Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کرد پاسبانی خفت و دزد اسباب برد رختها را زیر هر خاکی فشرد روز شد بیدار شد آن کاروان دید رفته رخت و سیم و اشتران پس بدو گفتند ای حارس بگو که چه شد این رخت و این اسباب کو گفت دزدان آمدند اندر نقاب رختها بردند از پیشم شتاب قوم گفتندش که ای چو تل ریگ پس چه می کردی کیی ای مردریگ گفت من یک کس بدم ایشان گروه با سلاح و با شجاعت با شکوه گفت اگر در جنگ کم بودت امید نعره ای زن کای کریمان برجهید گفت آن دم کارد بنمودند و تیغ که خمش ورنه کشیمت بی دریغ آن زمان از ترس بستم من دهان این زمان هیهای و فریاد و فغان آن زمان بست آن دمم که دم زنم این زمان چندانک خواهی هی کنم چونک عمرت برد دیو فاضحه بی نمک باشد اعوذ و فاتحه گرچه باشد بی نمک اکنون حنین هست غفلت بی نمک تر زان یقین هم چنین هم بی نمک می نال نیز که ذلیلان را نظر کن ای عزیز قادری بی گاه باشد یا به گاه از تو چیزی فوت کی شد ای اله شاه لا تاسوا علی ما فاتکم کی شود از قدرتش مطلوب گم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را گفت آن مرغ این سزای او بود که فسون زاهدان را بشنود گفت زاهد نه سزای آن نشاف کو خورد مال یتیمان از گزاف بعد از آن نوحه گری آغاز کرد که فخ و صیاد لرزان شد ز درد کز تناقضهای دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا می مال دست زیر دست تو سرم را راحتیست دست تو در شکربخشی آیتیست سایه خود از سر من برمدار بی قرارم بی قرارم بی قرار خوابها بیزار شد از چشم من در غمت ای رشک سرو و یاسمن گر نیم لایق چه باشد گر دمی ناسزایی را بپرسی در غمی مر عدم را خود چه استحقاق بود که برو لطفت چنین درها گشود خاک گرگین را کرم آسیب کرد ده گهر از نور حس در جیب کرد پنج حس ظاهر و پنج نهان که بشر شد نطفه مرده از آن توبه بی توفیقت ای نور بلند چیست جز بر ریش توبه ریش خند سبلتان توبه یک یک بر کنی توبه سایه ست و تو ماه روشنی ای ز تو ویران دکان و منزلم چون ننالم چون بیفشاری دلم چون گریزم زانک بی تو زنده نیست بی خداوندیت بود بنده نیست جان من بستان تو ای جان را اصول زانک بی تو گشته ام از جان ملول عاشقم من بر فن دیوانگی سیرم از فرهنگی و فرزانگی چون بدرد شرم گویم راز فاش چند ازین صبر و زحیر و ارتعاش در حیا پنهان شدم هم چون سجاف ناگهان بجهم ازین زیر لحاف ای رفیقان راهها را بست یار آهوی لنگیم و او شیر شکار جز که تسلیم و رضا کو چاره ای در کف شیر نری خون خواره ای او ندارد خواب و خور چون آفتاب روحها را می کند بی خورد و خواب که بیا من باش یا هم خوی من تا ببینی در تجلی روی من ور ندیدی چون چنین شیدا شدی خاک بودی طالب احیا شدی گر ز بی سویت ندادست او علف چشم جانت چون بماندست آن طرف گربه بر سوراخ زان شد معتکف که از آن سوراخ او شد معتلف گربه دیگر همی گردد به بام کز شکار مرغ یابید او طعام آن یکی را قبله شد جولاهگی وآن یکی حارس برای جامگی وان یکی بی کار و رو در لامکان که از آن سو دادیش تو قوت جان کار او دارد که حق را شد مرید بهر کار او ز هر کاری برید دیگران چون کودکان این روز چند تا شب ترحال بازی می کنند خوابناکی کو ز یقظت می جهد دایه وسواس عشوه ش می دهد رو بخسپ ای جان که نگذاریم ما که کسی از خواب بجهاند ترا هم تو خود را بر کنی از بیخ خواب هم چو تشنه که شنود او بانگ آب بانگ آبم من به گوش تشنگان هم چو باران می رسم از آسمان بر جه ای عاشق برآور اضطراب بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کرد پاسبانی خفت و دزد اسباب برد رختها را زیر هر خاکی فشرد روز شد بیدار شد آن کاروان دید رفته رخت و سیم و اشتران پس بدو گفتند ای حارس بگو که چه شد این رخت و این اسباب کو گفت دزدان آمدند اندر نقاب رختها بردند از پیشم شتاب قوم گفتندش که ای چو تل ریگ پس چه می کردی کیی ای مردریگ گفت من یک کس بدم ایشان گروه با سلاح و با شجاعت با شکوه گفت اگر در جنگ کم بودت امید نعره ای زن کای کریمان برجهید گفت آن دم کارد بنمودند و تیغ که خمش ورنه کشیمت بی دریغ آن زمان از ترس بستم من دهان این زمان هیهای و فریاد و فغان آن زمان بست آن دمم که دم زنم این زمان چندانک خواهی هی کنم چونک عمرت برد دیو فاضحه بی نمک باشد اعوذ و فاتحه گرچه باشد بی نمک اکنون حنین هست غفلت بی نمک تر زان یقین هم چنین هم بی نمک می نال نیز که ذلیلان را نظر کن ای عزیز قادری بی گاه باشد یا به گاه از تو چیزی فوت کی شد ای اله شاه لا تاسوا علی ما فاتکم کی شود از قدرتش مطلوب گم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را گفت آن مرغ این سزای او بود که فسون زاهدان را بشنود گفت زاهد نه سزای آن نشاف کو خورد مال یتیمان از گزاف بعد از آن نوحه گری آغاز کرد که فخ و صیاد لرزان شد ز درد کز تناقضهای دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا می مال دست زیر دست تو سرم را راحتیست دست تو در شکربخشی آیتیست سایه خود از سر من برمدار بی قرارم بی قرارم بی قرار خوابها بیزار شد از چشم من در غمت ای رشک سرو و یاسمن گر نیم لایق چه باشد گر دمی ناسزایی را بپرسی در غمی مر عدم را خود چه استحقاق بود که برو لطفت چنین درها گشود خاک گرگین را کرم آسیب کرد ده گهر از نور حس در جیب کرد پنج حس ظاهر و پنج نهان که بشر شد نطفه مرده از آن توبه بی توفیقت ای نور بلند چیست جز بر ریش توبه ریش خند سبلتان توبه یک یک بر کنی توبه سایه ست و تو ماه روشنی ای ز تو ویران دکان و منزلم چون ننالم چون بیفشاری دلم چون گریزم زانک بی تو زنده نیست بی خداوندیت بود بنده نیست جان من بستان تو ای جان را اصول زانک بی تو گشته ام از جان ملول عاشقم من بر فن دیوانگی سیرم از فرهنگی و فرزانگی چون بدرد شرم گویم راز فاش چند ازین صبر و زحیر و ارتعاش در حیا پنهان شدم هم چون سجاف ناگهان بجهم ازین زیر لحاف ای رفیقان راهها را بست یار آهوی لنگیم و او شیر شکار جز که تسلیم و رضا کو چاره ای در کف شیر نری خون خواره ای او ندارد خواب و خور چون آفتاب روحها را می کند بی خورد و خواب که بیا من باش یا هم خوی من تا ببینی در تجلی روی من ور ندیدی چون چنین شیدا شدی خاک بودی طالب احیا شدی گر ز بی سویت ندادست او علف چشم جانت چون بماندست آن طرف گربه بر سوراخ زان شد معتکف که از آن سوراخ او شد معتلف گربه دیگر همی گردد به بام کز شکار مرغ یابید او طعام آن یکی را قبله شد جولاهگی وآن یکی حارس برای جامگی وان یکی بی کار و رو در لامکان که از آن سو دادیش تو قوت جان کار او دارد که حق را شد مرید بهر کار او ز هر کاری برید دیگران چون کودکان این روز چند تا شب ترحال بازی می کنند خوابناکی کو ز یقظت می جهد دایه وسواس عشوه ش می دهد رو بخسپ ای جان که نگذاریم ما که کسی از خواب بجهاند ترا هم تو خود را بر کنی از بیخ خواب هم چو تشنه که شنود او بانگ آب بانگ آبم من به گوش تشنگان هم چو باران می رسم از آسمان بر جه ای عاشق برآور اضطراب بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا در فلان حجره نشین تا نیم شب تا بیایم نیم شب من بی طلب مرد قربان کرد و نانها بخش کرد چون پدید آمد مهش از زیر گرد شب در آن حجره نشست آن گرمدار بر امید وعده آن یار غار بعد نصف اللیل آمد یار او صادق الوعدانه آن دلدار او عاشق خود را فتاده خفته دید اندکی از آستین او درید گردکانی چندش اندر جیب کرد که تو طفلی گیر این می باز نرد چون سحر از خواب عاشق بر جهید آستین و گردکانها را بدید گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچ بر ما می رسد آن هم ز ماست ای دل بی خواب ما زین ایمنیم چون حرس بر بام چوبک می زنیم گردکان ما درین مطحن شکست هر چه گوییم از غم خود اندکست عاذلا چند این صلای ماجرا پند کم ده بعد ازین دیوانه را من نخواهم عشوه هجران شنود آزمودم چند خواهم آزمود هرچه غیر شورش و دیوانگیست اندرین ره دوری و بیگانگیست هین بنه بر پایم آن زنجیر را که دریدم سلسله تدبیر را غیر آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجیر آری بگسلم عشق و ناموس ای برادر راست نیست بر در ناموس ای عاشق مایست وقت آن آمد که من عریان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم ای عدو شرم و اندیشه بیا که دریدم پرده شرم و حیا ای ببسته خواب جان از جادوی سخت دل یارا که در عالم توی هین گلوی صبر می گیر و فشار تا خنک گردد دل عشق ای سوار تا نسوزم کی خنک گردد دلش ای دل ما خاندان و منزلش خانه خود را همی سوزی بسوز کیست آن کس کت بگوید لایجوز خوش بسوز این خانه را ای شیر مست خانه عاشق چنین اولیترست بعد ازین این سوز را قبله کنم زانکه شمعم  بسوزش روشنم خواب را بگذار امشب ای پدر یک شبی بر کوی بی خوابان گذر بنگر اینها را که مجنون گشته اند هم چو پروانه بوصلت کشته اند بنگر این کشتی خلقان غرق عشق اژدهایی گشت گویی حلق عشق اژدهایی ناپدید دلربا عقل هم چون کوه را او کهربا عقل هر عطار کآگه شد ازو طبله ها را ریخت اندر آب جو رو کزین جو برنیایی تا ابد لم یکن حقا له کفوا احد ای مزور چشم بگشای و ببین چند گویی می ندانم آن و این از وبای زرق و محرومی بر آ در جهان حی و قیومی در آ تا نمی بینم همی بینم شود وین ندانمهات می دانم بود بگذر از مستی و مستی بخش باش زین تلون نقل کن در استواش چند نازی تو بدین مستی بس است بر سر هر کوی چندان مست هست گر دو عالم پر شود سرمست یار جمله یک باشند و آن یک نیست خوار این ز بسیاری نیابد خواریی خوار که بود تن پرستی ناریی گر جهان پر شد ز نور آفتاب کی بود خوار آن تف خوش التهاب لیک با این جمله بالاتر خرام چونک ارض الله واسع بود و رام گرچه این مستی چو باز اشهبست برتر از وی در زمین قدس هست رو سرافیلی شو اندر امتیاز در دمنده روح و مست و مست ساز مست را چون دل مزاح اندیشه شد این ندانم و آن ندانم پیشه شد این ندانم وان ندانم بهر چیست تا بگویی آنک می دانیم کیست نفی بهر ثبت باشد در سخن نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن نیست این و نیست آن هین واگذار آنک آن هستست آن را پیش آر نفی بگذار و همان هستی پرست این در آموز ای پدر زان ترک مست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا در فلان حجره نشین تا نیم شب تا بیایم نیم شب من بی طلب مرد قربان کرد و نانها بخش کرد چون پدید آمد مهش از زیر گرد شب در آن حجره نشست آن گرمدار بر امید وعده آن یار غار بعد نصف اللیل آمد یار او صادق الوعدانه آن دلدار او عاشق خود را فتاده خفته دید اندکی از آستین او درید گردکانی چندش اندر جیب کرد که تو طفلی گیر این می باز نرد چون سحر از خواب عاشق بر جهید آستین و گردکانها را بدید گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچ بر ما می رسد آن هم ز ماست ای دل بی خواب ما زین ایمنیم چون حرس بر بام چوبک می زنیم گردکان ما درین مطحن شکست هر چه گوییم از غم خود اندکست عاذلا چند این صلای ماجرا پند کم ده بعد ازین دیوانه را من نخواهم عشوه هجران شنود آزمودم چند خواهم آزمود هرچه غیر شورش و دیوانگیست اندرین ره دوری و بیگانگیست هین بنه بر پایم آن زنجیر را که دریدم سلسله تدبیر را غیر آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجیر آری بگسلم عشق و ناموس ای برادر راست نیست بر در ناموس ای عاشق مایست وقت آن آمد که من عریان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم ای عدو شرم و اندیشه بیا که دریدم پرده شرم و حیا ای ببسته خواب جان از جادوی سخت دل یارا که در عالم توی هین گلوی صبر می گیر و فشار تا خنک گردد دل عشق ای سوار تا نسوزم کی خنک گردد دلش ای دل ما خاندان و منزلش خانه خود را همی سوزی بسوز کیست آن کس کت بگوید لایجوز خوش بسوز این خانه را ای شیر مست خانه عاشق چنین اولیترست بعد ازین این سوز را قبله کنم زانکه شمعم  بسوزش روشنم خواب را بگذار امشب ای پدر یک شبی بر کوی بی خوابان گذر بنگر اینها را که مجنون گشته اند هم چو پروانه بوصلت کشته اند بنگر این کشتی خلقان غرق عشق اژدهایی گشت گویی حلق عشق اژدهایی ناپدید دلربا عقل هم چون کوه را او کهربا عقل هر عطار کآگه شد ازو طبله ها را ریخت اندر آب جو رو کزین جو برنیایی تا ابد لم یکن حقا له کفوا احد ای مزور چشم بگشای و ببین چند گویی می ندانم آن و این از وبای زرق و محرومی بر آ در جهان حی و قیومی در آ تا نمی بینم همی بینم شود وین ندانمهات می دانم بود بگذر از مستی و مستی بخش باش زین تلون نقل کن در استواش چند نازی تو بدین مستی بس است بر سر هر کوی چندان مست هست گر دو عالم پر شود سرمست یار جمله یک باشند و آن یک نیست خوار این ز بسیاری نیابد خواریی خوار که بود تن پرستی ناریی گر جهان پر شد ز نور آفتاب کی بود خوار آن تف خوش التهاب لیک با این جمله بالاتر خرام چونک ارض الله واسع بود و رام گرچه این مستی چو باز اشهبست برتر از وی در زمین قدس هست رو سرافیلی شو اندر امتیاز در دمنده روح و مست و مست ساز مست را چون دل مزاح اندیشه شد این ندانم و آن ندانم پیشه شد این ندانم وان ندانم بهر چیست تا بگویی آنک می دانیم کیست نفی بهر ثبت باشد در سخن نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن نیست این و نیست آن هین واگذار آنک آن هستست آن را پیش آر نفی بگذار و همان هستی پرست این در آموز ای پدر زان ترک مست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۸ - استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را به وقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث. می در خم اسرار بدان می‌جوشد؛ تا هر که مجردست از آن می‌نوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو می‌خوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی» اعجمی ترکی سحر آگاه شد وز خمار خمر مطرب خواه شد مطرب جان مونس مستان بود نقل و قوت و قوت مست آن بود مطرب ایشان را سوی مستی کشید باز مستی از دم مطرب چشید آن شراب حق بدان مطرب برد وین شراب تن ازین مطرب چرد هر دو گر یک نام دارد در سخن لیک شتان این حسن تا آن حسن اشتباهی هست لفظی در بیان لیک خود کو آسمان تا ریسمان اشتراک لفظ دایم ره زنست اشتراک گبر و مؤمن در تنست جسم ها چون کوزه های بسته سر تا که در هر کوزه چه بود آن نگر کوزه آن تن پر از آب حیات کوزه این تن پر از زهر ممات گر به مظروفش نظر داری شهی ور به ظرفش بنگری تو گم رهی لفظ را ماننده این جسم دان معنیش را در درون مانند جان دیده تن دایما تن بین بود دیده جان جان پر فن بین بود پس ز نقش لفظ های مثنوی صورتی ضال است و هادی معنوی در نبی فرمود کاین قرآن ز دل هادی بعضی و بعضی را مضل الله الله چونک عارف گفت می پیش عارف کی بود معدوم شی فهم تو چون باده شیطان بود کی ترا وهم می رحمان بود این دو انبازند مطرب با شراب این بدان و آن بدین آرد شتاب پر خماران از دم مطرب چرند مطربانشان سوی میخانه برند آن سر میدان و این پایان اوست دل شده چون گوی در چوگان اوست در سر آنچه هست گوش آنجا رود در سر ار صفراست آن سودا شود بعد از آن این دو به بیهوشی روند والد و مولود آن جا یک شوند چونک کردند آشتی شادی و درد مطربان را ترک ما بیدار کرد مطرب آغازید بیتی خوابناک که انلنی الکاس یا من لا اراک انت وجهی لا عجب ان لا اراه غایة القرب حجاب الاشتباه انت عقلی لا عجب ان لم ارک من وفور الالتباس المشتبک جیت اقرب انت من حبل الورید کم اقل یا یا نداء للبعید بل اغالطهم انادی فی القفار کی اکتم من معی ممن اغار

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۸ - استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را به وقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث. می در خم اسرار بدان می‌جوشد؛ تا هر که مجردست از آن می‌نوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو می‌خوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی» اعجمی ترکی سحر آگاه شد وز خمار خمر مطرب خواه شد مطرب جان مونس مستان بود نقل و قوت و قوت مست آن بود مطرب ایشان را سوی مستی کشید باز مستی از دم مطرب چشید آن شراب حق بدان مطرب برد وین شراب تن ازین مطرب چرد هر دو گر یک نام دارد در سخن لیک شتان این حسن تا آن حسن اشتباهی هست لفظی در بیان لیک خود کو آسمان تا ریسمان اشتراک لفظ دایم ره زنست اشتراک گبر و مؤمن در تنست جسم ها چون کوزه های بسته سر تا که در هر کوزه چه بود آن نگر کوزه آن تن پر از آب حیات کوزه این تن پر از زهر ممات گر به مظروفش نظر داری شهی ور به ظرفش بنگری تو گم رهی لفظ را ماننده این جسم دان معنیش را در درون مانند جان دیده تن دایما تن بین بود دیده جان جان پر فن بین بود پس ز نقش لفظ های مثنوی صورتی ضال است و هادی معنوی در نبی فرمود کاین قرآن ز دل هادی بعضی و بعضی را مضل الله الله چونک عارف گفت می پیش عارف کی بود معدوم شی فهم تو چون باده شیطان بود کی ترا وهم می رحمان بود این دو انبازند مطرب با شراب این بدان و آن بدین آرد شتاب پر خماران از دم مطرب چرند مطربانشان سوی میخانه برند آن سر میدان و این پایان اوست دل شده چون گوی در چوگان اوست در سر آنچه هست گوش آنجا رود در سر ار صفراست آن سودا شود بعد از آن این دو به بیهوشی روند والد و مولود آن جا یک شوند چونک کردند آشتی شادی و درد مطربان را ترک ما بیدار کرد مطرب آغازید بیتی خوابناک که انلنی الکاس یا من لا اراک انت وجهی لا عجب ان لا اراه غایة القرب حجاب الاشتباه انت عقلی لا عجب ان لم ارک من وفور الالتباس المشتبک جیت اقرب انت من حبل الورید کم اقل یا یا نداء للبعید بل اغالطهم انادی فی القفار کی اکتم من معی ممن اغار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیه‌السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه‌السلام کی چه می‌گریزی او ترا نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم اندر آمد پیش پیغامبر ضریر کای نوابخش تنور هر خمیر ای تو میر آب و من مستسقیم مستغاث المستغاث ای ساقیم چون در آمد آن ضریر از در شتاب عایشه بگریخت بهر احتجاب زانک واقف بود آن خاتون پاک از غیوری رسول رشکناک هر که زیباتر بود رشکش فزون زانک رشک از ناز خیزد یا بنون گنده پیران شوی را قما دهند چونک از زشتی و پیری آگهند چون جمال احمدی در هر دو کون کی بدست ای فر یزدانیش عون نازهای هر دو کون او را رسد غیرت آن خورشید صدتو را رسد که در افکندم به کیوان گوی را در کشید ای اختران هم روی را در شعاع بی نظیرم لا شوید ورنه پیش نور من رسوا شوید از کرم من هر شبی غایب شوم کی روم الا نمایم که روم تا شما بی من شبی خفاش وار پر زنان پرید گرد این مطار هم چو طاووسان پری عرضه کنید باز مست و سرکش و معجب شوید ننگرید آن پای خود را زشت ساز هم چو چارق کو بود شمع ایاز رو نمایم صبح بهر گوشمال تا نگردید از منی ز اهل شمال ترک آن کن که درازست آن سخن نهی کردست از درازی امر کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۰ - امتحان کردن مصطفی علیه‌السلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان می‌شوی پنهان مشو که اعمی ترا نمی‌بیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرست گفت پیغامبر برای امتحان او نمی بیند ترا کم شو نهان کرد اشارت عایشه با دستها او نبیند من همی بینم ورا غیرت عقل است بر خوبی روح پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح با چنین پنهانی یی کاین روح راست عقل بر وی این چنین رشکین چراست از که پنهان می کنی ای رشک خو آنکه پوشیده ست نورش روی او می رود بی روی پوش این آفتاب فرط نور اوست رویش را نقاب از که پنهان می کنی ای رشک ور که آفتاب از وی نمی بیند اثر رشک از آن افزون ترست اندر تنم کز خودش خواهم که هم پنهان کنم ز آتش رشک گران آهنگ من با دو چشم و گوش خود در جنگ من چون چنین رشکیستت ای جان و دل پس دهان بر بند و گفتن را بهل ترسم ار خامش کنم آن آفتاب از سوی دیگر بدراند حجاب در خموشی گفت ما اظهر شود که ز منع آن میل افزون تر شود گر بغرد بحر غره ش کف شود جوش احببت بان اعرف شود حرف گفتن بستن آن روزنست عین اظهار سخن پوشیدنست بلبلانه نعره زن در روی گل تا کنی مشغولشان از بوی گل تا به قل مشغول گردد گوششان سوی روی گل نپرد هوششان پیش این خورشید کو بس روشنیست در حقیقت هر دلیلی ره زنیست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیه‌السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه‌السلام کی چه می‌گریزی او ترا نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم اندر آمد پیش پیغامبر ضریر کای نوابخش تنور هر خمیر ای تو میر آب و من مستسقیم مستغاث المستغاث ای ساقیم چون در آمد آن ضریر از در شتاب عایشه بگریخت بهر احتجاب زانک واقف بود آن خاتون پاک از غیوری رسول رشکناک هر که زیباتر بود رشکش فزون زانک رشک از ناز خیزد یا بنون گنده پیران شوی را قما دهند چونک از زشتی و پیری آگهند چون جمال احمدی در هر دو کون کی بدست ای فر یزدانیش عون نازهای هر دو کون او را رسد غیرت آن خورشید صدتو را رسد که در افکندم به کیوان گوی را در کشید ای اختران هم روی را در شعاع بی نظیرم لا شوید ورنه پیش نور من رسوا شوید از کرم من هر شبی غایب شوم کی روم الا نمایم که روم تا شما بی من شبی خفاش وار پر زنان پرید گرد این مطار هم چو طاووسان پری عرضه کنید باز مست و سرکش و معجب شوید ننگرید آن پای خود را زشت ساز هم چو چارق کو بود شمع ایاز رو نمایم صبح بهر گوشمال تا نگردید از منی ز اهل شمال ترک آن کن که درازست آن سخن نهی کردست از درازی امر کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۰ - امتحان کردن مصطفی علیه‌السلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان می‌شوی پنهان مشو که اعمی ترا نمی‌بیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرست گفت پیغامبر برای امتحان او نمی بیند ترا کم شو نهان کرد اشارت عایشه با دستها او نبیند من همی بینم ورا غیرت عقل است بر خوبی روح پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح با چنین پنهانی یی کاین روح راست عقل بر وی این چنین رشکین چراست از که پنهان می کنی ای رشک خو آنکه پوشیده ست نورش روی او می رود بی روی پوش این آفتاب فرط نور اوست رویش را نقاب از که پنهان می کنی ای رشک ور که آفتاب از وی نمی بیند اثر رشک از آن افزون ترست اندر تنم کز خودش خواهم که هم پنهان کنم ز آتش رشک گران آهنگ من با دو چشم و گوش خود در جنگ من چون چنین رشکیستت ای جان و دل پس دهان بر بند و گفتن را بهل ترسم ار خامش کنم آن آفتاب از سوی دیگر بدراند حجاب در خموشی گفت ما اظهر شود که ز منع آن میل افزون تر شود گر بغرد بحر غره ش کف شود جوش احببت بان اعرف شود حرف گفتن بستن آن روزنست عین اظهار سخن پوشیدنست بلبلانه نعره زن در روی گل تا کنی مشغولشان از بوی گل تا به قل مشغول گردد گوششان سوی روی گل نپرد هوششان پیش این خورشید کو بس روشنیست در حقیقت هر دلیلی ره زنیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم ازین آشفتهٔ بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر را مطرب آغازید پیش ترک مست در حجاب نغمه اسرار الست من ندانم که تو ماهی یا وثن من ندانم تا چه می خواهی ز من می ندانم که چه خدمت آرمت تن زنم یا در عبارت آرمت این عجب که نیستی از من جدا می ندانم من کجاام تو کجا می ندانم که مرا چون می کشی گاه در بر گاه در خون می کشی هم چنین لب در ندانم باز کرد می ندانم می ندانم ساز کرد چون ز حد شد می ندانم از شگفت ترک ما را زین حراره دل گرفت برجهید آن ترک و دبوسی کشید تا علیها بر سر مطرب رسید گرز را بگرفت سرهنگی بدست گفت نه مطرب کشی این دم بدست گفت این تکرار بی حد و مرش کوفت طبعم را بکوبم من سرش قلتبانا می ندانی گه مخور ور همی دانی بزن مقصود بر آن بگو ای گیج که می دانیش می ندانم می ندانم در مکش من بپرسم کز کجایی هی مری تو بگویی نه ز بلخ و نز هری نه ز بغداد و نه موصل نه طراز در کشی در نی و نی راه دراز خود بگو من از کجاام باز ره هست تنقیح مناط اینجا بله یا بپرسیدم چه خوردی ناشتاب تو بگویی نه شراب و نه کباب نه قدید و نه ثرید و نه عدس آنچ خوردی آن بگو تنها و بس این سخن خایی دراز از بهر چیست گفت مطرب زانک مقصودم خفیست می رمد اثبات پیش از نفی تو نفی کردم تا بری ز اثبات بو در نوا آرم بنفی این ساز را چون بمیری مرگ گوید راز را

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم ازین آشفتهٔ بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر را مطرب آغازید پیش ترک مست در حجاب نغمه اسرار الست من ندانم که تو ماهی یا وثن من ندانم تا چه می خواهی ز من می ندانم که چه خدمت آرمت تن زنم یا در عبارت آرمت این عجب که نیستی از من جدا می ندانم من کجاام تو کجا می ندانم که مرا چون می کشی گاه در بر گاه در خون می کشی هم چنین لب در ندانم باز کرد می ندانم می ندانم ساز کرد چون ز حد شد می ندانم از شگفت ترک ما را زین حراره دل گرفت برجهید آن ترک و دبوسی کشید تا علیها بر سر مطرب رسید گرز را بگرفت سرهنگی بدست گفت نه مطرب کشی این دم بدست گفت این تکرار بی حد و مرش کوفت طبعم را بکوبم من سرش قلتبانا می ندانی گه مخور ور همی دانی بزن مقصود بر آن بگو ای گیج که می دانیش می ندانم می ندانم در مکش من بپرسم کز کجایی هی مری تو بگویی نه ز بلخ و نز هری نه ز بغداد و نه موصل نه طراز در کشی در نی و نی راه دراز خود بگو من از کجاام باز ره هست تنقیح مناط اینجا بله یا بپرسیدم چه خوردی ناشتاب تو بگویی نه شراب و نه کباب نه قدید و نه ثرید و نه عدس آنچ خوردی آن بگو تنها و بس این سخن خایی دراز از بهر چیست گفت مطرب زانک مقصودم خفیست می رمد اثبات پیش از نفی تو نفی کردم تا بری ز اثبات بو در نوا آرم بنفی این ساز را چون بمیری مرگ گوید راز را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیه‌السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما جان بسی کندی و اندر پرده ای زانک مردن اصل بد ناورده ای تا نمیری نیست جان کندن تمام بی کمال نردبان نایی به بام چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود چون رسن یک گز ز صد گز کم بود آب اندر دلو از چه کی رود غرق این کشتی نیابی ای امیر تا بننهی اندرو من الاخیر من آخر اصل دان کو طارقست کشتی وسواس و غی را غارقست آفتاب گنبد ازرق شود کشتی هش چونک مستغرق شود چون نمردی گشت جان کندن دراز مات شو در صبح ای شمع طراز تا نگشتند اختران ما نهان دانک پنهانست خورشید جهان گرز بر خود زن منی در هم شکن زانک پنبه گوش آمد چشم تن گرز بر خود می زنی خود ای دنی عکس تست اندر فعالم این منی عکس خود در صورت من دیده ای در قتال خویش بر جوشیده ای هم چو آن شیری که در چه شد فرو عکس خود را خصم خود پنداشت او نفی ضد هست باشد بی شکی تا ز ضد ضد را بدانی اندکی این زمان جز نفی ضد اعلام نیست اندرین نشات دمی بی دام نیست بی حجابت باید آن ای ذو لباب مرگ را بگزین و بر دران حجاب نه چنان مرگی که در گوری روی مرگ تبدیلی که در نوری روی مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد رومیی شد صبغت زنگی سترد خاک زر شد هیات خاکی نماند غم فرج شد خار غمناکی نماند مصطفی زین گفت کای اسرارجو مرده را خواهی که بینی زنده تو می رود چون زندگان بر خاکدان مرده و جانش شده بر آسمان جانش را این دم به بالا مسکنیست گر بمیرد روح او را نقل نیست زانک پیش از مرگ او کردست نقل این بمردن فهم آید نه به عقل نقل باشد نه چو نقل جان عام هم چو نقلی از مقامی تا مقام هرکه خواهد که ببیند بر زمین مرده ای را می رود ظاهر چنین مر ابوبکر تقی را گو ببین شد ز صدیقی امیرالمحشرین اندرین نشات نگر صدیق را تا به حشر افزون کنی تصدیق را پس محمد صد قیامت بود نقد زانک حل شد در فنای حل و عقد زاده ثانیست احمد در جهان صد قیامت بود او اندر عیان زو قیامت را همی پرسیده اند ای قیامت تا قیامت راه چند با زبان حال می گفتی بسی که ز محشر حشر را پرسد کسی بهر این گفت آن رسول خوش پیام رمز موتوا قبل موت یا کرام همچنانکه مرده ام من قبل موت زان طرف آورده ام این صیت و صوت پس قیامت شو قیامت را ببین دیدن هر چیز را شرطست این تا نگردی او ندانی اش تمام خواه آن انوار باشد یا ظلام عقل گردی عقل را دانی کمال عشق گردی عشق را دانی ذبال گفتمی برهان این دعوی مبین گر بدی ادراک اندر خورد این هست انجیر این طرف بسیار و خوار گر رسد مرغی قنق انجیرخوار در همه عالم اگر مرد و زنند دم به دم در نزع و اندر مردنند آن سخنشان را وصیتها شمر که پدر گوید در آن دم با پسر تا بروید عبرت و رحمت بدین تا ببرد بیخ بغض و رشک و کین تو بدان نیت نگر در اقربا تا ز نزع او نسوزد دل ترا کل آت آت آن را نقد دان دوست را در نزع و اندر فقد دان ور غرضها زین نظر گردد حجیب این غرضها را برون افکن ز جیب ور نیاری خشک بر عجزی مایست دانکه با عاجز گزیده معجزیست عجز زنجیریست زنجیرت نهاد چشم در زنجیرنه باید گشاد پس تضرع کن که ای هادی زیست باز بودم بسته گشتم این ز چیست سخت تر افشرده ام در شر قدم که لفی خسرم ز قهرت دم به دم از نصیحتهای تو کر بوده ام بت شکن دعوی و بت گر بوده ام یاد صنعت فرض تر یا یاد مرگ مرگ مانند خزان تو اصل برگ سالها این مرگ طبلک می زند گوش تو بیگاه جنبش می کند گوید اندر نزع از جان آه مرگ این زمان کردت ز خود آگاه مرگ این گلوی مرگ از نعره گرفت طبل او بشکافت از ضرب شگفت در دقایق خویش را در بافتی رمز مردن این زمان در یافتی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیه‌السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما جان بسی کندی و اندر پرده ای زانک مردن اصل بد ناورده ای تا نمیری نیست جان کندن تمام بی کمال نردبان نایی به بام چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود چون رسن یک گز ز صد گز کم بود آب اندر دلو از چه کی رود غرق این کشتی نیابی ای امیر تا بننهی اندرو من الاخیر من آخر اصل دان کو طارقست کشتی وسواس و غی را غارقست آفتاب گنبد ازرق شود کشتی هش چونک مستغرق شود چون نمردی گشت جان کندن دراز مات شو در صبح ای شمع طراز تا نگشتند اختران ما نهان دانک پنهانست خورشید جهان گرز بر خود زن منی در هم شکن زانک پنبه گوش آمد چشم تن گرز بر خود می زنی خود ای دنی عکس تست اندر فعالم این منی عکس خود در صورت من دیده ای در قتال خویش بر جوشیده ای هم چو آن شیری که در چه شد فرو عکس خود را خصم خود پنداشت او نفی ضد هست باشد بی شکی تا ز ضد ضد را بدانی اندکی این زمان جز نفی ضد اعلام نیست اندرین نشات دمی بی دام نیست بی حجابت باید آن ای ذو لباب مرگ را بگزین و بر دران حجاب نه چنان مرگی که در گوری روی مرگ تبدیلی که در نوری روی مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد رومیی شد صبغت زنگی سترد خاک زر شد هیات خاکی نماند غم فرج شد خار غمناکی نماند مصطفی زین گفت کای اسرارجو مرده را خواهی که بینی زنده تو می رود چون زندگان بر خاکدان مرده و جانش شده بر آسمان جانش را این دم به بالا مسکنیست گر بمیرد روح او را نقل نیست زانک پیش از مرگ او کردست نقل این بمردن فهم آید نه به عقل نقل باشد نه چو نقل جان عام هم چو نقلی از مقامی تا مقام هرکه خواهد که ببیند بر زمین مرده ای را می رود ظاهر چنین مر ابوبکر تقی را گو ببین شد ز صدیقی امیرالمحشرین اندرین نشات نگر صدیق را تا به حشر افزون کنی تصدیق را پس محمد صد قیامت بود نقد زانک حل شد در فنای حل و عقد زاده ثانیست احمد در جهان صد قیامت بود او اندر عیان زو قیامت را همی پرسیده اند ای قیامت تا قیامت راه چند با زبان حال می گفتی بسی که ز محشر حشر را پرسد کسی بهر این گفت آن رسول خوش پیام رمز موتوا قبل موت یا کرام همچنانکه مرده ام من قبل موت زان طرف آورده ام این صیت و صوت پس قیامت شو قیامت را ببین دیدن هر چیز را شرطست این تا نگردی او ندانی اش تمام خواه آن انوار باشد یا ظلام عقل گردی عقل را دانی کمال عشق گردی عشق را دانی ذبال گفتمی برهان این دعوی مبین گر بدی ادراک اندر خورد این هست انجیر این طرف بسیار و خوار گر رسد مرغی قنق انجیرخوار در همه عالم اگر مرد و زنند دم به دم در نزع و اندر مردنند آن سخنشان را وصیتها شمر که پدر گوید در آن دم با پسر تا بروید عبرت و رحمت بدین تا ببرد بیخ بغض و رشک و کین تو بدان نیت نگر در اقربا تا ز نزع او نسوزد دل ترا کل آت آت آن را نقد دان دوست را در نزع و اندر فقد دان ور غرضها زین نظر گردد حجیب این غرضها را برون افکن ز جیب ور نیاری خشک بر عجزی مایست دانکه با عاجز گزیده معجزیست عجز زنجیریست زنجیرت نهاد چشم در زنجیرنه باید گشاد پس تضرع کن که ای هادی زیست باز بودم بسته گشتم این ز چیست سخت تر افشرده ام در شر قدم که لفی خسرم ز قهرت دم به دم از نصیحتهای تو کر بوده ام بت شکن دعوی و بت گر بوده ام یاد صنعت فرض تر یا یاد مرگ مرگ مانند خزان تو اصل برگ سالها این مرگ طبلک می زند گوش تو بیگاه جنبش می کند گوید اندر نزع از جان آه مرگ این زمان کردت ز خود آگاه مرگ این گلوی مرگ از نعره گرفت طبل او بشکافت از ضرب شگفت در دقایق خویش را در بافتی رمز مردن این زمان در یافتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۳ - تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان نعره هاشان می رود در ویل و وشت پر همی گردد همه صحرا و دشت یک غریبی شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان شنید شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم بر که این ماتم فتاد این رییس زفت باشد که بمرد این چنین مجمع نباشد کار خرد نام او و القاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل ده اید چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه ز الطاف او مرثیه سازم که مرد شاعرم تا ازینجا برگ و لالنگی برم آن یکی گفتش که هی دیوانه ای تو نه ای شیعه عدو خانه ای روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست پیش مؤمن کی بود این غصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چون دریم چون خاییم دست چونک ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند روز ملکست و کش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازیشان آگهی ور نه ای آگه برو بر خود گری زانک در انکار نقل و محشری بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن ور همی بیند چرا نبود دلیر پشتدار و جانسپار و چشم سیر در رخت کو از می دین فرخی گر بدیدی بحر کو کف سخی آنکه جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۳ - تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان نعره هاشان می رود در ویل و وشت پر همی گردد همه صحرا و دشت یک غریبی شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان شنید شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم بر که این ماتم فتاد این رییس زفت باشد که بمرد این چنین مجمع نباشد کار خرد نام او و القاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل ده اید چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه ز الطاف او مرثیه سازم که مرد شاعرم تا ازینجا برگ و لالنگی برم آن یکی گفتش که هی دیوانه ای تو نه ای شیعه عدو خانه ای روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست پیش مؤمن کی بود این غصه خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چون دریم چون خاییم دست چونک ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند روز ملکست و کش و شاهنشهی گر تو یک ذره ازیشان آگهی ور نه ای آگه برو بر خود گری زانک در انکار نقل و محشری بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن ور همی بیند چرا نبود دلیر پشتدار و جانسپار و چشم سیر در رخت کو از می دین فرخی گر بدیدی بحر کو کف سخی آنکه جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۵ - تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمن‌گاه بزرگ با دانهٔ گندم می‌کوشد و می‌جوشد و می‌لرزد و به تعجیل می‌کشد و سعت آن خرمن را نمی‌بیند مور بر دانه بدان لرزان شود که ز خرمن های خوش اعمی بود می کشد آن دانه را با حرص و بیم که نمی بیند چنان چاش کریم صاحب خرمن همی گوید که هی ای ز کوری پیش تو معدوم شی تو ز خرمن های ما آن دیده ای که در آن دانه به جان پیچیده ای ای به صورت ذره کیوان را ببین مور لنگی رو سلیمان را ببین تو نه ای این جسم تو آن دیده ای وارهی از جسم گر جان دیده ای آدمی دیده ست باقی گوشت و پوست هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست کوه را غرقه کند یک خم ز نم منفذش چون باز باشد سوی یم چون به دریا راه شد از جان خم خم با جیحون برآرد اشتلم زان سبب قل گفته دریا بود هرچه نطق احمدی گویا بود گفته او جمله در بحر بود که دلش را بود در دریا نفوذ داد دریا چون ز خم ما بود چه عجب در ماهیی دریا بود چشم حس افسرد بر نقش ممر تش ممر می بینی و او مستقر این دوی اوصاف دید احولست ورنه اول آخر آخر اولست هی ز چه معلوم گردد این ز بعث بعث را جو کم کن اندر بعث بحث شرط روز بعث اول مردنست زانک بعث از مرده زنده کردنست جمله عالم زین غلط کردند راه کز عدم ترسند و آن آمد پناه از کجا جوییم علم از ترک علم از کجا جوییم سلم از ترک سلم از کجا جوییم هست از ترک هست از کجا جوییم سیب از ترک دست هم تو تانی کرد یا نعم المعین دیده معدوم بین را هست بین دیده ای کو از عدم آمد پدید ذات هستی را همه معدوم دید این جهان منتظم محشر شود گر دو دیده مبدل و انور شود زان نماید این حقایق ناتمام که برین خامان بود فهمش حرام نعمت جنات خوش بر دوزخی شد محرم گرچه حق آمد سخی در دهانش تلخ آید شهد خلد چون نبود از وافیان  عهد خلد مر شما را نیز در سوداگری دست کی جنبد چو نبود مشتری کی نظاره اهل بخریدن بود آن نظاره گول گردیدن بود پرس پرسان کاین به چند و آن به چند از پی تعبیر وقت و ریش خند از ملولی کاله می خواهد ز تو نیست آن کس مشتری و کاله جو کاله را صد بار دید و باز داد جامه کی پیمود او پیمود باد کو قدوم و کر و فر مشتری کو مزاح گنگلی سرسری چونک در ملکش نباشد حبه ای جز پی گنگل چه جوید جبه ای در تجارت نیستش سرمایه ای پس چه شخص زشت او چه سایه ای مایه در بازار این دنیا زرست مایه آنجا عشق و دو چشم ترست هر که او بی مایه ای بازار رفت عمر رفت و بازگشت او خام تفت هی کجا بودی برادر هیچ جا هی چه پختی بهر خوردن هیچ با مشتری شو تا بجنبد دست من لعل زاید معدن آبست من مشتری گرچه که سست و باردست دعوت دین کن که دعوت واردست باز پران کن حمام روح گیر در ره دعوت طریق نوح گیر خدمتی می کن برای کردگار با قبول و رد خلقانت چه کار

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۵ - تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمن‌گاه بزرگ با دانهٔ گندم می‌کوشد و می‌جوشد و می‌لرزد و به تعجیل می‌کشد و سعت آن خرمن را نمی‌بیند مور بر دانه بدان لرزان شود که ز خرمن های خوش اعمی بود می کشد آن دانه را با حرص و بیم که نمی بیند چنان چاش کریم صاحب خرمن همی گوید که هی ای ز کوری پیش تو معدوم شی تو ز خرمن های ما آن دیده ای که در آن دانه به جان پیچیده ای ای به صورت ذره کیوان را ببین مور لنگی رو سلیمان را ببین تو نه ای این جسم تو آن دیده ای وارهی از جسم گر جان دیده ای آدمی دیده ست باقی گوشت و پوست هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست کوه را غرقه کند یک خم ز نم منفذش چون باز باشد سوی یم چون به دریا راه شد از جان خم خم با جیحون برآرد اشتلم زان سبب قل گفته دریا بود هرچه نطق احمدی گویا بود گفته او جمله در بحر بود که دلش را بود در دریا نفوذ داد دریا چون ز خم ما بود چه عجب در ماهیی دریا بود چشم حس افسرد بر نقش ممر تش ممر می بینی و او مستقر این دوی اوصاف دید احولست ورنه اول آخر آخر اولست هی ز چه معلوم گردد این ز بعث بعث را جو کم کن اندر بعث بحث شرط روز بعث اول مردنست زانک بعث از مرده زنده کردنست جمله عالم زین غلط کردند راه کز عدم ترسند و آن آمد پناه از کجا جوییم علم از ترک علم از کجا جوییم سلم از ترک سلم از کجا جوییم هست از ترک هست از کجا جوییم سیب از ترک دست هم تو تانی کرد یا نعم المعین دیده معدوم بین را هست بین دیده ای کو از عدم آمد پدید ذات هستی را همه معدوم دید این جهان منتظم محشر شود گر دو دیده مبدل و انور شود زان نماید این حقایق ناتمام که برین خامان بود فهمش حرام نعمت جنات خوش بر دوزخی شد محرم گرچه حق آمد سخی در دهانش تلخ آید شهد خلد چون نبود از وافیان  عهد خلد مر شما را نیز در سوداگری دست کی جنبد چو نبود مشتری کی نظاره اهل بخریدن بود آن نظاره گول گردیدن بود پرس پرسان کاین به چند و آن به چند از پی تعبیر وقت و ریش خند از ملولی کاله می خواهد ز تو نیست آن کس مشتری و کاله جو کاله را صد بار دید و باز داد جامه کی پیمود او پیمود باد کو قدوم و کر و فر مشتری کو مزاح گنگلی سرسری چونک در ملکش نباشد حبه ای جز پی گنگل چه جوید جبه ای در تجارت نیستش سرمایه ای پس چه شخص زشت او چه سایه ای مایه در بازار این دنیا زرست مایه آنجا عشق و دو چشم ترست هر که او بی مایه ای بازار رفت عمر رفت و بازگشت او خام تفت هی کجا بودی برادر هیچ جا هی چه پختی بهر خوردن هیچ با مشتری شو تا بجنبد دست من لعل زاید معدن آبست من مشتری گرچه که سست و باردست دعوت دین کن که دعوت واردست باز پران کن حمام روح گیر در ره دعوت طریق نوح گیر خدمتی می کن برای کردگار با قبول و رد خلقانت چه کار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را آن یکی می زد سحوری بر دری درگهی بود و رواق مهتری نیم شب می زد سحوری را به جد گفت او را قایلی کای مستمد اولا وقت سحر زن این سحور نیم شب نبود گه این شر و شور دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس که درین خانه درون خود هست کس کس درینجا نیست جز دیو و پری روزگار خود چه یاوه می بری بهر گوشی می زنی دف گوش کو هوش باید تا بداند هوش کو گفت گفتی بشنو از چاکر جواب تا نمانی در تحیر و اضطراب گرچه هست این دم بر تو نیم شب نزد من نزدیک شد صبح طرب هر شکستی پیش من پیروز شد جمله شب ها پیش چشمم روز شد پیش تو خون است آب رود نیل نزد من خون نیست آبست ای نبیل در حق تو آهن است آن و رخام پیش داود نبی موم است و رام پیش تو که بس گران است و جماد مطرب است او پیش داود اوستاد پیش تو آن سنگ ریزه ساکت است پیش احمد او فصیح و قانت است پیش تو استون مسجد مرده ایست پیش احمد عاشقی دل برده ایست جمله اجزای جهان پیش عوام مرده و پیش خدا دانا و رام آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا نیست کس چون می زنی این طبل را بهر حق این خلق زرها می دهند صد اساس خیر و مسجد می نهند مال و تن در راه حج دوردست خوش همی بازند چون عشاق مست هیچ می گویند کان خانه تهی ست بلک صاحب خانه جان مختبی ست پر همی بیند سرای دوست را آنک از نور الهستش ضیا بس سرای پر ز جمع و انبهی پیش چشم عاقبت بینان تهی هر که را خواهی تو در کعبه بجو تا بروید در زمان او پیش رو صورتی کاو فاخر و عالی بود او ز بیت الله کی خالی بود او بود حاضر منزه از رتاج باقی مردم برای احتیاج هیچ می گویند کاین لبیک ها بی ندایی می کنیم آخر چرا بلک توفیقی که لبیک آورد هست هر لحظه ندایی از احد من ببو دانم که این قصر و سرا بزم جان افتاد و خاکش کیمیا مس خود را بر طریق زیر و بم تا ابد بر کیمیااش می زنم تا بجوشد زین چنین ضرب سحور در درافشانی و بخشایش بحور خلق در صف قتال و کارزار جان همی بازند بهر کردگار آن یکی اندر بلا ایوب وار وان دگر در صابری یعقوب وار صد هزاران خلق تشنه و مستمند بهر حق از طمع جهدی می کنند من هم از بهر خداوند غفور می زنم بر در به اومیدش سحور مشتری خواهی که از وی زر بری به ز حق کی باشد ای دل مشتری می خرد از مالت انبانی نجس می دهد نور ضمیری مقتبس می ستاند این یخ جسم فنا می دهد ملکی برون از وهم ما می ستاند قطره چندی ز اشک می دهد کوثر که آرد قند رشک می ستاند آه پر سودا و دود می دهد هر آه را صد جاه سود باد آهی که ابر اشک چشم راند مر خلیلی را بدان اواه خواند هین درین بازار گرم بی نظیر کهنه ها بفروش و ملک نقد گیر ور ترا شکی و ریبی ره زند تاجران انبیا را کن سند بس که افزود آن شهنشه بختشان می نتاند که کشیدن رختشان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را آن یکی می زد سحوری بر دری درگهی بود و رواق مهتری نیم شب می زد سحوری را به جد گفت او را قایلی کای مستمد اولا وقت سحر زن این سحور نیم شب نبود گه این شر و شور دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس که درین خانه درون خود هست کس کس درینجا نیست جز دیو و پری روزگار خود چه یاوه می بری بهر گوشی می زنی دف گوش کو هوش باید تا بداند هوش کو گفت گفتی بشنو از چاکر جواب تا نمانی در تحیر و اضطراب گرچه هست این دم بر تو نیم شب نزد من نزدیک شد صبح طرب هر شکستی پیش من پیروز شد جمله شب ها پیش چشمم روز شد پیش تو خون است آب رود نیل نزد من خون نیست آبست ای نبیل در حق تو آهن است آن و رخام پیش داود نبی موم است و رام پیش تو که بس گران است و جماد مطرب است او پیش داود اوستاد پیش تو آن سنگ ریزه ساکت است پیش احمد او فصیح و قانت است پیش تو استون مسجد مرده ایست پیش احمد عاشقی دل برده ایست جمله اجزای جهان پیش عوام مرده و پیش خدا دانا و رام آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا نیست کس چون می زنی این طبل را بهر حق این خلق زرها می دهند صد اساس خیر و مسجد می نهند مال و تن در راه حج دوردست خوش همی بازند چون عشاق مست هیچ می گویند کان خانه تهی ست بلک صاحب خانه جان مختبی ست پر همی بیند سرای دوست را آنک از نور الهستش ضیا بس سرای پر ز جمع و انبهی پیش چشم عاقبت بینان تهی هر که را خواهی تو در کعبه بجو تا بروید در زمان او پیش رو صورتی کاو فاخر و عالی بود او ز بیت الله کی خالی بود او بود حاضر منزه از رتاج باقی مردم برای احتیاج هیچ می گویند کاین لبیک ها بی ندایی می کنیم آخر چرا بلک توفیقی که لبیک آورد هست هر لحظه ندایی از احد من ببو دانم که این قصر و سرا بزم جان افتاد و خاکش کیمیا مس خود را بر طریق زیر و بم تا ابد بر کیمیااش می زنم تا بجوشد زین چنین ضرب سحور در درافشانی و بخشایش بحور خلق در صف قتال و کارزار جان همی بازند بهر کردگار آن یکی اندر بلا ایوب وار وان دگر در صابری یعقوب وار صد هزاران خلق تشنه و مستمند بهر حق از طمع جهدی می کنند من هم از بهر خداوند غفور می زنم بر در به اومیدش سحور مشتری خواهی که از وی زر بری به ز حق کی باشد ای دل مشتری می خرد از مالت انبانی نجس می دهد نور ضمیری مقتبس می ستاند این یخ جسم فنا می دهد ملکی برون از وهم ما می ستاند قطره چندی ز اشک می دهد کوثر که آرد قند رشک می ستاند آه پر سودا و دود می دهد هر آه را صد جاه سود باد آهی که ابر اشک چشم راند مر خلیلی را بدان اواه خواند هین درین بازار گرم بی نظیر کهنه ها بفروش و ملک نقد گیر ور ترا شکی و ریبی ره زند تاجران انبیا را کن سند بس که افزود آن شهنشه بختشان می نتاند که کشیدن رختشان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه‌السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه‌اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می‌زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی‌جوشید ازو احد احد می‌جست بی‌قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی‌قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم‌چون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی تن فدای خار می کرد آن بلال خواجه اش می زد برای گوشمال که چرا تو یاد احمد می کنی بنده بد منکر دین منی می زد اندر آفتابش او به خار او احد می گفت بهر افتخار تا که صدیق آن طرف بر می گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت چشم او پر آب شد دل پر عنا زان احد می یافت بوی آشنا بعد از آن خلوت بدیدش پند داد کز جهودان خفیه می دار اعتقاد عالم السرست پنهان دار کام گفت کردم توبه پیشت ای همام روز دیگر از پگه صدیق تفت آن طرف از بهر کاری می برفت باز احد بشنید و ضرب زخم خار برفروزید از دلش سوز و شرار باز پندش داد باز او توبه کرد عشق آمد توبه او را بخورد توبه کردن زین نمط بسیار شد عاقبت از توبه او بیزار شد فاش کرد اسپرد تن را در بلا کای محمد ای عدو توبه ها ای تن من وی رگ من پر ز تو توبه را گنجا کجا باشد درو توبه را زین پس ز دل بیرون کنم از حیات خلد توبه چون کنم عشق قهارست و من مقهور عشق چون شکر شیرین شدم از شور عشق برگ کاهم پیش تو ای تند باد من چه دانم که کجا خواهم فتاد گر هلالم گر بلالم می دوم مقتدی آفتابت می شوم ماه را با زفتی و زاری چه کار در پی خورشید پوید سایه وار با قضا هر کو قراری می دهد ریش خند سبلت خود می کند کاه برگی پیش باد آنگه قرار رستخیزی وانگهانی عزم کار گربه در انبانم اندر دست عشق یک دمی بالا و یک دم پست عشق او همی گرداندم بر گرد سر نه به زیر آرام دارم نه زبر عاشقان در سیل تند افتاده اند بر قضای عشق دل بنهاده اند هم چو سنگ آسیا اندر مدار روز و شب گردان و نالان بی قرار گردشش بر جوی جویان شاهدست تا نگوید کس که آن جو راکدست گر نمی بینی تو جو را در کمین گردش دولاب گردونی ببین چون قراری نیست گردون را ازو ای دل اختروار آرامی مجو گر زنی در شاخ دستی کی هلد هر کجا پیوند سازی بسکلد گر نمی بینی تو تدویر قدر در عناصر جوشش و گردش نگر زانک گردشهای آن خاشاک و کف باشد از غلیان بحر با شرف باد سرگردان ببین اندر خروش پیش امرش موج دریا بین بجوش آفتاب و ماه دو گاو خراس گرد می گردند و می دارند پاس اختران هم خانه خانه می دوند مرکب هر سعد و نحسی می شوند اختران چرخ گر دورند هی وین حواست کاهل اند و سست پی اختران چشم و گوش و هوش ما شب کجااند و به بیداری کجا گاه در سعد و وصال و دلخوشی گاه در نحس فراق و بیهشی ماه گردون چون درین گردیدنست گاه تاریک و زمانی روشنست گه بهار و صیف هم چون شهد و شیر گه سیاستگاه برف و زمهریر چونک کلیات پیش او چو گوست سخره و سجده کن چوگان اوست تو که یک جزوی دلا زین صدهزار چون نباشی پیش حکمش بی قرار چون ستوری باش در حکم امیر گه در آخر حبس گاهی در مسیر چونک بر میخت ببندد بسته باش چونک بگشاید برو بر جسته باش آفتاب اندر فلک کژ می جهد در سیه رویی خسوفش می دهد کز ذنب پرهیز کن هین هوش دار تا نگردی تو سیه رو دیگ وار ابر را هم تازیانه آتشین می زنندش کانچنان رو نه چنین بر فلان وادی ببار این سو مبار گوشمالش می دهد که گوش دار عقل تو از آفتابی بیش نیست اندر آن فکری که نهی آمد مایست کژ منه ای عقل تو هم گام خویش تا نیاید آن خسوف رو به پیش چون گنه کمتر بود نیم آفتاب منکسف بینی و نیمی نورتاب که به قدر جرم می گیرم ترا این بود تقریر در داد و جزا خواه نیک و خواه بد فاش و ستیر بر همه اشیا سمیعیم و بصیر زین گذر کن ای پدر نوروز شد خلق از خلاق خوش پدفوز شد باز آمد آب جان در جوی ما باز آمد شاه ما در کوی ما می خرامد بخت و دامن می کشد نوبت توبه شکستن می زند توبه را بار دگر سیلاب برد فرصت آمد پاسبان را خواب برد هر خماری مست گشت و باده خورد رخت را امشب گرو خواهیم کرد زان شراب لعل جان جان فزا لعل اندر لعل اندر لعل ما باز خرم گشت مجلس دلفروز خیز دفع چشم بد اسپند سوز نعره مستان خوش می آیدم تا ابد جانا چنین می بایدم نک هلالی با بلالی یار شد زخم خار او را گل و گلزار شد گر ز زخم خار تن غربال شد جان و جسمم گلشن اقبال شد تن به پیش زخم خار آن جهود جان من مست و خراب آن ودود بوی جانی سوی جانم می رسد بوی یار مهربانم می رسد از سوی معراج آمد مصطفی بر بلالش حبذا لی حبذا چونک صدیق از بلال دم درست این شنید از توبه او دست شست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه‌السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه‌اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می‌زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی‌جوشید ازو احد احد می‌جست بی‌قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی‌قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم‌چون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی تن فدای خار می کرد آن بلال خواجه اش می زد برای گوشمال که چرا تو یاد احمد می کنی بنده بد منکر دین منی می زد اندر آفتابش او به خار او احد می گفت بهر افتخار تا که صدیق آن طرف بر می گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت چشم او پر آب شد دل پر عنا زان احد می یافت بوی آشنا بعد از آن خلوت بدیدش پند داد کز جهودان خفیه می دار اعتقاد عالم السرست پنهان دار کام گفت کردم توبه پیشت ای همام روز دیگر از پگه صدیق تفت آن طرف از بهر کاری می برفت باز احد بشنید و ضرب زخم خار برفروزید از دلش سوز و شرار باز پندش داد باز او توبه کرد عشق آمد توبه او را بخورد توبه کردن زین نمط بسیار شد عاقبت از توبه او بیزار شد فاش کرد اسپرد تن را در بلا کای محمد ای عدو توبه ها ای تن من وی رگ من پر ز تو توبه را گنجا کجا باشد درو توبه را زین پس ز دل بیرون کنم از حیات خلد توبه چون کنم عشق قهارست و من مقهور عشق چون شکر شیرین شدم از شور عشق برگ کاهم پیش تو ای تند باد من چه دانم که کجا خواهم فتاد گر هلالم گر بلالم می دوم مقتدی آفتابت می شوم ماه را با زفتی و زاری چه کار در پی خورشید پوید سایه وار با قضا هر کو قراری می دهد ریش خند سبلت خود می کند کاه برگی پیش باد آنگه قرار رستخیزی وانگهانی عزم کار گربه در انبانم اندر دست عشق یک دمی بالا و یک دم پست عشق او همی گرداندم بر گرد سر نه به زیر آرام دارم نه زبر عاشقان در سیل تند افتاده اند بر قضای عشق دل بنهاده اند هم چو سنگ آسیا اندر مدار روز و شب گردان و نالان بی قرار گردشش بر جوی جویان شاهدست تا نگوید کس که آن جو راکدست گر نمی بینی تو جو را در کمین گردش دولاب گردونی ببین چون قراری نیست گردون را ازو ای دل اختروار آرامی مجو گر زنی در شاخ دستی کی هلد هر کجا پیوند سازی بسکلد گر نمی بینی تو تدویر قدر در عناصر جوشش و گردش نگر زانک گردشهای آن خاشاک و کف باشد از غلیان بحر با شرف باد سرگردان ببین اندر خروش پیش امرش موج دریا بین بجوش آفتاب و ماه دو گاو خراس گرد می گردند و می دارند پاس اختران هم خانه خانه می دوند مرکب هر سعد و نحسی می شوند اختران چرخ گر دورند هی وین حواست کاهل اند و سست پی اختران چشم و گوش و هوش ما شب کجااند و به بیداری کجا گاه در سعد و وصال و دلخوشی گاه در نحس فراق و بیهشی ماه گردون چون درین گردیدنست گاه تاریک و زمانی روشنست گه بهار و صیف هم چون شهد و شیر گه سیاستگاه برف و زمهریر چونک کلیات پیش او چو گوست سخره و سجده کن چوگان اوست تو که یک جزوی دلا زین صدهزار چون نباشی پیش حکمش بی قرار چون ستوری باش در حکم امیر گه در آخر حبس گاهی در مسیر چونک بر میخت ببندد بسته باش چونک بگشاید برو بر جسته باش آفتاب اندر فلک کژ می جهد در سیه رویی خسوفش می دهد کز ذنب پرهیز کن هین هوش دار تا نگردی تو سیه رو دیگ وار ابر را هم تازیانه آتشین می زنندش کانچنان رو نه چنین بر فلان وادی ببار این سو مبار گوشمالش می دهد که گوش دار عقل تو از آفتابی بیش نیست اندر آن فکری که نهی آمد مایست کژ منه ای عقل تو هم گام خویش تا نیاید آن خسوف رو به پیش چون گنه کمتر بود نیم آفتاب منکسف بینی و نیمی نورتاب که به قدر جرم می گیرم ترا این بود تقریر در داد و جزا خواه نیک و خواه بد فاش و ستیر بر همه اشیا سمیعیم و بصیر زین گذر کن ای پدر نوروز شد خلق از خلاق خوش پدفوز شد باز آمد آب جان در جوی ما باز آمد شاه ما در کوی ما می خرامد بخت و دامن می کشد نوبت توبه شکستن می زند توبه را بار دگر سیلاب برد فرصت آمد پاسبان را خواب برد هر خماری مست گشت و باده خورد رخت را امشب گرو خواهیم کرد زان شراب لعل جان جان فزا لعل اندر لعل اندر لعل ما باز خرم گشت مجلس دلفروز خیز دفع چشم بد اسپند سوز نعره مستان خوش می آیدم تا ابد جانا چنین می بایدم نک هلالی با بلالی یار شد زخم خار او را گل و گلزار شد گر ز زخم خار تن غربال شد جان و جسمم گلشن اقبال شد تن به پیش زخم خار آن جهود جان من مست و خراب آن ودود بوی جانی سوی جانم می رسد بوی یار مهربانم می رسد از سوی معراج آمد مصطفی بر بلالش حبذا لی حبذا چونک صدیق از بلال دم درست این شنید از توبه او دست شست

%0
10 Bölüm