Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹ امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کاو چون تو شهی یابد ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد من بنده آن عاشق کاو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰ جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱ آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹ امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کاو چون تو شهی یابد ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد من بنده آن عاشق کاو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰ جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱ آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲ آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو هر چند که جور تو بس تند قدم دارد ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۳ گویند به بلاساغون ترکی دو کمان دارد ور زآن دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه ی زر دارد وآن کاسه و خوان دارد در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد جز غمزه ی چشم شه جز غصه ی خشم شه والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم دیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد چون عقل ندارم من پیش آ که توی عقلم تو عقل بسی آن را کاو چون تو شبان دارد گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من آن را که توی طاعت از خوف امان دارد ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه کوزه چه کند آن کس کاو جوی روان دارد تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده من وقف کسی باشم کاو جان و جهان دارد تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد کآن چرخ چه چرخ است آن کآن جا سیران دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۴ هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش زیرا رسن زلفش در دست رسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد گر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد صد مه اگر افزاید در چشم خوشش ناید با تنگی چشم او کان خوب ختن دارد از عکس ویست ای جان گر چرخ ضیا دارد یا باغ گل خندان یا سرو و سمن دارد گر صورت شمع او اندر لگن غیرست بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد گر با دگرانی تو در ما نگرانی تو ما روح صفا داریم گر غیر بدن دارد بس مست شدست این دل وز دست شدست این دل گر خرد شدست این دل زان زلف شکن دارد شمس الحق تبریزی شاه همه شیرانست در بیشه جان ما آن شیر وطن دارد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲ آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو هر چند که جور تو بس تند قدم دارد ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۳ گویند به بلاساغون ترکی دو کمان دارد ور زآن دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه ی زر دارد وآن کاسه و خوان دارد در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد جز غمزه ی چشم شه جز غصه ی خشم شه والله که نیندیشد هر زنده که جان دارد دیوانه کنم خود را تا هرزه نیندیشم دیوانه من از اصلم ای آنک عیان دارد چون عقل ندارم من پیش آ که توی عقلم تو عقل بسی آن را کاو چون تو شبان دارد گر طاعت کم دارم تو طاعت و خیر من آن را که توی طاعت از خوف امان دارد ای کوزه گر صورت مفروش مرا کوزه کوزه چه کند آن کس کاو جوی روان دارد تو وقف کنی خود را بر وقف یکی مرده من وقف کسی باشم کاو جان و جهان دارد تو نیز بیا یارا تا یار شوی ما را زیرا که ز جان ما جان تو نشان دارد شمس الحق تبریزی خورشید وجود آمد کآن چرخ چه چرخ است آن کآن جا سیران دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۴ هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش زیرا رسن زلفش در دست رسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد گر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد صد مه اگر افزاید در چشم خوشش ناید با تنگی چشم او کان خوب ختن دارد از عکس ویست ای جان گر چرخ ضیا دارد یا باغ گل خندان یا سرو و سمن دارد گر صورت شمع او اندر لگن غیرست بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد گر با دگرانی تو در ما نگرانی تو ما روح صفا داریم گر غیر بدن دارد بس مست شدست این دل وز دست شدست این دل گر خرد شدست این دل زان زلف شکن دارد شمس الحق تبریزی شاه همه شیرانست در بیشه جان ما آن شیر وطن دارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۵ ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد در بحر عجایب ها باشد به جز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد جز آب دگر آبی از نادره دولابی بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی بر گرد میان من دو دست کمر سازد می خندد این گردون بر سبلت آن مفتون خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد آن خر به مثال جو در زر فکند خود را غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶ با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همی خندد صد سال همی لرزد خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده با خار همی سازد زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند زیرا که همه خنده زین خنده همی خیزد ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت تا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد ای خسته افتاده بنگر که که افکندت چون درنگری او را هم اوت برانگیزد گر زانک سگی خسبد بر خاک سر کویش شیر از حذر آن سگ بگدازد و بگریزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷ ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد بی سر شو و بی سامان یعنی بنمی ارزد چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد در عشق چنان چوگان می باش به سر گردان چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد بی پا شد و بی سر شد تا مرد قلندر شد شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی خاک توام ای سلطان یعنی بنمی ارزد بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد تا دل به قمر دادم از گردش او شادم چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸ ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد آب حیوان ایمان خاک سیهی کفران بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شد دل غرقه عمان شد چه جای نفس باشد شب کفر و چراغ ایمان خورشید چو شد رخشان با کفر بگفت ایمان رفتیم که بس باشد ایمان فرسی دین را مر نفس چو فرزین را وان شاه نوآیین را چه جای فرس باشد ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو چون شمع تنت جان شد نی پیش و نی پس باشد شمس الحق تبریزی رانی تو چنان بالا تا جز من پابرجا خود دست مرس باشد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۵ ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد در بحر عجایب ها باشد به جز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد جز آب دگر آبی از نادره دولابی بی شبهه و بی خوابی او قوت جگر سازد بی عقل نتان کردن یک صورت گرمابه چون باشد آن علمی کو عقل و خبر سازد بی علم نمی تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمی کو وقت سحر سازد ای شاد سحرگاهی کان حسرت هر ماهی بر گرد میان من دو دست کمر سازد می خندد این گردون بر سبلت آن مفتون خود را پی دو سه خر آن مسخره خر سازد آن خر به مثال جو در زر فکند خود را غافل بود از شاهی کز سنگ گهر سازد بس کردم و بس کردم من ترک نفس کردم خود گوید جانانی کز گوش بصر سازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶ با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همی خندد صد سال همی لرزد خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده با خار همی سازد زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند زیرا که همه خنده زین خنده همی خیزد ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت تا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد ای خسته افتاده بنگر که که افکندت چون درنگری او را هم اوت برانگیزد گر زانک سگی خسبد بر خاک سر کویش شیر از حذر آن سگ بگدازد و بگریزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷ ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد بی سر شو و بی سامان یعنی بنمی ارزد چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد در عشق چنان چوگان می باش به سر گردان چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد بی پا شد و بی سر شد تا مرد قلندر شد شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی خاک توام ای سلطان یعنی بنمی ارزد بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد تا دل به قمر دادم از گردش او شادم چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸ ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد آب حیوان ایمان خاک سیهی کفران بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شد دل غرقه عمان شد چه جای نفس باشد شب کفر و چراغ ایمان خورشید چو شد رخشان با کفر بگفت ایمان رفتیم که بس باشد ایمان فرسی دین را مر نفس چو فرزین را وان شاه نوآیین را چه جای فرس باشد ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو چون شمع تنت جان شد نی پیش و نی پس باشد شمس الحق تبریزی رانی تو چنان بالا تا جز من پابرجا خود دست مرس باشد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۹ در خانه غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد بر هر چه همی لرزی می دان که همان ارزی زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد پرواز چنین مرغی از کون برون باشد بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد جام می موسی کش شمس الحق تبریزی تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰ نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره عشق ما آواره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد آن را که منم منصب معزول کجا گردد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد از اشک شود ساقی این دیده من لیکن بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد بیمار شود عاشق اما بنمی میرد ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱ ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد وی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد بنگر به سوی روزن بگشای در توبه پرداخته کن خانه هین نوبت ما آمد از جرم و جفاجویی چون دست نمی شویی بر روی بزن آبی میقات صلا آمد زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری سودت نکند حسرت آنگه که قضا آمد زین قبله بجو نوری تا شمع لحد باشد آن نور شود گلشن چون نور خدا آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۲ بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد از لذت جام تو دل ماند به دام تو جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۹ در خانه غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد بر هر چه همی لرزی می دان که همان ارزی زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد پرواز چنین مرغی از کون برون باشد بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد جام می موسی کش شمس الحق تبریزی تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰ نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره عشق ما آواره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد آن را که منم منصب معزول کجا گردد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد از اشک شود ساقی این دیده من لیکن بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد بیمار شود عاشق اما بنمی میرد ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱ ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد وی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد بنگر به سوی روزن بگشای در توبه پرداخته کن خانه هین نوبت ما آمد از جرم و جفاجویی چون دست نمی شویی بر روی بزن آبی میقات صلا آمد زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری سودت نکند حسرت آنگه که قضا آمد زین قبله بجو نوری تا شمع لحد باشد آن نور شود گلشن چون نور خدا آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۲ بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد از لذت جام تو دل ماند به دام تو جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳ ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبی از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی گردون به نثار او با دامن زر آمد موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغا عیسی نخورد حلوا کاین آخور خر آمد چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد آن کو مثل هدهد بی تاج نبد هرگز چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴ آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد هر شمع گدازیده شد روشنی دیده کان را که گداز آمد او محرم راز آمد زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد ای دل چو در این جویی پس آب چه می جویی تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵ خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه آن چیز که او دارد او داند و او داند از گردش گردون شد روز و شب این عالم دیوانه آن جا را گردون بنگر داند گر چشم سرش خسپد بی سر همه چشم است او کز دیده جان خود لوح ازلی خواند دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری تا باز شود کاری زان طره که بفشاند دیوانه دگر سان ست او حامله جان است چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳ ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبی از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی گردون به نثار او با دامن زر آمد موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغا عیسی نخورد حلوا کاین آخور خر آمد چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد آن کو مثل هدهد بی تاج نبد هرگز چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴ آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد هر شمع گدازیده شد روشنی دیده کان را که گداز آمد او محرم راز آمد زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد ای دل چو در این جویی پس آب چه می جویی تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵ خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه آن چیز که او دارد او داند و او داند از گردش گردون شد روز و شب این عالم دیوانه آن جا را گردون بنگر داند گر چشم سرش خسپد بی سر همه چشم است او کز دیده جان خود لوح ازلی خواند دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری تا باز شود کاری زان طره که بفشاند دیوانه دگر سان ست او حامله جان است چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۶ چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بی چون قدر تو کجا داند عالم ز تو پرنور ست ای دلبر دور از تو حق تو زمین داند یا چرخ سما داند این پرده نیلی را بادی ست که جنباند این باد هوایی نی بادی که خدا داند خرقه غم و شادی را دانی که که می دوزد وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند اندر دل آیینه دانی که چه می تابد داند چه خیال است آن آن کس که صفا داند شقه علم عالم هر چند که می رقصد چشم تو علم بیند جان تو هوا داند وان کس که هوا را هم داند که چه بیچاره ست جز حضرت الاالله باقی همه لا داند شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد بی مهره تو جانم کی نرد دغا داند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷ چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند سر از پی آن باید تا مست بتی باشد پا از پی آن باید کز یار تعب بیند عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند بیرون سبب باشد اسرار و عجایب ها محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند ارزد که برای حج در ریگ و بیابان ها با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل کز لعل لب یاری او لذت لب بیند بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۸ چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید چون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید چون افتد شیر نر از حمله حیز و غر وز زخمه کون خر کی بانگ نماز آید پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید بگشای به امیدی تو دیده جاویدی تا تابش خورشیدش از عرش فراز آید چنگا تو سری بر کن در حلقه  سر اندر کن تو خویش تهی تر کن تا چنگ به ساز آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۹ آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید مسکین دل آواره آن گمشده یک باره چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید جان به قدم رفته در کتم عدم رفته با قد به خم رفته در حین به میان آید دل مریم آبستن یک شیوه کند با من عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد این رقص کنان باشد آن دست زنان آید شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم آن جا و مکان در دم بی جا و مکان باشد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۶ چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بی چون قدر تو کجا داند عالم ز تو پرنور ست ای دلبر دور از تو حق تو زمین داند یا چرخ سما داند این پرده نیلی را بادی ست که جنباند این باد هوایی نی بادی که خدا داند خرقه غم و شادی را دانی که که می دوزد وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند اندر دل آیینه دانی که چه می تابد داند چه خیال است آن آن کس که صفا داند شقه علم عالم هر چند که می رقصد چشم تو علم بیند جان تو هوا داند وان کس که هوا را هم داند که چه بیچاره ست جز حضرت الاالله باقی همه لا داند شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد بی مهره تو جانم کی نرد دغا داند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷ چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند سر از پی آن باید تا مست بتی باشد پا از پی آن باید کز یار تعب بیند عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند بیرون سبب باشد اسرار و عجایب ها محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند ارزد که برای حج در ریگ و بیابان ها با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل کز لعل لب یاری او لذت لب بیند بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۸ چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید چون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید چون افتد شیر نر از حمله حیز و غر وز زخمه کون خر کی بانگ نماز آید پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید بگشای به امیدی تو دیده جاویدی تا تابش خورشیدش از عرش فراز آید چنگا تو سری بر کن در حلقه  سر اندر کن تو خویش تهی تر کن تا چنگ به ساز آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۹ آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید مسکین دل آواره آن گمشده یک باره چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید جان به قدم رفته در کتم عدم رفته با قد به خم رفته در حین به میان آید دل مریم آبستن یک شیوه کند با من عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد این رقص کنان باشد آن دست زنان آید شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم آن جا و مکان در دم بی جا و مکان باشد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰ از سرو مرا بوی بالای تو می آید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد شکر به غلامی حلوای تو می آید هر نور که آید او از نور تو زاید او می مژده دهد یعنی فردای تو می آید گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم اندر سرم از شش سو سودای تو می آید چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید اندر دل آوازی پرشورش و غمازی آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید روزست شبم از تو خشکست لبم از تو غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید زیر فلک اطلس هشیار نماند کس زیرا که ز پیش و پس می های تو می آید از جور تو اندیشم جور آید در پیشم بینم که چنان تلخی از رای تو می آید شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۱ در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید شد حامله هر ذره از تابش روی او هر ذره از آن لذت صد ذره همی زاید در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی تا ذره شود خود را می کوبد و می ساید گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا زیرا که در این حضرت جز ذره نمی شاید در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن کز دست گران جانی انگشت همی خاید چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی عمری برود در خون موییش نیالاید جز تا به چه بابل او را نبود منزل تا جان نشود جادو جایی بنیاساید تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲ جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید روزی که بپرد جان از لذت بوی تو جان داند و جان داند کز دوست چه می بوید یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر صد نوحه برآرد سر هر موی همی موید من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم می کاهم تا عشقت افزاید و افزوید جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی بی پای چو کشتی ها در بحر همی پوید

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰ از سرو مرا بوی بالای تو می آید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد شکر به غلامی حلوای تو می آید هر نور که آید او از نور تو زاید او می مژده دهد یعنی فردای تو می آید گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم اندر سرم از شش سو سودای تو می آید چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید اندر دل آوازی پرشورش و غمازی آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید روزست شبم از تو خشکست لبم از تو غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید زیر فلک اطلس هشیار نماند کس زیرا که ز پیش و پس می های تو می آید از جور تو اندیشم جور آید در پیشم بینم که چنان تلخی از رای تو می آید شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۱ در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید شد حامله هر ذره از تابش روی او هر ذره از آن لذت صد ذره همی زاید در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی تا ذره شود خود را می کوبد و می ساید گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا زیرا که در این حضرت جز ذره نمی شاید در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن کز دست گران جانی انگشت همی خاید چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی عمری برود در خون موییش نیالاید جز تا به چه بابل او را نبود منزل تا جان نشود جادو جایی بنیاساید تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۲ جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید روزی که بپرد جان از لذت بوی تو جان داند و جان داند کز دوست چه می بوید یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر صد نوحه برآرد سر هر موی همی موید من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم می کاهم تا عشقت افزاید و افزوید جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی بی پای چو کشتی ها در بحر همی پوید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۳ عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد در خانقه سینه غوغاست فقیران را ای سینه بی کینه غوغات مبارک باد این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد دریاش همی گوید دریات مبارک باد ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد ای طالب بالایی بالات مبارک باد ای جان پسندیده جوییده و کوشیده پرهات بروییده پرهات مبارک باد خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی کالای عجب بردی کالات مبارک باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴ هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد آن را که بخنداند خوش دست برافشاند وان را که بترساند دندان به دعا کوبد مستست از آن باده با قامت خم داده این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد این عشق که مست آمد در باغ الست آمد کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد گر عشق نه  مست استی یا باده پرست استی در باغ چرا آید انگور چرا کوبد تو پای همی کوبی و انگور نمی بینی کاین صوفی جان تو در معصره ها کوبد گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد همخرقه ایوبی زان پای همی کوبی هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید باشد که سعادت پا در پای شما کوبد این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد خاموش کن و بی لب خوش طال بقا می زن می ترس که چشم بد بر طال بقا کوبد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵ گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو از خنبش روحانی صد گونه گوا دارد آن مه چو گریزانه آید سپس خانه لیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد غم گرچه بود دشمن گو  بد سر او با من با مرغ دلم گوید کو دام کجا دارد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۳ عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد در خانقه سینه غوغاست فقیران را ای سینه بی کینه غوغات مبارک باد این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد دریاش همی گوید دریات مبارک باد ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد ای طالب بالایی بالات مبارک باد ای جان پسندیده جوییده و کوشیده پرهات بروییده پرهات مبارک باد خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی کالای عجب بردی کالات مبارک باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۴ هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد آن را که بخنداند خوش دست برافشاند وان را که بترساند دندان به دعا کوبد مستست از آن باده با قامت خم داده این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد این عشق که مست آمد در باغ الست آمد کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد گر عشق نه  مست استی یا باده پرست استی در باغ چرا آید انگور چرا کوبد تو پای همی کوبی و انگور نمی بینی کاین صوفی جان تو در معصره ها کوبد گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد همخرقه ایوبی زان پای همی کوبی هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید باشد که سعادت پا در پای شما کوبد این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد خاموش کن و بی لب خوش طال بقا می زن می ترس که چشم بد بر طال بقا کوبد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵ گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو از خنبش روحانی صد گونه گوا دارد آن مه چو گریزانه آید سپس خانه لیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد غم گرچه بود دشمن گو  بد سر او با من با مرغ دلم گوید کو دام کجا دارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶ هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد جانیست تو را ساده نقش تو از آن زاده در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشین هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد ماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد می خاید چون اشتر یعنی که دهانم پر خاییدن بی لقمه تصدیق ذقن دارد مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش تا یار نعم گوید گر گفتن لن دارد چون مست نعم گشتی بی غصه و غم گشتی پس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷ عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد دیوانه همی گردد تدبیر همی درد تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق کز آتش عشق او تقصیر همی درد تا حال جوان چه بود کان آتش بی علت دراعه تقوا را بر پیر همی درد صد پرده در پرده گر باشد در چشمی ابروی کمان شکلش از تیر همی درد مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید از چنگل تعجیلش تأخیر همی درد این عالم چون قیرست پای همه بگرفته چون آتش عشق آید این قیر همی درد شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرست پیراهن هر صبری زان میر همی درد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸ ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد ای باغ تویی خوشتر یا گلشن گل در تو یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی چیزی ست که از آتش بر عشق کمر سازد بیخود شده ی آنم سرگشته و حیرانم گاهی م بسوزد پر گاهی سر و پر سازد دریای دل از لطفش پر خسرو و پر شیرین وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد آن جمله گهر ها را اندر شکند در عشق وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶ هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد جانیست تو را ساده نقش تو از آن زاده در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشین هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد ماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد می خاید چون اشتر یعنی که دهانم پر خاییدن بی لقمه تصدیق ذقن دارد مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش تا یار نعم گوید گر گفتن لن دارد چون مست نعم گشتی بی غصه و غم گشتی پس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷ عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد دیوانه همی گردد تدبیر همی درد تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق کز آتش عشق او تقصیر همی درد تا حال جوان چه بود کان آتش بی علت دراعه تقوا را بر پیر همی درد صد پرده در پرده گر باشد در چشمی ابروی کمان شکلش از تیر همی درد مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید از چنگل تعجیلش تأخیر همی درد این عالم چون قیرست پای همه بگرفته چون آتش عشق آید این قیر همی درد شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرست پیراهن هر صبری زان میر همی درد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸ ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد ای باغ تویی خوشتر یا گلشن گل در تو یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی چیزی ست که از آتش بر عشق کمر سازد بیخود شده ی آنم سرگشته و حیرانم گاهی م بسوزد پر گاهی سر و پر سازد دریای دل از لطفش پر خسرو و پر شیرین وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد آن جمله گهر ها را اندر شکند در عشق وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد شمس الحق تبریزی چون شمس دل ما را در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۹ عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد ور نی مثل کودک تا کعب همی بازد مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو تا بر همه مه رویان می چربد و می نازد عاشق چو منی باید کز مستی و بی خویشی با خلق نپیوندد با خویش نپردازد فارس چو تویی باید ای شاه سوار من کز وهم و گمان زان سو می راند و می تازد عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن ای شاه که او خود را در عشق دراندازد چون شاخ زرست این جان می کش به خودش می دان چندان که کشش بیند سوی تو همی یازد باری دل و جان من مستست در آن معدن هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او در بر کشدت شیرین بی واسطه بنوازد آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۰ گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت بر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد وان غصه که می گویی آن چاره نکردم دی هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودا اندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد آن چاره همی کردم آن مات نمی آمد آن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد از مات تو قوتی کن یا قوت شو او را تو تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱ نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جان ها از غیب رسید آمد نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت کآن نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان کآن شاه که یوسف را از حبس خرید آمد یعقوب برون آمد از پرده مستوری یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد ای روزه گرفته تو از مایده بالا روزه بگشا خوش خوش کآن غره عید آمد خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۹ عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد ور نی مثل کودک تا کعب همی بازد مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو تا بر همه مه رویان می چربد و می نازد عاشق چو منی باید کز مستی و بی خویشی با خلق نپیوندد با خویش نپردازد فارس چو تویی باید ای شاه سوار من کز وهم و گمان زان سو می راند و می تازد عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن ای شاه که او خود را در عشق دراندازد چون شاخ زرست این جان می کش به خودش می دان چندان که کشش بیند سوی تو همی یازد باری دل و جان من مستست در آن معدن هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او در بر کشدت شیرین بی واسطه بنوازد آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۰ گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت بر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد وان غصه که می گویی آن چاره نکردم دی هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودا اندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد آن چاره همی کردم آن مات نمی آمد آن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد از مات تو قوتی کن یا قوت شو او را تو تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱ نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جان ها از غیب رسید آمد نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت کآن نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان کآن شاه که یوسف را از حبس خرید آمد یعقوب برون آمد از پرده مستوری یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد ای روزه گرفته تو از مایده بالا روزه بگشا خوش خوش کآن غره عید آمد خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد

%0
10 Bölüm