ۷۳۷ تاهمین ساعت جانت بستانم » پادشاه رارنك ازردی بشد » گفت جندان بگذار تا با خانه شوم ورن وفرزند راوداعی کنم مپلت نداد ودرحال حانش بستد وازاسب بیفتاد ؛ وملك الموت علیهالسلام - از آ نجا برفت مژمنی رادیسد» گفت بائو رازی دارم » گفت چیست ؟ گفت هنم ملك الموت گفت هر حبادیر ست در انتظارتو أم وهیچ کس عزیزتر ازتونزديك من نخواست آمدن » هین جان بر گیر» گفت ال حاجتی و کاری که داری بگذار گفت من هیچ کار «پم ترازین ندارم که خداو ند خویش را بینم» اکنون بر نحال کهتوخواهی جان من بر گیره و گفتصبر کنتاطهارت کنیونباز ند سجود حان من بر کِ » چنان کر د. و هب بنمنبه گنت که : در رمین -4۷۱۰- ر کنچبار) 0[ حاحاها صات سا مات جات اس سا سا مارح سازه پا صا جاک هط رهاط اج صاتا سس باس ها ام ۳ بادشاه ی بود که ازوی بزر گتر نبود » ماثك الموت <ان وی بستد » چون بسأسمان رسید فر فرشتکان گفتند ۰ را هر ی سی رحمت آمدکه حان وی ستدی گفت : دنی دربیابانی بستن بود کودك بنپاد» مرافرمودند که حان وی هر ۱ حان مادر بستدم و آن کودك راضایم بگذاشتم » بران مادر رحمتآمد از غربت وی و بران کو وه ازتنبایی و ضایعی که دماند » او ر اگفتند این بادشاه دبدی ؟