مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۶ خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۷ خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانه دل دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۸ خوابم ز خیال روی تو پشت بداد وز تو ز خیال تو همی خواهم داد خوابم بشد ودست بدامان تو زد خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۹ خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۰ خواهم که دلم با غم هم خو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بی دل غم او دربر گیر تا چشم زنی خود غم او او باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۱ خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گی شهر وجود دیوانه شود چون سر کوی تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۲ خورشید که در خانه بقا می نکند می گردد جابجا و جا می نکند آن نرو به جز قصد هوا می نکند می گوید کاصل ما خطا می نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۳ خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به پیشت میرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۴ خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را بفشارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۵ خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد آسیا چون گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۶ دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوییکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۷ دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز غم خار خورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۸ در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان می گوید خاموش شوید و در خموشان نگرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۹ در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و او خود او بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۰ در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در ناله ام از لبان قند اندر قند هر وعده دیدار تو هیچ اندر هیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۱ در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۶ خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۷ خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانه دل دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۸ خوابم ز خیال روی تو پشت بداد وز تو ز خیال تو همی خواهم داد خوابم بشد ودست بدامان تو زد خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۹ خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۰ خواهم که دلم با غم هم خو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بی دل غم او دربر گیر تا چشم زنی خود غم او او باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۱ خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گی شهر وجود دیوانه شود چون سر کوی تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۲ خورشید که در خانه بقا می نکند می گردد جابجا و جا می نکند آن نرو به جز قصد هوا می نکند می گوید کاصل ما خطا می نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۳ خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به پیشت میرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۴ خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را بفشارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۵ خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد آسیا چون گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۶ دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوییکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۷ دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز غم خار خورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۸ در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان می گوید خاموش شوید و در خموشان نگرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۹ در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و او خود او بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۰ در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در ناله ام از لبان قند اندر قند هر وعده دیدار تو هیچ اندر هیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۱ در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند