مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۰ ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری از سر کوه این جهان سیل توی روان روان جانب بحر لامکان از دم من روانتری باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش درنرود به گوش ما چون هذیان کافری موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری از همه من گریختم گرچه میان مردمم چون به میان خاک کان نقده زر جعفری گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۱ با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا چون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ای گرچه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کن تا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیان یا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی نور خدایگان جان در تبریز شمس دین کرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۲ ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی مست درون سینه ها بر سر آبگینه ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی با تبریز شمس دین گرچه شدی تو همنشین تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۰ ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری از سر کوه این جهان سیل توی روان روان جانب بحر لامکان از دم من روانتری باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش درنرود به گوش ما چون هذیان کافری موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری از همه من گریختم گرچه میان مردمم چون به میان خاک کان نقده زر جعفری گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۱ با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا چون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ای گرچه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کن تا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیان یا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی نور خدایگان جان در تبریز شمس دین کرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۲ ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی مست درون سینه ها بر سر آبگینه ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی با تبریز شمس دین گرچه شدی تو همنشین تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی