Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۱ صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخا اندر سخا هم بی شکی پنهان عوض جویی بود هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنت در کشتی نوح آمدی کی وقف و ره پویی بود حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای روی عین و عرض در پیش او اشکال جادویی بود یک سو رو از گرداب تن پیش از دم غرقه شدن زیرا بقا و خرمی زان سوی شش سویی بود خود را بیفشان چون شجر از برگ خشک و برگ تر بی رنگ نیک و رنگ بد توحید و یک تویی بود ره رو مگو این چون بود زیرا ز چون بیرون بود کی شیر را همدم شوی تا در تو آهویی بود خاموش کاین گفت زبان دارد نشان فرقتی ور نی چو نان خاید فتی کی وقت نان گویی بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲ بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد بشکست بازار زمین بازار انجم را ببین کز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد تا چند از این استور تن کو کاه و جو خواهد ز من بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نه اقبال آن جانی که او بی مثل و بی اشباه شد تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگر این نادره ایمان نگر کایمان در او گمراه شد معنی همی گوید مکن ما را در این دلق کهن دلق کهن باشد سخن کو سخره افواه شد من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآ تا خرقه ها و کهنه ها از فر جان دیباه شد بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پری کان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۱ صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخا اندر سخا هم بی شکی پنهان عوض جویی بود هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنت در کشتی نوح آمدی کی وقف و ره پویی بود حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای روی عین و عرض در پیش او اشکال جادویی بود یک سو رو از گرداب تن پیش از دم غرقه شدن زیرا بقا و خرمی زان سوی شش سویی بود خود را بیفشان چون شجر از برگ خشک و برگ تر بی رنگ نیک و رنگ بد توحید و یک تویی بود ره رو مگو این چون بود زیرا ز چون بیرون بود کی شیر را همدم شوی تا در تو آهویی بود خاموش کاین گفت زبان دارد نشان فرقتی ور نی چو نان خاید فتی کی وقت نان گویی بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲ بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد بشکست بازار زمین بازار انجم را ببین کز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد تا چند از این استور تن کو کاه و جو خواهد ز من بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نه اقبال آن جانی که او بی مثل و بی اشباه شد تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگر این نادره ایمان نگر کایمان در او گمراه شد معنی همی گوید مکن ما را در این دلق کهن دلق کهن باشد سخن کو سخره افواه شد من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآ تا خرقه ها و کهنه ها از فر جان دیباه شد بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پری کان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳ یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود هیکل یارم که مرا می فشرد در بر خود گاه چو قطار شتر می کشدم از پی خود گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود گه چو نگینم بمزد تا که به من مهر نهد گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان گاه مرا خار کند در ره بداختر خود هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود من به شهادت نشدم مؤمن آن شاهد جان مؤمنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود چند صفت می کنیش چونک نگنجد به صفت بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۴ ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود عزم سفر دارد جان می نهیش بند گران برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود شه بچه ای باید کو مشتری لعل بود نادره ای باید کو بهر تو غمخواره شود بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود گردش این سایه من سخره خورشید حق است نی چو منجم که دلش سخره استاره شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵ بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث به جز شور و شری می نشود

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳ یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود هیکل یارم که مرا می فشرد در بر خود گاه چو قطار شتر می کشدم از پی خود گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود گه چو نگینم بمزد تا که به من مهر نهد گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان گاه مرا خار کند در ره بداختر خود هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود من به شهادت نشدم مؤمن آن شاهد جان مؤمنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود چند صفت می کنیش چونک نگنجد به صفت بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۴ ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود عزم سفر دارد جان می نهیش بند گران برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود شه بچه ای باید کو مشتری لعل بود نادره ای باید کو بهر تو غمخواره شود بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود گردش این سایه من سخره خورشید حق است نی چو منجم که دلش سخره استاره شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵ بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث به جز شور و شری می نشود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶ هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود هر که شدت حلقه در زود برد حقه زر خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۷ سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود باده او را نخورم ور نخورم پس که خورد گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود باده او هم دل من بام فلک منزل من گر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برود غم نخورم غم نخورم غم نخورم تا چه شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸ چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه ام گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد چرخ سجود می کند خرقه کبود می کند چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد سر مکش از چنین سری کاید تاج از آن سرش کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد نقد الست می رسد دست به دست می رسد زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد من که خریده ویم پرده دریده ویم رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹ آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد چاک شدست آسمان غلغله ای است در جهان عنبر و مشک می دمد سنجق یار می رسد رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود مه به کنار می رسد تیر روانه می رود سوی نشانه می رود ما چه نشسته ایم پس شه ز شکار می رسد باغ سلام می کند سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶ هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود هر که شدت حلقه در زود برد حقه زر خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۷ سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود باده او را نخورم ور نخورم پس که خورد گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود باده او هم دل من بام فلک منزل من گر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برود غم نخورم غم نخورم غم نخورم تا چه شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸ چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه ام گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد چرخ سجود می کند خرقه کبود می کند چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد سر مکش از چنین سری کاید تاج از آن سرش کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد نقد الست می رسد دست به دست می رسد زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد من که خریده ویم پرده دریده ویم رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹ آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد چاک شدست آسمان غلغله ای است در جهان عنبر و مشک می دمد سنجق یار می رسد رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود مه به کنار می رسد تیر روانه می رود سوی نشانه می رود ما چه نشسته ایم پس شه ز شکار می رسد باغ سلام می کند سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۰ پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد آب سیاه درمرو کآب حیات می رسد نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می زند بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو زانک ز شه فقیر را عشر و زکات می رسد رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی شود جذبه اوست کز بشر صوم و صلات می رسد در ظلمات ابتلا صبر کن و مکن ابا کآب حیات خضر را در ظلمات می رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱ جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که در زمین بود ماه که در سما بود با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش عشق تو چون زمردی گرچه که اژدها بود هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود گرچه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۲ چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود دیر به خانه وارسد منزل دور می رود در عوض بت گزین کژدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می رود شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می رود زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس پخته شود از این سپس چون به تنور می رود صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رود مست خدا نمی رود مست غرور می رود ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شد موسی وقت خویش شد جانب طور می رود چند برید جامه ها بست بسی عمامه ها چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود آنک ز روم زاده بد جانب روم وارود وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد وان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد هیچ گمان مبر که او در بر حور می رود بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده وان دل خام بی نمک در شر و شور می رود طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او شیر چو گربه می شود میر چو مور می رود بس که بیان سر تو گرچه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان سوی صدور می رود

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۰ پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد آب سیاه درمرو کآب حیات می رسد نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می زند بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو زانک ز شه فقیر را عشر و زکات می رسد رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی شود جذبه اوست کز بشر صوم و صلات می رسد در ظلمات ابتلا صبر کن و مکن ابا کآب حیات خضر را در ظلمات می رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱ جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که در زمین بود ماه که در سما بود با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش عشق تو چون زمردی گرچه که اژدها بود هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود گرچه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۲ چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود دیر به خانه وارسد منزل دور می رود در عوض بت گزین کژدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می رود شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می رود زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس پخته شود از این سپس چون به تنور می رود صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رود مست خدا نمی رود مست غرور می رود ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شد موسی وقت خویش شد جانب طور می رود چند برید جامه ها بست بسی عمامه ها چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود آنک ز روم زاده بد جانب روم وارود وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد وان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد هیچ گمان مبر که او در بر حور می رود بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده وان دل خام بی نمک در شر و شور می رود طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او شیر چو گربه می شود میر چو مور می رود بس که بیان سر تو گرچه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان سوی صدور می رود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳ بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی شود بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۴ این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود بی هوسی مکن ببین کز هوسی چه می شود دزد دلم به هر شبی در هوس شکرلبی در سر کوی شب روان از عسسی چه می شود هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان برد کاین دل من ز آتش عشق کسی چه می شود آن شکر چو برف او وان عسل شگرف او از سر لطف و نازکی از مگسی چه می شود عشق تو صاف و ساده ای بحر صفت گشاده ای چونک در آن همی فتد خار و خسی چه می شود از تبریز شمس دین دست دراز می کند سوی دل و دل من از دسترسی چه می شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۵ چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند بار خدا تو حکم کن تا به ابد همین کند چونک ستاره دلم با مه تو قران کند اه که فلک چه لطف ها از تو بر این زمین کند باده به دست ساقیت گرد جهان همی رود آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند غیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند جان چو تیر راست من در کف توست چون کمان چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان من زآنک مرا به هر نفس لطف تو هم نشین کند سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳ بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی شود بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۴ این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود بی هوسی مکن ببین کز هوسی چه می شود دزد دلم به هر شبی در هوس شکرلبی در سر کوی شب روان از عسسی چه می شود هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان برد کاین دل من ز آتش عشق کسی چه می شود آن شکر چو برف او وان عسل شگرف او از سر لطف و نازکی از مگسی چه می شود عشق تو صاف و ساده ای بحر صفت گشاده ای چونک در آن همی فتد خار و خسی چه می شود از تبریز شمس دین دست دراز می کند سوی دل و دل من از دسترسی چه می شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۵ چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند بار خدا تو حکم کن تا به ابد همین کند چونک ستاره دلم با مه تو قران کند اه که فلک چه لطف ها از تو بر این زمین کند باده به دست ساقیت گرد جهان همی رود آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند غیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند جان چو تیر راست من در کف توست چون کمان چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان من زآنک مرا به هر نفس لطف تو هم نشین کند سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۶ جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند بر دل و جان عاشقان چون کنه کار می کند هم تک یار یار کو راحت مطلقست او یار ز حکم و داوری با تو چه یار می کند یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شود یک صفتی خریف را فصل بهار می کند از صفتی فرشته را دیو و بلیس می کند وز تبشی شب مرا رشک بهار می کند می زده را معالجه هم به می از چه می کند اشتر مست را ز می باز چه بار می کند از کف پیر میکده مجلسیان خرف شده دور ز حد گذشت کو آن که شمار می کند هست شد آن عدم که او دولت هست ها بود مست شد آن خرد که او یاد خمار می کند عشرت خشک لب شده آمد و تر همی زند آن تریی که اندر او آب غبار می کند ساقی جان بیا که دل بی تو شدست مشتغل تا که نبیند او تو را با کی قرار می کند جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گل جذبه خارخار بین کان دل خار می کند مطرب جان بیا بزن تن تتنن تنن تنن کاین دل مست از به گه یاد نگار می کند یاد نگار می کند قصد کنار می کند روح نثار می کند شیر شکار می کند تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او کز بن بامداد او ناله زار می کند گفت حبیب نادرست همچو الست و جنس او تا که به پاسخ بلی چرخ دوار می کند جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دان جسم جهار می کند روح سرار می کند دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی کو بحراک دست او دور سوار می کند ای همراه راه بین بر سر راه ماه بین لیک خمش سخن مگو گفت غبار می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷ دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۸ یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار می کشد شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد دام دلم به جانب میر شکار می کشد آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند راز دل درخت را بر سر دار می کشد لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را گرچه جفای دی کنون سوی خمار می کشد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۶ جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند بر دل و جان عاشقان چون کنه کار می کند هم تک یار یار کو راحت مطلقست او یار ز حکم و داوری با تو چه یار می کند یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شود یک صفتی خریف را فصل بهار می کند از صفتی فرشته را دیو و بلیس می کند وز تبشی شب مرا رشک بهار می کند می زده را معالجه هم به می از چه می کند اشتر مست را ز می باز چه بار می کند از کف پیر میکده مجلسیان خرف شده دور ز حد گذشت کو آن که شمار می کند هست شد آن عدم که او دولت هست ها بود مست شد آن خرد که او یاد خمار می کند عشرت خشک لب شده آمد و تر همی زند آن تریی که اندر او آب غبار می کند ساقی جان بیا که دل بی تو شدست مشتغل تا که نبیند او تو را با کی قرار می کند جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گل جذبه خارخار بین کان دل خار می کند مطرب جان بیا بزن تن تتنن تنن تنن کاین دل مست از به گه یاد نگار می کند یاد نگار می کند قصد کنار می کند روح نثار می کند شیر شکار می کند تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او کز بن بامداد او ناله زار می کند گفت حبیب نادرست همچو الست و جنس او تا که به پاسخ بلی چرخ دوار می کند جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دان جسم جهار می کند روح سرار می کند دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی کو بحراک دست او دور سوار می کند ای همراه راه بین بر سر راه ماه بین لیک خمش سخن مگو گفت غبار می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷ دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۸ یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار می کشد شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد دام دلم به جانب میر شکار می کشد آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند راز دل درخت را بر سر دار می کشد لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را گرچه جفای دی کنون سوی خمار می کشد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹ زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند دشمن جان صد قمر بر در ما چه می کند هر که بدید از او نظر باخبرست و بی خبر او ملکست یا بشر بر در ما چه می کند زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده سنگ از او گهر شده بر در ما چه می کند ای بت شنگ پرده ای گر تو نه فتنه کرده ای هر نفسی چنین حشر بر در ما چه می کند گر نه که روز روشنی پیشه گرفته رهزنی روز به روز و ره گذر بر در ما چه می کند ور نه که دوش مست او آمد و درشکست او پس به نشانه این کمر بر در ما چه می کند گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم این همه گرد شور و شر بر در ما چه می کند از تبریز شمس دین سوی که رای می کند بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰ عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود لذت بی کرانه ایست عشق شدست نام او قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند آن ترشی روی او روح فزا چرا بود آن ترشی روی او ابرصفت همی شود ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱ طوطی جان مست من از شکری چه می شود زهره می پرست من از قمری چه می شود بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشت خیره بمانده ام که او از گهری چه می شود باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدم نرگس تازه خیره شد کز شجری چه می شود جان سپه ست و من علم جان سحر ست و من شبم این دل آفتاب من هر سحری چه می شود دل شده پاره پاره ها در نظر و نظاره ها کاین همه کون هر زمان از نظری چه می شود از غلبات عشق او عقل چه شور می کند وز لمعان جان او جانوری چه می شود من همگی چو شیشه ام شیشه گری ست پیشه ام آه که شیشه دلم از حجری چه می شود باخبران و زیرکان گرچه شوند لعل کان بی خبرند از این کز او بی خبری چه می شود از تبریز شمس دین راست شود دل و نظر آن نظر خوش از کژ و کژنگری چه می شود

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹ زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند دشمن جان صد قمر بر در ما چه می کند هر که بدید از او نظر باخبرست و بی خبر او ملکست یا بشر بر در ما چه می کند زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده سنگ از او گهر شده بر در ما چه می کند ای بت شنگ پرده ای گر تو نه فتنه کرده ای هر نفسی چنین حشر بر در ما چه می کند گر نه که روز روشنی پیشه گرفته رهزنی روز به روز و ره گذر بر در ما چه می کند ور نه که دوش مست او آمد و درشکست او پس به نشانه این کمر بر در ما چه می کند گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم این همه گرد شور و شر بر در ما چه می کند از تبریز شمس دین سوی که رای می کند بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰ عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود لذت بی کرانه ایست عشق شدست نام او قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند آن ترشی روی او روح فزا چرا بود آن ترشی روی او ابرصفت همی شود ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱ طوطی جان مست من از شکری چه می شود زهره می پرست من از قمری چه می شود بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشت خیره بمانده ام که او از گهری چه می شود باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدم نرگس تازه خیره شد کز شجری چه می شود جان سپه ست و من علم جان سحر ست و من شبم این دل آفتاب من هر سحری چه می شود دل شده پاره پاره ها در نظر و نظاره ها کاین همه کون هر زمان از نظری چه می شود از غلبات عشق او عقل چه شور می کند وز لمعان جان او جانوری چه می شود من همگی چو شیشه ام شیشه گری ست پیشه ام آه که شیشه دلم از حجری چه می شود باخبران و زیرکان گرچه شوند لعل کان بی خبرند از این کز او بی خبری چه می شود از تبریز شمس دین راست شود دل و نظر آن نظر خوش از کژ و کژنگری چه می شود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۲ خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش او شه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زاید که عالم را فروگیرد رز و جنات من گردد وگر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم رخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد جهان طورست و من موسی که من بی هوش و او رقصان ولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانان که گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالم در این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳ دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۲ خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش او شه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زاید که عالم را فروگیرد رز و جنات من گردد وگر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم رخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد جهان طورست و من موسی که من بی هوش و او رقصان ولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانان که گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالم در این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳ دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۴ همی بینیم ساقی را که گرد جام می گردد ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می گردد دگر دل دل نمی باشد دگر جان می نیارامد که آن ماه دل و جان ها به گرد بام می گردد چو خرمن کرد ماه ما بر آن شد تا بسوزاند چو پخته کرد جان ها را به گرد خام می گردد دل بیچاره مفتون شد خرد افتاد و مجنون شد به دست اوست آن دانه چه گرد دام می گردد ز گردش فارغ است آن مه چه منزل پیش او چه ره برای حاجت ما دان که چون ایام می گردد شهی که کان و دریاها زکات از وی همی خواهند به گرد کوی هر مفلس برای وام می گردد از این جمله گذر کردم بده ساقی یکی جامی ز انعامت که این عالم بر آن انعام می گردد شبی گفتی به دلدار ی شبت را روز گردانم چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می گردد به لطف خویش مستش کن خوش جام الستش کن خراب و می پرستش کن که بی آرام می گردد گشا خنب حقایق را بده بی صرفه عاشق را می آشامش کن ایرا دل خیال آشام می گردد بده زان باده خوشبو مپرسش مستحقی تو ازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد نهان ار رهزنی باشد نهان بینا ببر حلقش چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد اگر گبرم اگر شاکر توی اول توی آخر چو تو پنهان شوی شادی غم و سرسام می گردد دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی حدیث خفته ای چه بود که بر احلام می گردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵ اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمی یابد که نی دلخسته کم دارد مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد بدان در پیش خورشید ش همی دارم که نم دارد چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او خلیلم را خریدار م چه گر قصد ستم دارد اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورم که اسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکم چرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد غمش در دل چو گنجور ی دلم نور علی نوری مثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد چو خورشید ست یار من نمی گردد به جز تنها سپه سالار مه باشد کز استاره حشم دارد مسلمان نیستم گبر م اگر مانده ست یک صبر م چه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد ز درد او دهان تلخ است هر دریا که می بینی ز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد به دوران ها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرق بپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد خنک جانی که از خوابش به مالش ها برانگیزد بدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش طبیبان را نمی شاید که عاقل متهم دارد اگر شان متهم داری بمانی بند بیماری کسی برخورد از استا که او را محترم دارد خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغا که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۴ همی بینیم ساقی را که گرد جام می گردد ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می گردد دگر دل دل نمی باشد دگر جان می نیارامد که آن ماه دل و جان ها به گرد بام می گردد چو خرمن کرد ماه ما بر آن شد تا بسوزاند چو پخته کرد جان ها را به گرد خام می گردد دل بیچاره مفتون شد خرد افتاد و مجنون شد به دست اوست آن دانه چه گرد دام می گردد ز گردش فارغ است آن مه چه منزل پیش او چه ره برای حاجت ما دان که چون ایام می گردد شهی که کان و دریاها زکات از وی همی خواهند به گرد کوی هر مفلس برای وام می گردد از این جمله گذر کردم بده ساقی یکی جامی ز انعامت که این عالم بر آن انعام می گردد شبی گفتی به دلدار ی شبت را روز گردانم چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می گردد به لطف خویش مستش کن خوش جام الستش کن خراب و می پرستش کن که بی آرام می گردد گشا خنب حقایق را بده بی صرفه عاشق را می آشامش کن ایرا دل خیال آشام می گردد بده زان باده خوشبو مپرسش مستحقی تو ازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد نهان ار رهزنی باشد نهان بینا ببر حلقش چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد اگر گبرم اگر شاکر توی اول توی آخر چو تو پنهان شوی شادی غم و سرسام می گردد دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی حدیث خفته ای چه بود که بر احلام می گردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵ اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمی یابد که نی دلخسته کم دارد مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد بدان در پیش خورشید ش همی دارم که نم دارد چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او خلیلم را خریدار م چه گر قصد ستم دارد اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورم که اسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکم چرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد غمش در دل چو گنجور ی دلم نور علی نوری مثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد چو خورشید ست یار من نمی گردد به جز تنها سپه سالار مه باشد کز استاره حشم دارد مسلمان نیستم گبر م اگر مانده ست یک صبر م چه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد ز درد او دهان تلخ است هر دریا که می بینی ز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد به دوران ها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرق بپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد خنک جانی که از خوابش به مالش ها برانگیزد بدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش طبیبان را نمی شاید که عاقل متهم دارد اگر شان متهم داری بمانی بند بیماری کسی برخورد از استا که او را محترم دارد خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغا که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶ بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد شما دل ها نگه دارید مسلمانان که من باری چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانست قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن بازی رخ شمعش همی گوید کجا پروانه تا سوزد برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شو درافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتش اگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷ نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم بپرس از شاه کشمیرم کسی را کاشنا باشد خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد خریدی خانه دل را دل آن توست می دانی هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶ بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد شما دل ها نگه دارید مسلمانان که من باری چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانست قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن بازی رخ شمعش همی گوید کجا پروانه تا سوزد برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شو درافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتش اگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷ نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم بپرس از شاه کشمیرم کسی را کاشنا باشد خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد خریدی خانه دل را دل آن توست می دانی هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد

%0
10 Bölüm