Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷ می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده ای به خشم دل از یار مهربان از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان لطف تو نردبان بده بر بام دولتی ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان جانا به حق آن شب کان زلف جعد را در گردنم درافکن و سرمست می کشان تا جان باسعادت غلطان همی رود چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۸ آن کیست ای خدای که از این دام خامشان ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان ای آن که می کشی تو گریبان جان ما از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان بگرفته گوش ما و بشوریده هوش ما ساقی باهشانی و آرام بی هشان بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان آب حیات نزل شهیدان عشق تو ست این تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان دل را گره گشای نسیم وصال توست شاخ امید را به نسیمی همی فشان خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود زآن ساکن اند زیر و زبر این مفتشان مقصود ره روان  همه دیدار ساکنان مقصود ناطقان همه اصغای خامشان آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان در روح دررسی چو گذشتی ز نقش ها وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مهوشان همیان چه می نهی به امانت به مفلسان پا را چه می نهی تو به دندان گربه شان از تو چو میر گولان بستد کلاه و کفش خواهی تو روسیاهی خواهی ز اکدشان دانش سلاح تو ست و سلاح از نشان مرد مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست خورشید را نگر چو نه ای جنس اعمشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۹ ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من ز آینده و گذشته چرا یاد می کنم که لذت زمانی و هم قبله زمن جان حقایقی و خیالات دلربا و آن نقش های مه که نگنجد در این دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۰ جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن خاموش کن که دوست مجیب است بی سوال نظاره کرم کن و ترک کلام کن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷ می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده ای به خشم دل از یار مهربان از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان لطف تو نردبان بده بر بام دولتی ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان جانا به حق آن شب کان زلف جعد را در گردنم درافکن و سرمست می کشان تا جان باسعادت غلطان همی رود چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۸ آن کیست ای خدای که از این دام خامشان ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان ای آن که می کشی تو گریبان جان ما از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان بگرفته گوش ما و بشوریده هوش ما ساقی باهشانی و آرام بی هشان بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان آب حیات نزل شهیدان عشق تو ست این تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان دل را گره گشای نسیم وصال توست شاخ امید را به نسیمی همی فشان خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود زآن ساکن اند زیر و زبر این مفتشان مقصود ره روان  همه دیدار ساکنان مقصود ناطقان همه اصغای خامشان آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان در روح دررسی چو گذشتی ز نقش ها وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مهوشان همیان چه می نهی به امانت به مفلسان پا را چه می نهی تو به دندان گربه شان از تو چو میر گولان بستد کلاه و کفش خواهی تو روسیاهی خواهی ز اکدشان دانش سلاح تو ست و سلاح از نشان مرد مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست خورشید را نگر چو نه ای جنس اعمشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۹ ای دم به دم مصور جان از درون تن نزدیکتر ز فکرت این نکته ها به من ز آینده و گذشته چرا یاد می کنم که لذت زمانی و هم قبله زمن جان حقایقی و خیالات دلربا و آن نقش های مه که نگنجد در این دهن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۰ جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن همچون مسیح مایده از آسمان بیار از نان و شوربا بشری را فطام کن مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان مشتی گدای را شه بااحتشام کن این روی پرگره را خندان و شاد کن این عمر منقطع را عمری مدام کن ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن ما را وظیفه هاست ز لطف تو صد هزار درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن خاموش کن که دوست مجیب است بی سوال نظاره کرم کن و ترک کلام کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۱ می بینمت که عزم جفا می کنی مکن عزم عتاب و فرقت ما می کنی مکن در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین در خونم ای دو دیده چرا می کنی مکن بخت مرا چو کلک نگون می کنی مکن پشت مرا چو دال دوتا می کنی مکن ای تو تمام لطف خدا و عطای او خود را نکال و قهر خدا می کنی مکن پیوند کرده ای کرم و لطف با دلم پیوند کرده را چه جدا می کنی مکن آن بیذقی که شاه شده ست از رخ خوشت بازش به مات غم چه گدا می کنی مکن آن بنده ای که بدر شد از پرتو رخت چون ماه نو ز غصه دوتا می کنی مکن گر گبر و مؤمن است چو کشته هوای توست بر گبر کشته تو چه غزا می کنی مکن بی هوش شو چو موسی و همچون عصا خموش مانند طور تو چه صدا می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۲ ای آنک از میانه کران می کنی مکن با ما ز خشم روی گران می کنی مکن دربند سود خویشی و اندر زیان ما کس زین نکرد سود زیان می کنی مکن راضی شدی که بیش نجویی زیان ما این از پی رضای کیان می کنی مکن بر جای باده سرکه غم می دهی مده در جوی آب خون چه روان می کنی مکن از چهره ام نشاط طرب می بری مبر بر چهره ام ز دیده نشان می کنی مکن مظلوم می کشی و تظلم همی کنی خود راه می زنی و فغان می کنی مکن پایم به کار نیست که سرمست دلبرم مر مست را بهل چه کشان می کنی مکن گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان بر بره گرگ را چه شبان می کنی مکن در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی امشب که آشتی است همان می کنی مکن ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر این دوست را چه دشمن آن می کنی مکن گویی که می مخور پس اگر می همی دهی مخمور را چه خشک دهان می کنی مکن گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما پس تیر راست را چه کمان می کنی مکن گویی خموش کن تو خموشم نمی هلی هر موی را ز عشق زبان می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۳ با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید آن را که پرده نیست برو روی او ببین آن روی بین که بر رخش آثار روی او است آن را نگر که دارد خورشید بر جبین از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد شهمات می شود ز رخش ماه بر زمین در طره هاش نسخه ایاک نعبد است در چشم هاش غمزه ایاک نستعین بی خون و بی رگ است تنش چون تن خیال بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین از بس که در کنار همی گیردش نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین صبحی است بی سپیده و شامی است بی خضاب ذاتی است بی جهات و حیاتی است بی حنین کی نور وام خواهد خورشید از سپهر کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین بی گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر تا زود بر خزینه گوهر شوی امین در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو این جمله کیست مفخر تبریز شمس دین

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۱ می بینمت که عزم جفا می کنی مکن عزم عتاب و فرقت ما می کنی مکن در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین در خونم ای دو دیده چرا می کنی مکن بخت مرا چو کلک نگون می کنی مکن پشت مرا چو دال دوتا می کنی مکن ای تو تمام لطف خدا و عطای او خود را نکال و قهر خدا می کنی مکن پیوند کرده ای کرم و لطف با دلم پیوند کرده را چه جدا می کنی مکن آن بیذقی که شاه شده ست از رخ خوشت بازش به مات غم چه گدا می کنی مکن آن بنده ای که بدر شد از پرتو رخت چون ماه نو ز غصه دوتا می کنی مکن گر گبر و مؤمن است چو کشته هوای توست بر گبر کشته تو چه غزا می کنی مکن بی هوش شو چو موسی و همچون عصا خموش مانند طور تو چه صدا می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۲ ای آنک از میانه کران می کنی مکن با ما ز خشم روی گران می کنی مکن دربند سود خویشی و اندر زیان ما کس زین نکرد سود زیان می کنی مکن راضی شدی که بیش نجویی زیان ما این از پی رضای کیان می کنی مکن بر جای باده سرکه غم می دهی مده در جوی آب خون چه روان می کنی مکن از چهره ام نشاط طرب می بری مبر بر چهره ام ز دیده نشان می کنی مکن مظلوم می کشی و تظلم همی کنی خود راه می زنی و فغان می کنی مکن پایم به کار نیست که سرمست دلبرم مر مست را بهل چه کشان می کنی مکن گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان بر بره گرگ را چه شبان می کنی مکن در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی امشب که آشتی است همان می کنی مکن ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر این دوست را چه دشمن آن می کنی مکن گویی که می مخور پس اگر می همی دهی مخمور را چه خشک دهان می کنی مکن گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما پس تیر راست را چه کمان می کنی مکن گویی خموش کن تو خموشم نمی هلی هر موی را ز عشق زبان می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۳ با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید آن را که پرده نیست برو روی او ببین آن روی بین که بر رخش آثار روی او است آن را نگر که دارد خورشید بر جبین از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد شهمات می شود ز رخش ماه بر زمین در طره هاش نسخه ایاک نعبد است در چشم هاش غمزه ایاک نستعین بی خون و بی رگ است تنش چون تن خیال بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین از بس که در کنار همی گیردش نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین صبحی است بی سپیده و شامی است بی خضاب ذاتی است بی جهات و حیاتی است بی حنین کی نور وام خواهد خورشید از سپهر کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین بی گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر تا زود بر خزینه گوهر شوی امین در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو این جمله کیست مفخر تبریز شمس دین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۴ بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن مهر حریف و یار دگر می کنی مکن تو در جهان غریبی غربت چه می کنی قصد کدام خسته جگر می کنی مکن از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر می کنی مکن ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر می کنی مکن چه وعده می دهی و چه سوگند می خوری سوگند و عشوه را تو سپر می کنی مکن کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده ای از عهد و قول خویش عبر می کنی مکن ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو از خطه وجود گذر می کنی مکن ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو بر ما بهشت را چو سقر می کنی مکن اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم آن زهر را حریف شکر می کنی مکن جانم چو کوره ای است پرآتش بست نکرد روی من از فراق چو زر می کنی مکن چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم قصد خسوف قرص قمر می کنی مکن ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری چشم مرا به اشک چه تر می کنی مکن چون طاقت عقیله عشاق نیستت پس عقل را چه خیره نگر می کنی مکن حلوا نمی دهی تو به رنجور ز احتما رنجور خویش را تو بتر می کنی مکن چشم حرام خواره من دزد حسن توست ای جان سزای دزد بصر می کنی مکن سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست در بی سری عشق چه سر می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۵ مست شدی عاقبت آمدی اندر میان مست ز خود می شوی کیست دگر در جهان عاقبت امر رست مرغ فلک از قفس عاقبت امر جست تیر مراد از کمان چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیم چند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان بازرسید از الست کار برون شد ز دست فاش بود فاش مست خاصه ز بوی دهان دارد طامات ما بوی خرابات ما هست شرابات ما از کف شاهنشهان جمله اجزای خاک روح شد و جان پاک عالم خاکش مخوان مایه اکسیر خوان تو کمری ما میان یا تو میان ما کمر گر کمری گر میان بی تو مبا گر میان گاه به دزدی درآ کیسه دل را ببر گاه مرا دزد گیر گو که منم پاسبان گه بربا همچون گرگ بره درویش را گه سگ بر من گمار های کنان چون شبان چون تو ندیده ست کس کس توی ای جان و بس نادره ای در جهان اسب وفا درجهان گرچه جهان است عشق جان و جهان است عشق گرچه نهان است یار هست سر سر نهان چشم تو با چشم من گفت چه مطمع کسی هم بخوری قند ما هم ببری ارمغان هر تن و هر جان که هست خاک تو بوده ست مست غافلشان کرده ای زان هوس بی نشان باز چو ناگه کنی سلسله جنبانیی شور برآرد به کبر از جهت امتحان کافر و مؤمن مگو فاسق و محسن مجو جمله خراب تواند بر همه افسون بخوان کیست که مست تو نیست عشوه پرست تو نیست مهره دست تو نیست دست کرم برفشان سختتر از کوه چیست چونک به تو بنگریست زنده شد از عشق زیست شهره شد اندر زمان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۴ بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن مهر حریف و یار دگر می کنی مکن تو در جهان غریبی غربت چه می کنی قصد کدام خسته جگر می کنی مکن از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر می کنی مکن ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر می کنی مکن چه وعده می دهی و چه سوگند می خوری سوگند و عشوه را تو سپر می کنی مکن کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده ای از عهد و قول خویش عبر می کنی مکن ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو از خطه وجود گذر می کنی مکن ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو بر ما بهشت را چو سقر می کنی مکن اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم آن زهر را حریف شکر می کنی مکن جانم چو کوره ای است پرآتش بست نکرد روی من از فراق چو زر می کنی مکن چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم قصد خسوف قرص قمر می کنی مکن ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری چشم مرا به اشک چه تر می کنی مکن چون طاقت عقیله عشاق نیستت پس عقل را چه خیره نگر می کنی مکن حلوا نمی دهی تو به رنجور ز احتما رنجور خویش را تو بتر می کنی مکن چشم حرام خواره من دزد حسن توست ای جان سزای دزد بصر می کنی مکن سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست در بی سری عشق چه سر می کنی مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۵ مست شدی عاقبت آمدی اندر میان مست ز خود می شوی کیست دگر در جهان عاقبت امر رست مرغ فلک از قفس عاقبت امر جست تیر مراد از کمان چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیم چند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان بازرسید از الست کار برون شد ز دست فاش بود فاش مست خاصه ز بوی دهان دارد طامات ما بوی خرابات ما هست شرابات ما از کف شاهنشهان جمله اجزای خاک روح شد و جان پاک عالم خاکش مخوان مایه اکسیر خوان تو کمری ما میان یا تو میان ما کمر گر کمری گر میان بی تو مبا گر میان گاه به دزدی درآ کیسه دل را ببر گاه مرا دزد گیر گو که منم پاسبان گه بربا همچون گرگ بره درویش را گه سگ بر من گمار های کنان چون شبان چون تو ندیده ست کس کس توی ای جان و بس نادره ای در جهان اسب وفا درجهان گرچه جهان است عشق جان و جهان است عشق گرچه نهان است یار هست سر سر نهان چشم تو با چشم من گفت چه مطمع کسی هم بخوری قند ما هم ببری ارمغان هر تن و هر جان که هست خاک تو بوده ست مست غافلشان کرده ای زان هوس بی نشان باز چو ناگه کنی سلسله جنبانیی شور برآرد به کبر از جهت امتحان کافر و مؤمن مگو فاسق و محسن مجو جمله خراب تواند بر همه افسون بخوان کیست که مست تو نیست عشوه پرست تو نیست مهره دست تو نیست دست کرم برفشان سختتر از کوه چیست چونک به تو بنگریست زنده شد از عشق زیست شهره شد اندر زمان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۶ خواجه غلط کرده ای در روش یار من صد چو تو هم گم شود در من و در کار من نبود هر گردنی لایق شمشیر عشق خون سگان کی خورد ضیغم خون خوار من قلزم من کی کشد تخته هر کشتیی شوره تو کی چرد ز ابر گهربار من سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان چون تو خری کی رسد در جو انبار من خواجه به خویش آ یکی چشم گشا اندکی گرچه نه بر پای توست اندک و بسیار من گفت که عاشق چرا مست شد و بی حیا باده حیا کی هلد خاصه ز خمار من فتنه گرگی شده هم دغل و مکر او دام وی از وی کند قانص عیار من بر سر بازار او گرگ کهن کی خرند هر طرفی یوسفی زنده به بازار من همچو تو جغدی کجا باغ ارم را سزد بلبل جان هم نیافت راه به گلزار من مفخر تبریزیان شمس حق و دین بگو بلک صدای تو است این همه گفتار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۷ یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین در پی سرو روان چشمه و گلزار بین برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش پیشکشی کن قماش رونق تجار بین جمله ی تجار ما اهل دل و انبیا همره این کاروان خالق غفار بین آمد محمود باز بر در حجره ایاز عشق گزین عشق باز دولت بسیار بین خاک ایازم که او هست چو من عشق خو عشق شود عشق جو دلبر عیار بین سنت نیکوست این چارق با پوستین قبله کنش بهر شکر باقی از ایثار بین ساعت رنج و بلا چارق بین می شوی بی مرضی خویش را خسته و بیمار بین چارق ما نطفه دان خون رحم پوستین گوهر عقل و بصر از شه بیدار بین گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین این سخن در نثار هم به سخن ده سپار پس تو ز هر جزو خویش نکته و گفتار بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۸ با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن هر طرفی موج خون نیم شبان چیست آن در کفن خویشتن رقص کنان مردگان نفخه صور است یا عیسی ثانی است آن سینه خود باز کن روزن دل درنگر کآتش تو شعله زد نی خبر دی است آن آتش نو را ببین زود درآ چون خلیل گرچه به شکل آتش است باده صافی است آن یونس قدسی توی در تن چون ماهیی بازشکاف و ببین کاین تن ماهی است آن دلق تن خویش را بر گرو می بنه پاک شوی پاکباز نوبت پاکی است آن باده کشیدی ولیک در قدحت باقی است حمله دیگر که اصل جرعه باقی است آن دشنه تیز ار خلیل بنهد بر گردنت رو بمگردان که آن شیوه شاهی است آن حکم به هم درشکست هست قضا در خطر فتنه حکم است این آفت قاضی است آن نفس تو امروز اگر وعده فردا دهد بر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن باده فروشد ولیک باده دهد جمله باد خم نماید ولیک حق نمک نیست آن ما ز زمستان نفس برف تن آورده ایم بهر تقاضای لطف نکته کاجیست آن مفخر تبریزیان شمس حق ای پیش تو طاق و طرنب دو کون طفلی و بازی است آن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۶ خواجه غلط کرده ای در روش یار من صد چو تو هم گم شود در من و در کار من نبود هر گردنی لایق شمشیر عشق خون سگان کی خورد ضیغم خون خوار من قلزم من کی کشد تخته هر کشتیی شوره تو کی چرد ز ابر گهربار من سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان چون تو خری کی رسد در جو انبار من خواجه به خویش آ یکی چشم گشا اندکی گرچه نه بر پای توست اندک و بسیار من گفت که عاشق چرا مست شد و بی حیا باده حیا کی هلد خاصه ز خمار من فتنه گرگی شده هم دغل و مکر او دام وی از وی کند قانص عیار من بر سر بازار او گرگ کهن کی خرند هر طرفی یوسفی زنده به بازار من همچو تو جغدی کجا باغ ارم را سزد بلبل جان هم نیافت راه به گلزار من مفخر تبریزیان شمس حق و دین بگو بلک صدای تو است این همه گفتار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۷ یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین در پی سرو روان چشمه و گلزار بین برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش پیشکشی کن قماش رونق تجار بین جمله ی تجار ما اهل دل و انبیا همره این کاروان خالق غفار بین آمد محمود باز بر در حجره ایاز عشق گزین عشق باز دولت بسیار بین خاک ایازم که او هست چو من عشق خو عشق شود عشق جو دلبر عیار بین سنت نیکوست این چارق با پوستین قبله کنش بهر شکر باقی از ایثار بین ساعت رنج و بلا چارق بین می شوی بی مرضی خویش را خسته و بیمار بین چارق ما نطفه دان خون رحم پوستین گوهر عقل و بصر از شه بیدار بین گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین این سخن در نثار هم به سخن ده سپار پس تو ز هر جزو خویش نکته و گفتار بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۸ با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن هر طرفی موج خون نیم شبان چیست آن در کفن خویشتن رقص کنان مردگان نفخه صور است یا عیسی ثانی است آن سینه خود باز کن روزن دل درنگر کآتش تو شعله زد نی خبر دی است آن آتش نو را ببین زود درآ چون خلیل گرچه به شکل آتش است باده صافی است آن یونس قدسی توی در تن چون ماهیی بازشکاف و ببین کاین تن ماهی است آن دلق تن خویش را بر گرو می بنه پاک شوی پاکباز نوبت پاکی است آن باده کشیدی ولیک در قدحت باقی است حمله دیگر که اصل جرعه باقی است آن دشنه تیز ار خلیل بنهد بر گردنت رو بمگردان که آن شیوه شاهی است آن حکم به هم درشکست هست قضا در خطر فتنه حکم است این آفت قاضی است آن نفس تو امروز اگر وعده فردا دهد بر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن باده فروشد ولیک باده دهد جمله باد خم نماید ولیک حق نمک نیست آن ما ز زمستان نفس برف تن آورده ایم بهر تقاضای لطف نکته کاجیست آن مفخر تبریزیان شمس حق ای پیش تو طاق و طرنب دو کون طفلی و بازی است آن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹ گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان آمد آن گل عذار کوفت مرا بر دهان گفت که سلطان منم جان گلستان منم حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی نای منی هین مکن از دم هر کس فغان پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد حیف نباشد که تو یاد کنی از کهان جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان چنگ به من در زدی چنگ منی در کنار تار که در زخمه ام سست شود بگسلان پشت جهان دیده ای روی جهان را ببین پشت به خود کن که تا روی نماید جهان ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ چند چو سایه دوی در پی این دیگران بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۰ یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان نور ده آن شمع را روح ده این جمع را از دو رخ همچو شمع وز قدح همچو جان سوی قدح دست کن ما همه را مست کن زآنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان روی تو واپس مکن جانب خود هان و هان این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوش تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان بس کن از اندیشه بس کاو گویدت هر نفس کای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۱ بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن بهر جمال تو است جندره حوریان عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن پرده خوبی تو شقه زلف تو است ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر دست و دلش درشکست باز بماندش دهن این قفس پرنگار پرده مرغ دل است دل تو بنشناختی از قفس دل شکن پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک سجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشق پیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن چشم شدی غیب بین گر نظر شمس دین مفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه زن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹ گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان آمد آن گل عذار کوفت مرا بر دهان گفت که سلطان منم جان گلستان منم حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی نای منی هین مکن از دم هر کس فغان پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد حیف نباشد که تو یاد کنی از کهان جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان چنگ به من در زدی چنگ منی در کنار تار که در زخمه ام سست شود بگسلان پشت جهان دیده ای روی جهان را ببین پشت به خود کن که تا روی نماید جهان ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ چند چو سایه دوی در پی این دیگران بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۰ یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان نور ده آن شمع را روح ده این جمع را از دو رخ همچو شمع وز قدح همچو جان سوی قدح دست کن ما همه را مست کن زآنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان روی تو واپس مکن جانب خود هان و هان این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوش تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان بس کن از اندیشه بس کاو گویدت هر نفس کای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۱ بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن بهر جمال تو است جندره حوریان عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن پرده خوبی تو شقه زلف تو است ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر دست و دلش درشکست باز بماندش دهن این قفس پرنگار پرده مرغ دل است دل تو بنشناختی از قفس دل شکن پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک سجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن واسطه برخاستی گر نفسی ترک عشق پیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن چشم شدی غیب بین گر نظر شمس دین مفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه زن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۲ سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را روی به دریا نهم نیست جز این راه من چند شود تر زمین از مدد اشک من چند بسوزد فلک از تبش و آه من چند بگوید دلم وای دلم وای دل چند بگوید لبم راز شهنشاه من رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه ام یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا شمع رخ او بس است در شب بی گاه من گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من در پی هر بیت من گویم پایان رسید چون ز سرم می برد آن شه آگاه من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۳ ای رخ خندان تو مایه صد گلستان باغ خدایی درآ خار بده گل ستان جامه تن را بکن جان برهنه ببین جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان هین که نه ای بی زبان پیش چنین جان ها قصه نی بی زبان نعره جان بی دهان آمد امروز یار گفت سلام علیک چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان لعل لب او که دور از لب و دندان تو خواند فسون های عشق خواجه ببین این نشان آمد غماز عشق گفت در این گوش من یار میان شماست خوب و لطیف و نهان دامن دل را کشید یار به یک گوشه ای گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۲ سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را روی به دریا نهم نیست جز این راه من چند شود تر زمین از مدد اشک من چند بسوزد فلک از تبش و آه من چند بگوید دلم وای دلم وای دل چند بگوید لبم راز شهنشاه من رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه ام یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا شمع رخ او بس است در شب بی گاه من گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من در پی هر بیت من گویم پایان رسید چون ز سرم می برد آن شه آگاه من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۳ ای رخ خندان تو مایه صد گلستان باغ خدایی درآ خار بده گل ستان جامه تن را بکن جان برهنه ببین جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان هین که نه ای بی زبان پیش چنین جان ها قصه نی بی زبان نعره جان بی دهان آمد امروز یار گفت سلام علیک چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان لعل لب او که دور از لب و دندان تو خواند فسون های عشق خواجه ببین این نشان آمد غماز عشق گفت در این گوش من یار میان شماست خوب و لطیف و نهان دامن دل را کشید یار به یک گوشه ای گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۴ باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز ببرید بند اشتر کین دار من بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت باز این دل سگسار من باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است آه که سودی نکرد دانش بسیار من بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد خواب مرا بست باز دلبر بیدار من صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد کار مرا یار برد تا چه شود کار من سلسله عاشقان با تو بگویم که چیست آنک مسلسل شود طره دلدار من خیز دگربار خیز خیز که شد رستخیز مایه صد رستخیز شور دگربار من گر ز خزان گلستان چون دل عاشق بسوخت نک رخ آن گلستان گلشن و گلزار من باغ جهان سوخته باغ دل افروخته سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من نوبت عشرت رسید ای تن محبوس من خلعت صحت رسید ای دل بیمار من پیر خرابات هین از جهت شکر این رو گرو می بنه خرقه و دستار من خرقه و دستار چیست این نه ز دون همتی است جان و جهان جرعه ای است از شه خمار من داد سخن دادمی سوسن آزادمی لیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری است نیست ز دلال گفت رونق بازار من عربده قال نیست حاجت دلال نیست جعفر طرار نیست جعفر طیار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۵ باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من باز کمر بست سخت یار به استیز من مطبخ دل را نگار باز قباله گرفت می شکند دیگ من کاسه و کفلیز من خانه خرابی گرفت ز آنک قنق زفت بود هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو جمله افق را گرفت ابر شکرریز من سر کن ای بوالفضول ای ز کشاکش ملول جاذبه خیزان او منگر در خیز من منت او را که او منت و شکر آفرید کز کف کفران گذشت مرکب شبدیز من رست رخم از عبس کاسه ز ننگ عدس آخر کاری بکرد اشک غم آمیز من اصل همه باغ ها جان همه لاغ ها چیست اگر زیرکی لاغ دلاویز من ای خضر راستین گوهر دریاست این از تو در این آستین همچو فراویز من چونک مرا یار خواند دست سوی من فشاند تیز فرس پیش راند خاطر سرتیز من چند نهان می کنم شمس حق مغتنم خواجگیی می کند خواجه تبریز من

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۴ باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز ببرید بند اشتر کین دار من بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت باز این دل سگسار من باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است آه که سودی نکرد دانش بسیار من بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد خواب مرا بست باز دلبر بیدار من صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد کار مرا یار برد تا چه شود کار من سلسله عاشقان با تو بگویم که چیست آنک مسلسل شود طره دلدار من خیز دگربار خیز خیز که شد رستخیز مایه صد رستخیز شور دگربار من گر ز خزان گلستان چون دل عاشق بسوخت نک رخ آن گلستان گلشن و گلزار من باغ جهان سوخته باغ دل افروخته سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من نوبت عشرت رسید ای تن محبوس من خلعت صحت رسید ای دل بیمار من پیر خرابات هین از جهت شکر این رو گرو می بنه خرقه و دستار من خرقه و دستار چیست این نه ز دون همتی است جان و جهان جرعه ای است از شه خمار من داد سخن دادمی سوسن آزادمی لیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری است نیست ز دلال گفت رونق بازار من عربده قال نیست حاجت دلال نیست جعفر طرار نیست جعفر طیار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۵ باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من باز کمر بست سخت یار به استیز من مطبخ دل را نگار باز قباله گرفت می شکند دیگ من کاسه و کفلیز من خانه خرابی گرفت ز آنک قنق زفت بود هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو جمله افق را گرفت ابر شکرریز من سر کن ای بوالفضول ای ز کشاکش ملول جاذبه خیزان او منگر در خیز من منت او را که او منت و شکر آفرید کز کف کفران گذشت مرکب شبدیز من رست رخم از عبس کاسه ز ننگ عدس آخر کاری بکرد اشک غم آمیز من اصل همه باغ ها جان همه لاغ ها چیست اگر زیرکی لاغ دلاویز من ای خضر راستین گوهر دریاست این از تو در این آستین همچو فراویز من چونک مرا یار خواند دست سوی من فشاند تیز فرس پیش راند خاطر سرتیز من چند نهان می کنم شمس حق مغتنم خواجگیی می کند خواجه تبریز من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۶ باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من عقل همه عاقلان خیره شود چون رسد لیلی و مجنون من ویسه و رامین من در حسد افتاده ایم دل به جفا داده ایم جنگ که می افکند یار سخن چین من او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا تازه کند دم به دم کین تو و کین من گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ در کشش همدگر از پی آیین من یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان آه که می نشنود یارب و آمین من گوید تو کار خویش می کن و من کار خویش این بده ست از ازل یاسه پیشین من کار من آن کت زنم کار تو افغان گری عید منم طبل تو سخره تکوین من بنده این زاریم عاشق بیماریم کاو نرود آن زمان از سر بالین من راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ گرچه کند کژروی طبع چو فرزین من درگذر از تنگ من ای من من ننگ من دیده شدی آن من گر نبدی این من بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو نقد عجب می برد دزد ز خرجین من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۷ ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون خیره عشقت چو من این فلک سرنگون می در و می دوز تو می بر و می سوز تو خون کن و می شوی تو خون دلم را به خون چونک ز تو خاسته ست هر کژ تو راست است لیک بتا راست گو نیست مقام جنون دوش خیال نگار بعد بسی انتظار آمد و من در خمار یا رب چون بود چون خواست که پر واکند روی به صحرا کند باز مرا می فریفت از سخن پرفسون گفتم والله که نی هیچ مساز این بنا گر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون در دل شب آمدی نیک عجب آمدی چون بر ما آمدی نیست رهایی کنون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۸ باز شکستند خلق سلسله یا مسلمین باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین دشمن جان های ماست دوستی دوستان مادر فتنه شده ست حامله یا مسلمین آفت عالم شده ست ماه رخی زهره سوز فتنه آدم شده ست سنبله یا مسلمین لاف ز شه می زند سکه ز مه می زند بر سر ره می زند قافله یا مسلمین ای شده شب روز ما زآنک دل افروز ما از رخ ما برفروخت مشعله یا مسلمین چون خرد نیک پی در چله شد پیش وی جوش برآرد چو می در چله یا مسلمین عشق چو آمد پدید عقل گریبان درید از پی بی دل رسید مشغله یا مسلمین بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماند بر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین ناله ز هجر و زوال خاست ز ذوق وصال دانک بسی شکرهاست در گله یا مسلمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۹ بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین ای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین باده جان خورده ای دل ز جهان برده ای خشم چرا کرده ای چیست چرا همچنین حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتاز سجده کنم در نماز روی تو را همچنین ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کن عشق نگردد کهن حق خدا همچنین هر که در این روزگار دارد او کار بار بنده شده ست و شکار یار مرا همچنین

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۶ باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من عقل همه عاقلان خیره شود چون رسد لیلی و مجنون من ویسه و رامین من در حسد افتاده ایم دل به جفا داده ایم جنگ که می افکند یار سخن چین من او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا تازه کند دم به دم کین تو و کین من گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ در کشش همدگر از پی آیین من یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان آه که می نشنود یارب و آمین من گوید تو کار خویش می کن و من کار خویش این بده ست از ازل یاسه پیشین من کار من آن کت زنم کار تو افغان گری عید منم طبل تو سخره تکوین من بنده این زاریم عاشق بیماریم کاو نرود آن زمان از سر بالین من راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ گرچه کند کژروی طبع چو فرزین من درگذر از تنگ من ای من من ننگ من دیده شدی آن من گر نبدی این من بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو نقد عجب می برد دزد ز خرجین من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۷ ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون خیره عشقت چو من این فلک سرنگون می در و می دوز تو می بر و می سوز تو خون کن و می شوی تو خون دلم را به خون چونک ز تو خاسته ست هر کژ تو راست است لیک بتا راست گو نیست مقام جنون دوش خیال نگار بعد بسی انتظار آمد و من در خمار یا رب چون بود چون خواست که پر واکند روی به صحرا کند باز مرا می فریفت از سخن پرفسون گفتم والله که نی هیچ مساز این بنا گر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون در دل شب آمدی نیک عجب آمدی چون بر ما آمدی نیست رهایی کنون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۸ باز شکستند خلق سلسله یا مسلمین باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین دشمن جان های ماست دوستی دوستان مادر فتنه شده ست حامله یا مسلمین آفت عالم شده ست ماه رخی زهره سوز فتنه آدم شده ست سنبله یا مسلمین لاف ز شه می زند سکه ز مه می زند بر سر ره می زند قافله یا مسلمین ای شده شب روز ما زآنک دل افروز ما از رخ ما برفروخت مشعله یا مسلمین چون خرد نیک پی در چله شد پیش وی جوش برآرد چو می در چله یا مسلمین عشق چو آمد پدید عقل گریبان درید از پی بی دل رسید مشغله یا مسلمین بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماند بر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین ناله ز هجر و زوال خاست ز ذوق وصال دانک بسی شکرهاست در گله یا مسلمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۹ بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین ای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین باده جان خورده ای دل ز جهان برده ای خشم چرا کرده ای چیست چرا همچنین حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتاز سجده کنم در نماز روی تو را همچنین ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کن عشق نگردد کهن حق خدا همچنین هر که در این روزگار دارد او کار بار بنده شده ست و شکار یار مرا همچنین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۰ یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران تنگ شکر می کشد تا بنهد در میان سرکه فروشان هلا سرکه بریزید زود تا که عسل پر کند آن شه شکرلبان سرکه نه ساله را بهر خدا را بریز چونک بریزی بیا تا دهمت من نشان طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهد بلبل مست تو را شرط بود گلستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۱ هر چه کنی تو کرده من دان هر چه کند تن کرده بود جان چشم منی تو گوش منی تو این دو بگفتم باقی می دان گر به جهان آن گنج نبودی بهر چه بودی خانه ویران گنج طلب کن ای پدر من دست بجنبان دست بجنبان بوی خوش او رهبر ما شد تا گل و ریحان تا گل و ریحان ذره به ذره مشتریندت گوهر خود را هین مده ارزان موش درآید گربه درآید گر بگشایی تو سر انبان عشق چو باشد کم نشود جان دور مبادا سایه جانان باقی این را هم تو بگویی ای مه مه رو زهره تابان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۲ جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار که چارجوی بهشت است از تکش جوشان منم سکندر این دم به مجمع البحرین که تا رهانم جان را ز علت و بحران که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج که تا رهند خلایق ز حمله ایشان از آنک ایشان مر بحر را درآشامند که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان از آنک آتشی اند وز عنصر دوزخ عدو لطف جنان و حجاب نور جنان ز هر شمار برونند از آنک از قهرند که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان برهنه اند و همه سترپوششان گوش است نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان لحاف گوش چپستش فراش گوش راست به شب نتیجه یأجوج را یقین می دان لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است یقین به معنی یأجوجی است نی انسان از آنک دل مثل روزن است کاندر وی ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشد به نسبت دگری یا پسر و یا اخوان چو نام های خدا در عدد به نسبت شد ز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوف به نسبت دگری حال سر تو پنهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۳ دلا تو شهد منه در دهان رنجوران حدیث چشم مگو با جماعت کوران اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است خدای دور بود از بر خدادوران درون خویش بپرداز تا برون آیند ز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا برون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق چنین فسرده بود سکه های مهجوران چو نیست عشق تو را بندگی به جا می آر که حق فرونهلد مزدهای مزدوران بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است کجاست دخل سلیمان و مکسب موران لباس فکرت و اندیشه ها برون انداز که آفتاب نتابد مگر که بر عوران پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی که مشک بارد تا وارهی ز کافوران

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۰ یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران تنگ شکر می کشد تا بنهد در میان سرکه فروشان هلا سرکه بریزید زود تا که عسل پر کند آن شه شکرلبان سرکه نه ساله را بهر خدا را بریز چونک بریزی بیا تا دهمت من نشان طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهد بلبل مست تو را شرط بود گلستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۱ هر چه کنی تو کرده من دان هر چه کند تن کرده بود جان چشم منی تو گوش منی تو این دو بگفتم باقی می دان گر به جهان آن گنج نبودی بهر چه بودی خانه ویران گنج طلب کن ای پدر من دست بجنبان دست بجنبان بوی خوش او رهبر ما شد تا گل و ریحان تا گل و ریحان ذره به ذره مشتریندت گوهر خود را هین مده ارزان موش درآید گربه درآید گر بگشایی تو سر انبان عشق چو باشد کم نشود جان دور مبادا سایه جانان باقی این را هم تو بگویی ای مه مه رو زهره تابان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۲ جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار که چارجوی بهشت است از تکش جوشان منم سکندر این دم به مجمع البحرین که تا رهانم جان را ز علت و بحران که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج که تا رهند خلایق ز حمله ایشان از آنک ایشان مر بحر را درآشامند که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان از آنک آتشی اند وز عنصر دوزخ عدو لطف جنان و حجاب نور جنان ز هر شمار برونند از آنک از قهرند که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان برهنه اند و همه سترپوششان گوش است نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان لحاف گوش چپستش فراش گوش راست به شب نتیجه یأجوج را یقین می دان لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است یقین به معنی یأجوجی است نی انسان از آنک دل مثل روزن است کاندر وی ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشد به نسبت دگری یا پسر و یا اخوان چو نام های خدا در عدد به نسبت شد ز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوف به نسبت دگری حال سر تو پنهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۳ دلا تو شهد منه در دهان رنجوران حدیث چشم مگو با جماعت کوران اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است خدای دور بود از بر خدادوران درون خویش بپرداز تا برون آیند ز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا برون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق چنین فسرده بود سکه های مهجوران چو نیست عشق تو را بندگی به جا می آر که حق فرونهلد مزدهای مزدوران بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است کجاست دخل سلیمان و مکسب موران لباس فکرت و اندیشه ها برون انداز که آفتاب نتابد مگر که بر عوران پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی که مشک بارد تا وارهی ز کافوران

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۴ مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن مرو مرو که چراغی و دیده روشن چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم دماغ ما ز خمار تو است آبستن مبند آن سر خم را چو کیسه مدخل که خانه گردد تاری به بستن روزن چو آدمی به غم آماج تیر را ماند ندارد او جز مستی و بیخودی جوشن دو دست عشق مثال دو دست داوود است که همچو موم همی گردد از کفش آهن حدیث عشق هم از عشقباز باید جست که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق اگر چه دارد او خون خلق در گردن ز خونبها بنترسد که گنج ها دارد که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیب بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن که تا تمام غزل را بگویمت فردا که گل پگاه بچینند مردم از گلشن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۵ توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن توی که خرمن مایی و آفت خرمن هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره قراضه ای است دو عالم توی دو صد معدن تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن بساختی ز هوس صد هزار مغناطیس که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش مرا چه کار که من جان روشنم یا تن تو باده ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست هزار جان مقدس فدای این دشمن تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز بهار جان که بدادی سزای صد بهمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۶ به جان تو که از این دلشده کرانه مکن بساز با من مسکین و عزم خانه مکن بهانه ها بمیندیش و عذر را بگذار مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقی بده شراب و دغل های ساقیانه مکن نظر به روی حریفان بکن که مست تواند نظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن بجز به حلقه عشاق روزگار مبر بجز به کوی خرابات آشیانه مکن ببین که عالم دام است و آرزو دانه به دام او مشتاب و هوای دانه مکن ز دام او چو گذشتی قدم بنه بر چرخ به زیر پای به جز چرخ آستانه مکن به آفتاب و به مهتاب التفات مکن یگانه باش و به جز قصد آن یگانه مکن مکن قرار تو بی او چو کاسه بر سر آب مگیر کاسه به هر مطبخی دوانه مکن زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شود مقام جز به سرچشمه زمانه مکن مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوش مده قطایف و آن سیر در میانه مکن ولی چه سود که کار بتان همین باشد مگو به شعله آتش هلا زبانه مکن بگو به هرچ بسوزی بسوز جز به فراق روا نباشد و این یک ستم روانه مکن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۴ مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن مرو مرو که چراغی و دیده روشن چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم دماغ ما ز خمار تو است آبستن مبند آن سر خم را چو کیسه مدخل که خانه گردد تاری به بستن روزن چو آدمی به غم آماج تیر را ماند ندارد او جز مستی و بیخودی جوشن دو دست عشق مثال دو دست داوود است که همچو موم همی گردد از کفش آهن حدیث عشق هم از عشقباز باید جست که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق اگر چه دارد او خون خلق در گردن ز خونبها بنترسد که گنج ها دارد که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیب بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن که تا تمام غزل را بگویمت فردا که گل پگاه بچینند مردم از گلشن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۵ توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن توی که خرمن مایی و آفت خرمن هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره قراضه ای است دو عالم توی دو صد معدن تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن بساختی ز هوس صد هزار مغناطیس که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش مرا چه کار که من جان روشنم یا تن تو باده ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست هزار جان مقدس فدای این دشمن تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز بهار جان که بدادی سزای صد بهمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۶ به جان تو که از این دلشده کرانه مکن بساز با من مسکین و عزم خانه مکن بهانه ها بمیندیش و عذر را بگذار مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقی بده شراب و دغل های ساقیانه مکن نظر به روی حریفان بکن که مست تواند نظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن بجز به حلقه عشاق روزگار مبر بجز به کوی خرابات آشیانه مکن ببین که عالم دام است و آرزو دانه به دام او مشتاب و هوای دانه مکن ز دام او چو گذشتی قدم بنه بر چرخ به زیر پای به جز چرخ آستانه مکن به آفتاب و به مهتاب التفات مکن یگانه باش و به جز قصد آن یگانه مکن مکن قرار تو بی او چو کاسه بر سر آب مگیر کاسه به هر مطبخی دوانه مکن زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شود مقام جز به سرچشمه زمانه مکن مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوش مده قطایف و آن سیر در میانه مکن ولی چه سود که کار بتان همین باشد مگو به شعله آتش هلا زبانه مکن بگو به هرچ بسوزی بسوز جز به فراق روا نباشد و این یک ستم روانه مکن

%0
10 Bölüm