Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۹ - تمثیل صابر شدن مؤمن چون بر شر و خیر بلا واقف شود سگ شکاری نیست او را طوق نیست خام و ناجوشیده جز بی ذوق نیست گفت نخود چون چنینست ای ستی خوش بجوشم یاریم ده راستی تو درین جوشش چو معمار منی کفچلیزم زن که بس خوش می زنی همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ تا نبینم خواب هندستان و باغ تا که خود را در دهم در جوش من تا رهی یابم در آن آغوش من زانک انسان در غنا طاغی شود همچو پیل خواب بین یاغی شود پیل چون در خواب بیند هند را پیلبان را نشنود آرد دغا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۰ - عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را آن ستی گوید ورا که پیش ازین من چو تو بودم ز اجزای زمین چون بنوشیدم جهاد آذری پس پذیرا گشتم و اندر خوری مدتی جوشیده ام اندر زمن مدتی دیگر درون دیگ تن زین دو جوشش قوت حسها شدم روح گشتم پس ترا استا شدم در جمادی گفتمی زان می دوی تا شوی علم و صفات معنوی چون شدم من روح پس بار دگر جوش دیگر کن ز حیوانی گذر از خدا می خواه تا زین نکته ها در نلغزی و رسی در منتها زانک از قرآن بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون ترا سودای سربالا نبود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۱ - باقی قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او آن غریب شهر سربالا طلب گفت می خسپم درین مسجد بشب مسجدا گر کربلای من شوی کعبه حاجت روای من شوی هین مرا بگذار ای بگزیده دار تا رسن بازی کنم منصوروار گر شدیت اندر نصیحت جبرییل می نخواهد غوث در آتش خلیل جبرییلا رو که من افروخته بهترم چون عود و عنبر سوخته جبرییلا گرچه یاری می کنی چون برادر پاس داری می کنی ای برادر من بر آذر چابکم من نه آن جانم که گردم بیش و کم جان حیوانی فزاید از علف آتشی بود و چو هیزم شد تلف گر نگشتی هیزم او مثمر بدی تا ابد معمور و هم عامر بدی باد سوزانت این آتش بدان پرتو آتش بود نه عین آن عین آتش در اثیر آمد یقین پرتو و سایه ویست اندر زمین لاجرم پرتو نپاید ز اضطراب سوی معدن باز می گردد شتاب قامت تو بر قرار آمد بساز سایه ات کوته دمی یکدم دراز زانک در پرتو نیابد کس ثبات عکسها وا گشت سوی امهات هین دهان بر بند فتنه لب گشاد خشک آر الله اعلم بالرشاد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۹ - تمثیل صابر شدن مؤمن چون بر شر و خیر بلا واقف شود سگ شکاری نیست او را طوق نیست خام و ناجوشیده جز بی ذوق نیست گفت نخود چون چنینست ای ستی خوش بجوشم یاریم ده راستی تو درین جوشش چو معمار منی کفچلیزم زن که بس خوش می زنی همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ تا نبینم خواب هندستان و باغ تا که خود را در دهم در جوش من تا رهی یابم در آن آغوش من زانک انسان در غنا طاغی شود همچو پیل خواب بین یاغی شود پیل چون در خواب بیند هند را پیلبان را نشنود آرد دغا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۰ - عذر گفتن کدبانو با نخود و حکمت در جوش داشتن کدبانو نخود را آن ستی گوید ورا که پیش ازین من چو تو بودم ز اجزای زمین چون بنوشیدم جهاد آذری پس پذیرا گشتم و اندر خوری مدتی جوشیده ام اندر زمن مدتی دیگر درون دیگ تن زین دو جوشش قوت حسها شدم روح گشتم پس ترا استا شدم در جمادی گفتمی زان می دوی تا شوی علم و صفات معنوی چون شدم من روح پس بار دگر جوش دیگر کن ز حیوانی گذر از خدا می خواه تا زین نکته ها در نلغزی و رسی در منتها زانک از قرآن بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون ترا سودای سربالا نبود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۱ - باقی قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او آن غریب شهر سربالا طلب گفت می خسپم درین مسجد بشب مسجدا گر کربلای من شوی کعبه حاجت روای من شوی هین مرا بگذار ای بگزیده دار تا رسن بازی کنم منصوروار گر شدیت اندر نصیحت جبرییل می نخواهد غوث در آتش خلیل جبرییلا رو که من افروخته بهترم چون عود و عنبر سوخته جبرییلا گرچه یاری می کنی چون برادر پاس داری می کنی ای برادر من بر آذر چابکم من نه آن جانم که گردم بیش و کم جان حیوانی فزاید از علف آتشی بود و چو هیزم شد تلف گر نگشتی هیزم او مثمر بدی تا ابد معمور و هم عامر بدی باد سوزانت این آتش بدان پرتو آتش بود نه عین آن عین آتش در اثیر آمد یقین پرتو و سایه ویست اندر زمین لاجرم پرتو نپاید ز اضطراب سوی معدن باز می گردد شتاب قامت تو بر قرار آمد بساز سایه ات کوته دمی یکدم دراز زانک در پرتو نیابد کس ثبات عکسها وا گشت سوی امهات هین دهان بر بند فتنه لب گشاد خشک آر الله اعلم بالرشاد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۲ - ذکرخیال بد اندیشیدن قاصر فهمان پیش از آنک این قصه تا مخلص رسد دود و گندی آمد از اهل حسد من نمی رنجم ازین لیک این لگد خاطر ساده دلی را پی کند خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی بهر محجوبان مثال معنوی که ز قرآن گر نبیند غیر قال این عجب نبود ز اصحاب ضلال کز شعاع آفتاب پر ز نور غیر گرمی می نیابد چشم کور خربطی ناگاه از خرخانه ای سر برون آورد چون طعانه ای کین سخن پستست یعنی مثنوی قصه پیغامبرست و پی روی نیست ذکر بحث و اسرار بلند که دوانند اولیا آن سو سمند از مقامات تبتل تا فنا پایه پایه تا ملاقات خدا شرح و حد هر مقام و منزلی که بپر زو بر پرد صاحب دلی چون کتاب الله بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران که اساطیرست و افسانه نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند کودکان خرد فهمش می کنند نیست جز امر پسند و ناپسند ذکر یوسف ذکر زلف پر خمش ذکر یعقوب و زلیخا و غمش ظاهرست و هرکسی پی می برد کو بیان که گم شود در وی خرد گفت اگر آسان نماید این به تو این چنین آسان یکی سوره بگو جنتان و انستان و اهل کار گو یکی آیت ازین آسان بیار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۳ - تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن حرف قرآن را بدان که ظاهریست زیر ظاهر باطنی بس قاهریست زیر آن باطن یکی بطن سوم که درو گردد خردها جمله گم بطن چارم از نبی خود کس ندید جز خدای بی نظیر بی ندید تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند جز که طین ظاهر قرآن چو شخص آدمیست که نقوشش ظاهر و جانش خفیست مرد را صد سال عم و خال او یک سر مویی نبیند حال او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۴ - بیان آنک رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها جهت پنهان کردن خویش نیست و جهت خوف تشویش خلق نیست بلک جهت ارشاد خلق است و تحریض بر انقطاع از دنیا به قدر ممکن آنک گویند اولیا در که بوند تا ز چشم مردمان پنهان شوند پیش خلق ایشان فراز صد که اند گام خود بر چرخ هفتم می نهند پس چرا پنهان شود که جو بود کو ز صد دریا و که زان سو بود حاجتش نبود به سوی که گریخت کز پیش کره فلک صد نعل ریخت چرخ گردید و ندید او گرد جان تعزیت جامه بپوشید آسمان گر به ظاهر آن پری پنهان بود آدمی پنهان تر از پریان بود نزد عاقل زان پری که مضمرست آدمی صد بار خود پنهان ترست آدمی نزدیک عاقل چون خفیست چون بود آدم که در غیب او صفیست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۲ - ذکرخیال بد اندیشیدن قاصر فهمان پیش از آنک این قصه تا مخلص رسد دود و گندی آمد از اهل حسد من نمی رنجم ازین لیک این لگد خاطر ساده دلی را پی کند خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی بهر محجوبان مثال معنوی که ز قرآن گر نبیند غیر قال این عجب نبود ز اصحاب ضلال کز شعاع آفتاب پر ز نور غیر گرمی می نیابد چشم کور خربطی ناگاه از خرخانه ای سر برون آورد چون طعانه ای کین سخن پستست یعنی مثنوی قصه پیغامبرست و پی روی نیست ذکر بحث و اسرار بلند که دوانند اولیا آن سو سمند از مقامات تبتل تا فنا پایه پایه تا ملاقات خدا شرح و حد هر مقام و منزلی که بپر زو بر پرد صاحب دلی چون کتاب الله بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران که اساطیرست و افسانه نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند کودکان خرد فهمش می کنند نیست جز امر پسند و ناپسند ذکر یوسف ذکر زلف پر خمش ذکر یعقوب و زلیخا و غمش ظاهرست و هرکسی پی می برد کو بیان که گم شود در وی خرد گفت اگر آسان نماید این به تو این چنین آسان یکی سوره بگو جنتان و انستان و اهل کار گو یکی آیت ازین آسان بیار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۳ - تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن حرف قرآن را بدان که ظاهریست زیر ظاهر باطنی بس قاهریست زیر آن باطن یکی بطن سوم که درو گردد خردها جمله گم بطن چارم از نبی خود کس ندید جز خدای بی نظیر بی ندید تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند جز که طین ظاهر قرآن چو شخص آدمیست که نقوشش ظاهر و جانش خفیست مرد را صد سال عم و خال او یک سر مویی نبیند حال او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۴ - بیان آنک رفتن انبیا و اولیا به کوهها و غارها جهت پنهان کردن خویش نیست و جهت خوف تشویش خلق نیست بلک جهت ارشاد خلق است و تحریض بر انقطاع از دنیا به قدر ممکن آنک گویند اولیا در که بوند تا ز چشم مردمان پنهان شوند پیش خلق ایشان فراز صد که اند گام خود بر چرخ هفتم می نهند پس چرا پنهان شود که جو بود کو ز صد دریا و که زان سو بود حاجتش نبود به سوی که گریخت کز پیش کره فلک صد نعل ریخت چرخ گردید و ندید او گرد جان تعزیت جامه بپوشید آسمان گر به ظاهر آن پری پنهان بود آدمی پنهان تر از پریان بود نزد عاقل زان پری که مضمرست آدمی صد بار خود پنهان ترست آدمی نزدیک عاقل چون خفیست چون بود آدم که در غیب او صفیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۵ - تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام آدمی همچون عصای موسی است آدمی همچون فسون عیسی است در کف حق بهر داد و بهر زین قلب مومن هست بین اصبعین ظاهرش چوبی ولیکن پیش او کون یک لقمه چو بگشاید گلو تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت آن ببین کز وی گریزان گشت موت تو مبین ز افسونش آن لهجات پست آن نگر که مرده بر جست و نشست تو مبین مر آن عصا را سهل یافت آن ببین که بحر خضرا را شکافت تو ز دوری دیده ای چتر سیاه یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه تو ز دوری می نبینی جز که گرد اندکی پیش آ ببین در گرد مرد دیده ها را گرد او روشن کند کوهها را مردی او بر کند چون بر آمد موسی از اقصای دشت کوه طور از مقدمش رقاص گشت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۶ - تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر روی داود از فرش تابان شده کوهها اندر پیش نالان شده کوه با داود گشته همرهی هردو مطرب مست در عشق شهی یا جبال اوبی امر آمده هر دو هم آواز و هم پرده شده گفت داودا تو هجرت دیده ای بهر من از همدمان ببریده ای ای غریب فرد بی مونس شده آتش شوق از دلت شعله زده مطربان خواهی و قوال و ندیم کوهها را پیشت آرد آن قدیم مطرب و قوال و سرنایی کند که به پیشت بادپیمایی کند تا بدانی ناله چون که را رواست بی لب و دندان ولی را ناله هاست نغمه اجزای آن صافی جسد هر دمی در گوش حسش می رسد همنشینان نشنوند او بشنود ای خنک جان کو به غیبش بگرود بنگرد در نفس خود صد گفت و گو همنشین او نبرده هیچ بو صد سؤال و صد جواب اندر دلت می رسد از لامکان تا منزلت بشنوی تو نشنود زان گوشها گر به نزدیک تو آرد گوش را گیرم ای کر خود تو آن را نشنوی چون مثالش دیده ای چون نگروی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۷ - جواب طعنه‌زننده در مثنوی از قصور فهم خود ای سگ طاعن تو عو عو می کنی طعن قرآن را برون شو می کنی این نه آن شیرست کز وی جان بری یا ز پنجه قهر او ایمان بری تا قیامت می زند قرآن ندی ای گروهی جهل را گشته فدی که مرا افسانه می پنداشتید تخم طعن و کافری می کاشتید خود بدیدیت آنک طعنه می زدیت که شما فانی و افسانه بدیت من کلام حقم و قایم به ذات قوت جان جان و یاقوت زکات نور خورشیدم فتاده بر شما لیک از خورشید ناگشته جدا نک منم ینبوع آن آب حیات تا رهانم عاشقان را از ممات گر چنان گند آزتان ننگیختی جرعه ای بر گورتان حق ریختی نه بگیرم گفت و پند آن حکیم دل نگردانم بهر طعنی سقیم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۵ - تشبیه صورت اولیا و صورت کلام اولیا به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی علیهما السلام آدمی همچون عصای موسی است آدمی همچون فسون عیسی است در کف حق بهر داد و بهر زین قلب مومن هست بین اصبعین ظاهرش چوبی ولیکن پیش او کون یک لقمه چو بگشاید گلو تو مبین ز افسون عیسی حرف و صوت آن ببین کز وی گریزان گشت موت تو مبین ز افسونش آن لهجات پست آن نگر که مرده بر جست و نشست تو مبین مر آن عصا را سهل یافت آن ببین که بحر خضرا را شکافت تو ز دوری دیده ای چتر سیاه یک قدم فا پیش نه بنگر سپاه تو ز دوری می نبینی جز که گرد اندکی پیش آ ببین در گرد مرد دیده ها را گرد او روشن کند کوهها را مردی او بر کند چون بر آمد موسی از اقصای دشت کوه طور از مقدمش رقاص گشت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۶ - تفسیر یا جبال اوبی معه والطیر روی داود از فرش تابان شده کوهها اندر پیش نالان شده کوه با داود گشته همرهی هردو مطرب مست در عشق شهی یا جبال اوبی امر آمده هر دو هم آواز و هم پرده شده گفت داودا تو هجرت دیده ای بهر من از همدمان ببریده ای ای غریب فرد بی مونس شده آتش شوق از دلت شعله زده مطربان خواهی و قوال و ندیم کوهها را پیشت آرد آن قدیم مطرب و قوال و سرنایی کند که به پیشت بادپیمایی کند تا بدانی ناله چون که را رواست بی لب و دندان ولی را ناله هاست نغمه اجزای آن صافی جسد هر دمی در گوش حسش می رسد همنشینان نشنوند او بشنود ای خنک جان کو به غیبش بگرود بنگرد در نفس خود صد گفت و گو همنشین او نبرده هیچ بو صد سؤال و صد جواب اندر دلت می رسد از لامکان تا منزلت بشنوی تو نشنود زان گوشها گر به نزدیک تو آرد گوش را گیرم ای کر خود تو آن را نشنوی چون مثالش دیده ای چون نگروی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۷ - جواب طعنه‌زننده در مثنوی از قصور فهم خود ای سگ طاعن تو عو عو می کنی طعن قرآن را برون شو می کنی این نه آن شیرست کز وی جان بری یا ز پنجه قهر او ایمان بری تا قیامت می زند قرآن ندی ای گروهی جهل را گشته فدی که مرا افسانه می پنداشتید تخم طعن و کافری می کاشتید خود بدیدیت آنک طعنه می زدیت که شما فانی و افسانه بدیت من کلام حقم و قایم به ذات قوت جان جان و یاقوت زکات نور خورشیدم فتاده بر شما لیک از خورشید ناگشته جدا نک منم ینبوع آن آب حیات تا رهانم عاشقان را از ممات گر چنان گند آزتان ننگیختی جرعه ای بر گورتان حق ریختی نه بگیرم گفت و پند آن حکیم دل نگردانم بهر طعنی سقیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۸ - مثل زدن در رمیدن کرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخولیدن سایسان آنک فرمودست او اندر خطاب کره و مادر همی خوردند آب می شخولیدند هر دم آن نفر بهر اسپان که هلا هین آب خور آن شخولیدن به کره می رسید سر همی بر داشت و از خور می رمید مادرش پرسید کای کره چرا می رمی هر ساعتی زین استقا گفت کره می شخولند این گروه ز اتفاق بانگشان دارم شکوه پس دلم می لرزد از جا می رود ز اتفاق نعره خوفم می رسد گفت مادر تا جهان بودست ازین کارافزایان بدند اندر زمین هین تو کار خویش کن ای ارجمند زود کایشان ریش خود بر می کنند وقت تنگ و می رود آب فراخ پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ شهره کاریزیست پر آب حیات آب کش تا بر دمد از تو نبات آب خضر از جوی نطق اولیا می خوریم ای تشنه غافل بیا گر نبینی آب کورانه بفن سوی جو آور سبو در جوی زن چون شنیدی کاندرین جو آب هست کور را تقلید باید کار بست جو فرو بر مشک آب اندیش را تا گران بینی تو مشک خویش را چون گران دیدی شوی تو مستدل رست از تقلید خشک آنگاه دل گر نبیند کور آب جو عیان لیک داند چون سبو بیند گران که ز جو اندر سبو آبی برفت کین سبک بود و گران شد ز آب و زفت زانک هر بادی مرا در می ربود باد می نربایدم ثقلم فزود مر سفیهان را رباید هر هوا زانک نبودشان گرانی قوی کشتی بی لنگر آمد مرد شر که ز باد کژ نیابد او حذر لنگر عقلست عاقل را امان لنگری در یوزه کن از عاقلان او مددهای خرد چون در ربود از خزینه در آن دریای جود زین چنین امداد دل پر فن شود بجهد از دل چشم هم روشن شود زانک نور از دل برین دیده نشست تا چو دل شد دیده تو عاطلست دل چو بر انوار عقلی نیز زد زان نصیبی هم بدو دیده دهد پس بدان کاب مبارک ز آسمان وحی دلها باشد و صدق بیان ما چو آن کره هم آب جو خوریم سوی آن وسواس طاعن ننگریم پی رو پیغمبرانی ره سپر طعنه خلقان همه بادی شمر آن خداوندان که ره طی کرده اند گوش فا بانگ سگان کی کرده اند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۹ - بقیهٔ ذکر آن مهمان مسجد مهمان‌کش باز گو کان پاک باز شیرمرد اندر آن مسجد چه بنمودش چه کرد خفت در مسجد خود او را خواب کو مرد غرقه گشته چون خسپد بجو خواب مرغ و ماهیان باشد همی عاشقان را زیر غرقاب غمی نیمشب آواز با هولی رسید کایم آیم بر سرت ای مستفید پنج کرت این چنین آواز سخت می رسید و دل همی شد لخت لخت

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۸ - مثل زدن در رمیدن کرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخولیدن سایسان آنک فرمودست او اندر خطاب کره و مادر همی خوردند آب می شخولیدند هر دم آن نفر بهر اسپان که هلا هین آب خور آن شخولیدن به کره می رسید سر همی بر داشت و از خور می رمید مادرش پرسید کای کره چرا می رمی هر ساعتی زین استقا گفت کره می شخولند این گروه ز اتفاق بانگشان دارم شکوه پس دلم می لرزد از جا می رود ز اتفاق نعره خوفم می رسد گفت مادر تا جهان بودست ازین کارافزایان بدند اندر زمین هین تو کار خویش کن ای ارجمند زود کایشان ریش خود بر می کنند وقت تنگ و می رود آب فراخ پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ شهره کاریزیست پر آب حیات آب کش تا بر دمد از تو نبات آب خضر از جوی نطق اولیا می خوریم ای تشنه غافل بیا گر نبینی آب کورانه بفن سوی جو آور سبو در جوی زن چون شنیدی کاندرین جو آب هست کور را تقلید باید کار بست جو فرو بر مشک آب اندیش را تا گران بینی تو مشک خویش را چون گران دیدی شوی تو مستدل رست از تقلید خشک آنگاه دل گر نبیند کور آب جو عیان لیک داند چون سبو بیند گران که ز جو اندر سبو آبی برفت کین سبک بود و گران شد ز آب و زفت زانک هر بادی مرا در می ربود باد می نربایدم ثقلم فزود مر سفیهان را رباید هر هوا زانک نبودشان گرانی قوی کشتی بی لنگر آمد مرد شر که ز باد کژ نیابد او حذر لنگر عقلست عاقل را امان لنگری در یوزه کن از عاقلان او مددهای خرد چون در ربود از خزینه در آن دریای جود زین چنین امداد دل پر فن شود بجهد از دل چشم هم روشن شود زانک نور از دل برین دیده نشست تا چو دل شد دیده تو عاطلست دل چو بر انوار عقلی نیز زد زان نصیبی هم بدو دیده دهد پس بدان کاب مبارک ز آسمان وحی دلها باشد و صدق بیان ما چو آن کره هم آب جو خوریم سوی آن وسواس طاعن ننگریم پی رو پیغمبرانی ره سپر طعنه خلقان همه بادی شمر آن خداوندان که ره طی کرده اند گوش فا بانگ سگان کی کرده اند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰۹ - بقیهٔ ذکر آن مهمان مسجد مهمان‌کش باز گو کان پاک باز شیرمرد اندر آن مسجد چه بنمودش چه کرد خفت در مسجد خود او را خواب کو مرد غرقه گشته چون خسپد بجو خواب مرغ و ماهیان باشد همی عاشقان را زیر غرقاب غمی نیمشب آواز با هولی رسید کایم آیم بر سرت ای مستفید پنج کرت این چنین آواز سخت می رسید و دل همی شد لخت لخت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۰ - تفسیر آیت وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ تو چو عزم دین کنی با اجتهاد دیو بانگت بر زند اندر نهاد که مرو زان سو بیندیش ای غوی که اسیر رنج و درویشی شوی بی نوا گردی ز یاران وابری خوار گردی و پشیمانی خوری تو ز بیم بانگ آن دیو لعین وا گریزی در ضلالت از یقین که هلا فردا و پس فردا مراست راه دین پویم که مهلت پیش ماست مرگ بینی باز کو از چپ و راست می کشد همسایه را تا بانگ خاست باز عزم دین کنی از بیم جان مرد سازی خویشتن را یک زمان پس سلح بر بندی از علم و حکم که من از خوفی نیارم پای کم باز بانگی بر زند بر تو ز مکر که بترس و باز گرد از تیغ فقر باز بگریزی ز راه روشنی آن سلاح علم و فن را بفکنی سالها او را به بانگی بنده ای در چنین ظلمت نمد افکنده ای هیبت بانگ شیاطین خلق را بند کردست و گرفته حلق را تا چنان نومید شد جانشان ز نور که روان کافران ز اهل قبور این شکوه بانگ آن ملعون بود هیبت بانگ خدایی چون بود هیبت بازست بر کبک نجیب مر مگس را نیست زان هیبت نصیب زانک نبود باز صیاد مگس عنکبوتان می مگس گیرند و بس عنکبوت دیو بر چون تو ذباب کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب بانگ دیوان گله بان اشقیاست بانگ سلطان پاسبان اولیاست تا نیامیزد بدین دو بانگ دور قطره ای از بحر خوش با بحر شور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را بشنو اکنون قصه آن بانگ سخت که نرفت از جا بدان آن نیکبخت گفت چون ترسم چو هست این طبل عید تا دهل ترسد که زخم او را رسید ای دهلهای تهی بی قلوب قسمتان از عید جان شد زخم چوب شد قیامت عید و بی دینان دهل ما چو اهل عید خندان همچو گل بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد دیگ دولتبا چگونه می پزد چونک بشنود آن دهل آن مرد دید گفت چون ترسد دلم از طبل عید گفت با خود هین ملرزان دل کزین مرد جان بددلان بی یقین وقت آن آمد که حیدروار من ملک گیرم یا بپردازم بدن بر جهید و بانگ بر زد کای کیا حاضرم اینک اگر مردی بیا در زمان بشکست ز آواز آن طلسم زر همی ریزید هر سو قسم قسم ریخت چند این زر که ترسید آن پسر تا نگیرد زر ز پری راه در بعد از آن برخاست آن شیر عتید تا سحرگه زر به بیرون می کشید دفن می کرد و همی آمد بزر با جوال و توبره بار دگر گنجها بنهاد آن جانباز از آن کوری ترسانی واپس خزان این زر ظاهر بخاطر آمدست در دل هر کور دور زرپرست کودکان اسفالها را بشکنند نام زر بنهند و در دامن کنند اندر آن بازی چو گویی نام زر آن کند در خاطر کودک گذر بل زر مضروب ضرب ایزدی کو نگردد کاسد آمد سرمدی آن زری کین زر از آن زر تاب یافت گوهر و تابندگی و آب یافت آن زری که دل ازو گردد غنی غالب آید بر قمر در روشنی شمع بود آن مسجد و پروانه او خویشتن در باخت آن پروانه خو پر بسوخت او را ولیکن ساختش بس مبارک آمد آن انداختش همچو موسی بود آن مسعودبخت کاتشی دید او به سوی آن درخت چون عنایتها برو موفور بود نار می پنداشت و خود آن نور بود مرد حق را چون ببینی ای پسر تو گمان داری برو نار بشر تو ز خود می آیی و آن در تو است نار و خار ظن باطل این سو است او درخت موسی است و پر ضیا نور خوان نارش مخوان باری بیا نه فطام این جهان ناری نمود سالکان رفتند و آن خود نور بود پس بدان که شمع دین بر می شود این نه همچون شمع آتشها بود این نماید نور و سوزد یار را و آن بصورت نار و گل زوار را این چو سازنده ولی سوزنده ای و آن گه وصلت دل افروزنده ای شکل شعله نور پاک سازوار حاضران را نور و دوران را چو نار

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۰ - تفسیر آیت وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ تو چو عزم دین کنی با اجتهاد دیو بانگت بر زند اندر نهاد که مرو زان سو بیندیش ای غوی که اسیر رنج و درویشی شوی بی نوا گردی ز یاران وابری خوار گردی و پشیمانی خوری تو ز بیم بانگ آن دیو لعین وا گریزی در ضلالت از یقین که هلا فردا و پس فردا مراست راه دین پویم که مهلت پیش ماست مرگ بینی باز کو از چپ و راست می کشد همسایه را تا بانگ خاست باز عزم دین کنی از بیم جان مرد سازی خویشتن را یک زمان پس سلح بر بندی از علم و حکم که من از خوفی نیارم پای کم باز بانگی بر زند بر تو ز مکر که بترس و باز گرد از تیغ فقر باز بگریزی ز راه روشنی آن سلاح علم و فن را بفکنی سالها او را به بانگی بنده ای در چنین ظلمت نمد افکنده ای هیبت بانگ شیاطین خلق را بند کردست و گرفته حلق را تا چنان نومید شد جانشان ز نور که روان کافران ز اهل قبور این شکوه بانگ آن ملعون بود هیبت بانگ خدایی چون بود هیبت بازست بر کبک نجیب مر مگس را نیست زان هیبت نصیب زانک نبود باز صیاد مگس عنکبوتان می مگس گیرند و بس عنکبوت دیو بر چون تو ذباب کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب بانگ دیوان گله بان اشقیاست بانگ سلطان پاسبان اولیاست تا نیامیزد بدین دو بانگ دور قطره ای از بحر خوش با بحر شور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۱ - رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را بشنو اکنون قصه آن بانگ سخت که نرفت از جا بدان آن نیکبخت گفت چون ترسم چو هست این طبل عید تا دهل ترسد که زخم او را رسید ای دهلهای تهی بی قلوب قسمتان از عید جان شد زخم چوب شد قیامت عید و بی دینان دهل ما چو اهل عید خندان همچو گل بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد دیگ دولتبا چگونه می پزد چونک بشنود آن دهل آن مرد دید گفت چون ترسد دلم از طبل عید گفت با خود هین ملرزان دل کزین مرد جان بددلان بی یقین وقت آن آمد که حیدروار من ملک گیرم یا بپردازم بدن بر جهید و بانگ بر زد کای کیا حاضرم اینک اگر مردی بیا در زمان بشکست ز آواز آن طلسم زر همی ریزید هر سو قسم قسم ریخت چند این زر که ترسید آن پسر تا نگیرد زر ز پری راه در بعد از آن برخاست آن شیر عتید تا سحرگه زر به بیرون می کشید دفن می کرد و همی آمد بزر با جوال و توبره بار دگر گنجها بنهاد آن جانباز از آن کوری ترسانی واپس خزان این زر ظاهر بخاطر آمدست در دل هر کور دور زرپرست کودکان اسفالها را بشکنند نام زر بنهند و در دامن کنند اندر آن بازی چو گویی نام زر آن کند در خاطر کودک گذر بل زر مضروب ضرب ایزدی کو نگردد کاسد آمد سرمدی آن زری کین زر از آن زر تاب یافت گوهر و تابندگی و آب یافت آن زری که دل ازو گردد غنی غالب آید بر قمر در روشنی شمع بود آن مسجد و پروانه او خویشتن در باخت آن پروانه خو پر بسوخت او را ولیکن ساختش بس مبارک آمد آن انداختش همچو موسی بود آن مسعودبخت کاتشی دید او به سوی آن درخت چون عنایتها برو موفور بود نار می پنداشت و خود آن نور بود مرد حق را چون ببینی ای پسر تو گمان داری برو نار بشر تو ز خود می آیی و آن در تو است نار و خار ظن باطل این سو است او درخت موسی است و پر ضیا نور خوان نارش مخوان باری بیا نه فطام این جهان ناری نمود سالکان رفتند و آن خود نور بود پس بدان که شمع دین بر می شود این نه همچون شمع آتشها بود این نماید نور و سوزد یار را و آن بصورت نار و گل زوار را این چو سازنده ولی سوزنده ای و آن گه وصلت دل افروزنده ای شکل شعله نور پاک سازوار حاضران را نور و دوران را چو نار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان آن بخاری نیز خود بر شمع زد گشته بود از عشقش آسان آن کبد آه سوزانش سوی گردون شده در دل صدر جهان مهر آمده گفته با خود در سحرگه کای احد حال آن آواره ما چون بود او گناهی کرد و ما دیدیم لیک رحمت ما را نمی دانست نیک خاطر مجرم ز ما ترسان شود لیک صد اومید در ترسش بود من بترسانم وقیح یاوه را آنک ترسد من چه ترسانم ورا بهر دیگ سرد آذر می رود نه بدان کز جوش از سر می رود آمنان را من بترسانم به علم خایفان را ترس بردارم به حلم پاره دوزم پاره در موضع نهم هر کسی را شربت اندر خور دهم هست سر مرد چون بیخ درخت زان بروید برگهاش از چوب سخت درخور آن بیخ رسته برگها در درخت و در نفوس و در نهی برفلک پرهاست ز اشجار وفا اصلها ثابت و فرعه فی السما چون برست از عشق پر بر آسمان چون نروید در دل صدر جهان موج می زد در دلش عفو گنه که ز هر دل تا دل آمد روزنه که ز دل تا دل یقین روزن بود نه جدا و دور چون دو تن بود متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در مساغ هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او لیک عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش و فربه کند چون درین دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستی می دان که هست در دل تو مهر حق چون شد دوتو هست حق را بی گمانی مهر تو هیچ بانگ کف زدن ناید بدر از یکی دست تو بی دستی دگر تشنه می نالد که ای آب گوار آب هم نالد که کو آن آب خوار جذب آبست این عطش در جان ما ما از آن او و او هم آن ما حکمت حق در قضا و در قدر کرد ما را عاشقان همدگر جمله اجزای جهان زان حکم پیش جفت جفت و عاشقان جفت خویش هست هر جزوی ز عالم جفت خواه راست همچون کهربا و برگ کاه آسمان گوید زمین را مرحبا با توم چون آهن و آهن ربا آسمان مرد و زمین زن در خرد هرچه آن انداخت این می پرورد چون نماند گرمیش بفرستد او چون نماند تری و نم بدهد او برج خاکی خاک ارضی را مدد برج آبی تریش اندر دمد برج بادی ابر سوی او برد تا بخارات وخم را بر کشد برج آتش گرمی خورشید ازو همچو تابه سرخ ز آتش پشت و رو هست سرگردان فلک اندر زمن همچو مردان گرد مکسب بهر زن وین زمین کدبانویها می کند بر ولادات و رضاعش می تند پس زمین و چرخ را دان هوشمند چونک کار هوشمندان می کنند گر نه از هم این دو دلبر می مزند پس چرا چون جفت در هم می خزند بی زمین کی گل بروید و ارغوان پس چه زاید ز آب و تاب آسمان بهر آن میلست در ماده به نر تا بود تکمیل کار همدگر میل اندر مرد و زن حق زان نهاد تا بقا یابد جهان زین اتحاد میل هر جزوی به جزوی هم نهد ز اتحاد هر دو تولیدی زهد شب چنین با روز اندر اعتناق مختلف در صورت اما اتفاق روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند لیک هر دو یک حقیقت می تنند هر یکی خواهان دگر را همچو خویش از پی تکمیل فعل و کار خویش زانک بی شب دخل نبود طبع را پس چه اندر خرج آرد روزها

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان آن بخاری نیز خود بر شمع زد گشته بود از عشقش آسان آن کبد آه سوزانش سوی گردون شده در دل صدر جهان مهر آمده گفته با خود در سحرگه کای احد حال آن آواره ما چون بود او گناهی کرد و ما دیدیم لیک رحمت ما را نمی دانست نیک خاطر مجرم ز ما ترسان شود لیک صد اومید در ترسش بود من بترسانم وقیح یاوه را آنک ترسد من چه ترسانم ورا بهر دیگ سرد آذر می رود نه بدان کز جوش از سر می رود آمنان را من بترسانم به علم خایفان را ترس بردارم به حلم پاره دوزم پاره در موضع نهم هر کسی را شربت اندر خور دهم هست سر مرد چون بیخ درخت زان بروید برگهاش از چوب سخت درخور آن بیخ رسته برگها در درخت و در نفوس و در نهی برفلک پرهاست ز اشجار وفا اصلها ثابت و فرعه فی السما چون برست از عشق پر بر آسمان چون نروید در دل صدر جهان موج می زد در دلش عفو گنه که ز هر دل تا دل آمد روزنه که ز دل تا دل یقین روزن بود نه جدا و دور چون دو تن بود متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در مساغ هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جویای او لیک عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش و فربه کند چون درین دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستی می دان که هست در دل تو مهر حق چون شد دوتو هست حق را بی گمانی مهر تو هیچ بانگ کف زدن ناید بدر از یکی دست تو بی دستی دگر تشنه می نالد که ای آب گوار آب هم نالد که کو آن آب خوار جذب آبست این عطش در جان ما ما از آن او و او هم آن ما حکمت حق در قضا و در قدر کرد ما را عاشقان همدگر جمله اجزای جهان زان حکم پیش جفت جفت و عاشقان جفت خویش هست هر جزوی ز عالم جفت خواه راست همچون کهربا و برگ کاه آسمان گوید زمین را مرحبا با توم چون آهن و آهن ربا آسمان مرد و زمین زن در خرد هرچه آن انداخت این می پرورد چون نماند گرمیش بفرستد او چون نماند تری و نم بدهد او برج خاکی خاک ارضی را مدد برج آبی تریش اندر دمد برج بادی ابر سوی او برد تا بخارات وخم را بر کشد برج آتش گرمی خورشید ازو همچو تابه سرخ ز آتش پشت و رو هست سرگردان فلک اندر زمن همچو مردان گرد مکسب بهر زن وین زمین کدبانویها می کند بر ولادات و رضاعش می تند پس زمین و چرخ را دان هوشمند چونک کار هوشمندان می کنند گر نه از هم این دو دلبر می مزند پس چرا چون جفت در هم می خزند بی زمین کی گل بروید و ارغوان پس چه زاید ز آب و تاب آسمان بهر آن میلست در ماده به نر تا بود تکمیل کار همدگر میل اندر مرد و زن حق زان نهاد تا بقا یابد جهان زین اتحاد میل هر جزوی به جزوی هم نهد ز اتحاد هر دو تولیدی زهد شب چنین با روز اندر اعتناق مختلف در صورت اما اتفاق روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند لیک هر دو یک حقیقت می تنند هر یکی خواهان دگر را همچو خویش از پی تکمیل فعل و کار خویش زانک بی شب دخل نبود طبع را پس چه اندر خرج آرد روزها

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۳ - جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس خاک گوید خاک تن را باز گرد ترک جان کن سوی ما آ همچو گرد جنس مایی پیش ما اولیتری به که زان تن وا رهی و زان تری گوید آری لیک من پابسته ام گرچه همچون تو ز هجران خسته ام تری تن را بجویند آبها کای تری باز آ ز غربت سوی ما گرمی تن را همی خواند اثیر که ز ناری راه اصل خویش گیر هست هفتاد و دو علت در بدن از کششهای عناصر بی رسن علت آید تا بدن را بسکلد تا عناصر همدگر را وا هلد چار مرغ اند این عناصر بسته پا مرگ و رنجوری و علت پاگشا پایشان از همدگر چون باز کرد مرغ هر عنصر یقین پرواز کرد جذبه این اصلها و فرعها هر دمی رنجی نهد در جسم ما تا که این ترکیبها را بر درد مرغ هر جزوی به اصل خود پرد حکمت حق مانع آید زین عجل جمعشان دارد بصحت تا اجل گوید ای اجزا اجل مشهود نیست پر زدن پیش از اجلتان سود نیست چونک هر جزوی بجوید ارتفاق چون بود جان غریب اندر فراق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۴ - منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روح‌اند گوید ای اجزای پست فرشیم غربت من تلختر من عرشیم میل تن در سبزه و آب روان زان بود که اصل او آمد از آن میل جان اندر حیات و در حی است زانک جان لامکان اصل وی است میل جان در حکمتست و در علوم میل تن در باغ و راغست و کروم میل جان اندر ترقی و شرف میل تن در کسب و اسباب علف میل و عشق آن شرف هم سوی جان زین یحب را و یحبون را بدان حاصل آنک هر که او طالب بود جان مطلوبش درو راغب بود گر بگویم شرح این بی حد شود مثنوی هشتاد تا کاغذ شود آدمی حیوان نباتی و جماد هر مرادی عاشق هر بی مراد بی مرادان بر مرادی می تنند و آن مرادان جذب ایشان می کنند لیک میل عاشقان لاغر کند میل معشوقان خوش و خوش فر کند عشق معشوقان دو رخ افروخته عشق عاشق جان او را سوخته کهربا عاشق به شکل بی نیاز کاه می کوشد در آن راه دراز این رها کن عشق آن تشنه دهان تافت اندر سینه صدر جهان دود آن عشق و غم آتش کده رفته در مخدوم او مشفق شده لیکش از ناموس و بوش و آب رو شرم می آمد که وا جوید ازو رحمتش مشتاق آن مسکین شده سلطنت زین لطف مانع آمده عقل حیران کین عجب او را کشید یا کشش زان سو بدینجانب رسید ترک جلدی کن کزین ناواقفی لب ببند الله اعلم بالخفی این سخن را بعد ازین مدفون کنم آن کشنده می کشد من چون کنم کیست آن کت می کشد ای معتنی آنک می نگذاردت کین دم زنی صد عزیمت می کنی بهر سفر می کشاند مر ترا جای دگر زان بگرداند به هر سو آن لگام تا خبر یابد ز فارس اسپ خام اسپ زیرکسار زان نیکو پیست کو همی داند که فارس بر ویست او دلت را بر دو صد سودا ببست بی مرادت کرد پس دل را شکست چون شکست او بال آن رای نخست چون نشد هستی بال اشکن درست چون قضایش حبل تدبیرت سکست چون نشد بر تو قضای آن درست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۳ - جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس خاک گوید خاک تن را باز گرد ترک جان کن سوی ما آ همچو گرد جنس مایی پیش ما اولیتری به که زان تن وا رهی و زان تری گوید آری لیک من پابسته ام گرچه همچون تو ز هجران خسته ام تری تن را بجویند آبها کای تری باز آ ز غربت سوی ما گرمی تن را همی خواند اثیر که ز ناری راه اصل خویش گیر هست هفتاد و دو علت در بدن از کششهای عناصر بی رسن علت آید تا بدن را بسکلد تا عناصر همدگر را وا هلد چار مرغ اند این عناصر بسته پا مرگ و رنجوری و علت پاگشا پایشان از همدگر چون باز کرد مرغ هر عنصر یقین پرواز کرد جذبه این اصلها و فرعها هر دمی رنجی نهد در جسم ما تا که این ترکیبها را بر درد مرغ هر جزوی به اصل خود پرد حکمت حق مانع آید زین عجل جمعشان دارد بصحت تا اجل گوید ای اجزا اجل مشهود نیست پر زدن پیش از اجلتان سود نیست چونک هر جزوی بجوید ارتفاق چون بود جان غریب اندر فراق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۴ - منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روح‌اند گوید ای اجزای پست فرشیم غربت من تلختر من عرشیم میل تن در سبزه و آب روان زان بود که اصل او آمد از آن میل جان اندر حیات و در حی است زانک جان لامکان اصل وی است میل جان در حکمتست و در علوم میل تن در باغ و راغست و کروم میل جان اندر ترقی و شرف میل تن در کسب و اسباب علف میل و عشق آن شرف هم سوی جان زین یحب را و یحبون را بدان حاصل آنک هر که او طالب بود جان مطلوبش درو راغب بود گر بگویم شرح این بی حد شود مثنوی هشتاد تا کاغذ شود آدمی حیوان نباتی و جماد هر مرادی عاشق هر بی مراد بی مرادان بر مرادی می تنند و آن مرادان جذب ایشان می کنند لیک میل عاشقان لاغر کند میل معشوقان خوش و خوش فر کند عشق معشوقان دو رخ افروخته عشق عاشق جان او را سوخته کهربا عاشق به شکل بی نیاز کاه می کوشد در آن راه دراز این رها کن عشق آن تشنه دهان تافت اندر سینه صدر جهان دود آن عشق و غم آتش کده رفته در مخدوم او مشفق شده لیکش از ناموس و بوش و آب رو شرم می آمد که وا جوید ازو رحمتش مشتاق آن مسکین شده سلطنت زین لطف مانع آمده عقل حیران کین عجب او را کشید یا کشش زان سو بدینجانب رسید ترک جلدی کن کزین ناواقفی لب ببند الله اعلم بالخفی این سخن را بعد ازین مدفون کنم آن کشنده می کشد من چون کنم کیست آن کت می کشد ای معتنی آنک می نگذاردت کین دم زنی صد عزیمت می کنی بهر سفر می کشاند مر ترا جای دگر زان بگرداند به هر سو آن لگام تا خبر یابد ز فارس اسپ خام اسپ زیرکسار زان نیکو پیست کو همی داند که فارس بر ویست او دلت را بر دو صد سودا ببست بی مرادت کرد پس دل را شکست چون شکست او بال آن رای نخست چون نشد هستی بال اشکن درست چون قضایش حبل تدبیرت سکست چون نشد بر تو قضای آن درست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۵ - فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بود عزمها و قصدها در ماجرا گاه گاهی راست می آید ترا تا به طمع آن دلت نیت کند بار دیگر نیتت را بشکند ور بکلی بی مرادت داشتی دل شدی نومید امل کی کاشتی ور بکاریدی امل از عوریش کی شدی پیدا برو مقهوریش عاشقان از بی مرادیهای خویش باخبر گشتند از مولای خویش بی مرادی شد قلاوز بهشت حفت الجنه شنو ای خوش سرشت که مراداتت همه اشکسته پاست پس کسی باشد که کام او رواست پس شدند اشکسته اش آن صادقان لیک کو خود آن شکست عاشقان عاقلان اشکسته اش از اضطرار عاشقان اشکسته با صد اختیار عاقلانش بندگان بندی اند عاشقانش شکری و قندی اند ایتیا کرها مهار عاقلان ایتیا طوعا بهار بی دلان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۶ - نظر کردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَرّونَ إِلَی الجَنَّةِ بِالسَّلاسِلِ وَ الأَغْلالِ دید پیغامبر یکی جوقی اسیر که همی بردند و ایشان در نفیر دیدشان در بند آن آگاه شیر می نظر کردند در وی زیر زیر تا همی خایید هر یک از غضب بر رسول صدق دندانها و لب زهره نه با آن غضب که دم زنند زانک در زنجیر قهر ده منند می کشاندشان موکل سوی شهر می برد از کافرستانشان به قهر نه فدایی می ستاند نه زری نه شفاعت می رسد از سروری رحمت عالم همی گویند و او عالمی را می برد حلق و گلو با هزار انکار می رفتند راه زیر لب طعنه زنان بر کار شاه چاره ها کردیم و اینجا چاره نیست خود دل این مرد کم از خاره نیست ما هزاران مرد شیر الپ ارسلان با دو سه عریان سست نیم جان این چنین درمانده ایم از کژرویست یا ز اخترهاست یا خود جادویست بخت ما را بر درید آن بخت او تخت ما شد سرنگون از تخت او کار او از جادوی گر گشت زفت جادوی کردیم ما هم چون نرفت

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۵ - فسخ عزایم و نقضها جهت با خبر کردن آدمی را از آنک مالک و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند تا تنبیه بر تنبیه بود عزمها و قصدها در ماجرا گاه گاهی راست می آید ترا تا به طمع آن دلت نیت کند بار دیگر نیتت را بشکند ور بکلی بی مرادت داشتی دل شدی نومید امل کی کاشتی ور بکاریدی امل از عوریش کی شدی پیدا برو مقهوریش عاشقان از بی مرادیهای خویش باخبر گشتند از مولای خویش بی مرادی شد قلاوز بهشت حفت الجنه شنو ای خوش سرشت که مراداتت همه اشکسته پاست پس کسی باشد که کام او رواست پس شدند اشکسته اش آن صادقان لیک کو خود آن شکست عاشقان عاقلان اشکسته اش از اضطرار عاشقان اشکسته با صد اختیار عاقلانش بندگان بندی اند عاشقانش شکری و قندی اند ایتیا کرها مهار عاقلان ایتیا طوعا بهار بی دلان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۶ - نظر کردن پیغامبر علیه السلام به اسیران و تبسم کردن و گفتن کی عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَرّونَ إِلَی الجَنَّةِ بِالسَّلاسِلِ وَ الأَغْلالِ دید پیغامبر یکی جوقی اسیر که همی بردند و ایشان در نفیر دیدشان در بند آن آگاه شیر می نظر کردند در وی زیر زیر تا همی خایید هر یک از غضب بر رسول صدق دندانها و لب زهره نه با آن غضب که دم زنند زانک در زنجیر قهر ده منند می کشاندشان موکل سوی شهر می برد از کافرستانشان به قهر نه فدایی می ستاند نه زری نه شفاعت می رسد از سروری رحمت عالم همی گویند و او عالمی را می برد حلق و گلو با هزار انکار می رفتند راه زیر لب طعنه زنان بر کار شاه چاره ها کردیم و اینجا چاره نیست خود دل این مرد کم از خاره نیست ما هزاران مرد شیر الپ ارسلان با دو سه عریان سست نیم جان این چنین درمانده ایم از کژرویست یا ز اخترهاست یا خود جادویست بخت ما را بر درید آن بخت او تخت ما شد سرنگون از تخت او کار او از جادوی گر گشت زفت جادوی کردیم ما هم چون نرفت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۷ - تفسیر این آیت کی ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح ایه‌ای طاعنان می‌گفتید کی از ما و محمد علیه السلام آنک حق است فتح و نصرتش ده و این بدان می‌گفتید تا گمان آید کی شما طالب حق‌اید بی غرض اکنون محمد را نصرت دادیم تا صاحب حق را ببینید از بتان و از خدا در خواستیم که بکن ما را اگر ناراستیم آنک حق و راستست از ما و او نصرتش ده نصرت او را بجو این دعا بسیار کردیم و صلات پیش لات و پیش عزی و منات که اگر حقست او پیداش کن ور نباشد حق زبون ماش کن چونک وا دیدیم او منصور بود ما همه ظلمت بدیم او نور بود این جواب ماست کانچ خواستید گشت پیدا که شما ناراستید باز این اندیشه را از فکر خویش کور می کردند و دفع از ذکر خویش کین تفکرمان هم از ادبار رست که صواب او شود در دل درست خود چه شد گر غالب آمد چند بار هر کسی را غالب آرد روزگار ما هم از ایام بخت آور شدیم بارها بر وی مظفر آمدیم باز گفتندی که گرچه او شکست چون شکست ما نبود آن زشت و پست زانک بخت نیک او را در شکست داد صد شادی پنهان زیردست کو باشکسته نمی مانست هیچ که نه غم بودش در آن نه پیچ پیچ چون نشان مؤمنان مغلوبیست لیک در اشکست مؤمن خوبیست گر تو مشک و عنبری را بشکنی عالمی از فوح ریحان پر کنی ور شکستی ناگهان سرگین خر خانه ها پر گند گردد تا به سر وقت واگشت حدیبیه بذل دولت انا فتحنا زد دهل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۸ - سر آنک بی‌مراد بازگشتن رسول علیه السلام از حدیبیه حق تعالی لقب آن فتح کرد کی انا فتحنا کی به صورت غلق بود و به معنی فتح چنانک شکستن مشک به ظاهر شکستن است و به معنی درست کردنست مشکی او را و تکمیل فواید اوست آمدش پیغام از دولت که رو تو ز منع این ظفر غمگین مشو کاندرین خواری نقدت فتحهاست نک فلان قلعه فلان بقعه تراست بنگر آخر چونک واگردید تفت بر قریظه و بر نضیر از وی چه رفت قلعه ها هم گرد آن دو بقعه ها شد مسلم وز غنایم نفعها ور نباشد آن تو بنگر کین فریق پر غم و رنجند و مفتون و عشیق زهر خواری را چو شکر می خورند خار غمها را چو اشتر می چرند بهر عین غم نه از بهر فرج این تسافل پیش ایشان چون درج آنچنان شادند اندر قعر چاه که همی ترسند از تخت و کلاه هر کجا دلبر بود خود همنشین فوق گردونست نه زیر زمین

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۷ - تفسیر این آیت کی ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح ایه‌ای طاعنان می‌گفتید کی از ما و محمد علیه السلام آنک حق است فتح و نصرتش ده و این بدان می‌گفتید تا گمان آید کی شما طالب حق‌اید بی غرض اکنون محمد را نصرت دادیم تا صاحب حق را ببینید از بتان و از خدا در خواستیم که بکن ما را اگر ناراستیم آنک حق و راستست از ما و او نصرتش ده نصرت او را بجو این دعا بسیار کردیم و صلات پیش لات و پیش عزی و منات که اگر حقست او پیداش کن ور نباشد حق زبون ماش کن چونک وا دیدیم او منصور بود ما همه ظلمت بدیم او نور بود این جواب ماست کانچ خواستید گشت پیدا که شما ناراستید باز این اندیشه را از فکر خویش کور می کردند و دفع از ذکر خویش کین تفکرمان هم از ادبار رست که صواب او شود در دل درست خود چه شد گر غالب آمد چند بار هر کسی را غالب آرد روزگار ما هم از ایام بخت آور شدیم بارها بر وی مظفر آمدیم باز گفتندی که گرچه او شکست چون شکست ما نبود آن زشت و پست زانک بخت نیک او را در شکست داد صد شادی پنهان زیردست کو باشکسته نمی مانست هیچ که نه غم بودش در آن نه پیچ پیچ چون نشان مؤمنان مغلوبیست لیک در اشکست مؤمن خوبیست گر تو مشک و عنبری را بشکنی عالمی از فوح ریحان پر کنی ور شکستی ناگهان سرگین خر خانه ها پر گند گردد تا به سر وقت واگشت حدیبیه بذل دولت انا فتحنا زد دهل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۸ - سر آنک بی‌مراد بازگشتن رسول علیه السلام از حدیبیه حق تعالی لقب آن فتح کرد کی انا فتحنا کی به صورت غلق بود و به معنی فتح چنانک شکستن مشک به ظاهر شکستن است و به معنی درست کردنست مشکی او را و تکمیل فواید اوست آمدش پیغام از دولت که رو تو ز منع این ظفر غمگین مشو کاندرین خواری نقدت فتحهاست نک فلان قلعه فلان بقعه تراست بنگر آخر چونک واگردید تفت بر قریظه و بر نضیر از وی چه رفت قلعه ها هم گرد آن دو بقعه ها شد مسلم وز غنایم نفعها ور نباشد آن تو بنگر کین فریق پر غم و رنجند و مفتون و عشیق زهر خواری را چو شکر می خورند خار غمها را چو اشتر می چرند بهر عین غم نه از بهر فرج این تسافل پیش ایشان چون درج آنچنان شادند اندر قعر چاه که همی ترسند از تخت و کلاه هر کجا دلبر بود خود همنشین فوق گردونست نه زیر زمین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۹ - تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متی گفت پیغامبر که معراج مرا نیست بر معراج یونس اجتبا آن من بر چرخ و آن او نشیب زانک قرب حق برونست از حسیب قرب نه بالا نه پستی رفتنست قرب حق از حبس هستی رستنست نیست را چه جای بالا است و زیر نیست را نه زود و نه دورست و دیر کارگاه و گنج حق در نیستیست غره هستی چه دانی نیست چیست حاصل این اشکست ایشان ای کیا می نماند هیچ با اشکست ما آنچنان شادند در ذل و تلف همچو ما در وقت اقبال و شرف برگ بی برگی همه اقطاع اوست فقر و خواریش افتخارست و علوست آن یکی گفت ار چنانست آن ندید چون بخندید او که ما را بسته دید چونک او مبدل شدست و شادیش نیست زین زندان و زین آزادیش پس به قهر دشمنان چون شاد شد چون ازین فتح و ظفر پر باد شد شاد شد جانش که بر شیران نر یافت آسان نصرت و دست و ظفر پس بدانستیم کو آزاد نیست جز به دنیا دلخوش و دلشاد نیست ورنه چون خندد که اهل آن جهان بر بد و نیک اند مشفق مهربان این بمنگیدند در زیر زبان آن اسیران با هم اندر بحث آن تا موکل نشنود بر ما جهد خود سخن در گوش آن سلطان برد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۰ - آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او گرچه نشنید آن موکل آن سخن رفت در گوشی که آن بد من لدن بوی پیراهان یوسف را ندید آنک حافظ بود و یعقوبش کشید آن شیاطین بر عنان آسمان نشنوند آن سر لوح غیب دان آن محمد خفته و تکیه زده آمده سر گرد او گردان شده او خورد حلوا که روزیشست باز آن نه کانگشتان او باشد دراز نجم ثاقب گشته حارس دیوران که بهل دزدی ز احمد سر ستان ای دویده سوی دکان از پگاه هین به مسجد رو بجو رزق اله پس رسول آن گفتشان را فهم کرد گفت آن خنده نبودم از نبرد مرده اند ایشان و پوسیده فنا مرده کشتن نیست مردی پیش ما خود کیند ایشان که مه گردد شکاف چونک من پا بفشرم اندر مصاف آنگهی کآزاد بودیت و مکین مر شما را بسته می دیدم چنین ای بنازیده به ملک و خاندان نزد عاقل اشتری بر ناودان نقش تن را تا فتاد از بام طشت پیش چشمم کل آت آت گشت بنگرم در غوره می بینم عیان بنگرم در نیست شی بینم عیان بنگرم سر عالمی بینم نهان آدم و حوا نرسته از جهان مر شما را وقت ذرات الست دیده ام پا بسته و منکوس و پست از حدوث آسمان بی عمد آنچ دانسته بدم افزون نشد من شما را سرنگون می دیده ام پیش از آن کز آب و گل بالیده ام نو ندیدم تا کنم شادی بدان این همی دیدم در آن اقبالتان بسته قهر خفی وانگه چه قهر قند می خوردید و در وی درج زهر این چنین قندی پر از زهر ار عدو خوش بنوشد چت حسد آید برو با نشاط آن زهر می کردید نوش مرگتان خفیه گرفته هر دو گوش من نمی کردم غزا از بهر آن تا ظفر یابم فرو گیرم جهان کین جهان جیفه ست و مردار و رخیص بر چنین مردار چون باشم حریص سگ نیم تا پرچم مرده کنم عیسی ام آیم که تا زنده ش کنم زان همی کردم صفوف جنگ چاک تا رهانم مر شما را از هلاک زان نمی برم گلوهای بشر تا مرا باشد کر و فر و حشر زان همی برم گلویی چند تا زان گلوها عالمی یابد رها که شما پروانه وار از جهل خویش پیش آتش می کنید این حمله کیش من همی رانم شما را همچو مست از در افتادن در آتش با دو دست آنک خود را فتحها پنداشتید تخم منحوسی خود می کاشتید یکدگر را جد جد می خواندید سوی اژدرها فرس می راندید قهر می کردید و اندر عین قهر خود شما مقهور قهر شیر دهر

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۹ - تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متی گفت پیغامبر که معراج مرا نیست بر معراج یونس اجتبا آن من بر چرخ و آن او نشیب زانک قرب حق برونست از حسیب قرب نه بالا نه پستی رفتنست قرب حق از حبس هستی رستنست نیست را چه جای بالا است و زیر نیست را نه زود و نه دورست و دیر کارگاه و گنج حق در نیستیست غره هستی چه دانی نیست چیست حاصل این اشکست ایشان ای کیا می نماند هیچ با اشکست ما آنچنان شادند در ذل و تلف همچو ما در وقت اقبال و شرف برگ بی برگی همه اقطاع اوست فقر و خواریش افتخارست و علوست آن یکی گفت ار چنانست آن ندید چون بخندید او که ما را بسته دید چونک او مبدل شدست و شادیش نیست زین زندان و زین آزادیش پس به قهر دشمنان چون شاد شد چون ازین فتح و ظفر پر باد شد شاد شد جانش که بر شیران نر یافت آسان نصرت و دست و ظفر پس بدانستیم کو آزاد نیست جز به دنیا دلخوش و دلشاد نیست ورنه چون خندد که اهل آن جهان بر بد و نیک اند مشفق مهربان این بمنگیدند در زیر زبان آن اسیران با هم اندر بحث آن تا موکل نشنود بر ما جهد خود سخن در گوش آن سلطان برد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۰ - آگاه شدن پیغامبر علیه السلام از طعن ایشان بر شماتت او گرچه نشنید آن موکل آن سخن رفت در گوشی که آن بد من لدن بوی پیراهان یوسف را ندید آنک حافظ بود و یعقوبش کشید آن شیاطین بر عنان آسمان نشنوند آن سر لوح غیب دان آن محمد خفته و تکیه زده آمده سر گرد او گردان شده او خورد حلوا که روزیشست باز آن نه کانگشتان او باشد دراز نجم ثاقب گشته حارس دیوران که بهل دزدی ز احمد سر ستان ای دویده سوی دکان از پگاه هین به مسجد رو بجو رزق اله پس رسول آن گفتشان را فهم کرد گفت آن خنده نبودم از نبرد مرده اند ایشان و پوسیده فنا مرده کشتن نیست مردی پیش ما خود کیند ایشان که مه گردد شکاف چونک من پا بفشرم اندر مصاف آنگهی کآزاد بودیت و مکین مر شما را بسته می دیدم چنین ای بنازیده به ملک و خاندان نزد عاقل اشتری بر ناودان نقش تن را تا فتاد از بام طشت پیش چشمم کل آت آت گشت بنگرم در غوره می بینم عیان بنگرم در نیست شی بینم عیان بنگرم سر عالمی بینم نهان آدم و حوا نرسته از جهان مر شما را وقت ذرات الست دیده ام پا بسته و منکوس و پست از حدوث آسمان بی عمد آنچ دانسته بدم افزون نشد من شما را سرنگون می دیده ام پیش از آن کز آب و گل بالیده ام نو ندیدم تا کنم شادی بدان این همی دیدم در آن اقبالتان بسته قهر خفی وانگه چه قهر قند می خوردید و در وی درج زهر این چنین قندی پر از زهر ار عدو خوش بنوشد چت حسد آید برو با نشاط آن زهر می کردید نوش مرگتان خفیه گرفته هر دو گوش من نمی کردم غزا از بهر آن تا ظفر یابم فرو گیرم جهان کین جهان جیفه ست و مردار و رخیص بر چنین مردار چون باشم حریص سگ نیم تا پرچم مرده کنم عیسی ام آیم که تا زنده ش کنم زان همی کردم صفوف جنگ چاک تا رهانم مر شما را از هلاک زان نمی برم گلوهای بشر تا مرا باشد کر و فر و حشر زان همی برم گلویی چند تا زان گلوها عالمی یابد رها که شما پروانه وار از جهل خویش پیش آتش می کنید این حمله کیش من همی رانم شما را همچو مست از در افتادن در آتش با دو دست آنک خود را فتحها پنداشتید تخم منحوسی خود می کاشتید یکدگر را جد جد می خواندید سوی اژدرها فرس می راندید قهر می کردید و اندر عین قهر خود شما مقهور قهر شیر دهر

%0
10 Bölüm