Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۰ تو را دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غم خور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم به چهره اصل ایمانی به زلفین مایه کفری ز جور هر دو آفت گر شبت خوش باد من رفتم میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱ تا به رخسار تو نگه کردم عیش بر خویشتن تبه کردم تا ره کوی تو بدانستم بر رخ از خون دیده ره کردم تا سر زلف تو ربود دلم روز چون زلف تو سیه کردم دست بر دل هزار بار زدم خاک بر سر هزار ره کردم کردگارت ز بهر فتنه نگاشت نیک در کار تو نگه کردم گنه آن کردم ای نگار که دوش صفت روی تو به مه کردم عذر دوشینه خواستم امروز توبه کردم اگر گنه کردم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲ به دردم به دردم که اندیشه دارم کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم به وقتی که دولت بپیوست با من بپیوست هجرش به غم روزگارم که داند که حالم چگونست بی تو که داند که شبها همی چون گذارم خیالش ربودست خواب از دو چشم گرفتنش باید همی استوارم ز من برد نرمک همی هوشیاری کنون با غم او نه بس هوشیارم اگر غمگنان را غم اندر دل آمد چرا غمگنم من چو من دل ندارم چون آن گوهر پاک از من جدا شد سزد گر من از چشم یاقوت بارم وگر من نپایم به آزاد مردی ببینند مردم که چون بی قرارم همی داد ندهد زمانه مهان را اگر داد دادی نرفتی نگارم چو من یادگارش دل راد دارم دهد هجر گویی به جان زینهارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳ ای یار سر مهر و مراعات تو دارم ای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم طاعات و مراعات ترا فرض شناسم جان و دل و دین وقف مراعات تو دارم حاجات تو گر هست به جان و دل و دینم جان و دل و دین از پی حاجات تو دارم یک بار مناجات تو در وصل شنیدم بار دگر امید مناجات تو دارم هر چند به بد قصد کنی جان و سر تو گر هیچ به بد قصد مکافات تو دارم گر صومعه خویش خرابات کنی تو من روی همه سوی خرابات تو دارم ششدر کن و شهمات ببر جان و دل من کاین هر دو بر ششدر و شهمات تو دارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴ روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین چون طاقت هجرت من درویش ندارم در مجمره عشق و غمت سوخته گشتم زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم تا سلسله عشق تو بربست مرا دست جز سلسله بر دست دل ریش ندارم زان غمزه غماز غم افزای تو بر من اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۰ تو را دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غم خور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم به چهره اصل ایمانی به زلفین مایه کفری ز جور هر دو آفت گر شبت خوش باد من رفتم میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱ تا به رخسار تو نگه کردم عیش بر خویشتن تبه کردم تا ره کوی تو بدانستم بر رخ از خون دیده ره کردم تا سر زلف تو ربود دلم روز چون زلف تو سیه کردم دست بر دل هزار بار زدم خاک بر سر هزار ره کردم کردگارت ز بهر فتنه نگاشت نیک در کار تو نگه کردم گنه آن کردم ای نگار که دوش صفت روی تو به مه کردم عذر دوشینه خواستم امروز توبه کردم اگر گنه کردم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲ به دردم به دردم که اندیشه دارم کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم به وقتی که دولت بپیوست با من بپیوست هجرش به غم روزگارم که داند که حالم چگونست بی تو که داند که شبها همی چون گذارم خیالش ربودست خواب از دو چشم گرفتنش باید همی استوارم ز من برد نرمک همی هوشیاری کنون با غم او نه بس هوشیارم اگر غمگنان را غم اندر دل آمد چرا غمگنم من چو من دل ندارم چون آن گوهر پاک از من جدا شد سزد گر من از چشم یاقوت بارم وگر من نپایم به آزاد مردی ببینند مردم که چون بی قرارم همی داد ندهد زمانه مهان را اگر داد دادی نرفتی نگارم چو من یادگارش دل راد دارم دهد هجر گویی به جان زینهارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳ ای یار سر مهر و مراعات تو دارم ای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم طاعات و مراعات ترا فرض شناسم جان و دل و دین وقف مراعات تو دارم حاجات تو گر هست به جان و دل و دینم جان و دل و دین از پی حاجات تو دارم یک بار مناجات تو در وصل شنیدم بار دگر امید مناجات تو دارم هر چند به بد قصد کنی جان و سر تو گر هیچ به بد قصد مکافات تو دارم گر صومعه خویش خرابات کنی تو من روی همه سوی خرابات تو دارم ششدر کن و شهمات ببر جان و دل من کاین هر دو بر ششدر و شهمات تو دارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴ روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین چون طاقت هجرت من درویش ندارم در مجمره عشق و غمت سوخته گشتم زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم تا سلسله عشق تو بربست مرا دست جز سلسله بر دست دل ریش ندارم زان غمزه غماز غم افزای تو بر من اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵ الحق نه دروغ سخت زارم تا فتنه آن بت عیارم من پار شراب وصل خوردم امسال هنوز در خمارم صاحب سر درد و رنج گشتم تا با غم عشق یار غارم قتال ترین دلبرانست قلاش ترین روزگارم وز درد فراق و رنج هجرش از دیده و دل در آب و نارم با حسن و جمال یار جفتست با درد و خیال و رنج یارم با آتش عشق سوزناکش بنگر که همیشه سازگارم گر منزل عشق او درازست شکر ایزد را که من سوارم در شادی عشق او همیشه من بر سر گنج صدهزارم منگر تو بتا بدانکه امروز چون موی تو هست روزگارم فردا صنما به دولت تو گردد چو رخ تو خوب کارم یک راه تو باش دستگیرم یک روز تو باش غمگسارم تا چند سنایی نوان را چون خر به زنخ فرو گذارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۶ می ده پسرا که در خمارم آزرده جور روزگارم تا من بزیم پیاله بادا بر دست ز یار یادگارم می رنگ کند به جامم اندر بس خون که ز دیده می ببارم از حلقه و تاب و بند زلفت هم مؤمن و بسته زنارم ای ماه در آتشم چه داری چون با تو ز نار نیست عارم تا مانده ام از تو بر کناری جویست ز دیده بر کنارم خواهم که شکایت تو گویم از بیم دو زلف تو نیارم گر ماه رخان تو برآید از من ببرد دل و قرارم امروز که در کفم نبیدست اندوه جهان بتا چه دارم مولای پیاله بزرگم فرمانبر دور بی شمارم در مغکده ها بود مقامم در مصطبه ها بود قرارم از شحنه شهر نیست بیمم در خانه هجر نیست کارم هر چند ز بخت بد به دردم هر چند به چشم خلق خوارم با رود و سرود و باده ناب ایام جهان همی گذارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۷ چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم که آنگه خوش بود با من که من بی خویشتن باشم من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویش چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم چو او با من سخن گوید چو یوسف وقت لا باشد چو من با او سخن گویم چو موسی گاه لن باشم سخن پیدا و پنهان ست و او آن دوستر دارد که چون با من سخن گوید من آنجا چون وثن باشم چو بیخود بر برش باشم ز وصف اندر کنف باشم چو با خود بر درش باشم ز هجر اندر کفن باشم مرا در عالم عشقش مپرس از شیب و از بالا مهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم مرا گر پایه ای بینی بدان کان پایه او باشد بر او گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم سنایی خوانم آن ساعت که فانی گشتم از سنت سنایی آنگهی باشم که در بند سنن باشم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۵ الحق نه دروغ سخت زارم تا فتنه آن بت عیارم من پار شراب وصل خوردم امسال هنوز در خمارم صاحب سر درد و رنج گشتم تا با غم عشق یار غارم قتال ترین دلبرانست قلاش ترین روزگارم وز درد فراق و رنج هجرش از دیده و دل در آب و نارم با حسن و جمال یار جفتست با درد و خیال و رنج یارم با آتش عشق سوزناکش بنگر که همیشه سازگارم گر منزل عشق او درازست شکر ایزد را که من سوارم در شادی عشق او همیشه من بر سر گنج صدهزارم منگر تو بتا بدانکه امروز چون موی تو هست روزگارم فردا صنما به دولت تو گردد چو رخ تو خوب کارم یک راه تو باش دستگیرم یک روز تو باش غمگسارم تا چند سنایی نوان را چون خر به زنخ فرو گذارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۶ می ده پسرا که در خمارم آزرده جور روزگارم تا من بزیم پیاله بادا بر دست ز یار یادگارم می رنگ کند به جامم اندر بس خون که ز دیده می ببارم از حلقه و تاب و بند زلفت هم مؤمن و بسته زنارم ای ماه در آتشم چه داری چون با تو ز نار نیست عارم تا مانده ام از تو بر کناری جویست ز دیده بر کنارم خواهم که شکایت تو گویم از بیم دو زلف تو نیارم گر ماه رخان تو برآید از من ببرد دل و قرارم امروز که در کفم نبیدست اندوه جهان بتا چه دارم مولای پیاله بزرگم فرمانبر دور بی شمارم در مغکده ها بود مقامم در مصطبه ها بود قرارم از شحنه شهر نیست بیمم در خانه هجر نیست کارم هر چند ز بخت بد به دردم هر چند به چشم خلق خوارم با رود و سرود و باده ناب ایام جهان همی گذارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۷ چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم که آنگه خوش بود با من که من بی خویشتن باشم من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویش چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم چو او با من سخن گوید چو یوسف وقت لا باشد چو من با او سخن گویم چو موسی گاه لن باشم سخن پیدا و پنهان ست و او آن دوستر دارد که چون با من سخن گوید من آنجا چون وثن باشم چو بیخود بر برش باشم ز وصف اندر کنف باشم چو با خود بر درش باشم ز هجر اندر کفن باشم مرا در عالم عشقش مپرس از شیب و از بالا مهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم مرا گر پایه ای بینی بدان کان پایه او باشد بر او گر سایه ای بینی بدان کان سایه من باشم سنایی خوانم آن ساعت که فانی گشتم از سنت سنایی آنگهی باشم که در بند سنن باشم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸ فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهر عقیق افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداری چو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم بت من هست دلداری و زود آزار و من دایم دل آزرده ز عشق یار زود آزار چون باشم دهانش نیم دینارست و دینارست روی من چو از دینار بی بهرم به رخ دینار چون باشم ز بی خوابی همی خوانم به عمدا این غزل هردم همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹ روا داری که بی روی تو باشم ز غم باریک چون موی تو باشم همه روز و همه شب معتکف وار نشسته بر سر کوی تو باشم به جوی تو همه آبی روان ست سزد گر من هواجوی تو باشم اگر چشمم ز رویت باز ماند به جان جوینده روی تو باشم اگر زلفین چوگان کرد خواهی مرا بپذیر تا گوی تو باشم به باغ صحبتت دلشاد و خرم زمانی بر لب جوی تو باشم نگارینا تو با چشم غزالی رها کن تا غزل گوی تو باشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰ من که باشم که به تن رخت وفای تو کشم دیده حمال کنم بار جفای تو کشم ملک الموت جفای تو ز من جان ببرد چون به دل بار سرافیل وفای تو کشم چه کند عرش که او غاشیه من نکشد چون به جان غاشیه حکم و رضای تو کشم چون زنان رشک برند ایمنی و عافیتی بر بلایی که به جای تو برای تو کشم نچشم ور بچشم باده ز دست تو چشم نکشم ور بکشم طعنه برای تو کشم گر خورم باده به یاد کف دست تو خورم ور کشم سرمه ز خاک کف پای تو کشم جز هوا نسپرم آن گه که هوای تو کنم جز وفا نشمرم آن گه که جفای تو کشم بوی جان آیدم آن گه که حدیث تو کنم شاخ عز رویدم آن گه که بلای تو کشم به خدای ار تو به دین و خردم قصد کنی هر دو را گوش گرفته به سرای تو کشم ور تو با من به تن و جان و دلم حکم کنی هر سه را رقص کنان پیش هوای تو کشم من خود از نسبت عشق تو سنایی شده ام کی توانم که خطی گرد ثنای تو کشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱ چو دانستم که گردنده ست عالم نیاید مرد را بنیاد محکم پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم شبان و روز با هم مست و خرم مرا زان چه که چونان گفت ابلیس مرا زان چه که چونین کرد آدم تو گویی می مخور من می خورم می تو گویی کم مزن من می زنم کم فتادی تو به کعبه من به خاور الا تا چند ازین دوری و درهم من و خورشید و معشوق و می لعل تو و رکن و مقام و آب زمزم ترا کردم مسلم کوثر و خلد مسلم کن مرا باری جهنم به فردوس از چه طاعت شد سگ کهف به دوزخ از چه عصیان رفت بلعم تو گر هستی چو بلعم در عبادت من آخر از سگی کمتر نیم هم سرانجام من و تو روز محشر ندانم چون بود والله اعلم سخن گویی تو همواره ز اسلام همه اسلام تو صلوات و سلم زدن در کوی معنی دم نیاری همه پیراهن دعوی زنی دم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸ فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم به چشم ار نیستم گنج عقیق و لولو و گوهر عقیق افشان و گوهربیز و لولوبار چون باشم کسی کوبست خواب من در آب افگند پنداری چو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم بت من هست دلداری و زود آزار و من دایم دل آزرده ز عشق یار زود آزار چون باشم دهانش نیم دینارست و دینارست روی من چو از دینار بی بهرم به رخ دینار چون باشم ز بی خوابی همی خوانم به عمدا این غزل هردم همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹ روا داری که بی روی تو باشم ز غم باریک چون موی تو باشم همه روز و همه شب معتکف وار نشسته بر سر کوی تو باشم به جوی تو همه آبی روان ست سزد گر من هواجوی تو باشم اگر چشمم ز رویت باز ماند به جان جوینده روی تو باشم اگر زلفین چوگان کرد خواهی مرا بپذیر تا گوی تو باشم به باغ صحبتت دلشاد و خرم زمانی بر لب جوی تو باشم نگارینا تو با چشم غزالی رها کن تا غزل گوی تو باشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰ من که باشم که به تن رخت وفای تو کشم دیده حمال کنم بار جفای تو کشم ملک الموت جفای تو ز من جان ببرد چون به دل بار سرافیل وفای تو کشم چه کند عرش که او غاشیه من نکشد چون به جان غاشیه حکم و رضای تو کشم چون زنان رشک برند ایمنی و عافیتی بر بلایی که به جای تو برای تو کشم نچشم ور بچشم باده ز دست تو چشم نکشم ور بکشم طعنه برای تو کشم گر خورم باده به یاد کف دست تو خورم ور کشم سرمه ز خاک کف پای تو کشم جز هوا نسپرم آن گه که هوای تو کنم جز وفا نشمرم آن گه که جفای تو کشم بوی جان آیدم آن گه که حدیث تو کنم شاخ عز رویدم آن گه که بلای تو کشم به خدای ار تو به دین و خردم قصد کنی هر دو را گوش گرفته به سرای تو کشم ور تو با من به تن و جان و دلم حکم کنی هر سه را رقص کنان پیش هوای تو کشم من خود از نسبت عشق تو سنایی شده ام کی توانم که خطی گرد ثنای تو کشم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱ چو دانستم که گردنده ست عالم نیاید مرد را بنیاد محکم پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم شبان و روز با هم مست و خرم مرا زان چه که چونان گفت ابلیس مرا زان چه که چونین کرد آدم تو گویی می مخور من می خورم می تو گویی کم مزن من می زنم کم فتادی تو به کعبه من به خاور الا تا چند ازین دوری و درهم من و خورشید و معشوق و می لعل تو و رکن و مقام و آب زمزم ترا کردم مسلم کوثر و خلد مسلم کن مرا باری جهنم به فردوس از چه طاعت شد سگ کهف به دوزخ از چه عصیان رفت بلعم تو گر هستی چو بلعم در عبادت من آخر از سگی کمتر نیم هم سرانجام من و تو روز محشر ندانم چون بود والله اعلم سخن گویی تو همواره ز اسلام همه اسلام تو صلوات و سلم زدن در کوی معنی دم نیاری همه پیراهن دعوی زنی دم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲ ای چهره تو چراغ عالم با دیدن تو کجا بود غم شد خلد به روی تو سرایم بی روی تو خلد شد جهنم ای شمسه نیکوان به خوبی چون تو دگری نزاد ز آدم کوی تو شدست باغ عشاق باریده بر او ز دیده هانم بندیست نهان ز بند زلفت بر جان و دل رهیت محکم هر روز همی شود به نوعی حسن تو فزون و صبر من کم گر بود مرا پری به فرمان ور باشد ملک و ملکت جم بر زد نتوان به شادکامی بی روی تو ای نگار یک دم ای جان من و دو دیده بر من چون دیده مور گشت عالم آخر به سر آید این شب هجر وین صبح وصال بردمد هم گر بر لبم آید آن لبانت هرگز نزنم من آتشین دم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۳ در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم چون دیده کوته بین بود هر نقش حورالعین بود چون حاصل عشق این بود خواهی شفا خواهی الم یک جرعه زان می نوش کن سری ز حرفی گوش کن جان را ازان مدهوش کن کم کن حدیث بیش و کم دردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمر در عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علم از خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم رو کن شراب رنگ را وز سر بنه نیرنگ را بس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدم بر سوز دل دمساز شو اول قدم جان باز شو زی سر معنی باز شو شکل حروف انگار کم بر زن زمانی کبر را بر طاق نه کبر و ریا خواهی وفا خواهی جفا چون دوست باشد محتشم عاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم چون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بود چون زهره خنیاگر بود از حور باید زیر و بم تا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجه سر سوی کل خویش نه تا نور بینی بی ظلم از کل عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبری تا هیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جم گر بایدت حرفی ازین تا گرددت عین الیقین شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۴ مسلم کن دل از هستی مسلم دمادم کش قدح اینجا دمادم نه زان می ها کز آن مستی فزاید از آن می ها که از جانم کم کند غم حریفانت همه یکرنگ و دلشاد چو بسطامی و ابراهیم ادهم جنید و شبلی و معروف کرخی حبیب و آدم و عیسی مریم می شوق ملک نوش از حقیقت که تا گردد دل و جان تو خرم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲ ای چهره تو چراغ عالم با دیدن تو کجا بود غم شد خلد به روی تو سرایم بی روی تو خلد شد جهنم ای شمسه نیکوان به خوبی چون تو دگری نزاد ز آدم کوی تو شدست باغ عشاق باریده بر او ز دیده هانم بندیست نهان ز بند زلفت بر جان و دل رهیت محکم هر روز همی شود به نوعی حسن تو فزون و صبر من کم گر بود مرا پری به فرمان ور باشد ملک و ملکت جم بر زد نتوان به شادکامی بی روی تو ای نگار یک دم ای جان من و دو دیده بر من چون دیده مور گشت عالم آخر به سر آید این شب هجر وین صبح وصال بردمد هم گر بر لبم آید آن لبانت هرگز نزنم من آتشین دم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۳ در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم چون دیده کوته بین بود هر نقش حورالعین بود چون حاصل عشق این بود خواهی شفا خواهی الم یک جرعه زان می نوش کن سری ز حرفی گوش کن جان را ازان مدهوش کن کم کن حدیث بیش و کم دردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمر در عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علم از خویشتن آزاد زی از هر ملالی شاد زی هر جا که باشی راد زی چون یافتی از عشق شم رو کن شراب رنگ را وز سر بنه نیرنگ را بس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدم بر سوز دل دمساز شو اول قدم جان باز شو زی سر معنی باز شو شکل حروف انگار کم بر زن زمانی کبر را بر طاق نه کبر و ریا خواهی وفا خواهی جفا چون دوست باشد محتشم عاشق که جام می کشد بر یاد روی وی کشد جز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم چون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بود چون زهره خنیاگر بود از حور باید زیر و بم تا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجه سر سوی کل خویش نه تا نور بینی بی ظلم از کل عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبری تا هیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جم گر بایدت حرفی ازین تا گرددت عین الیقین شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۴ مسلم کن دل از هستی مسلم دمادم کش قدح اینجا دمادم نه زان می ها کز آن مستی فزاید از آن می ها که از جانم کم کند غم حریفانت همه یکرنگ و دلشاد چو بسطامی و ابراهیم ادهم جنید و شبلی و معروف کرخی حبیب و آدم و عیسی مریم می شوق ملک نوش از حقیقت که تا گردد دل و جان تو خرم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۵ ای ناگزران عقل و جانم وی غارت کرده این و آنم ای نقش خیال تو یقینم وی خال جمال تو گمانم تا با خودم از عدم کمم کم چون با تو بوم همه جهانم در بازم با تو خویشتن را تا با تو بمانم ار بمانم گویی که به دل چه ای چو تیرم پرسی که به تن کیی کمانم پیش تو به قلب و قالب ای جان آنم که چو هر دو حرف آنم ای شکل و دهان تو کم از نیست کی بود که کنی کم از دهانم گر با تو به دوزخ اندر آیم حقا که بود به از جنانم تا چند چهار میخ داری در حجره تنگ کن فکانم تا چند فسرده روح داری در سایه دامن زمانم بی هیچ بخر مرا هم از من هر چند برایگان گرانم مانند میان خود کنم نیست زیرا که هنوز در میانم با تن چکنم نه از زمینم با جان چکنم نه آسمانم من سایه شدم تو آفتابی یک راه برآی تا نمانم بگشای نقاب تا ببینم بنمای جمال تا بدانم خواننده تو باش سوی خویشم تا مرکب پی بریده رانم در دیده به جای دیده بنشین تا نامه نانبشته خوانم تو عاشق هست و نیست خواهی بپذیر مرا که من چنانم در دیده ز بیم غیرت تو اکنون نه سناییم سنانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶ ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوخته ای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بی عشق وصال تو نباشد جز نام ز عیش بر زبانم اکنون که دلم ربودی از من بی روی تو بود چون توانم دردیست مرا درین دل از عشق درمانش جز از تو می ندانم بر بوی تو ز آرزوی رویت همواره به کوی تو دوانم تا گوش همی شنید نامت جز نام تو نیست بر زبانم تا لاله شدت حجاب لولو لولوست همیشه بر رخانم گلنای بهی شدم ز تیمار وین اشک به رنگ ناردانم شد خال رخ تو ای نگارین شور دل و نور دیدگانم ای عشق تو بر دلم خداوند من بنده عشق جاودانم وصف تو شدست ماهرویا از وهم برون و از گمانم پیش آی بتا و باده پیش آر بنشان بر خویش یک زمانم از دست تو گر چشم شرابی تا حشر چو خضر زنده مانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۷ آمد بر من جهان و جانم انس دل و راحت روانم بر خاستمش به بر گرفتم بفزود هزار جان به جانم از قد بلند و زلف پشتش گفتم که مگر به آسمانم چون سر بنهاد در کنارم رفت از بر من جهان و جانم فریاد مرا ز بانگ موذن من بنده بانگ پاسبانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۸ به صفت گر چه نقش بی جانم به نگاری و عاشقی مانم گه چو عشاق جفت صد ماتم گه چو معشوق جفت صد جانم به دور نگم چو روی و موی نگار زان که هم کفرم و هم ایمانم گر به شکلم نگه کنی اینم ور به خطم نگه کنی آنم گه چو بالای عاشقان کوژم گه چو لب های یار خندانم گه خمیده چو قد عشاقم گه شکسته چو زلف جانانم صفت خد و زلف معشوقم تاج سرهای عاشقان زانم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۵ ای ناگزران عقل و جانم وی غارت کرده این و آنم ای نقش خیال تو یقینم وی خال جمال تو گمانم تا با خودم از عدم کمم کم چون با تو بوم همه جهانم در بازم با تو خویشتن را تا با تو بمانم ار بمانم گویی که به دل چه ای چو تیرم پرسی که به تن کیی کمانم پیش تو به قلب و قالب ای جان آنم که چو هر دو حرف آنم ای شکل و دهان تو کم از نیست کی بود که کنی کم از دهانم گر با تو به دوزخ اندر آیم حقا که بود به از جنانم تا چند چهار میخ داری در حجره تنگ کن فکانم تا چند فسرده روح داری در سایه دامن زمانم بی هیچ بخر مرا هم از من هر چند برایگان گرانم مانند میان خود کنم نیست زیرا که هنوز در میانم با تن چکنم نه از زمینم با جان چکنم نه آسمانم من سایه شدم تو آفتابی یک راه برآی تا نمانم بگشای نقاب تا ببینم بنمای جمال تا بدانم خواننده تو باش سوی خویشم تا مرکب پی بریده رانم در دیده به جای دیده بنشین تا نامه نانبشته خوانم تو عاشق هست و نیست خواهی بپذیر مرا که من چنانم در دیده ز بیم غیرت تو اکنون نه سناییم سنانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶ ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوخته ای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بی عشق وصال تو نباشد جز نام ز عیش بر زبانم اکنون که دلم ربودی از من بی روی تو بود چون توانم دردیست مرا درین دل از عشق درمانش جز از تو می ندانم بر بوی تو ز آرزوی رویت همواره به کوی تو دوانم تا گوش همی شنید نامت جز نام تو نیست بر زبانم تا لاله شدت حجاب لولو لولوست همیشه بر رخانم گلنای بهی شدم ز تیمار وین اشک به رنگ ناردانم شد خال رخ تو ای نگارین شور دل و نور دیدگانم ای عشق تو بر دلم خداوند من بنده عشق جاودانم وصف تو شدست ماهرویا از وهم برون و از گمانم پیش آی بتا و باده پیش آر بنشان بر خویش یک زمانم از دست تو گر چشم شرابی تا حشر چو خضر زنده مانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۷ آمد بر من جهان و جانم انس دل و راحت روانم بر خاستمش به بر گرفتم بفزود هزار جان به جانم از قد بلند و زلف پشتش گفتم که مگر به آسمانم چون سر بنهاد در کنارم رفت از بر من جهان و جانم فریاد مرا ز بانگ موذن من بنده بانگ پاسبانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۸ به صفت گر چه نقش بی جانم به نگاری و عاشقی مانم گه چو عشاق جفت صد ماتم گه چو معشوق جفت صد جانم به دور نگم چو روی و موی نگار زان که هم کفرم و هم ایمانم گر به شکلم نگه کنی اینم ور به خطم نگه کنی آنم گه چو بالای عاشقان کوژم گه چو لب های یار خندانم گه خمیده چو قد عشاقم گه شکسته چو زلف جانانم صفت خد و زلف معشوقم تاج سرهای عاشقان زانم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹ تا شیفته عارض گلرنگ فلانم از درد خمیده چو سر چنگ فلانم تنگ ست جهان بر من بیچاره غمگین تا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم گه جنگ کند با من و گه صلح کند باز من فتنه بر آن صلح و بر آن جنگ فلانم بسیار بدیدم به جهان سنگدلان را عاجز شده آن دل چون سنگ فلانم گنگست زبانش به گه گفتن لیکن من شیفته آن سخن گنگ فلانم قولش همه زرقست به نزدیک سنایی من بنده زراقی و نیرنگ فلانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰ هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم من روی تو را ای بت مانند ندانم هر گه که برآیی به سر کو به تماشا خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم هجرانت دمار از من بیچاره برآورد گر دست نگیری تو مرا زنده نمانم یک ره نظری کن به سوی بنده نگارا ای چشم و چراغ من و ای جان جهانم گر هیچ ظفر یابم یک روز بر آن کوی هرگز نشوم مرده و جاوید بمانم گر دولت یاری کند و بخت مساعد من فرق سر از چرخ فلک در گذرانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱ از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی دل سوخته پوینده شب و روز دوانم با کس نتوانم که بگویم غم عشقش نه نیز کسی داند این راز نهانم ده سال فزونست که من فتنه اویم عمری سپری گشت من اندوه خورانم از بس که همی جویم دیدار فلان را ترسم که بدانند که من یار فلانم از ناله که می نالم ماننده نالم وز مویه که می مویم چون موی نوانم ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم وی وای من ار من به چنین حال بمانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۲ دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من نبردست ای عجب هرگز جزین یکبار فرمانم شفیع آرم که را دیگر که را گویم که را خوانم کزین بازی ناخوش من پشیمانم پشیمانم کنون نزدیک وی پویم وفا و مهر او جویم مگر بر من ببخشاید چو بیند چشم گریانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۳ بی تو یک روز بود نتوانم بی تو یک شب غنود نتوانم یار جز تو گرفت نتوانم نام جز تو شنود نتوانم چون ترا در خور تو بستایم دیگران را ستود نتوانم کشت دیگر بتان ندارد بر کشت بی بر درود نتوانم گر بتان زمانه جمع شوند بر تو کس را فزود نتوانم جز به فر تو ای امیر بتان گوی دولت ربود نتوانم همه شادی من ز دیدن تست جز به تو شاد بود نتوانم به زبان حال دل همی گویم گر همی دل ربود نتوانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۴ روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم گستاخ وار بر سر کویش گذر کنم لبیک عاشقی بزنم در میان کوه وز حال خویش عالمیان را خبر کنم جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم شهری ازین خصومت زیر و زبر کنم یا تاج وصل بر سر امید برنهم یا مردوار سر به سر دار برکنم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹ تا شیفته عارض گلرنگ فلانم از درد خمیده چو سر چنگ فلانم تنگ ست جهان بر من بیچاره غمگین تا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم گه جنگ کند با من و گه صلح کند باز من فتنه بر آن صلح و بر آن جنگ فلانم بسیار بدیدم به جهان سنگدلان را عاجز شده آن دل چون سنگ فلانم گنگست زبانش به گه گفتن لیکن من شیفته آن سخن گنگ فلانم قولش همه زرقست به نزدیک سنایی من بنده زراقی و نیرنگ فلانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰ هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم من روی تو را ای بت مانند ندانم هر گه که برآیی به سر کو به تماشا خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم هجرانت دمار از من بیچاره برآورد گر دست نگیری تو مرا زنده نمانم یک ره نظری کن به سوی بنده نگارا ای چشم و چراغ من و ای جان جهانم گر هیچ ظفر یابم یک روز بر آن کوی هرگز نشوم مرده و جاوید بمانم گر دولت یاری کند و بخت مساعد من فرق سر از چرخ فلک در گذرانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱ از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی دل سوخته پوینده شب و روز دوانم با کس نتوانم که بگویم غم عشقش نه نیز کسی داند این راز نهانم ده سال فزونست که من فتنه اویم عمری سپری گشت من اندوه خورانم از بس که همی جویم دیدار فلان را ترسم که بدانند که من یار فلانم از ناله که می نالم ماننده نالم وز مویه که می مویم چون موی نوانم ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم وی وای من ار من به چنین حال بمانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۲ دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من نبردست ای عجب هرگز جزین یکبار فرمانم شفیع آرم که را دیگر که را گویم که را خوانم کزین بازی ناخوش من پشیمانم پشیمانم کنون نزدیک وی پویم وفا و مهر او جویم مگر بر من ببخشاید چو بیند چشم گریانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۳ بی تو یک روز بود نتوانم بی تو یک شب غنود نتوانم یار جز تو گرفت نتوانم نام جز تو شنود نتوانم چون ترا در خور تو بستایم دیگران را ستود نتوانم کشت دیگر بتان ندارد بر کشت بی بر درود نتوانم گر بتان زمانه جمع شوند بر تو کس را فزود نتوانم جز به فر تو ای امیر بتان گوی دولت ربود نتوانم همه شادی من ز دیدن تست جز به تو شاد بود نتوانم به زبان حال دل همی گویم گر همی دل ربود نتوانم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۴ روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم گستاخ وار بر سر کویش گذر کنم لبیک عاشقی بزنم در میان کوه وز حال خویش عالمیان را خبر کنم جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم شهری ازین خصومت زیر و زبر کنم یا تاج وصل بر سر امید برنهم یا مردوار سر به سر دار برکنم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵ ای مسلمانان ندانم چاره دل چون کنم یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر صدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقان عاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنم آب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم آب دریاها بسوزد کوه ها هامون شود من ز دیده چون ببارم آب ها افزون کنم مسکن من در بیابان مونس من آهوان هر کجا من نی زنم از خون دل جیحون کنم گر شبی خود طوق گردد دست من در گردنش طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۶ بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم هست آب زندگانی در لب شیرین تو بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم بر جهان وصل باری بنده را منشور ده تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم من چو موسی مانده ام اندر غم دیدار تو هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا چاره و درمان آب زندگانی چون کنم مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۷ تا کی ز تو من عذاب بینم گر صلح کنی صواب بینم شبگیر ز خواب سست خیزم آن شب که ترا به خواب بینم یاد تو خورم به ساتکینی جایی که شراب ناب بینم امشب چه بود که حاضر آیی تا من به شب آفتاب بینم تا کی ز غم فراق رویت جان و دل خود کباب بینم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۸ بی صحبت تو جهان نخواهم بی خشنودیت جان نخواهم گر جان و روان من بخواهی یک دم زدنت امان نخواهم جان را بدهم به خدمت تو من خدمت رایگان نخواهم رضوان و بهشت و حور و عین را بی روی تو جاودان نخواهم بر من تو نشان خویش کردی حقا که جز این نشان نخواهم بیگانه بود میان ما جان بیگانه درین میان نخواهم من عشق تو کردم آشکارا عشق چو تویی نهان نخواهم هر گه که مرا تو یار باشی من یاری این و آن نخواهم تو سودی و دیگران زیانند تا سود بود زیان نخواهم اکنون که مرا عیان یقین شد زین پس به جز از عیان نخواهم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵ ای مسلمانان ندانم چاره دل چون کنم یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوستر صدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقان عاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنم آب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم آب دریاها بسوزد کوه ها هامون شود من ز دیده چون ببارم آب ها افزون کنم مسکن من در بیابان مونس من آهوان هر کجا من نی زنم از خون دل جیحون کنم گر شبی خود طوق گردد دست من در گردنش طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۶ بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم هست آب زندگانی در لب شیرین تو بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم بر جهان وصل باری بنده را منشور ده تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم من چو موسی مانده ام اندر غم دیدار تو هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا چاره و درمان آب زندگانی چون کنم مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۷ تا کی ز تو من عذاب بینم گر صلح کنی صواب بینم شبگیر ز خواب سست خیزم آن شب که ترا به خواب بینم یاد تو خورم به ساتکینی جایی که شراب ناب بینم امشب چه بود که حاضر آیی تا من به شب آفتاب بینم تا کی ز غم فراق رویت جان و دل خود کباب بینم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۸ بی صحبت تو جهان نخواهم بی خشنودیت جان نخواهم گر جان و روان من بخواهی یک دم زدنت امان نخواهم جان را بدهم به خدمت تو من خدمت رایگان نخواهم رضوان و بهشت و حور و عین را بی روی تو جاودان نخواهم بر من تو نشان خویش کردی حقا که جز این نشان نخواهم بیگانه بود میان ما جان بیگانه درین میان نخواهم من عشق تو کردم آشکارا عشق چو تویی نهان نخواهم هر گه که مرا تو یار باشی من یاری این و آن نخواهم تو سودی و دیگران زیانند تا سود بود زیان نخواهم اکنون که مرا عیان یقین شد زین پس به جز از عیان نخواهم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۹ ای دو زلفت دراز و بالا هم وی دو لعلت نهان و پیدا هم شوخ تنها که خواند چشم ترا چشم تو شوخ هست و رعنا هم بسته تو هزار نادان هست چه عجب صدهزار دانا هم بسته تست طبع ناگویا من چه گویم زبان گویا هم در دریا غلام خنده تست ای شکر لب چه در ثریا هم کوه آتش همیشه همره تست کوه آتش مگو که دریا هم از قرینان نکوتری چون ماه نه که چون آفتاب تنها هم چند گویی سنایی آن منست با همه کس پلاس و با ما هم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۰ ای به رخسار کفر و ایمان هم وی به گفتار درد و درمان هم زلف پر تاب تو چو قامت من چنبرست ای نگار چوگان هم خیره ماند از لب تو بیجاده به سر تو که لعل و مرجان هم از رخ تو دلیل اثبات ست عالم عقل را و برهان هم در ره تو ز رنج کهسارست بی کناره ز غم بیابان هم بر سر کوی عاشقی صبرست ایستاده ذلیل و حیران هم بر دل و جان بنده حکم تو راست ای شهنشاه حسن فرمان هم چند گویی که از تو برگردم با همه بازی ست و با جان هم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۱ لبیک زنان عشق ماییم احرام گرفته در وفاییم در کوی قلندری و تجرید در کم زدن اوفتاده ماییم جز روح طوافگه نداریم کز بادیه هوا برآییم گر در خور خدمتت نباشیم سقایی راه را بشاییم ما در غم تو تو هم نگویی کاخر تو کجا و ما کجاییم بر ما غم تو چو آسیا گشت در صبر چو سنگ آسیاییم آهسته که عاشقان عشقیم نرمک که غریبک شماییم ببریدن راه را چو بادیم افگندن سایه را هماییم در عشق تو مردوار کوشیم آخر نه سنایی و سناییم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۲ خورشید تویی و ذره ماییم بی روی تو روی کی نماییم تا کی به نقاب و پرده یک ره از کوی برآی تا برآییم چون تو صنم و چو ما شمن نیست شهری و گلی تویی و ماییم آخر نه ز گلبن تو خاریم آخر نه ز باغ تو گیاییم گر دسته گل نیاید از ما هم هیزم دیگ را بشاییم بادی داریم در سر ایراک در پیش سگ تو خاکپاییم آب رخ ما مبر ازیراک با خاک در تو آشناییم از خاک در تو کی شکیبیم تا عاشق چشم و توتیاییم یک روز نپرسی از ظریفی کاخر تو کجا و ما کجاییم زامد شد ما مکن گرانی پندار که در هوا هباییم بل تا کف پای تو ببوسیم انگار که مهر لالکاییم برف آب همی دهی تو ما را ما از تو فقع همی گشاییم با سینه چاک همچو گندم گرد تو روان چو آسیاییم بر در زده ای چو حلقه ما را ما رقص کنان که در سراییم وندر همه ده جوی نه ما را ما لاف زنان که ده خداییم از شیر فلک چه باک داریم چون با سگ کویت آشناییم ما را سگ خویش خوان که تا ما گوییم که شیر چرخ ماییم پرسند ز ما که اید گوییم ما هیچ کسان پادشاییم تو بر سر کار خویش می باش تا ماهله خود همی درآییم کز عشق تو ای نگار چنگی اکنون نه سناییم ناییم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۹ ای دو زلفت دراز و بالا هم وی دو لعلت نهان و پیدا هم شوخ تنها که خواند چشم ترا چشم تو شوخ هست و رعنا هم بسته تو هزار نادان هست چه عجب صدهزار دانا هم بسته تست طبع ناگویا من چه گویم زبان گویا هم در دریا غلام خنده تست ای شکر لب چه در ثریا هم کوه آتش همیشه همره تست کوه آتش مگو که دریا هم از قرینان نکوتری چون ماه نه که چون آفتاب تنها هم چند گویی سنایی آن منست با همه کس پلاس و با ما هم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۰ ای به رخسار کفر و ایمان هم وی به گفتار درد و درمان هم زلف پر تاب تو چو قامت من چنبرست ای نگار چوگان هم خیره ماند از لب تو بیجاده به سر تو که لعل و مرجان هم از رخ تو دلیل اثبات ست عالم عقل را و برهان هم در ره تو ز رنج کهسارست بی کناره ز غم بیابان هم بر سر کوی عاشقی صبرست ایستاده ذلیل و حیران هم بر دل و جان بنده حکم تو راست ای شهنشاه حسن فرمان هم چند گویی که از تو برگردم با همه بازی ست و با جان هم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۱ لبیک زنان عشق ماییم احرام گرفته در وفاییم در کوی قلندری و تجرید در کم زدن اوفتاده ماییم جز روح طوافگه نداریم کز بادیه هوا برآییم گر در خور خدمتت نباشیم سقایی راه را بشاییم ما در غم تو تو هم نگویی کاخر تو کجا و ما کجاییم بر ما غم تو چو آسیا گشت در صبر چو سنگ آسیاییم آهسته که عاشقان عشقیم نرمک که غریبک شماییم ببریدن راه را چو بادیم افگندن سایه را هماییم در عشق تو مردوار کوشیم آخر نه سنایی و سناییم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۲ خورشید تویی و ذره ماییم بی روی تو روی کی نماییم تا کی به نقاب و پرده یک ره از کوی برآی تا برآییم چون تو صنم و چو ما شمن نیست شهری و گلی تویی و ماییم آخر نه ز گلبن تو خاریم آخر نه ز باغ تو گیاییم گر دسته گل نیاید از ما هم هیزم دیگ را بشاییم بادی داریم در سر ایراک در پیش سگ تو خاکپاییم آب رخ ما مبر ازیراک با خاک در تو آشناییم از خاک در تو کی شکیبیم تا عاشق چشم و توتیاییم یک روز نپرسی از ظریفی کاخر تو کجا و ما کجاییم زامد شد ما مکن گرانی پندار که در هوا هباییم بل تا کف پای تو ببوسیم انگار که مهر لالکاییم برف آب همی دهی تو ما را ما از تو فقع همی گشاییم با سینه چاک همچو گندم گرد تو روان چو آسیاییم بر در زده ای چو حلقه ما را ما رقص کنان که در سراییم وندر همه ده جوی نه ما را ما لاف زنان که ده خداییم از شیر فلک چه باک داریم چون با سگ کویت آشناییم ما را سگ خویش خوان که تا ما گوییم که شیر چرخ ماییم پرسند ز ما که اید گوییم ما هیچ کسان پادشاییم تو بر سر کار خویش می باش تا ماهله خود همی درآییم کز عشق تو ای نگار چنگی اکنون نه سناییم ناییم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۳ ما را میفگنید که ما اوفتاده ایم در کار عشق تن به بلاها نهاده ایم آهستگی مجوی تو از ماورای هوش کاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده ایم ما بی دلیم و بی دل هر چه کند رواست دل را به یادگار به معشوق داده ایم از ما بهر حدیث به آزار چون کشد ما مردمان بی دل و بی مکر و ساده ایم خصمان ما اگر در خوبی ببسته اند ما در وفاش چندین درها گشاده ایم گر بد کنند با ما ما نیکویی کنیم زیرا که پاک نسبت و آزاده زاده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۴ دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپرده ایم رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده ایم ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تو از سر کوی تو بر سر سنگ و سیلی خورده ایم بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پاداش خویش زرد رخساریم و از جورت به جان آزرده ایم ما عجب خواریم در چشم تو ای یار عزیز گویی از روم و خزر نزدت اسیر آورده ایم از برای کشتن ما چند تازی اسب کین کز جفایت مرده و دل در غمت پرورده ایم تا تولا کرده ایم از عاشقی در دوستیت چون سنایی از همه عالم تبرا کرده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۵ از پی تو ز عدم ما به جهان آمده ایم نز برای طرب و لهو و فغان آمده ایم عشق نپذیرد هستی و پرستیدن نفس ما ازین معنی بی نام و نشان آمده ایم تا کی از نسبت بی اصل همی لاف زنیم کز غرور خود بی خود به زبان آمده ایم مانده در بند زمانیم و زمان ما را نه در مکانیم نه از بهر مکان آمده ایم هر کسی راه ازین ره به قدم می سپرد ما در اسپردن این راه به جان آمده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶ ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده ایم تا که در بند کله دوزی اسیر افتاده ایم صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک ما بهای هر کله اکنون سری بنهاده ایم او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمع ما از آن چون شمع در پیشش به جان استاده ایم بنده او از سر چشمیم همچون سوزنش گرچه همچون سرو و سوسن نزد عقل آزاده ایم سینه چشم سوزن و تن تار ابریشم شدست تا غلام آن بهشتی روی حورا زاده ایم کار او چون بیشتر با سوزن و ابریشمست لاجرم ما از تن و دل هر دو را آماده ایم از لب خویش و لب او در فراق و در وصال چون چراغ و باغ هم با باد و هم با باده ایم برنتابد بار نازش دل همی از بهر آنک دل همی گوید گر او سادست ما هم ساده ایم لعل پاش و در فشانیم از دو دریا و دو کان تا اسیر آن دو لعل و آن دو تا بیجاده ایم ما ز خصمانش کی اندیشیم کاندر راه او خوان جان بنهاده و بانگ صلا در داده ایم تا سنایی وار دربستیم دل در مهر او ما دو چشم اندر سنایی جز به کین نگشاده ایم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۳ ما را میفگنید که ما اوفتاده ایم در کار عشق تن به بلاها نهاده ایم آهستگی مجوی تو از ماورای هوش کاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده ایم ما بی دلیم و بی دل هر چه کند رواست دل را به یادگار به معشوق داده ایم از ما بهر حدیث به آزار چون کشد ما مردمان بی دل و بی مکر و ساده ایم خصمان ما اگر در خوبی ببسته اند ما در وفاش چندین درها گشاده ایم گر بد کنند با ما ما نیکویی کنیم زیرا که پاک نسبت و آزاده زاده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۴ دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپرده ایم رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده ایم ای بسا شب کز برای دیدن دیدار تو از سر کوی تو بر سر سنگ و سیلی خورده ایم بندگی کردیم و دیدیم از تو ما پاداش خویش زرد رخساریم و از جورت به جان آزرده ایم ما عجب خواریم در چشم تو ای یار عزیز گویی از روم و خزر نزدت اسیر آورده ایم از برای کشتن ما چند تازی اسب کین کز جفایت مرده و دل در غمت پرورده ایم تا تولا کرده ایم از عاشقی در دوستیت چون سنایی از همه عالم تبرا کرده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۵ از پی تو ز عدم ما به جهان آمده ایم نز برای طرب و لهو و فغان آمده ایم عشق نپذیرد هستی و پرستیدن نفس ما ازین معنی بی نام و نشان آمده ایم تا کی از نسبت بی اصل همی لاف زنیم کز غرور خود بی خود به زبان آمده ایم مانده در بند زمانیم و زمان ما را نه در مکانیم نه از بهر مکان آمده ایم هر کسی راه ازین ره به قدم می سپرد ما در اسپردن این راه به جان آمده ایم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶ ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده ایم تا که در بند کله دوزی اسیر افتاده ایم صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک ما بهای هر کله اکنون سری بنهاده ایم او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمع ما از آن چون شمع در پیشش به جان استاده ایم بنده او از سر چشمیم همچون سوزنش گرچه همچون سرو و سوسن نزد عقل آزاده ایم سینه چشم سوزن و تن تار ابریشم شدست تا غلام آن بهشتی روی حورا زاده ایم کار او چون بیشتر با سوزن و ابریشمست لاجرم ما از تن و دل هر دو را آماده ایم از لب خویش و لب او در فراق و در وصال چون چراغ و باغ هم با باد و هم با باده ایم برنتابد بار نازش دل همی از بهر آنک دل همی گوید گر او سادست ما هم ساده ایم لعل پاش و در فشانیم از دو دریا و دو کان تا اسیر آن دو لعل و آن دو تا بیجاده ایم ما ز خصمانش کی اندیشیم کاندر راه او خوان جان بنهاده و بانگ صلا در داده ایم تا سنایی وار دربستیم دل در مهر او ما دو چشم اندر سنایی جز به کین نگشاده ایم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷ تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم در کنج خرابات می خام گرفتیم از مدرسه و صومعه کردیم کناره در میکده و مصطبه آرام گرفتیم خال و کله تو صنما دانه و دامست ما در طلب دانه ره دام گرفتیم یک چند به آسایش وصل تو به هر وقت از باده آسوده همی جام گرفتیم امروز چه ار صحبت ما گشت بریده این نیز هم از صحبت ایام گرفتیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸ چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیم در مغاک خاک تیره روشنایی یافتیم گرچه ما دور از طمع بودیم یک چندی کنون از قناعت پایگاه پادشایی یافتیم ما ازین باطل خوران آشنا بیگانه وار پشت بر کردیم و با حق آشنایی یافتیم هرگز از بار حسد خسته نگردد پشت ما کز قل الله ثم ذرهم مومیایی یافتیم اول اندر نشه اولا گرفتار آمدیم آخر اندر نشه اخرا رهایی یافتیم خاکپای کمزنان شد توتیای چشم ما کار سرمان بود و آخر کار پایی یافتیم سر فرو بردیم تا بر سروران سرور شدیم چاکری کردیم تا کار کیایی یافتیم پارسایان هر زمان ناپارسا خوانندمان ما از آن بر پارسایان پارسایی یافتیم گر همی خواهی که باشی پادشا و پارسا شو گدایی کن که ما این از گدایی یافتیم ما گدایان را ز نادانی نکوهش چون کنی کاین سنا از سینه پاک سنایی یافتیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹ رو رو که دل از مهر تو بد عهد گسستیم وز دام هوای تو بجستیم و برستیم چونان که تو از صحبت ما سیر شدستی ما نیز هم از صحبت تو سیر شدستیم از تف دل و آتش عشقت برهیدیم در سایه دیوار صبوری بنشستیم ور زان که تو دل بردی ما نیز ببردیم ور زان که تو نگشادی ما نیز ببستیم از عشوه عشق تو بجستیم یکی دم وز خار خمار تو همه ساله چو مستیم شبهای فراق تو ندیدیم نهایت از روز وصال تو مگر باد به دستیم گر هیچ ظفر یابیم ای مایه شادی در خواب خیال تو به جز آن نپرستیم چونان که تو ببریدی ما نیز بریدیم چونان که تو بشکستی ما نیز شکستیم زین بیش نخواهم که کنی یاد سنایی با مات چکارست چنانیم که هستیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۰ سر بر خط عاشقی نهادیم در محنت و رنج اوفتادیم تن را به بلا و غم سپردیم دل را به امید عشق دادیم غم خواره شدیم در ره عشق وز خوردن غم همیشه شادیم قصه چه کنم که در ره عشق با محنت و غم جنابه زادیم در حضرت عشق خوب رویان بر تارک سر بایستادیم بی درد چو بد سنایی از عشق از جستن این حدیث بادیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱ ما فوطه و فوطه پوش دیدیم تسبیح مراییان شنیدیم بر مسند زاهدان گذشتیم در عالم عالمان دویدیم هم ساکن خانقاه بودیم هم خرقه صوفیان دریدیم هم محنت قال و قیل بردیم هم شربت طیلسان چشیدیم از اینهمه جز نشاط بازار رنگی به حقیقتی ندیدیم بگزیدیم یاری از خرابات با او به مراد آرمیدیم دل بر غم روی او فگندیم سر بر خط رای او کشیدیم او نیست کسی و ما نه بس کس زین روی به یکدگر سریدیم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷ تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم در کنج خرابات می خام گرفتیم از مدرسه و صومعه کردیم کناره در میکده و مصطبه آرام گرفتیم خال و کله تو صنما دانه و دامست ما در طلب دانه ره دام گرفتیم یک چند به آسایش وصل تو به هر وقت از باده آسوده همی جام گرفتیم امروز چه ار صحبت ما گشت بریده این نیز هم از صحبت ایام گرفتیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸ چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیم در مغاک خاک تیره روشنایی یافتیم گرچه ما دور از طمع بودیم یک چندی کنون از قناعت پایگاه پادشایی یافتیم ما ازین باطل خوران آشنا بیگانه وار پشت بر کردیم و با حق آشنایی یافتیم هرگز از بار حسد خسته نگردد پشت ما کز قل الله ثم ذرهم مومیایی یافتیم اول اندر نشه اولا گرفتار آمدیم آخر اندر نشه اخرا رهایی یافتیم خاکپای کمزنان شد توتیای چشم ما کار سرمان بود و آخر کار پایی یافتیم سر فرو بردیم تا بر سروران سرور شدیم چاکری کردیم تا کار کیایی یافتیم پارسایان هر زمان ناپارسا خوانندمان ما از آن بر پارسایان پارسایی یافتیم گر همی خواهی که باشی پادشا و پارسا شو گدایی کن که ما این از گدایی یافتیم ما گدایان را ز نادانی نکوهش چون کنی کاین سنا از سینه پاک سنایی یافتیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹ رو رو که دل از مهر تو بد عهد گسستیم وز دام هوای تو بجستیم و برستیم چونان که تو از صحبت ما سیر شدستی ما نیز هم از صحبت تو سیر شدستیم از تف دل و آتش عشقت برهیدیم در سایه دیوار صبوری بنشستیم ور زان که تو دل بردی ما نیز ببردیم ور زان که تو نگشادی ما نیز ببستیم از عشوه عشق تو بجستیم یکی دم وز خار خمار تو همه ساله چو مستیم شبهای فراق تو ندیدیم نهایت از روز وصال تو مگر باد به دستیم گر هیچ ظفر یابیم ای مایه شادی در خواب خیال تو به جز آن نپرستیم چونان که تو ببریدی ما نیز بریدیم چونان که تو بشکستی ما نیز شکستیم زین بیش نخواهم که کنی یاد سنایی با مات چکارست چنانیم که هستیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۰ سر بر خط عاشقی نهادیم در محنت و رنج اوفتادیم تن را به بلا و غم سپردیم دل را به امید عشق دادیم غم خواره شدیم در ره عشق وز خوردن غم همیشه شادیم قصه چه کنم که در ره عشق با محنت و غم جنابه زادیم در حضرت عشق خوب رویان بر تارک سر بایستادیم بی درد چو بد سنایی از عشق از جستن این حدیث بادیم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱ ما فوطه و فوطه پوش دیدیم تسبیح مراییان شنیدیم بر مسند زاهدان گذشتیم در عالم عالمان دویدیم هم ساکن خانقاه بودیم هم خرقه صوفیان دریدیم هم محنت قال و قیل بردیم هم شربت طیلسان چشیدیم از اینهمه جز نشاط بازار رنگی به حقیقتی ندیدیم بگزیدیم یاری از خرابات با او به مراد آرمیدیم دل بر غم روی او فگندیم سر بر خط رای او کشیدیم او نیست کسی و ما نه بس کس زین روی به یکدگر سریدیم

%0
10 Bölüm