مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سیوچهارم جهان اندر گشاده شد جهانی که وصف او نیاید در زبانی حیاتش را نباشد خوف مرگی بهارش را نگرداند خزانی در و دیوار او افسانه گویان کاوخ و سنگ او اشعار خوانی چو جغذ آنجا رود طاوس گردد چو گرگ آنجا رود گردد شبانی به رفتن چون بود تبدیل حالی نه نقلی از مکانی تا مکانی بخارستان پا بر جای بنگر ز نقل حال گردد گلستانی ببین آن صخره پا بر جای مانده چه سیران کرد تا شد لعل کانی بشوی از آب معنی دست صورت که طباخان بگسردند خوانی ملایک بین بزاییده ز دیوان نزاید اینچنینی آنچنانی بسی دیدم درختی رسته از خاک کی دید از خاک رسته آسمانی چو یخرج حی من میت عیان شد جماد مرده شد صاحب عیانی ز قطره آب دیدم که بزاید قبای رستمی یا پهلوانی ندیدم من که از باد خیالی برون آید بهشتی یا جنانی ز ترجیع این غزل را ترجمان کن به نوعی دیگرش شرح و بیان کن ایا دری که صد رو می نمایی هزاران در ز هرسو می گشایی ولیک از عزت و اشراف و غیرت خفا اندر خفا اندر خفایی مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سیپنجم زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش براتی ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی شکر لب مه رخان جام بر کف تو می گو هر کرا خواهی که هاتی ز هر لعل لبی بوست رسیده تو درویشی و آن لعلش زکاتی در آن شطرنج اگر بردی تو شاهی ولی کو بخت پنهان چونک ماتی خداوند شمس دین دریای جان بخش تو شورستان درین دولت مواتی زهی شاهی لطیفی بی نظیری که مجموعست ازو جان شتاتی اگر تبریز دارد حبه زو چه نقصان گر شود از گنجها تی هزاران زاهد زهد صلاحی ز تو خونش مباح و او مباحی زهی کعبه که تو جان بخش حاجی زهی اقبال هر محتاج راجی هر آن سر کو فرو ناید به کیوان ز روی فخر بر فرقش تو تاجی نهاده سر به تسلیم و به طاعت به پیشت از دل و جان هر لجاجی زهی نور جهان جان که نورت نه از خورشید و ماهست و سراجی همه جانها باقطاع مثالت که بعضی عشری و بعضی خراجی خداوند شمس دینا این مدیحت بجای جاه و فرت هست هاجی ایا تبریز بستان باج جانها که فرمان ده توی بر جان و باجی مزاج دل اگر چون برف گردد ز آتشهای تو گردد نتاجی هرآن جان و دلی کان زنده باشد ز مهر تستشان دایم تناجی در آن بازار کز تو هست بویی زهی مر یوسفان را بی رواجی به چرخ چارمت عیسیست داعی به پیش دولتت چاوش ساعی ز شاه ماست ملک با مرادی که او ختمست احسان را و بادی گر احسان را زبان باشد بگردد به مدح و شکر او سیصد عبادی بدان سوی جهان گر گوش داری چه چاوشان جانندش منادی دهان آفرینش باز مانده ازان روزی که دیدستش ز شادی همی گوید به عالم او به سوگند که تا زادی چنین روزی نزادی یکی چندی نهان شو تا نگردد همه بازار مه رویان کسادی بدیدم عشق خوانی را فتاده به خاک و خون بگفتم چون فتادی که تو خون ریز جمله عاشقانی تو نیزک دل چنین بر باد دادی بگفتا دیده ام چیزی که صد ماه ازو سوزند در نار ودادی خداوند شمس دین آخر چه نوری فرشته یا پری یا تش نژادی به تبریز آ دلا از لحر عشقش چو بنده عیب ناک اندر مزادی
مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سیوچهارم جهان اندر گشاده شد جهانی که وصف او نیاید در زبانی حیاتش را نباشد خوف مرگی بهارش را نگرداند خزانی در و دیوار او افسانه گویان کاوخ و سنگ او اشعار خوانی چو جغذ آنجا رود طاوس گردد چو گرگ آنجا رود گردد شبانی به رفتن چون بود تبدیل حالی نه نقلی از مکانی تا مکانی بخارستان پا بر جای بنگر ز نقل حال گردد گلستانی ببین آن صخره پا بر جای مانده چه سیران کرد تا شد لعل کانی بشوی از آب معنی دست صورت که طباخان بگسردند خوانی ملایک بین بزاییده ز دیوان نزاید اینچنینی آنچنانی بسی دیدم درختی رسته از خاک کی دید از خاک رسته آسمانی چو یخرج حی من میت عیان شد جماد مرده شد صاحب عیانی ز قطره آب دیدم که بزاید قبای رستمی یا پهلوانی ندیدم من که از باد خیالی برون آید بهشتی یا جنانی ز ترجیع این غزل را ترجمان کن به نوعی دیگرش شرح و بیان کن ایا دری که صد رو می نمایی هزاران در ز هرسو می گشایی ولیک از عزت و اشراف و غیرت خفا اندر خفا اندر خفایی مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سیپنجم زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش براتی ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی شکر لب مه رخان جام بر کف تو می گو هر کرا خواهی که هاتی ز هر لعل لبی بوست رسیده تو درویشی و آن لعلش زکاتی در آن شطرنج اگر بردی تو شاهی ولی کو بخت پنهان چونک ماتی خداوند شمس دین دریای جان بخش تو شورستان درین دولت مواتی زهی شاهی لطیفی بی نظیری که مجموعست ازو جان شتاتی اگر تبریز دارد حبه زو چه نقصان گر شود از گنجها تی هزاران زاهد زهد صلاحی ز تو خونش مباح و او مباحی زهی کعبه که تو جان بخش حاجی زهی اقبال هر محتاج راجی هر آن سر کو فرو ناید به کیوان ز روی فخر بر فرقش تو تاجی نهاده سر به تسلیم و به طاعت به پیشت از دل و جان هر لجاجی زهی نور جهان جان که نورت نه از خورشید و ماهست و سراجی همه جانها باقطاع مثالت که بعضی عشری و بعضی خراجی خداوند شمس دینا این مدیحت بجای جاه و فرت هست هاجی ایا تبریز بستان باج جانها که فرمان ده توی بر جان و باجی مزاج دل اگر چون برف گردد ز آتشهای تو گردد نتاجی هرآن جان و دلی کان زنده باشد ز مهر تستشان دایم تناجی در آن بازار کز تو هست بویی زهی مر یوسفان را بی رواجی به چرخ چارمت عیسیست داعی به پیش دولتت چاوش ساعی ز شاه ماست ملک با مرادی که او ختمست احسان را و بادی گر احسان را زبان باشد بگردد به مدح و شکر او سیصد عبادی بدان سوی جهان گر گوش داری چه چاوشان جانندش منادی دهان آفرینش باز مانده ازان روزی که دیدستش ز شادی همی گوید به عالم او به سوگند که تا زادی چنین روزی نزادی یکی چندی نهان شو تا نگردد همه بازار مه رویان کسادی بدیدم عشق خوانی را فتاده به خاک و خون بگفتم چون فتادی که تو خون ریز جمله عاشقانی تو نیزک دل چنین بر باد دادی بگفتا دیده ام چیزی که صد ماه ازو سوزند در نار ودادی خداوند شمس دین آخر چه نوری فرشته یا پری یا تش نژادی به تبریز آ دلا از لحر عشقش چو بنده عیب ناک اندر مزادی