عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود عبدالله طاهر در شکار باز میآمد بشهر آن نامدار بود در راهش پلی جای نشست پیر زالی از پس آن پل بجست اسب عبدالله سر بر زد ز راه بر زمین افکند از فرقش کلاه خشمگین شد سخت عبدالله ازو خواست تا خود را کند آگاه ازو گفت ای نادان چکارت اوفتاد کاین چنین جای اختیارت اوفتاد قصه دادش بدست آن پیرزن گفت فرزندیست بی جرم آن من مانده در زندان تو خوار و اسیر لطف کن او را برون آر ای امیر میبسوزد جان من از درد او شد سیه روزم ز روی زرد او پیرم و رفته بآخر روز من رحمتی کن بر دل پر سوز من خورد سوگند از سر خشم آن امیر کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر برنیارم من ز زندان هرگزش همچنان میدارم آنجا عاجزش پیره زن گفت ای امیر کاردان نیست بر کاری خداوند جهان گر تو بر کاری خدا هم نیز هست قادر و داننده هر چیز هست من کنون با او گذارم کار خویش توبرو من نیز بردم بار خویش تا در چون حق جهانداری بود بر در تو آمدن عاری بود تن زدم جان سوخته رفتم ز جای تا تو بهتر آیی اکنون با خدای این سخن بر جان عبدالله زد اشک خونین بر غبار راه زد خورد سوگندی دگر آن مهربان کز سر پل نگذرم من این زمان تا نیارند آن پسر را سوی من تا ببینم روی او او روی من شد بزندان مرد و آوردش سوار چون جمال او بدید آن نامدار خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز تا بگردانند در شهرش بناز پس منادی میکنند از چپ و راست کاین طلیق الله آزاد خداست این چنین کاری که کوهی کاه کرد رغم عبدالله را الله کرد گر تحمل هست نیکو از یکی هست نیکوتر ز شاهان بیشکی عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل نصر احمد اندر ایام بهار داشت عزم باغ و قصد سبزه زار مطربان از پیش بفرستاده بود همره ایشان سماع و باده بود محتسب بود آن یکی الیاس نام سخت در تقوی و در معنی تمام پیش آمد قوم را دره بدست وانچه دید او هم بریخت و هم شکست نصر را زان حال حالی شد خبر کرد نصر الیاس را حاضر مگر گفت ای الیاسک شوریده دین گفت ای نصرک چه افتادست هین گفت این حسبت که فرمودت بگو گفت این شاهی ز که بودت بگو گفت از امر امیرالمؤمنین گفت آن من ز رب العالمین گفت گویی مینترسی ذره گفت از عالم منم وین دره نه طمع دارم بکس هرگز دمی نه مرا در چشم آید عالمی نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم نه بترسم از بلا چون تو سلیم گر کسی خون ریزد و خون راندم خوش بود کان خون بحق برساندم خون ترا چون سوی حق رهبر بود در جهان چیزی ازین بهتر بود مشک هم خوش هم نکو آید ترا زانکه بوی خون ازو آید ترا نصر را الحق خوش آمد گفتنش محو شد از گفت او آشفتنش گفت شادم کردی اکنون شاد باش حاجتی خواه از من و آزاد باش گفت من حاجت ندارم بیش و کم گفت البته بباید خواست هم بر کنار حضرت شاه شریف بود استاده غلامی بس ضعیف کرد شیخ الیاس سوی او نگاه گفت حاجت زوست نه از پادشاه نصر گفتا پیش چون من شهریار زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار گفت پس من شرم دارم این زمان کز تو خواهم با خداوند جهان کرد الحاحش که البته بخواه گفت میباید که این دم پادشاه بدهدم هژده کری گندم تمام زانکه اینم در سمرقندست وام نصر گفتا گندم به بنگرید پس به اشتر با سمرقندش برید بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه من چنان خواهم که این گندم براه خود بگردن بر نهی بی سرکشی در سمرقندش بری با دلخوشی نصر گفتش تو ز من آگه نیی زانکه با من در رهی همره نیی گر روم در باغ خود افزون دو گام آبله گیرد همه پایم تمام چون توانم شد ز نیشابور من بار بر سر تا بجای دور من بعد از آن الیاس گفت این روشنست کاین قدر بارت اگر بر گردنست عاجزی گر تا سمرقندش بری ور بری دانم که تا چندش بری جمله بار خراسان روز و شب تا ابد بر گردن تست ای عجب چون قیامت باز اندازد بساط باچنین باری چه سازی بر صراط بار بینم عالمی بر گردنت تا بود یک گرده نان خوردنت با چنین باری چو دم نتوان زدن بر صراط حق قدم نتوان زدن نصر حالی توبه کرد و بازگشت ترک شاهی گفت و اهل راز گشت در تحمل هرکه او پاکی بود گر بود بر آسمان خاکی بود حلم او بار جهانی میکشد میکند سود و زیانی میکشد
عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود عبدالله طاهر در شکار باز میآمد بشهر آن نامدار بود در راهش پلی جای نشست پیر زالی از پس آن پل بجست اسب عبدالله سر بر زد ز راه بر زمین افکند از فرقش کلاه خشمگین شد سخت عبدالله ازو خواست تا خود را کند آگاه ازو گفت ای نادان چکارت اوفتاد کاین چنین جای اختیارت اوفتاد قصه دادش بدست آن پیرزن گفت فرزندیست بی جرم آن من مانده در زندان تو خوار و اسیر لطف کن او را برون آر ای امیر میبسوزد جان من از درد او شد سیه روزم ز روی زرد او پیرم و رفته بآخر روز من رحمتی کن بر دل پر سوز من خورد سوگند از سر خشم آن امیر کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر برنیارم من ز زندان هرگزش همچنان میدارم آنجا عاجزش پیره زن گفت ای امیر کاردان نیست بر کاری خداوند جهان گر تو بر کاری خدا هم نیز هست قادر و داننده هر چیز هست من کنون با او گذارم کار خویش توبرو من نیز بردم بار خویش تا در چون حق جهانداری بود بر در تو آمدن عاری بود تن زدم جان سوخته رفتم ز جای تا تو بهتر آیی اکنون با خدای این سخن بر جان عبدالله زد اشک خونین بر غبار راه زد خورد سوگندی دگر آن مهربان کز سر پل نگذرم من این زمان تا نیارند آن پسر را سوی من تا ببینم روی او او روی من شد بزندان مرد و آوردش سوار چون جمال او بدید آن نامدار خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز تا بگردانند در شهرش بناز پس منادی میکنند از چپ و راست کاین طلیق الله آزاد خداست این چنین کاری که کوهی کاه کرد رغم عبدالله را الله کرد گر تحمل هست نیکو از یکی هست نیکوتر ز شاهان بیشکی عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل نصر احمد اندر ایام بهار داشت عزم باغ و قصد سبزه زار مطربان از پیش بفرستاده بود همره ایشان سماع و باده بود محتسب بود آن یکی الیاس نام سخت در تقوی و در معنی تمام پیش آمد قوم را دره بدست وانچه دید او هم بریخت و هم شکست نصر را زان حال حالی شد خبر کرد نصر الیاس را حاضر مگر گفت ای الیاسک شوریده دین گفت ای نصرک چه افتادست هین گفت این حسبت که فرمودت بگو گفت این شاهی ز که بودت بگو گفت از امر امیرالمؤمنین گفت آن من ز رب العالمین گفت گویی مینترسی ذره گفت از عالم منم وین دره نه طمع دارم بکس هرگز دمی نه مرا در چشم آید عالمی نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم نه بترسم از بلا چون تو سلیم گر کسی خون ریزد و خون راندم خوش بود کان خون بحق برساندم خون ترا چون سوی حق رهبر بود در جهان چیزی ازین بهتر بود مشک هم خوش هم نکو آید ترا زانکه بوی خون ازو آید ترا نصر را الحق خوش آمد گفتنش محو شد از گفت او آشفتنش گفت شادم کردی اکنون شاد باش حاجتی خواه از من و آزاد باش گفت من حاجت ندارم بیش و کم گفت البته بباید خواست هم بر کنار حضرت شاه شریف بود استاده غلامی بس ضعیف کرد شیخ الیاس سوی او نگاه گفت حاجت زوست نه از پادشاه نصر گفتا پیش چون من شهریار زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار گفت پس من شرم دارم این زمان کز تو خواهم با خداوند جهان کرد الحاحش که البته بخواه گفت میباید که این دم پادشاه بدهدم هژده کری گندم تمام زانکه اینم در سمرقندست وام نصر گفتا گندم به بنگرید پس به اشتر با سمرقندش برید بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه من چنان خواهم که این گندم براه خود بگردن بر نهی بی سرکشی در سمرقندش بری با دلخوشی نصر گفتش تو ز من آگه نیی زانکه با من در رهی همره نیی گر روم در باغ خود افزون دو گام آبله گیرد همه پایم تمام چون توانم شد ز نیشابور من بار بر سر تا بجای دور من بعد از آن الیاس گفت این روشنست کاین قدر بارت اگر بر گردنست عاجزی گر تا سمرقندش بری ور بری دانم که تا چندش بری جمله بار خراسان روز و شب تا ابد بر گردن تست ای عجب چون قیامت باز اندازد بساط باچنین باری چه سازی بر صراط بار بینم عالمی بر گردنت تا بود یک گرده نان خوردنت با چنین باری چو دم نتوان زدن بر صراط حق قدم نتوان زدن نصر حالی توبه کرد و بازگشت ترک شاهی گفت و اهل راز گشت در تحمل هرکه او پاکی بود گر بود بر آسمان خاکی بود حلم او بار جهانی میکشد میکند سود و زیانی میکشد