Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان یادم آمد قصه اهل سبا کز دم احمق صباشان شد وبا آن سبا ماند به شهر بس کلان در فسانه بشنوی از کودکان کودکان افسانه ها می آورند درج در افسانه شان بس سر و پند هزلها گویند در افسانه ها گنج می جو در همه ویرانه ها بود شهری بس عظیم و مه ولی قدر او قدر سکره بیش نی بس عظیم و بس فراخ و بس دراز سخت زفت زفت اندازه پیاز مردم ده شهر مجموع اندرو لیک جمله سه تن ناشسته رو اندرو خلق و خلایق بی شمار لیک آن جمله سه خام پخته خوار جان ناکرده به جانان تاختن گر هزارانست باشد نیم تن آن یکی بس دور بین و دیده کور از سلیمان کور و دیده پای مور و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر وآن دگر عور و برهنه لاشه باز لیک دامنهای جامه او دراز گفت کور اینک سپاهی می رسند من همی بینم که چه قومند و چند گفت کر آری شنودم بانگشان که چه می گویند پیدا و نهان آن برهنه گفت ترسان زین منم که ببرند از درازی دامنم کور گفت اینک به نزدیک آمدند خیز بگریزیم پیش از زخم و بند کر همی گوید که آری مشغله می شود نزدیکتر یاران هله آن برهنه گفت آوه دامنم از طمع برند و من ناآمنم شهر را هشتند و بیرون آمدند در هزیمت در دهی اندر شدند اندر آن ده مرغ فربه یافتند لیک ذره گوشت بر وی نه نژند مرغ مرده خشک وز زخم کلاغ استخوانها زار گشته چون پناغ زان همی خوردند چون از صید شیر هر یکی از خوردنش چون پیل سیر هر سه زان خوردند و بس فربه شدند چون سه پیل بس بزرگ و مه شدند آنچنان کز فربهی هر یک جوان در نگنجیدی ز زفتی در جهان با چنین گبزی و هفت اندام زفت از شکاف در برون جستند و رفت راه مرگ خلق ناپیدا رهیست در نظر ناید که آن بی جا رهیست نک پیاپی کاروانها مقتفی زین شکاف در که هست آن مختفی بر در ار جویی نیابی آن شکاف سخت ناپیدا و زو چندین زفاف

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان یادم آمد قصه اهل سبا کز دم احمق صباشان شد وبا آن سبا ماند به شهر بس کلان در فسانه بشنوی از کودکان کودکان افسانه ها می آورند درج در افسانه شان بس سر و پند هزلها گویند در افسانه ها گنج می جو در همه ویرانه ها بود شهری بس عظیم و مه ولی قدر او قدر سکره بیش نی بس عظیم و بس فراخ و بس دراز سخت زفت زفت اندازه پیاز مردم ده شهر مجموع اندرو لیک جمله سه تن ناشسته رو اندرو خلق و خلایق بی شمار لیک آن جمله سه خام پخته خوار جان ناکرده به جانان تاختن گر هزارانست باشد نیم تن آن یکی بس دور بین و دیده کور از سلیمان کور و دیده پای مور و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر وآن دگر عور و برهنه لاشه باز لیک دامنهای جامه او دراز گفت کور اینک سپاهی می رسند من همی بینم که چه قومند و چند گفت کر آری شنودم بانگشان که چه می گویند پیدا و نهان آن برهنه گفت ترسان زین منم که ببرند از درازی دامنم کور گفت اینک به نزدیک آمدند خیز بگریزیم پیش از زخم و بند کر همی گوید که آری مشغله می شود نزدیکتر یاران هله آن برهنه گفت آوه دامنم از طمع برند و من ناآمنم شهر را هشتند و بیرون آمدند در هزیمت در دهی اندر شدند اندر آن ده مرغ فربه یافتند لیک ذره گوشت بر وی نه نژند مرغ مرده خشک وز زخم کلاغ استخوانها زار گشته چون پناغ زان همی خوردند چون از صید شیر هر یکی از خوردنش چون پیل سیر هر سه زان خوردند و بس فربه شدند چون سه پیل بس بزرگ و مه شدند آنچنان کز فربهی هر یک جوان در نگنجیدی ز زفتی در جهان با چنین گبزی و هفت اندام زفت از شکاف در برون جستند و رفت راه مرگ خلق ناپیدا رهیست در نظر ناید که آن بی جا رهیست نک پیاپی کاروانها مقتفی زین شکاف در که هست آن مختفی بر در ار جویی نیابی آن شکاف سخت ناپیدا و زو چندین زفاف

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن کر امل را دان که مرگ ما شنید مرگ خود نشنید و نقل خود ندید حرص نابیناست بیند مو به مو عیب خلقان و بگوید کو به کو عیب خود یک ذره چشم کور او می نبیند گرچه هست او عیب جو عور می ترسد که دامانش برند دامن مرد برهنه چون درند مرد دنیا مفلس است و ترسناک هیچ او را نیست از دزدانش باک او برهنه آمد و عریان رود وز غم دزدش جگر خون می شود وقت مرگش که بود صد نوحه بیش خنده آید جانش را زین ترس خویش آن زمان داند غنی کش نیست زر هم ذکی داند که او بد بی هنر چون کنار کودکی پر از سفال کو بر آن لرزان بود چون رب مال گر ستانی پاره ای گریان شود پاره گر بازش دهی خندان شود چون نباشد طفل را دانش دثار گریه و خنده ش ندارد اعتبار محتشم چون عاریت را ملک دید پس بر آن مال دروغین می طپید خواب می بیند که او را هست مال ترسد از دزدی که برباید جوال چون ز خوابش بر جهاند گوش کش پس ز ترس خویش تسخر آیدش همچنان لرزانی این عالمان که بودشان عقل و علم این جهان از پی این عاقلان ذو فنون گفت ایزد در نبی لا یعلمون هر یکی ترسان ز دزدی کسی خویشتن را علم پندارد بسی گوید او که روزگارم می برند خود ندارد روزگار سودمند گوید از کارم بر آوردند خلق غرق بی کاریست جانش تابه حلق عور ترسان که منم دامن کشان چون رهانم دامن از چنگالشان صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری که همی دانم یجوز و لایجوز خود ندانی تو یجوزی یا عجوز این روا و آن ناروا دانی ولیک تو روا یا ناروایی بین تو نیک قیمت هر کاله می دانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست سعدها و نحسها دانسته ای ننگری سعدی تو یا ناشسته ای جان جمله علمها اینست این که بدانی من کیم در یوم دین آن اصول دین بدانستی ولیک بنگر اندر اصل خود گر هست نیک از اصولینت اصول خویش به که بدانی اصل خود ای مرد مه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۰ - صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان اصلشان بد بود آن اهل سبا می رمیدندی ز اسباب لقا دادشان چندان ضیاع و باغ و راغ از چپ و از راست از بهر فراغ بس که می افتاد از پری ثمار تنگ می شد معبر ره بر گذار آن نثار میوه ره را می گرفت از پری میوه ره رو در شگفت سله بر سر در درختستانشان پر شدی ناخواست از میوه فشان باد آن میوه فشاندی نه کسی پر شدی زان میوه دامنها بسی خوشه های زفت تا زیر آمده بر سر و روی رونده می زده مرد گلخن تاب از پری زر بسته بودی در میان زرین کمر سگ کلیچه کوفتی در زیر پا تخمه بودی گرگ صحرا از نوا گشته آمن شهر و ده از دزد و گرگ بز نترسیدی هم از گرگ سترگ گر بگویم شرح نعمتهای قوم که زیادت می شد آن یوما بیوم مانع آید از سخنهای مهم انبیا بردند امر فاستقم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن کر امل را دان که مرگ ما شنید مرگ خود نشنید و نقل خود ندید حرص نابیناست بیند مو به مو عیب خلقان و بگوید کو به کو عیب خود یک ذره چشم کور او می نبیند گرچه هست او عیب جو عور می ترسد که دامانش برند دامن مرد برهنه چون درند مرد دنیا مفلس است و ترسناک هیچ او را نیست از دزدانش باک او برهنه آمد و عریان رود وز غم دزدش جگر خون می شود وقت مرگش که بود صد نوحه بیش خنده آید جانش را زین ترس خویش آن زمان داند غنی کش نیست زر هم ذکی داند که او بد بی هنر چون کنار کودکی پر از سفال کو بر آن لرزان بود چون رب مال گر ستانی پاره ای گریان شود پاره گر بازش دهی خندان شود چون نباشد طفل را دانش دثار گریه و خنده ش ندارد اعتبار محتشم چون عاریت را ملک دید پس بر آن مال دروغین می طپید خواب می بیند که او را هست مال ترسد از دزدی که برباید جوال چون ز خوابش بر جهاند گوش کش پس ز ترس خویش تسخر آیدش همچنان لرزانی این عالمان که بودشان عقل و علم این جهان از پی این عاقلان ذو فنون گفت ایزد در نبی لا یعلمون هر یکی ترسان ز دزدی کسی خویشتن را علم پندارد بسی گوید او که روزگارم می برند خود ندارد روزگار سودمند گوید از کارم بر آوردند خلق غرق بی کاریست جانش تابه حلق عور ترسان که منم دامن کشان چون رهانم دامن از چنگالشان صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری که همی دانم یجوز و لایجوز خود ندانی تو یجوزی یا عجوز این روا و آن ناروا دانی ولیک تو روا یا ناروایی بین تو نیک قیمت هر کاله می دانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست سعدها و نحسها دانسته ای ننگری سعدی تو یا ناشسته ای جان جمله علمها اینست این که بدانی من کیم در یوم دین آن اصول دین بدانستی ولیک بنگر اندر اصل خود گر هست نیک از اصولینت اصول خویش به که بدانی اصل خود ای مرد مه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۰ - صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان اصلشان بد بود آن اهل سبا می رمیدندی ز اسباب لقا دادشان چندان ضیاع و باغ و راغ از چپ و از راست از بهر فراغ بس که می افتاد از پری ثمار تنگ می شد معبر ره بر گذار آن نثار میوه ره را می گرفت از پری میوه ره رو در شگفت سله بر سر در درختستانشان پر شدی ناخواست از میوه فشان باد آن میوه فشاندی نه کسی پر شدی زان میوه دامنها بسی خوشه های زفت تا زیر آمده بر سر و روی رونده می زده مرد گلخن تاب از پری زر بسته بودی در میان زرین کمر سگ کلیچه کوفتی در زیر پا تخمه بودی گرگ صحرا از نوا گشته آمن شهر و ده از دزد و گرگ بز نترسیدی هم از گرگ سترگ گر بگویم شرح نعمتهای قوم که زیادت می شد آن یوما بیوم مانع آید از سخنهای مهم انبیا بردند امر فاستقم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا سیزده پیغامبر آنجا آمدند گم رهان را جمله رهبر می شدند که هله نعمت فزون شد شکر کو مرکب شکر ار بخسپد حرکوا شکر منعم واجب آید در خرد ورنه بگشاید در خشم ابد هین کرم بینید وین خود کس کند کز چنین نعمت به شکری بس کند سر ببخشد شکر خواهد سجده ای پا ببخشد شکر خواهد قعده ای قوم گفته شکر ما را برد غول ما شدیم از شکر و از نعمت ملول ما چنان پژمرده گشتیم ازعطا که نه طاعتمان خوش آید نه خطا ما نمی خواهیم نعمتها و باغ ما نمی خواهیم اسباب و فراغ انبیا گفتند در دل علتیست که از آن در حق شناسی آفتیست نعمت از وی جملگی علت شود طعمه در بیمار کی قوت شود چند خوش پیش تو آمد ای مصر جمله ناخوش گشت و صاف او کدر تو عدو این خوشیها آمدی گشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی هر که اوشد آشنا و یار تو شد حقیر و خوار در دیدار تو هر که او بیگانه باشد با تو هم پیش تو او بس مه است و محترم این هم از تاثیر آن بیماریست زهر او در جمله جفتان ساریست دفع آن علت بباید کرد زود که شکر با آن حدث خواهد نمود هر خوشی کاید به تو ناخوش شود آب حیوان گر رسد آتش شود کیمیای مرگ و جسکست آن صفت مرگ گردد زان حیاتت عاقبت بس غدایی که ز وی دل زنده شد چون بیامد در تن تو گنده شد بس عزیزی که بناز اشکار شد چون شکارت شد بر تو خوار شد آشنایی عقل با عقل از صفا چون شود هر دم فزون باشد ولا آشنایی نفس با هر نفس پست تو یقین می دان که دم دم کمترست زانک نفسش گرد علت می تند معرفت را زود فاسد می کند گر نخواهی دوست را فردا نفیر دوستی با عاقل و با عقل گیر از سموم نفس چون با علتی هر چه گیری تو مرض را آلتی گر بگیری گوهری سنگی شود ور بگیری مهر دل جنگی شود ور بگیری نکته بکری لطیف بعد درکت گشت بی ذوق و کثیف که من این را بس شنیدم کهنه شد چیز دیگر گو به جز آن ای عضد چیز دیگر تازه و نو گفته گیر باز فردا زان شوی سیر و نفیر دفع علت کن چو علت خو شود هرحدیثی کهنه پیشت نو شود تا که از کهنه برآرد برگ نو بشکفاند کهنه صد خوشه ز گو ما طبیبانیم شاگردان حق بحر قلزم دید ما را فانفلق آن طبیبان طبیعت دیگرند که به دل از راه نبضی بنگرند ما به دل بی واسطه خوش بنگریم کز فراست ما به عالی منظریم آن طبیبان غذااند و ثمار جان حیوانی بدیشان استوار ما طبیبان فعالیم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال کین چنین فعلی ترا نافع بود و آنچنان فعلی ز ره قاطع بود اینچنین قولی ترا پیش آورد و آنچنان قولی ترا نیش آورد آن طبیبان را بود بولی دلیل وین دلیل ما بود وحی جلیل دست مزدی می نخواهیم از کسی دست مزد ما رسد از حق بسی هین صلا بیماری ناسور را داروی ما یک بیک رنجور را

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا سیزده پیغامبر آنجا آمدند گم رهان را جمله رهبر می شدند که هله نعمت فزون شد شکر کو مرکب شکر ار بخسپد حرکوا شکر منعم واجب آید در خرد ورنه بگشاید در خشم ابد هین کرم بینید وین خود کس کند کز چنین نعمت به شکری بس کند سر ببخشد شکر خواهد سجده ای پا ببخشد شکر خواهد قعده ای قوم گفته شکر ما را برد غول ما شدیم از شکر و از نعمت ملول ما چنان پژمرده گشتیم ازعطا که نه طاعتمان خوش آید نه خطا ما نمی خواهیم نعمتها و باغ ما نمی خواهیم اسباب و فراغ انبیا گفتند در دل علتیست که از آن در حق شناسی آفتیست نعمت از وی جملگی علت شود طعمه در بیمار کی قوت شود چند خوش پیش تو آمد ای مصر جمله ناخوش گشت و صاف او کدر تو عدو این خوشیها آمدی گشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی هر که اوشد آشنا و یار تو شد حقیر و خوار در دیدار تو هر که او بیگانه باشد با تو هم پیش تو او بس مه است و محترم این هم از تاثیر آن بیماریست زهر او در جمله جفتان ساریست دفع آن علت بباید کرد زود که شکر با آن حدث خواهد نمود هر خوشی کاید به تو ناخوش شود آب حیوان گر رسد آتش شود کیمیای مرگ و جسکست آن صفت مرگ گردد زان حیاتت عاقبت بس غدایی که ز وی دل زنده شد چون بیامد در تن تو گنده شد بس عزیزی که بناز اشکار شد چون شکارت شد بر تو خوار شد آشنایی عقل با عقل از صفا چون شود هر دم فزون باشد ولا آشنایی نفس با هر نفس پست تو یقین می دان که دم دم کمترست زانک نفسش گرد علت می تند معرفت را زود فاسد می کند گر نخواهی دوست را فردا نفیر دوستی با عاقل و با عقل گیر از سموم نفس چون با علتی هر چه گیری تو مرض را آلتی گر بگیری گوهری سنگی شود ور بگیری مهر دل جنگی شود ور بگیری نکته بکری لطیف بعد درکت گشت بی ذوق و کثیف که من این را بس شنیدم کهنه شد چیز دیگر گو به جز آن ای عضد چیز دیگر تازه و نو گفته گیر باز فردا زان شوی سیر و نفیر دفع علت کن چو علت خو شود هرحدیثی کهنه پیشت نو شود تا که از کهنه برآرد برگ نو بشکفاند کهنه صد خوشه ز گو ما طبیبانیم شاگردان حق بحر قلزم دید ما را فانفلق آن طبیبان طبیعت دیگرند که به دل از راه نبضی بنگرند ما به دل بی واسطه خوش بنگریم کز فراست ما به عالی منظریم آن طبیبان غذااند و ثمار جان حیوانی بدیشان استوار ما طبیبان فعالیم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال کین چنین فعلی ترا نافع بود و آنچنان فعلی ز ره قاطع بود اینچنین قولی ترا پیش آورد و آنچنان قولی ترا نیش آورد آن طبیبان را بود بولی دلیل وین دلیل ما بود وحی جلیل دست مزدی می نخواهیم از کسی دست مزد ما رسد از حق بسی هین صلا بیماری ناسور را داروی ما یک بیک رنجور را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۲ - معجزه خواستن قوم از پیغامبران قوم گفتند ای گروه مدعی کو گواه علم طب و نافعی چون شما بسته همین خواب و خورید همچو ما باشید در ده می چرید چون شما در دام این آب و گلید کی شما صیاد سیمرغ دلید حب جاه و سروری دارد بر آن که شمارد خویش از پیغامبران ما نخواهیم این چنین لاف و دروغ کردن اندر گوش و افتادن بدوغ انبیا گفتند کین زان علتست مایه کوری حجاب ریتست دعوی ما را شنیدیت و شما می نبینید این گهر در دست ما امتحانست این گهر مر خلق را ماش گردانیم گرد چشمها هر که گوید کو گوا گفتش گواست کو نمی بیند گهر حبس عماست آفتابی در سخن آمد که خیز که بر آمد روز بر جه کم ستیز تو بگویی آفتابا کو گواه گویدت ای کور از حق دیده خواه روز روشن هر که او جوید چراغ عین جستن کوریش دارد بلاغ ور نمی بینی گمانی برده ای که صباحست و تو اندر پرده ای کوری خود را مکن زین گفت فاش خامش و در انتظار فضل باش در میان روز گفتن روز کو خویش رسوا کردنست ای روزجو صبر و خاموشی جذوب رحمتست وین نشان جستن نشان علتست انصتوا بپذیر تا بر جان تو آید از جانان جزای انصتوا گر نخواهی نکس پیش این طبیب بر زمین زن زر و سر را ای لبیب گفت افزون را تو بفروش و بخر بذل جان و بذل جاه و بذل زر تا ثنای تو بگوید فضل هو که حسد آرد فلک بر جاه تو چون طبیبان را نگه دارید دل خود ببینید و شوید ازخود خجل دفع این کوری بدست خلق نیست لیک اکرام طبیبان از هدیست این طبیبان را به جان بنده شوید تا به مشک و عنبر آکنده شوید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۳ - متهم داشتن قوم انبیا را قوم گفتند این همه زرقست و مکر کی خدا نایب کند از زید و بکر هر رسول شاه باید جنس او آب و گل کو خالق افلاک کو مغز خر خوردیم تا ما چون شما پشه را داریم همراز هما کو هما کو پشه کو گل کو خدا ز آفتاب چرخ چه بود ذره را این چه نسبت این چه پیوندی بود تاکه در عقل و دماغی در رود

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۲ - معجزه خواستن قوم از پیغامبران قوم گفتند ای گروه مدعی کو گواه علم طب و نافعی چون شما بسته همین خواب و خورید همچو ما باشید در ده می چرید چون شما در دام این آب و گلید کی شما صیاد سیمرغ دلید حب جاه و سروری دارد بر آن که شمارد خویش از پیغامبران ما نخواهیم این چنین لاف و دروغ کردن اندر گوش و افتادن بدوغ انبیا گفتند کین زان علتست مایه کوری حجاب ریتست دعوی ما را شنیدیت و شما می نبینید این گهر در دست ما امتحانست این گهر مر خلق را ماش گردانیم گرد چشمها هر که گوید کو گوا گفتش گواست کو نمی بیند گهر حبس عماست آفتابی در سخن آمد که خیز که بر آمد روز بر جه کم ستیز تو بگویی آفتابا کو گواه گویدت ای کور از حق دیده خواه روز روشن هر که او جوید چراغ عین جستن کوریش دارد بلاغ ور نمی بینی گمانی برده ای که صباحست و تو اندر پرده ای کوری خود را مکن زین گفت فاش خامش و در انتظار فضل باش در میان روز گفتن روز کو خویش رسوا کردنست ای روزجو صبر و خاموشی جذوب رحمتست وین نشان جستن نشان علتست انصتوا بپذیر تا بر جان تو آید از جانان جزای انصتوا گر نخواهی نکس پیش این طبیب بر زمین زن زر و سر را ای لبیب گفت افزون را تو بفروش و بخر بذل جان و بذل جاه و بذل زر تا ثنای تو بگوید فضل هو که حسد آرد فلک بر جاه تو چون طبیبان را نگه دارید دل خود ببینید و شوید ازخود خجل دفع این کوری بدست خلق نیست لیک اکرام طبیبان از هدیست این طبیبان را به جان بنده شوید تا به مشک و عنبر آکنده شوید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۳ - متهم داشتن قوم انبیا را قوم گفتند این همه زرقست و مکر کی خدا نایب کند از زید و بکر هر رسول شاه باید جنس او آب و گل کو خالق افلاک کو مغز خر خوردیم تا ما چون شما پشه را داریم همراز هما کو هما کو پشه کو گل کو خدا ز آفتاب چرخ چه بود ذره را این چه نسبت این چه پیوندی بود تاکه در عقل و دماغی در رود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۴ - حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است این بدان ماند که خرگوشی بگفت من رسول ماهم و با ماه جفت کز رمه پیلان بر آن چشمه زلال جمله نخجیران بدند اندر وبال جمله محروم و ز خوف از چشمه دور حیله ای کردند چون کم بود زور از سر که بانگ زد خرگوش زال سوی پیلان در شب غره هلال که بیا رابع عشر ای شاه پیل تا درون چشمه یابی این دلیل شاه پیلا من رسولم پیش بیست بر رسولان بند و زجر و خشم نیست ماه می گوید که ای پیلان روید چشمه آن ماست زین یکسو شوید ورنه منتان کور گردانم ستم گفتم از گردن برون انداختم ترک این چشمه بگویید و روید تا ز زخم تیغ مه ایمن شوید نک نشان آنست کاندر چشمه ماه مضطرب گردد ز پیل آب خواه آن فلان شب حاضر آ ای شاه پیل تا درون چشمه یابی زین دلیل چونک هفت و هشت از مه بگذرید شاه پیل آمد ز چشمه می چرید چونک زد خرطوم پیل آن شب درآب مضطرب شد آب ومه کرد اضطراب پیل باور کرد از وی آن خطاب چون درون چشمه مه کرد اضطراب مانه زان پیلان گولیم ای گروه که اضطراب ماه آردمان شکوه انبیا گفتند آوه پند جان سخت تر کرد ای سفیهان بندتان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۵ - جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را ای دریغا که دوا در رنجتان گشت زهر قهر جان آهنجتان ظلمت افزود این چراغ آن چشم را چون خدا بگماشت پرده خشم را چه رییسی جست خواهیم از شما که ریاستمان فزونست از سما چه شرف یابد ز کشتی بحر در خاصه کشتیی ز سرگین گشته پر ای دریغ آن دیده کور و کبود آفتابی اندرو ذره نمود ز آدمی که بود بی مثل و ندید دیده ابلیس جز طینی ندید چشم دیوانه بهارش دی نمود زان طرف جنبید کو را خانه بود ای بسا دولت که آید گاه گاه پیش بی دولت بگردد او ز راه ای بسا معشوق کاید ناشناخت پیش بدبختی نداند عشق باخت این غلط ده دیده را حرمان ماست وین مقلب قلب را سؤ القضاست چون بت سنگین شما را قبله شد لعنت و کوری شما را ظله شد چون بشاید سنگتان انباز حق چون نشاید عقل و جان همراز حق پشه مرده هما را شد شریک چون نشاید زنده همراز ملیک یا مگر مرده تراشیده شماست پشه زنده تراشیده خداست عاشق خویشید و صنعت کرد خویش دم ماران را سر مارست کیش نه در آن دم دولتی و نعمتی نه در آن سر راحتی و لذتی گرد سر گردان بود آن دم مار لایق اند و درخورند آن هر دو یار آنچنان گوید حکیم غزنوی در الهی نامه گر خوش بشنوی کم فضولی کن تو در حکم قدر درخور آمد شخص خر با گوش خر شد مناسب عضوها و ابدانها شد مناسب وصفها با جانها وصف هر جانی تناسب باشدش بی گمان با جان که حق بتراشدش چون صفت با جان قرین کردست او پس مناسب دانش همچون چشم و رو شد مناسب وصفها در خوب و زشت شد مناسب حرفها که حق نبشت دیده و دل هست بین اصبعین چون قلم در دست کاتب ای حسین اصبع لطفست و قهر و در میان کلک دل با قبض و بسطی زین بنان ای قلم بنگر گر اجلالیستی که میان اصبعین کیستی جمله قصد و جنبشت زین اصبعست فرق تو بر چار راه مجمعست این حروف حالهات از نسخ اوست عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست جز نیاز و جز تضرع راه نیست زین تقلب هر قلم آگاه نیست این قلم داند ولی بر قدر خود قدر خود پیدا کند در نیک و بد آنچ در خرگوش و پیل آویختند تا ازل را با حیل آمیختند

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۴ - حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است این بدان ماند که خرگوشی بگفت من رسول ماهم و با ماه جفت کز رمه پیلان بر آن چشمه زلال جمله نخجیران بدند اندر وبال جمله محروم و ز خوف از چشمه دور حیله ای کردند چون کم بود زور از سر که بانگ زد خرگوش زال سوی پیلان در شب غره هلال که بیا رابع عشر ای شاه پیل تا درون چشمه یابی این دلیل شاه پیلا من رسولم پیش بیست بر رسولان بند و زجر و خشم نیست ماه می گوید که ای پیلان روید چشمه آن ماست زین یکسو شوید ورنه منتان کور گردانم ستم گفتم از گردن برون انداختم ترک این چشمه بگویید و روید تا ز زخم تیغ مه ایمن شوید نک نشان آنست کاندر چشمه ماه مضطرب گردد ز پیل آب خواه آن فلان شب حاضر آ ای شاه پیل تا درون چشمه یابی زین دلیل چونک هفت و هشت از مه بگذرید شاه پیل آمد ز چشمه می چرید چونک زد خرطوم پیل آن شب درآب مضطرب شد آب ومه کرد اضطراب پیل باور کرد از وی آن خطاب چون درون چشمه مه کرد اضطراب مانه زان پیلان گولیم ای گروه که اضطراب ماه آردمان شکوه انبیا گفتند آوه پند جان سخت تر کرد ای سفیهان بندتان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۵ - جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را ای دریغا که دوا در رنجتان گشت زهر قهر جان آهنجتان ظلمت افزود این چراغ آن چشم را چون خدا بگماشت پرده خشم را چه رییسی جست خواهیم از شما که ریاستمان فزونست از سما چه شرف یابد ز کشتی بحر در خاصه کشتیی ز سرگین گشته پر ای دریغ آن دیده کور و کبود آفتابی اندرو ذره نمود ز آدمی که بود بی مثل و ندید دیده ابلیس جز طینی ندید چشم دیوانه بهارش دی نمود زان طرف جنبید کو را خانه بود ای بسا دولت که آید گاه گاه پیش بی دولت بگردد او ز راه ای بسا معشوق کاید ناشناخت پیش بدبختی نداند عشق باخت این غلط ده دیده را حرمان ماست وین مقلب قلب را سؤ القضاست چون بت سنگین شما را قبله شد لعنت و کوری شما را ظله شد چون بشاید سنگتان انباز حق چون نشاید عقل و جان همراز حق پشه مرده هما را شد شریک چون نشاید زنده همراز ملیک یا مگر مرده تراشیده شماست پشه زنده تراشیده خداست عاشق خویشید و صنعت کرد خویش دم ماران را سر مارست کیش نه در آن دم دولتی و نعمتی نه در آن سر راحتی و لذتی گرد سر گردان بود آن دم مار لایق اند و درخورند آن هر دو یار آنچنان گوید حکیم غزنوی در الهی نامه گر خوش بشنوی کم فضولی کن تو در حکم قدر درخور آمد شخص خر با گوش خر شد مناسب عضوها و ابدانها شد مناسب وصفها با جانها وصف هر جانی تناسب باشدش بی گمان با جان که حق بتراشدش چون صفت با جان قرین کردست او پس مناسب دانش همچون چشم و رو شد مناسب وصفها در خوب و زشت شد مناسب حرفها که حق نبشت دیده و دل هست بین اصبعین چون قلم در دست کاتب ای حسین اصبع لطفست و قهر و در میان کلک دل با قبض و بسطی زین بنان ای قلم بنگر گر اجلالیستی که میان اصبعین کیستی جمله قصد و جنبشت زین اصبعست فرق تو بر چار راه مجمعست این حروف حالهات از نسخ اوست عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست جز نیاز و جز تضرع راه نیست زین تقلب هر قلم آگاه نیست این قلم داند ولی بر قدر خود قدر خود پیدا کند در نیک و بد آنچ در خرگوش و پیل آویختند تا ازل را با حیل آمیختند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۶ - بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی کی رسدتان این مثلها ساختن سوی آن درگاه پاک انداختن آن مثل آوردن آن حضرتست که بعلم سر و جهر او آیتست تو چه دانی سر چیزی تا تو کل یا به زلفی یا به رخ آری مثل موسیی آن را عصا دید و نبود اژدها بد سر او لب می گشود چون چنان شاهی نداند سر چوب تو چه دانی سر این دام و حبوب چون غلط شد چشم موسی در مثل چون کند موشی فضولی مدخل آن مثالت را چو اژدرها کند تا به پاسخ جزو جزوت بر کند این مثال آورد ابلیس لعین تا که شد ملعون حق تا یوم دین این مثال آورد قارون از لجاج تا فرو شد در زمین با تخت و تاج این مثالت را چو زاغ و بوم دان که ازیشان پست شد صد خاندان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۷ - مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن نوح اندر بادیه کشتی بساخت صد مثل گو از پی تسخیر بتاخت در بیابانی که چاه آب نیست می کند کشتی چه نادان و ابلهیست آن یکی می گفت ای کشتی بتاز و آن یکی می گفت پرش هم بساز او همی گفت این به فرمان خداست این بچربکها نخواهد گشت کاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۸ - حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم این مثل بشنو که شب دزدی عنید در بن دیوار حفره می برید نیم بیداری که او رنجور بود طقطق آهسته اش را می شنود رفت بر بام و فرو آویخت سر گفت او را در چه کاری ای پدر خیر باشد نیمشب چه می کنی تو کیی گفتا دهل زن ای سنی در چه کاری گفت می کوبم دهل گفت کو بانگ دهل ای بوسبل گفت فردا بشنوی این بانگ را نعره یا حسرتا وا ویلتا آن دروغست و کژ و بر ساخته سر آن کژ را تو هم نشناخته مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۹ - جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان سر آن خرگوش دان دیو فضول که به پیش نفس تو آمد رسول تا که نفس گول را محروم کرد ز آب حیوانی که از وی خضر خورد بازگونه کرده ای معنیش را کفر گفتی مستعد شو نیش را اضطراب ماه گفتی در زلال که بترسانید پیلان را شغال قصه خرگوش و پیل آری و آب خشیت پیلان ز مه در اضطراب این چه ماند آخر ای کوران خام با مهی که شد زبونش خاص و عام چه مه و چه آفتاب و چه فلک چه عقول و چه نفوس و چه ملک آفتاب آفتاب آفتاب این چه می گویم مگر هستم بخواب صد هزاران شهر را خشم شهان سرنگون کردست ای بد گم رهان کوه بر خود می شکافد صد شکاف آفتابی از کسوفش در شغاف خشم مردان خشک گرداند سحاب خشم دلها کرد عالمها خراب بنگرید ای مردگان بی حنوط در سیاستگاه شهرستان لوط پیل خود چه بود که سه مرغ پران کوفتند آن پیلکان را استخوان اضعف مرغان ابابیلست و او پیل را بدرید و نپذیرد رفو کیست کو نشنید آن طوفان نوح یا مصاف لشکر فرعون و روح روحشان بشکست و اندر آب ریخت ذره ذره آبشان بر می گسیخت کیست کو نشنید احوال ثمود و آنک صرصر عادیان را می ربود چشم باری در چنان پیلان گشا که بدندی پیل کش اندر وغا آنچنان پیلان و شاهان ظلوم زیر خشم دل همیشه در رجوم تا ابد از ظلمتی در ظلمتی می روند و نیست غوثی رحمتی نام نیک و بد مگر نشنیده اید جمله دیدند و شما نادیده اید دیده را نادیده می آرید لیک چشمتان را وا گشاید مرگ نیک گیر عالم پر بود خورشید و نور چون روی در ظلمتی مانند گور بی نصیب آیی از آن نور عظیم بسته روزن باشی از ماه کریم تو درون چاه رفتستی ز کاخ چه گنه دارد جهانهای فراخ جان که اندر وصف گرگی ماند او چون ببیند روی یوسف را بگو لحن داودی به سنگ و که رسید گوش آن سنگین دلانش کم شنید آفرین بر عقل و بر انصاف باد هر زمان والله اعلم بالرشاد صدقوا رسلا کراما یا سبا صدقوا روحا سباها من سبا صدقوهم هم شموس طالعه یومنوکم من مخازی القارعه صدقوهم هم بدور زاهره قبل ان یلقوکم بالساهره صدقوهم هم مصابیح الدجی اکرموهم هم مفاتیح الرجا صدقوا من لیس یرجو خیرکم لا تضلوا لا تصدوا غیرکم پارسی گوییم هین تازی بهل هندوی آن ترک باش ای آب و گل هین گواهیهای شاهان بشنوید بگرویدند آسمانها بگروید

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۶ - بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی کی رسدتان این مثلها ساختن سوی آن درگاه پاک انداختن آن مثل آوردن آن حضرتست که بعلم سر و جهر او آیتست تو چه دانی سر چیزی تا تو کل یا به زلفی یا به رخ آری مثل موسیی آن را عصا دید و نبود اژدها بد سر او لب می گشود چون چنان شاهی نداند سر چوب تو چه دانی سر این دام و حبوب چون غلط شد چشم موسی در مثل چون کند موشی فضولی مدخل آن مثالت را چو اژدرها کند تا به پاسخ جزو جزوت بر کند این مثال آورد ابلیس لعین تا که شد ملعون حق تا یوم دین این مثال آورد قارون از لجاج تا فرو شد در زمین با تخت و تاج این مثالت را چو زاغ و بوم دان که ازیشان پست شد صد خاندان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۷ - مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن نوح اندر بادیه کشتی بساخت صد مثل گو از پی تسخیر بتاخت در بیابانی که چاه آب نیست می کند کشتی چه نادان و ابلهیست آن یکی می گفت ای کشتی بتاز و آن یکی می گفت پرش هم بساز او همی گفت این به فرمان خداست این بچربکها نخواهد گشت کاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۸ - حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم این مثل بشنو که شب دزدی عنید در بن دیوار حفره می برید نیم بیداری که او رنجور بود طقطق آهسته اش را می شنود رفت بر بام و فرو آویخت سر گفت او را در چه کاری ای پدر خیر باشد نیمشب چه می کنی تو کیی گفتا دهل زن ای سنی در چه کاری گفت می کوبم دهل گفت کو بانگ دهل ای بوسبل گفت فردا بشنوی این بانگ را نعره یا حسرتا وا ویلتا آن دروغست و کژ و بر ساخته سر آن کژ را تو هم نشناخته مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۹ - جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان سر آن خرگوش دان دیو فضول که به پیش نفس تو آمد رسول تا که نفس گول را محروم کرد ز آب حیوانی که از وی خضر خورد بازگونه کرده ای معنیش را کفر گفتی مستعد شو نیش را اضطراب ماه گفتی در زلال که بترسانید پیلان را شغال قصه خرگوش و پیل آری و آب خشیت پیلان ز مه در اضطراب این چه ماند آخر ای کوران خام با مهی که شد زبونش خاص و عام چه مه و چه آفتاب و چه فلک چه عقول و چه نفوس و چه ملک آفتاب آفتاب آفتاب این چه می گویم مگر هستم بخواب صد هزاران شهر را خشم شهان سرنگون کردست ای بد گم رهان کوه بر خود می شکافد صد شکاف آفتابی از کسوفش در شغاف خشم مردان خشک گرداند سحاب خشم دلها کرد عالمها خراب بنگرید ای مردگان بی حنوط در سیاستگاه شهرستان لوط پیل خود چه بود که سه مرغ پران کوفتند آن پیلکان را استخوان اضعف مرغان ابابیلست و او پیل را بدرید و نپذیرد رفو کیست کو نشنید آن طوفان نوح یا مصاف لشکر فرعون و روح روحشان بشکست و اندر آب ریخت ذره ذره آبشان بر می گسیخت کیست کو نشنید احوال ثمود و آنک صرصر عادیان را می ربود چشم باری در چنان پیلان گشا که بدندی پیل کش اندر وغا آنچنان پیلان و شاهان ظلوم زیر خشم دل همیشه در رجوم تا ابد از ظلمتی در ظلمتی می روند و نیست غوثی رحمتی نام نیک و بد مگر نشنیده اید جمله دیدند و شما نادیده اید دیده را نادیده می آرید لیک چشمتان را وا گشاید مرگ نیک گیر عالم پر بود خورشید و نور چون روی در ظلمتی مانند گور بی نصیب آیی از آن نور عظیم بسته روزن باشی از ماه کریم تو درون چاه رفتستی ز کاخ چه گنه دارد جهانهای فراخ جان که اندر وصف گرگی ماند او چون ببیند روی یوسف را بگو لحن داودی به سنگ و که رسید گوش آن سنگین دلانش کم شنید آفرین بر عقل و بر انصاف باد هر زمان والله اعلم بالرشاد صدقوا رسلا کراما یا سبا صدقوا روحا سباها من سبا صدقوهم هم شموس طالعه یومنوکم من مخازی القارعه صدقوهم هم بدور زاهره قبل ان یلقوکم بالساهره صدقوهم هم مصابیح الدجی اکرموهم هم مفاتیح الرجا صدقوا من لیس یرجو خیرکم لا تضلوا لا تصدوا غیرکم پارسی گوییم هین تازی بهل هندوی آن ترک باش ای آب و گل هین گواهیهای شاهان بشنوید بگرویدند آسمانها بگروید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم یا به حال اولینان بنگرید یا سوی آخر بحزمی در پرید حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دورست از خباط آن یکی گوید درین ره هفت روز نیست آب و هست ریگ پای سوز آن دگر گوید دروغست این بران که بهر شب چشمه ای بینی روان حزم آن باشد که بر گیری تو آب تا رهی از ترس و باشی بر صواب گر بود در راه آب این را بریز ور نباشد وای بر مرد ستیز ای خلیفه زادگان دادی کنید حزم بهر روز میعادی کنید آن عدوی کز پدرتان کین کشید سوی زندانش ز علیین کشید آن شه شطرنج دل را مات کرد از بهشتش سخره آفات کرد چند جا بندش گرفت اندر نبرد تا بکشتی در فکندش روی زرد اینچنین کردست با آن پهلوان سست سستش منگرید ای دیگران مادر و بابای ما را آن حسود تاج و پیرایه بچالاکی ربود کردشان آنجا برهنه و زار و خوار سالها بگریست آدم زار زار که ز اشک چشم او رویید نبت که چرا اندر جریده لاست ثبت تو قیاسی گیر طراریش را که چنان سرور کند زو ریش را الحذر ای گل پرستان از شرش تیغ لا حولی زنید اندر سرش کو همی بیند شما را از کمین که شما او را نمی بینید هین دایما صیاد ریزد دانه ها دانه پیدا باشد و پنهان دغا هر کجا دانه بدیدی الحذر تا نبندد دام بر تو بال و پر زانک مرغی کو بترک دانه کرد دانه از صحرای بی تزویر خورد هم بدان قانع شد و از دام جست هیچ دامی پر و بالش را نبست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست یک نظر او سوی صحرا می کند یک نظر حرصش به دانه می کشد این نظر با آن نظر چالیش کرد ناگهانی از خرد خالیش کرد باز مرغی کان تردد را گذاشت زان نظر بر کند و بر صحرا گماشت شاد پر و بال او بـخـا له تا امام جمله آزادان شد او هر که او را مقتدا سازد برست در مقام امن و آزادی نشست زانک شاه حازمان آمد دلش تا گلستان و چمن شد منزلش حزم ازو راضی و او راضی ز حزم این چنین کن گر کنی تدبیر و عزم بارها در دام حرص افتاده ای حلق خود را در بریدن داده ای بازت آن تواب لطف آزاد کرد توبه پذرفت و شما را شاد کرد گفت إن عدتم کذا عدنا کذا نحن زوجنا الفعال بالجزا چونک جفتی را بر خود آورم آید آن را جفتش دوانه لاجرم جفت کردیم این عمل را با اثر چون رسد جفتی رسد جفتی دگر چون رباید غارتی از جفت شوی جفت می آید پس او شوی جوی بار دیگر سوی این دام آمدیت خاک اندر دیده توبه زدیت بازتان تواب بگشاد از گره گفت هین بگریز روی این سو منه باز چون پروانه نسیان رسید جانتان را جانب آتش کشید کم کن ای پروانه نسیان و شکی در پر سوزیده بنگر تو یکی چون رهیدی شکر آن باشد که هیچ سوی آن دانه نداری پیچ پیچ تا ترا چون شکر گویی بخشد او روزیی بی دام و بی خوف عدو شکر آن نعمت که تان آزاد کرد نعمت حق را بباید یاد کرد چند اندر رنجها و در بلا گفتی از دامم رها ده ای خدا تا چنین خدمت کنم احسان کنم خاک اندر دیده شیطان زنم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم یا به حال اولینان بنگرید یا سوی آخر بحزمی در پرید حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دورست از خباط آن یکی گوید درین ره هفت روز نیست آب و هست ریگ پای سوز آن دگر گوید دروغست این بران که بهر شب چشمه ای بینی روان حزم آن باشد که بر گیری تو آب تا رهی از ترس و باشی بر صواب گر بود در راه آب این را بریز ور نباشد وای بر مرد ستیز ای خلیفه زادگان دادی کنید حزم بهر روز میعادی کنید آن عدوی کز پدرتان کین کشید سوی زندانش ز علیین کشید آن شه شطرنج دل را مات کرد از بهشتش سخره آفات کرد چند جا بندش گرفت اندر نبرد تا بکشتی در فکندش روی زرد اینچنین کردست با آن پهلوان سست سستش منگرید ای دیگران مادر و بابای ما را آن حسود تاج و پیرایه بچالاکی ربود کردشان آنجا برهنه و زار و خوار سالها بگریست آدم زار زار که ز اشک چشم او رویید نبت که چرا اندر جریده لاست ثبت تو قیاسی گیر طراریش را که چنان سرور کند زو ریش را الحذر ای گل پرستان از شرش تیغ لا حولی زنید اندر سرش کو همی بیند شما را از کمین که شما او را نمی بینید هین دایما صیاد ریزد دانه ها دانه پیدا باشد و پنهان دغا هر کجا دانه بدیدی الحذر تا نبندد دام بر تو بال و پر زانک مرغی کو بترک دانه کرد دانه از صحرای بی تزویر خورد هم بدان قانع شد و از دام جست هیچ دامی پر و بالش را نبست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست یک نظر او سوی صحرا می کند یک نظر حرصش به دانه می کشد این نظر با آن نظر چالیش کرد ناگهانی از خرد خالیش کرد باز مرغی کان تردد را گذاشت زان نظر بر کند و بر صحرا گماشت شاد پر و بال او بـخـا له تا امام جمله آزادان شد او هر که او را مقتدا سازد برست در مقام امن و آزادی نشست زانک شاه حازمان آمد دلش تا گلستان و چمن شد منزلش حزم ازو راضی و او راضی ز حزم این چنین کن گر کنی تدبیر و عزم بارها در دام حرص افتاده ای حلق خود را در بریدن داده ای بازت آن تواب لطف آزاد کرد توبه پذرفت و شما را شاد کرد گفت إن عدتم کذا عدنا کذا نحن زوجنا الفعال بالجزا چونک جفتی را بر خود آورم آید آن را جفتش دوانه لاجرم جفت کردیم این عمل را با اثر چون رسد جفتی رسد جفتی دگر چون رباید غارتی از جفت شوی جفت می آید پس او شوی جوی بار دیگر سوی این دام آمدیت خاک اندر دیده توبه زدیت بازتان تواب بگشاد از گره گفت هین بگریز روی این سو منه باز چون پروانه نسیان رسید جانتان را جانب آتش کشید کم کن ای پروانه نسیان و شکی در پر سوزیده بنگر تو یکی چون رهیدی شکر آن باشد که هیچ سوی آن دانه نداری پیچ پیچ تا ترا چون شکر گویی بخشد او روزیی بی دام و بی خوف عدو شکر آن نعمت که تان آزاد کرد نعمت حق را بباید یاد کرد چند اندر رنجها و در بلا گفتی از دامم رها ده ای خدا تا چنین خدمت کنم احسان کنم خاک اندر دیده شیطان زنم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش کو بگوید کین قدر تن—که منم— خانه ای از سنگ باید کـردنم چونک تابستان بیاید من بچنگ بهر سرما خانه ای سازم ز سنگ چونک تابستان بیاید از گشاد استخوانها پهن گردد پوست شاد گوید او چون زفت بیند خویش را در کدامین خانه گـنجم ای کیا زفت گردد پا کشد در سایه ای کاهلی سیری غری خودرایه ای گویدش دل خانه ای ساز ای عمو گوید او در خانه کی گنجم بگو استخوان حرص تو در وقت درد درهم آید خرد گردد در نورد گویی از توبه بسازم خانه ای در زمستان باشدم استانه ای چون بشد درد و شدت آن حرص زفت همچو سگ سودای خانه از تو رفت شکر نعمت خوشتر از نعمت بود شکرباره کی سوی نعمت رود شکر جان نعمت و نعمت چو پوست زآنک شکر آرد ترا تا کوی دوست نعمت آرد غفلت و شکر انتباه صید نعمت کن بدام شکر شاه نعمت شکرت کند پر چشم و میر تا کنی صد نعمت ایثار فقیر سیر نوشی از طعام و نقل حق تا رود از تو شکم خواری و دق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش ما این کرد آن تصویرگر این نخواهد شد بگفت و گو دگر سنگ را صد سال گویی لعل شو کهنه را صد سال گویی باش نو خاک را گویی صفات آب گیر آب را گویی عسل شو یا که شیر خالق افلاک او و افلاکیان خالق آب و تراب و خاکیان آسمان را داد دوران و صفا آب و گل را تیره رویی و نما کی تواند آسمان دردی گزید کی تواند آب و گل صفوت خرید قسمتی کردست هر یک را رهی کی کهی گردد بجهدی چون کهی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۴ - جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را انبیا گفتند کاری آفرید وصفهایی که نتان زان سر کشید و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می گردد رضی سنگ را گویی که زر شو بیهده ست مس را گویی که زر شو راه هست ریگ را گویی که گل شو عاجزست خاک را گویی که گل شو جایزست رنجها دادست کان را چاره نیست آن بمثل لنگی و فطس و عمیست رنجها دادست کان را چاره هست آن بمثل لقوه و درد سرست این دواها ساخت بهر ایتلاف نیست این درد و دواها از گزاف بلک اغلب رنجها را چاره هست چون بجد جویی بیاید آن بدست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۵ - مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را قوم گفتند ای گروه این رنج ما نیست زان رنجی که بپذیرد دوا سالها گفتید زین افسون و پند سخت تر می گشت زان هر لحظه بند گر دوا را این مرض قابل بدی آخر از وی ذره ای زایل شدی سده چون شد آب ناید در جگر گر خورد دریا رود جایی دگر لاجرم آماس گیرد دست و پا تشنگی را نشکند آن استقا

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش کو بگوید کین قدر تن—که منم— خانه ای از سنگ باید کـردنم چونک تابستان بیاید من بچنگ بهر سرما خانه ای سازم ز سنگ چونک تابستان بیاید از گشاد استخوانها پهن گردد پوست شاد گوید او چون زفت بیند خویش را در کدامین خانه گـنجم ای کیا زفت گردد پا کشد در سایه ای کاهلی سیری غری خودرایه ای گویدش دل خانه ای ساز ای عمو گوید او در خانه کی گنجم بگو استخوان حرص تو در وقت درد درهم آید خرد گردد در نورد گویی از توبه بسازم خانه ای در زمستان باشدم استانه ای چون بشد درد و شدت آن حرص زفت همچو سگ سودای خانه از تو رفت شکر نعمت خوشتر از نعمت بود شکرباره کی سوی نعمت رود شکر جان نعمت و نعمت چو پوست زآنک شکر آرد ترا تا کوی دوست نعمت آرد غفلت و شکر انتباه صید نعمت کن بدام شکر شاه نعمت شکرت کند پر چشم و میر تا کنی صد نعمت ایثار فقیر سیر نوشی از طعام و نقل حق تا رود از تو شکم خواری و دق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش ما این کرد آن تصویرگر این نخواهد شد بگفت و گو دگر سنگ را صد سال گویی لعل شو کهنه را صد سال گویی باش نو خاک را گویی صفات آب گیر آب را گویی عسل شو یا که شیر خالق افلاک او و افلاکیان خالق آب و تراب و خاکیان آسمان را داد دوران و صفا آب و گل را تیره رویی و نما کی تواند آسمان دردی گزید کی تواند آب و گل صفوت خرید قسمتی کردست هر یک را رهی کی کهی گردد بجهدی چون کهی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۴ - جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را انبیا گفتند کاری آفرید وصفهایی که نتان زان سر کشید و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می گردد رضی سنگ را گویی که زر شو بیهده ست مس را گویی که زر شو راه هست ریگ را گویی که گل شو عاجزست خاک را گویی که گل شو جایزست رنجها دادست کان را چاره نیست آن بمثل لنگی و فطس و عمیست رنجها دادست کان را چاره هست آن بمثل لقوه و درد سرست این دواها ساخت بهر ایتلاف نیست این درد و دواها از گزاف بلک اغلب رنجها را چاره هست چون بجد جویی بیاید آن بدست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۵ - مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را قوم گفتند ای گروه این رنج ما نیست زان رنجی که بپذیرد دوا سالها گفتید زین افسون و پند سخت تر می گشت زان هر لحظه بند گر دوا را این مرض قابل بدی آخر از وی ذره ای زایل شدی سده چون شد آب ناید در جگر گر خورد دریا رود جایی دگر لاجرم آماس گیرد دست و پا تشنگی را نشکند آن استقا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۶ - باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمتهای باری بی حدست از چنین محسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید ای بسا کارا که اول صعب گشت بعد از آن بگشاده شد سختی گذشت بعد نومیدی بسی اومیدهاست از پس ظلمت بسی خورشیدهاست خود گرفتم که شما سنگین شدیت قفلها بر گوش و بر دل بر زدیت هیچ ما را با قبولی کار نیست کار ما تسلیم و فرمان کردنیست او بفرمودستمان این بندگی نیست ما را از خود این گویندگی جان برای امر او داریم ما گر به ریگی گوید او کاریم ما غیر حق جان نبی را یار نیست با قبول و رد خلقش کار نیست مزد تبلیغ رسالاتش ازوست زشت و دشمن رو شدیم از بهر دوست ما برین درگه ملولان نیستیم تا ز بعد راه هر جا بیستیم دل فرو بسته و ملول آنکس بود کز فراق یار در محبس بود دلبر و مطلوب با ما حاضرست در نثار رحمتش جان شاکرست در دل ما لاله زار و گلشنیست پیری و پژمردگی را راه نیست دایما تر و جوانیم و لطیف تازه و شیرین و خندان و ظریف پیش ما صد سال و یکساعت یکیست که دراز و کوته از ما منفکیست آن دراز و کوتهی در جسمهاست آن دراز و کوته اندر جان کجاست سیصد و نه سال آن اصحاب کهف پیششان یک روز بی اندوه و لهف وانگهی بنمودشان یک روز هم که به تن باز آمد ارواح از عدم چون نباشد روز و شب یا ماه و سال کی بود سیری و پیری و ملال در گلستان عدم چون بی خودیست مستی از سغراق لطف ایزدیست لم یذق لم یدر هر کس کو نخورد کی بوهم آرد جعل انفاس ورد نیست موهوم ار بدی موهوم آن همچو موهومان شدی معدوم آن دوزخ اندر وهم چون آرد بهشت هیچ تابد روی خوب از خوک زشت هین گلوی خود مبر هان ای مهان این چنین لقمه رسیده تا دهان راههای صعب پایان برده ایم ره بر اهل خویش آسان کرده ایم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۷ - مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام قوم گفتند ار شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت جان ما فارغ بد از اندیشه ها در غم افکندید ما را و عنا ذوق جمعیت که بود و اتفاق شد ز فال زشتتان صد افتراق طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما هر کجا افسانه غم گستریست هر کجا آوازه مستنکریست هر کجا اندر جهان فال بذست هر کجا مسخی نکالی ماخذست در مثال قصه و فال شماست در غم انگیزی شما را مشتهاست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۶ - باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمتهای باری بی حدست از چنین محسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید ای بسا کارا که اول صعب گشت بعد از آن بگشاده شد سختی گذشت بعد نومیدی بسی اومیدهاست از پس ظلمت بسی خورشیدهاست خود گرفتم که شما سنگین شدیت قفلها بر گوش و بر دل بر زدیت هیچ ما را با قبولی کار نیست کار ما تسلیم و فرمان کردنیست او بفرمودستمان این بندگی نیست ما را از خود این گویندگی جان برای امر او داریم ما گر به ریگی گوید او کاریم ما غیر حق جان نبی را یار نیست با قبول و رد خلقش کار نیست مزد تبلیغ رسالاتش ازوست زشت و دشمن رو شدیم از بهر دوست ما برین درگه ملولان نیستیم تا ز بعد راه هر جا بیستیم دل فرو بسته و ملول آنکس بود کز فراق یار در محبس بود دلبر و مطلوب با ما حاضرست در نثار رحمتش جان شاکرست در دل ما لاله زار و گلشنیست پیری و پژمردگی را راه نیست دایما تر و جوانیم و لطیف تازه و شیرین و خندان و ظریف پیش ما صد سال و یکساعت یکیست که دراز و کوته از ما منفکیست آن دراز و کوتهی در جسمهاست آن دراز و کوته اندر جان کجاست سیصد و نه سال آن اصحاب کهف پیششان یک روز بی اندوه و لهف وانگهی بنمودشان یک روز هم که به تن باز آمد ارواح از عدم چون نباشد روز و شب یا ماه و سال کی بود سیری و پیری و ملال در گلستان عدم چون بی خودیست مستی از سغراق لطف ایزدیست لم یذق لم یدر هر کس کو نخورد کی بوهم آرد جعل انفاس ورد نیست موهوم ار بدی موهوم آن همچو موهومان شدی معدوم آن دوزخ اندر وهم چون آرد بهشت هیچ تابد روی خوب از خوک زشت هین گلوی خود مبر هان ای مهان این چنین لقمه رسیده تا دهان راههای صعب پایان برده ایم ره بر اهل خویش آسان کرده ایم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۷ - مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام قوم گفتند ار شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت جان ما فارغ بد از اندیشه ها در غم افکندید ما را و عنا ذوق جمعیت که بود و اتفاق شد ز فال زشتتان صد افتراق طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما هر کجا افسانه غم گستریست هر کجا آوازه مستنکریست هر کجا اندر جهان فال بذست هر کجا مسخی نکالی ماخذست در مثال قصه و فال شماست در غم انگیزی شما را مشتهاست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۸ - باز جواب انبیا علیهم السلام انبیا گفتند فال زشت و بد از میان جانتان دارد مدد گر تو جایی خفته باشی با خطر اژدها در قصد تو از سوی سر مهربانی مر ترا آگاه کرد که بجه زود ار نه اژدرهات خورد تو بگویی فال بد چون می زنی فال چه بر جه ببین در روشنی از میان فال بد من خود ترا می رهانم می برم سوی سرا چون نبی آگه کننده ست از نهان کو بدید آنچ ندید اهل جهان گر طبیبی گویدت غوره مخور که چنین رنجی بر آرد شور و شر تو بگویی فال بد چون می زنی پس تو ناصح را مثم می کنی ور منجم گویدت کامروز هیچ آنچنان کاری مکن اندر پسیچ صد ره ار بینی دروغ اختری یک دوباره راست آید می خری این نجوم ما نشد هرگز خلاف صحتش چون ماند از تو در غلاف آن طبیب و آن منجم از گمان می کنند آگاه و ما خود از عیان دود می بینیم و آتش از کران حمله می آرد به سوی منکران تو همی گویی خمش کن زین مقال که زیان ماست قال شوم فال ای که نصح ناصحان را نشنوی فال بد با تست هر جا می روی افعیی بر پشت تو بر می رود او ز بامی بیندش آگه کند گوییش خاموش غمگینم مکن گوید او خوش باش خود رفت آن سخن چون زند افعی دهان بر گردنت تلخ گردد جمله شادی جستنت پس بدو گویی همین بود ای فلان چون بندریدی گریبان در فغان یا ز بالایم تو سنگی می زدی تا مرا آن جد نمودی و بدی او بگوید زآنک می آزرده ای تو بگویی نیک شادم کرده ای گفت من کردم جوامردی بپند تا رهانم من ترا زین خشک بند از لییمی حق آن نشناختی مایه ایذا و طغیان ساختی این بود خوی لییمان دنی بد کند با تو چو نیکویی کنی نفس را زین صبر می کن منحنیش که لییمست و نسازد نیکویش با کریمی گر کنی احسان سزد مر یکی را او عوض هفصد دهد با لییمی چون کنی قهر و جفا بنده ای گردد ترا بس با وفا کافران کارند در نعمت جفا باز در دوزخ نداشان ربنا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۹ - حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبّران باشد کی ائتیا طوعا او کرها که لییمان در جفا صافی شوند چون وفا بینند خود جافی شوند مسجد طاعاتشان پس دوزخست پای بند مرغ بیگانه فخست هست زندان صومعه دزد و لییم کاندرو ذاکر شود حق را مقیم چون عبادت بود مقصود از بشر شد عبادتگاه گردن کش سقر آدمی را هست در هر کار دست لیک ازو مقصود این خدمت بدست ما خلقت الجن و الانس این بخوان جز عبادت نیست مقصود از جهان گرچه مقصود از کتاب آن فن بود گر توش بالش کنی هم می شود لیک ازو مقصود این بالش نبود علم بود و دانش و ارشاد سود گر تو میخی ساختی شمشیر را برگزیدی بر ظفر ادبار را گرچه مقصود از بشر علم و هدیست لیک هر یک آدمی را معبدیست معبد مرد کریم اکرمته معبد مرد لییم اسقمته مر لییمان را بزن تا سر نهند مر کریمان را بده تا بر دهند لاجرم حق هر دو مسجد آفرید دوزخ آنها را و اینها را مزید ساخت موسی قدس در باب صغیر تا فرود آرند سر قوم زحیر زآنک جباران بدند و سرفراز دوزخ آن باب صغیرست و نیاز

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۸ - باز جواب انبیا علیهم السلام انبیا گفتند فال زشت و بد از میان جانتان دارد مدد گر تو جایی خفته باشی با خطر اژدها در قصد تو از سوی سر مهربانی مر ترا آگاه کرد که بجه زود ار نه اژدرهات خورد تو بگویی فال بد چون می زنی فال چه بر جه ببین در روشنی از میان فال بد من خود ترا می رهانم می برم سوی سرا چون نبی آگه کننده ست از نهان کو بدید آنچ ندید اهل جهان گر طبیبی گویدت غوره مخور که چنین رنجی بر آرد شور و شر تو بگویی فال بد چون می زنی پس تو ناصح را مثم می کنی ور منجم گویدت کامروز هیچ آنچنان کاری مکن اندر پسیچ صد ره ار بینی دروغ اختری یک دوباره راست آید می خری این نجوم ما نشد هرگز خلاف صحتش چون ماند از تو در غلاف آن طبیب و آن منجم از گمان می کنند آگاه و ما خود از عیان دود می بینیم و آتش از کران حمله می آرد به سوی منکران تو همی گویی خمش کن زین مقال که زیان ماست قال شوم فال ای که نصح ناصحان را نشنوی فال بد با تست هر جا می روی افعیی بر پشت تو بر می رود او ز بامی بیندش آگه کند گوییش خاموش غمگینم مکن گوید او خوش باش خود رفت آن سخن چون زند افعی دهان بر گردنت تلخ گردد جمله شادی جستنت پس بدو گویی همین بود ای فلان چون بندریدی گریبان در فغان یا ز بالایم تو سنگی می زدی تا مرا آن جد نمودی و بدی او بگوید زآنک می آزرده ای تو بگویی نیک شادم کرده ای گفت من کردم جوامردی بپند تا رهانم من ترا زین خشک بند از لییمی حق آن نشناختی مایه ایذا و طغیان ساختی این بود خوی لییمان دنی بد کند با تو چو نیکویی کنی نفس را زین صبر می کن منحنیش که لییمست و نسازد نیکویش با کریمی گر کنی احسان سزد مر یکی را او عوض هفصد دهد با لییمی چون کنی قهر و جفا بنده ای گردد ترا بس با وفا کافران کارند در نعمت جفا باز در دوزخ نداشان ربنا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۹ - حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبّران باشد کی ائتیا طوعا او کرها که لییمان در جفا صافی شوند چون وفا بینند خود جافی شوند مسجد طاعاتشان پس دوزخست پای بند مرغ بیگانه فخست هست زندان صومعه دزد و لییم کاندرو ذاکر شود حق را مقیم چون عبادت بود مقصود از بشر شد عبادتگاه گردن کش سقر آدمی را هست در هر کار دست لیک ازو مقصود این خدمت بدست ما خلقت الجن و الانس این بخوان جز عبادت نیست مقصود از جهان گرچه مقصود از کتاب آن فن بود گر توش بالش کنی هم می شود لیک ازو مقصود این بالش نبود علم بود و دانش و ارشاد سود گر تو میخی ساختی شمشیر را برگزیدی بر ظفر ادبار را گرچه مقصود از بشر علم و هدیست لیک هر یک آدمی را معبدیست معبد مرد کریم اکرمته معبد مرد لییم اسقمته مر لییمان را بزن تا سر نهند مر کریمان را بده تا بر دهند لاجرم حق هر دو مسجد آفرید دوزخ آنها را و اینها را مزید ساخت موسی قدس در باب صغیر تا فرود آرند سر قوم زحیر زآنک جباران بدند و سرفراز دوزخ آن باب صغیرست و نیاز

%0
10 Bölüm