Qur'an&Sunnahالقرآن

Hâfız-ı Şîrâzî — Dîvân

Şemsüddîn Muhammed Hâfız Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته در این کار هست تا دانی بجز شکردهنی مایه هاست خوبی را به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی هزار سلطنت دلبری بدان نرسد که در دلی به هنر خویش را بگنجانی چه گردها که برانگیختی ز هستی من مباد خسته سمند ت که تیز می رانی به همنشینی رندان سری فرود آور که گنج هاست در این بی سری و سامانی بیار باده رنگین که یک حکایت راست بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی به خاک پای صبوحی کنان که تا من مست ستاده بر در میخانه ام به دربانی به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی به نام طره دلبند خویش خیری کن که تا خداش نگه دارد از پریشانی مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز وگرنه حال بگویم به آصف ثانی وزیر شاه نشان خواجه زمین و زمان که خرم است بدو حال انسی و جانی قوام دولت دنیی محمد بن علی که می درخشدش از چهره فر یزدانی زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی طراز دولت باقی تو را همی زیبد که همتت نبرد نام عالم فانی اگر نه گنج عطا ی تو دستگیر شود همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی تو را که صورت جسم تو را هیولایی است چو جوهر ملکی در لباس انسانی کدام پایه تعظیم نصب شاید کرد که در مسالک فکرت نه برتر از آنی درون خلوت کروبیان عالم قدس صریر کلک تو باشد سماع روحانی تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود که آستین به کریمان عالم افشانی صواعق سخطت را چگونه شرح دهم نعوذ بالله از آن فتنه های طوفانی سوابق کرمت را بیان چگونه کنم تبارک الله از آن کارساز ربانی کنون که شاهد گل را به جلوه گاه چمن به جز نسیم صبا نیست همدم جانی شقایق از پی سلطان گل سپارد باز به بادبان صبا کله های نعمانی بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار که لاف می زند از لطف روح حیوانی سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ به غنچه می زد و می گفت در سخنرانی که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی که در خم است شرابی چو لعل رمانی مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه که باز ماه دگر می خوری پشیمانی به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی جفا نه شیوه دین پروری بود حاشا همه کرامت و لطف است شرع یزدانی رموز سر اناالحق چه داند آن غافل که منجذب نشد از جذبه های سبحانی درون پرده گل غنچه بین که می سازد ز بهر دیده خصم تو لعل پیکانی طرب سرای وزیر است ساقیا مگذار که غیر جام می آنجا کند گرانجانی تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی شنیده ام که ز من یاد می کنی گه گه ولی به مجلس خاص خودم نمی خوانی طلب نمی کنی از من سخن جفا این است وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد لطایف حکمی با کتاب قرآنی هزار سال بقا بخشدت مدایح من چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی همیشه تا به بهاران هوا به صفحه باغ هزار نقش نگارد ز خط ریحانی به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز شکفته باد گل دولتت به آسانی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته در این کار هست تا دانی بجز شکردهنی مایه هاست خوبی را به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی هزار سلطنت دلبری بدان نرسد که در دلی به هنر خویش را بگنجانی چه گردها که برانگیختی ز هستی من مباد خسته سمند ت که تیز می رانی به همنشینی رندان سری فرود آور که گنج هاست در این بی سری و سامانی بیار باده رنگین که یک حکایت راست بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی به خاک پای صبوحی کنان که تا من مست ستاده بر در میخانه ام به دربانی به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی به نام طره دلبند خویش خیری کن که تا خداش نگه دارد از پریشانی مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز وگرنه حال بگویم به آصف ثانی وزیر شاه نشان خواجه زمین و زمان که خرم است بدو حال انسی و جانی قوام دولت دنیی محمد بن علی که می درخشدش از چهره فر یزدانی زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی طراز دولت باقی تو را همی زیبد که همتت نبرد نام عالم فانی اگر نه گنج عطا ی تو دستگیر شود همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی تو را که صورت جسم تو را هیولایی است چو جوهر ملکی در لباس انسانی کدام پایه تعظیم نصب شاید کرد که در مسالک فکرت نه برتر از آنی درون خلوت کروبیان عالم قدس صریر کلک تو باشد سماع روحانی تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود که آستین به کریمان عالم افشانی صواعق سخطت را چگونه شرح دهم نعوذ بالله از آن فتنه های طوفانی سوابق کرمت را بیان چگونه کنم تبارک الله از آن کارساز ربانی کنون که شاهد گل را به جلوه گاه چمن به جز نسیم صبا نیست همدم جانی شقایق از پی سلطان گل سپارد باز به بادبان صبا کله های نعمانی بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار که لاف می زند از لطف روح حیوانی سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ به غنچه می زد و می گفت در سخنرانی که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی که در خم است شرابی چو لعل رمانی مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه که باز ماه دگر می خوری پشیمانی به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی جفا نه شیوه دین پروری بود حاشا همه کرامت و لطف است شرع یزدانی رموز سر اناالحق چه داند آن غافل که منجذب نشد از جذبه های سبحانی درون پرده گل غنچه بین که می سازد ز بهر دیده خصم تو لعل پیکانی طرب سرای وزیر است ساقیا مگذار که غیر جام می آنجا کند گرانجانی تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی شنیده ام که ز من یاد می کنی گه گه ولی به مجلس خاص خودم نمی خوانی طلب نمی کنی از من سخن جفا این است وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد لطایف حکمی با کتاب قرآنی هزار سال بقا بخشدت مدایح من چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی همیشه تا به بهاران هوا به صفحه باغ هزار نقش نگارد ز خط ریحانی به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز شکفته باد گل دولتت به آسانی

Orijinal Metin (FA)

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد نوای چنگ بدان سان زند صلای صبوح که پیر صومعه راه در مغان گیرد نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک در او شرار چراغ سحرگهان گیرد شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد به رغم زال سیه شاهباز زرین بال در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد به بزم گاه چمن رو که خوش تماشایی است چو لاله کاسه نسرین و ارغوان گیرد چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح که چون به شعشعه مهر خاوران گیرد محیط شمس کشد سوی خویش در خوشآب که تا به قبضه شمشیر زرفشان گیرد صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد ز اتحاد هیولا و اختلاف صور خرد ز هر گل نو نقش صد بتان گیرد من اندر آن که دم کیست این مبارک دم که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد چه حالت است که گل در سحر نماید روی چه آتش است که در مرغ صبح خوان گیرد چه پرتو است که نور چراغ صبح دهد چه شعله است که در شمع آسمان گیرد چرا به صد غم و حسرت سپهر دایره شکل مرا چو نقطه پرگار در میان گیرد ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به که روزگار غیور است و ناگهان گیرد چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد کجاست ساقی مه روی من که از سر مهر چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد پیامی آورد از یار و در پی اش جامی به شادی رخ آن یار مهربان گیرد نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد فرشته ای به حقیقت سروش عالم غیب که روضه کرمش نکته بر جنان گیرد سکندری که مقیم حریم او چون خضر ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد جمال چهره اسلام شیخ ابو اسحاق که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد گهی که بر فلک سروری عروج کند نخست پایه خود فرق فرقدان گیرد چراغ دیده محمود آن که دشمن را ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد عروس خاوری از شرم رأی انور او به جای خود بود ار راه قیروان گیرد ایا عظیم وقاری که هر که بنده توست ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد فلک چو جلوه کنان بنگرد سمند تو را کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت که مشتری نسق کار خود از آن گیرد از امتحان تو ایام را غرض آن است که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد وگرنه پایه عزت از آن بلندتر است که روزگار بر او حرف امتحان گیرد مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد ز عمر برخورد آن کس که در جمیع صفات نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست چو وقت کار بود تیغ جان ستان گیرد ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست چنان رسد که امان از میان کران گیرد چه غم بود به همه حال کوه ثابت را که موجهای چنان قلزم گران گیرد اگرچه خصم تو گستاخ می رود حالی تو شاد باش که گستاخی اش چنان گیرد که هر چه در حق این خاندان دولت کرد جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد زمان عمر تو پاینده باد کـ این نعمت عطیه ای است که در کار انس و جان گیرد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد نوای چنگ بدان سان زند صلای صبوح که پیر صومعه راه در مغان گیرد نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک در او شرار چراغ سحرگهان گیرد شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد به رغم زال سیه شاهباز زرین بال در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد به بزم گاه چمن رو که خوش تماشایی است چو لاله کاسه نسرین و ارغوان گیرد چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح که چون به شعشعه مهر خاوران گیرد محیط شمس کشد سوی خویش در خوشآب که تا به قبضه شمشیر زرفشان گیرد صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد ز اتحاد هیولا و اختلاف صور خرد ز هر گل نو نقش صد بتان گیرد من اندر آن که دم کیست این مبارک دم که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد چه حالت است که گل در سحر نماید روی چه آتش است که در مرغ صبح خوان گیرد چه پرتو است که نور چراغ صبح دهد چه شعله است که در شمع آسمان گیرد چرا به صد غم و حسرت سپهر دایره شکل مرا چو نقطه پرگار در میان گیرد ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به که روزگار غیور است و ناگهان گیرد چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد کجاست ساقی مه روی من که از سر مهر چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد پیامی آورد از یار و در پی اش جامی به شادی رخ آن یار مهربان گیرد نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد فرشته ای به حقیقت سروش عالم غیب که روضه کرمش نکته بر جنان گیرد سکندری که مقیم حریم او چون خضر ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد جمال چهره اسلام شیخ ابو اسحاق که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد گهی که بر فلک سروری عروج کند نخست پایه خود فرق فرقدان گیرد چراغ دیده محمود آن که دشمن را ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد عروس خاوری از شرم رأی انور او به جای خود بود ار راه قیروان گیرد ایا عظیم وقاری که هر که بنده توست ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد فلک چو جلوه کنان بنگرد سمند تو را کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت که مشتری نسق کار خود از آن گیرد از امتحان تو ایام را غرض آن است که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد وگرنه پایه عزت از آن بلندتر است که روزگار بر او حرف امتحان گیرد مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد ز عمر برخورد آن کس که در جمیع صفات نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست چو وقت کار بود تیغ جان ستان گیرد ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست چنان رسد که امان از میان کران گیرد چه غم بود به همه حال کوه ثابت را که موجهای چنان قلزم گران گیرد اگرچه خصم تو گستاخ می رود حالی تو شاد باش که گستاخی اش چنان گیرد که هر چه در حق این خاندان دولت کرد جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد زمان عمر تو پاینده باد کـ این نعمت عطیه ای است که در کار انس و جان گیرد

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱ ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمده ام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما فلک آواره به هر سو کندم می دانی رشک می آیدش از صحبت جان پرور ما گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند بکشد از همه انصاف ستم داور ما روز باشد که بیاید به سلامت بازم ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲ صبح دولت می دمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب نکته گوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطه چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش می کند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دست افشان و مستان پایکوب غمزه ساقی ز چشم می پرستان برده خواب تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد می رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳ اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است وگر به قهر برانی درون ما صاف است بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است چرا که وصف تو بیرون ز حد اوصاف است ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب که نور دیده عاشق ز قاف تا قاف است چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما چه چشم هاست که از روی تو بر اطراف است تو را که مایه خلد است نیاز همتا نیست از این مثال گزینم روان در اطراف است ز مصحف رخ دلدار آیتی بر خوان که آن بیان مقامات کشف کشاف است عدو که منطق حافظ طمع کند در شعر همان حدیث هما و طریق خطاف است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴ غمش تا در دلم مأوا گرفته است سرم چون زلف او سودا گرفته است لب چون آتشش آب حیات است از آن آب آتشی در ما گرفته است همای همتم عمری است کز جان هوای آن قد و بالا گرفته است شدم عاشق به بالای بلندش که کار عاشقان بالا گرفته است چو ما در سایه الطاف اوییم چرا او سایه از ما وا گرفته است نسیم صبح عنبر بوست امروز مگر یارم ره صحرا گرفته است ز دریای دو چشمم گوهر اشک جهان در لؤلؤ لالا گرفته است حدیث حافظ ای سرو سمن بوی به وصف قد تو بالا گرفته است

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱ ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمده ام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما فلک آواره به هر سو کندم می دانی رشک می آیدش از صحبت جان پرور ما گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند بکشد از همه انصاف ستم داور ما روز باشد که بیاید به سلامت بازم ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲ صبح دولت می دمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب نکته گوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطه چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش می کند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دست افشان و مستان پایکوب غمزه ساقی ز چشم می پرستان برده خواب تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد می رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳ اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است وگر به قهر برانی درون ما صاف است بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است چرا که وصف تو بیرون ز حد اوصاف است ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب که نور دیده عاشق ز قاف تا قاف است چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما چه چشم هاست که از روی تو بر اطراف است تو را که مایه خلد است نیاز همتا نیست از این مثال گزینم روان در اطراف است ز مصحف رخ دلدار آیتی بر خوان که آن بیان مقامات کشف کشاف است عدو که منطق حافظ طمع کند در شعر همان حدیث هما و طریق خطاف است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴ غمش تا در دلم مأوا گرفته است سرم چون زلف او سودا گرفته است لب چون آتشش آب حیات است از آن آب آتشی در ما گرفته است همای همتم عمری است کز جان هوای آن قد و بالا گرفته است شدم عاشق به بالای بلندش که کار عاشقان بالا گرفته است چو ما در سایه الطاف اوییم چرا او سایه از ما وا گرفته است نسیم صبح عنبر بوست امروز مگر یارم ره صحرا گرفته است ز دریای دو چشمم گوهر اشک جهان در لؤلؤ لالا گرفته است حدیث حافظ ای سرو سمن بوی به وصف قد تو بالا گرفته است

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵ هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش نه دل خسته بیمار مرا تنها برد آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد دل سنگین ترا اشک من آورد به راه سنگ را سیل تواند به لب دریا برد دوش دست طربم سلسله شوق تو بست پای خیل خردم لشکر غم از جا برد راه ما غمزه آن ترک کمان ابرو زد رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد جام می پیش لبت دم ز روان بخشی زد آب وی آن لب جان بخش روان افزا برد بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶ صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود می دستبرد هزار آفرین بر می سرخ باد که از روی ما رنگ زردی ببرد بنازیم دستی که انگور چید مریزاد پایی که در هم فشرد برو زاهدا خورده بر ما مگیر که کار خدایی نه کاریست خرد مرا از ازل عشق شد سرنوشت قضای نوشته نشاید سترد مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ ارسطو دهد جان چو بیچاره کرد مکش رنج بیهوده خرسند باش قناعت کن ار نیست اطلس چو برد چنان زندگانی کن اندر جهان که چون مرده باشی نگویند مرد شود مست وحدت زجام الست هر آن کـ او چو حافظ می صاف خورد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷ من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم می کسی گمان نبرد مباش غره به علم و عمل فقیه مدام که هیچ کس ز قضای خدای جان نبرد اگرچه دیده بود پاس بان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاس بان نبرد سخن به نزد سخن دان ادا مکن حافظ که تحفه کس دروگوهر به بحر و کان نبرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸ کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد خون شد دلم ز درد به درمان نمی رسد با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همی رود و نان نمی رسد پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمی رسد سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد از آرزوست گشته گرانبار غم دلم آوخ که آرزوی من ارزان نمی رسد یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت وآوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند جز آه اهل فضل به کیوان نمی رسد از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد حافظ صبور باش که در راه عاشقی هر کس که جان نداد به جانان نمی رسد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹ در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانه عشق ازکفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد در کیش جان فروشان فضل و شرف به رندیست اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت جز باده بهشتی هیچش سبب نباشد حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی روزی شود که با آن پیوند شب نباشد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵ هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش نه دل خسته بیمار مرا تنها برد آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد دل سنگین ترا اشک من آورد به راه سنگ را سیل تواند به لب دریا برد دوش دست طربم سلسله شوق تو بست پای خیل خردم لشکر غم از جا برد راه ما غمزه آن ترک کمان ابرو زد رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد جام می پیش لبت دم ز روان بخشی زد آب وی آن لب جان بخش روان افزا برد بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶ صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود می دستبرد هزار آفرین بر می سرخ باد که از روی ما رنگ زردی ببرد بنازیم دستی که انگور چید مریزاد پایی که در هم فشرد برو زاهدا خورده بر ما مگیر که کار خدایی نه کاریست خرد مرا از ازل عشق شد سرنوشت قضای نوشته نشاید سترد مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ ارسطو دهد جان چو بیچاره کرد مکش رنج بیهوده خرسند باش قناعت کن ار نیست اطلس چو برد چنان زندگانی کن اندر جهان که چون مرده باشی نگویند مرد شود مست وحدت زجام الست هر آن کـ او چو حافظ می صاف خورد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷ من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم می کسی گمان نبرد مباش غره به علم و عمل فقیه مدام که هیچ کس ز قضای خدای جان نبرد اگرچه دیده بود پاس بان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاس بان نبرد سخن به نزد سخن دان ادا مکن حافظ که تحفه کس دروگوهر به بحر و کان نبرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸ کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد خون شد دلم ز درد به درمان نمی رسد با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همی رود و نان نمی رسد پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمی رسد سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد از آرزوست گشته گرانبار غم دلم آوخ که آرزوی من ارزان نمی رسد یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت وآوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند جز آه اهل فضل به کیوان نمی رسد از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد حافظ صبور باش که در راه عاشقی هر کس که جان نداد به جانان نمی رسد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹ در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانه عشق ازکفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد در کیش جان فروشان فضل و شرف به رندیست اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت جز باده بهشتی هیچش سبب نباشد حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی روزی شود که با آن پیوند شب نباشد

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰ صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته اند گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته اند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته اند کار زلف توست مشک افشانی و نظارگان مصلحت را تهمتی بر نافه چین بسته اند یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه یا به گرد ماه تابان عقد پروین بسته اند خط سبز و عارضت را نقش بندان خطا سایبان از عنبر تر گرد نسرین بسته اند جمله وصف عشق من بودست و حسن روی تو آن حکایتها که بر فرهاد و شیرین بسته اند حافظا محض حقیقت گوی یعنی سر عشق غیر از این گویی خیالاتی به تخمین بسته اند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱ مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی می آید هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی می آید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی می آید جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی می آید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی می آید خبر بلبل این باغ بپرسید که من ناله ای می شنوم کز قفسی می آید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی می آید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۲ دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه می چینم دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر مراد دنییٖ و عقبیٖ به من بخشید روزی بخش به گوشم قول چنگ اولی به دستم زلف یار آخر چو باد از خرمن دونان ربودن خوشه ای تا چند ز همت توشه ای بردار و خود تخمی بکار آخر نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک به نوک کلک رنگ آمیز نقشی می نگار آخر دلا در ملک شبخیزی گر از اندوه نگریزی دم صبحت بشارتها بیارد ز آن دیار آخر بتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد تو گویی تایبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۳ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی گو برآر آواز چه حلقه ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز دلا ز هجر مکن ناله زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته ام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست چو کعبه یافتم آیم ز بت پرستی باز ز طره تو پریشانی دلم شد فاش ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود نظر به روی کسی بر نمی کنی از ناز امید قد تو می داشتم ز بخت بلند نسیم زلف تو می خواستم ز عمر دراز غبار خاطر ما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰ صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته اند گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته اند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته اند کار زلف توست مشک افشانی و نظارگان مصلحت را تهمتی بر نافه چین بسته اند یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه یا به گرد ماه تابان عقد پروین بسته اند خط سبز و عارضت را نقش بندان خطا سایبان از عنبر تر گرد نسرین بسته اند جمله وصف عشق من بودست و حسن روی تو آن حکایتها که بر فرهاد و شیرین بسته اند حافظا محض حقیقت گوی یعنی سر عشق غیر از این گویی خیالاتی به تخمین بسته اند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱ مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی می آید هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی می آید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی می آید جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی می آید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی می آید خبر بلبل این باغ بپرسید که من ناله ای می شنوم کز قفسی می آید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی می آید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۲ دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه می چینم دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر مراد دنییٖ و عقبیٖ به من بخشید روزی بخش به گوشم قول چنگ اولی به دستم زلف یار آخر چو باد از خرمن دونان ربودن خوشه ای تا چند ز همت توشه ای بردار و خود تخمی بکار آخر نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک به نوک کلک رنگ آمیز نقشی می نگار آخر دلا در ملک شبخیزی گر از اندوه نگریزی دم صبحت بشارتها بیارد ز آن دیار آخر بتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد تو گویی تایبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۳ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی گو برآر آواز چه حلقه ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز دلا ز هجر مکن ناله زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته ام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست چو کعبه یافتم آیم ز بت پرستی باز ز طره تو پریشانی دلم شد فاش ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود نظر به روی کسی بر نمی کنی از ناز امید قد تو می داشتم ز بخت بلند نسیم زلف تو می خواستم ز عمر دراز غبار خاطر ما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۴ جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس خواهی که روشنت شود اسرار درد عشق از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی آنکس که با تو گفت که درویش را مپرس هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۵ به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش به کردگار رها کرده به مصالح خویش به پادشاهی عالم فرو نیارد سر اگر ز سر قناعت خبر شود درویش بنوش باده که قسام صنع قسمت کرد در آفرینش از انواع نوشدارو نیش ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش ریا حلال شمارند و جام باده حرام زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش ریای زاهد سالوس جان من فرسود قدح بیار و بنه مرهمی بر این دل ریش به دلربایی اگر خود سرآمدی چه عجب که نور حسن تو بود از اساس عالم پیش دهان نیک تو دلخواه جان حافظ شد به جان بود خطرم زین دل محال اندیش حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۶ رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل بی می و مطرب به فردوسم مخوان راحتی فی الراح لا فی السلسبیل اختیاری نیست بدنامی من ضلنی فی العشق من یهدی السبیل آتش روی بتان در خود مزن ور نه در آتش گذر کن چون خلیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنی یا منه پای اندرین ره بی دلیل یا رسوم پیلبانی یاد گیر یا مده هندوستان را یاد پیل یا مکش بر چهره نیل عاشقی یا فرو بر جامه تقوی به نیل حافظا گر معنیی داری بیار ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۷ روز عید است و من امروز در آن تدبیرم که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم من به خلوت ننشینم پس از این ور به مثل زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم می به زیر کش و سجاده تقوی بر دوش آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش سالخورده میی امروز به از صد پیرم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۴ جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس خواهی که روشنت شود اسرار درد عشق از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی آنکس که با تو گفت که درویش را مپرس هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۵ به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش به کردگار رها کرده به مصالح خویش به پادشاهی عالم فرو نیارد سر اگر ز سر قناعت خبر شود درویش بنوش باده که قسام صنع قسمت کرد در آفرینش از انواع نوشدارو نیش ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش ریا حلال شمارند و جام باده حرام زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش ریای زاهد سالوس جان من فرسود قدح بیار و بنه مرهمی بر این دل ریش به دلربایی اگر خود سرآمدی چه عجب که نور حسن تو بود از اساس عالم پیش دهان نیک تو دلخواه جان حافظ شد به جان بود خطرم زین دل محال اندیش حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۶ رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل بی می و مطرب به فردوسم مخوان راحتی فی الراح لا فی السلسبیل اختیاری نیست بدنامی من ضلنی فی العشق من یهدی السبیل آتش روی بتان در خود مزن ور نه در آتش گذر کن چون خلیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنی یا منه پای اندرین ره بی دلیل یا رسوم پیلبانی یاد گیر یا مده هندوستان را یاد پیل یا مکش بر چهره نیل عاشقی یا فرو بر جامه تقوی به نیل حافظا گر معنیی داری بیار ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۷ روز عید است و من امروز در آن تدبیرم که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم من به خلوت ننشینم پس از این ور به مثل زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم می به زیر کش و سجاده تقوی بر دوش آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش سالخورده میی امروز به از صد پیرم

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۸ ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو چین شکن زلفت چون نافه چین خوش بو ماه است رخت یا روز مشک است خطت یا شب سیم است برت یا عاج سنگ است دلت یا رو لعلت به در دندان بشکست لب پسته زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو آن رایحه زلف است یا لخلخه عنبر یا غالیه می ساید در باغچه حسن او گفتی سخن خود را با یار بباید گفت ای کاش توانستی گفتن سخنی با او بدگوی تو آن باشد کز یار کند منعت گر یار نکو باشد مشنو سخن بدگو با ما به از این می باش تا راز نگردد فاش نبود بد اگر باشی با دلشدگان نیکو استاد سخن سعدیست پیش همه کس اما دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۹ ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوش تر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ایزد نیافریده هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش سجاده ترک کرده پیمانه در کشیده بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است هر دم و ان یکادی ز اخلاص بردمیده بر قصد خون عشاق ابرو و چشم شوخش گاه این کمین گشاده گاه آن کمان کشیده تا کی کبوتر دل باشد چو مرغ بسمل از زخم ناوک تو در خاک و خون تپیده از سوز سینه هر دم دودم به سر درآید چون عود چند باشم در آتش رمیده گر زآنک رام گردد بخت رمیده با من هم زان دهن برآرم کام دل رمیده میلی اگر ندارد با عارض تو ابرو پیوسته از چه باشد چون قد من خمیده گر بر لبم نهی لب یابم حیات باقی آن دم که جان شیرین باشد به لب رسیده تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده در پای خار هجران افتاده در کشاکش وز گلبن وصالت هرگز گلی نچیده گر دست من نگیری با خواجه بازگویم کز عاشقان بیدل دل می برد دو دیده ما را بضاعت این است گر در مذاقت افتد درهای شعر حافظ بنویس بر جریده حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۰ من دوش پنهان می شدم تا قصر جانان سنگنک نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک دیدم نگار نازنین بر تخت زر در خواب خوش من از نهیب بیم او چون بید لرزان سنگنک کردم دو انگشتان دراز آهستهک آهستهک برداشتم برقع به ناز از ماه تابان سنگنک یک نیمه نرگس باز کرد از خواب جنبانید سر شد بر رخ همچون مهش زلف پریشان سنگنک گفتا به من ای باهنر گفتم منم مسکین تو تا گر کسی یابد خبر ای راحت جان سنگنک باری به کام خویشتن آوردمش در بر دمی بانگ نوا زد آن زمان مرغ سحرخوان سنگنک گفتا که حافظ خیز و رو صبح است بر ایوان شاه بر شاه خوان این قصه را از خلق پنهان سنگنک حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۱ مطرب خوش نوا بگو تازه به تازه نو به نو باده دلگشا بجو تازه به تازه نو به نو با صنمی چو لعبتی خوش بنشین به خلوتی بوسه ستان به آرزو تازه به تازه نو به نو بر ز حیات کی خوری گر نه مدام می خوری باده بخور به یاد او تازه به تازه نو به نو شاهد دلربای من می کند از برای من نقش و نگار و رنگ و بو تازه به تازه نو به نو باد صبا چو بگذری بر سر کوی آن پری قصه حافظش بگو تازه به تازه نو به نو

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۸ ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو چین شکن زلفت چون نافه چین خوش بو ماه است رخت یا روز مشک است خطت یا شب سیم است برت یا عاج سنگ است دلت یا رو لعلت به در دندان بشکست لب پسته زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو آن رایحه زلف است یا لخلخه عنبر یا غالیه می ساید در باغچه حسن او گفتی سخن خود را با یار بباید گفت ای کاش توانستی گفتن سخنی با او بدگوی تو آن باشد کز یار کند منعت گر یار نکو باشد مشنو سخن بدگو با ما به از این می باش تا راز نگردد فاش نبود بد اگر باشی با دلشدگان نیکو استاد سخن سعدیست پیش همه کس اما دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۹ ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوش تر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ایزد نیافریده هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش سجاده ترک کرده پیمانه در کشیده بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است هر دم و ان یکادی ز اخلاص بردمیده بر قصد خون عشاق ابرو و چشم شوخش گاه این کمین گشاده گاه آن کمان کشیده تا کی کبوتر دل باشد چو مرغ بسمل از زخم ناوک تو در خاک و خون تپیده از سوز سینه هر دم دودم به سر درآید چون عود چند باشم در آتش رمیده گر زآنک رام گردد بخت رمیده با من هم زان دهن برآرم کام دل رمیده میلی اگر ندارد با عارض تو ابرو پیوسته از چه باشد چون قد من خمیده گر بر لبم نهی لب یابم حیات باقی آن دم که جان شیرین باشد به لب رسیده تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده در پای خار هجران افتاده در کشاکش وز گلبن وصالت هرگز گلی نچیده گر دست من نگیری با خواجه بازگویم کز عاشقان بیدل دل می برد دو دیده ما را بضاعت این است گر در مذاقت افتد درهای شعر حافظ بنویس بر جریده حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۰ من دوش پنهان می شدم تا قصر جانان سنگنک نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک دیدم نگار نازنین بر تخت زر در خواب خوش من از نهیب بیم او چون بید لرزان سنگنک کردم دو انگشتان دراز آهستهک آهستهک برداشتم برقع به ناز از ماه تابان سنگنک یک نیمه نرگس باز کرد از خواب جنبانید سر شد بر رخ همچون مهش زلف پریشان سنگنک گفتا به من ای باهنر گفتم منم مسکین تو تا گر کسی یابد خبر ای راحت جان سنگنک باری به کام خویشتن آوردمش در بر دمی بانگ نوا زد آن زمان مرغ سحرخوان سنگنک گفتا که حافظ خیز و رو صبح است بر ایوان شاه بر شاه خوان این قصه را از خلق پنهان سنگنک حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۱ مطرب خوش نوا بگو تازه به تازه نو به نو باده دلگشا بجو تازه به تازه نو به نو با صنمی چو لعبتی خوش بنشین به خلوتی بوسه ستان به آرزو تازه به تازه نو به نو بر ز حیات کی خوری گر نه مدام می خوری باده بخور به یاد او تازه به تازه نو به نو شاهد دلربای من می کند از برای من نقش و نگار و رنگ و بو تازه به تازه نو به نو باد صبا چو بگذری بر سر کوی آن پری قصه حافظش بگو تازه به تازه نو به نو

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۲ گر زلف پریشانت در دست صبا افتد هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد هر کس به تمنایی فال از رخ او گیرد بر تخته فیروزی تا قرعه کرا افتد گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را کو را نظری روزی بر حال گدا افتد آن باده که دل ها را از غم دهد آزادی پر خون جگر گردد چون دور به ما افتد احوال دل حافظ از دست غم هجران چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۳ ببین هلال محرم بخواه ساغر راح که ماه امن و امان است و سال صلح و صلاح نزاع بر سر دنیای دون گدا نکند به پادشه بنه ای نور دیده کوی فلاح عزیز دار زمان وصال را کـ آن دم مقابل شب قدر است و روز استفتاح بیار باده که روزش به خیر خواهد بود هر آن که جام صبوحی نهد چراغ صباح کدام طاعت شایسته آید از من مست که بانگ شام ندانم ز فالق الاصباح دلا تو غافلی از کار خویش و می ترسم که کس درت نگشاید چو گم کنی مفتاح به بوی وصل چو حافظ شبی به روز آور که بشکفد گل بختت ز جانب فتاح زمان شاه شجاع است و دور حکمت و شرع به راحت دل و جان کوش در صباح و رواح حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۴ - ساقی‌نامهٔ ۹ من ار زآن که گردم به مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب ولیکن به شرطی که در مرگ من ننالد به جز مطرب و چنگ زن تو خود حافظا سر ز مستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب این شعر در کتاب سفینه حافظ به سعی و اهتمام سرتیپ مسعود جنتی عطایی در زمره ساقی نامه های منتسب به حافظ آمده است هر چند لحن و زبان شعر نشان می دهد که این شعر به احتمال بالا از حافظ نیست حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۵ ای ز شرم عارضت گل کرده خوی بر عرق پیش عقیقت جام می ژاله بر لاله است یا بر گل گلاب یا بر آتش آب یا بر روت خوی میشد از چشم آن کمان ابرو و دل از پی اش می رفت و گم می کرد پی امشب از زلفت نخواهم داشت دست رو موذن بانگ می زن گو که حی چون بنی عامر بسی مجنون شوند گر برون آید شبی لیلی زحی نی دمی لب بر لب مطرب نهاد چنگ را در زیر ناخن کرد پی چنگ را بر دست مطرب نه دمی گو رگش بخراش و بخروشش ز پی عود بر آتش نه و منقل بسوز غم مدار از شدت سرمای دی آنکه بهر جرعه ای جان می دهد جامه زو بستان و جامی ده به وی با تو زین پس گر فلک خواری کند باز گو در حضرت دارای ری خسرو آفاق بخش آن کز سخاش نامه حاتم ز نامش گشت طی جام می پیش آرو چون حافظ مخور غم که جم کی بود یا کاووس کی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۲ گر زلف پریشانت در دست صبا افتد هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد هر کس به تمنایی فال از رخ او گیرد بر تخته فیروزی تا قرعه کرا افتد گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را کو را نظری روزی بر حال گدا افتد آن باده که دل ها را از غم دهد آزادی پر خون جگر گردد چون دور به ما افتد احوال دل حافظ از دست غم هجران چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۳ ببین هلال محرم بخواه ساغر راح که ماه امن و امان است و سال صلح و صلاح نزاع بر سر دنیای دون گدا نکند به پادشه بنه ای نور دیده کوی فلاح عزیز دار زمان وصال را کـ آن دم مقابل شب قدر است و روز استفتاح بیار باده که روزش به خیر خواهد بود هر آن که جام صبوحی نهد چراغ صباح کدام طاعت شایسته آید از من مست که بانگ شام ندانم ز فالق الاصباح دلا تو غافلی از کار خویش و می ترسم که کس درت نگشاید چو گم کنی مفتاح به بوی وصل چو حافظ شبی به روز آور که بشکفد گل بختت ز جانب فتاح زمان شاه شجاع است و دور حکمت و شرع به راحت دل و جان کوش در صباح و رواح حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۴ - ساقی‌نامهٔ ۹ من ار زآن که گردم به مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب ولیکن به شرطی که در مرگ من ننالد به جز مطرب و چنگ زن تو خود حافظا سر ز مستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب این شعر در کتاب سفینه حافظ به سعی و اهتمام سرتیپ مسعود جنتی عطایی در زمره ساقی نامه های منتسب به حافظ آمده است هر چند لحن و زبان شعر نشان می دهد که این شعر به احتمال بالا از حافظ نیست حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۵ ای ز شرم عارضت گل کرده خوی بر عرق پیش عقیقت جام می ژاله بر لاله است یا بر گل گلاب یا بر آتش آب یا بر روت خوی میشد از چشم آن کمان ابرو و دل از پی اش می رفت و گم می کرد پی امشب از زلفت نخواهم داشت دست رو موذن بانگ می زن گو که حی چون بنی عامر بسی مجنون شوند گر برون آید شبی لیلی زحی نی دمی لب بر لب مطرب نهاد چنگ را در زیر ناخن کرد پی چنگ را بر دست مطرب نه دمی گو رگش بخراش و بخروشش ز پی عود بر آتش نه و منقل بسوز غم مدار از شدت سرمای دی آنکه بهر جرعه ای جان می دهد جامه زو بستان و جامی ده به وی با تو زین پس گر فلک خواری کند باز گو در حضرت دارای ری خسرو آفاق بخش آن کز سخاش نامه حاتم ز نامش گشت طی جام می پیش آرو چون حافظ مخور غم که جم کی بود یا کاووس کی

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۶ به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع بیار می که چه خورشید مشغل افروزد رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس که غیر از این همه اسباب تفرقست و صداع برو ادیب به جامی بدل کن این شفقت که من غلام مطیعم نه پادشاه مطاع ز مسجدم به خرابات می فرستد عشق حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع هنر نمی خرد ایام غیر از اینم نیست کجا روم به تجارت بدین کساد متاع ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم بساز رود و غزل خوان که می روم به سماع حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۷ نور خدا نمایدت آینه مجردی از در ما در آ اگر طالب عشق سرمدی باده بده که دوزخ ار نام گناه ما برد آب زند بر آتشش معجزه محمدی شعبده باز می کنی هر دم و نیست این روا قال رسول ربنا ما انا قط من ددی گر تو بدین جمال و فر سوی چمن کنی گذر سوسن و سرو و گل به تو جمله شوند مقتدی مرغ دل تو حافظا بسته دام آرزوست ای متعلق خجل دم مزن از مجردی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۸ دریغا خلعت حسن جوانی گرش بودی طراز جاودانی دریغا حسرتا دردا کزین جوی نخواهد رفت آب زندگانی همی باید برید از خویش و پیوند چنین رفته است حکم آسمانی و کل اخ یفارقه اخوه لعمر ابیک الا الفرقدان حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۹ بلبل اندر ناله و گل خنده خوش می زند چون نسوزد دل که دلبر در وی آتش می زند زاهدا از تیر مژگانش حذر کردن چه سود زخم پنهانم به ابروی کمانکش می زند ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش من غلام مطربم کابریشم خوش می زند محتسب با ساغر رندان شکستن روز و شب باده سرخ از صراحی منقش می زند حافظ عاشق به رغم زاهد دنیاپرست باده نوشین به روی یار مهوش می زند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۰ برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت هر که در کوی فنا در ره حق دانه نکشت تو و تسبیح و مصلا و ره زهد و صلاح من و میخانه و زنار و ره دیر و کنشت منعم از می مکن ای صوفی صافی که حکیم در ازل طینت ما را به می ناب سرشت راحت از عیش بهشت و لب حورش نبود هر که او دامن دلدار خود از دست بهشت صوفی صاف بهشتی نبود زآنکه چو من خرقه در میکده ها در گرو باده نهشت حافظا لطف حق ار با تو عنایت دارد باش فارغ ز غم دوزخ و ایمن ز بهشت حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۱ می زنم هر نفس از دست فراقت فریاد آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان در فراق تو چنانم که بداندیش مباد روز و شب غصه و خون می خورم و چون نخورم چون ز دیدار تو دورم به چه باشم دلشاد تا تو از چشم من سوخته دل دور شدی ای بسا چشمه خونین که دل از دیده گشاد حافظ دلشده مستغرق یادت شب و روز تو از این بنده دل رفته به کلی آزاد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۶ به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع بیار می که چه خورشید مشغل افروزد رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس که غیر از این همه اسباب تفرقست و صداع برو ادیب به جامی بدل کن این شفقت که من غلام مطیعم نه پادشاه مطاع ز مسجدم به خرابات می فرستد عشق حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع هنر نمی خرد ایام غیر از اینم نیست کجا روم به تجارت بدین کساد متاع ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم بساز رود و غزل خوان که می روم به سماع حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۷ نور خدا نمایدت آینه مجردی از در ما در آ اگر طالب عشق سرمدی باده بده که دوزخ ار نام گناه ما برد آب زند بر آتشش معجزه محمدی شعبده باز می کنی هر دم و نیست این روا قال رسول ربنا ما انا قط من ددی گر تو بدین جمال و فر سوی چمن کنی گذر سوسن و سرو و گل به تو جمله شوند مقتدی مرغ دل تو حافظا بسته دام آرزوست ای متعلق خجل دم مزن از مجردی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۸ دریغا خلعت حسن جوانی گرش بودی طراز جاودانی دریغا حسرتا دردا کزین جوی نخواهد رفت آب زندگانی همی باید برید از خویش و پیوند چنین رفته است حکم آسمانی و کل اخ یفارقه اخوه لعمر ابیک الا الفرقدان حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۹ بلبل اندر ناله و گل خنده خوش می زند چون نسوزد دل که دلبر در وی آتش می زند زاهدا از تیر مژگانش حذر کردن چه سود زخم پنهانم به ابروی کمانکش می زند ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش من غلام مطربم کابریشم خوش می زند محتسب با ساغر رندان شکستن روز و شب باده سرخ از صراحی منقش می زند حافظ عاشق به رغم زاهد دنیاپرست باده نوشین به روی یار مهوش می زند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۰ برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت هر که در کوی فنا در ره حق دانه نکشت تو و تسبیح و مصلا و ره زهد و صلاح من و میخانه و زنار و ره دیر و کنشت منعم از می مکن ای صوفی صافی که حکیم در ازل طینت ما را به می ناب سرشت راحت از عیش بهشت و لب حورش نبود هر که او دامن دلدار خود از دست بهشت صوفی صاف بهشتی نبود زآنکه چو من خرقه در میکده ها در گرو باده نهشت حافظا لطف حق ار با تو عنایت دارد باش فارغ ز غم دوزخ و ایمن ز بهشت حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۱ می زنم هر نفس از دست فراقت فریاد آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان در فراق تو چنانم که بداندیش مباد روز و شب غصه و خون می خورم و چون نخورم چون ز دیدار تو دورم به چه باشم دلشاد تا تو از چشم من سوخته دل دور شدی ای بسا چشمه خونین که دل از دیده گشاد حافظ دلشده مستغرق یادت شب و روز تو از این بنده دل رفته به کلی آزاد

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۲ عشقت نه سرسری ست که از دل به در شود مهرت نه عارضی ست که جای دگر شود عشق تو در درونم و مهر تو در دلم با شیر اندر آمد و با جان به در شود دردی ست درد عشق که اندر علاج آن هرچند سعی بیش نمایی بتر شود اینک یکی منم که در این شهر هر شبی فریاد من ز ذروه افلاک بر شود با آنکه گر سرشک فشانم به زنده رود کشت عراق جمله به یک روز تر شود روزی به خرج غم نکند اشک من وفا گر دستگیر دیده نه خون جگر شود تلخ است پاسخ تو ولیکن مرا چه غم با دست بگذرد به لبانت شکر شود منت خدای را که دل من نه زلف توست تا هر نفس به بادی زیر و زبر شود نتوان شناخت موی میانت ز موی زلف گاهی که همچو حلقه به گردت کمر شود یاد لب تو گر برود بر زبان کلک گردد مدام شهد و قلم نیشکر شود گل مشک ریز باشد اگر بوی زلف تو یک شب به لطف همره باد سحر شود دی در میان زلف بدیدم رخ نگار بر هییتی که عقده محیط قمر شود گفتم که ابتدا کنم از بوسه گفت نه بگذار تا که ماه ز عقرب به در شود گفتم که چند گونه به پیشت بیان کنم گر میل خاطر تو به فضل و هنر شود گفت این چه عادت است که هرروز تا به شب از هرزه گفتن تو مرا درد سر شود فضل و هنر به تحفه معشوق می بری خود مرد کی بود که بدین گونه خر شود زر باشد آنکه کار تو چون زر کند ولی این هم به طالع تو همانا اگر شود احوال بی نوایی بنده بر این نسق چندان بود که صدر جهان را خبر شود جان جهان جهان کرم میر عز دین کز بندگیش کار فلک معتبر شود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۳ ساقیا ساغر شراب بیار یک دو جام شراب ناب بیار داروی درد عشق یعنی می کاوست درمان شیخ و شاب بیار آفتاب است و ماه باده و جام در میان مه آفتاب بیار می کند عقل سرکشی تمام گردنش را ز می طناب بیار بزن این آتش مرا آبی یعنی آن آتش چو آب بیار گل اگر رفت گو به شادی رو باده ناب چون گلاب بیار غلغل بلبل ار نماند چه غم قلقل شیشه شراب بیار غم دوران مخور که رفت به باد نغمه بر بط و رباب بیار وصل او جز به خواب نتوان دید دارویی کاوست اصل خواب بیار گرچه مستم سه چار جام دگر تا به کلی شوم خراب بیار یک دو رطل گران به حافظ ده گرگناه است و گر ثواب بیار حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۴ مباد کس چو من خسته مبتلای فراق که عمر من همه بگذشت در بلای فراق غریب و عاشق و بیدل غریب و سرگردان کشیده محنت ایام و داغهای فراق اگر به دست من افتد فراق را بکشم به آب دیده دهم باز خونبهای فراق کجا روم چه کنم حال دل که را گویم که داد من بستاند دهد جزای فراق ز درد هجر فراقم دمی خلاصی نیست خدای را بستان داد و ده سزای فراق فراق را به فراق تو مبتلا سازم چنان که خون بچکانم ز دیده های فراق من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا مگر که زاد مرا مادر از برای فراق به داغ عشق تو حافظ چو بلبل سحری زند به روز و شبان خون فشان نوای فراق

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۲ عشقت نه سرسری ست که از دل به در شود مهرت نه عارضی ست که جای دگر شود عشق تو در درونم و مهر تو در دلم با شیر اندر آمد و با جان به در شود دردی ست درد عشق که اندر علاج آن هرچند سعی بیش نمایی بتر شود اینک یکی منم که در این شهر هر شبی فریاد من ز ذروه افلاک بر شود با آنکه گر سرشک فشانم به زنده رود کشت عراق جمله به یک روز تر شود روزی به خرج غم نکند اشک من وفا گر دستگیر دیده نه خون جگر شود تلخ است پاسخ تو ولیکن مرا چه غم با دست بگذرد به لبانت شکر شود منت خدای را که دل من نه زلف توست تا هر نفس به بادی زیر و زبر شود نتوان شناخت موی میانت ز موی زلف گاهی که همچو حلقه به گردت کمر شود یاد لب تو گر برود بر زبان کلک گردد مدام شهد و قلم نیشکر شود گل مشک ریز باشد اگر بوی زلف تو یک شب به لطف همره باد سحر شود دی در میان زلف بدیدم رخ نگار بر هییتی که عقده محیط قمر شود گفتم که ابتدا کنم از بوسه گفت نه بگذار تا که ماه ز عقرب به در شود گفتم که چند گونه به پیشت بیان کنم گر میل خاطر تو به فضل و هنر شود گفت این چه عادت است که هرروز تا به شب از هرزه گفتن تو مرا درد سر شود فضل و هنر به تحفه معشوق می بری خود مرد کی بود که بدین گونه خر شود زر باشد آنکه کار تو چون زر کند ولی این هم به طالع تو همانا اگر شود احوال بی نوایی بنده بر این نسق چندان بود که صدر جهان را خبر شود جان جهان جهان کرم میر عز دین کز بندگیش کار فلک معتبر شود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۳ ساقیا ساغر شراب بیار یک دو جام شراب ناب بیار داروی درد عشق یعنی می کاوست درمان شیخ و شاب بیار آفتاب است و ماه باده و جام در میان مه آفتاب بیار می کند عقل سرکشی تمام گردنش را ز می طناب بیار بزن این آتش مرا آبی یعنی آن آتش چو آب بیار گل اگر رفت گو به شادی رو باده ناب چون گلاب بیار غلغل بلبل ار نماند چه غم قلقل شیشه شراب بیار غم دوران مخور که رفت به باد نغمه بر بط و رباب بیار وصل او جز به خواب نتوان دید دارویی کاوست اصل خواب بیار گرچه مستم سه چار جام دگر تا به کلی شوم خراب بیار یک دو رطل گران به حافظ ده گرگناه است و گر ثواب بیار حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۴ مباد کس چو من خسته مبتلای فراق که عمر من همه بگذشت در بلای فراق غریب و عاشق و بیدل غریب و سرگردان کشیده محنت ایام و داغهای فراق اگر به دست من افتد فراق را بکشم به آب دیده دهم باز خونبهای فراق کجا روم چه کنم حال دل که را گویم که داد من بستاند دهد جزای فراق ز درد هجر فراقم دمی خلاصی نیست خدای را بستان داد و ده سزای فراق فراق را به فراق تو مبتلا سازم چنان که خون بچکانم ز دیده های فراق من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا مگر که زاد مرا مادر از برای فراق به داغ عشق تو حافظ چو بلبل سحری زند به روز و شبان خون فشان نوای فراق

%0
10 Bölüm