مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹ بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۰ جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱ مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲ منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار ز آزار دلت گرچه نگویی درون جان من پیداست آثار بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹ بگرد فتنه می گردی دگربار لب بامست و مستی هوش می دار کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار رها کن این سخن ها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۰ جفا از سر گرفتی یاد می دار نکردی آن چه گفتی یاد می دار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد می دار مرا بیدار در شب های تاریک رها کردی و خفتی یاد می دار به گوش خصم می گفتی سخن ها مرا دیدی نهفتی یاد می دار نگفتی خار باشم پیش دشمن چو گل با او شکفتی یاد می دار گرفتم دامنت از من کشیدی چنین کردی و رفتی یاد می دار همی گویم عتابی من به نرمی تو می گویی به زفتی یاد می دار فتادی بارها دستت گرفتم دگرباره بیفتی یاد می دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱ مرا یارا چنین بی یار مگذار ز من مگذر مرا مگذار مگذار به زنهارت درآمد جان چاکر مرا در هجر بی زنهار مگذار طبیبی بلک تو عیسی وقتی مرو ما را چنین بیمار مگذار مرا گفتی که ما را یار غاری چنین تنها مرا در غار مگذار تو را اندک نماید هجر یک شب ز من پرس اندک و بسیار مگذار مینداز آتش اندک به سینه که نبود آتش اندک خوار مگذار دمم بگسست لیکن بار دیگر ز من بشنو مرا این بار مگذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲ منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد ای نکوکار ز آزار دلت گرچه نگویی درون جان من پیداست آثار بهار از من بگردد چون ندانم چو در دل جای گلشن پر شود خار گناهم پیش لطفت سجده آرد که ای مسجود جان زنهار زنهار گنه را لطف تو گوید که تا کی گنه گوید بدو کاین بار این بار تن و جانی که خاک تو نباشد تن او سله باشد جان او مار تو خورشیدی و مرغ روز خواهی چو مرغ شب بیاید نبودش بار چو برگیری تو رسم شب ز عالم چه پرها برکند مرغ شب ای یار به حق آن که لطف تو جهانست که آن جا گم شود این چرخ دوار به چشم جان چه دریا و چه صحرا در آن عالم چه اقرار و چه انکار به تنگی درفتد هرک از تو ماند فروکن دست و او را زود بردار به قصد از شمس تبریزی نگردم چگونه زهر نوشد مرد هشیار