Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۶ صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن دل و جان شهید عشقت به درون گور قالب سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریده بنما جمال و بستان دل و جان تجارتی کن و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردی بشکن تو نذر خود را چه شود کفارتی کن تو مگو کز این نثارم ز شما چه سود دارم تو ز سود بی نیازی بده و خسارتی کن رخ همچو زعفران را چو گل و چو لاله گردان سه چهار قطره خون را دل بابشارتی کن چو غلام توست دولت نکشد ز امر تو سر به میان ما و دولت ملکا سفارتی کن چو به پیش کوه حلمت گنهان چو کاه آمد به گناه چون که ما نظر حقارتی کن تن ما دو قطره خون بد که نظیف و آدمی شد صفت پلید را هم صفت طهارتی کن ز جهان روح جان ها چو اسیر آب و گل شد تو ز دار حرب گلشان برهان و غارتی کن چو ز حرف توبه کردم تو برای طالبان را جز حرف پرمعانی علم و امارتی کن ز برای گرم کردن بود این دم چو آتش جز دم تو تابشی را سبب حرارتی کن تو که شاه شمس دینی تبریز نازنین را به ظهور نیر خود وطن بصارتی کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۷ هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن چو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن منگر که کیست گریان ز جفا و کیست عریان نه وصی آدمی تو بنشین و کار خود کن نظری به سوی می کن به نوای چنگ و نی کن نظری دگر به سوی رخ یار سروقد کن شکرت چو آرزو شد ز لب شکرفروشش چو عباس دبس زودتر ز شکرفروش کدکن نه که کودکم که میلم به مویز و جوز باشد تو مویز و جوز خود را بستان در آن سبد کن شکر خوش تبرزد که هزار جان به ارزد حسد ار کنی تو باری پی آن شکر حسد کن به بت شکرفشان شو ز لبش شکرستان شو جهت قران ماهش چو منجمان رصد کن چو رسید ماه روزه نه ز کاسه گو نه کوزه پس از این نشاط و مستی ز صراحی ابد کن به سماع و طوی بنشین به میان کوی بنشین که کسی خورت نبیند طرب از می احد کن چو عروس جان ز مستی برسد به کوی هستی خورشش از این طبق ده تتقش هم از خرد کن ز سخن ملول گشتی که کسیت نیست محرم سبک آینه بیان را تو بگیر و در نمد کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۸ چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان به شکرخانه او رفته به سر لب شکران مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان بس بود هستی او مایه هر نیست شده بس بود مستی او عذر همه بی ادبان عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد که همان بی سببی شد سبب بی سببان خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری طرب اندر طرب است از مدد بوطربان من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده بازگویی صفت عشق به روزان و شبان شمس تبریزی مرا دوش همی گفت خموش چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۶ صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن دل و جان شهید عشقت به درون گور قالب سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریده بنما جمال و بستان دل و جان تجارتی کن و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردی بشکن تو نذر خود را چه شود کفارتی کن تو مگو کز این نثارم ز شما چه سود دارم تو ز سود بی نیازی بده و خسارتی کن رخ همچو زعفران را چو گل و چو لاله گردان سه چهار قطره خون را دل بابشارتی کن چو غلام توست دولت نکشد ز امر تو سر به میان ما و دولت ملکا سفارتی کن چو به پیش کوه حلمت گنهان چو کاه آمد به گناه چون که ما نظر حقارتی کن تن ما دو قطره خون بد که نظیف و آدمی شد صفت پلید را هم صفت طهارتی کن ز جهان روح جان ها چو اسیر آب و گل شد تو ز دار حرب گلشان برهان و غارتی کن چو ز حرف توبه کردم تو برای طالبان را جز حرف پرمعانی علم و امارتی کن ز برای گرم کردن بود این دم چو آتش جز دم تو تابشی را سبب حرارتی کن تو که شاه شمس دینی تبریز نازنین را به ظهور نیر خود وطن بصارتی کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۷ هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن چو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن منگر که کیست گریان ز جفا و کیست عریان نه وصی آدمی تو بنشین و کار خود کن نظری به سوی می کن به نوای چنگ و نی کن نظری دگر به سوی رخ یار سروقد کن شکرت چو آرزو شد ز لب شکرفروشش چو عباس دبس زودتر ز شکرفروش کدکن نه که کودکم که میلم به مویز و جوز باشد تو مویز و جوز خود را بستان در آن سبد کن شکر خوش تبرزد که هزار جان به ارزد حسد ار کنی تو باری پی آن شکر حسد کن به بت شکرفشان شو ز لبش شکرستان شو جهت قران ماهش چو منجمان رصد کن چو رسید ماه روزه نه ز کاسه گو نه کوزه پس از این نشاط و مستی ز صراحی ابد کن به سماع و طوی بنشین به میان کوی بنشین که کسی خورت نبیند طرب از می احد کن چو عروس جان ز مستی برسد به کوی هستی خورشش از این طبق ده تتقش هم از خرد کن ز سخن ملول گشتی که کسیت نیست محرم سبک آینه بیان را تو بگیر و در نمد کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۸ چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان به شکرخانه او رفته به سر لب شکران مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان چه خوشی های نهان است در آن درد و غمش که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان بس بود هستی او مایه هر نیست شده بس بود مستی او عذر همه بی ادبان عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد که همان بی سببی شد سبب بی سببان خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری طرب اندر طرب است از مدد بوطربان من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده بازگویی صفت عشق به روزان و شبان شمس تبریزی مرا دوش همی گفت خموش چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹ جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن زر در آتش چو بخندید تو را می گوید گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن ور دمی مدرسه احمد امی دیدی رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۰ جان حیوان که ندیده است به جز کاه و عطن شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهار که در او مرده نماند وثنی و نه وثن ز نسیمش شود آن جغد به از باز سپید بهتر از شیر شود از دم او ماده زغن زنده گشتند و پی شکر دهان بگشادند بوسه ها مست شدند از طرب بوی دهن دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن جبرییل است مگر باد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی رحمان به محمد رسد از سوی یمن چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بدان جعد پراکنده آن خوب زمن شمس تبریز برآ تیغ بزن چون خورشید تیغ خورشید دهد نور به جان چو مجن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹ جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن زر در آتش چو بخندید تو را می گوید گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن ور دمی مدرسه احمد امی دیدی رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۰ جان حیوان که ندیده است به جز کاه و عطن شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهار که در او مرده نماند وثنی و نه وثن ز نسیمش شود آن جغد به از باز سپید بهتر از شیر شود از دم او ماده زغن زنده گشتند و پی شکر دهان بگشادند بوسه ها مست شدند از طرب بوی دهن دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن جبرییل است مگر باد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی رحمان به محمد رسد از سوی یمن چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بدان جعد پراکنده آن خوب زمن شمس تبریز برآ تیغ بزن چون خورشید تیغ خورشید دهد نور به جان چو مجن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۱ همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند بقای ما باد که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن چو توی آب حیاتی کی نماند باقی چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن کتب العشق علینا غمرات و محن و قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهان بپرد جان مجرد به گلستان منن ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن فیه ماء و سخاء و رخاء و عطن یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل مقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن ادب و بی ادبی نیست به دستم چه کنم چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن گفت گل راز من اندرخور طفلان نبود بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشق گفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم تنن تن تننن تن تننن تن تننن گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند که مگر ماه گرفته ست مجو شور و فتن طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شده ست فتنه ها زاید ناچار شب آبستن برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری تا که از مشرق جان صبح برآید روشن شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۲ خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن میر چوگانی ما جانب میدان آمد پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن روی و مویی که بتان راست دروغین می دان نامشان را تو قمرروی زره موی مکن بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی پیش بی چشم به جد شیوه ابروی مکن قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۱ همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند بقای ما باد که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن چو توی آب حیاتی کی نماند باقی چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن کتب العشق علینا غمرات و محن و قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهان بپرد جان مجرد به گلستان منن ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن فیه ماء و سخاء و رخاء و عطن یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل مقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن ادب و بی ادبی نیست به دستم چه کنم چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن گفت گل راز من اندرخور طفلان نبود بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشق گفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم تنن تن تننن تن تننن تن تننن گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند که مگر ماه گرفته ست مجو شور و فتن طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شده ست فتنه ها زاید ناچار شب آبستن برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری تا که از مشرق جان صبح برآید روشن شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۲ خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن میر چوگانی ما جانب میدان آمد پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن روی و مویی که بتان راست دروغین می دان نامشان را تو قمرروی زره موی مکن بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی پیش بی چشم به جد شیوه ابروی مکن قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۳ هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من نقل سازد جهت این جگر خسته من دست خود بر سر من مالد از روی کرم که تو چونی هله ای بی دل و پابسته من سر گران گشته از آن باده بی ساغر من زعفران کشته بدین لاله بررسته من زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم ای گسسته رگت از زخمه آهسته من چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات چون دلم برنجهد زان بت برجسته من هله ای طیف خیالش بنشین و بشنو یک زمانی سخن پخته به نبشته من چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن ای به شب ها و سحرها به دعا جسته من چند صف ها بشکستی و بدیدی همه را هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است هوس و رغبت او بین تو به گلدسته من لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی که حریص آمد بر گفتن پیوسته من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۴ بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایم شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش جامه پرخون شده او است ببینید نشان خون عشاق کهن خود نشود تازه بود خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان همه خون ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است خون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران غمزه توست که مست آید و دل ها دزدد قصد جان ها کند آن سخت دل سخته کمان داد آن است که آن گمشده را بازدهی یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان گر ز میر شکران داد بیابی ای دل شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۵ اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان نظر اولشان زنده کند عالم را در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان همه عالم به یکی قطره دریا غرقند چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۳ هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من نقل سازد جهت این جگر خسته من دست خود بر سر من مالد از روی کرم که تو چونی هله ای بی دل و پابسته من سر گران گشته از آن باده بی ساغر من زعفران کشته بدین لاله بررسته من زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم ای گسسته رگت از زخمه آهسته من چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات چون دلم برنجهد زان بت برجسته من هله ای طیف خیالش بنشین و بشنو یک زمانی سخن پخته به نبشته من چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن ای به شب ها و سحرها به دعا جسته من چند صف ها بشکستی و بدیدی همه را هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است هوس و رغبت او بین تو به گلدسته من لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی که حریص آمد بر گفتن پیوسته من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۴ بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایم شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش جامه پرخون شده او است ببینید نشان خون عشاق کهن خود نشود تازه بود خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان همه خون ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است خون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران غمزه توست که مست آید و دل ها دزدد قصد جان ها کند آن سخت دل سخته کمان داد آن است که آن گمشده را بازدهی یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان گر ز میر شکران داد بیابی ای دل شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۵ اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان نظر اولشان زنده کند عالم را در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند بوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا بو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان همه عالم به یکی قطره دریا غرقند چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۶ چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان سخنم مست شود از صفتی و صد بار از زبانم به دلم آید و از دل به زبان سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نگران همه بر همدگر از بس که بمالند دهن آن خیالات به هم درشکند او ز فغان همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم تا مفرح شود آن را که بود دیده جان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۷ هر که را گشت سر از غایت برگردیدن ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است در براق احدی دید کسی لنگیدن ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن وانگهان بر قدمش نیمچه ای ببریدن خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن شمس تبریز سخن های تو می بخشد چشم لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۸ به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن به خدا چرخ همان دید که من دیدستم ور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالی گفت خوردم دم او شرط بود نالیدن گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست گفت کاهش دهدم فایده بالیدن فایده زفت شدن در کمی و کاستن است از پی خرج بود مکسبه ها ورزیدن پر پروانه پی درک تف شمع بود چونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن در فنا جلوه شود فایده هستی ها پس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن پس خمش باش همی خور ز کمان هاش خدنگ چون هنر در کمیت خواهد افزاییدن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۶ چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان سخنم مست شود از صفتی و صد بار از زبانم به دلم آید و از دل به زبان سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نگران همه بر همدگر از بس که بمالند دهن آن خیالات به هم درشکند او ز فغان همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم تا مفرح شود آن را که بود دیده جان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۷ هر که را گشت سر از غایت برگردیدن ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است در براق احدی دید کسی لنگیدن ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن وانگهان بر قدمش نیمچه ای ببریدن خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن شمس تبریز سخن های تو می بخشد چشم لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۸ به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن به خدا چرخ همان دید که من دیدستم ور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالی گفت خوردم دم او شرط بود نالیدن گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست گفت کاهش دهدم فایده بالیدن فایده زفت شدن در کمی و کاستن است از پی خرج بود مکسبه ها ورزیدن پر پروانه پی درک تف شمع بود چونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن در فنا جلوه شود فایده هستی ها پس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن پس خمش باش همی خور ز کمان هاش خدنگ چون هنر در کمیت خواهد افزاییدن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۹ مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن مر تو را عاشق دل داده و غمخوار بسی است جان و سر قصد سر این دل غمخواره مکن نظر رحم بکن بر من و بیچارگیم جز تو ار چاره گری هست مرا چاره مکن پیش آتشکده عشق تو دل شیشه گر است دل خود بر دل چون شیشه من خاره مکن هر دمی هجر ستمکار تو دم می دهدم هر دمم دم ده بی باک ستمکاره مکن تن پربند چو گهواره و دل چون طفل است در کنارش کش و وابسته گهواره مکن پیش خورشید رخت جان مرا رقصان دار همچو شب جان مرا بند هر استاره مکن ز دغل عالم غدار دو صد سر دارد سر من در سر این عالم غداره مکن صد چو هاروت و چو ماروت ز سحرش بسته ست مر مرا بسته این جادوی سحاره مکن خمر یک روزه این نفس خمار ابد است هین مرا تشنه این خاین خماره مکن لعب اول چو مرا بست میفزا بازی ز آنچ یک باره شدم مات تو ده باره مکن جمله عیاری ناسوت ز لاهوت تو است تو دگر یاری این کافر عیاره مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۰ ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من مرگ بر من شده بی تو مثل شهد و لبن می تپد ماهی بی آب بر آن ریگ خشن تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن آب تلخی شده بر جانوران آب حیات شکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش چند پیغامبر بگریست پی حب وطن کودکی کاو نشناسد وطن و مولد خویش دایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک حیوان خاک پرستد مثل سرو و سمن من از این ناله اگر چه که دهان می بندم نتوان در شکم آب فروبست دهن نفس چغز ز آب است نه از باد هوا بحریان را هله این باشد معهوده و فن عارفانی که نهانند در آن قلزم نور دمشان جمله ز نوری است ظلامات شکن قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست شکند کوه چو آگه شود از رب منن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۱ دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من که دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام در خرابی است عمارت شدن مخبر من شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند زود انگشت برآرد خرد کافر من پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع از همه تشنه ترم من بده آن ساغر من بنده امر توام خاصه در آن امر که تو گویی ام خیز نظر کن به سوی منظر من هین برافروز دلم را تو به نار موسی تا که افروخته ماند ابدا اخگر من من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش که ز جوی تو بود رونق شعر تر من

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۹ مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن مر تو را عاشق دل داده و غمخوار بسی است جان و سر قصد سر این دل غمخواره مکن نظر رحم بکن بر من و بیچارگیم جز تو ار چاره گری هست مرا چاره مکن پیش آتشکده عشق تو دل شیشه گر است دل خود بر دل چون شیشه من خاره مکن هر دمی هجر ستمکار تو دم می دهدم هر دمم دم ده بی باک ستمکاره مکن تن پربند چو گهواره و دل چون طفل است در کنارش کش و وابسته گهواره مکن پیش خورشید رخت جان مرا رقصان دار همچو شب جان مرا بند هر استاره مکن ز دغل عالم غدار دو صد سر دارد سر من در سر این عالم غداره مکن صد چو هاروت و چو ماروت ز سحرش بسته ست مر مرا بسته این جادوی سحاره مکن خمر یک روزه این نفس خمار ابد است هین مرا تشنه این خاین خماره مکن لعب اول چو مرا بست میفزا بازی ز آنچ یک باره شدم مات تو ده باره مکن جمله عیاری ناسوت ز لاهوت تو است تو دگر یاری این کافر عیاره مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۰ ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من مرگ بر من شده بی تو مثل شهد و لبن می تپد ماهی بی آب بر آن ریگ خشن تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن آب تلخی شده بر جانوران آب حیات شکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش چند پیغامبر بگریست پی حب وطن کودکی کاو نشناسد وطن و مولد خویش دایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک حیوان خاک پرستد مثل سرو و سمن من از این ناله اگر چه که دهان می بندم نتوان در شکم آب فروبست دهن نفس چغز ز آب است نه از باد هوا بحریان را هله این باشد معهوده و فن عارفانی که نهانند در آن قلزم نور دمشان جمله ز نوری است ظلامات شکن قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست شکند کوه چو آگه شود از رب منن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۱ دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من که دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام در خرابی است عمارت شدن مخبر من شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند زود انگشت برآرد خرد کافر من پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع از همه تشنه ترم من بده آن ساغر من بنده امر توام خاصه در آن امر که تو گویی ام خیز نظر کن به سوی منظر من هین برافروز دلم را تو به نار موسی تا که افروخته ماند ابدا اخگر من من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش که ز جوی تو بود رونق شعر تر من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۲ تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین پیش نور رخ او اختر را پنهان بین نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین هست میزان معینت و بدان می سنجی هله میزان بگذار و زر بی میزان بین نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین سحر کرده ست تو را دیو همی خوان قل اعوذ چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن چند مغرور لباسی بدن انسان بین روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین گر تو عاشق شده ای حسن بجو احسان نی ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین لابه کردم شه خود را پس از این او گوید چونک دریاش بجوشد در بی پایان بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۳ همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن نوبهاران چون مسیحی است فسون می خواند تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن برگ می لرزد و بر شاخ دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن باد روح قدس افتاد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۴ شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ همه دیوند که ابلیس بود مهترشان همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۲ تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین پیش نور رخ او اختر را پنهان بین نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین هست میزان معینت و بدان می سنجی هله میزان بگذار و زر بی میزان بین نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین سحر کرده ست تو را دیو همی خوان قل اعوذ چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن چند مغرور لباسی بدن انسان بین روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین گر تو عاشق شده ای حسن بجو احسان نی ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین لابه کردم شه خود را پس از این او گوید چونک دریاش بجوشد در بی پایان بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۳ همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن دامن سیب کشانیم سوی شفتالو ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن نوبهاران چون مسیحی است فسون می خواند تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن برگ می لرزد و بر شاخ دلم می لرزد لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن دست دستان صبا لخلخه را شورانید تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن باد روح قدس افتاد و درختان مریم دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند برفشانید نثار گهر و در عدن چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن چون عقیق یمنی لب دلبر خندید بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۴ شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ همه دیوند که ابلیس بود مهترشان همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۵ چه نشستی دور چون بیگانگان اندرآ در حلقه دیوانگان شرم چه بود عاشقی و آن گاه شرم جان چه باشد این هوس و آن گاه جان می فروشد او به جانی بوسه ای رو بخر کان رایگان است رایگان آنک عشقش خانه ها برهم زده ست آمد اندر خانه همسایگان کف برآورده ست این دریا ز عشق سر فروکرده ست آن مه ز آسمان ای ببسته خواب ها امشب بیا خواب ما را بین چو وصلت بی نشان هر شهی را بندگانش حارسند شاه ما مر بندگان را پاسبان شاه ما از خواب و بیداری برون در میان جان ما دامن کشان اندر این شب می نماید صورتی مشعله در دست یا رب کیست آن خواب جست و شورش افزودن گرفت یاد آمد پیل را هندوستان آتش عشق خدا بالا گرفت تیر تقدیر خدا جست از کمان دانه ای کان در زمین غیب بود سر زد و همچون درختی شد عیان برق جست و آتشی زد در درخت آتش و برق شگرف بی امان سبزتر می شد ز آتش آن درخت می شکفت از برق و آتش گلستان این درختان سبز از آتش شوند آب دارد این درختان را زبان تا توی پیدا نهان گردد درخت او شود پیدا چو تو گردی نهان شمس تبریز است باغ عشق را هم طراوت هم نما هم باغبان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۶ هر کجا که پا نهی ای جان من بردمد لاله و بنفشه و یاسمن پاره گل برکنی بر وی دمی بازگردد یا کبوتر یا زغن در تغاری دست شویی آن تغار ز آب دست تو شود زرین لگن بر سر گوری بخوانی فاتحه بوالفتوحی سر برآرد از کفن دامنت بر چنگل خاری زند چنگلش چنگی شود با تن تنن هر بتی را که شکستی ای خلیل جان پذیرد عقل یابد زان شکن تا مه تو تافت بر بداختری سعد اکبر گشت و وارست از محن هر دمی از صحن سینه برجهد همچو آدم زاده ای بی مرد و زن وآنگه از پهلوی او وز پشت او پر شوند آدمچگان اندر زمن خواستم گفتن بر این پنجاه بیت لب ببستم تا گشایی تو دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۷ شاه ما باری برای کاهلان گنج می بخشد به هر دم رایگان الصلا یاران به سوی تخت شاه گنج بی رنج است و سود بی زیان چشم دل داند چه دید از کحل او نور و رحمت تا به هفتم آسمان خود چه باشد پیش او هفت آسمان بر مثال هفت پایه نردبان ای به صورت خردتر از ذره ای وی به معنی تو جهان اندر جهان ای خمیده چون کمان از غم ببین صد هزاران صف شکسته زین کمان در نشان جویی تو گشته چارچشم وآنگه اندر کنج چشمت صد نشان هر نشانی چون رقیب نیکخواه می برندت تا به حضرت کشکشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۸ می بده ای ساقی آخرزمان ای ربوده عقل های مردمان خاکیان زین باده بر گردون زدند ای می تو نردبان آسمان بشکن از باده در زندان غم وارهان جان را ز زندان غمان تن به سان ریسمان بگداخته جان معلق می زند بر ریسمان ترک ساقی گشت در ده کس نماند گرگ ماند و گوسفند و ترکمان چون رسید این جا گمانم مست شد دل گرفته خوش بغل های گمان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۵ چه نشستی دور چون بیگانگان اندرآ در حلقه دیوانگان شرم چه بود عاشقی و آن گاه شرم جان چه باشد این هوس و آن گاه جان می فروشد او به جانی بوسه ای رو بخر کان رایگان است رایگان آنک عشقش خانه ها برهم زده ست آمد اندر خانه همسایگان کف برآورده ست این دریا ز عشق سر فروکرده ست آن مه ز آسمان ای ببسته خواب ها امشب بیا خواب ما را بین چو وصلت بی نشان هر شهی را بندگانش حارسند شاه ما مر بندگان را پاسبان شاه ما از خواب و بیداری برون در میان جان ما دامن کشان اندر این شب می نماید صورتی مشعله در دست یا رب کیست آن خواب جست و شورش افزودن گرفت یاد آمد پیل را هندوستان آتش عشق خدا بالا گرفت تیر تقدیر خدا جست از کمان دانه ای کان در زمین غیب بود سر زد و همچون درختی شد عیان برق جست و آتشی زد در درخت آتش و برق شگرف بی امان سبزتر می شد ز آتش آن درخت می شکفت از برق و آتش گلستان این درختان سبز از آتش شوند آب دارد این درختان را زبان تا توی پیدا نهان گردد درخت او شود پیدا چو تو گردی نهان شمس تبریز است باغ عشق را هم طراوت هم نما هم باغبان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۶ هر کجا که پا نهی ای جان من بردمد لاله و بنفشه و یاسمن پاره گل برکنی بر وی دمی بازگردد یا کبوتر یا زغن در تغاری دست شویی آن تغار ز آب دست تو شود زرین لگن بر سر گوری بخوانی فاتحه بوالفتوحی سر برآرد از کفن دامنت بر چنگل خاری زند چنگلش چنگی شود با تن تنن هر بتی را که شکستی ای خلیل جان پذیرد عقل یابد زان شکن تا مه تو تافت بر بداختری سعد اکبر گشت و وارست از محن هر دمی از صحن سینه برجهد همچو آدم زاده ای بی مرد و زن وآنگه از پهلوی او وز پشت او پر شوند آدمچگان اندر زمن خواستم گفتن بر این پنجاه بیت لب ببستم تا گشایی تو دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۷ شاه ما باری برای کاهلان گنج می بخشد به هر دم رایگان الصلا یاران به سوی تخت شاه گنج بی رنج است و سود بی زیان چشم دل داند چه دید از کحل او نور و رحمت تا به هفتم آسمان خود چه باشد پیش او هفت آسمان بر مثال هفت پایه نردبان ای به صورت خردتر از ذره ای وی به معنی تو جهان اندر جهان ای خمیده چون کمان از غم ببین صد هزاران صف شکسته زین کمان در نشان جویی تو گشته چارچشم وآنگه اندر کنج چشمت صد نشان هر نشانی چون رقیب نیکخواه می برندت تا به حضرت کشکشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۸ می بده ای ساقی آخرزمان ای ربوده عقل های مردمان خاکیان زین باده بر گردون زدند ای می تو نردبان آسمان بشکن از باده در زندان غم وارهان جان را ز زندان غمان تن به سان ریسمان بگداخته جان معلق می زند بر ریسمان ترک ساقی گشت در ده کس نماند گرگ ماند و گوسفند و ترکمان چون رسید این جا گمانم مست شد دل گرفته خوش بغل های گمان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۹ نک بهاران شد صلا ای لولیان بانگ نای و سبزه و آب روان لولیان از شهر تن بیرون شوید لولیان را کی پذیرد خان و مان دیگران بردند حسرت زین جهان حسرتی بنهیم در جان جهان با جهان بی وفا ما آن کنیم هرچ او کرده ست با آن دیگران تا حریف خود ببیند او یکی امتحان او بیابد امتحان نی غلط گفتم جهان چون عاشق است او به جان جوید جفای نیکوان جان عاشق زنده از جور و جفاست ای مسلمان جان که را دارد زیان راه صحرا را فروبست این سخن کس نجوید راه صحرا را دهان تو بگو دارد دهان تنگ یار با لب بسته گشاد بی کران هر که بر وی آن لبان صحرا نشد او نه صحرا داند و نی آشیان هر که بر وی زان قمر نوری نتافت او چه بیند از زمین و آسمان هر کسی را کاین غزل صحرا شود عیش بیند زان سوی کون و مکان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۰ بشنو از دل نکته های بی سخن و آنچ اندر فهم ناید فهم کن در دل چون سنگ مردم آتشی است کو بسوزد پرده را از بیخ و بن چون بسوزد پرده دریابد تمام قصه های خضر و علم من لدن در میان جان و دل پیدا شود صورت نو نو از آن عشق کهن چون بخوانی والضحی خورشید بین کان زر بین چون بخوانی لم یکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۱ جان جان هایی تو جان را برشکن کس توی دیگر کسان را برشکن گوهر باقی درآ در دیده ها سنگ بستان باقیان را برشکن ز آسمان حق بتاب ای آفتاب اختران آسمان را برشکن غیب دان کن سینه های خلق را سینه های عیب دان را برشکن بانشان از بی نشان پرده شده بی نشانی هر نشان را برشکن روز مطلق کن شب تاریک را بارنامه پاسبان را برشکن شمس تبریز آفتابی آفتاب شمع جان و شمعدان را برشکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۲ ای دلارام من و ای دل شکن وی کشیده خویش بی جرمی ز من از نظر رفتی ز دل بیرون نه ای ز آنک تو شمعی و جان و دل لگن جان من جان تو جانت جان من هیچ کس دیده ست یک جان در دو تن زندگی ام وصل تو مرگم فراق بی نظیرم کرده ای اندر دو فن بس بجستم آب حیوان خضر گفت بی وصالش جان نیابی جان مکن غم نیارد گرد غمگین تو گشت ور بگردد بایدش گردن زدن جان ها زان گرد تو گرددهمی جان ادیم و تو سهیل اندر یمن بهر تو گفته ست منصور حلاج یا صغیر السن یا رطب البدن شیر مست شهد تو گشت و بگفت یا قریب العهد من شرب اللبن پیش مستان تو غم را راه نیست فکرت و غم هست کار بوالحسن هر کی در چاه طبیعت مانده است چاره اش نبود ز فکر چون رسن چونک برپرید کاسد گشت حبل چون یقینی یافت کاسد گشت ظن همزبان بی زبانان شو دلا تا به گفت و گو نباشی مرتهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۳ ساقیا برخیز و می در جام کن وز شراب عشق دل را دام کن نام رندی را بکن بر خود درست خویشتن را لاابالی نام کن چرخ گردنده تو را چون رام شد مرکب بی مرکبی را رام کن آتش بی باکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن مذهب زناربندان پیشه گیر خدمت کاووس و آذرنام کن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۹ نک بهاران شد صلا ای لولیان بانگ نای و سبزه و آب روان لولیان از شهر تن بیرون شوید لولیان را کی پذیرد خان و مان دیگران بردند حسرت زین جهان حسرتی بنهیم در جان جهان با جهان بی وفا ما آن کنیم هرچ او کرده ست با آن دیگران تا حریف خود ببیند او یکی امتحان او بیابد امتحان نی غلط گفتم جهان چون عاشق است او به جان جوید جفای نیکوان جان عاشق زنده از جور و جفاست ای مسلمان جان که را دارد زیان راه صحرا را فروبست این سخن کس نجوید راه صحرا را دهان تو بگو دارد دهان تنگ یار با لب بسته گشاد بی کران هر که بر وی آن لبان صحرا نشد او نه صحرا داند و نی آشیان هر که بر وی زان قمر نوری نتافت او چه بیند از زمین و آسمان هر کسی را کاین غزل صحرا شود عیش بیند زان سوی کون و مکان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۰ بشنو از دل نکته های بی سخن و آنچ اندر فهم ناید فهم کن در دل چون سنگ مردم آتشی است کو بسوزد پرده را از بیخ و بن چون بسوزد پرده دریابد تمام قصه های خضر و علم من لدن در میان جان و دل پیدا شود صورت نو نو از آن عشق کهن چون بخوانی والضحی خورشید بین کان زر بین چون بخوانی لم یکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۱ جان جان هایی تو جان را برشکن کس توی دیگر کسان را برشکن گوهر باقی درآ در دیده ها سنگ بستان باقیان را برشکن ز آسمان حق بتاب ای آفتاب اختران آسمان را برشکن غیب دان کن سینه های خلق را سینه های عیب دان را برشکن بانشان از بی نشان پرده شده بی نشانی هر نشان را برشکن روز مطلق کن شب تاریک را بارنامه پاسبان را برشکن شمس تبریز آفتابی آفتاب شمع جان و شمعدان را برشکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۲ ای دلارام من و ای دل شکن وی کشیده خویش بی جرمی ز من از نظر رفتی ز دل بیرون نه ای ز آنک تو شمعی و جان و دل لگن جان من جان تو جانت جان من هیچ کس دیده ست یک جان در دو تن زندگی ام وصل تو مرگم فراق بی نظیرم کرده ای اندر دو فن بس بجستم آب حیوان خضر گفت بی وصالش جان نیابی جان مکن غم نیارد گرد غمگین تو گشت ور بگردد بایدش گردن زدن جان ها زان گرد تو گرددهمی جان ادیم و تو سهیل اندر یمن بهر تو گفته ست منصور حلاج یا صغیر السن یا رطب البدن شیر مست شهد تو گشت و بگفت یا قریب العهد من شرب اللبن پیش مستان تو غم را راه نیست فکرت و غم هست کار بوالحسن هر کی در چاه طبیعت مانده است چاره اش نبود ز فکر چون رسن چونک برپرید کاسد گشت حبل چون یقینی یافت کاسد گشت ظن همزبان بی زبانان شو دلا تا به گفت و گو نباشی مرتهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۳ ساقیا برخیز و می در جام کن وز شراب عشق دل را دام کن نام رندی را بکن بر خود درست خویشتن را لاابالی نام کن چرخ گردنده تو را چون رام شد مرکب بی مرکبی را رام کن آتش بی باکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن مذهب زناربندان پیشه گیر خدمت کاووس و آذرنام کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۴ راز چون با من نگوید یار من بند گردد پیش او گفتار من عذر می گوید که یعنی خامشم با تو می گوید دل هشیار من با کسی دیگر زبان گردد همه سر خود می گوید و اسرار من در گمان افتد دلم زین واقعه این دل ترسان بدپندار من گر بگوید ور نگوید راز من دل ندارد صبر از دلدار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۵ فقر را در خواب دیدم دوش من گشتم از خوبی او بی هوش من از جمال و از کمال لطف فقر تا سحرگه بوده ام مدهوش من فقر را دیدم مثال کان لعل تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من بس شنیدم های و هوی عاشقان بس شنیدم بانگ نوشانوش من حلقه ای دیدم همه سرمست فقر حلقه او دیدم اندر گوش من بس بدیدم نقش ها در نور فقر بس بدیدم نقش جان در روش من از میان جان ما صد جوش خاست چون بدیدم بحر را در جوش من صد هزاران نعره می زد آسمان ای غلام همچنان چاووش من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۶ جان من جان تو جانت جان من هیچ دیدستی دو جان در یک بدن ای تن ار بی او به صد جان زنده ای جان طلب کن جان و لاف تن مزن دل از این جان برکن و بر وی بنه ز آنک از این جانی نیاید جان مکن از قل الروح امر ربی فهم شد شرح جان ای جان نیاید در دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۷ آمد آمد در میان خوب ختن هر دو دستت را بشو از جان و تن داد شمشیری به دست عشق و گفت هرچ بینی غیر من گردن بزن اندر آب انداز الا نوح را هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن هر که او اندر دل نوح است رست هر که در پستی است در دریا فکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸ مرغ خانه با هما پروا مکن پر نداری نیت صحرا مکن چون سمندر در دل آتش مرو وز مری تو خویش را رسوا مکن درزیا آهنگری کار تو نیست تو ندانی فعل آتش ها مکن اول از آهنگران تعلیم گیر ور نه بی تعلیم تو آن را مکن چون نه ای بحری به بحر اندر مشو قصد موج و غره دریا مکن ور کنی پس گوشه کشتی بگیر دست خود را تو ز کشتی وا مکن گر بیفتی هم در آن کشتی بیفت تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن چرخ خواهی صحبت عیسی گزین ور نه قصد گنبد خضرا مکن میوه خامی مقیم شاخ باش بی معانی ترک این اسما مکن شمس تبریزی مقیم حضرت است تو مقام خویش جز آن جا مکن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۴ راز چون با من نگوید یار من بند گردد پیش او گفتار من عذر می گوید که یعنی خامشم با تو می گوید دل هشیار من با کسی دیگر زبان گردد همه سر خود می گوید و اسرار من در گمان افتد دلم زین واقعه این دل ترسان بدپندار من گر بگوید ور نگوید راز من دل ندارد صبر از دلدار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۵ فقر را در خواب دیدم دوش من گشتم از خوبی او بی هوش من از جمال و از کمال لطف فقر تا سحرگه بوده ام مدهوش من فقر را دیدم مثال کان لعل تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من بس شنیدم های و هوی عاشقان بس شنیدم بانگ نوشانوش من حلقه ای دیدم همه سرمست فقر حلقه او دیدم اندر گوش من بس بدیدم نقش ها در نور فقر بس بدیدم نقش جان در روش من از میان جان ما صد جوش خاست چون بدیدم بحر را در جوش من صد هزاران نعره می زد آسمان ای غلام همچنان چاووش من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۶ جان من جان تو جانت جان من هیچ دیدستی دو جان در یک بدن ای تن ار بی او به صد جان زنده ای جان طلب کن جان و لاف تن مزن دل از این جان برکن و بر وی بنه ز آنک از این جانی نیاید جان مکن از قل الروح امر ربی فهم شد شرح جان ای جان نیاید در دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۷ آمد آمد در میان خوب ختن هر دو دستت را بشو از جان و تن داد شمشیری به دست عشق و گفت هرچ بینی غیر من گردن بزن اندر آب انداز الا نوح را هر که باشد خوب و زشت و مرد و زن هر که او اندر دل نوح است رست هر که در پستی است در دریا فکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸ مرغ خانه با هما پروا مکن پر نداری نیت صحرا مکن چون سمندر در دل آتش مرو وز مری تو خویش را رسوا مکن درزیا آهنگری کار تو نیست تو ندانی فعل آتش ها مکن اول از آهنگران تعلیم گیر ور نه بی تعلیم تو آن را مکن چون نه ای بحری به بحر اندر مشو قصد موج و غره دریا مکن ور کنی پس گوشه کشتی بگیر دست خود را تو ز کشتی وا مکن گر بیفتی هم در آن کشتی بیفت تکیه تو بر پنجه و بر پا مکن چرخ خواهی صحبت عیسی گزین ور نه قصد گنبد خضرا مکن میوه خامی مقیم شاخ باش بی معانی ترک این اسما مکن شمس تبریزی مقیم حضرت است تو مقام خویش جز آن جا مکن

%0
10 Bölüm