جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۲ - در صفت حدت فهم و جودت نظم و نثر وی لطف طبعش در سخن مو می شکافت لفظ نشنیده به معنی می شتافت پیش ازان کش لفظ در گوش آمدی معنیش در ربقه هوش آمدی هر چه نظم از بحر طبعش یک گهر هر چه نثر از باغ لطفش یک ثمر چون ثریا پایه نظمش بلند چون بنات النعش نثرش ارجمند در لطایف لعل او حاضر جواب در دقایق فهم او صافی چو آب خط او چون خط خوبان دل فریب خوشنویسان زان چو عاشق ناشکیب چون گرفتی خامه مشکین رقم آفرین کردی بر او لوح و قلم جانش از هر حکمتی محفوظ بود نکته های حکمتش محفوظ بود در ادای حکمت یونانیان گفتیش یونانیان نعم البیان جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۳ - در صفت بزم عیش سازی و سرود عشرت پردازی وی شب که از هر کار دل پرداختی با حریفان نرد عشرت باختی بزمگاهی چون بهشت آراستی مطربان حور پیکر خواستی چون دماغ او شدی از باده گرم برگرفتی از میان جلباب شرم گاه با قوال دمساز آمدی با مغنی نغمه پرداز آمدی تن تنش را از لب شکر شکن چون مسیحا جان درآوردی به تن گه شدی همراه نایی رهسپر کرد از لبها نیش را نیشکر بانگ نی را با شکر آمیختی گوش را شکر به دامن ریختی گاهی از چنگی گرفتی چنگ را تیز کردی سوزناک آهنگ را فندق تر ریختی بر خشک تار در تر و در خشک افکندی شرار گاهی از بربط چو طفل خردسال در کنار خود به زخم گوشمال ناله های دردناک انگیختی بالغان را از مژه خون ریختی گاه می شد بلبل آوا در غزل گاه می زد دست در قول و عمل هر شب اینش کار بودی تا سحر با حریفان اینچنین بردی به سر جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۴ - صفت چوگان باختن وی با همسران و گوی بردن وی از دیگران چون تن از خواب سحر آسودیش بامدادان عزم میدان بودیش صبحدم چون شاه این نیلی تتق بارگی راندی به میدان افق شه سلامان نیز مست و نیمخواب پای کردی سوی میدان در رکاب با گروهی از نژاد خسروان خردسال و تازه روی و نوجوان هر یکی در خیل خوبان سروری آفت ملکی بلای کشوری صولجان بر کف به میدان تاختی گوی زرکش در میان انداختی یک به یک چوگان زنان جویان حال گرد یک مه حلقه کرده صد هلال گرچه بودی زخم چوگان از همه بود چابکتر سلامان از همه گوی بردی از همه با صد شتاب گوی مه بود و سلامان آفتاب با هلالی صولجان دنبال ماه حال گویان می شدی تا حالگاه گوی اگر صدبار از آنجا باز پس آمدی هر بار حال این بود و بس آری آن کس را که دولت یار شد وز نهال بخت برخودار شد هیچ چوگان زیر این چرخ کبود گوی نتواند ز میدانش ربود
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۲ - در صفت حدت فهم و جودت نظم و نثر وی لطف طبعش در سخن مو می شکافت لفظ نشنیده به معنی می شتافت پیش ازان کش لفظ در گوش آمدی معنیش در ربقه هوش آمدی هر چه نظم از بحر طبعش یک گهر هر چه نثر از باغ لطفش یک ثمر چون ثریا پایه نظمش بلند چون بنات النعش نثرش ارجمند در لطایف لعل او حاضر جواب در دقایق فهم او صافی چو آب خط او چون خط خوبان دل فریب خوشنویسان زان چو عاشق ناشکیب چون گرفتی خامه مشکین رقم آفرین کردی بر او لوح و قلم جانش از هر حکمتی محفوظ بود نکته های حکمتش محفوظ بود در ادای حکمت یونانیان گفتیش یونانیان نعم البیان جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۳ - در صفت بزم عیش سازی و سرود عشرت پردازی وی شب که از هر کار دل پرداختی با حریفان نرد عشرت باختی بزمگاهی چون بهشت آراستی مطربان حور پیکر خواستی چون دماغ او شدی از باده گرم برگرفتی از میان جلباب شرم گاه با قوال دمساز آمدی با مغنی نغمه پرداز آمدی تن تنش را از لب شکر شکن چون مسیحا جان درآوردی به تن گه شدی همراه نایی رهسپر کرد از لبها نیش را نیشکر بانگ نی را با شکر آمیختی گوش را شکر به دامن ریختی گاهی از چنگی گرفتی چنگ را تیز کردی سوزناک آهنگ را فندق تر ریختی بر خشک تار در تر و در خشک افکندی شرار گاهی از بربط چو طفل خردسال در کنار خود به زخم گوشمال ناله های دردناک انگیختی بالغان را از مژه خون ریختی گاه می شد بلبل آوا در غزل گاه می زد دست در قول و عمل هر شب اینش کار بودی تا سحر با حریفان اینچنین بردی به سر جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۴ - صفت چوگان باختن وی با همسران و گوی بردن وی از دیگران چون تن از خواب سحر آسودیش بامدادان عزم میدان بودیش صبحدم چون شاه این نیلی تتق بارگی راندی به میدان افق شه سلامان نیز مست و نیمخواب پای کردی سوی میدان در رکاب با گروهی از نژاد خسروان خردسال و تازه روی و نوجوان هر یکی در خیل خوبان سروری آفت ملکی بلای کشوری صولجان بر کف به میدان تاختی گوی زرکش در میان انداختی یک به یک چوگان زنان جویان حال گرد یک مه حلقه کرده صد هلال گرچه بودی زخم چوگان از همه بود چابکتر سلامان از همه گوی بردی از همه با صد شتاب گوی مه بود و سلامان آفتاب با هلالی صولجان دنبال ماه حال گویان می شدی تا حالگاه گوی اگر صدبار از آنجا باز پس آمدی هر بار حال این بود و بس آری آن کس را که دولت یار شد وز نهال بخت برخودار شد هیچ چوگان زیر این چرخ کبود گوی نتواند ز میدانش ربود