مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۶ ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی ناساز شوی باز دمی ساز کنی زان میترسم در جفا باز کنی مکر اندیشی بهانه آغاز کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۷ ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و دشمن هشیاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۸ ای دیده تو از گریه زبون می نشوی ای دل تو این واقعه خون می نشوی ای جان چو به لب رسیدی از قالب من آخر بچه خوشدلی برون می نشوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۹ ای روی ترا پیشه جهان آرایی وی زلف ترا قاعده عنبر سایی آن سلسله سحر ترا آن شاید کش می گزی و می کنی و می خایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۰ ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو درانداز و بیفزا شادی یا چاشنیی از آن نبایست نمود یا مست و خراب کن چو سر بگشادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۱ ای ساقی جان که سرده ایامی آرام دل خسته بی آرامی مستان تو امروز همه مخمورند آخر به تو بازگردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۲ ای سر سبب اندر سبب اندر سببی وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی وی جان طرب اندر طرب اندر طربی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۳ ای شاخ گلی که از صبا می رنجی ور زانکه گلی تو پس چرا می رنجی آخر نه صبا مشاطه گل باشد این طرفه که از لطف خدا می رنجی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۴ ای شادی راز تو هزاران شادی وز تو به خرابات هزار آبادی وان سرو چمن را که کمین بنده تست از خدمتت آزاد و هزار آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۵ ای شمع تو صوفی صفتی پنداری کاین شش صفت از اهل صفا می داری شبخیزی و نور چهره و زردی روی سوز دل و اشک دیده و بیداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۶ ای صاف که می شور و چنین می گردی بنشین و مگرد اگر چنین می گردی جانا ز طلب هر دو قدم ریش شده تو بر قدم باز پسین می گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۷ ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری ای شاد بهر دو عالم از بی خبری شادی غمش ندیده اش معذوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۸ ای عشق تو عین عالم حیرانی سرمایه سودای تو سرگردانی حال من دلسوخته تا کی پرسی چون می دانم که به ز من میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۹ ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بی تو آن از تو طلب کنم که آن میارزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۰ ای کاش که من بدانمی کیستمی در دایره حیات با چیستمی گر پنبه غفلتم نبودی در گوش بر خود به هزار دیده بگریستمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۱ ای گل تو ز لطف گلستان می خندی یا از دم عشق بلبلان می خندی یا در رخ معشوق نهان می خندی چیزیت بدو ماند از آن می خندی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۶ ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی ناساز شوی باز دمی ساز کنی زان میترسم در جفا باز کنی مکر اندیشی بهانه آغاز کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۷ ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و دشمن هشیاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۸ ای دیده تو از گریه زبون می نشوی ای دل تو این واقعه خون می نشوی ای جان چو به لب رسیدی از قالب من آخر بچه خوشدلی برون می نشوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۹ ای روی ترا پیشه جهان آرایی وی زلف ترا قاعده عنبر سایی آن سلسله سحر ترا آن شاید کش می گزی و می کنی و می خایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۰ ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو درانداز و بیفزا شادی یا چاشنیی از آن نبایست نمود یا مست و خراب کن چو سر بگشادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۱ ای ساقی جان که سرده ایامی آرام دل خسته بی آرامی مستان تو امروز همه مخمورند آخر به تو بازگردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۲ ای سر سبب اندر سبب اندر سببی وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی وی جان طرب اندر طرب اندر طربی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۳ ای شاخ گلی که از صبا می رنجی ور زانکه گلی تو پس چرا می رنجی آخر نه صبا مشاطه گل باشد این طرفه که از لطف خدا می رنجی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۴ ای شادی راز تو هزاران شادی وز تو به خرابات هزار آبادی وان سرو چمن را که کمین بنده تست از خدمتت آزاد و هزار آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۵ ای شمع تو صوفی صفتی پنداری کاین شش صفت از اهل صفا می داری شبخیزی و نور چهره و زردی روی سوز دل و اشک دیده و بیداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۶ ای صاف که می شور و چنین می گردی بنشین و مگرد اگر چنین می گردی جانا ز طلب هر دو قدم ریش شده تو بر قدم باز پسین می گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۷ ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری ای شاد بهر دو عالم از بی خبری شادی غمش ندیده اش معذوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۸ ای عشق تو عین عالم حیرانی سرمایه سودای تو سرگردانی حال من دلسوخته تا کی پرسی چون می دانم که به ز من میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴۹ ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بی تو آن از تو طلب کنم که آن میارزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۰ ای کاش که من بدانمی کیستمی در دایره حیات با چیستمی گر پنبه غفلتم نبودی در گوش بر خود به هزار دیده بگریستمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۱ ای گل تو ز لطف گلستان می خندی یا از دم عشق بلبلان می خندی یا در رخ معشوق نهان می خندی چیزیت بدو ماند از آن می خندی