Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۹ ای گشته ز تابش صفای تو آیینه روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاک پای تو با تو چه کند رقیب تاریکت بس نیست رقیب تو ضیای تو خود قاف ز هم همی فرو ریزد از سایه کاف کبریای تو در کوی تو من کدام سگ باشم تا لاف زنم ز روی و رای تو هر چند که خوش نیایدت هل تا لافی بزند ز تو گدای تو این هژده هزار عالم و آدم نابوده بهای یک بهای تو قیمت گر تو حسود بود ای جان زان هژده قلب شد بهای تو ای راحت تو همه فنای ما وی شادی ما همه بقای تو هم دوست همی کشی و هم دشمن چه خشک و چه تر در آسیای تو این دست که مر تراست در شوخی اندر دو جهان که راست پای تو دیری ست که هر زمان همی کوبند این دبدبه بر در سرای تو من بنده زندگانی خویشم لیکن نه برای خود برای تو هر چند نیافت اندرین مدت یک شعله سنایی از سنای تو با این همه هست بر زبان نونو شهری و سنایی و ثنای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۰ ای کعبه من در سرای تو جان و تن و دل مرا برای تو بوسم همه روز خاک پایت را محراب من ست خاک پای تو چشم من و روی دل فریب تو دست من و زلف دلربای تو مشک ست هزار نافه بت رویا در حلقه زلف مشک سای تو دل هست سزای خدمت عشقت هر چند که من نیم سزای تو بیگانه شدستم از همه عالم تا هست دل من آشنای تو چندان که جفا کنی روا دارم بر دیده و دل کشم جفای تو در عشق تو از جفا نپرهیزد آن دل که شده ست مبتلای تو ای جان جهان مکن به جای من آن بد که نکرده ام به جای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۱ تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو جان و دل نزدت فرستادم نخست آمدم بی جان و دل در وای تو بی دل و بی جان ندارد قیمتی بنگر این بی قیمت اندر جای تو آستین پر خون و دیده پر سرشگ چشم خیره در رخ زیبای تو مشک و عنبر بارد اندر کل کون چون فشانی زلفک رعنای تو من نیارم دید در باغ طرب سرو از رشک قد و بالای تو من نیارم دیدن اندر تیره شب مه ز رشک روی روح افزای تو چون برون آیم ز زندان فراق تا نیارندم خط و طغرای تو پس بجویم من ترا و عاقبت کشته گردم آخر اندر پای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۲ ای ببرده آب آتش روی تو عالمی در آتشند از خوی تو مشک و می را رنگ و مقداری نماند ای نه مشک و می چو روی و موی تو چشمکانت جاودانند ای صنم نرگس آمد ای عجب جادوی تو تیر عشقت در جهان بر من رسید غازیانه زان کمان ابروی تو زنگیانند آن دو زلف پای کوب بلعجب اندر نظاره سوی تو با خروش و با فغان دیوانه وار خاک پاشم بر سر اندر کوی تو هر کسی مشغول در دنیا و دین دین و دنیای سنایی روی تو

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۹ ای گشته ز تابش صفای تو آیینه روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاک پای تو با تو چه کند رقیب تاریکت بس نیست رقیب تو ضیای تو خود قاف ز هم همی فرو ریزد از سایه کاف کبریای تو در کوی تو من کدام سگ باشم تا لاف زنم ز روی و رای تو هر چند که خوش نیایدت هل تا لافی بزند ز تو گدای تو این هژده هزار عالم و آدم نابوده بهای یک بهای تو قیمت گر تو حسود بود ای جان زان هژده قلب شد بهای تو ای راحت تو همه فنای ما وی شادی ما همه بقای تو هم دوست همی کشی و هم دشمن چه خشک و چه تر در آسیای تو این دست که مر تراست در شوخی اندر دو جهان که راست پای تو دیری ست که هر زمان همی کوبند این دبدبه بر در سرای تو من بنده زندگانی خویشم لیکن نه برای خود برای تو هر چند نیافت اندرین مدت یک شعله سنایی از سنای تو با این همه هست بر زبان نونو شهری و سنایی و ثنای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۰ ای کعبه من در سرای تو جان و تن و دل مرا برای تو بوسم همه روز خاک پایت را محراب من ست خاک پای تو چشم من و روی دل فریب تو دست من و زلف دلربای تو مشک ست هزار نافه بت رویا در حلقه زلف مشک سای تو دل هست سزای خدمت عشقت هر چند که من نیم سزای تو بیگانه شدستم از همه عالم تا هست دل من آشنای تو چندان که جفا کنی روا دارم بر دیده و دل کشم جفای تو در عشق تو از جفا نپرهیزد آن دل که شده ست مبتلای تو ای جان جهان مکن به جای من آن بد که نکرده ام به جای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۱ تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو جان و دل نزدت فرستادم نخست آمدم بی جان و دل در وای تو بی دل و بی جان ندارد قیمتی بنگر این بی قیمت اندر جای تو آستین پر خون و دیده پر سرشگ چشم خیره در رخ زیبای تو مشک و عنبر بارد اندر کل کون چون فشانی زلفک رعنای تو من نیارم دید در باغ طرب سرو از رشک قد و بالای تو من نیارم دیدن اندر تیره شب مه ز رشک روی روح افزای تو چون برون آیم ز زندان فراق تا نیارندم خط و طغرای تو پس بجویم من ترا و عاقبت کشته گردم آخر اندر پای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۲ ای ببرده آب آتش روی تو عالمی در آتشند از خوی تو مشک و می را رنگ و مقداری نماند ای نه مشک و می چو روی و موی تو چشمکانت جاودانند ای صنم نرگس آمد ای عجب جادوی تو تیر عشقت در جهان بر من رسید غازیانه زان کمان ابروی تو زنگیانند آن دو زلف پای کوب بلعجب اندر نظاره سوی تو با خروش و با فغان دیوانه وار خاک پاشم بر سر اندر کوی تو هر کسی مشغول در دنیا و دین دین و دنیای سنایی روی تو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳ باد عنبر برد خاک کوی تو آب آتش ریخت رنگ روی تو جاودان را نیست اندر کل کون هیچ دولتخانه چون ابروی تو کفر و دین را نیست در بازار عشق گیسه داری چون خم گیسوی تو چشم و دل ترست و گرم از عشق تو کام و لب خشک ست و سرد از خوی تو ای بسا خلقا که اندر بند کرد حلقهاشان حلقه های موی تو گر بهشتی نیست پس جادو چراست آن دو چشم بلعجب بر روی تو عالمی را دارویی جز چشم را بی ضیا چشمست از داروی تو تا دل ریش مرا دست غمت بست همچون مهره بر بازوی تو کافرم چون چشم شوخت گر دهم دین و دنیا را به تار موی تو دل چو نار و رخ چو آبی کرده ام از کلوخ امرود و شفتالوی تو هر کسی محراب دارد هر سویی هست محراب سنایی سوی تو ای بسا شرما که برد از چشمها دیده شوخ خوش جادوی تو کی توانم پای در عشقت نهاد با چنان دست و دل و بازوی تو سگ به از عقل منست ار عقل من ناف آهو نشمرد آهوی تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۴ گر خسته دل همی نپسندی بیار رو تیمار عاشقی ز رهی باز دار رو گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهار هل تا گیه بجوشد بر من بهار رو پس گر به رود جیحون غرقه شوم در آب غرقه بمان مرا تو و کشتی مدار رو ور من به یاد تو شوم از تشنگی هلاک هل تا شوم هلاک تو آبم میار رو گر در بهشت باقی و تنها تو میروی ما را تو دست گیر و به مالک سپار رو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۵ ای خواب ز چشم من برون شو ای مهر درین دلم فزون شو ای دیده تو خون ناب می ریز ای قد کشیده سرنگون شو آتش به صفات خویش در زن از هستی خویشتن برون شو زان سگ بچه ای به کتف برگیر ناگاه به رسته درون شو میگیر درم قفا همی خور با رندی و عیبها عیون شو کر مسجد را همی نخوانی با مهتر تونیان بتون شو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۶ خه خه ای جان علیک عین الله ای گلستان علیک عین الله اندرا اندرا که خوش کردی مجلس جان علیک عین الله برفشان برفشان دل و جان را در و مرجان علیک عین الله هیچ جایی نیافت از پی انس چون تو مهمان علیک عین الله مرده دل بوده ایم در بندت از همه جان علیک عین الله پیش خز تا کنیم بر لب تو بوسه باران علیک عین الله جان ما کن ز لحن داوودی چون سلیمان علیک عین الله باش تا ما کنیم بر سر تو شکر افشان علیک عین الله پیش کاست همی برد سجده بت کاسان علیک عین الله خاک پایت ز عشق بوسه دهد جان خاقان علیک عین الله آنچه گویند صوفیانش آن تویی آن آن علیک عین الله در غلامیت بر سنایی نیست هیچ تاوان علیک عین الله

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳ باد عنبر برد خاک کوی تو آب آتش ریخت رنگ روی تو جاودان را نیست اندر کل کون هیچ دولتخانه چون ابروی تو کفر و دین را نیست در بازار عشق گیسه داری چون خم گیسوی تو چشم و دل ترست و گرم از عشق تو کام و لب خشک ست و سرد از خوی تو ای بسا خلقا که اندر بند کرد حلقهاشان حلقه های موی تو گر بهشتی نیست پس جادو چراست آن دو چشم بلعجب بر روی تو عالمی را دارویی جز چشم را بی ضیا چشمست از داروی تو تا دل ریش مرا دست غمت بست همچون مهره بر بازوی تو کافرم چون چشم شوخت گر دهم دین و دنیا را به تار موی تو دل چو نار و رخ چو آبی کرده ام از کلوخ امرود و شفتالوی تو هر کسی محراب دارد هر سویی هست محراب سنایی سوی تو ای بسا شرما که برد از چشمها دیده شوخ خوش جادوی تو کی توانم پای در عشقت نهاد با چنان دست و دل و بازوی تو سگ به از عقل منست ار عقل من ناف آهو نشمرد آهوی تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۴ گر خسته دل همی نپسندی بیار رو تیمار عاشقی ز رهی باز دار رو گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهار هل تا گیه بجوشد بر من بهار رو پس گر به رود جیحون غرقه شوم در آب غرقه بمان مرا تو و کشتی مدار رو ور من به یاد تو شوم از تشنگی هلاک هل تا شوم هلاک تو آبم میار رو گر در بهشت باقی و تنها تو میروی ما را تو دست گیر و به مالک سپار رو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۵ ای خواب ز چشم من برون شو ای مهر درین دلم فزون شو ای دیده تو خون ناب می ریز ای قد کشیده سرنگون شو آتش به صفات خویش در زن از هستی خویشتن برون شو زان سگ بچه ای به کتف برگیر ناگاه به رسته درون شو میگیر درم قفا همی خور با رندی و عیبها عیون شو کر مسجد را همی نخوانی با مهتر تونیان بتون شو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۶ خه خه ای جان علیک عین الله ای گلستان علیک عین الله اندرا اندرا که خوش کردی مجلس جان علیک عین الله برفشان برفشان دل و جان را در و مرجان علیک عین الله هیچ جایی نیافت از پی انس چون تو مهمان علیک عین الله مرده دل بوده ایم در بندت از همه جان علیک عین الله پیش خز تا کنیم بر لب تو بوسه باران علیک عین الله جان ما کن ز لحن داوودی چون سلیمان علیک عین الله باش تا ما کنیم بر سر تو شکر افشان علیک عین الله پیش کاست همی برد سجده بت کاسان علیک عین الله خاک پایت ز عشق بوسه دهد جان خاقان علیک عین الله آنچه گویند صوفیانش آن تویی آن آن علیک عین الله در غلامیت بر سنایی نیست هیچ تاوان علیک عین الله

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۷ ای قوم مرا رنجه مدارید علی الله معشوق مرا پیش من آرید علی الله گز هیچ زیاری نهمی بر لب او بوس یک بوسه به من صد بشمارید علی الله ور هیچ به دست آرید از صورت معشوق بر قبله زهاد نگارید علی الله آن خم که بر او مهر مغانست نهاده الا به من مغ مسپارید علی الله از دین مسلمانی چون نام شمار است از دین مغان شرم مدارید علی الله گشتست سنایی مغ بی دولت و بی دین از دیده خود خون بمبارید علی الله سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۸ ای ز آب زندگانی آتشی افروخته واندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداخته هر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته ای کمالت کمزنان را صبرها پرداخته وی جمالت مفلسان را کیسه ها بردوخته گه به قهر از جزع مشکین تیغها افراخته گه به لطف از لعل نوشین شمعها افروخته هر چه در سی سال کرده خاتم مشکینت وام آن نگین لعل نوشین در زمانی توخته ما به جان بخریده عشق لایزالی را تو باز لاابالی گفته و بر ما جهان بفروخته ای ز آب روی خویش اندر دبیرستان عشق تخته عمر سنایی شسته از آموخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۹ ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز کی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای طوق ایزد کرد باید در عنق چون فاخته تا به روی آب چون مرغابیان دانی گذشت در هوا چون فاخته پری و بال آخته مرد این ره را گذر بر روی آب و آتشست آب و آتش آشنا را داند از نشناخته یاد کن آن مرد را کو پای در دریا نهاد از پسش دشمن همی آمد علم افراخته آب رود نیل هر دو مرد را بر سنگ زد کم عیار آمد یکی زو روح شد پرداخته آتش نمرود و آن لشکر نمی بینم به جای زر آزر را دگر کن منجنیق انداخته ایزدش پیرایه چون زر کرد ازین کاتش بدید هر زری کو دید آتش کار او شد ساخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۰ من نه ارزیزم ز کان انگیخته من عزیزم از فلک بگریخته چرخ در بالام گوهر تافته طبع در پهنام عنبر بیخته آسمان رنگم ولیک از روی شکل آفتابی از هلال آویخته از برای کسب آب روی خویش آبروی خود به عمدا ریخته از برای خدمت آزادگان با همه کس همچو آب آمیخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۱ ای نقاب از روی ماه آویخته صبح را با ماهتاب آمیخته در خیال عاشقان از زلف و رخ صورت حال و محال انگیخته آسمان خاک بیز از کوی تو سالها غربال دولت بیخته عقل ترسا روح عیسی روی را در چلیپاهای زلف آویخته از لطافت باد آب و آب باد هم برون برده ز سر هم ریخته ای سنایی بهر خاک کوی تو ز آبروی و دین و دل بگریخته

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۷ ای قوم مرا رنجه مدارید علی الله معشوق مرا پیش من آرید علی الله گز هیچ زیاری نهمی بر لب او بوس یک بوسه به من صد بشمارید علی الله ور هیچ به دست آرید از صورت معشوق بر قبله زهاد نگارید علی الله آن خم که بر او مهر مغانست نهاده الا به من مغ مسپارید علی الله از دین مسلمانی چون نام شمار است از دین مغان شرم مدارید علی الله گشتست سنایی مغ بی دولت و بی دین از دیده خود خون بمبارید علی الله سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۸ ای ز آب زندگانی آتشی افروخته واندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداخته هر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته ای کمالت کمزنان را صبرها پرداخته وی جمالت مفلسان را کیسه ها بردوخته گه به قهر از جزع مشکین تیغها افراخته گه به لطف از لعل نوشین شمعها افروخته هر چه در سی سال کرده خاتم مشکینت وام آن نگین لعل نوشین در زمانی توخته ما به جان بخریده عشق لایزالی را تو باز لاابالی گفته و بر ما جهان بفروخته ای ز آب روی خویش اندر دبیرستان عشق تخته عمر سنایی شسته از آموخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۹ ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز کی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای طوق ایزد کرد باید در عنق چون فاخته تا به روی آب چون مرغابیان دانی گذشت در هوا چون فاخته پری و بال آخته مرد این ره را گذر بر روی آب و آتشست آب و آتش آشنا را داند از نشناخته یاد کن آن مرد را کو پای در دریا نهاد از پسش دشمن همی آمد علم افراخته آب رود نیل هر دو مرد را بر سنگ زد کم عیار آمد یکی زو روح شد پرداخته آتش نمرود و آن لشکر نمی بینم به جای زر آزر را دگر کن منجنیق انداخته ایزدش پیرایه چون زر کرد ازین کاتش بدید هر زری کو دید آتش کار او شد ساخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۰ من نه ارزیزم ز کان انگیخته من عزیزم از فلک بگریخته چرخ در بالام گوهر تافته طبع در پهنام عنبر بیخته آسمان رنگم ولیک از روی شکل آفتابی از هلال آویخته از برای کسب آب روی خویش آبروی خود به عمدا ریخته از برای خدمت آزادگان با همه کس همچو آب آمیخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۱ ای نقاب از روی ماه آویخته صبح را با ماهتاب آمیخته در خیال عاشقان از زلف و رخ صورت حال و محال انگیخته آسمان خاک بیز از کوی تو سالها غربال دولت بیخته عقل ترسا روح عیسی روی را در چلیپاهای زلف آویخته از لطافت باد آب و آب باد هم برون برده ز سر هم ریخته ای سنایی بهر خاک کوی تو ز آبروی و دین و دل بگریخته

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲ بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز بنشانی زهی کافر بچه کشتن و خون ریختن در کافری نیست هرگز بی پشیمانی زهی کافر بچه نیست بر درگاه سلطان هیچکس را دین درست تا تو بر درگاه سلطانی زهی کافر بچه یوسف مصری تویی کز عشق تو گرد جهان هست صد یعقوب کنعانی زهی کافر بچه در مسلمانی مگر از کافری باز آمدی تا براندازی مسلمانی زهی کافر بچه با رخ چون چشمه خورشید و زلف چون صلیب تازه کردی کیش نصرانی زهی کافر بچه هر زمانی با سنایی در خرابات ای پسر صد لباسات عجب دانی زهی کافر بچه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۳ آن جام لبالب کن و بردار مرا ده اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر او را بر خود بار مده بار مرا ده مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده ای آنکه سر رندی و قلاشی داری پس مرد منی دست دگر بار مرا ده ای زاهد ابدال چو کردار برد می سردی مکن آن باده کردار مرا ده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۴ ساقیا مستان خواب آلوده را آواز ده روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده غمزه ها سر تیز دار و طره ها سر پست کن رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن زرد روی آز را چون زر به دست گاز ده حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه زخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز ده هم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کن هم برو هم صافیان روح را ره باز ده در هوای شمع عشق و شمع می پروانه وار پیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده چنگل گیراست اینک باز و باشه عشق را صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهد غارت عقل و دل و جان را هلا آواز ده پیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روز پیش من بکتاش سرمست مرابه گماز ده ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز نصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز ده گر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خود جرعه ای زان می به صبح منهی غماز ده روزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاک باده ما را زین سپس بر رسم سنگ انداز ده جبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریز خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما درپه ای از خامشی در بادبان راز ده وارهان یک دم سنایی را ز بند عافیت تا دهی او را شراب عافیت پرداز ده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۵ ای من مه نو به روی تو دیده واندر تو ماه نو بخندیده تو نیز ز بیم خصم اندر من از دور نگاه کرده دزدیده بنموده فلک مه نو و خود را در زیر سیاه ابر پوشیده تو نیز مه چهارده بنمای بردار ز روی زلف ژولیده کی باشد کی که در تو آویزم چون در زر و سیم مرد نادیده تو روی مرا به ناخنان خسته من دو لب تو به بوسه خاییده ای تو چو پری و من ز عشق تو خود را لقبی نهاده شوریده

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲ بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز بنشانی زهی کافر بچه کشتن و خون ریختن در کافری نیست هرگز بی پشیمانی زهی کافر بچه نیست بر درگاه سلطان هیچکس را دین درست تا تو بر درگاه سلطانی زهی کافر بچه یوسف مصری تویی کز عشق تو گرد جهان هست صد یعقوب کنعانی زهی کافر بچه در مسلمانی مگر از کافری باز آمدی تا براندازی مسلمانی زهی کافر بچه با رخ چون چشمه خورشید و زلف چون صلیب تازه کردی کیش نصرانی زهی کافر بچه هر زمانی با سنایی در خرابات ای پسر صد لباسات عجب دانی زهی کافر بچه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۳ آن جام لبالب کن و بردار مرا ده اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر او را بر خود بار مده بار مرا ده مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده ای آنکه سر رندی و قلاشی داری پس مرد منی دست دگر بار مرا ده ای زاهد ابدال چو کردار برد می سردی مکن آن باده کردار مرا ده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۴ ساقیا مستان خواب آلوده را آواز ده روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده غمزه ها سر تیز دار و طره ها سر پست کن رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن زرد روی آز را چون زر به دست گاز ده حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه زخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز ده هم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کن هم برو هم صافیان روح را ره باز ده در هوای شمع عشق و شمع می پروانه وار پیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده چنگل گیراست اینک باز و باشه عشق را صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهد غارت عقل و دل و جان را هلا آواز ده پیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روز پیش من بکتاش سرمست مرابه گماز ده ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز نصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز ده گر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خود جرعه ای زان می به صبح منهی غماز ده روزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاک باده ما را زین سپس بر رسم سنگ انداز ده جبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریز خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما درپه ای از خامشی در بادبان راز ده وارهان یک دم سنایی را ز بند عافیت تا دهی او را شراب عافیت پرداز ده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۵ ای من مه نو به روی تو دیده واندر تو ماه نو بخندیده تو نیز ز بیم خصم اندر من از دور نگاه کرده دزدیده بنموده فلک مه نو و خود را در زیر سیاه ابر پوشیده تو نیز مه چهارده بنمای بردار ز روی زلف ژولیده کی باشد کی که در تو آویزم چون در زر و سیم مرد نادیده تو روی مرا به ناخنان خسته من دو لب تو به بوسه خاییده ای تو چو پری و من ز عشق تو خود را لقبی نهاده شوریده

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶ ای مهر تو بر سینه من مهر نهاده ای عشق تو از دیده من آب گشاده بسته کمر بندگی تو همه احرار از سر کله خواجگی و کبر نهاده دستان دو دست تو به عیوق رسیده آوازه آواز تو در شهر فتاده ابدال شکسته همه در راه تو توبه زهاد گرفته همه بر یاد تو باده مسپر ره بیداد و ز غم کن دلم آزاد ای داد تو ایزد ز ملاحت همه داده پیوسته سنایی ز پی دیدن رویت هم گوش به در کرده و هم دیده نهاده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۷ ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان درد می درده برای درد این محنت زده درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده می ندانی کادم از کتم عدم سوی وجود از برای مهربازان خرابات آمده تا ترا روشن شود در کافری در ثمین بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۸ زهی سروی که از شرمت همه خوبان سرافگنده چرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده عقیقین آن دو لب داری به زیرش گور من کنده مرا هر روز بی جرمی به گور اندر کنی زنده تن من چون خیالی شد بسان زیر نالنده کنار من چون جیحون شد دو چشمم ابر بارنده یکی حاجت به تو دارم ایا حاجت پذیرنده نتابی تو سر زلفین نسوزانی دل بنده جهان از تو خرم بادا بتا و من رهی بنده پس از مرگم جهان بر تو مبارکباد و فرخنده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۹ از عشق آن دو نرجس وز مهر آن دو لاله بی خواب و بی قرارم چون بر گلت کلاله خدمت کنم به پیشت همچون صراحی از جان تا برنهی لبم را بر لبت چون پیاله تا روز ژاله بارد از چشم همچو رودم آری نکو نماید بر روی لاله ژاله دارم هزار بوسه بر روی و چشم تو من گر میدهی وگرنه بیرون کنم قباله مهمان حسن داری سیر از پی خرد را مر تشنگان خود را ندهی یک پیاله سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۰ دی ناگه از نگارم اندر رسید نامه قالت رایٰ فؤادي من هجرک القیامه گفتم که عشق و دل را باشد علامتی هم قالت دموع عیني لم تکف بالعلامه گفتا که می چه سازی گفتم که مر سفر را قالت فمر صحیحا بالخیر و السلامه گفتم وفا نداری گفتا که آزمودی من جرب المجرب حلت به الندامه گفتم وداع نایی واندر برم نگیری قالت ترید وصلي سرا و لا کرامه گفتا بگیر زلفم گفتم ملامت آید قالت أ لست تدري العشق و الملامه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۱ پر کن صنما هلاقنینه زان آب حیات راستینه زان می که چو از خم سفالین تحویل کند در آبگینه حاجی به شعاع او به شب در تا مکه ببیند از مدینه آن دل که بیافت قبله ای زان بهتر ز حدایق و سکینه آن دل شود از لطافت حق اوصاف طرایف خزینه یکسان شود آنگهی بر او بر مرغ و بره و غم جوینه حیران شود او میان اصلاب چون کبک دری میان چینه گر نفس تو در ره خداوند چون خوک و چو خرس شد سمینه گر زان که شوی ز نصرت حق ماننده نوح در سفینه گر روی کنی سوی سنایی چون پسته خوری تو شکرینه

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶ ای مهر تو بر سینه من مهر نهاده ای عشق تو از دیده من آب گشاده بسته کمر بندگی تو همه احرار از سر کله خواجگی و کبر نهاده دستان دو دست تو به عیوق رسیده آوازه آواز تو در شهر فتاده ابدال شکسته همه در راه تو توبه زهاد گرفته همه بر یاد تو باده مسپر ره بیداد و ز غم کن دلم آزاد ای داد تو ایزد ز ملاحت همه داده پیوسته سنایی ز پی دیدن رویت هم گوش به در کرده و هم دیده نهاده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۷ ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان درد می درده برای درد این محنت زده درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده می ندانی کادم از کتم عدم سوی وجود از برای مهربازان خرابات آمده تا ترا روشن شود در کافری در ثمین بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۸ زهی سروی که از شرمت همه خوبان سرافگنده چرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده عقیقین آن دو لب داری به زیرش گور من کنده مرا هر روز بی جرمی به گور اندر کنی زنده تن من چون خیالی شد بسان زیر نالنده کنار من چون جیحون شد دو چشمم ابر بارنده یکی حاجت به تو دارم ایا حاجت پذیرنده نتابی تو سر زلفین نسوزانی دل بنده جهان از تو خرم بادا بتا و من رهی بنده پس از مرگم جهان بر تو مبارکباد و فرخنده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۹ از عشق آن دو نرجس وز مهر آن دو لاله بی خواب و بی قرارم چون بر گلت کلاله خدمت کنم به پیشت همچون صراحی از جان تا برنهی لبم را بر لبت چون پیاله تا روز ژاله بارد از چشم همچو رودم آری نکو نماید بر روی لاله ژاله دارم هزار بوسه بر روی و چشم تو من گر میدهی وگرنه بیرون کنم قباله مهمان حسن داری سیر از پی خرد را مر تشنگان خود را ندهی یک پیاله سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۰ دی ناگه از نگارم اندر رسید نامه قالت رایٰ فؤادي من هجرک القیامه گفتم که عشق و دل را باشد علامتی هم قالت دموع عیني لم تکف بالعلامه گفتا که می چه سازی گفتم که مر سفر را قالت فمر صحیحا بالخیر و السلامه گفتم وفا نداری گفتا که آزمودی من جرب المجرب حلت به الندامه گفتم وداع نایی واندر برم نگیری قالت ترید وصلي سرا و لا کرامه گفتا بگیر زلفم گفتم ملامت آید قالت أ لست تدري العشق و الملامه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۱ پر کن صنما هلاقنینه زان آب حیات راستینه زان می که چو از خم سفالین تحویل کند در آبگینه حاجی به شعاع او به شب در تا مکه ببیند از مدینه آن دل که بیافت قبله ای زان بهتر ز حدایق و سکینه آن دل شود از لطافت حق اوصاف طرایف خزینه یکسان شود آنگهی بر او بر مرغ و بره و غم جوینه حیران شود او میان اصلاب چون کبک دری میان چینه گر نفس تو در ره خداوند چون خوک و چو خرس شد سمینه گر زان که شوی ز نصرت حق ماننده نوح در سفینه گر روی کنی سوی سنایی چون پسته خوری تو شکرینه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۲ جان جز پیش خود چمانه منه طبع جز بر می مغانه منه باده را تا به باغ شاید برد آنچنان در شرابخانه منه گرچه همرنگ نار دانه بود نام او آب نار دانه منه در هر آن خانه ای که می نبود پای اندر چنان ستانه منه تا بود باغ آسمان گردان چشم بر روی آسمانه منه روی جز بر جناح چنگ ممال دست جو بر بر چغانه منه گر نخواهی که در تو پیچد غم رنج بر طبع شادمانه منه بد و نیک زمانه گردانست بر بد و نیک او بهانه منه بخردان بر زمانه دل ننهند پس تو دل نیز بر زمانه منه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۳ گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه ای با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه ای ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه ایم تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه ای شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو پس ترا پروای جان از چیست گر پروانه ای جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه ای عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانه ای زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نه ای یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان در لگد کوب همه خلقی که در استانه ای هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانه ای تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک دام ما را دانه ای هست و تو مرد دانه ای بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانه ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۴ سینه مکن گرچه سمن سینه ای زان که نه مهری که همه کینه ای خوی تو برنده چون ناخن برست گرچه پذیرنده چو آیینه ای حسن تو دامست ولیکن ترا دام چه سودست که بی چینه ای من سوی تو شنبه و تو نزد من چون سوی کودک شب آدینه ای دی چو گلی بودی و امروز باز خار دلی و خسک سینه ای پخته نگردی تو به دوزخ همی هیچ ندانی که چو خامینه ای رو که در این راه تو تر دامنی گویی در آب روان چینه ای گفتمت امسال شدی به ز پار رو که همان احمد پارینه ای رو به گله باز شو ایرا هنوز در خور پیوند سنایی نه ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۵ عقل و جانم برد شوخی آفتی عیاره ای باد دستی خاکیی بی آبی آتشپاره ای زین یکی شنگی بلایی فتنه ای شکر لبی پای بازی سر زنی دردی کشی خونخواره ای گه در ایمان از رخ ایمان فزایش حجتی گاه بر کفر از دو زلف کافرش پتیاره ای کی بدین کفر و بدین ایمان من تن در دهد هر کرا باشد چنان زلف و چنان رخساره ای هر زمان در زلف جان آویز او گر بنگری خون خلقی تازه یابی در خم هر تاره ای هر زمان بینی ز شور زلف او برخاسته در میان عاشقان آوازه آواره ای نقش خود را چینیان از جان همی خدمت کنند نقش حق را آخر ای مستان کم از نظاره ای

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۲ جان جز پیش خود چمانه منه طبع جز بر می مغانه منه باده را تا به باغ شاید برد آنچنان در شرابخانه منه گرچه همرنگ نار دانه بود نام او آب نار دانه منه در هر آن خانه ای که می نبود پای اندر چنان ستانه منه تا بود باغ آسمان گردان چشم بر روی آسمانه منه روی جز بر جناح چنگ ممال دست جو بر بر چغانه منه گر نخواهی که در تو پیچد غم رنج بر طبع شادمانه منه بد و نیک زمانه گردانست بر بد و نیک او بهانه منه بخردان بر زمانه دل ننهند پس تو دل نیز بر زمانه منه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۳ گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه ای با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه ای ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه ایم تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه ای شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو پس ترا پروای جان از چیست گر پروانه ای جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه ای عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانه ای زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نه ای یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان در لگد کوب همه خلقی که در استانه ای هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانه ای تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک دام ما را دانه ای هست و تو مرد دانه ای بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانه ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۴ سینه مکن گرچه سمن سینه ای زان که نه مهری که همه کینه ای خوی تو برنده چون ناخن برست گرچه پذیرنده چو آیینه ای حسن تو دامست ولیکن ترا دام چه سودست که بی چینه ای من سوی تو شنبه و تو نزد من چون سوی کودک شب آدینه ای دی چو گلی بودی و امروز باز خار دلی و خسک سینه ای پخته نگردی تو به دوزخ همی هیچ ندانی که چو خامینه ای رو که در این راه تو تر دامنی گویی در آب روان چینه ای گفتمت امسال شدی به ز پار رو که همان احمد پارینه ای رو به گله باز شو ایرا هنوز در خور پیوند سنایی نه ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۵ عقل و جانم برد شوخی آفتی عیاره ای باد دستی خاکیی بی آبی آتشپاره ای زین یکی شنگی بلایی فتنه ای شکر لبی پای بازی سر زنی دردی کشی خونخواره ای گه در ایمان از رخ ایمان فزایش حجتی گاه بر کفر از دو زلف کافرش پتیاره ای کی بدین کفر و بدین ایمان من تن در دهد هر کرا باشد چنان زلف و چنان رخساره ای هر زمان در زلف جان آویز او گر بنگری خون خلقی تازه یابی در خم هر تاره ای هر زمان بینی ز شور زلف او برخاسته در میان عاشقان آوازه آواره ای نقش خود را چینیان از جان همی خدمت کنند نقش حق را آخر ای مستان کم از نظاره ای

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۶ این چه رنگست برین گونه که آمیخته ای این چه شورست که ناگاه برانگیخته ای خوابم از دیده شده غایب و دیگر به چه صبر تا تو غایب شده ای از من و بگریخته ای رخ زردم به گلی ماند نایافته آب کابرویم همه از روی فرو ریخته ای چو فسون دانم کردن چه حیل دانم ساخت تا بدانم که تو در دام که آویخته ای پس برآمیخت ندانم به جهان جز با تو که تو شمشاد به گلبرگ برآمیخته ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۷ ای جان و جهان من کجایی آخر بر من چرا نیایی ای قبله حسن و گنج خوبی تا کی بود از تو بیوفایی خورشید نهان شود ز گردون چون تو به وثاق ما در آیی اندر خم زلف بت پرستت حاجت ناید به روشنایی زین پس مطلب میان مجلس آزار دل خوش سنایی تا هیچ کسی ترا نگوید کای پیشه تو جفانمایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۸ جانا نگویی آخر ما را که تو کجایی کز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی ما را ز عشق کردی چو آسیای گردان خود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی گه در زمین دل ها پنهان شوی چو پروین گاه از سپهر جان ها چون ماه نو برآیی از بهر لطف مستان وز قهر خود پرستان چون برق می گریزی چون باد می ربایی بهر سماع دنیا بر شاخ های طوبا چون عندلیب بیدل همواره می سرایی خورشیدوار کردی چون ذره های عقلی دل های عاشقان را در پرده هوایی یاقوت بار کردی عشاق لاله رخ را از نوک کلک نرگس بر لوح کهربایی ای یافته جمالت در جلوه نخستین منشور حسن و تمکین از خلعت خدایی روح القدس ندارد در خوبی و لطافت با خاک کف پایت یک ذره آشنایی بردار پرده از رخ تا حضرت الاهی گردد ز مهر چهرت پر نور و روشنایی گویی مرا بجویی آخر کجا بجویم در گرد گوی ارضی یا حلقه سمایی بگشای بند مرجان تا همچو طبع بی جان بندازد از جمالت جان تاج کبریایی ای تافته کمالت از چار سوی ارکان پنهان ز هر دو عالم در صدر پارسایی بر خیره چند جویم آن را که او ندارد منزل به کوی رندی یا راه پارسایی ما زانتظار مردیم از عشق تو ولیکن در حجره غریبان تو خود درون نیایی گیرم که بار ندهی ما را درون پرده کم زآن مکن که بیرون رویی به ما نمایی بی روی تو نگارا چشم امید ما را باید ز نقش نامه نام تو توتیایی نادیده کس ولیکن از سنگ و چوب کویت بدهند اگر بپرسی بر حسن تو گوایی نی نی اگر ندیدی رویت چگونه گفتی در نظم های عالی وصف تو را سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹ ای کرده دلم سوخته درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی معذوری اگر یاد همی نایدت از ما زیرا که نداری خبر از درد جدایی در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد بر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی من بی تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی گیرم نشوی ساخته بر من ز تکبر تا که من دلسوخته را رنج نمایی ایزد چو بدادست به خوبی همه دادت نیکو نبود گر تو به بیداد گرایی بیداد مکن کز تو پسندیده نباشد زیرا که تو بس خوبی چون شعر سنایی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۶ این چه رنگست برین گونه که آمیخته ای این چه شورست که ناگاه برانگیخته ای خوابم از دیده شده غایب و دیگر به چه صبر تا تو غایب شده ای از من و بگریخته ای رخ زردم به گلی ماند نایافته آب کابرویم همه از روی فرو ریخته ای چو فسون دانم کردن چه حیل دانم ساخت تا بدانم که تو در دام که آویخته ای پس برآمیخت ندانم به جهان جز با تو که تو شمشاد به گلبرگ برآمیخته ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۷ ای جان و جهان من کجایی آخر بر من چرا نیایی ای قبله حسن و گنج خوبی تا کی بود از تو بیوفایی خورشید نهان شود ز گردون چون تو به وثاق ما در آیی اندر خم زلف بت پرستت حاجت ناید به روشنایی زین پس مطلب میان مجلس آزار دل خوش سنایی تا هیچ کسی ترا نگوید کای پیشه تو جفانمایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۸ جانا نگویی آخر ما را که تو کجایی کز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی ما را ز عشق کردی چو آسیای گردان خود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی گه در زمین دل ها پنهان شوی چو پروین گاه از سپهر جان ها چون ماه نو برآیی از بهر لطف مستان وز قهر خود پرستان چون برق می گریزی چون باد می ربایی بهر سماع دنیا بر شاخ های طوبا چون عندلیب بیدل همواره می سرایی خورشیدوار کردی چون ذره های عقلی دل های عاشقان را در پرده هوایی یاقوت بار کردی عشاق لاله رخ را از نوک کلک نرگس بر لوح کهربایی ای یافته جمالت در جلوه نخستین منشور حسن و تمکین از خلعت خدایی روح القدس ندارد در خوبی و لطافت با خاک کف پایت یک ذره آشنایی بردار پرده از رخ تا حضرت الاهی گردد ز مهر چهرت پر نور و روشنایی گویی مرا بجویی آخر کجا بجویم در گرد گوی ارضی یا حلقه سمایی بگشای بند مرجان تا همچو طبع بی جان بندازد از جمالت جان تاج کبریایی ای تافته کمالت از چار سوی ارکان پنهان ز هر دو عالم در صدر پارسایی بر خیره چند جویم آن را که او ندارد منزل به کوی رندی یا راه پارسایی ما زانتظار مردیم از عشق تو ولیکن در حجره غریبان تو خود درون نیایی گیرم که بار ندهی ما را درون پرده کم زآن مکن که بیرون رویی به ما نمایی بی روی تو نگارا چشم امید ما را باید ز نقش نامه نام تو توتیایی نادیده کس ولیکن از سنگ و چوب کویت بدهند اگر بپرسی بر حسن تو گوایی نی نی اگر ندیدی رویت چگونه گفتی در نظم های عالی وصف تو را سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹ ای کرده دلم سوخته درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی معذوری اگر یاد همی نایدت از ما زیرا که نداری خبر از درد جدایی در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد بر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی من بی تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی گیرم نشوی ساخته بر من ز تکبر تا که من دلسوخته را رنج نمایی ایزد چو بدادست به خوبی همه دادت نیکو نبود گر تو به بیداد گرایی بیداد مکن کز تو پسندیده نباشد زیرا که تو بس خوبی چون شعر سنایی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۰ از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی هر روز همی بینم رنجی و عنایی شکرست مر آن را که نباشد سر و کارش با پاک بری عشوه دهی شوخ دغایی گویی که ندارد به جهان پیشه دیگر جز آن که کند با من بیچاره جفایی تا چند کند جور و جفا با من عاشق ناکرده به جای من یک روز وفایی تا چند کشم جورش من بنده به دعوا یعنی که همی آیم من نیز ز جایی دانم که خلل ناید در حشمت او را گر عاشق او باشد بیچاره گدایی گر جامه کنم پاره و گر بذل کنم دل گوید که مرا هست درین هر دو ریایی خورشید رخ ست او و سنایی را زان چه چون نیست نصیب او هر روز ضیایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱ ای لعل ترا هر دم دعوی خدایی برخاسته از راه تو چونی و چرایی با جزع تو و لعل تو بر درگه حسنت عیسی به تعلم شده موسی به گدایی پیش تو همی گردم در خون دو دیده می بینی و می پرسی ای خواجه کجایی گفتی که چه می سازی بی صبر دل و جان جانا چه توان ساخت بدین رخت و کیایی آنکس که به سودای تو از خود نشود دور سستست به کار خود چون بت به خدایی از جمع غلامان تو حقا که درین شهر یک بنده ترا نیست به مانند سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۲ ای پیشه تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار با دوست دست اولین مکن دغایی بیگانگی ای نگار بگذار چون با تو فتادم آشنایی دانم که تو نه حریفی و من آخر نه که از برم جدایی تاریکی هجر چند بینم نادیده به وصل روشنایی ای حسن خوش تو کرده کاسد بازار روای پارسایی وی روی کش تو کرده فاسد اندیشه مردم ریایی بی جان بادا هرآنکه گوید دلداری را تو ناسزایی زین بیش مکن جفا و بیداد بر عاشق خویشتن سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳ ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی ماننده یعقوب شد از درد جدایی تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را گه باز کند زلف تو دعوی خدایی با خوی تو در کوی تو از دیده روانیست کس را بگذشتن ز سر حد گدایی در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست جان را ز خم زلف تو امید رهایی بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بس کاندر همه تن کس بنداند که کجایی بس نادره کرداری وین نادره ای بس کان همه ای و همه جویان که کرایی از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی آنجا که تویی من نتوانم که نباشم وینجا که منم مانده تو دانم که نیایی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۰ از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی هر روز همی بینم رنجی و عنایی شکرست مر آن را که نباشد سر و کارش با پاک بری عشوه دهی شوخ دغایی گویی که ندارد به جهان پیشه دیگر جز آن که کند با من بیچاره جفایی تا چند کند جور و جفا با من عاشق ناکرده به جای من یک روز وفایی تا چند کشم جورش من بنده به دعوا یعنی که همی آیم من نیز ز جایی دانم که خلل ناید در حشمت او را گر عاشق او باشد بیچاره گدایی گر جامه کنم پاره و گر بذل کنم دل گوید که مرا هست درین هر دو ریایی خورشید رخ ست او و سنایی را زان چه چون نیست نصیب او هر روز ضیایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱ ای لعل ترا هر دم دعوی خدایی برخاسته از راه تو چونی و چرایی با جزع تو و لعل تو بر درگه حسنت عیسی به تعلم شده موسی به گدایی پیش تو همی گردم در خون دو دیده می بینی و می پرسی ای خواجه کجایی گفتی که چه می سازی بی صبر دل و جان جانا چه توان ساخت بدین رخت و کیایی آنکس که به سودای تو از خود نشود دور سستست به کار خود چون بت به خدایی از جمع غلامان تو حقا که درین شهر یک بنده ترا نیست به مانند سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۲ ای پیشه تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار با دوست دست اولین مکن دغایی بیگانگی ای نگار بگذار چون با تو فتادم آشنایی دانم که تو نه حریفی و من آخر نه که از برم جدایی تاریکی هجر چند بینم نادیده به وصل روشنایی ای حسن خوش تو کرده کاسد بازار روای پارسایی وی روی کش تو کرده فاسد اندیشه مردم ریایی بی جان بادا هرآنکه گوید دلداری را تو ناسزایی زین بیش مکن جفا و بیداد بر عاشق خویشتن سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳ ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی ماننده یعقوب شد از درد جدایی تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را گه باز کند زلف تو دعوی خدایی با خوی تو در کوی تو از دیده روانیست کس را بگذشتن ز سر حد گدایی در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست جان را ز خم زلف تو امید رهایی بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بس کاندر همه تن کس بنداند که کجایی بس نادره کرداری وین نادره ای بس کان همه ای و همه جویان که کرایی از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی آنجا که تویی من نتوانم که نباشم وینجا که منم مانده تو دانم که نیایی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۴ آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی چون تو من و من توام چند منی و تویی گلشن گلخن شود چون به ستیزه کنند در یک خانه دو تن دعوی کدبانویی نایب عیسی شدی قبله یکی کن چنو بر دل ترسا نگار رقم دویی و تویی صدر زمانه تویی پس چو زمانه چرا گه همه دردی کنی گاه همه دارویی نازی در سر که چه یعنی من نیکوم تا تو بدین سیرتی نه تو و نه نیکویی یک دم و یک رنگ باش چون گهر آفتاب چند چو چرخ کهن هر دم رسم دویی روبه بازی مکن در صف عشاق از آنک زشت بود پیش گرگ شیر کند آهویی با رخ تو بیهدست بلعجبی چشم تو با کف موسی کرا دست دهد جادویی همره درد تو باد دولت بی دولتی هم تک عشق تو باد نیروی بی نیرویی جز ز تویی تو بگو چیست که ملک تو نیست چشم بدت دور باد چشم بد بدبویی لولو حسن ترا در ستد و داد عشق به ز سنایی مباد خود بر تو لولویی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۵ بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان که در عقل رعناست این تندخویی تو جانی و انگاشتی که شخصی تو آبی و پنداشتستی سبویی همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی یقین دان که تو او نباشی ولیکن چو تو در میانه نباشی تو اویی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۶ کودکی داشتم خراباتی می کش و کمزن و خرافاتی پارسا شد ز بخت و دولت من پارسایی شگرف و طاماتی شیوه خمر و قمر و رمز مدام صفتی بود مرورا ذاتی آنکه والتین ز بر ندانستی همچو بلخیر گشت هیهاتی خوانده از بر همیشه چو الحمد عدد سوره لباساتی گوید امروز بر من از سر زهد مثل و نکته اشاراتی دوش گفتم ورا که ای دل و جان مر مرا مایه مباهاتی گرچه مستور و پارسا شده ای واصل هر گونه کراماتی گر یکی بوسه خواهم از تو دهی گفت لا والله ای خراباتی ای سنایی کما ترید خوشست دل به قسمت بنه کمایاتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۷ ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتی جانرا به دو شکر ز غم هجر نباتی آرایش دینی تو و آسایش جانی انس دل و نور بصر و عین حیاتی از خوبی خود غیرت خوبان جهانی وز حسن و ملاحت صنم حور صفاتی از لطف در الفاظ بشر تحفه وحیی وز حسن در انفاس ملک وصف صلاتی اوصاف جمال تو همه کس بنداند زیرا که تو توقیع رفیع الدرجاتی لولاک لما کنت امینی به حیاتی والعیش یهنی بک اذانت ثناتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۸ غالیه بر عاج برآمیختی مورچه از عاج برانگیختی بر گل سرخ ای صنم دلربای رغم مرا مشک سیه بیختی روز فروزنده به روی و مرا با شب تاریک برآمیختی اشک رخ من چو عقیق و زرست تا شبه از سیم درآویختی با دل من نرد جفا باختی بر سر من گرد بلا بیختی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۴ آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی چون تو من و من توام چند منی و تویی گلشن گلخن شود چون به ستیزه کنند در یک خانه دو تن دعوی کدبانویی نایب عیسی شدی قبله یکی کن چنو بر دل ترسا نگار رقم دویی و تویی صدر زمانه تویی پس چو زمانه چرا گه همه دردی کنی گاه همه دارویی نازی در سر که چه یعنی من نیکوم تا تو بدین سیرتی نه تو و نه نیکویی یک دم و یک رنگ باش چون گهر آفتاب چند چو چرخ کهن هر دم رسم دویی روبه بازی مکن در صف عشاق از آنک زشت بود پیش گرگ شیر کند آهویی با رخ تو بیهدست بلعجبی چشم تو با کف موسی کرا دست دهد جادویی همره درد تو باد دولت بی دولتی هم تک عشق تو باد نیروی بی نیرویی جز ز تویی تو بگو چیست که ملک تو نیست چشم بدت دور باد چشم بد بدبویی لولو حسن ترا در ستد و داد عشق به ز سنایی مباد خود بر تو لولویی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۵ بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان که در عقل رعناست این تندخویی تو جانی و انگاشتی که شخصی تو آبی و پنداشتستی سبویی همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی یقین دان که تو او نباشی ولیکن چو تو در میانه نباشی تو اویی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۶ کودکی داشتم خراباتی می کش و کمزن و خرافاتی پارسا شد ز بخت و دولت من پارسایی شگرف و طاماتی شیوه خمر و قمر و رمز مدام صفتی بود مرورا ذاتی آنکه والتین ز بر ندانستی همچو بلخیر گشت هیهاتی خوانده از بر همیشه چو الحمد عدد سوره لباساتی گوید امروز بر من از سر زهد مثل و نکته اشاراتی دوش گفتم ورا که ای دل و جان مر مرا مایه مباهاتی گرچه مستور و پارسا شده ای واصل هر گونه کراماتی گر یکی بوسه خواهم از تو دهی گفت لا والله ای خراباتی ای سنایی کما ترید خوشست دل به قسمت بنه کمایاتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۷ ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتی جانرا به دو شکر ز غم هجر نباتی آرایش دینی تو و آسایش جانی انس دل و نور بصر و عین حیاتی از خوبی خود غیرت خوبان جهانی وز حسن و ملاحت صنم حور صفاتی از لطف در الفاظ بشر تحفه وحیی وز حسن در انفاس ملک وصف صلاتی اوصاف جمال تو همه کس بنداند زیرا که تو توقیع رفیع الدرجاتی لولاک لما کنت امینی به حیاتی والعیش یهنی بک اذانت ثناتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۸ غالیه بر عاج برآمیختی مورچه از عاج برانگیختی بر گل سرخ ای صنم دلربای رغم مرا مشک سیه بیختی روز فروزنده به روی و مرا با شب تاریک برآمیختی اشک رخ من چو عقیق و زرست تا شبه از سیم درآویختی با دل من نرد جفا باختی بر سر من گرد بلا بیختی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۹ باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی آشوب دل ما را بر جوش نهادستی باز آن چه شگرفی را بر شعله کافوری صد کژدم مشکین را بر جوش نهادستی در حجره مهجوران چون کلبه زنبوران هم نیش کشیدستی هم نوش نهادستی در غارت بی باران چون عادت عیاران هم چشم گشادستی هم گوش نهادستی ای روز دو عالم را پوشیده کلاه تو نامش به چه معنی را شبپوش نهادستی از جزع تو اقلیمی در شور و تو از شوخی لعل شکرافشان را خاموش نهادستی از کشی و چالاکی پیران طریقت را صد غاشیه از عشقت بر دوش نهادستی سحرا گه تو کردستی تا نام سنایی را با آنهمه هوشیاری بی هوش نهادستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰ تا مسند کفر اندر اسلام نهادستی در کام دلم زهری ناکام نهادستی زلف تو نیآرامد یک ساعت و دل ها را در حلقه مشکینش آرام نهادستی از چهره خود باغی بر خاص گشادستی وز غمزه خود داغی بر عام نهادستی در عالم حسن خود بی منت گردونی هم صبح نمودستی هم شام نهادستی بر جرم مه تابان مرغان حقیقت را هم دانه فگندستی هم دام نهادستی در مجلس طنازی بر دست گران جانان از بهر سبک باری صد جام نهادستی شوریده نمی خواندند زین بیش سنایی را شوریده سنایی را تو نام نهادستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۱ اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی مرا با زهد و قرایی و مستوری چکارستی اگر در پارسایی خود مر او را دوستارستی سنایی را به ماه نو نسیم نوبهارستی هرانکو در دلست او را کنون اندر کنارستی دلش همواره شادستی و کارش چون نگارستی دلیل صدق او دایم سنایی را بهارستی نهان وصل او دایم بر او آشکارستی اگر از غم دل مسکین عاشق را قرارستی جهنم پیش چشم سر سریر شهریارستی گل از هجران اقطارش میان کارزارستی دل از امید دیدارش میان مرغزارستی مرا هفتم درک با او بدان دارالقرارستی سماوات العلی بی او حمیم هفت نارستی چرا گویی سنایی این گر او را خود شکارستی ز دست سینه کبک دری او را در آرستی اگر شخص سنایی را جهان سفله یارستی چو دیگر مدبران دایم به گردون بر سوارستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۲ دلا تا کی سر گفتار داری طریق دیدن و کردار داری ظهور ظاهر احوال خود را ظهور ظاهر اظهار داری اگر مشتاق دلداری و دایم امید دیدن دلدار داری ز دیدارت نپوشیدست دلدار ببین دلدار اگر دیدار داری مسلمان نیستی تا همچو گبران ز هستی بر میان زنار داری دلا تا چون سنایی در ره دین طریق زهد و استغفار داری

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۹ باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی آشوب دل ما را بر جوش نهادستی باز آن چه شگرفی را بر شعله کافوری صد کژدم مشکین را بر جوش نهادستی در حجره مهجوران چون کلبه زنبوران هم نیش کشیدستی هم نوش نهادستی در غارت بی باران چون عادت عیاران هم چشم گشادستی هم گوش نهادستی ای روز دو عالم را پوشیده کلاه تو نامش به چه معنی را شبپوش نهادستی از جزع تو اقلیمی در شور و تو از شوخی لعل شکرافشان را خاموش نهادستی از کشی و چالاکی پیران طریقت را صد غاشیه از عشقت بر دوش نهادستی سحرا گه تو کردستی تا نام سنایی را با آنهمه هوشیاری بی هوش نهادستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰ تا مسند کفر اندر اسلام نهادستی در کام دلم زهری ناکام نهادستی زلف تو نیآرامد یک ساعت و دل ها را در حلقه مشکینش آرام نهادستی از چهره خود باغی بر خاص گشادستی وز غمزه خود داغی بر عام نهادستی در عالم حسن خود بی منت گردونی هم صبح نمودستی هم شام نهادستی بر جرم مه تابان مرغان حقیقت را هم دانه فگندستی هم دام نهادستی در مجلس طنازی بر دست گران جانان از بهر سبک باری صد جام نهادستی شوریده نمی خواندند زین بیش سنایی را شوریده سنایی را تو نام نهادستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۱ اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی مرا با زهد و قرایی و مستوری چکارستی اگر در پارسایی خود مر او را دوستارستی سنایی را به ماه نو نسیم نوبهارستی هرانکو در دلست او را کنون اندر کنارستی دلش همواره شادستی و کارش چون نگارستی دلیل صدق او دایم سنایی را بهارستی نهان وصل او دایم بر او آشکارستی اگر از غم دل مسکین عاشق را قرارستی جهنم پیش چشم سر سریر شهریارستی گل از هجران اقطارش میان کارزارستی دل از امید دیدارش میان مرغزارستی مرا هفتم درک با او بدان دارالقرارستی سماوات العلی بی او حمیم هفت نارستی چرا گویی سنایی این گر او را خود شکارستی ز دست سینه کبک دری او را در آرستی اگر شخص سنایی را جهان سفله یارستی چو دیگر مدبران دایم به گردون بر سوارستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۲ دلا تا کی سر گفتار داری طریق دیدن و کردار داری ظهور ظاهر احوال خود را ظهور ظاهر اظهار داری اگر مشتاق دلداری و دایم امید دیدن دلدار داری ز دیدارت نپوشیدست دلدار ببین دلدار اگر دیدار داری مسلمان نیستی تا همچو گبران ز هستی بر میان زنار داری دلا تا چون سنایی در ره دین طریق زهد و استغفار داری

%0
10 Bölüm