Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Bahâristân

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱ - تعریف شعر شعر در عرف قدما و حکما کلامیست مؤلف از مقدمات مخیله یعنی از شأن آن باشد که در خیال سامع اندازد معانی را که موجب اقبال باشد بر چیزی یا اعراض از چیزی خواه فی نفسه صادق باشد و خواه نی و خواه سامع اعتقاد صدق آن داشته باشد یا نی چنان که گویند خمر لعلی است مذاب یا یاقوتی است سیال یا عسل چیزی است تلخ یا شور قی کرده زنبور و متأخرین حکما به آن وزن و قافیه را اعتبار کرده اند فاما در عرف جمهور جز وزن و قافیه در آن معتبر نیست پس شعر کلامی باشد موزون و مقفی و تخیل و عدم تخیل و صدق و عدم صدق را در آن حقیقت اعتبار نی ولله درالشعر ما اعظم شانه و ما ارفع مکانه و لیت شعری ایة فضیلة اجل من الشعر و ای سحر اجزل من هذا السحر هیچ شاهد چو سخن موزون نیست سر خوبی ز خطش بیرون نیست صبر ازو صعب و تسلی مشکل خاصه وقتی که پی بردن دل کشد از وزن به بر خلعت ناز کند از قافیه دامانش طراز پا به خلخال ردیف آراید بر جبین خال خیال افزاید رخ ز تشبیه دهد جلوه چو ماه ببرد عقل صد افتاده ز راه مو به تجنیس ز هم بشکافد خالی از فرق دو گیسو بافد لب ز ترصیع گهر ریز کند جعد مشکین گهر آویز کند چشم از ایهام کند چشمک زن فتنه در انجمن وهم فکن بر سر چهره نهد زلف مجاز شود از پرده حقیقت پرداز و آن که حضرت حق - سبحانه و تعالی - کلام معجز طراز قرآن را به مای نفی وما هو بقول شاعر از آلایش تهمت شعر مطهر ساخته و علم بلاغت موردش را از حضیض تدنس بل هو شاعر به اوج تقدس و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له افراخته نه اثبات این معنی راست که شعر فی حد ذاته امری مذموم است و شاعر به سبب ایراد کلام منظوم معاتب و ملوم بلکه بنابر آن است که قاصران نظم قرآن را مستند به سلیقه شعر ندارند و معاندان متصدی تحدی به آن را - صلی الله علیه و سلم - از زمره شعرا نشمارند و این واضحترین دلیلی است بر رفعت مقام شعر و شعرا و علو منزلت سحر آفرینان شعر آرا پایه شعر بین که چون ز نبی نفی نعت پیمبری کردند بهر تصحیح نسبت قرآن تهمت او به شاعری کردند شعر بر اقسام است چون قصیده و غزل و مثنوی و قطعه و رباعی و شعرا در ممارست آنها متفاوت بعضی متفنن اند که بر جمیع این اقسام شعر گفته اند و بعضی از آن قبیل اند که میل ایشان به بعضی ازین اقسام بیشتر بوده است چون متقدمان که اهتمام ایشان به قصاید بوده است در مدایح و مواعظ و غیر آن و اهتمام بعضی به مثنوی به خلاف متأخران که سخنان اکثر بر طریق غزل واقع شده است و عدد این طایفه از حد و حصر بیرون است و ذکر تفاصیل ایشان از قاعده احاطه متجاوز لاجرم بر ذکر چندی از مشاهیر ایشان اقتصار کرده می شود

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱ - تعریف شعر شعر در عرف قدما و حکما کلامیست مؤلف از مقدمات مخیله یعنی از شأن آن باشد که در خیال سامع اندازد معانی را که موجب اقبال باشد بر چیزی یا اعراض از چیزی خواه فی نفسه صادق باشد و خواه نی و خواه سامع اعتقاد صدق آن داشته باشد یا نی چنان که گویند خمر لعلی است مذاب یا یاقوتی است سیال یا عسل چیزی است تلخ یا شور قی کرده زنبور و متأخرین حکما به آن وزن و قافیه را اعتبار کرده اند فاما در عرف جمهور جز وزن و قافیه در آن معتبر نیست پس شعر کلامی باشد موزون و مقفی و تخیل و عدم تخیل و صدق و عدم صدق را در آن حقیقت اعتبار نی ولله درالشعر ما اعظم شانه و ما ارفع مکانه و لیت شعری ایة فضیلة اجل من الشعر و ای سحر اجزل من هذا السحر هیچ شاهد چو سخن موزون نیست سر خوبی ز خطش بیرون نیست صبر ازو صعب و تسلی مشکل خاصه وقتی که پی بردن دل کشد از وزن به بر خلعت ناز کند از قافیه دامانش طراز پا به خلخال ردیف آراید بر جبین خال خیال افزاید رخ ز تشبیه دهد جلوه چو ماه ببرد عقل صد افتاده ز راه مو به تجنیس ز هم بشکافد خالی از فرق دو گیسو بافد لب ز ترصیع گهر ریز کند جعد مشکین گهر آویز کند چشم از ایهام کند چشمک زن فتنه در انجمن وهم فکن بر سر چهره نهد زلف مجاز شود از پرده حقیقت پرداز و آن که حضرت حق - سبحانه و تعالی - کلام معجز طراز قرآن را به مای نفی وما هو بقول شاعر از آلایش تهمت شعر مطهر ساخته و علم بلاغت موردش را از حضیض تدنس بل هو شاعر به اوج تقدس و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له افراخته نه اثبات این معنی راست که شعر فی حد ذاته امری مذموم است و شاعر به سبب ایراد کلام منظوم معاتب و ملوم بلکه بنابر آن است که قاصران نظم قرآن را مستند به سلیقه شعر ندارند و معاندان متصدی تحدی به آن را - صلی الله علیه و سلم - از زمره شعرا نشمارند و این واضحترین دلیلی است بر رفعت مقام شعر و شعرا و علو منزلت سحر آفرینان شعر آرا پایه شعر بین که چون ز نبی نفی نعت پیمبری کردند بهر تصحیح نسبت قرآن تهمت او به شاعری کردند شعر بر اقسام است چون قصیده و غزل و مثنوی و قطعه و رباعی و شعرا در ممارست آنها متفاوت بعضی متفنن اند که بر جمیع این اقسام شعر گفته اند و بعضی از آن قبیل اند که میل ایشان به بعضی ازین اقسام بیشتر بوده است چون متقدمان که اهتمام ایشان به قصاید بوده است در مدایح و مواعظ و غیر آن و اهتمام بعضی به مثنوی به خلاف متأخران که سخنان اکثر بر طریق غزل واقع شده است و عدد این طایفه از حد و حصر بیرون است و ذکر تفاصیل ایشان از قاعده احاطه متجاوز لاجرم بر ذکر چندی از مشاهیر ایشان اقتصار کرده می شود

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲ - رودکی رودکی - رحمه الله تعالی وی از ماوراء لنهر است و از مادر نابینا زاده است اما چنان ذکی و تیزفهم بوده است که در هشت سالگی قرآن را بتمام حفظ کرد و قرایت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و به واسطه حسن صوت در مطربی افتاد و عود بیاموخت و در آن ماهر شد و نصر بن احمد سامانی او را تربیت کرد گویند که او را دویست غلام بود و چهار صد شتر در زیر رخت و بار او می رفت بعد از وی هیچ شاعری را این مکنت نبوده و اشعار وی والعهدة علی الراوی صد دفتر برآمده است و در شرح یمینی مذکور است که اشعار وی هزار هزار و سیصد بیت بوده است و از سخنان وی است در صفت شراب آن عقیقی میی که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت هردو یک جوهرند لیک به طبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت نابسوده دو دست رنگین کرد ناچشیده به تارک اندر تاخت در نصیحت گوید زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است ز روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار بسا کسا که به روز تو آرزومند است و در بعضی تواریخ چنان مذکور است که نصر بن احمد از بخارا به مرو شاهجان نزول فرموده بود و مدت مکث وی آنجا متمادی شده ارکان دولت را خاطر بخارا و قصور و بساتین آن می کشید از رودکی چیز بسیاری تقبل کردند تا بیتی چند مشوق و مرغب وی به بخارا بگوید و در محلی مناسب بر آهنگ عود بر آن ترنم کند و در سحری که پادشاه صبوحی کرده بود این ابیات را بر آهنگ عود ساز کرد و بخواند باد جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی ریگ آمو و درشتیهای او زیر پا چون پرنیان آید همی آب جیحون و شگرفیهای او خنگ ما را تا میان آید همی ای بخارا دیر زی و شاد باش شاه نزدت میهمان آید همی شاه ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی شاه سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی چنان در نفس وی تأثیر کرد که با شقه خاص و کفش سوار شد و یک منزل برفت و در بعضی تواریخ این حکایت را به سلطان سنجر و امیر معزی نسبت کرده اند والله تعالی اعلم جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳ - دقیقی دقیقی - رحمه الله تعالی - از شعرای ماتقدم است و ابتدای شاهنامه او کرده است و بیست هزار بیت کمابیش گفته و فردوسی آن را به اتمام رسانیده و از جمله سخنان وی است این دو بیت یاری گزیدم از همه مردم پری نژاد زان شد ز پیش چشم من امروز چون پری لشکر برفت و آن بت لشکرشکن برفت هرگز مباد دل که دهد کس به لشکری و این قطعه دیگر من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دایم شود خوار چو آب اندر شمر بسیار ماند عفونت گیرد از آرام بسیار

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲ - رودکی رودکی - رحمه الله تعالی وی از ماوراء لنهر است و از مادر نابینا زاده است اما چنان ذکی و تیزفهم بوده است که در هشت سالگی قرآن را بتمام حفظ کرد و قرایت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و به واسطه حسن صوت در مطربی افتاد و عود بیاموخت و در آن ماهر شد و نصر بن احمد سامانی او را تربیت کرد گویند که او را دویست غلام بود و چهار صد شتر در زیر رخت و بار او می رفت بعد از وی هیچ شاعری را این مکنت نبوده و اشعار وی والعهدة علی الراوی صد دفتر برآمده است و در شرح یمینی مذکور است که اشعار وی هزار هزار و سیصد بیت بوده است و از سخنان وی است در صفت شراب آن عقیقی میی که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت هردو یک جوهرند لیک به طبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت نابسوده دو دست رنگین کرد ناچشیده به تارک اندر تاخت در نصیحت گوید زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است ز روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار بسا کسا که به روز تو آرزومند است و در بعضی تواریخ چنان مذکور است که نصر بن احمد از بخارا به مرو شاهجان نزول فرموده بود و مدت مکث وی آنجا متمادی شده ارکان دولت را خاطر بخارا و قصور و بساتین آن می کشید از رودکی چیز بسیاری تقبل کردند تا بیتی چند مشوق و مرغب وی به بخارا بگوید و در محلی مناسب بر آهنگ عود بر آن ترنم کند و در سحری که پادشاه صبوحی کرده بود این ابیات را بر آهنگ عود ساز کرد و بخواند باد جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی ریگ آمو و درشتیهای او زیر پا چون پرنیان آید همی آب جیحون و شگرفیهای او خنگ ما را تا میان آید همی ای بخارا دیر زی و شاد باش شاه نزدت میهمان آید همی شاه ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی شاه سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی چنان در نفس وی تأثیر کرد که با شقه خاص و کفش سوار شد و یک منزل برفت و در بعضی تواریخ این حکایت را به سلطان سنجر و امیر معزی نسبت کرده اند والله تعالی اعلم جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳ - دقیقی دقیقی - رحمه الله تعالی - از شعرای ماتقدم است و ابتدای شاهنامه او کرده است و بیست هزار بیت کمابیش گفته و فردوسی آن را به اتمام رسانیده و از جمله سخنان وی است این دو بیت یاری گزیدم از همه مردم پری نژاد زان شد ز پیش چشم من امروز چون پری لشکر برفت و آن بت لشکرشکن برفت هرگز مباد دل که دهد کس به لشکری و این قطعه دیگر من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دایم شود خوار چو آب اندر شمر بسیار ماند عفونت گیرد از آرام بسیار

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۴ - عمارهٔ مروزی عماره - رحمه الله تعالی وی نیز از متقدمان است و در ایام دولت سامانیان بوده است و طبعی خوش و شعری دلکش داشته است و از جمله سخنان وی است این دو بیت جهان ز برف اگر چندگاه سیمین بود زمرد آمد و بگرفت جای توده سیم نگارخانه کشمیریان به وقت بهار به باغ کرد همه نقش خویشتن تسلیم و این قطعه دیگر غره مشو به آنکه جهانت عزیز کرد ای بس عزیز را که جهان کرد زود خوار مار است این جهان و جهانجوی مارگیر وز مارگیر مار برآرد گهی دمار و در مقامات سلطان الطریقه شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس سره مذکور است که روزی قوال در پیش ایشان این بیت بخواند اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن تا بر لب تو بوسه زنم چونش بخوانی شیخ را وقت خوش شد پرسید که این شعر کیست گفتند از آن عماره فرمود که برخیزید تا به زیارت وی رویم و با جمیع مریدان به زیارت وی رفتند جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۵ - عنصری عنصری - رحمه الله تعالی - مقدم شعرای عصر خود بوده است و وی را یمین الدوله محمود سبکتگین به نظر قبول ملاحظات فرموده و سخنان وی است این دو بیت در مدح تو آن شاهی که اندر شرق و در غرب جهود و گبر و ترسا و مسلمان همی گویند در تسبیح و تهلیل که یارب عاقبت محمود گردان واین رباعی دیگر بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو بزدود وفا و مهر زنگ از دل تو تا کم نشود کبر پلنگ از دل تو موم از دل من برند و سنگ از دل تو و گویند وی را مثنویات بسیار بوده است موشح به مدح سلطان مذکور و یکی از آن جمله موسوم است به وامق و عذرا اما از آنها عین و اثر پیدا نیست جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۶ - عسجدی عسجدی - رحمه الله تعالی وی از مرو است و از جمله مادحان یمین الدوله بود و در تهنیت فتح وی مر هندوستان را قصیده ای دارد که مطلعش این است تا شاه خورده بین سفر سومنات کرد کردار خویش را علم معجزات کرد و در صفت خربوزه می گوید آن زبرجد رنگ مشکین بوی و طعمش طعم شهد رنگ دیبا دارد او گویی و بوی عود خام چون ببریدی شود هر یک ازان ده ماه نو ور نبری باشد اندر ذات خود ماه تمام جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۷ - فرخی فرخی - رحمه الله تعالی - وی نیز در ایام دولت یمین الدوله بود و از فواضل انعامات وی مالی خطیر به دست آورد و عزیمت تماشای سمرقند کرد چون نزدیک آن خطه رسید قطاع طریق هرچه داشت ببردند به سمرقند درآمد و خود را ظاهر نکرد روزی چند آنجا بود این قطعه را بگفت و بازگشت همه نعیم سمرقند سر به سر دیدم نظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت چو بود کیسه و جیب من از درم خالی دلم ز صحن امل فرش خرمی بنوشت بسی ز اهل هنر بارها به هر شهری شنیده بودم کوثر یکیست جنت هشت هزار کوثر دیدم هزار جنت بیش ولی چه سود چو لب تشنه باز خواهم گشت چو دیده نعمت بیند به کف درم نبود سر بریده بود در میان زرین طشت

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۴ - عمارهٔ مروزی عماره - رحمه الله تعالی وی نیز از متقدمان است و در ایام دولت سامانیان بوده است و طبعی خوش و شعری دلکش داشته است و از جمله سخنان وی است این دو بیت جهان ز برف اگر چندگاه سیمین بود زمرد آمد و بگرفت جای توده سیم نگارخانه کشمیریان به وقت بهار به باغ کرد همه نقش خویشتن تسلیم و این قطعه دیگر غره مشو به آنکه جهانت عزیز کرد ای بس عزیز را که جهان کرد زود خوار مار است این جهان و جهانجوی مارگیر وز مارگیر مار برآرد گهی دمار و در مقامات سلطان الطریقه شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس سره مذکور است که روزی قوال در پیش ایشان این بیت بخواند اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن تا بر لب تو بوسه زنم چونش بخوانی شیخ را وقت خوش شد پرسید که این شعر کیست گفتند از آن عماره فرمود که برخیزید تا به زیارت وی رویم و با جمیع مریدان به زیارت وی رفتند جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۵ - عنصری عنصری - رحمه الله تعالی - مقدم شعرای عصر خود بوده است و وی را یمین الدوله محمود سبکتگین به نظر قبول ملاحظات فرموده و سخنان وی است این دو بیت در مدح تو آن شاهی که اندر شرق و در غرب جهود و گبر و ترسا و مسلمان همی گویند در تسبیح و تهلیل که یارب عاقبت محمود گردان واین رباعی دیگر بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو بزدود وفا و مهر زنگ از دل تو تا کم نشود کبر پلنگ از دل تو موم از دل من برند و سنگ از دل تو و گویند وی را مثنویات بسیار بوده است موشح به مدح سلطان مذکور و یکی از آن جمله موسوم است به وامق و عذرا اما از آنها عین و اثر پیدا نیست جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۶ - عسجدی عسجدی - رحمه الله تعالی وی از مرو است و از جمله مادحان یمین الدوله بود و در تهنیت فتح وی مر هندوستان را قصیده ای دارد که مطلعش این است تا شاه خورده بین سفر سومنات کرد کردار خویش را علم معجزات کرد و در صفت خربوزه می گوید آن زبرجد رنگ مشکین بوی و طعمش طعم شهد رنگ دیبا دارد او گویی و بوی عود خام چون ببریدی شود هر یک ازان ده ماه نو ور نبری باشد اندر ذات خود ماه تمام جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۷ - فرخی فرخی - رحمه الله تعالی - وی نیز در ایام دولت یمین الدوله بود و از فواضل انعامات وی مالی خطیر به دست آورد و عزیمت تماشای سمرقند کرد چون نزدیک آن خطه رسید قطاع طریق هرچه داشت ببردند به سمرقند درآمد و خود را ظاهر نکرد روزی چند آنجا بود این قطعه را بگفت و بازگشت همه نعیم سمرقند سر به سر دیدم نظاره کردم در باغ و راغ و وادی و دشت چو بود کیسه و جیب من از درم خالی دلم ز صحن امل فرش خرمی بنوشت بسی ز اهل هنر بارها به هر شهری شنیده بودم کوثر یکیست جنت هشت هزار کوثر دیدم هزار جنت بیش ولی چه سود چو لب تشنه باز خواهم گشت چو دیده نعمت بیند به کف درم نبود سر بریده بود در میان زرین طشت

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۸ - فردوسی فردوسی - رحمه الله تعالی وی از طوس است و فضل و کمالات وی ظاهر کسی را که چون شاهنامه نظمی بود چه حاجت به مدح و تعریف دیگران می گویند که وی به دهقنت مشغول می بود بر وی تعدی رفت به قصد تظلم روی به غزنین که تختگاه سلطان محمود بود آورد و چون به آنجا رسید و بر باغستان آنجا می گذشت دید که سه کس نشسته اند و به معاشرت اشتغال تمام دارند دانست که از ملازمان سلطانند با خود گفت پیش ایشان روم و از ایشان کیفیت حال معلوم کنم چون نزدیک ایشان رسید از وی متوحش شدند و گفتند مجلس ما را منغص خواهد ساخت هیچ به از آن نیست که چون بیاید گوییم ما شاعران پادشاهیم و با غیر شاعران صحبت نمی داریم و سه مصراع بگوییم که رابع نداشته باشد پس گوییم هر کس مصراع رابع بگوید با او صحبت می داریم و اگر نه ما را معذور دارد چون به ایشان رسید آنچه با خود مخمر ساخته بودند با وی بگفتند گفت آن مصراعها که گفته اید بخوانید عنصری گفت چون عارض تو ماه نباشد روشن فرخی گفت همرنگ رخت گل نبود در گلشن عسجدی گفت مژگانت همی کند گذر از جوشن چون فردوسی این سه مصراع بشنید بر بدیهه گفت مانند سنان گیو در جنگ پشن ایشان از آن متعجب شدند و از قصه گیو و پشن استفسار نمودند آن را مشروح باز گفت بعد از آن به مجلس سلطان افتاد و مقبول نظر وی شد و وی را گفت مجلس ما را فردوس ساختی و بدان سبب فردوسی تخلص کرد و چون چندگاه برآمد به نظم شاهنامه مأمور شد هزار بیت بگفت و پیش سلطان آورد تحسینها یافت و هزار دینار زر سرخش انعام فرمود پس در مدت سی سال شاهنامه را تمام ساخت و پیش سلطان آورد و به دستور آنچه پیشتر واقع شده بود در مقابله هر بیتی یک دینار زر سرخ توقع می داشت حاسدان خوض کردند و گفتند شاعری را چه قدر آنکه وی را بدین قدر عطا سرافراز گردانند و صله وی را بر شصت هزار درم قرار دادند فردوسی از آن معنی برنجید می گویند در آن وقت که آن درمها را آوردند وی در حمام بود و چون از حمام بیرون آمد بیست هزار درم به حمامی داد و بیست هزار درم به فقاعی که فقاعی چند آورده بود و بیست هزار به آن کسانی که آن را آورده بودند و سلطان را به چهل بیت کمابیش مذمت کرد که از آن جمله است این چند بیت اگر شاه را شاه بودی پدر به سر بر نهادی مرا تاج زر نیارست نام بزرگان شنود چو اندر تبارش بزرگی نبود درختی که تلخ است آن را سرشت گرش در نشانی به باغ بهشت سرانجام گوهر به کار آورد همان میوه تلخ بار آورد اپس از آن مخفی شد هرچند وی را طلب کردند نیافتند بعد از چندگاه خواجه حسن میمندی که مرتبه وزارت داشت در شکارگاهی بیتی چند از شاهنامه بتقریبی که واقع شده بود بخواند سلطان را بسیار خوش آمد پرسید که این شعر کیست گفت شعر فردوسی از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد تا شصت هزار دینار زر سرخ با خلعتهای خاص نامزد فردوسی کنند و به طوس برند اما طالع مساعدت نکرد چون آن عطیه را به یک دروازه طوس درآوردند تابوت فردوسی را از دیگر دروازه بیرون بردند و از وی وارث یک دختر مانده بود آن را بر وی عرض کردند همت ورزید و قبول نکرد و گفت مرا چندان مال و نعمت که کفاف معیشت باشد موجود است به احتیاج آن ندارم گماشتگان سلطان آن را به عمارت رباطی در آن نواحی صرف کردند خوش است قدرشناسی که چون خمیده سپهر سهام حادثه را کرد عاقبت قوسی برفت شوکت محمود و در زمانه نماند جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۸ - فردوسی فردوسی - رحمه الله تعالی وی از طوس است و فضل و کمالات وی ظاهر کسی را که چون شاهنامه نظمی بود چه حاجت به مدح و تعریف دیگران می گویند که وی به دهقنت مشغول می بود بر وی تعدی رفت به قصد تظلم روی به غزنین که تختگاه سلطان محمود بود آورد و چون به آنجا رسید و بر باغستان آنجا می گذشت دید که سه کس نشسته اند و به معاشرت اشتغال تمام دارند دانست که از ملازمان سلطانند با خود گفت پیش ایشان روم و از ایشان کیفیت حال معلوم کنم چون نزدیک ایشان رسید از وی متوحش شدند و گفتند مجلس ما را منغص خواهد ساخت هیچ به از آن نیست که چون بیاید گوییم ما شاعران پادشاهیم و با غیر شاعران صحبت نمی داریم و سه مصراع بگوییم که رابع نداشته باشد پس گوییم هر کس مصراع رابع بگوید با او صحبت می داریم و اگر نه ما را معذور دارد چون به ایشان رسید آنچه با خود مخمر ساخته بودند با وی بگفتند گفت آن مصراعها که گفته اید بخوانید عنصری گفت چون عارض تو ماه نباشد روشن فرخی گفت همرنگ رخت گل نبود در گلشن عسجدی گفت مژگانت همی کند گذر از جوشن چون فردوسی این سه مصراع بشنید بر بدیهه گفت مانند سنان گیو در جنگ پشن ایشان از آن متعجب شدند و از قصه گیو و پشن استفسار نمودند آن را مشروح باز گفت بعد از آن به مجلس سلطان افتاد و مقبول نظر وی شد و وی را گفت مجلس ما را فردوس ساختی و بدان سبب فردوسی تخلص کرد و چون چندگاه برآمد به نظم شاهنامه مأمور شد هزار بیت بگفت و پیش سلطان آورد تحسینها یافت و هزار دینار زر سرخش انعام فرمود پس در مدت سی سال شاهنامه را تمام ساخت و پیش سلطان آورد و به دستور آنچه پیشتر واقع شده بود در مقابله هر بیتی یک دینار زر سرخ توقع می داشت حاسدان خوض کردند و گفتند شاعری را چه قدر آنکه وی را بدین قدر عطا سرافراز گردانند و صله وی را بر شصت هزار درم قرار دادند فردوسی از آن معنی برنجید می گویند در آن وقت که آن درمها را آوردند وی در حمام بود و چون از حمام بیرون آمد بیست هزار درم به حمامی داد و بیست هزار درم به فقاعی که فقاعی چند آورده بود و بیست هزار به آن کسانی که آن را آورده بودند و سلطان را به چهل بیت کمابیش مذمت کرد که از آن جمله است این چند بیت اگر شاه را شاه بودی پدر به سر بر نهادی مرا تاج زر نیارست نام بزرگان شنود چو اندر تبارش بزرگی نبود درختی که تلخ است آن را سرشت گرش در نشانی به باغ بهشت سرانجام گوهر به کار آورد همان میوه تلخ بار آورد اپس از آن مخفی شد هرچند وی را طلب کردند نیافتند بعد از چندگاه خواجه حسن میمندی که مرتبه وزارت داشت در شکارگاهی بیتی چند از شاهنامه بتقریبی که واقع شده بود بخواند سلطان را بسیار خوش آمد پرسید که این شعر کیست گفت شعر فردوسی از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد تا شصت هزار دینار زر سرخ با خلعتهای خاص نامزد فردوسی کنند و به طوس برند اما طالع مساعدت نکرد چون آن عطیه را به یک دروازه طوس درآوردند تابوت فردوسی را از دیگر دروازه بیرون بردند و از وی وارث یک دختر مانده بود آن را بر وی عرض کردند همت ورزید و قبول نکرد و گفت مرا چندان مال و نعمت که کفاف معیشت باشد موجود است به احتیاج آن ندارم گماشتگان سلطان آن را به عمارت رباطی در آن نواحی صرف کردند خوش است قدرشناسی که چون خمیده سپهر سهام حادثه را کرد عاقبت قوسی برفت شوکت محمود و در زمانه نماند جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۹ - ناصرخسرو ناصر خسرو الانصاری - رحمة الله علیه - در صناعت شعر ماهر بود و در فنون حکمت کامل اما به سوی اعتقاد و میل به زندقه و الحاد متهم شده بود و او را سفرنامه ایست که در اکثر معموره کرده و محاوراتی که با افاضل کرده در آنجا به نظم آورده و این ابیات که عین القضات - قدس سره - در کتاب زبده الحقایق ایراد کرده از جمله منظومات اوست همه جور من از بلغاریان است که مادامم همی باید کشیدن گنه بلغاریان را نیز هم نیست بگویم گر تو بتوانی شنیدن خدایا این بلا و فتنه از توست ولیکن کس نمی یارد چخیدن همی آرند ترکان را ز بلغار ز بهر پرده مردم دریدن لب و دندان آن خوبان چون ماه بدین خوبی نبایست آفریدن که از عشق لب و دندان ایشان به دندان لب همی باید گزیدن جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۰ - ازرقی هروی ازرقی هروی - رحمة الله علیه - در قواعد شعر ماهر بود و بر قوانین علم و حکمت کامل ممدوح او را عارضه ای حادث شد که قوت مباشرت ساقط گشت اطبا از معالجه آن عاجز آمدند ازرقی کتاب الفیه و شلفیه را به نظم آورد و تصویر کرد و غلامی را از خواص پادشاه با کنیزکی عقد بست و ایشان را در حرم پادشاه که میان ایشان و پادشاه شبکه ای بیش حایل نبود منزل داد و این کتاب را پیش ایشان نهاد و فرمود که بر آن صورتهای مختلف که در آن کتاب تصویر کرده بودند به معاشرت و مباشرت مشغول باشند و پادشاه را فرمود که از قفای شبکه بی وقوف ایشان احوال ایشان را مشاهده کند چون این مشاهده مکرر شد حرارت غریزی قوت گرفت و آن ماده را که مانع قیام آلت بود منقطع گردانید و بر مثال پنیر مایه منجمد از منفذ احلیل بیرون آمد و مقصود حاصل شد و از سخنان وی است در وصف شراب ساقی بیار لعل میی کز خیال آن اندیشه لاله زار شود دیده گلستان گر بگذرد پری به شب اندر شعاع او از چشم آدمی نتواند شدن نهاد خوشبوی تر ز عنبر و رنگین تر از عقیق روشن تر از ستاره و صافی تر از روان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۹ - ناصرخسرو ناصر خسرو الانصاری - رحمة الله علیه - در صناعت شعر ماهر بود و در فنون حکمت کامل اما به سوی اعتقاد و میل به زندقه و الحاد متهم شده بود و او را سفرنامه ایست که در اکثر معموره کرده و محاوراتی که با افاضل کرده در آنجا به نظم آورده و این ابیات که عین القضات - قدس سره - در کتاب زبده الحقایق ایراد کرده از جمله منظومات اوست همه جور من از بلغاریان است که مادامم همی باید کشیدن گنه بلغاریان را نیز هم نیست بگویم گر تو بتوانی شنیدن خدایا این بلا و فتنه از توست ولیکن کس نمی یارد چخیدن همی آرند ترکان را ز بلغار ز بهر پرده مردم دریدن لب و دندان آن خوبان چون ماه بدین خوبی نبایست آفریدن که از عشق لب و دندان ایشان به دندان لب همی باید گزیدن جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۰ - ازرقی هروی ازرقی هروی - رحمة الله علیه - در قواعد شعر ماهر بود و بر قوانین علم و حکمت کامل ممدوح او را عارضه ای حادث شد که قوت مباشرت ساقط گشت اطبا از معالجه آن عاجز آمدند ازرقی کتاب الفیه و شلفیه را به نظم آورد و تصویر کرد و غلامی را از خواص پادشاه با کنیزکی عقد بست و ایشان را در حرم پادشاه که میان ایشان و پادشاه شبکه ای بیش حایل نبود منزل داد و این کتاب را پیش ایشان نهاد و فرمود که بر آن صورتهای مختلف که در آن کتاب تصویر کرده بودند به معاشرت و مباشرت مشغول باشند و پادشاه را فرمود که از قفای شبکه بی وقوف ایشان احوال ایشان را مشاهده کند چون این مشاهده مکرر شد حرارت غریزی قوت گرفت و آن ماده را که مانع قیام آلت بود منقطع گردانید و بر مثال پنیر مایه منجمد از منفذ احلیل بیرون آمد و مقصود حاصل شد و از سخنان وی است در وصف شراب ساقی بیار لعل میی کز خیال آن اندیشه لاله زار شود دیده گلستان گر بگذرد پری به شب اندر شعاع او از چشم آدمی نتواند شدن نهاد خوشبوی تر ز عنبر و رنگین تر از عقیق روشن تر از ستاره و صافی تر از روان

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۱ - معزی معزی - رحمه الله تعالی وی در زمان دولت معز الدنیا و الدین سنجر بن ملکشاه بود و از مداحان اوست و معزی نسبت به اوست و آنچه او را در زمان وی از علو شأن و رفعت درجه میسر شد کم شاعری را میسر شده و گویند که سه کس از شعرا در سه دولت اقبالها دیدند و قبولها یافتند که کس نیافت رودکی در عهد سامانیان و عنصری در دولت محمودیان و معزی در دولت سنجریان و سبب وفات وی آن بود که روزی سلطان از درون خرگاه تیر می انداخت و او بیرون خرگاه ایستاده بود ناگاه تیری خطا شد و بر وی آمد بیفتاد و مرد و از جمله سخنان وی است این چند بیت تا نگار من ز سنبل بر سمن پرچین نهاد داغ حسرت بر دل صورتگران چین نهاد هر دلی کز سرکشی ننهاد سر بر هیچ خط زیر زلف او کنون سر بر خط مشکین نهاد من غلام آن خط مشکین که گویی مورچه پای مشک آلود بر برگ گل نسرین نهاد و این چند بیت دیگر از قصیده ای که بر اسلوب شعرای تازی زبان گفته ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن ربع از دلم پر خون کنم اطلال را جیحون کنم خاک دمن گلگون کنم از آب چشم خویشتن از روی یار خرگهی ایوان نمی بینم تهی وز قد آن سرو سهی خالی نمی بینم چمن جایی که بود آن دلستان در بوستان با دوستان شد گرگ و روبه را مکان شد کوف و کرگس را وطن جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۲ - عبدالواسع جبلی عبدالواسع جبلی - رحمة الله علیه وی فاضل کامل و شاعری ماهر بوده به هر دو زبان تازی و فارسی سخن گفته و اتفاق است که هیچ کس از عهده جواب قصیده مشهور وی که مطلعش این است چنانچه می باید بیرون نیامده است که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دلبر و در مفتتح بعضی قصاید گفته در دهر نیست از تو دلفروزتر نگار در شهر نیست از تو جگر سوزتر پسر تا کرده ام به لاله سیراب تو نگاه تا کرده ام به نرگس پرخواب تو نظر گاهی چو لاله ام وصالت شکفته روی گاهی چو نرگسم ز فراقت فکنده سر

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۱ - معزی معزی - رحمه الله تعالی وی در زمان دولت معز الدنیا و الدین سنجر بن ملکشاه بود و از مداحان اوست و معزی نسبت به اوست و آنچه او را در زمان وی از علو شأن و رفعت درجه میسر شد کم شاعری را میسر شده و گویند که سه کس از شعرا در سه دولت اقبالها دیدند و قبولها یافتند که کس نیافت رودکی در عهد سامانیان و عنصری در دولت محمودیان و معزی در دولت سنجریان و سبب وفات وی آن بود که روزی سلطان از درون خرگاه تیر می انداخت و او بیرون خرگاه ایستاده بود ناگاه تیری خطا شد و بر وی آمد بیفتاد و مرد و از جمله سخنان وی است این چند بیت تا نگار من ز سنبل بر سمن پرچین نهاد داغ حسرت بر دل صورتگران چین نهاد هر دلی کز سرکشی ننهاد سر بر هیچ خط زیر زلف او کنون سر بر خط مشکین نهاد من غلام آن خط مشکین که گویی مورچه پای مشک آلود بر برگ گل نسرین نهاد و این چند بیت دیگر از قصیده ای که بر اسلوب شعرای تازی زبان گفته ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن ربع از دلم پر خون کنم اطلال را جیحون کنم خاک دمن گلگون کنم از آب چشم خویشتن از روی یار خرگهی ایوان نمی بینم تهی وز قد آن سرو سهی خالی نمی بینم چمن جایی که بود آن دلستان در بوستان با دوستان شد گرگ و روبه را مکان شد کوف و کرگس را وطن جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۲ - عبدالواسع جبلی عبدالواسع جبلی - رحمة الله علیه وی فاضل کامل و شاعری ماهر بوده به هر دو زبان تازی و فارسی سخن گفته و اتفاق است که هیچ کس از عهده جواب قصیده مشهور وی که مطلعش این است چنانچه می باید بیرون نیامده است که دارد چون تو معشوقی نگار و چابک و دلبر و در مفتتح بعضی قصاید گفته در دهر نیست از تو دلفروزتر نگار در شهر نیست از تو جگر سوزتر پسر تا کرده ام به لاله سیراب تو نگاه تا کرده ام به نرگس پرخواب تو نظر گاهی چو لاله ام وصالت شکفته روی گاهی چو نرگسم ز فراقت فکنده سر

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۳ - ادیب صابر ترمذی ادیب صابر ترمذی - رحمة الله علیه وی شاعری فصیح و فاضلی لبیب بوده و اشعار وی را لطافتی کامل و ملاحتی تمام حاصل است و افاضل به تقدم وی معترفند چنان که انوری وی را بر خود ترجیح نهاده آنجا که در قطعه ای تعداد کمالات خود می کند و در آن می گوید این همه بگذار با شعر مجرد آمدم چون سنایی هستم آخر گر نه همچون صابرم و از جمله سخنان وی است این چند بیت ای روی تو چون خلد و لب تو چو سلسبیل بر خلد و سلسبیل تو جان و دلم سبیل در طاعت هوای تو آمد دلم از آنک از طاعت است یافتن خلد و سلسبیل ناهید پیش طلعت تو کی دهد فروغ خورشید نزد خدمت تو کی بود جمیل بغداد حسن و مصر جمالی و چشم من بغداد را چو دجله بود مصر را چو نیل از بار رنج هجر تو قدم شده کمان وز زخم دست عشق تو خدم شده چو نیل و از جمله اشعار وی است این قطعه دوات ای پسر آلت دولت است بدو دولت تند را رام کن چو خواهی که دولت کنی از دوات الف را ز پیوند تا لام کن جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۴ - انوری انوری - رحمة الله تعالی حکیمی کامل و فصیحی فاضل بود و حسن شعر و لطف نظم شمه ایست از علو حال او و خالی است از جمال کمال او سخنان او مشهور است و دیوان او مسطور و از لطایف اشعار وی یک قطعه که مشعر است به نصیحت شعرا نوشته می شود دی مرا عاشقکی گفت غزل می گویی گفتم از مدح و هجا دست بیفشاندم هم گفت چون گفتمش آن حالت گمراهی بود حالت رفته دگر باز نیاید ز عدم غزل و مدح و هجا هر سه ازان می گفتم که مرا حرص و غضب بود و به آن شهوت ضم آن یکی شب همه شب در غم و اندیشه آن که کند وصف لب چون شکر و زلف به خم وان دگر روز همه روز درآن محنت و غم که کجا وز که و چون کسب کند پنج درم وان سه دیگر چو سگ خسته تسلیش بدان که زبونی به کف آید که ازو باشد کم چون خدای این سه سگ گرسنه را حاشا کم باز کرد از سر من بنده عاجز به کرم غزل و مدح و هجا گویم و یارب زنهار بس که با عقل جفا کردم و با علم ستم انوری لاف زدن شیوه مردان نبود چون زدی باری مردانه نگه دار قدم گوشه ای گیر و سرایی و نجاتی بطلب که نه بس دیر سرآید به تو بر این دو سه دم گویند به سمع ملک غور رسانیدند که انوری تو را هجا گفته است به ملک هرات نوشت و انوری را طلب کرد و نسبت به وی اظهار تودد و تلطف نمود اما مقصودش انتقام بود و ملک هرات آن را به فراست دریافت اما آن را به صریح نمی توانست نوشت در مکتوبی که از برای مطالبه انوری می نوشت این بیتها را درج کرد هی الدنیا تقول بملاء فیها حذار حذار من بطشی و فتکی فلا یغررکم طول ابتسامی فقولی مضحک و الفعل مبکی انوری آن را به حسن فراست دریافت وسیله ها انگیخت و ملک هرات را از آن مطالبه گذرانید دیگر بار ملک غور وی را طلب کرد و ملک هرات را مقابله وی هزار گوسفند وعده کرد ملک هرات کسی را موکل انوری کرد که ناچار ساخته باید شد و به غور رفت که مرا در مقابل تو هزار گوسفند می دهند انوری گفت ای پادشاه مردی که او را هزار گوسفند می ارزد تو را رایگان نمی ارزد مرا بگذار تا باقی عمر در سلک ملازمان تو باشم و جواهر مدایح در پای تو پاشم ملک هرات را این سخن خوش آمد و او را نگاه داشت

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۳ - ادیب صابر ترمذی ادیب صابر ترمذی - رحمة الله علیه وی شاعری فصیح و فاضلی لبیب بوده و اشعار وی را لطافتی کامل و ملاحتی تمام حاصل است و افاضل به تقدم وی معترفند چنان که انوری وی را بر خود ترجیح نهاده آنجا که در قطعه ای تعداد کمالات خود می کند و در آن می گوید این همه بگذار با شعر مجرد آمدم چون سنایی هستم آخر گر نه همچون صابرم و از جمله سخنان وی است این چند بیت ای روی تو چون خلد و لب تو چو سلسبیل بر خلد و سلسبیل تو جان و دلم سبیل در طاعت هوای تو آمد دلم از آنک از طاعت است یافتن خلد و سلسبیل ناهید پیش طلعت تو کی دهد فروغ خورشید نزد خدمت تو کی بود جمیل بغداد حسن و مصر جمالی و چشم من بغداد را چو دجله بود مصر را چو نیل از بار رنج هجر تو قدم شده کمان وز زخم دست عشق تو خدم شده چو نیل و از جمله اشعار وی است این قطعه دوات ای پسر آلت دولت است بدو دولت تند را رام کن چو خواهی که دولت کنی از دوات الف را ز پیوند تا لام کن جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۴ - انوری انوری - رحمة الله تعالی حکیمی کامل و فصیحی فاضل بود و حسن شعر و لطف نظم شمه ایست از علو حال او و خالی است از جمال کمال او سخنان او مشهور است و دیوان او مسطور و از لطایف اشعار وی یک قطعه که مشعر است به نصیحت شعرا نوشته می شود دی مرا عاشقکی گفت غزل می گویی گفتم از مدح و هجا دست بیفشاندم هم گفت چون گفتمش آن حالت گمراهی بود حالت رفته دگر باز نیاید ز عدم غزل و مدح و هجا هر سه ازان می گفتم که مرا حرص و غضب بود و به آن شهوت ضم آن یکی شب همه شب در غم و اندیشه آن که کند وصف لب چون شکر و زلف به خم وان دگر روز همه روز درآن محنت و غم که کجا وز که و چون کسب کند پنج درم وان سه دیگر چو سگ خسته تسلیش بدان که زبونی به کف آید که ازو باشد کم چون خدای این سه سگ گرسنه را حاشا کم باز کرد از سر من بنده عاجز به کرم غزل و مدح و هجا گویم و یارب زنهار بس که با عقل جفا کردم و با علم ستم انوری لاف زدن شیوه مردان نبود چون زدی باری مردانه نگه دار قدم گوشه ای گیر و سرایی و نجاتی بطلب که نه بس دیر سرآید به تو بر این دو سه دم گویند به سمع ملک غور رسانیدند که انوری تو را هجا گفته است به ملک هرات نوشت و انوری را طلب کرد و نسبت به وی اظهار تودد و تلطف نمود اما مقصودش انتقام بود و ملک هرات آن را به فراست دریافت اما آن را به صریح نمی توانست نوشت در مکتوبی که از برای مطالبه انوری می نوشت این بیتها را درج کرد هی الدنیا تقول بملاء فیها حذار حذار من بطشی و فتکی فلا یغررکم طول ابتسامی فقولی مضحک و الفعل مبکی انوری آن را به حسن فراست دریافت وسیله ها انگیخت و ملک هرات را از آن مطالبه گذرانید دیگر بار ملک غور وی را طلب کرد و ملک هرات را مقابله وی هزار گوسفند وعده کرد ملک هرات کسی را موکل انوری کرد که ناچار ساخته باید شد و به غور رفت که مرا در مقابل تو هزار گوسفند می دهند انوری گفت ای پادشاه مردی که او را هزار گوسفند می ارزد تو را رایگان نمی ارزد مرا بگذار تا باقی عمر در سلک ملازمان تو باشم و جواهر مدایح در پای تو پاشم ملک هرات را این سخن خوش آمد و او را نگاه داشت

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۵ - رشید وطواط رشید وطواط - رحمه الله تعالی وی از شعرای ماوراء النهر است در وقت خود استاد شعرا و مقدم و پیشوای آن طبقه بود و کتاب حدایق السحر در صنایع شعر تصنیف اوست و در مخاطبه بعضی از وزرا می گوید تو وزیری و مدح گوی تو من دست من بی عطا روا بینی تو وزارت به من گذار و مرا مدحتی گوی تا عطا بینی و این دو رباعی نیز از زاده طبع وی است بر یاد تو بی تو این جهان گذران بگذاشتم ای ماه تو از بی خبران دست از همه شستم و نشستم به کران چون بی تو گذشت بگذرد بی دگران چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوش است چون دوست در اوست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست به جای دیده یا دیده هموست جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۶ - عمعق بخارایی عمعق - رحمه الله تعالی وی نیز از شعرای ماوراء النهر است و استاد شعرای وقت خود است و این چند بیت که در مفتتح یکی از قصاید گفته بغایت بدیع و لطیف است اگر موری سخن گوید و گر مویی روان دارد من آن مور سخنگویم من آن مویم که جان دارد تنم چون سایه مویست و دل چون دیده موران ز هجر غالیه مویی که چون موران میان دارد اگر با موی و با موری شبانروزی شوم همره نه مور از من خبر یابد نه موی از من نشان دارد به چشم مور در گنجم ز بس زاری و بس سستی اگر خواهد مرا موری به چشم اندر نهان دارد من آن مورم که از زاری مرا مویی بپوشاند من آن مویم که از سستی کم از موری توان دارد جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۷ - سوزنی سوزنی - رحمه الله تعالی وی از نسف بوده است و به تحصیل به بخارا آمد و بر شاگرد سوزنگری عاشق شد و به شاگردی استاد وی رفت و در آن مهارتی تمام حاصل کرد و هزل بر طبیعت وی غالب بود بنابر آن هذیانات بسیار گفته است و این دو بیت از قصیده ایست که در اعتذار از آنها می گوید تا کی ز گردش فلک آبگینه رنگ بر آبگینه خانه طاعت زنیم سنگ بر آبگینه سنگ زدن کار ما و ما تهمت نهیم بر فلک آبگینه رنگ و این چند بیت از قصیده دیگر است هم در آن معنی ز هر بدی که تو دانی هزار چندانم مرا نداند ازین گونه کس که من دانم به آشکار بدم در نهان ز بد بترم خدای داند و من آشکار و پنهانم به یک صغیره مرا رهنمای شیطان بود به صد کبیره کنون رهنمای شیطانم و در قصیده ای دیگر از این اسلوب می گوید چو تیر غمزه به ناز و کرشمه اندازی نشانه از دل مسکین من کن ای غازی نخست با تو به دل بازی اندر آمده ام چو دل نماند تن در دهم به جان بازی چو هیچ زخم تو ای دوست بی نوازش نیست مرا به غمزه بزن تا به بوسه بنوازی هزار عاشق داری و من هزار و یکم به من نیایی تا زان همه نپردازی و در مدح حمید الدین مستوفی جوهری که از فضلای ماوراء النهر بوده قصیده ای گفته است موقوف می گویند که آن مخترع خاطر وی است و مطلعش این است زندگانی مجلس مستو فی دولت حمید الدین الجو و پوشیده نماند که اگر در این الفاظ که از آن در هر مصرع جزوی می افتد چنان رعایت کنند که بعضی از آن اجزا را فی نفسه معنی مستقل باشد مناسب مقصود از لطافتی خالی نیست چنانچه در این قطعه دی فرستاد قطعه ای سوی من نکته دانی ز زمره فضلا کرده لفظی سه چار ازان به دو نیم تا کند عاجز از جواب مرا گفتم اندر جواب وی کای مف خر خلق خدا و قاضی حا جت اصحاب متصف به فضی لت بسیار خواهمت به دعا و این رباعی دیگر ای شادی عید چون به کام دل اع دایم شده محبوس درین غمکده مع ذورم بر اهل دل گر آزادی مح بوسیست به رسم عیدیم از تو طمع

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۵ - رشید وطواط رشید وطواط - رحمه الله تعالی وی از شعرای ماوراء النهر است در وقت خود استاد شعرا و مقدم و پیشوای آن طبقه بود و کتاب حدایق السحر در صنایع شعر تصنیف اوست و در مخاطبه بعضی از وزرا می گوید تو وزیری و مدح گوی تو من دست من بی عطا روا بینی تو وزارت به من گذار و مرا مدحتی گوی تا عطا بینی و این دو رباعی نیز از زاده طبع وی است بر یاد تو بی تو این جهان گذران بگذاشتم ای ماه تو از بی خبران دست از همه شستم و نشستم به کران چون بی تو گذشت بگذرد بی دگران چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوش است چون دوست در اوست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست به جای دیده یا دیده هموست جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۶ - عمعق بخارایی عمعق - رحمه الله تعالی وی نیز از شعرای ماوراء النهر است و استاد شعرای وقت خود است و این چند بیت که در مفتتح یکی از قصاید گفته بغایت بدیع و لطیف است اگر موری سخن گوید و گر مویی روان دارد من آن مور سخنگویم من آن مویم که جان دارد تنم چون سایه مویست و دل چون دیده موران ز هجر غالیه مویی که چون موران میان دارد اگر با موی و با موری شبانروزی شوم همره نه مور از من خبر یابد نه موی از من نشان دارد به چشم مور در گنجم ز بس زاری و بس سستی اگر خواهد مرا موری به چشم اندر نهان دارد من آن مورم که از زاری مرا مویی بپوشاند من آن مویم که از سستی کم از موری توان دارد جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۷ - سوزنی سوزنی - رحمه الله تعالی وی از نسف بوده است و به تحصیل به بخارا آمد و بر شاگرد سوزنگری عاشق شد و به شاگردی استاد وی رفت و در آن مهارتی تمام حاصل کرد و هزل بر طبیعت وی غالب بود بنابر آن هذیانات بسیار گفته است و این دو بیت از قصیده ایست که در اعتذار از آنها می گوید تا کی ز گردش فلک آبگینه رنگ بر آبگینه خانه طاعت زنیم سنگ بر آبگینه سنگ زدن کار ما و ما تهمت نهیم بر فلک آبگینه رنگ و این چند بیت از قصیده دیگر است هم در آن معنی ز هر بدی که تو دانی هزار چندانم مرا نداند ازین گونه کس که من دانم به آشکار بدم در نهان ز بد بترم خدای داند و من آشکار و پنهانم به یک صغیره مرا رهنمای شیطان بود به صد کبیره کنون رهنمای شیطانم و در قصیده ای دیگر از این اسلوب می گوید چو تیر غمزه به ناز و کرشمه اندازی نشانه از دل مسکین من کن ای غازی نخست با تو به دل بازی اندر آمده ام چو دل نماند تن در دهم به جان بازی چو هیچ زخم تو ای دوست بی نوازش نیست مرا به غمزه بزن تا به بوسه بنوازی هزار عاشق داری و من هزار و یکم به من نیایی تا زان همه نپردازی و در مدح حمید الدین مستوفی جوهری که از فضلای ماوراء النهر بوده قصیده ای گفته است موقوف می گویند که آن مخترع خاطر وی است و مطلعش این است زندگانی مجلس مستو فی دولت حمید الدین الجو و پوشیده نماند که اگر در این الفاظ که از آن در هر مصرع جزوی می افتد چنان رعایت کنند که بعضی از آن اجزا را فی نفسه معنی مستقل باشد مناسب مقصود از لطافتی خالی نیست چنانچه در این قطعه دی فرستاد قطعه ای سوی من نکته دانی ز زمره فضلا کرده لفظی سه چار ازان به دو نیم تا کند عاجز از جواب مرا گفتم اندر جواب وی کای مف خر خلق خدا و قاضی حا جت اصحاب متصف به فضی لت بسیار خواهمت به دعا و این رباعی دیگر ای شادی عید چون به کام دل اع دایم شده محبوس درین غمکده مع ذورم بر اهل دل گر آزادی مح بوسیست به رسم عیدیم از تو طمع

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۸ - خاقانی خاقانی حقایقی شروانی - رحمه الله تعالی وی را به سبب کمالی که در صناعت شعر داشته حسان العجم لقب کرده اند از همه شعرا در اسلوب سخن ممتاز است و در آن شیوه غریب بی انباز در مواعظ و حکم طریقه حکیم سنایی سپرده است و در آن گوی مسابقت از اقران برده و در قطعه ای بر وجه مفاخرت می گوید شاعر مبدع منم خوان معانی مراست ریزه خور خوان من عنصری و رودکی زنده چو نفس حکیم نام من از تازگی گشته چو مال کریم حرص من از اندکی و رشیدالدین وطواط در مدح وی گفته است ای سپهر قدر را خورشید و ماه وی سریر فضل را دستور و شاه افضل الدین بوالفضایل بحر فضل فیلسوف دین فزای کفر کاه و از مقطعات وی است این دو بیت بس کن از سودای خوبان داشتن خاقانیا کز سر سودا خرد را در سر آید خیرگی صورت خوبان به معنی چون ببینی آینه است کز برون سو روشنی دارد درون سو تیرگی و وی را مثنوی است تحفة العراقین نام و این چند بیت از مفتتح آن است ماییم نظارگان غمناک زین حقه سبز و مهره خاک کین حقه و مهره تا به جایند سرکیسه عمر می گشایند وین طرفه که بر بساط فرمان مهره ز منست و حقه گردان خود بوالعجبان سحر کارند گه قاقم و گاه قندز آرند وقت است که وقت در سرآید سیلاب عدم به سر درآید وقت است که این چهار حمال بنهند محفه مه و سال وقت است که مرکبان انجم هم نعل بیفکنند هم سم جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۹ - فخرالدین اسعد گرگانی فخری جرجانی - رحمه الله تعالی - از اماثل و افاضل روزگار است میزان کمال فضل و دقت شعر وی کتاب ویس و رامین است و آن در این روزگار مهجور و نایاب و این چند بیت از مواضع متعدد آن کتاب است خوش است این نکته از گیتی شناسان که باشد جنگ بر نظاره آسان مرا آن طشت زرین نیست درخور که دشمن خون من بیند بدو در نباشد مار را بچه بجز مار نیارد شاخ بد جز تخم بدبار نباشد خوش سفر در تندرستی نگر تا چون بود در رنج و سستی گل و نرگس نکو باشد به دیدن ولیکن تلخ باشد در چشیدن گناه بوده بر مردم نهفتن بسی نیکوتر از نابوده گفتن مثال پادشه چون آتش آمد به طبع آتش همیشه سرکش آمد اگر با زور پیل و طبع شیری مکن با آتش سوزان دلیری

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۸ - خاقانی خاقانی حقایقی شروانی - رحمه الله تعالی وی را به سبب کمالی که در صناعت شعر داشته حسان العجم لقب کرده اند از همه شعرا در اسلوب سخن ممتاز است و در آن شیوه غریب بی انباز در مواعظ و حکم طریقه حکیم سنایی سپرده است و در آن گوی مسابقت از اقران برده و در قطعه ای بر وجه مفاخرت می گوید شاعر مبدع منم خوان معانی مراست ریزه خور خوان من عنصری و رودکی زنده چو نفس حکیم نام من از تازگی گشته چو مال کریم حرص من از اندکی و رشیدالدین وطواط در مدح وی گفته است ای سپهر قدر را خورشید و ماه وی سریر فضل را دستور و شاه افضل الدین بوالفضایل بحر فضل فیلسوف دین فزای کفر کاه و از مقطعات وی است این دو بیت بس کن از سودای خوبان داشتن خاقانیا کز سر سودا خرد را در سر آید خیرگی صورت خوبان به معنی چون ببینی آینه است کز برون سو روشنی دارد درون سو تیرگی و وی را مثنوی است تحفة العراقین نام و این چند بیت از مفتتح آن است ماییم نظارگان غمناک زین حقه سبز و مهره خاک کین حقه و مهره تا به جایند سرکیسه عمر می گشایند وین طرفه که بر بساط فرمان مهره ز منست و حقه گردان خود بوالعجبان سحر کارند گه قاقم و گاه قندز آرند وقت است که وقت در سرآید سیلاب عدم به سر درآید وقت است که این چهار حمال بنهند محفه مه و سال وقت است که مرکبان انجم هم نعل بیفکنند هم سم جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۹ - فخرالدین اسعد گرگانی فخری جرجانی - رحمه الله تعالی - از اماثل و افاضل روزگار است میزان کمال فضل و دقت شعر وی کتاب ویس و رامین است و آن در این روزگار مهجور و نایاب و این چند بیت از مواضع متعدد آن کتاب است خوش است این نکته از گیتی شناسان که باشد جنگ بر نظاره آسان مرا آن طشت زرین نیست درخور که دشمن خون من بیند بدو در نباشد مار را بچه بجز مار نیارد شاخ بد جز تخم بدبار نباشد خوش سفر در تندرستی نگر تا چون بود در رنج و سستی گل و نرگس نکو باشد به دیدن ولیکن تلخ باشد در چشیدن گناه بوده بر مردم نهفتن بسی نیکوتر از نابوده گفتن مثال پادشه چون آتش آمد به طبع آتش همیشه سرکش آمد اگر با زور پیل و طبع شیری مکن با آتش سوزان دلیری

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۰ - ظهیر فاریابی ظهیر فاریابی - رحمه الله تعالی وی از مشاهیر جهان است و از افاضل دوران تمام دیوان او مطبوع و مقبول است به لطافت و سلاست سخن او هیچ کس نیست دیوان وی مشهور است و اشعار وی بر زبانها مذکور در دور اتابک ابوبکر تربیتها یافت شبی در مجلس وی این رباعی بگفت ای ورد ملایکه دعای سر تو سر نیست زمانه را به جای سر تو با دشمن تو نیام شمشیر تو گفت سر دل من باد قضای سر تو بفرمود تا هزار دینار زر سرخ در مجلس نثار او کردند بر اثر این رباعی دیگر گفت شاها ز تو کار ملک و دین با نسق است وز عدل تو جان ظلم و فتنه رمق است در عهد تو رافضی و سنی با هم کردند موافقت که بوبکر حق است و از لطایف اشعار وی است این چند بیت بر اسلوب مثنوی عالمی بر فراز منبر گفت که چو پیدا شود سرای نهفت ریشهای سفید را ز گناه بخشد ایزد به ریشهای سیاه باز ریش سیاه روز امید باشد اندر پناه ریش سفید مردکی سرخ ریش حاضر بود دست بر ریش زد چو این بشنود گفت ما خود درین شمار نه ایم در دو گیتی به هیچ کار نه ایم و کمال وی در شعر بمثابه ایست که شعرای متقدم میان وی و انوری و ترجیح یکی بر دیگری اختلاف داشته اند چنانکه بعضی بر سبیل استفسار از بعضی دیگر گفته اند ای آن زمین وقار که بر آسمان فضل ماه خجسته پیکر خورشید منظری قومی ز ناقدان سخن گفته ظهیر ترجیح می دهند بر اشعار انوری قومی دگر بر این سخن انکار می کنند فی الجمله در محل نزاعند و داوری ترجیح یکطرف تو بدیشان نما که هست زیر نگین حکم تو ملک سخنوری و امامی هروی در جواب وی گفته است ای سالک مسالک فطرت درین سؤال معذور نیستی به حقیقت چو بنگری تمییز را ز بعد تناسب درین دو طور هیچ احتیاج نیست بدین شرح گستری کین معجز است و آن سحر این نور و آن چراغ این ماه و آن ستاره وین حور و آن پری و دیگری گفته است در جواب همان قطعه هر مبتدی که بیهوده ترجیح می نهد شعر ظهیر بر سخن پاک انوری ماند بدان گروه که نشناختند باز اعجاز موسوی را از سحر سامری جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۱ - نظامی نظامی - رحمه الله تعالی وی از گنجه است و فضایل و کمالات وی روشن احتیاج به شرح ندارد آنقدر لطایف و دقایق و حقایق که در کتاب پنج گنج درج کرده است کس را میسر نیست بلکه مقدور نوع بشر نیست و بیرون از آن کتاب از وی شعر کم روایت کرده اند و این غزل از سخنان وی است جو به جو محنت من زان رخ گندمگون است که همه شب رخ چون کاهم ازان پرخون است دانه گندم او سنبل تر دارد بار کمترین خوشه او سنبله گردون است من نخوردم بر ازو صبرم ازو گندم خورد کز بهشت در او چشم رهی بیرون است از ترازوی دو زلفش چو جوی مشک خرم گندمی خواهم افزون که سخن موزون است من چو گندم شده ام از غم او دل به دو نیم وین غم او را به یکی جو که نظامی چون است

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۰ - ظهیر فاریابی ظهیر فاریابی - رحمه الله تعالی وی از مشاهیر جهان است و از افاضل دوران تمام دیوان او مطبوع و مقبول است به لطافت و سلاست سخن او هیچ کس نیست دیوان وی مشهور است و اشعار وی بر زبانها مذکور در دور اتابک ابوبکر تربیتها یافت شبی در مجلس وی این رباعی بگفت ای ورد ملایکه دعای سر تو سر نیست زمانه را به جای سر تو با دشمن تو نیام شمشیر تو گفت سر دل من باد قضای سر تو بفرمود تا هزار دینار زر سرخ در مجلس نثار او کردند بر اثر این رباعی دیگر گفت شاها ز تو کار ملک و دین با نسق است وز عدل تو جان ظلم و فتنه رمق است در عهد تو رافضی و سنی با هم کردند موافقت که بوبکر حق است و از لطایف اشعار وی است این چند بیت بر اسلوب مثنوی عالمی بر فراز منبر گفت که چو پیدا شود سرای نهفت ریشهای سفید را ز گناه بخشد ایزد به ریشهای سیاه باز ریش سیاه روز امید باشد اندر پناه ریش سفید مردکی سرخ ریش حاضر بود دست بر ریش زد چو این بشنود گفت ما خود درین شمار نه ایم در دو گیتی به هیچ کار نه ایم و کمال وی در شعر بمثابه ایست که شعرای متقدم میان وی و انوری و ترجیح یکی بر دیگری اختلاف داشته اند چنانکه بعضی بر سبیل استفسار از بعضی دیگر گفته اند ای آن زمین وقار که بر آسمان فضل ماه خجسته پیکر خورشید منظری قومی ز ناقدان سخن گفته ظهیر ترجیح می دهند بر اشعار انوری قومی دگر بر این سخن انکار می کنند فی الجمله در محل نزاعند و داوری ترجیح یکطرف تو بدیشان نما که هست زیر نگین حکم تو ملک سخنوری و امامی هروی در جواب وی گفته است ای سالک مسالک فطرت درین سؤال معذور نیستی به حقیقت چو بنگری تمییز را ز بعد تناسب درین دو طور هیچ احتیاج نیست بدین شرح گستری کین معجز است و آن سحر این نور و آن چراغ این ماه و آن ستاره وین حور و آن پری و دیگری گفته است در جواب همان قطعه هر مبتدی که بیهوده ترجیح می نهد شعر ظهیر بر سخن پاک انوری ماند بدان گروه که نشناختند باز اعجاز موسوی را از سحر سامری جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۱ - نظامی نظامی - رحمه الله تعالی وی از گنجه است و فضایل و کمالات وی روشن احتیاج به شرح ندارد آنقدر لطایف و دقایق و حقایق که در کتاب پنج گنج درج کرده است کس را میسر نیست بلکه مقدور نوع بشر نیست و بیرون از آن کتاب از وی شعر کم روایت کرده اند و این غزل از سخنان وی است جو به جو محنت من زان رخ گندمگون است که همه شب رخ چون کاهم ازان پرخون است دانه گندم او سنبل تر دارد بار کمترین خوشه او سنبله گردون است من نخوردم بر ازو صبرم ازو گندم خورد کز بهشت در او چشم رهی بیرون است از ترازوی دو زلفش چو جوی مشک خرم گندمی خواهم افزون که سخن موزون است من چو گندم شده ام از غم او دل به دو نیم وین غم او را به یکی جو که نظامی چون است

%0
10 Bölüm