عطار » الهی نامه » بخش دهم » مناجاة دیوانه با حق تعالی بصحرا در یکی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی بسوی آسمان کردی نگاهی بدرد دل بگفتی یا الهی ترا گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز تو من نمی دارم کسی دوست چگونه گویمت ای عالم افروز که یک دم دوستی از من درآموز چنان می زی که هر دم صد جهان جمع ز شوق او چو پروانه ست زان شمع اگرچه نه بعلت می توان یافت ولیکن هم بدولت می توان یافت اگر یک ذره دولت کارگر شد به سوی آفتابت راهبر شد عطار » الهی نامه » بخش دهم » گفتار شیخ در درآمدن دولت به شیخی گفت مردی کای نکوکار چه خواهی کرد اگر دولت بود یار چنین گفت او که گر دولت درآید بگوید آنچه شاید و آنچه باید هر آنکس را که دولت یار باشد همان دولت درو در کار باشد عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » المقالة الحادی عشر پسر گفتش اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم اگر اندک بود در جاه میلم غرور جاه نرباید چو سیلم عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » جواب پدر پدر گفتش چه گر اندک بود جاه کزان اندک بسی مانی تو در چاه دگر ره گر بطاعت بنگری باز ترا حالی حجابی افتد آغاز چو از طاعت حجابی پیشت آید حجاب از جاه جستن بیشت آید عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن نان گه گرفتی گهی چون عاجزان لختی بخفتی یکی گفتش که چون بودت چنین زیست چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست ببوی پاره نان هر زمان تو چنین چون گشتی آخر آنچنان تو چنین گفت او کزان شیوه بدردم کفارت می کنم آنرا که کردم که چون تجرید من پندار بودست غرور و غفلتم بسیار بودست ز من آن جمله دعوی بود دعوی کنون چون ذره در تافت معنی مرا داد از غرور خویش توبه کنون هر ساعت افزون بیش توبه برون حق بچیزی زنده بودن کجا باشد دلیل بنده بودن به چیزی دون حق گر زنده باشی بقطع آن چیز را تو بنده باشی بمویی گر ترا پیوند باشد هنوزت قدر مویی بند باشد تو می باید که کل برخیزی از پیش بهر دم می در افزایی تو در خویش چو می دانی که ناکامست مرگت چرا نبود بمرگ خویش برگت نه سر سبزتر از برگ برخیز بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز بدین در گر بخواهی اوفتادن سرافرازیت ازین خواهد گشادن بدین در گر بیفتی چون خرابی چنان خیزی که گردی آفتابی
عطار » الهی نامه » بخش دهم » مناجاة دیوانه با حق تعالی بصحرا در یکی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی بسوی آسمان کردی نگاهی بدرد دل بگفتی یا الهی ترا گر دوست داری نیست پیشه ولی من دوستت دارم همیشه ترا گرچه بود چون من بسی دوست بجز تو من نمی دارم کسی دوست چگونه گویمت ای عالم افروز که یک دم دوستی از من درآموز چنان می زی که هر دم صد جهان جمع ز شوق او چو پروانه ست زان شمع اگرچه نه بعلت می توان یافت ولیکن هم بدولت می توان یافت اگر یک ذره دولت کارگر شد به سوی آفتابت راهبر شد عطار » الهی نامه » بخش دهم » گفتار شیخ در درآمدن دولت به شیخی گفت مردی کای نکوکار چه خواهی کرد اگر دولت بود یار چنین گفت او که گر دولت درآید بگوید آنچه شاید و آنچه باید هر آنکس را که دولت یار باشد همان دولت درو در کار باشد عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » المقالة الحادی عشر پسر گفتش اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم اگر اندک بود در جاه میلم غرور جاه نرباید چو سیلم عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » جواب پدر پدر گفتش چه گر اندک بود جاه کزان اندک بسی مانی تو در چاه دگر ره گر بطاعت بنگری باز ترا حالی حجابی افتد آغاز چو از طاعت حجابی پیشت آید حجاب از جاه جستن بیشت آید عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » حکایت آن مرد که در بادیه تجرید میکرد بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت بآخر در ره آمد چون غریبان نهاده پاره نان در گریبان گهی بوییدی آن نان گه گرفتی گهی چون عاجزان لختی بخفتی یکی گفتش که چون بودت چنین زیست چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست ببوی پاره نان هر زمان تو چنین چون گشتی آخر آنچنان تو چنین گفت او کزان شیوه بدردم کفارت می کنم آنرا که کردم که چون تجرید من پندار بودست غرور و غفلتم بسیار بودست ز من آن جمله دعوی بود دعوی کنون چون ذره در تافت معنی مرا داد از غرور خویش توبه کنون هر ساعت افزون بیش توبه برون حق بچیزی زنده بودن کجا باشد دلیل بنده بودن به چیزی دون حق گر زنده باشی بقطع آن چیز را تو بنده باشی بمویی گر ترا پیوند باشد هنوزت قدر مویی بند باشد تو می باید که کل برخیزی از پیش بهر دم می در افزایی تو در خویش چو می دانی که ناکامست مرگت چرا نبود بمرگ خویش برگت نه سر سبزتر از برگ برخیز بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز بدین در گر بخواهی اوفتادن سرافرازیت ازین خواهد گشادن بدین در گر بیفتی چون خرابی چنان خیزی که گردی آفتابی