عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم دربارهٔ فقر آن یکی دایم ز بی خویشی خویش ناله می کردی ز درویشی خویش گفتش ابرهیم ادهم ای پسر فقر تو ارزان خریدستی مگر مرد گفتش کاین سخن ناید به کار کس خرد درویشی آنگه شرم دار گفت من باری به جان بگزیده ام پس به ملک عالمش بخریده ام می خرم یک دم به صد عالم هنوز زانک به می ارزدم هر دم هنوز چون به ارزم یافتم من این متاع پادشاهی را به کل کردم وداع لاجرم من قدر می دانم تو نه شکر آن برخویش می خوانم تو نه اهل همت جان و دل درباختند سالها با سوختن در ساختند مرغ همتشان به حضرت شد قرین هم ز دنیا در گذشت و هم ز دین گر تو مرد این چنین همت نه ای دور شو کاهل ولی نعمت نه ای عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتگوی شیخ غوری با سنجر شیخ غوری آن به کلی گشته کل رفت با دیوانگان در زیر پل از قضا می رفت سنجر با شکوه گفت زیر پل چه قومند این گروه شیخ گفتش بی سر و بی پا همه از دو بیرون نیست جان ما همه گر تو ما را دوست داری بر دوام زود از دنیا برآریمت مدام ور تو ما را دشمنی نه دوست دار زود از دینت برآریم اینت کار دوستی و دشمنی ما را ببین پای درنه خویش را رسوا ببین گر بزیر پل درآیی یک نفس وارهی زین طم طراق و زین هوس سنجرش گفتا نیم مرد شما حب و بغضم نیست درخورد شما نه شما را دوستم نه دشمنم رفتم اینک تا نسوزد خرمنم از شما هم فخر و هم عاریم نیست با بدو نیک شما کاریم نیست همت آمد همچو مرغی تیز پر هر زمان در سیر خود سر تیزتر گر بپرد جز ببینش کی بود در درون آفرینش کی بود سیر او ز آفاق گیتی برترست کو ز هشیاری و مستی برترست عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » سخن دیوانهای دربارهٔ عالم نیم شب دیوانه ای خوش می گریست گفت این عالم بگویم من که چیست حقه ای سر برنهاده ما درو می پزیم از جهل خود سودا درو چون سراین حقه برگیرد اجل هر که پر دارد بپرد تا ازل وانک او بی پر بود در صد بلا در میان حقه ماند مبتلا مرغ همت را به معنی بال ده عقل را دل بخش و جان را حال ده پیش از آن کز حقه برگیرند سر مرغ ره گرد و برآور بال و پر یا نه بال و پر بسوز و خویش هم تا تو باشی از همه در پیش هم دیگری گفتش که انصاف و وفا چون بود در حضرت آن پادشا حق تعالی داد انصافم بسی بی وفایی هم نکردم با کسی در کسی چون جمع آمد این صفت رتبت او چون بود در معرفت گفت انصافست سلطان نجات هر که منصف شد برست از ترهات از تو گر انصاف آید در وجود به ز عمری در رکوع و در سجود خود فتوت نیست در هر دو جهان برتر از انصاف دادن در نهان وانک او انصاف بدهد آشکار از ریا کم خالی افتد یاد دار نستدند انصاف مردان از کسی لیک خود می داده اند الحق بسی
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم دربارهٔ فقر آن یکی دایم ز بی خویشی خویش ناله می کردی ز درویشی خویش گفتش ابرهیم ادهم ای پسر فقر تو ارزان خریدستی مگر مرد گفتش کاین سخن ناید به کار کس خرد درویشی آنگه شرم دار گفت من باری به جان بگزیده ام پس به ملک عالمش بخریده ام می خرم یک دم به صد عالم هنوز زانک به می ارزدم هر دم هنوز چون به ارزم یافتم من این متاع پادشاهی را به کل کردم وداع لاجرم من قدر می دانم تو نه شکر آن برخویش می خوانم تو نه اهل همت جان و دل درباختند سالها با سوختن در ساختند مرغ همتشان به حضرت شد قرین هم ز دنیا در گذشت و هم ز دین گر تو مرد این چنین همت نه ای دور شو کاهل ولی نعمت نه ای عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتگوی شیخ غوری با سنجر شیخ غوری آن به کلی گشته کل رفت با دیوانگان در زیر پل از قضا می رفت سنجر با شکوه گفت زیر پل چه قومند این گروه شیخ گفتش بی سر و بی پا همه از دو بیرون نیست جان ما همه گر تو ما را دوست داری بر دوام زود از دنیا برآریمت مدام ور تو ما را دشمنی نه دوست دار زود از دینت برآریم اینت کار دوستی و دشمنی ما را ببین پای درنه خویش را رسوا ببین گر بزیر پل درآیی یک نفس وارهی زین طم طراق و زین هوس سنجرش گفتا نیم مرد شما حب و بغضم نیست درخورد شما نه شما را دوستم نه دشمنم رفتم اینک تا نسوزد خرمنم از شما هم فخر و هم عاریم نیست با بدو نیک شما کاریم نیست همت آمد همچو مرغی تیز پر هر زمان در سیر خود سر تیزتر گر بپرد جز ببینش کی بود در درون آفرینش کی بود سیر او ز آفاق گیتی برترست کو ز هشیاری و مستی برترست عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » سخن دیوانهای دربارهٔ عالم نیم شب دیوانه ای خوش می گریست گفت این عالم بگویم من که چیست حقه ای سر برنهاده ما درو می پزیم از جهل خود سودا درو چون سراین حقه برگیرد اجل هر که پر دارد بپرد تا ازل وانک او بی پر بود در صد بلا در میان حقه ماند مبتلا مرغ همت را به معنی بال ده عقل را دل بخش و جان را حال ده پیش از آن کز حقه برگیرند سر مرغ ره گرد و برآور بال و پر یا نه بال و پر بسوز و خویش هم تا تو باشی از همه در پیش هم دیگری گفتش که انصاف و وفا چون بود در حضرت آن پادشا حق تعالی داد انصافم بسی بی وفایی هم نکردم با کسی در کسی چون جمع آمد این صفت رتبت او چون بود در معرفت گفت انصافست سلطان نجات هر که منصف شد برست از ترهات از تو گر انصاف آید در وجود به ز عمری در رکوع و در سجود خود فتوت نیست در هر دو جهان برتر از انصاف دادن در نهان وانک او انصاف بدهد آشکار از ریا کم خالی افتد یاد دار نستدند انصاف مردان از کسی لیک خود می داده اند الحق بسی