Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست در راه خدای هست بی حد رنجهای دلربای وی عجب از هیبت این کار تو میگریزی در پس دیوار تو گر شراب لطف او خواهی بجام قطع کن وادی قهر او تمام زانکه تا این نبودت آن نبودت بی بلا ودرد درمان نبودت گر بلطفت یک نظر در میرسد هر دمت جانی دگر در میرسد عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت محمود از پگاه در میان راه خلقی دید شاه آن یکی را زار میآویختند سرنگون از دار میآویختند چون نظر افتاد بر وی شاه را خواست او مر عزم کردن راه را مرد حالی بانگ زد از زیر دار گفت میبینند خلقم ده هزار هم تو میبینی مرا ای دادگر نیست فرقی زین نظر تا آن نظر چون نظر از پادشاه آید پدید نیست ممکن گر گناه آید پدید آن سخن محمود را دلشاد کرد لاجرم دادش دیت و آزاد کرد چون کشنده گشت فارغ از گناه دست محکم کرد در فتراک شاه شاه گفتش چون برستی از خطر پای در ره نه چه میخواهی دگر گفت من زینجا کجادانم شدن یک زمان دور از تو نتوانم شدن گفت ای احمق ترا با من چکار گفت من خود با تودارم کار وبار زانکه من آزاد کرد خسروم از کرم تو داده جانی نوم از خودم گر دور گردانی بزور زنده انگارم که در کردی بگور ورنه گرمی دی بگو بخشیده خون تادر آویزند از دارم نگون هرکه شد آزاد کرد خاص تو بد نبیند نیز از اخلاص تو من کنون آزاد کرد این درم تا که جان دارم از این درنگذرم عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو باسط الید قابض الارواح تو اول نام تو از نام عزیز یافته عزت چه خواهد بود نیز چون جمالت ذره دید آفتاب گشت سرگردان نمیآورد تاب خلق عالم چون ببینند آن جمال جان برافشانند جمله کرده حال هرکه رویت دید جان افشاند و رفت دامن از هر دو جهان افشاند و رفت خلق گوید مرد زو گم شد نشان زنده است او بر تو کرده جان فشان میسزد گر جان بر افشانیش تو تا بجانان زنده گردانیش تو زندگی کردن بجان زیبنده نیست جز بجانان زنده بودن زنده نیست چون بدست تست جان را زندگی مانده ام دل مرده در افکندگی جان بگیر و زنده دل گردان مرا زانکه بی جانان نباید جان مرا تا که عزراییل این پاسخ شنید راست گفتی روی عزراییل دید گفت اگر از درد من آگاهیی این چنین چیزی ز من کی خواهیی صد هزاران قرن شد تا روز و شب جان یک یک میستانم در تعب من بهر جانی که بستانم ز تن می بریزم خون جان خویشتن دم بدم از بسکه جان برداشتم دل بکلی از جهان برداشتم با که کردند آنچه با من کرده اند صد جهان خونم بگردن کرده اند گر بگویم خوف خود از صد یکی ذره ذره گردی اینجا بیشکی چون نمیآیم ز خوف خود بسر کی توان کردن طلب چیزی دگر تو برو کز خوف کار آگه نه در عزا بنشین که مرد ره نه سالک آمد پیش پیر کاردان داد شرح حال با بسیار دان پیر گفتش هست عزراییل پاک راه قهر و معدن مرگ و هلاک مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت گر تو زین قومی و گر زان دیگری همچو ایشان بگذری تا بنگری هرکه مرد و گشت زیر خاک پست هر کسش گوید بیاسود و برست مرگ را زرین نهنبن مینهند مردنت آسایش تن مینهند الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد کاولین آسایشش مرگ اوفتاد چون ترا زرین نهنبن هست مرگ دیگ را سر برگرفتن نیست برگ خیز تا گامی بگردون بر نهیم پس سر این دیگ پرخون برنهیم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست در راه خدای هست بی حد رنجهای دلربای وی عجب از هیبت این کار تو میگریزی در پس دیوار تو گر شراب لطف او خواهی بجام قطع کن وادی قهر او تمام زانکه تا این نبودت آن نبودت بی بلا ودرد درمان نبودت گر بلطفت یک نظر در میرسد هر دمت جانی دگر در میرسد عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت محمود از پگاه در میان راه خلقی دید شاه آن یکی را زار میآویختند سرنگون از دار میآویختند چون نظر افتاد بر وی شاه را خواست او مر عزم کردن راه را مرد حالی بانگ زد از زیر دار گفت میبینند خلقم ده هزار هم تو میبینی مرا ای دادگر نیست فرقی زین نظر تا آن نظر چون نظر از پادشاه آید پدید نیست ممکن گر گناه آید پدید آن سخن محمود را دلشاد کرد لاجرم دادش دیت و آزاد کرد چون کشنده گشت فارغ از گناه دست محکم کرد در فتراک شاه شاه گفتش چون برستی از خطر پای در ره نه چه میخواهی دگر گفت من زینجا کجادانم شدن یک زمان دور از تو نتوانم شدن گفت ای احمق ترا با من چکار گفت من خود با تودارم کار وبار زانکه من آزاد کرد خسروم از کرم تو داده جانی نوم از خودم گر دور گردانی بزور زنده انگارم که در کردی بگور ورنه گرمی دی بگو بخشیده خون تادر آویزند از دارم نگون هرکه شد آزاد کرد خاص تو بد نبیند نیز از اخلاص تو من کنون آزاد کرد این درم تا که جان دارم از این درنگذرم عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه سالک سرکش سر گردن کشان پیش عزراییل آمد جان فشان گفت ای جان تشنه دیدار تو نفس گو سر میزن اندر کار تو طاقت هجران نداری اینت خوش جان بجانان میسپاری اینت خوش فالق الاصباح فی الاشباح تو باسط الید قابض الارواح تو اول نام تو از نام عزیز یافته عزت چه خواهد بود نیز چون جمالت ذره دید آفتاب گشت سرگردان نمیآورد تاب خلق عالم چون ببینند آن جمال جان برافشانند جمله کرده حال هرکه رویت دید جان افشاند و رفت دامن از هر دو جهان افشاند و رفت خلق گوید مرد زو گم شد نشان زنده است او بر تو کرده جان فشان میسزد گر جان بر افشانیش تو تا بجانان زنده گردانیش تو زندگی کردن بجان زیبنده نیست جز بجانان زنده بودن زنده نیست چون بدست تست جان را زندگی مانده ام دل مرده در افکندگی جان بگیر و زنده دل گردان مرا زانکه بی جانان نباید جان مرا تا که عزراییل این پاسخ شنید راست گفتی روی عزراییل دید گفت اگر از درد من آگاهیی این چنین چیزی ز من کی خواهیی صد هزاران قرن شد تا روز و شب جان یک یک میستانم در تعب من بهر جانی که بستانم ز تن می بریزم خون جان خویشتن دم بدم از بسکه جان برداشتم دل بکلی از جهان برداشتم با که کردند آنچه با من کرده اند صد جهان خونم بگردن کرده اند گر بگویم خوف خود از صد یکی ذره ذره گردی اینجا بیشکی چون نمیآیم ز خوف خود بسر کی توان کردن طلب چیزی دگر تو برو کز خوف کار آگه نه در عزا بنشین که مرد ره نه سالک آمد پیش پیر کاردان داد شرح حال با بسیار دان پیر گفتش هست عزراییل پاک راه قهر و معدن مرگ و هلاک مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت گر تو زین قومی و گر زان دیگری همچو ایشان بگذری تا بنگری هرکه مرد و گشت زیر خاک پست هر کسش گوید بیاسود و برست مرگ را زرین نهنبن مینهند مردنت آسایش تن مینهند الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد کاولین آسایشش مرگ اوفتاد چون ترا زرین نهنبن هست مرگ دیگ را سر برگرفتن نیست برگ خیز تا گامی بگردون بر نهیم پس سر این دیگ پرخون برنهیم

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل دفن میکردند مردی را بخاک شد حسن در بصره پیش آن مغاک سوی آن گور و لحد میبنگریست بر سر آن گور برخود میگریست پس چنین گفت او که کاری مشکلست کاین جهان را گور آخر منزلست وان جهان را اولین منزل همیست اولین وآخرین زیر زمیست دل چه بندی در جهان جمله رنگ کاخرش اینست یعنی گور تنگ چون نترسی زان جهان صعبناک کاولش اینست یعنی زیر خاک چند ازین چون آخر این خواهد بدن وای ازان کاول چنین خواهد بدن هیچ مردم از پس این پرده نیست تا کسی او را بزاری مرده نیست گر دمی خواهی زدن در پرده با کسی زن کو ندارد مرده هر چراغی را که باشد باد پیش چون تواند برد راه آزاد پیش چون تو پرسودا دماغی میبری صرصری در ره چراغی میبری مینترسی کاین چراغ زود میر زود میری گر توانی زود گیر گر بمیرد این چراغت ناگهی ره بسر نابرده افتی در چهی ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ کز چنان بادت فرو میرد چراغ چون چراغ توبمرد ای بی خبر نه نشان ماند ازو و نه اثر گر چراغ مرده را جویی بسی در همه عالم نشان ندهد کسی هر چراغی را که بادی در ربود گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود از چراغ مرده کس آگاه نیست چون بمرد او خواه هست و خواه نیست چون چراغ از جای بی جایی رسید چون بدانجا باز شد شد ناپدید راه بینا زین جهان تا آن جهان بیش یکدم نیست جان را بر میان از درونت چون برآید آندمی این جهانت آن جهان گردد همی زین جهان تا آن جهان بسیار نیست جز دمی اندر میان دیوار نیست چون برآید آن دمت از جان پاک سر نگونسارت در اندازد بخاک مرگ را بر خلق عزم جان مست جمله رادر خاک خفتن لازمست عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بر سر گوری مگر بهلول خفت همچنان خفته از آنجا مینرفت آن یکی گفتش که برخیز ای پسر چند خواهی خفت اینجا بی خبر گفت بهلولش که من آنگه روم کاین همه سوگند از وی بشنوم گفت چه سوگند با من باز گوی گفت شد این مرده با من راز گوی میخورد سوگند و میگوید براز من نخواهم کرد خاک از خویش باز تا همه خلق جهان را تن به تن در نخوابانم بخون چون خویشتن عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه بر گوری بخفت از سر آن گور یک دم می نرفت سایلی گفتش که تو آشفته ای جمله عمر از چه اینجا خفته ای خیز سوی شهر آی ای بی قرار تا جهانی خلق بینی بی شمار گفت این مرده رهم ندهد به راه هیچ -می گوید- مرو زین جایگاه زآنکه از رفتن رهت گردد دراز عاقبت اینجات باید گشت باز شهریان را چون به گورستانست راه من چه خواهم کرد شهری پرگناه می روم گریان چو میغ از آمدن آه از رفتن دریغ از آمدن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل دفن میکردند مردی را بخاک شد حسن در بصره پیش آن مغاک سوی آن گور و لحد میبنگریست بر سر آن گور برخود میگریست پس چنین گفت او که کاری مشکلست کاین جهان را گور آخر منزلست وان جهان را اولین منزل همیست اولین وآخرین زیر زمیست دل چه بندی در جهان جمله رنگ کاخرش اینست یعنی گور تنگ چون نترسی زان جهان صعبناک کاولش اینست یعنی زیر خاک چند ازین چون آخر این خواهد بدن وای ازان کاول چنین خواهد بدن هیچ مردم از پس این پرده نیست تا کسی او را بزاری مرده نیست گر دمی خواهی زدن در پرده با کسی زن کو ندارد مرده هر چراغی را که باشد باد پیش چون تواند برد راه آزاد پیش چون تو پرسودا دماغی میبری صرصری در ره چراغی میبری مینترسی کاین چراغ زود میر زود میری گر توانی زود گیر گر بمیرد این چراغت ناگهی ره بسر نابرده افتی در چهی ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ کز چنان بادت فرو میرد چراغ چون چراغ توبمرد ای بی خبر نه نشان ماند ازو و نه اثر گر چراغ مرده را جویی بسی در همه عالم نشان ندهد کسی هر چراغی را که بادی در ربود گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود از چراغ مرده کس آگاه نیست چون بمرد او خواه هست و خواه نیست چون چراغ از جای بی جایی رسید چون بدانجا باز شد شد ناپدید راه بینا زین جهان تا آن جهان بیش یکدم نیست جان را بر میان از درونت چون برآید آندمی این جهانت آن جهان گردد همی زین جهان تا آن جهان بسیار نیست جز دمی اندر میان دیوار نیست چون برآید آن دمت از جان پاک سر نگونسارت در اندازد بخاک مرگ را بر خلق عزم جان مست جمله رادر خاک خفتن لازمست عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بر سر گوری مگر بهلول خفت همچنان خفته از آنجا مینرفت آن یکی گفتش که برخیز ای پسر چند خواهی خفت اینجا بی خبر گفت بهلولش که من آنگه روم کاین همه سوگند از وی بشنوم گفت چه سوگند با من باز گوی گفت شد این مرده با من راز گوی میخورد سوگند و میگوید براز من نخواهم کرد خاک از خویش باز تا همه خلق جهان را تن به تن در نخوابانم بخون چون خویشتن عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه بر گوری بخفت از سر آن گور یک دم می نرفت سایلی گفتش که تو آشفته ای جمله عمر از چه اینجا خفته ای خیز سوی شهر آی ای بی قرار تا جهانی خلق بینی بی شمار گفت این مرده رهم ندهد به راه هیچ -می گوید- مرو زین جایگاه زآنکه از رفتن رهت گردد دراز عاقبت اینجات باید گشت باز شهریان را چون به گورستانست راه من چه خواهم کرد شهری پرگناه می روم گریان چو میغ از آمدن آه از رفتن دریغ از آمدن

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه را از اهل راز گشت وقت نزع جان کندن دراز از سر بی قوتی و اضطرار همچو ابری خون فشان بگریست زار گفت چون جان ای خدا آورده چون همی بردی چرا آورده گر نبودی جان من بر سودمی زین همه جان کندن ایمن بودمی نه مرا از زیستن مردن بدی نه ترا آوردن و بردن بدی کاشکی رنج شد آمد نیستی گر شد آمد نیستی بد نیستی چون ترا مرگست و آتش پیش در ظلم تا چندی کنی زین بیشتر مرگ گویی نیست جانت را تمام کاتشیش از ظلم در باید مدام عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در زمستان یک شبی بهلول مست پای در گل میشد و کفشی بدست سایلی گفتش که سر داری براه تو کجا خواهی شدن زین جایگاه گفت دارم سوی گورستان شتاب زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب میروم چون گور او پر آتش است گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است آن یکی را این چنین مرگی بود وان دگر را مرگ او برگی بود ظلم آتش در درونت افکند در میان خاک و خونت افکند گرچه راه ظلم از پیشان رود هرکه آن ره رفت سرگردان رود عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بیدلی را گفت آن پیر کهن حق بود ظالم روا هست این سخن گفت ظالم نیست اما دایم او صد هزاران بنده دارد ظالم او هرچه جمع آری بظلم این جایگاه جمله برخیزد بیک ساعت ز راه عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آب بسیار آن یکی در شیر کرد حق تعالی گاو را تقدیر کرد چون بیامد سر بسوی آب برد تا که دم زد گاو را سیلاب برد هرچه او صد باره گرد آورده بود جمله در یکبار آبش برده بود آب چون بر شیر بیش از پیش کرد جمع کرد و گاه را در پیش کرد هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت چون تواند ظلم کردن پیشه داشت چون براندیشم ز مردن گاه گاه عالمم بر چشم میگردد سیاه لیک وقتی هست کز شادی مرگ پای میکوبم ز سر سبزی چو برگ زانکه میدانم که آخر جان پاک باز خواهد رست از زندان خاک عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بر سر خاکی زنی خوش میگریست گفت مجنونیش کاین گریه زچیست گفت چشمم تر دلم غمناک ماند زین جوان من که زیر خاک ماند گفت تو در خاکی او در خاک نیست کو کنون جز نور جان پاک نیست تا که در تن بود جایش خاک بود چون بمرد از خاک رست و پاک بود گرچه تن را نیست قدری پیش دوست یوسف جان در حریم خاص اوست چون بغایت بود رتبت روح را کردتنبیه از پی او نوح را

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه را از اهل راز گشت وقت نزع جان کندن دراز از سر بی قوتی و اضطرار همچو ابری خون فشان بگریست زار گفت چون جان ای خدا آورده چون همی بردی چرا آورده گر نبودی جان من بر سودمی زین همه جان کندن ایمن بودمی نه مرا از زیستن مردن بدی نه ترا آوردن و بردن بدی کاشکی رنج شد آمد نیستی گر شد آمد نیستی بد نیستی چون ترا مرگست و آتش پیش در ظلم تا چندی کنی زین بیشتر مرگ گویی نیست جانت را تمام کاتشیش از ظلم در باید مدام عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در زمستان یک شبی بهلول مست پای در گل میشد و کفشی بدست سایلی گفتش که سر داری براه تو کجا خواهی شدن زین جایگاه گفت دارم سوی گورستان شتاب زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب میروم چون گور او پر آتش است گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است آن یکی را این چنین مرگی بود وان دگر را مرگ او برگی بود ظلم آتش در درونت افکند در میان خاک و خونت افکند گرچه راه ظلم از پیشان رود هرکه آن ره رفت سرگردان رود عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بیدلی را گفت آن پیر کهن حق بود ظالم روا هست این سخن گفت ظالم نیست اما دایم او صد هزاران بنده دارد ظالم او هرچه جمع آری بظلم این جایگاه جمله برخیزد بیک ساعت ز راه عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آب بسیار آن یکی در شیر کرد حق تعالی گاو را تقدیر کرد چون بیامد سر بسوی آب برد تا که دم زد گاو را سیلاب برد هرچه او صد باره گرد آورده بود جمله در یکبار آبش برده بود آب چون بر شیر بیش از پیش کرد جمع کرد و گاه را در پیش کرد هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت چون تواند ظلم کردن پیشه داشت چون براندیشم ز مردن گاه گاه عالمم بر چشم میگردد سیاه لیک وقتی هست کز شادی مرگ پای میکوبم ز سر سبزی چو برگ زانکه میدانم که آخر جان پاک باز خواهد رست از زندان خاک عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بر سر خاکی زنی خوش میگریست گفت مجنونیش کاین گریه زچیست گفت چشمم تر دلم غمناک ماند زین جوان من که زیر خاک ماند گفت تو در خاکی او در خاک نیست کو کنون جز نور جان پاک نیست تا که در تن بود جایش خاک بود چون بمرد از خاک رست و پاک بود گرچه تن را نیست قدری پیش دوست یوسف جان در حریم خاص اوست چون بغایت بود رتبت روح را کردتنبیه از پی او نوح را

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل نوح پیغامبر چو از کفار رست با چهل تن کرد بر کوهی نشست بود یک تن زان چهل کس کوزه گر برگشاد او یک دکان پر کوزه در جبرییل آمد که می گوید خدای بشکنش این کوزه ها ای رهنمای نوح گفتش آن همه نتوان شکست کاین به صد خون دلش آمد به دست گرچه کوزه بشکنی گل بشکند در حقیقت مرد را دل بشکند باز جبریل آمد و دادش پیام گفت می گوید خداوندت سلام پس چنین می گوید او کای نیک بخت گر شکست کوزه ای چندست سخت این بسی زان سخت تر در کل یاب کز دعایی خلق را دادی به آب همتی را بر همه بگماشتی لاتذر گفتی و کس نگذاشتی یک دکان کوزه بشکستن خطاست یک جهان پر آدمی کشتن رواست خود دلت می داد ای شیخ کبار زان همه مردم برآوردن دمار کز پی آن بندگان بی قرار لطف ما چندان همی بگریست زار کاین زمانش در گرفت از گریه چشم تو مرو از کوزه چندین به خشم یا رب این خود چه عنایت کردن است این چه شکر اندر شکایت کردن است که به جان ها می کند چندین عتاب گاه جان ها می کند خون بی حساب صد هزاران بی سر و بن را بخواند جمله را در کشتی حیرت نشاند بعد از آن کشتی به دریا درفکند صد جهان جان را به غوغا درفکند بعد از آن باد مخالف روز و شب گرد کشتی می فرستاد ای عجب تا در آن دریای بی پایان همه سربه سر برخاستند از جان همه جمله را بگسست در دریا نفس از همه با سر نیامد هیچ کس گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد می ندارم زهره این اندیشه کرد عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم که بودی شاد او چون زمرگ خویش کردی یاد او با چنان بسطی که بودی حاصلش آن چنان بیمی فتادی در دلش کز عرق آغشته گشتی جای او وان عرق خون بود سر تا پای او عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل چون برآمد جان باقی از خلیل باز پرسیدش خداوند جلیل کای ز کل خلق نیکو بخت تر در جهان چه چیز دیدی سخت تر گفت اگر کشتن پسر را سخت بود در سقر دیدن پدر را سخت بود در میان آتشم انداختی روزگاری با بلا درساختی گر بسی سختی و پیچاپیچ بود در بر جان دادن آنها هیچ بود حق تعالی کرد سوی او خطاب گفت اگر جان دادنت آمد عذاب از پس جان دادن و مردن ز خویش هست چندان سختی زاندازه بیش کانکه را شد نقد افتادن درو راحت روحست جان دادن درو چون چنین در کار مشکل مانده روز و شب بهر چه غافل مانده چاره این کار مشکل پیش گیر راه بر مرگست منزل پیش گیر ترک دنیا گیر و کار مرگ ساز راه بس دورست ره را برگ ساز زانکه دنیا گر همه بر هم نهی باز مانی عاقبت دستی تهی عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل چون سکندر را مسخر شد جهان وقت مرگ او درآمد ناگهان گفت تابوتی کنید از بهر من دخمه سازید پیش شهر من کف گشاده دست من بیرون کنید نوحه بر من هر زمان افزون کنید تا زمال و لشکر و ملک و شهی خلق میبینند دست من تهی گر جهان در دست من بودآن زمان در تهی دستی برفتم از جهان ملک و مال این جهان جز پیچ نیست گر همه یابی چو من جز هیچ نیست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل نوح پیغامبر چو از کفار رست با چهل تن کرد بر کوهی نشست بود یک تن زان چهل کس کوزه گر برگشاد او یک دکان پر کوزه در جبرییل آمد که می گوید خدای بشکنش این کوزه ها ای رهنمای نوح گفتش آن همه نتوان شکست کاین به صد خون دلش آمد به دست گرچه کوزه بشکنی گل بشکند در حقیقت مرد را دل بشکند باز جبریل آمد و دادش پیام گفت می گوید خداوندت سلام پس چنین می گوید او کای نیک بخت گر شکست کوزه ای چندست سخت این بسی زان سخت تر در کل یاب کز دعایی خلق را دادی به آب همتی را بر همه بگماشتی لاتذر گفتی و کس نگذاشتی یک دکان کوزه بشکستن خطاست یک جهان پر آدمی کشتن رواست خود دلت می داد ای شیخ کبار زان همه مردم برآوردن دمار کز پی آن بندگان بی قرار لطف ما چندان همی بگریست زار کاین زمانش در گرفت از گریه چشم تو مرو از کوزه چندین به خشم یا رب این خود چه عنایت کردن است این چه شکر اندر شکایت کردن است که به جان ها می کند چندین عتاب گاه جان ها می کند خون بی حساب صد هزاران بی سر و بن را بخواند جمله را در کشتی حیرت نشاند بعد از آن کشتی به دریا درفکند صد جهان جان را به غوغا درفکند بعد از آن باد مخالف روز و شب گرد کشتی می فرستاد ای عجب تا در آن دریای بی پایان همه سربه سر برخاستند از جان همه جمله را بگسست در دریا نفس از همه با سر نیامد هیچ کس گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد می ندارم زهره این اندیشه کرد عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم که بودی شاد او چون زمرگ خویش کردی یاد او با چنان بسطی که بودی حاصلش آن چنان بیمی فتادی در دلش کز عرق آغشته گشتی جای او وان عرق خون بود سر تا پای او عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل چون برآمد جان باقی از خلیل باز پرسیدش خداوند جلیل کای ز کل خلق نیکو بخت تر در جهان چه چیز دیدی سخت تر گفت اگر کشتن پسر را سخت بود در سقر دیدن پدر را سخت بود در میان آتشم انداختی روزگاری با بلا درساختی گر بسی سختی و پیچاپیچ بود در بر جان دادن آنها هیچ بود حق تعالی کرد سوی او خطاب گفت اگر جان دادنت آمد عذاب از پس جان دادن و مردن ز خویش هست چندان سختی زاندازه بیش کانکه را شد نقد افتادن درو راحت روحست جان دادن درو چون چنین در کار مشکل مانده روز و شب بهر چه غافل مانده چاره این کار مشکل پیش گیر راه بر مرگست منزل پیش گیر ترک دنیا گیر و کار مرگ ساز راه بس دورست ره را برگ ساز زانکه دنیا گر همه بر هم نهی باز مانی عاقبت دستی تهی عطار » مصیبت نامه » بخش چهارم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل چون سکندر را مسخر شد جهان وقت مرگ او درآمد ناگهان گفت تابوتی کنید از بهر من دخمه سازید پیش شهر من کف گشاده دست من بیرون کنید نوحه بر من هر زمان افزون کنید تا زمال و لشکر و ملک و شهی خلق میبینند دست من تهی گر جهان در دست من بودآن زمان در تهی دستی برفتم از جهان ملک و مال این جهان جز پیچ نیست گر همه یابی چو من جز هیچ نیست

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسه سالک آمد پشت بر فرش آورید حمله بر حمله عرش آورید گفت ای عرش خدا بر دوش تو عرش روشن ازدل پرجوش تو زیر بار عرش اعظم آمدی بارکش تر از دو عالم آمدی عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست وی عجب در زیر پایت هیچ نیست گر بخواهد گشت طی این هفت فرش برنخواهی داشت رو از ساق عرش تو بتن ساکن تری از کوه قاف لیک از دل همچو بحری در طواف تن ستاده دل رونده چون تو کیست بال و پر بسته پرنده چون تو کیست در ظهوری عرش را ظاهر شده در بطون ذوالعرش را حاضر شده هم مقیم و هم مسافر هردوی غایبی از خویش و حاضر هر دوی چون تو بار عرش اکبر میکشی هم توانی بار من گر میکشی روز عمر من نگر بیگه شده رفته همراهان و من گمره شده چون کنم گمره بیک کس بازگشت پیش نتوان رفت و ز پس بازگشت حمله عرش این سخن چون گوش کرد عرش را از دوش خود پرجوش کرد گفت من در زیر بارم مانده همچو تو در درد کارم مانده عرش بر دوش است و پایم بر هواست طاقت این در همه عالم کراست بیم لرزش باشدم از نور عرش ور بلرزم میفرو افتم بفرش آنچنان باری زبردر زیر هیچ چون توان استاد خوش بی پیچ پیچ زیر بارم گر نه چالاک اوفتم بیم آن باشد که بر خاک اوفتم در چنین معرض که هستم من بپا کژنشین و راست گو کو کیمیا زیر بار عرش در جان باختن کیمیای عشق نتوان ساختن چون ملایک در زمین و آسمان بسته دارند از پی مردم میان جمله دل در خدمت او باختند خویشتن را خادم او ساختند عشق چون خاصیت انسان بود گر ملک عاشق شود انس آن بود انس انسان را بود از ما مخواه آنچه اینجانیست زین جا وامخواه سالک آمد پیش پیر نامدار قصه خود کرد بر وی آشکار پیر گفتش حمله و خیل ملک عالم کارند وطاعت یک بیک دایما در طاعت حق حاضرند با دلی پرخون و جانی ناظرند چون شوند از شوق حضرت بیقرار جان کنند آخر برآن حضرت نثار عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست در قوت القلوب زان بزرگ پای دین پاک از عیوب گفت هر روز ازملایک عالمی سوخته گردد ز نور حق همی ز ابتداتا انتهای روزگار چند دانی نسل آدم را شمار راست هم چندان بهر روزی ملک از سماک انگشت گردد تا سمک میبسوزند این همه روحانیان پس دگر میآید آنگه در میان ای عجب هر روز چندین سوخته خیل دیگر خویشتن بر دوخته چون ملایک حاضر و جمع آمدند سر بسر پروانه شمع آمدند این همه هر روز میسوزند پاک دیگران در آرزوی آن هلاک تاملک کردند آدم را سجود عشقشان یک ذره آمد در وجود ره بحق چون جان آدم یافتند تا ابد در خدمتش بشتافتند

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسه سالک آمد پشت بر فرش آورید حمله بر حمله عرش آورید گفت ای عرش خدا بر دوش تو عرش روشن ازدل پرجوش تو زیر بار عرش اعظم آمدی بارکش تر از دو عالم آمدی عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست وی عجب در زیر پایت هیچ نیست گر بخواهد گشت طی این هفت فرش برنخواهی داشت رو از ساق عرش تو بتن ساکن تری از کوه قاف لیک از دل همچو بحری در طواف تن ستاده دل رونده چون تو کیست بال و پر بسته پرنده چون تو کیست در ظهوری عرش را ظاهر شده در بطون ذوالعرش را حاضر شده هم مقیم و هم مسافر هردوی غایبی از خویش و حاضر هر دوی چون تو بار عرش اکبر میکشی هم توانی بار من گر میکشی روز عمر من نگر بیگه شده رفته همراهان و من گمره شده چون کنم گمره بیک کس بازگشت پیش نتوان رفت و ز پس بازگشت حمله عرش این سخن چون گوش کرد عرش را از دوش خود پرجوش کرد گفت من در زیر بارم مانده همچو تو در درد کارم مانده عرش بر دوش است و پایم بر هواست طاقت این در همه عالم کراست بیم لرزش باشدم از نور عرش ور بلرزم میفرو افتم بفرش آنچنان باری زبردر زیر هیچ چون توان استاد خوش بی پیچ پیچ زیر بارم گر نه چالاک اوفتم بیم آن باشد که بر خاک اوفتم در چنین معرض که هستم من بپا کژنشین و راست گو کو کیمیا زیر بار عرش در جان باختن کیمیای عشق نتوان ساختن چون ملایک در زمین و آسمان بسته دارند از پی مردم میان جمله دل در خدمت او باختند خویشتن را خادم او ساختند عشق چون خاصیت انسان بود گر ملک عاشق شود انس آن بود انس انسان را بود از ما مخواه آنچه اینجانیست زین جا وامخواه سالک آمد پیش پیر نامدار قصه خود کرد بر وی آشکار پیر گفتش حمله و خیل ملک عالم کارند وطاعت یک بیک دایما در طاعت حق حاضرند با دلی پرخون و جانی ناظرند چون شوند از شوق حضرت بیقرار جان کنند آخر برآن حضرت نثار عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست در قوت القلوب زان بزرگ پای دین پاک از عیوب گفت هر روز ازملایک عالمی سوخته گردد ز نور حق همی ز ابتداتا انتهای روزگار چند دانی نسل آدم را شمار راست هم چندان بهر روزی ملک از سماک انگشت گردد تا سمک میبسوزند این همه روحانیان پس دگر میآید آنگه در میان ای عجب هر روز چندین سوخته خیل دیگر خویشتن بر دوخته چون ملایک حاضر و جمع آمدند سر بسر پروانه شمع آمدند این همه هر روز میسوزند پاک دیگران در آرزوی آن هلاک تاملک کردند آدم را سجود عشقشان یک ذره آمد در وجود ره بحق چون جان آدم یافتند تا ابد در خدمتش بشتافتند

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل چون ز دنیا شد جنید پاک دین پس جنازهش برگرفتند از زمین پر زنان مرغی سپید از آسمان بر جنازه او نشست اندر میان خلق چندان کاستین افشاندند مرغ را از نعش او میراندند مرغ یک ذره از آنجا بر نخاست لیک بگشاد او زفان در نطق راست گفت ای ارباب ذوق و اهل دین چند رنجانید خود را بیش ازین زانکه شد مسمار عشقی آشکار بر جنیدم دوخت تا روز شمار قالب او حصه کروبیانست لیک پای خلق این دم در میانست گر نبودی زحمت و شور شما قالبش با ما پریدی در هوا قالبش ماراست قلبش آن دوست مغز آن اوست وان ماست پوست گر شود یک ذره از قلبش پدید بس بود قفل دو عالم را کلید صد جهان پر فرشته هر نفس تشنه بویی شدند از پیش وپس تشنه میمیرند در دریا همه گوییا دارند استسقا همه عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت چون هاروت و ماروت از گناه اوفتادند از فلک در قعر چاه هر دو تن را سرنگون آویختند تادرون چاه خون میریختند هر دو تن را تشنگی در جان فتاد زانکه آتش در دل ایشان فتاد تشنگی غالب چنان شد هر دو را کز غم یک آب جان شد هردو را هر دو تن از تشنگی میسوختند همچوآتش تشنه میافروختند بود ازآب زلال آن قعر چاه تا لب آن هر دویک انگشت راه نه لب ایشان بر انجا میرسید نه ز چاه آبی به بالا میرسید سرنگون آویخته در تف و تاب تشنه میمردند لب بر روی آب تشنگیشان گر یکی بود از شمار در بر آن آب میشد صد هزار بر لب آب آن دو تن را خشک لب تشنگی میسوخت جانها ای عجب هر زمانی تشنگیشان بیش بود وی عجب آبی چنان در پیش بود تشنگان عالم کون و فساد پیش دارند ای عجب آب مراد جمله درآبند و کس آگاه نیست یا نمیبینند یا خود راه نیست عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست آن بیگانه را کاخر ای خر چند روبی خانه را چند داری روی خانه پاک تو خانه چاهی کن برافکن خاک تو تا چو خاک تیره برگیری ز راه چشمه روشن برون جوشد ز چاه آب نزدیکست چندینی متاب چون فرو بردی دو گز خاک اینت آب کار باید کرد مرد کار نیست ورنه تا آب از تو ره بسیار نیست ای دریغا روبهی شد شیر تو تشنه میمیری ودریا زیر تو تشنه ازدریا جدایی میکنی بر سر گنجی گدایی میکنی ای عجب چندان ملک در دردورنج بر سر گنجند و میجویند گنج تا نیامد جان آدم آشکار ره ندانستند سوی کردگار ره پدید آمد چو آدم شد پدید زو کلید هر دو عالم شد پدید آنچه حمله عرش میپنداشتند تا بتوفیق خدا برداشتند آن دل پر نور آدم بود و بس زانکه آدم هر دو عالم بود و بس

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل چون ز دنیا شد جنید پاک دین پس جنازهش برگرفتند از زمین پر زنان مرغی سپید از آسمان بر جنازه او نشست اندر میان خلق چندان کاستین افشاندند مرغ را از نعش او میراندند مرغ یک ذره از آنجا بر نخاست لیک بگشاد او زفان در نطق راست گفت ای ارباب ذوق و اهل دین چند رنجانید خود را بیش ازین زانکه شد مسمار عشقی آشکار بر جنیدم دوخت تا روز شمار قالب او حصه کروبیانست لیک پای خلق این دم در میانست گر نبودی زحمت و شور شما قالبش با ما پریدی در هوا قالبش ماراست قلبش آن دوست مغز آن اوست وان ماست پوست گر شود یک ذره از قلبش پدید بس بود قفل دو عالم را کلید صد جهان پر فرشته هر نفس تشنه بویی شدند از پیش وپس تشنه میمیرند در دریا همه گوییا دارند استسقا همه عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت چون هاروت و ماروت از گناه اوفتادند از فلک در قعر چاه هر دو تن را سرنگون آویختند تادرون چاه خون میریختند هر دو تن را تشنگی در جان فتاد زانکه آتش در دل ایشان فتاد تشنگی غالب چنان شد هر دو را کز غم یک آب جان شد هردو را هر دو تن از تشنگی میسوختند همچوآتش تشنه میافروختند بود ازآب زلال آن قعر چاه تا لب آن هر دویک انگشت راه نه لب ایشان بر انجا میرسید نه ز چاه آبی به بالا میرسید سرنگون آویخته در تف و تاب تشنه میمردند لب بر روی آب تشنگیشان گر یکی بود از شمار در بر آن آب میشد صد هزار بر لب آب آن دو تن را خشک لب تشنگی میسوخت جانها ای عجب هر زمانی تشنگیشان بیش بود وی عجب آبی چنان در پیش بود تشنگان عالم کون و فساد پیش دارند ای عجب آب مراد جمله درآبند و کس آگاه نیست یا نمیبینند یا خود راه نیست عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست آن بیگانه را کاخر ای خر چند روبی خانه را چند داری روی خانه پاک تو خانه چاهی کن برافکن خاک تو تا چو خاک تیره برگیری ز راه چشمه روشن برون جوشد ز چاه آب نزدیکست چندینی متاب چون فرو بردی دو گز خاک اینت آب کار باید کرد مرد کار نیست ورنه تا آب از تو ره بسیار نیست ای دریغا روبهی شد شیر تو تشنه میمیری ودریا زیر تو تشنه ازدریا جدایی میکنی بر سر گنجی گدایی میکنی ای عجب چندان ملک در دردورنج بر سر گنجند و میجویند گنج تا نیامد جان آدم آشکار ره ندانستند سوی کردگار ره پدید آمد چو آدم شد پدید زو کلید هر دو عالم شد پدید آنچه حمله عرش میپنداشتند تا بتوفیق خدا برداشتند آن دل پر نور آدم بود و بس زانکه آدم هر دو عالم بود و بس

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل دید بوموسی مگر یک شب بخواب بر سر خود عرش همچون آفتاب روز دیگر رفت سوی بایزید زانکه بوموسی ز جان بودش مرید گفت تا تعبیر خوابم او کند مرهم جان خرابم او کند چون بر او رفت خلق آشفته بود زانکه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود چون کفن کردند و شستندش پگاه بر جنازه بر گرفتندش ز راه گفت بوموسی که چندانی که من میزدم بر خلق ماتم خویشتن کز جنازه گوشه آرم بدوش مینداد آنکس بمن گشتم خموش زیر آن در رفتم و کردم مقام تا جنازه بر سر آوردم تمام چون جنازه بر سرم شد استوار گشت حالی بایزیدم آشکار گفت ای بیننده خواب صواب نیک بنگر آنک آن تعبیر خواب شخص ما عرش است برگیر وبرو فهم کن زان خواب تعبیر و برو گر ملک نزدیک تو کاملترست جانت از دل دل ز جان غافلترست در ملک از دیده دل کن نظر زانکه عقل این قول دارد مختصر هر دو عالم از برای آدمیست از ملک بی آدمی مقصود چیست زانکه صد عالم ملک بنشانده اند تا همه در کار مردم مانده اند گرچه امروز این گهر در خاک بود باک نبود زانکه گنجی پاک بود باش تا فردا محک کردگار نقد مردان را پدید آرد عیار عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود اندر مطبخ جم ای عجب دیگ و کاسه در خصومت روز و شب دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد کاسه زرین بود قصد سنگ کرد هر دو تن از خشم در شور آمدند سنگ وزر بودند در زور آمدند دیگ گفتش گر اباگر روغن است شور وشیرین هرچه هست آن منست کار تو بی من کجا گیرد نظام گر منت ندهم تهی مانی مدام تو ز سنگ آیی در اول آشکار باز بر سنگت زنند اندر عیار گر ترا سنگی نباشد در نهاد دایما بی سنگ خواهی اوفتاد تو چنین زیباو سنگین از منی تو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی کس سیه دیگم نمیخواند بنام چون سیه کاسه تویی در هر مقام چون شنیدی این دلیل دلپذیر دست چون من دیگر در کاسه مگیر این سخن چون کاسه را آمد بگوش همچو دیگی خون او آمد بجوش گفت تو از هرچه گفتی بیش و کم فارغم من چون منم در پیش جم خیز تا خود را بصرافان بریم تا زما هر دو کدامین برتریم چون محک پیدا شود صراف را خود محک گوید جواب این لاف را تو ببین وقت گرو در سنگ و زر تا ازین هر دو کدام ارزنده تر در گرو کهنه ز نو آید پدید کار در وقت گرو آید پدید تا سفر در خود نیاری پیش تو کی به کنه خود رسی از خویش تو گر به کنه خویش ره یابی تمام قدسیان را فرع خود یابی مدام لیک تا در خود سفر نبود ترا در حقیقت این نظر نبود ترا

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل دید بوموسی مگر یک شب بخواب بر سر خود عرش همچون آفتاب روز دیگر رفت سوی بایزید زانکه بوموسی ز جان بودش مرید گفت تا تعبیر خوابم او کند مرهم جان خرابم او کند چون بر او رفت خلق آشفته بود زانکه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود چون کفن کردند و شستندش پگاه بر جنازه بر گرفتندش ز راه گفت بوموسی که چندانی که من میزدم بر خلق ماتم خویشتن کز جنازه گوشه آرم بدوش مینداد آنکس بمن گشتم خموش زیر آن در رفتم و کردم مقام تا جنازه بر سر آوردم تمام چون جنازه بر سرم شد استوار گشت حالی بایزیدم آشکار گفت ای بیننده خواب صواب نیک بنگر آنک آن تعبیر خواب شخص ما عرش است برگیر وبرو فهم کن زان خواب تعبیر و برو گر ملک نزدیک تو کاملترست جانت از دل دل ز جان غافلترست در ملک از دیده دل کن نظر زانکه عقل این قول دارد مختصر هر دو عالم از برای آدمیست از ملک بی آدمی مقصود چیست زانکه صد عالم ملک بنشانده اند تا همه در کار مردم مانده اند گرچه امروز این گهر در خاک بود باک نبود زانکه گنجی پاک بود باش تا فردا محک کردگار نقد مردان را پدید آرد عیار عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود اندر مطبخ جم ای عجب دیگ و کاسه در خصومت روز و شب دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد کاسه زرین بود قصد سنگ کرد هر دو تن از خشم در شور آمدند سنگ وزر بودند در زور آمدند دیگ گفتش گر اباگر روغن است شور وشیرین هرچه هست آن منست کار تو بی من کجا گیرد نظام گر منت ندهم تهی مانی مدام تو ز سنگ آیی در اول آشکار باز بر سنگت زنند اندر عیار گر ترا سنگی نباشد در نهاد دایما بی سنگ خواهی اوفتاد تو چنین زیباو سنگین از منی تو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی کس سیه دیگم نمیخواند بنام چون سیه کاسه تویی در هر مقام چون شنیدی این دلیل دلپذیر دست چون من دیگر در کاسه مگیر این سخن چون کاسه را آمد بگوش همچو دیگی خون او آمد بجوش گفت تو از هرچه گفتی بیش و کم فارغم من چون منم در پیش جم خیز تا خود را بصرافان بریم تا زما هر دو کدامین برتریم چون محک پیدا شود صراف را خود محک گوید جواب این لاف را تو ببین وقت گرو در سنگ و زر تا ازین هر دو کدام ارزنده تر در گرو کهنه ز نو آید پدید کار در وقت گرو آید پدید تا سفر در خود نیاری پیش تو کی به کنه خود رسی از خویش تو گر به کنه خویش ره یابی تمام قدسیان را فرع خود یابی مدام لیک تا در خود سفر نبود ترا در حقیقت این نظر نبود ترا

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل رفت سوی آسیایی بوسعید آسیا را دید در گشتن مزید ساعتی استاد آخر بازگشت با گروه خویش صاحب راز گشت گفت هست این آسیا استاد نیک چشم نامحرم نمیبیند ولیک زانکه با من گفت این ساعت نهان کاین زمان صوفی منم اندر جهان در تصوف گر تو رنجی میبری من بسم پیر تو در صوفیگری روز و شب در خود کنم دایم سفر پای بر جایم ولیکن در گذر گرچه میجنبم نمیجنبم ز جای میروم از پا بسر از سر بپای میستانم بس درشت از هر کسی میدهم بس نرم و میگردم بسی گر همه عالم شود زیر و زبر نیست جز سرگشتگی کارم دگر لاجرم پیوسته در کار آمدم کار را همواره هموار آمدم همچو من شو گر تو هستی مرد کار ورنه بنشین چون نداری دردکار کار او پیوسته اندر جان نشست یک نفس بی کار مینتوان نشست او چو میداند که کار از بهر اوست گر برای او بخون گردم نکوست عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب شد همچو گردون بی قرار خورد روز و خواب شب بدرود کرد دیده از دریای دل چون رود کرد پای در میدان رسوایی نهاد داغ دل بر عقل سودایی نهاد گفت یک روزش پدر کای بی خبر خویش را رسوا بکردی در بدر مانده در قید رسوایی مقیم هیچ کس نفروشدت نانی بسیم این سخن مجنون چو بشنود از پدر گفت چندینی غم و رنج و خطر کاین زمان من میکشم از بهر دوست دوست داند کاین همه از بهر اوست گفت داند گفت پس این میبسم تا قیامت هر نفس این میبسم گردلم را زین مصیبت خون کنند ازدلم این درد چون بیرون کنند عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل زین گدایی بر ایاز آشفته شد این سخن در پیش سلطان گفته شد پیش خویشش خواند حالی شهریار گفت ازین پس با ایازت نیست کار گر بود کاریت بیم کشتن است تو نمیدانی کایاز آن من است مرد گفت ای پادشاه حق شناس گر ازان تست این ساعت ایاس عشق نیست آن تو من اکنون شدم عشق بردم وز میان بیرون شدم گر کنی از وی فراقی حاصلم چون توانی برد عشقش از دلم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل رفت سوی آسیایی بوسعید آسیا را دید در گشتن مزید ساعتی استاد آخر بازگشت با گروه خویش صاحب راز گشت گفت هست این آسیا استاد نیک چشم نامحرم نمیبیند ولیک زانکه با من گفت این ساعت نهان کاین زمان صوفی منم اندر جهان در تصوف گر تو رنجی میبری من بسم پیر تو در صوفیگری روز و شب در خود کنم دایم سفر پای بر جایم ولیکن در گذر گرچه میجنبم نمیجنبم ز جای میروم از پا بسر از سر بپای میستانم بس درشت از هر کسی میدهم بس نرم و میگردم بسی گر همه عالم شود زیر و زبر نیست جز سرگشتگی کارم دگر لاجرم پیوسته در کار آمدم کار را همواره هموار آمدم همچو من شو گر تو هستی مرد کار ورنه بنشین چون نداری دردکار کار او پیوسته اندر جان نشست یک نفس بی کار مینتوان نشست او چو میداند که کار از بهر اوست گر برای او بخون گردم نکوست عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب شد همچو گردون بی قرار خورد روز و خواب شب بدرود کرد دیده از دریای دل چون رود کرد پای در میدان رسوایی نهاد داغ دل بر عقل سودایی نهاد گفت یک روزش پدر کای بی خبر خویش را رسوا بکردی در بدر مانده در قید رسوایی مقیم هیچ کس نفروشدت نانی بسیم این سخن مجنون چو بشنود از پدر گفت چندینی غم و رنج و خطر کاین زمان من میکشم از بهر دوست دوست داند کاین همه از بهر اوست گفت داند گفت پس این میبسم تا قیامت هر نفس این میبسم گردلم را زین مصیبت خون کنند ازدلم این درد چون بیرون کنند عطار » مصیبت نامه » بخش پنجم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل زین گدایی بر ایاز آشفته شد این سخن در پیش سلطان گفته شد پیش خویشش خواند حالی شهریار گفت ازین پس با ایازت نیست کار گر بود کاریت بیم کشتن است تو نمیدانی کایاز آن من است مرد گفت ای پادشاه حق شناس گر ازان تست این ساعت ایاس عشق نیست آن تو من اکنون شدم عشق بردم وز میان بیرون شدم گر کنی از وی فراقی حاصلم چون توانی برد عشقش از دلم

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۱ - المقالة السادسه سالک آمد پیش عرش صعبناک گفت ای سر حد جسم و جان پاک هفت گلشن نقطه پرگار تو هشت جنت غرقه انوار تو اولین بنیاد در عالم تویی واپسین جسمی که ماند هم تویی جسم و جان را کار پرداز آمدی جزو و کل را قبه راز آمدی جمله ارواح را مرجع تویی جمله اشباح را مقطع تویی ای بقیومی حق قایم شده قدسیان را کعبه دایم شده صد هزاران جوهر کروبیند در محبی اند و در محبوبیند جمله ذاتت کعبه خود ساخته تاابد دل در طواف انداخته صد هزاران عنصر روحانیند در طواف تو بسر گردانیند رحمت از هر دو جهان قسمت تراست زانکه از رحمن همه رحمت تراست آنکه با چندین جلالت آید او میتواند گر رهی بنماید او عرش اعظم زین سخن از جای شد چون شفق از دیده خون پالای شد گفت بر من زین سخن جز نام نیست لاجرم یک ساعتم آرام نیست نیست از رحمن به جز نامی مرا چند الرحمن علی العرش استوی همچو گرگی گرسنه فرسوده ام در شکم هیچ ودهان آلوده ام چون زموت سعد لرزیدم ز جای چون توانم داشت طاقت با خدای گر ز پیشان آب روشن میرود تیره میگردد چو بر من میرود هر دمم دولت رسد صد قافله من نمیبینم یکی را حوصله لست ساقی روز میثاق آن مراست قصه والتفت الساق آن مراست هست اساس و اصل من برروی آب من برآبی مضطرب همچون حباب گرچه محراب ملایک گشته ام منصبی نیست این نه مالک گشته ام من از آن کرسی نهادم زیر پای تا رسد خود دست من بر هیچ جای خود ز زیر پای من کرسی برفت وز دماغم آنچه میپرسی برفت حال خود برگفتمت ای پاک مرد همچو من در خون نشین بر خاک درد سالک آمد پیش پیر خرده دان برگشاد از حال او با او زفان پیر گفتش هست عرش صعبناک عالم رحمت جهان نور پاک هرکجا در هر دو عالم رحمتست جمله را از عرش رحمن قسمتست منزل رحمت ز حق عرش آمدست پس زراه عرش در فرش آمدست هر که او امروز رحمت میکند حق ز عرشش نور قسمت میکند هرکه او بر زیردستان شد رحیم گشت دایم ایمن از خوف جحیم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۱ - المقالة السادسه سالک آمد پیش عرش صعبناک گفت ای سر حد جسم و جان پاک هفت گلشن نقطه پرگار تو هشت جنت غرقه انوار تو اولین بنیاد در عالم تویی واپسین جسمی که ماند هم تویی جسم و جان را کار پرداز آمدی جزو و کل را قبه راز آمدی جمله ارواح را مرجع تویی جمله اشباح را مقطع تویی ای بقیومی حق قایم شده قدسیان را کعبه دایم شده صد هزاران جوهر کروبیند در محبی اند و در محبوبیند جمله ذاتت کعبه خود ساخته تاابد دل در طواف انداخته صد هزاران عنصر روحانیند در طواف تو بسر گردانیند رحمت از هر دو جهان قسمت تراست زانکه از رحمن همه رحمت تراست آنکه با چندین جلالت آید او میتواند گر رهی بنماید او عرش اعظم زین سخن از جای شد چون شفق از دیده خون پالای شد گفت بر من زین سخن جز نام نیست لاجرم یک ساعتم آرام نیست نیست از رحمن به جز نامی مرا چند الرحمن علی العرش استوی همچو گرگی گرسنه فرسوده ام در شکم هیچ ودهان آلوده ام چون زموت سعد لرزیدم ز جای چون توانم داشت طاقت با خدای گر ز پیشان آب روشن میرود تیره میگردد چو بر من میرود هر دمم دولت رسد صد قافله من نمیبینم یکی را حوصله لست ساقی روز میثاق آن مراست قصه والتفت الساق آن مراست هست اساس و اصل من برروی آب من برآبی مضطرب همچون حباب گرچه محراب ملایک گشته ام منصبی نیست این نه مالک گشته ام من از آن کرسی نهادم زیر پای تا رسد خود دست من بر هیچ جای خود ز زیر پای من کرسی برفت وز دماغم آنچه میپرسی برفت حال خود برگفتمت ای پاک مرد همچو من در خون نشین بر خاک درد سالک آمد پیش پیر خرده دان برگشاد از حال او با او زفان پیر گفتش هست عرش صعبناک عالم رحمت جهان نور پاک هرکجا در هر دو عالم رحمتست جمله را از عرش رحمن قسمتست منزل رحمت ز حق عرش آمدست پس زراه عرش در فرش آمدست هر که او امروز رحمت میکند حق ز عرشش نور قسمت میکند هرکه او بر زیردستان شد رحیم گشت دایم ایمن از خوف جحیم

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل سوی اسپاهان براه مرغزار باز میآمد ملکشاه از شکار مرغزاری ودهی بد پیش راه کرد منزل وقت شام آنجایگاه از غلامان چند تن بشتافتند بر کنار راه گاوی یافتند ذبح کردند و بخوردندش بناز آمدند آنگه بلشگرگاه باز بود گاو پیر زالی دل دو نیم روز و شب درمانده با مشتی یتیم قوت او و آن یتیمان اسیر آن زمان بودی که دادی گاو شیر چند تن درگاو مینگریستند جمله بر پشتی او میزیستند پیرزن را چون خبر آمد ازان بی خبر گشت و بسر آمد ازان جمله شب در نفیر و آه بود پیش آن پل شد که پیش راه بود چون ملکشه بامداد آنجا رسید پیرزن پشت دوتا آنجا بدید موی همچون پنبه رویی چون زریر با یتیمان آمده آنجا اسیر با عصا در دست پشتی چون کمان گفت ای شهزاده الب ارسلان گر برین سر پل بدادی داد من رستی از درد دل و فریاد من ورنه پیش آن سر پل و ان صراط داد خواهم این زمان کن احتیاط گر ز ظلم تو زبون گردم ز تو پیش حق فردا بخون گردم ز تو من ز ظلمت میندانم سر ز پای گرچه شاهی بر نیایی با خدای هان و هان دادم برین پل ده تمام تا بران پل بر نمانی بر دوام از همه سود و زیان در پیش و پس مر یتیمان مرا این بود بس گرسنه بگذاشتی اطفال را پیش خلق انداختی این زال را در سحر یک ناله این پیر زال مردی صد رستم آرد در زوال این نه از شاه جهانم میرسد کاین ز دور آسمانم میرسد سخت کندم کرد چرخ تیز گرد چون توان با سرکشی آویز کرد این بگفت وهمچو باران بهار با یتیمان شد بزاری اشکبار هیبتی در جان شاه افتاد ازو سخت شوری در سپاه افتاد ازو گفت ای مادر مگردان دل ز شاه هرچه میخواهی برین سر پل بخواه تابراین پل بر تو برگویم جواب کان سر پل را ندارم هیچ تاب حال چیست ای زال گفت او حال خویش دادش او هفتاد گاو از مال خویش گفت این هفتاد گاو ای پیر زال در عوض بستان که هست این از حلال این بگفت وآن غلامان را بخواند زجر کرد و سبز خنگ از پل براند پیرزن را وقت چون شبگیر شد حق آن انعام دامن گیر شد غسل آورد و نماز آغاز کرد روی بر خاک ودر دل باز کرد گفت ای پروردگار دادگر چون ملکشه بادنیمی از بشر از کرم نگذاشت بر من مابقی تو که جاویدان کریم مطلقی فضل کن با او و در بندش مدار وانچه نپسندیده زو در گذار چون ملکشه رفت از آن جای خراب دیدش از عباد دین مردی بخواب گفت هان چون رفت حال ای پادشاه گفت اگر آن بیوه زال دادخواه از برای من نکردی آن دعا جز شقاوت نیستی دایم مرا نیک بختی گشت آن بدبختیم از دعای اونماند آن سختیم عالمی بار اوفتاد از گردنم تا ابد آزاد کرد آن زنم گرچه مرد ملک و مالی آمدم در پناه پیر زالی آمدم کس چه داند تا دعای پیر زن چون بود وقت سحرگه تیر زن آنچه زالی در سحر گاهی کند میندانم رستیم ماهی کند گر نبودی رحمت آن پادشاه باز ماندی تا ابد در قعر چاه ور نبودی آن دعای پیر زال دولت دین آمدی بروی زوال بود اول رحمت آن شهریار این دعا با او در آخر گشت یار لاجرم شه رستگار آمد مدام از رحیمی نیست برتر یک مقام

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل سوی اسپاهان براه مرغزار باز میآمد ملکشاه از شکار مرغزاری ودهی بد پیش راه کرد منزل وقت شام آنجایگاه از غلامان چند تن بشتافتند بر کنار راه گاوی یافتند ذبح کردند و بخوردندش بناز آمدند آنگه بلشگرگاه باز بود گاو پیر زالی دل دو نیم روز و شب درمانده با مشتی یتیم قوت او و آن یتیمان اسیر آن زمان بودی که دادی گاو شیر چند تن درگاو مینگریستند جمله بر پشتی او میزیستند پیرزن را چون خبر آمد ازان بی خبر گشت و بسر آمد ازان جمله شب در نفیر و آه بود پیش آن پل شد که پیش راه بود چون ملکشه بامداد آنجا رسید پیرزن پشت دوتا آنجا بدید موی همچون پنبه رویی چون زریر با یتیمان آمده آنجا اسیر با عصا در دست پشتی چون کمان گفت ای شهزاده الب ارسلان گر برین سر پل بدادی داد من رستی از درد دل و فریاد من ورنه پیش آن سر پل و ان صراط داد خواهم این زمان کن احتیاط گر ز ظلم تو زبون گردم ز تو پیش حق فردا بخون گردم ز تو من ز ظلمت میندانم سر ز پای گرچه شاهی بر نیایی با خدای هان و هان دادم برین پل ده تمام تا بران پل بر نمانی بر دوام از همه سود و زیان در پیش و پس مر یتیمان مرا این بود بس گرسنه بگذاشتی اطفال را پیش خلق انداختی این زال را در سحر یک ناله این پیر زال مردی صد رستم آرد در زوال این نه از شاه جهانم میرسد کاین ز دور آسمانم میرسد سخت کندم کرد چرخ تیز گرد چون توان با سرکشی آویز کرد این بگفت وهمچو باران بهار با یتیمان شد بزاری اشکبار هیبتی در جان شاه افتاد ازو سخت شوری در سپاه افتاد ازو گفت ای مادر مگردان دل ز شاه هرچه میخواهی برین سر پل بخواه تابراین پل بر تو برگویم جواب کان سر پل را ندارم هیچ تاب حال چیست ای زال گفت او حال خویش دادش او هفتاد گاو از مال خویش گفت این هفتاد گاو ای پیر زال در عوض بستان که هست این از حلال این بگفت وآن غلامان را بخواند زجر کرد و سبز خنگ از پل براند پیرزن را وقت چون شبگیر شد حق آن انعام دامن گیر شد غسل آورد و نماز آغاز کرد روی بر خاک ودر دل باز کرد گفت ای پروردگار دادگر چون ملکشه بادنیمی از بشر از کرم نگذاشت بر من مابقی تو که جاویدان کریم مطلقی فضل کن با او و در بندش مدار وانچه نپسندیده زو در گذار چون ملکشه رفت از آن جای خراب دیدش از عباد دین مردی بخواب گفت هان چون رفت حال ای پادشاه گفت اگر آن بیوه زال دادخواه از برای من نکردی آن دعا جز شقاوت نیستی دایم مرا نیک بختی گشت آن بدبختیم از دعای اونماند آن سختیم عالمی بار اوفتاد از گردنم تا ابد آزاد کرد آن زنم گرچه مرد ملک و مالی آمدم در پناه پیر زالی آمدم کس چه داند تا دعای پیر زن چون بود وقت سحرگه تیر زن آنچه زالی در سحر گاهی کند میندانم رستیم ماهی کند گر نبودی رحمت آن پادشاه باز ماندی تا ابد در قعر چاه ور نبودی آن دعای پیر زال دولت دین آمدی بروی زوال بود اول رحمت آن شهریار این دعا با او در آخر گشت یار لاجرم شه رستگار آمد مدام از رحیمی نیست برتر یک مقام

%0
10 Bölüm