Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۴ - فی الشّوق از پس این براق شوق بود شوق در گردنش چو طوق بود آفرینش چو گشت زندانش پس خلاصی طلب کند جانش آتشیش از درون برافروزند که ازو عقل و جان و تن سوزند تا که خود یار عشق خودبین است بوته توبه از پی این است هرکه را کوی عشق او تازه ست توبه ای از کلید دروازه ست شوق بی یار خود سرور بود یار خود از خدای دور بود شوق ذوقت به دوزخ اندازد شوق شوقت چو حور بنوازد چون برون رفت جان ز دروازه دل کهنه ازو شود تازه صورت از بند طبع باز رهد دل ودیعت به روح باز دهد افتد از سیر جان بی اندازه از زمین تا به عرش آوازه کرد کز باد شوق و درد رود بر زن ار بگذرد چو مرد رود هرچه در راه فتنه انگیزد همه اش از پیش راه برخیزد از پی پایتابه ای بشکوه پشم رنگین شود به پیشش کوه آتش او ز بهر بالا را ببرد آب روی دریا را چون مر او را ازو برانگیزند اختران پیش او فرو ریزند دیده او چو نور ره بیند شمس در جنب او سیه بیند بد و نیک اندر آن جهان نبود خاک و خورشید و اختران نبود هرکه را عشق کوی او باشد در دلش جست و جوی او باشد آسمانی دگرش گردانند بر زمینی دگرش بنشانند هر دمش نقش کفر دین گردد هر نفس آسمان زمین گردد هر زمان شوید از پی تگ و پوی جبرییلش به آب حیوان روی خرد از نعره دلش کالیو هیزم برق نعل اسبش دیو آدمی سوز گشته از پی راه مالک درد او به آتش آه سر آهش ندارد ایچ صبور پی او در نیابد ایچ غیور نعل اسبش چو گرد بندازد جبرییلش حنوط جان سازد او روان گشته سوی عالم نیست باد فریاد کن که یک دم بیست مصطفی ایستاده بر ره اوی از سر لطف رب سلم گوی اندر آویزد از پی اشراف از درونش ترازوی انصاف آب در راه او خلیل زند مقرعش جان جبرییل زند همه را باز خود رساند به خود کایچ یک را ازو نیامد بد همه هستند و از همه همه دور در نبی خوانده ای تصیرالامور زو بد و نیک قوت و حولست امر او ما یبدل القول است امر او را تغیری نبود خلق را جز تحیری نبود بغض و حقد از صفات او دورست غضب آن را بود که مقدورست اوست قادر به هرچه خواهد خواست هرچه خواهد کند که حکم او راست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۴ - فی الشّوق از پس این براق شوق بود شوق در گردنش چو طوق بود آفرینش چو گشت زندانش پس خلاصی طلب کند جانش آتشیش از درون برافروزند که ازو عقل و جان و تن سوزند تا که خود یار عشق خودبین است بوته توبه از پی این است هرکه را کوی عشق او تازه ست توبه ای از کلید دروازه ست شوق بی یار خود سرور بود یار خود از خدای دور بود شوق ذوقت به دوزخ اندازد شوق شوقت چو حور بنوازد چون برون رفت جان ز دروازه دل کهنه ازو شود تازه صورت از بند طبع باز رهد دل ودیعت به روح باز دهد افتد از سیر جان بی اندازه از زمین تا به عرش آوازه کرد کز باد شوق و درد رود بر زن ار بگذرد چو مرد رود هرچه در راه فتنه انگیزد همه اش از پیش راه برخیزد از پی پایتابه ای بشکوه پشم رنگین شود به پیشش کوه آتش او ز بهر بالا را ببرد آب روی دریا را چون مر او را ازو برانگیزند اختران پیش او فرو ریزند دیده او چو نور ره بیند شمس در جنب او سیه بیند بد و نیک اندر آن جهان نبود خاک و خورشید و اختران نبود هرکه را عشق کوی او باشد در دلش جست و جوی او باشد آسمانی دگرش گردانند بر زمینی دگرش بنشانند هر دمش نقش کفر دین گردد هر نفس آسمان زمین گردد هر زمان شوید از پی تگ و پوی جبرییلش به آب حیوان روی خرد از نعره دلش کالیو هیزم برق نعل اسبش دیو آدمی سوز گشته از پی راه مالک درد او به آتش آه سر آهش ندارد ایچ صبور پی او در نیابد ایچ غیور نعل اسبش چو گرد بندازد جبرییلش حنوط جان سازد او روان گشته سوی عالم نیست باد فریاد کن که یک دم بیست مصطفی ایستاده بر ره اوی از سر لطف رب سلم گوی اندر آویزد از پی اشراف از درونش ترازوی انصاف آب در راه او خلیل زند مقرعش جان جبرییل زند همه را باز خود رساند به خود کایچ یک را ازو نیامد بد همه هستند و از همه همه دور در نبی خوانده ای تصیرالامور زو بد و نیک قوت و حولست امر او ما یبدل القول است امر او را تغیری نبود خلق را جز تحیری نبود بغض و حقد از صفات او دورست غضب آن را بود که مقدورست اوست قادر به هرچه خواهد خواست هرچه خواهد کند که حکم او راست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۵ - فی نفی صفات المذمومِة عن‌الله تعالی در حق حق غضب روا نبود زانکه صاحب غضب خدا نبود غضب و حقد هر دو مجبورند وین صفت هردو از خدا دورند غضب و خشم و کین و حقد و حسد نیست اندر صفات فرد احد همه رحمت بود ز خالق بار هست بر بندگان خود ستار می دهد مر ترا به رحمت پند به خودت می کشد به لطف کمند گر نیایی بخواندت سوی خویش به تلطف بهشت آرد پیش زانکه هستی بدین سرای دریغ تو گرفته ز جهل راه گریغ در توحید را تویی چو صدف آدم تازه را شدی تو خلف گر کنی ضایع آن در توحید شوی از مفلسی ز مایه فرید ور تو آن در را نگهداری سر ز هفت و چهار بگذاری به سرور ابد رسی پس از آن نرسد مر ترا ز خلق زیان در زمانه تو سرفراز شوی در فضای ازل چو باز شوی دست شاهان ترا شود منزل هر دو پایت برآید از بن گل سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۶ - التمثیل فی‌الذی هو یُطعمنی و یَسقین باز را چون ز بیشه صید کنند گردن و هردو پاش قید کنند هر دو چشمش سبک فرو دوزند صید کردن ورا بیاموزند خو ز اغیار و عاده باز کند چشم از آن دیگران فراز کند اندکی طعمه را شود راضی یاد نارد ز طعمه ماضی باز دارش ز خود پیاده کند گوشه چشم او گشاده کند تا همه بازدار را بیند خلق بر بازدار نگزیند زو ستاند همه طعام و شراب نرود ساعتی بی او در خواب بعد آن برگشایدش یک چشم در رضا بنگرد درو نه به خشم از سر رسم و عاده برخیزد با دگر کس به طبع نامیزد بزم و دست ملوک را شاید صیدگه را بدو بیاراید چون ریاضت نیافت وحشی ماند هرکه دیدش ز پیش خویش براند بی ریاضت نیافت کس مقصود تا نسوزی ترا چه بید و چه عود فرخ آنکو همه طعام و شراب از مسبب ستد نه از اسباب رو ریاضت کش ارت باید باز ورنه راه جحیم را می ساز دیگران غافلند تو هش دار واندرین ره زبانت خامش دار

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۵ - فی نفی صفات المذمومِة عن‌الله تعالی در حق حق غضب روا نبود زانکه صاحب غضب خدا نبود غضب و حقد هر دو مجبورند وین صفت هردو از خدا دورند غضب و خشم و کین و حقد و حسد نیست اندر صفات فرد احد همه رحمت بود ز خالق بار هست بر بندگان خود ستار می دهد مر ترا به رحمت پند به خودت می کشد به لطف کمند گر نیایی بخواندت سوی خویش به تلطف بهشت آرد پیش زانکه هستی بدین سرای دریغ تو گرفته ز جهل راه گریغ در توحید را تویی چو صدف آدم تازه را شدی تو خلف گر کنی ضایع آن در توحید شوی از مفلسی ز مایه فرید ور تو آن در را نگهداری سر ز هفت و چهار بگذاری به سرور ابد رسی پس از آن نرسد مر ترا ز خلق زیان در زمانه تو سرفراز شوی در فضای ازل چو باز شوی دست شاهان ترا شود منزل هر دو پایت برآید از بن گل سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۶ - التمثیل فی‌الذی هو یُطعمنی و یَسقین باز را چون ز بیشه صید کنند گردن و هردو پاش قید کنند هر دو چشمش سبک فرو دوزند صید کردن ورا بیاموزند خو ز اغیار و عاده باز کند چشم از آن دیگران فراز کند اندکی طعمه را شود راضی یاد نارد ز طعمه ماضی باز دارش ز خود پیاده کند گوشه چشم او گشاده کند تا همه بازدار را بیند خلق بر بازدار نگزیند زو ستاند همه طعام و شراب نرود ساعتی بی او در خواب بعد آن برگشایدش یک چشم در رضا بنگرد درو نه به خشم از سر رسم و عاده برخیزد با دگر کس به طبع نامیزد بزم و دست ملوک را شاید صیدگه را بدو بیاراید چون ریاضت نیافت وحشی ماند هرکه دیدش ز پیش خویش براند بی ریاضت نیافت کس مقصود تا نسوزی ترا چه بید و چه عود فرخ آنکو همه طعام و شراب از مسبب ستد نه از اسباب رو ریاضت کش ارت باید باز ورنه راه جحیم را می ساز دیگران غافلند تو هش دار واندرین ره زبانت خامش دار

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۷ - التمثیل فی معنی اولئک کالانعام بل هم اضل کره ای را که شد سه سال تمام رایضش درکشد به زخم لگام مر ورا در هنر بفرهنجد توسنی از تنش بیاهنجد کره را بر لگام رام کند نام او اسب خوش لگام کند بارگیر ملوک را شاید به زر و زیورش بیاراید چون نیابد ریاضتی در خور باشد آن کره از خری کمتر بابت بار آسیا باشد دایم از بار در عنا باشد گاه بار جهود و گه ترسا می کشد در عنا و رنج و بلا آدمی نیز کش ریاضت نیست پیش دانا ورا افاضت نیست علف دوزخ است و ترسانست با حجر در جحیم یکسانست مر ورا هست جای خوف و هراس خوانده در نص هم وقودالناس نفس فرمان پذیر و فرمانده عقل ایمان شناس و ایمان ده عکس خور زاب بر جدار شود سقف از نقش او نگار شود آنهم از عکس آفتاب شمار آن دوم عکس آب بر دیوار جان نروبد ز بیم مهجوری خاک درگاه جز به دستوری آن اویند در مکان و زمان از کن امر تا دریچه جان گفته از بهر خدمت درگاه امر با عقلها اطیعوالله نفس روینده تا به گوینده همه چون بنده اند جوینده سوی آن کفر زشت و دین نیکوست که ز دین نقش بیند از خر پوست گرچه بی اوت قصد و نیرو نه کار دین بی تو نی و بی او نه کار دین خود نه سرسری کاریست دین حق را همیشه بازاریست دین حق تاج و افسر مردست تاج نامرد را چه در خوردست دین نگهدار تا به ملک رسی ورنه بی دین بدان که هیچ کسی راه دین رو که راه دین چو روی همچو شاخ از برهنگی ننوی ای خوشا راه دین و امر خدای از گل تیره رو برآر دو پای در ره جبر و اختیار خدای بی تو و با تو نیست کار خدای همه از کار کرد الله است نیکبخت آن کسی که آگاه است اندرین ره ز داد و دانش خویش ره رو و رهبری کن و مندیش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۸ - فی الرضاء والتَّسلیم هست حق را ز بهر جان شریف اندر اثناء حکم صنع لطیف داند آنکس که خرده دان باشد کانچه او کرد خیرت آن باشد نیک نز میل و بد نه ز اسبابست بد نه از فصد لیک جلابست نام نیکو و زشت از من و تست کار ایزد نیکو بود به درست گرچه باشد به ظاهر آن همه خوب لیک باطن بود همه معیوب کی بسازد به حکم مطلق تو باد با بادبان زورق تو خیر و شر نیست در جهان اصلا نیست چیزی ازو نهان اصلا مرگ اگر چند بد نکوست ترا مال و میراثها ازوست ترا هرچه در خلق سوزی و سازیست اندر آن مر خدای را رازیست ای بسا شیر کان ترا آهوست وی بسا درد کان ترا داروست

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۷ - التمثیل فی معنی اولئک کالانعام بل هم اضل کره ای را که شد سه سال تمام رایضش درکشد به زخم لگام مر ورا در هنر بفرهنجد توسنی از تنش بیاهنجد کره را بر لگام رام کند نام او اسب خوش لگام کند بارگیر ملوک را شاید به زر و زیورش بیاراید چون نیابد ریاضتی در خور باشد آن کره از خری کمتر بابت بار آسیا باشد دایم از بار در عنا باشد گاه بار جهود و گه ترسا می کشد در عنا و رنج و بلا آدمی نیز کش ریاضت نیست پیش دانا ورا افاضت نیست علف دوزخ است و ترسانست با حجر در جحیم یکسانست مر ورا هست جای خوف و هراس خوانده در نص هم وقودالناس نفس فرمان پذیر و فرمانده عقل ایمان شناس و ایمان ده عکس خور زاب بر جدار شود سقف از نقش او نگار شود آنهم از عکس آفتاب شمار آن دوم عکس آب بر دیوار جان نروبد ز بیم مهجوری خاک درگاه جز به دستوری آن اویند در مکان و زمان از کن امر تا دریچه جان گفته از بهر خدمت درگاه امر با عقلها اطیعوالله نفس روینده تا به گوینده همه چون بنده اند جوینده سوی آن کفر زشت و دین نیکوست که ز دین نقش بیند از خر پوست گرچه بی اوت قصد و نیرو نه کار دین بی تو نی و بی او نه کار دین خود نه سرسری کاریست دین حق را همیشه بازاریست دین حق تاج و افسر مردست تاج نامرد را چه در خوردست دین نگهدار تا به ملک رسی ورنه بی دین بدان که هیچ کسی راه دین رو که راه دین چو روی همچو شاخ از برهنگی ننوی ای خوشا راه دین و امر خدای از گل تیره رو برآر دو پای در ره جبر و اختیار خدای بی تو و با تو نیست کار خدای همه از کار کرد الله است نیکبخت آن کسی که آگاه است اندرین ره ز داد و دانش خویش ره رو و رهبری کن و مندیش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۸ - فی الرضاء والتَّسلیم هست حق را ز بهر جان شریف اندر اثناء حکم صنع لطیف داند آنکس که خرده دان باشد کانچه او کرد خیرت آن باشد نیک نز میل و بد نه ز اسبابست بد نه از فصد لیک جلابست نام نیکو و زشت از من و تست کار ایزد نیکو بود به درست گرچه باشد به ظاهر آن همه خوب لیک باطن بود همه معیوب کی بسازد به حکم مطلق تو باد با بادبان زورق تو خیر و شر نیست در جهان اصلا نیست چیزی ازو نهان اصلا مرگ اگر چند بد نکوست ترا مال و میراثها ازوست ترا هرچه در خلق سوزی و سازیست اندر آن مر خدای را رازیست ای بسا شیر کان ترا آهوست وی بسا درد کان ترا داروست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۹ - فی الحذر عن‌القدر بندگان را که از قدر حذر است آن نه زیشان که آن هم از قدر است قدر و تقدیر او نهاد چو چنگ که شناسد همی ز نام و ز ننگ زان چو بربط به هر خیال همی خفته نالد ز گوشمال همی پیش دیوان حکم او جز مرد شکر سیلی حق که داند کرد سنگ خواران حکم چو سندان نزنند از برای جان دندان که کند با قضای او آهی جز فرومایه ای و گمراهی آه تو با قضای او باد است با قضایش دل تو ناشاد است با قضا مر ترا چو نیست رضا نشناسی خدای را به خدا کو در این راه کردنی کردن که تواند قفای او خوردن کردنی بایدت عزازیلی تا زند دست لعنتش سیلی سیلی کز دو دست دوست خوری همچو بادام بی دو پوست خوری گردنانی که با خدای خوشند حکم را بختیان بارکشند چون چراغند اگرچه در بندند زانکه جان می کنند و می خندند هر بلایی که دل نماید از او گر یکی ور هزار شاید از او حکم و تقدیر او بلا نبود هرچه آید به جز عطا نبود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۰ - فی الرضا والتسلیم بحکمه و قضائه ابلقی را که رخ به خانه اوست تازگی جان ز تازیانه اوست وآنکه از تیر او شرف دارد دیدگان از پی هدف دارد ای بر آتش نهاده خرمن خویش باد بر داده سقف گلشن خویش گر ترا تیغ تن زند اه کن ور ترا زخم حق زند خه کن بی رضای حق آنچه راحت تست آن نه راحت که آن جراحت تست تلخ و شیرین چو هر دو زو باشد زشت نبود همه نکو باشد دلشان بر فراق مال و عیال خنک و خوش چو در بهار شمال تا در این عالم فسرده درند لگد اشتران چو گرده خورند خویشتن چون ز عشق گرم کنند گردن روزگار نرم کنند پیش رفتن به رغبت از دنیی شود آماده نزدشان عقبی چون سر عشق آن جهان دارند همچو شمع اند سوز جان دارند پیششان روزگار چون بنده دهر از انفاسشان فزاینده کمترین بنده شان زمانه بود ز آرزو دل چو گورخانه بود زانکشان تا امید نبود و بیم جانشان تن خورد چو شمع مقیم دل ز تلخیش همچو می خوش دار همچنو دل پر آب و آتش دار جان به عهد و وفاش بسپرده در کنف زنده در کفن مرده پیش امرش چو کلک برجسته جان کمروار بر میان بسته از برای وفات تخم نفاق نقد خوارزم کم برد به عراق از برای دو دانگ سیم دغل نکند با خدای کیسه بدل همچنان بختی کمر کوهان سبلت حرص کم زند سوهان در رضای خدای خویش بکوش به نه چیزش چو بندگان مفروش باش در حکم صولجانش گوی هم سمعنا و هم اطعنا گوی چونت گوید نماز کن بگزار چونت گوید مکن برو مگذار چونت گوید ببخش هیچ منه چونت گوید نگاه دار مده نه ز روی مجاز کز تحقیق بر همه برنهاد بی تصدیق اندر آمد گلیم پوشیده صفو و دردی درد نوشیده پر جبرییل بر موافقتش گشت همچون کلیم منقبتش رخصتش هدیه دان کزو برهی تو ازو رخصتش چه باز دهی نه تویی تو ز تست بر کاری تو کیی اندرین میان باری هرکجا ذکر او بود تو که ای جمله تسلیم کن بدو تو چه ای آن اویی تو کم ستیز بر اوی گر گریزی ازو گریز در اوی جان و تن را به کردگار سپار تا درون سرای یابی بار کانکه شد پاسبان خانه و سر چون کلیدان بماند در پس در جان و اسباب ازو عطا داری پس دریغش ازو چرا داری جان و اسباب در رهش در باز بر ره سیل و رود خانه مساز وقف کن جسم و مال را بر غیب تا بوی چون کلیدش اندر جیب جبر را مارمیت کن از بر باز دان از رمیت سر قدر

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷۹ - فی الحذر عن‌القدر بندگان را که از قدر حذر است آن نه زیشان که آن هم از قدر است قدر و تقدیر او نهاد چو چنگ که شناسد همی ز نام و ز ننگ زان چو بربط به هر خیال همی خفته نالد ز گوشمال همی پیش دیوان حکم او جز مرد شکر سیلی حق که داند کرد سنگ خواران حکم چو سندان نزنند از برای جان دندان که کند با قضای او آهی جز فرومایه ای و گمراهی آه تو با قضای او باد است با قضایش دل تو ناشاد است با قضا مر ترا چو نیست رضا نشناسی خدای را به خدا کو در این راه کردنی کردن که تواند قفای او خوردن کردنی بایدت عزازیلی تا زند دست لعنتش سیلی سیلی کز دو دست دوست خوری همچو بادام بی دو پوست خوری گردنانی که با خدای خوشند حکم را بختیان بارکشند چون چراغند اگرچه در بندند زانکه جان می کنند و می خندند هر بلایی که دل نماید از او گر یکی ور هزار شاید از او حکم و تقدیر او بلا نبود هرچه آید به جز عطا نبود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۰ - فی الرضا والتسلیم بحکمه و قضائه ابلقی را که رخ به خانه اوست تازگی جان ز تازیانه اوست وآنکه از تیر او شرف دارد دیدگان از پی هدف دارد ای بر آتش نهاده خرمن خویش باد بر داده سقف گلشن خویش گر ترا تیغ تن زند اه کن ور ترا زخم حق زند خه کن بی رضای حق آنچه راحت تست آن نه راحت که آن جراحت تست تلخ و شیرین چو هر دو زو باشد زشت نبود همه نکو باشد دلشان بر فراق مال و عیال خنک و خوش چو در بهار شمال تا در این عالم فسرده درند لگد اشتران چو گرده خورند خویشتن چون ز عشق گرم کنند گردن روزگار نرم کنند پیش رفتن به رغبت از دنیی شود آماده نزدشان عقبی چون سر عشق آن جهان دارند همچو شمع اند سوز جان دارند پیششان روزگار چون بنده دهر از انفاسشان فزاینده کمترین بنده شان زمانه بود ز آرزو دل چو گورخانه بود زانکشان تا امید نبود و بیم جانشان تن خورد چو شمع مقیم دل ز تلخیش همچو می خوش دار همچنو دل پر آب و آتش دار جان به عهد و وفاش بسپرده در کنف زنده در کفن مرده پیش امرش چو کلک برجسته جان کمروار بر میان بسته از برای وفات تخم نفاق نقد خوارزم کم برد به عراق از برای دو دانگ سیم دغل نکند با خدای کیسه بدل همچنان بختی کمر کوهان سبلت حرص کم زند سوهان در رضای خدای خویش بکوش به نه چیزش چو بندگان مفروش باش در حکم صولجانش گوی هم سمعنا و هم اطعنا گوی چونت گوید نماز کن بگزار چونت گوید مکن برو مگذار چونت گوید ببخش هیچ منه چونت گوید نگاه دار مده نه ز روی مجاز کز تحقیق بر همه برنهاد بی تصدیق اندر آمد گلیم پوشیده صفو و دردی درد نوشیده پر جبرییل بر موافقتش گشت همچون کلیم منقبتش رخصتش هدیه دان کزو برهی تو ازو رخصتش چه باز دهی نه تویی تو ز تست بر کاری تو کیی اندرین میان باری هرکجا ذکر او بود تو که ای جمله تسلیم کن بدو تو چه ای آن اویی تو کم ستیز بر اوی گر گریزی ازو گریز در اوی جان و تن را به کردگار سپار تا درون سرای یابی بار کانکه شد پاسبان خانه و سر چون کلیدان بماند در پس در جان و اسباب ازو عطا داری پس دریغش ازو چرا داری جان و اسباب در رهش در باز بر ره سیل و رود خانه مساز وقف کن جسم و مال را بر غیب تا بوی چون کلیدش اندر جیب جبر را مارمیت کن از بر باز دان از رمیت سر قدر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۱ - فی الکرامة از درونش چوبوی جان یابند بی زبانان همه زبان یابند دلش از بند ملک بربایند ملکوت جهانش بنمایند تا کند عقلش از پی رازی گرد میدان عشق پروازی دل و جانش نهفته شد حق جوی شد زبانش به حق اناالحق گوی راه دین صنعت و عبارت نیست جز خرابی در او عمارت نیست چون تو گشتی خموش منطیقی ور بگویی بسان بطریقی مرد باید که چون خلیل بود تا ز حق ظل او ظلیل بود زهره دارد زمانه از بیمش یک نفس بر زند به تعلیمش موسیی را که خفته کونست فر عونش هلاک فرعونست عرش چون فرش زیر پای آرد جغد باشد ولی همای آرد خواجه این و آن سرای شود بنده مخلص خدای شود مر ورا عقل روی بنماید تنش از نور خود بیاراید لطف حق سایه ش افکند بر دل بس بگوید که کیف مدالظل چون ز ظل جان او بیابد لمس روی بنمایدش جعلنا الشمس هرکرا توبه زین شراب دهند بوی و رنگش به باد و آب دهند بیش بنمایدش به حس زبون فلک و طبع و رنگ بوقلمون راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دو رنگی توست لقب رنگها مجازی کن خور ز دریای بی نیازی کن تا از آن نعره ها به گوش نوی وحده لا شریک له شنوی بیش سودای رنگها نپزی گر کند عیسی تو رنگ رزی هرچه خواهی ز رنگ برداری در یکی خم زنی برون آری به حقیقت شنو نه از سر جهل نیست این نکته بابت نااهل کین همه رنگهای پر نیرنگ خم وحدت کند همه یک رنگ پس چو یک رنگ شد همه او شد رشته باریک شد چو یک تو شد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۲ - فی العبودیّة چند پرسی که بندگی چه بود بندگی جز فکندگی چه بود بند او دار تا بوی بنده ورنه هستی تو از در خنده نیستانی که بر درش هستند نه کمر بر درش کنون بستند بلکه از مادر سنین و شهور خود کمر بسته زاده اند چو مور جمله اعضات را به بند درآر مال و اسباب جملگی بسپار بند او دار بر همه اعضا تا نگردی ز بند خیره جدا بندگی نیست جز ره تسلیم ور ندانی بخوان تو قلب سلیم مده از دستش از برای نهاد همه را هیچ کس به هیچ نداد هرکرا نیست چشم عبرت کور نبود همچو مرغ و وحش و ستور سوی آن کز رضا حکیم بود جنبش اختران عقیم بود بندگی در سرای مبدع کل عجز و ضعف است و استهانت و ذل دور دور است در بلا خوردن بنده بودن ز بنده پروردن چون شود حکمت قدم ساقی تو کنی اختیار در باقی هست در دین هزار و یک درگاه کمترش آنکه بی تو دارد راه گر چو زنبور خانه خواهی تن پیش تیر قضا سپر بفکن هرکرا خسته کرد تیر قضا نپذیرد ورا جریحه دوا زخم تیر قضا سپر شکنست هیچکس خود ز خم او نبرست نرهی ای فضولی رعنا جز به بی دست و پایی از دریا آنکه دلهای آشنا دارند دل ز چون و چرا جدا دارند پیش آسیب تیر احکامش همچو صیداند مانده در دامش که نبشتست بر تو سود و زیان امر قل لن یصیبنا برخوان کز پی جانت حکم یزدانی شب نبشت آنچه روز می خوانی از پی جیم جهل و عقل سقیم دل تو تنگ شد چو حلقه میم مخبر باطنست ظاهر حکم حاکی اولست آخر حکم خویشتن را به آب ده که ز ما نشود علم آشنا دریا چون ز بالا بلا نهد به تو روی رو تو الله گوی و آه مگوی حکم حق چون سوی تو کرد نگاه هان و هان زود بسته کن ره آه تا نداردت آه سرگردان آه را هم ز راه واگردان با قضا سود کی کند حذرت خون مگردان به بیهده جگرت دست و لب زیر حکم مبدع کل پنجه سرو ساز و غنچه گل سوزیان باش کدخدایش را استخوان باش مر همایش را هرچه جز حق بود تو آن مپذیر دل ز اغیار جملگی برگیر روی چون شمع پیش او خوش دار کمر از آب و تاج از آتش دار تو چراغی به پیش مهر بلند جان همی ده چنو و خوش می خند جان به رغبت سپار کز انکار نیست جان را در آن سرای شمار کانکه دم با سر بریده کشد بار حکمش به نور دیده کشد سرنپیچیده ز حکم و امر خدای بنشیند خموش بر یک جای آتشی را همی کند تسلیم داغ نمرود و باغ ابراهیم تا نگشتی به سوی خویش گدای نبود سوی تو خدای خدای هدف تیر حکم او جان کن صدف در عشقش ایمان کن شرع مقلوب را مکان گویی عرش مقلوب را کجا جویی زانکه داند خدای رمز سخن غمز او غمزه ها تقاضا کن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۱ - فی الکرامة از درونش چوبوی جان یابند بی زبانان همه زبان یابند دلش از بند ملک بربایند ملکوت جهانش بنمایند تا کند عقلش از پی رازی گرد میدان عشق پروازی دل و جانش نهفته شد حق جوی شد زبانش به حق اناالحق گوی راه دین صنعت و عبارت نیست جز خرابی در او عمارت نیست چون تو گشتی خموش منطیقی ور بگویی بسان بطریقی مرد باید که چون خلیل بود تا ز حق ظل او ظلیل بود زهره دارد زمانه از بیمش یک نفس بر زند به تعلیمش موسیی را که خفته کونست فر عونش هلاک فرعونست عرش چون فرش زیر پای آرد جغد باشد ولی همای آرد خواجه این و آن سرای شود بنده مخلص خدای شود مر ورا عقل روی بنماید تنش از نور خود بیاراید لطف حق سایه ش افکند بر دل بس بگوید که کیف مدالظل چون ز ظل جان او بیابد لمس روی بنمایدش جعلنا الشمس هرکرا توبه زین شراب دهند بوی و رنگش به باد و آب دهند بیش بنمایدش به حس زبون فلک و طبع و رنگ بوقلمون راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دو رنگی توست لقب رنگها مجازی کن خور ز دریای بی نیازی کن تا از آن نعره ها به گوش نوی وحده لا شریک له شنوی بیش سودای رنگها نپزی گر کند عیسی تو رنگ رزی هرچه خواهی ز رنگ برداری در یکی خم زنی برون آری به حقیقت شنو نه از سر جهل نیست این نکته بابت نااهل کین همه رنگهای پر نیرنگ خم وحدت کند همه یک رنگ پس چو یک رنگ شد همه او شد رشته باریک شد چو یک تو شد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۲ - فی العبودیّة چند پرسی که بندگی چه بود بندگی جز فکندگی چه بود بند او دار تا بوی بنده ورنه هستی تو از در خنده نیستانی که بر درش هستند نه کمر بر درش کنون بستند بلکه از مادر سنین و شهور خود کمر بسته زاده اند چو مور جمله اعضات را به بند درآر مال و اسباب جملگی بسپار بند او دار بر همه اعضا تا نگردی ز بند خیره جدا بندگی نیست جز ره تسلیم ور ندانی بخوان تو قلب سلیم مده از دستش از برای نهاد همه را هیچ کس به هیچ نداد هرکرا نیست چشم عبرت کور نبود همچو مرغ و وحش و ستور سوی آن کز رضا حکیم بود جنبش اختران عقیم بود بندگی در سرای مبدع کل عجز و ضعف است و استهانت و ذل دور دور است در بلا خوردن بنده بودن ز بنده پروردن چون شود حکمت قدم ساقی تو کنی اختیار در باقی هست در دین هزار و یک درگاه کمترش آنکه بی تو دارد راه گر چو زنبور خانه خواهی تن پیش تیر قضا سپر بفکن هرکرا خسته کرد تیر قضا نپذیرد ورا جریحه دوا زخم تیر قضا سپر شکنست هیچکس خود ز خم او نبرست نرهی ای فضولی رعنا جز به بی دست و پایی از دریا آنکه دلهای آشنا دارند دل ز چون و چرا جدا دارند پیش آسیب تیر احکامش همچو صیداند مانده در دامش که نبشتست بر تو سود و زیان امر قل لن یصیبنا برخوان کز پی جانت حکم یزدانی شب نبشت آنچه روز می خوانی از پی جیم جهل و عقل سقیم دل تو تنگ شد چو حلقه میم مخبر باطنست ظاهر حکم حاکی اولست آخر حکم خویشتن را به آب ده که ز ما نشود علم آشنا دریا چون ز بالا بلا نهد به تو روی رو تو الله گوی و آه مگوی حکم حق چون سوی تو کرد نگاه هان و هان زود بسته کن ره آه تا نداردت آه سرگردان آه را هم ز راه واگردان با قضا سود کی کند حذرت خون مگردان به بیهده جگرت دست و لب زیر حکم مبدع کل پنجه سرو ساز و غنچه گل سوزیان باش کدخدایش را استخوان باش مر همایش را هرچه جز حق بود تو آن مپذیر دل ز اغیار جملگی برگیر روی چون شمع پیش او خوش دار کمر از آب و تاج از آتش دار تو چراغی به پیش مهر بلند جان همی ده چنو و خوش می خند جان به رغبت سپار کز انکار نیست جان را در آن سرای شمار کانکه دم با سر بریده کشد بار حکمش به نور دیده کشد سرنپیچیده ز حکم و امر خدای بنشیند خموش بر یک جای آتشی را همی کند تسلیم داغ نمرود و باغ ابراهیم تا نگشتی به سوی خویش گدای نبود سوی تو خدای خدای هدف تیر حکم او جان کن صدف در عشقش ایمان کن شرع مقلوب را مکان گویی عرش مقلوب را کجا جویی زانکه داند خدای رمز سخن غمز او غمزه ها تقاضا کن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۳ - التمثیل فی قصّة ابراهیم الخلیل علیه‌السّلام آن شنیدی که تا خلیل چه گفت وقت آتش به جبرییل نهفت کرد بیرون سر از دریچه جان کای برادر تو دور شو ز میان گفت با جبرییل اندر سر رب یسر کنان در امر عسر گشته از منجنیق حکم رها گرد گردان چو گوی گرد هوا گفت پس من دلیل راه توام جبرییلم که نیکخواه توام در چنان حال با نهیب خلیل از سر اعتماد و حفظ وکیل گفت هرچند پایم ای دلبند هست بر گردن ضعیف به بند دور کن یک زمان ز خویشتنم تا بر او بی تو یک نفس بزنم عصمت او دلیل من نه بس است علم او جبرییل من نه بس است بی تو بر درگهش تو حاضر شو چشم بردوز و پس تو ناظر شو یکسو اندر حظ خود ز میان تا بیابی تو لذت ایمان چون به عشق از چنارت آتش جست آتش از آتشی بدارد دست چون خلیل آن خویشتن بگذاشت آتش از فعل خویش دست بداشت گرچه نمرود آتشی افروخت آتشش چون علف نیافت نسوخت چون عنان را به دست حکم سپرد آتش سی و هشت روزه بمرد بردمید از میان آتش و دود چون صدای ندای حق بشنود عبهر عهد و سوسن تحقیق سنبل سنت و گل توفیق آری آری چو دوست آن باشد نار نمرود بوستان باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۴ - فی‌الامتحان آن زمان کاین حجاب برگیرند کارها جملگی ز سر گیرند بد و نیک تو بر تو بوته اوست تا بدانی که دشمنی یا دوست تا در این بوته زر پخته شوی راست چون سیم خام سخته شوی خبث خبث تو بسوزد پاک بگذرد خاک پایت از افلاک فلک المستقیم جای تو شد چون خدای تو رهنمای تو شد کاین که نه چرخ و چار ارکانست آزمایش سرای یزدانست نیک و بد را که آن به پرده درست آزمون پرده ساز و جلوه گر است چیست به زین که نزد دشمن و دوست بوته و کوره و ترازو اوست آزمایش جدا کند پس و پیش که و دانه بدو سره کم و بیش در خیال ار فزون و کاست بود آزمایش گواه راست بود آدمی را که بر سقر گذرست جلوه گر کفر و دین و خیر و شرست تا چو در بوته هلاک شود زانچه آلوده گشت پاک شود شد هلاک ار دلش نباشد پاک ور بود پاک از این سفرش چه باک پاک رو زین سرای پر شر و شور ورنه گردی به زیر پای ستور آنکه او پاک رفت زین منزل گشت زاد رهش همه حاصل وانکه او بدگرست و آلوده گشت در رنج راه فرسوده درشکن بام و بوم قلب سلیم به کلام آی و درگذر ز کلیم

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۳ - التمثیل فی قصّة ابراهیم الخلیل علیه‌السّلام آن شنیدی که تا خلیل چه گفت وقت آتش به جبرییل نهفت کرد بیرون سر از دریچه جان کای برادر تو دور شو ز میان گفت با جبرییل اندر سر رب یسر کنان در امر عسر گشته از منجنیق حکم رها گرد گردان چو گوی گرد هوا گفت پس من دلیل راه توام جبرییلم که نیکخواه توام در چنان حال با نهیب خلیل از سر اعتماد و حفظ وکیل گفت هرچند پایم ای دلبند هست بر گردن ضعیف به بند دور کن یک زمان ز خویشتنم تا بر او بی تو یک نفس بزنم عصمت او دلیل من نه بس است علم او جبرییل من نه بس است بی تو بر درگهش تو حاضر شو چشم بردوز و پس تو ناظر شو یکسو اندر حظ خود ز میان تا بیابی تو لذت ایمان چون به عشق از چنارت آتش جست آتش از آتشی بدارد دست چون خلیل آن خویشتن بگذاشت آتش از فعل خویش دست بداشت گرچه نمرود آتشی افروخت آتشش چون علف نیافت نسوخت چون عنان را به دست حکم سپرد آتش سی و هشت روزه بمرد بردمید از میان آتش و دود چون صدای ندای حق بشنود عبهر عهد و سوسن تحقیق سنبل سنت و گل توفیق آری آری چو دوست آن باشد نار نمرود بوستان باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸۴ - فی‌الامتحان آن زمان کاین حجاب برگیرند کارها جملگی ز سر گیرند بد و نیک تو بر تو بوته اوست تا بدانی که دشمنی یا دوست تا در این بوته زر پخته شوی راست چون سیم خام سخته شوی خبث خبث تو بسوزد پاک بگذرد خاک پایت از افلاک فلک المستقیم جای تو شد چون خدای تو رهنمای تو شد کاین که نه چرخ و چار ارکانست آزمایش سرای یزدانست نیک و بد را که آن به پرده درست آزمون پرده ساز و جلوه گر است چیست به زین که نزد دشمن و دوست بوته و کوره و ترازو اوست آزمایش جدا کند پس و پیش که و دانه بدو سره کم و بیش در خیال ار فزون و کاست بود آزمایش گواه راست بود آدمی را که بر سقر گذرست جلوه گر کفر و دین و خیر و شرست تا چو در بوته هلاک شود زانچه آلوده گشت پاک شود شد هلاک ار دلش نباشد پاک ور بود پاک از این سفرش چه باک پاک رو زین سرای پر شر و شور ورنه گردی به زیر پای ستور آنکه او پاک رفت زین منزل گشت زاد رهش همه حاصل وانکه او بدگرست و آلوده گشت در رنج راه فرسوده درشکن بام و بوم قلب سلیم به کلام آی و درگذر ز کلیم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱ - فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام قال الله تعالی قل لین اجتمعت الانس والجن علی ان یأتوا به مثل هذاالقرآن لایأتون به مثله ولو کان بعضهم لبعض ظهیرا و قال عز من قایل ولاحبة فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین و قال النبی علیه السلام القرآن غنی لافقر بعده و لاغنی دونه و قال علیه السلام القرآن هوالدواء من کل دواء الا الموت و قال ایضا اهل القرآن هم اهل الله و خاصته و قال ایضا صلوات الله وسلامه علیه اصدق الحدیث کتاب الله و قال احمدبن حنبل القرآن کلام الله غیر مخلوق و من قال مخلوق فهو کافربالله العظیم سخنش را ز بس لطافت و ظرف صدمت صوت نی و زحمت حرف صفتش را حدوث کی سنجد سخنش در حروف کی گنجد وهم حیران ز شکل صورتهاش عقل واله ز سر سورتهاش مغز و نغز است حرف و سورت او دلبر و دلپذیر صورت او زان گرفته مقیم قوت و قوت زاده ملک و داده ملکوت سر او بهر حل مشکلها روح جانها و راحت دلها دل مجروح را شفا قرآن دل پر درد را دوا قرآن تو کلام خدای را بی شک گر نیی طوطی و حمار و اشک اصل ایمان و رکن تقوی دان کان یاقوت و گنج معنی دان هست قانون حکمت حکما هست معیار عادت علما نزهت جانها ستایش اوست سلوت عقلها نمایش اوست آیت او شفای جان تقی رایتش درد و اندهان شقی عقل و نفس از نهاد او حاجز فصحا از طریق آن عاجز عقل کل را فکنده در شدت نفس کل را نشانده در عدت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۲ - ذکر جلال قرآن هم جلیلست با حجاب جلال هم دلیلست با نقاب دلال سخن اوست واضح و واثق حجت اوست لایح و لایق در جان را حروف او درجست چرخ دین را هدایتش برجست روضه انس عارفانست او جنة الاعلی روانست او ای ترا از قرایت قرآن از سر غفلت و ره عصیان بر زبان از حروف ذوقی نه در جنان از وقوف شوقی نه از کمال جلالت و سلطان هست قرآن به حجت و برهان بر زبان طرف حرف و ذوقی نه غافل از معنیش که از پی چه از درون شمع منهج اسلام وز برون حارس عقیده عام عاقلان را حلاوتی در جان غافلان را تلاوتی به زبان دیده روح و حروف قرآن را چشم جسم این و چشم جان آنرا زحمت این ببرده چشم ز گوش نعمت آن بخورده روح ز هوش زآسمان تفضل و احسان هر نقط زو چو طره یاران ز ابر برش جدا شده به لطف عقد در بسته در دهان صدف بهر نامحرمان به پیش جمال بسته از مشک پرده های جلال پرده و پرده دار را از شاه نبود دل ز کار او آگاه داند آنکس که وی بصر دارد پرده از شاه کی خبر دارد نشد از دور طارم ازرق عرق او سست و تازگیش خلق نقش و حرف و قرایتش به یقین از زمین هست تا سر پروین تو هنوز از کفایت شب و روز قشر اول چشیده ای از گوز تو ز قرآن نقاب او دیدی حرف او را حجاب او دیدی پیش نااهل چهره نگشادست نقش او پیش او بر استادست گر ترا هیچ اهل آن دیدی آن نقاب رقیق بدریدی مر ترا روی خویش بنمودی تا روانت بدو بیاسودی اولین پوست زفت و تلخ بود دومین چون ز ماه سلخ بود سیمین از حریر زرد تنک چارمین مغز آبدار خنک پنجمینت منزل است خانه تو سنت انبیا ستانه تو چون ز پنجم روان بیارایی پس به اول چرا فرود آیی دل مجروح را شفا زویست جان محروم را دوا زویست تن چشد طعم ثفلش از پی زیست جان شناسد که طعم روغن چیست حس چه بیند مگر که صورت نغز مغز داند که چیست آنرا مغز صورت سورتش همی خوانی صفت سیرتش نمی دانی کم ز مهمان سرای عدن مدان خوان قرآن به پیش قرآن خوان حرف را زان نقاب خود کردست که ز نامحرمی تو در پردست تو همان دیده ای ز سورت آن کاهل صورت ز صورت سلطان صورت از عین روح بیخبرست تن دگر دان که روح خود دگرست چه شماری حروف را قرآن چه حدیث حدث کنی با آن که نبینند همچو بیداران ذات او خفتگان و طراران حرف با او اگرچه هم خوابه است بی خبر همچو نقش گرمابه است

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱ - فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام قال الله تعالی قل لین اجتمعت الانس والجن علی ان یأتوا به مثل هذاالقرآن لایأتون به مثله ولو کان بعضهم لبعض ظهیرا و قال عز من قایل ولاحبة فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین و قال النبی علیه السلام القرآن غنی لافقر بعده و لاغنی دونه و قال علیه السلام القرآن هوالدواء من کل دواء الا الموت و قال ایضا اهل القرآن هم اهل الله و خاصته و قال ایضا صلوات الله وسلامه علیه اصدق الحدیث کتاب الله و قال احمدبن حنبل القرآن کلام الله غیر مخلوق و من قال مخلوق فهو کافربالله العظیم سخنش را ز بس لطافت و ظرف صدمت صوت نی و زحمت حرف صفتش را حدوث کی سنجد سخنش در حروف کی گنجد وهم حیران ز شکل صورتهاش عقل واله ز سر سورتهاش مغز و نغز است حرف و سورت او دلبر و دلپذیر صورت او زان گرفته مقیم قوت و قوت زاده ملک و داده ملکوت سر او بهر حل مشکلها روح جانها و راحت دلها دل مجروح را شفا قرآن دل پر درد را دوا قرآن تو کلام خدای را بی شک گر نیی طوطی و حمار و اشک اصل ایمان و رکن تقوی دان کان یاقوت و گنج معنی دان هست قانون حکمت حکما هست معیار عادت علما نزهت جانها ستایش اوست سلوت عقلها نمایش اوست آیت او شفای جان تقی رایتش درد و اندهان شقی عقل و نفس از نهاد او حاجز فصحا از طریق آن عاجز عقل کل را فکنده در شدت نفس کل را نشانده در عدت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۲ - ذکر جلال قرآن هم جلیلست با حجاب جلال هم دلیلست با نقاب دلال سخن اوست واضح و واثق حجت اوست لایح و لایق در جان را حروف او درجست چرخ دین را هدایتش برجست روضه انس عارفانست او جنة الاعلی روانست او ای ترا از قرایت قرآن از سر غفلت و ره عصیان بر زبان از حروف ذوقی نه در جنان از وقوف شوقی نه از کمال جلالت و سلطان هست قرآن به حجت و برهان بر زبان طرف حرف و ذوقی نه غافل از معنیش که از پی چه از درون شمع منهج اسلام وز برون حارس عقیده عام عاقلان را حلاوتی در جان غافلان را تلاوتی به زبان دیده روح و حروف قرآن را چشم جسم این و چشم جان آنرا زحمت این ببرده چشم ز گوش نعمت آن بخورده روح ز هوش زآسمان تفضل و احسان هر نقط زو چو طره یاران ز ابر برش جدا شده به لطف عقد در بسته در دهان صدف بهر نامحرمان به پیش جمال بسته از مشک پرده های جلال پرده و پرده دار را از شاه نبود دل ز کار او آگاه داند آنکس که وی بصر دارد پرده از شاه کی خبر دارد نشد از دور طارم ازرق عرق او سست و تازگیش خلق نقش و حرف و قرایتش به یقین از زمین هست تا سر پروین تو هنوز از کفایت شب و روز قشر اول چشیده ای از گوز تو ز قرآن نقاب او دیدی حرف او را حجاب او دیدی پیش نااهل چهره نگشادست نقش او پیش او بر استادست گر ترا هیچ اهل آن دیدی آن نقاب رقیق بدریدی مر ترا روی خویش بنمودی تا روانت بدو بیاسودی اولین پوست زفت و تلخ بود دومین چون ز ماه سلخ بود سیمین از حریر زرد تنک چارمین مغز آبدار خنک پنجمینت منزل است خانه تو سنت انبیا ستانه تو چون ز پنجم روان بیارایی پس به اول چرا فرود آیی دل مجروح را شفا زویست جان محروم را دوا زویست تن چشد طعم ثفلش از پی زیست جان شناسد که طعم روغن چیست حس چه بیند مگر که صورت نغز مغز داند که چیست آنرا مغز صورت سورتش همی خوانی صفت سیرتش نمی دانی کم ز مهمان سرای عدن مدان خوان قرآن به پیش قرآن خوان حرف را زان نقاب خود کردست که ز نامحرمی تو در پردست تو همان دیده ای ز سورت آن کاهل صورت ز صورت سلطان صورت از عین روح بیخبرست تن دگر دان که روح خود دگرست چه شماری حروف را قرآن چه حدیث حدث کنی با آن که نبینند همچو بیداران ذات او خفتگان و طراران حرف با او اگرچه هم خوابه است بی خبر همچو نقش گرمابه است

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۳ - در سرِّ قرآن سر قرآن قران نکو داند زو شنو زانکه خود همو داند چون نباشد ز محرمان بنهفت سر قرآن زبان چه داند گفت کی بنشناخت جز به دیده جان حرف پیمای را ز قرآن خوان من نگویم اگرچه عثمانی که تو قرآن همی نکو دانی هست دنیا مثال تابستان خلق در وی بسان سرمستان در بیابان غفلتند همه مرگ همچون شبان و خلق رمه اندرین بادیه هوا و هوان ریگ گرم است همچو آب روان هست قرآن چو آب سرد فرات تو چو عاصی تشنه در عرصات حرف و قرآن تو ظرف و آب شمر آب می خور به ظرف در منگر کان کین زان نمایدت اوطان که تموز است و مهر در سرطان زان بماندت نهاد بی روزه کآب سرد است و کوزه پیروزه سر قرآن پاک با دل پاک درد گوید به صوت اندهناک عقل کی شرح و بسط او داند ذوق سر سر او نکو داند گرچه نقش سخن نه از سخنست بوی یوسف درون پیرهنست بود در مصر مانده یوسف خوب بو به کنعان رسیده زی یعقوب حرف قرآن ز معنی قرآن همچنانست کز لباس تو جان حرف را بر زبان توان راندن جان قرآن به جان توان خواندن صدف آمد حروف و قرآن در نشود مایل صدف دل حر حرف او گرچه خوب و منقوشست کوه از او همچو عهن منفوش است از درون کن سماع موسی وار نز برون سو چو زیر موسیقار جان چو آن خواند لقمه چرب کند دل که بشنود خرقه ضرب کند لفظ و آواز و حرف در آیات چون سه چوبک ز کاسهای نبات پوست ار چه نه خوب و نغز بود پوستت پرده دار مغز بود حکمت از خبث تو سرود آید نبی از جهل تو فرود آید تا در این تربتی که ترتیب است تا بر این مرکزی که ترکیب است به بصر بید بین به دل طوبی به زبان حرف خوان به دل معنی بکن از بهر حرمت قرآن عقل را پیش نطق او قربان عقل نبود دلیل اسرارش عقل عاجز شدست در کارش تا درین عالمی که پر صید است تا براین مرکبی که پر کیدست تو کنون ناحفاظ و غمازی کی سزاوار پرده رازی تو نگشتی بسر او واقف نرسیدی هنوز در موقف تا هوا خواهی و هوا داری کودکی کن نه مرد این کاری چون جهان هوا خرد بگرفت نیکی محض جای بد بگرفت دیو بگریخت هم به دوزخ آز یافت انگشتری سلیمان باز آنگهی بو که صبح دین بدمد شب وهم و خیال و حس برمد چون ببینند مر ترا بی عیب روی پوشیدگان عالم غیب مر ترا در سرای غیب آرند پرده از پیش روی بردارند سر قرآن ترا چو بنمایند پرده های حروف بگشایند خاکی اجزای خاک را بیند پاک باید که پاک را بیند شد هزیمت ز سر او شیطان چه عجب گر رمید از قرآن در دماغی که دیو کبر دمد فهم قرآن از آن دماغ رمد ز استماع قرآن بتابد گوش وز پی سر سوره نازد هوش سوی سر نبی نیارد هوش جز دل و جانت از زبان خموش هوش اگر گوشمال حق یابد سر قرآن ز سوره دریابد

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۳ - در سرِّ قرآن سر قرآن قران نکو داند زو شنو زانکه خود همو داند چون نباشد ز محرمان بنهفت سر قرآن زبان چه داند گفت کی بنشناخت جز به دیده جان حرف پیمای را ز قرآن خوان من نگویم اگرچه عثمانی که تو قرآن همی نکو دانی هست دنیا مثال تابستان خلق در وی بسان سرمستان در بیابان غفلتند همه مرگ همچون شبان و خلق رمه اندرین بادیه هوا و هوان ریگ گرم است همچو آب روان هست قرآن چو آب سرد فرات تو چو عاصی تشنه در عرصات حرف و قرآن تو ظرف و آب شمر آب می خور به ظرف در منگر کان کین زان نمایدت اوطان که تموز است و مهر در سرطان زان بماندت نهاد بی روزه کآب سرد است و کوزه پیروزه سر قرآن پاک با دل پاک درد گوید به صوت اندهناک عقل کی شرح و بسط او داند ذوق سر سر او نکو داند گرچه نقش سخن نه از سخنست بوی یوسف درون پیرهنست بود در مصر مانده یوسف خوب بو به کنعان رسیده زی یعقوب حرف قرآن ز معنی قرآن همچنانست کز لباس تو جان حرف را بر زبان توان راندن جان قرآن به جان توان خواندن صدف آمد حروف و قرآن در نشود مایل صدف دل حر حرف او گرچه خوب و منقوشست کوه از او همچو عهن منفوش است از درون کن سماع موسی وار نز برون سو چو زیر موسیقار جان چو آن خواند لقمه چرب کند دل که بشنود خرقه ضرب کند لفظ و آواز و حرف در آیات چون سه چوبک ز کاسهای نبات پوست ار چه نه خوب و نغز بود پوستت پرده دار مغز بود حکمت از خبث تو سرود آید نبی از جهل تو فرود آید تا در این تربتی که ترتیب است تا بر این مرکزی که ترکیب است به بصر بید بین به دل طوبی به زبان حرف خوان به دل معنی بکن از بهر حرمت قرآن عقل را پیش نطق او قربان عقل نبود دلیل اسرارش عقل عاجز شدست در کارش تا درین عالمی که پر صید است تا براین مرکبی که پر کیدست تو کنون ناحفاظ و غمازی کی سزاوار پرده رازی تو نگشتی بسر او واقف نرسیدی هنوز در موقف تا هوا خواهی و هوا داری کودکی کن نه مرد این کاری چون جهان هوا خرد بگرفت نیکی محض جای بد بگرفت دیو بگریخت هم به دوزخ آز یافت انگشتری سلیمان باز آنگهی بو که صبح دین بدمد شب وهم و خیال و حس برمد چون ببینند مر ترا بی عیب روی پوشیدگان عالم غیب مر ترا در سرای غیب آرند پرده از پیش روی بردارند سر قرآن ترا چو بنمایند پرده های حروف بگشایند خاکی اجزای خاک را بیند پاک باید که پاک را بیند شد هزیمت ز سر او شیطان چه عجب گر رمید از قرآن در دماغی که دیو کبر دمد فهم قرآن از آن دماغ رمد ز استماع قرآن بتابد گوش وز پی سر سوره نازد هوش سوی سر نبی نیارد هوش جز دل و جانت از زبان خموش هوش اگر گوشمال حق یابد سر قرآن ز سوره دریابد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۴ - در اعجاز قرآن ای ز دریا به کف کف آورده وز ملک صورت صف آورده مغز و در زان به دست ناوردی که به گرد صدف همی گردی زین صدفهای تیره دست بدار در صافی ز قعر بحر در آر گوهر بی صدف درون دلست صدف بی گهر درون گلست قیمت در نه از صدف باشد تیر را قیمت از هدف باشد آنکه داند به دیده فهر از قعر بشناسد ز در دریا بعر وآنکه بر شط و شطر این دریاست نه سزاوار لؤلؤ لالاست سطر قرآن چو شطر ایمانست که ازو راحت دل و جانست صفت لطف و عزت قرآن هست بحر محیط عالم جان قعر او پر ز در و پر گوهر ساحلش پر ز عود و پر عنبر زوست از بهر باطن و ظاهر منشعب علم اول و آخر پاک شو تا معانی مکنون آید از پنجره حروف برون تا برون ناید از حدث انسان کی برون آید از حروف قرآن تا تو باشی ز نفس خود محجوب با تو وعقل تو چه زشت و چه خوب نکند خیره دوری و دیری آب در خواب تشنه را سیری نشود دل ز حرف قرآن به نشود بز به پچپچی فربه تو که در بند کلک و انقاسی چهره را از نقاب چه شناسی نبود خاصه در جهان سخن رنگ و بوی سخن چو جان سخن گر همی گنج دلت باید و جان شو به دریای فسروا القرآن تا در و گوهر یقین یابی تا درو کیمیای دین یابی چون قدم در نهی در آن اقلیم کندت ابجد وفا تعلیم چون بخوانی او ابجد دین را اب و جد دان تو شمس و پروین را سیرت صادقان چنین باشد ابجد عاشقان همین باشد پرده روی روز تاریک است نظم این نکته سخت باریک است تا بیابی تو درج در یتیم تا بدانی تو زر ناب ز سیم در جهان چیست سر ربانی در میان چیست رمز روحانی تا نماید به تو چو مهر و چو ماه روی خوب خود از نقاب سیاه چون عروسی که از نقاب تنک به در آید لطیف روح و سبک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۵ - ذکر هدایت قرآن رهبر است او و عاشقان راهی رسن است او و غافلان چاهی در بن چاه جانت را وطن است نور قرآن به سوی او رسن است خیز و خود را رسن به چنگ آور تا بیابی نجات بوک و مگر ورنه گشتی به قعر چاه هلاک آب و بادت دهد به آتش و خاک تو چو یوسف به چاهی از شیطان خردت بشری و رسن قرآن گر همی یوسفیت باید و جاه چنگ در وی زن و برآی ز چاه تو چو یوسف به شاهی ارزانی گردی آنگه که سر او دانی رادمردان رسن بدان دارند تا بدان آب جان به دست آرند تو رسن را ز بهر آن سازی تا کنی بهر نان رسن بازی کس نداند دو حرف از قرآن با چنین دیده در هزار قران دست عقلت چو چرخ گردانست پای بند دلت تن و جان است گر ترا تاج و تخت باید و جاه چه نشینی مقیم در بن چاه یوسف تو به چاه درماندست دل تو سوره سفه خواندست رسن از درد ساز و دلو از آه یوسف خویش را بر آر از چاه

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۴ - در اعجاز قرآن ای ز دریا به کف کف آورده وز ملک صورت صف آورده مغز و در زان به دست ناوردی که به گرد صدف همی گردی زین صدفهای تیره دست بدار در صافی ز قعر بحر در آر گوهر بی صدف درون دلست صدف بی گهر درون گلست قیمت در نه از صدف باشد تیر را قیمت از هدف باشد آنکه داند به دیده فهر از قعر بشناسد ز در دریا بعر وآنکه بر شط و شطر این دریاست نه سزاوار لؤلؤ لالاست سطر قرآن چو شطر ایمانست که ازو راحت دل و جانست صفت لطف و عزت قرآن هست بحر محیط عالم جان قعر او پر ز در و پر گوهر ساحلش پر ز عود و پر عنبر زوست از بهر باطن و ظاهر منشعب علم اول و آخر پاک شو تا معانی مکنون آید از پنجره حروف برون تا برون ناید از حدث انسان کی برون آید از حروف قرآن تا تو باشی ز نفس خود محجوب با تو وعقل تو چه زشت و چه خوب نکند خیره دوری و دیری آب در خواب تشنه را سیری نشود دل ز حرف قرآن به نشود بز به پچپچی فربه تو که در بند کلک و انقاسی چهره را از نقاب چه شناسی نبود خاصه در جهان سخن رنگ و بوی سخن چو جان سخن گر همی گنج دلت باید و جان شو به دریای فسروا القرآن تا در و گوهر یقین یابی تا درو کیمیای دین یابی چون قدم در نهی در آن اقلیم کندت ابجد وفا تعلیم چون بخوانی او ابجد دین را اب و جد دان تو شمس و پروین را سیرت صادقان چنین باشد ابجد عاشقان همین باشد پرده روی روز تاریک است نظم این نکته سخت باریک است تا بیابی تو درج در یتیم تا بدانی تو زر ناب ز سیم در جهان چیست سر ربانی در میان چیست رمز روحانی تا نماید به تو چو مهر و چو ماه روی خوب خود از نقاب سیاه چون عروسی که از نقاب تنک به در آید لطیف روح و سبک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۵ - ذکر هدایت قرآن رهبر است او و عاشقان راهی رسن است او و غافلان چاهی در بن چاه جانت را وطن است نور قرآن به سوی او رسن است خیز و خود را رسن به چنگ آور تا بیابی نجات بوک و مگر ورنه گشتی به قعر چاه هلاک آب و بادت دهد به آتش و خاک تو چو یوسف به چاهی از شیطان خردت بشری و رسن قرآن گر همی یوسفیت باید و جاه چنگ در وی زن و برآی ز چاه تو چو یوسف به شاهی ارزانی گردی آنگه که سر او دانی رادمردان رسن بدان دارند تا بدان آب جان به دست آرند تو رسن را ز بهر آن سازی تا کنی بهر نان رسن بازی کس نداند دو حرف از قرآن با چنین دیده در هزار قران دست عقلت چو چرخ گردانست پای بند دلت تن و جان است گر ترا تاج و تخت باید و جاه چه نشینی مقیم در بن چاه یوسف تو به چاه درماندست دل تو سوره سفه خواندست رسن از درد ساز و دلو از آه یوسف خویش را بر آر از چاه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۶ - فی عزّة‌القرآن انّها لیست بالاعشار والاخماس بهر یک مشت کودک از وسواس نامش اعشار کرده ای و اخماس کرده منسوخ حکم هر ناسخ نشده در علوم آن راسخ متشابه ترا شده محکم کرده بر محکمش معول کم تو رها کرده نور قرآن را وز پی عامه صورت آنرا ساخته دست موزه سالوس بهر یک من جو و دو کاسه سبوس گه سرودش کنی و گاه مثل گاه سازی ازو سلاح جدل گه زنی در همش به بی ادبی گه شمارش کنی به بوالعجبی گه ز پایان به سر بری به خیال گه درونش برون کنی به محال گه کنی بر قیاس خود تأویل گه کنی حکم را برین تحویل گه به رای خودش کنی تفسیر گه به علم خودش کنی تقریر می نگردی مگر به بیغاره گرد صندوقهای سی پاره گاه گویی رفیق جاهل را یا نه کرباس باف کاهل را که نویسم ترا یکی تعویذ پاک دار ای جوان مدار پلیذ لیک هدیه پگاه می باید خون مرغ سیاه می باید این همه حیله بهر یک دو درم شام تا چاشتی ز بهر شکم عمر بر داده ای به خیره به باد من چه گویم برو که شرمت باد در یکی مسجدی خزی به هوس حلق پر بانگ همچو نای و جرس زین هوس شرم شرع و دینت باد یا خرد یا اجل قرینت باد با چنین خود و فضل و فرهنگت شرم بادا که نیست خود ننگت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۷ - ذکر حجّت قرآن باش تا روز عرض بر یزدان گله جان تو کند قرآن گوید این ماحل مصدق تو چند باطل کشید بر حق تو گوید ای کردگار می دانی آشکارا چنانکه پنهانی شب و روزم بخواند با فریاد داد یک حرف من به صدق نداد حق نحو و معانی و اعراب زو ندیدم به صدق در محراب حنجره در سرود نیک آید جامه غم کبود نیک آید به جز از گفت و گوی دمدمه ای نیست گوشی نصیب زمزمه ای گه بخواندی مرا به راه مجاز خیره بگشاده چون خران آواز که بسی لاف زد به دعوی ما پس ندانست قدر معنی ما سوی میدان خاص اسب بتاخت روی ما از نقاب ما نشناخت بر سر کوی ما ز زشت و نکو سگی آمد کسی نیامد ازو عقل و جان را به حکم من نسپرد سوی رای و هوای خویشم برد گه به تیغ هوا بخست مرا گاه بر دام نفس بست مرا گه به سوی شراب راند مرا گه به راه سرود خواند مرا گه شکستی چوچوب را سکنه سر و روی حروفم از شکنه گه چو قوال کرده از نغمه متفرق حروفم از زخمه ای مدبر ز مدبری چونین خواهم انصاف تو به یوم الدین در سرای مجاز از سر ناز گه به بازار و گه به بانگ نماز جلوه کردی برای اعجازی گه به حرفی و گه به آوازی

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۶ - فی عزّة‌القرآن انّها لیست بالاعشار والاخماس بهر یک مشت کودک از وسواس نامش اعشار کرده ای و اخماس کرده منسوخ حکم هر ناسخ نشده در علوم آن راسخ متشابه ترا شده محکم کرده بر محکمش معول کم تو رها کرده نور قرآن را وز پی عامه صورت آنرا ساخته دست موزه سالوس بهر یک من جو و دو کاسه سبوس گه سرودش کنی و گاه مثل گاه سازی ازو سلاح جدل گه زنی در همش به بی ادبی گه شمارش کنی به بوالعجبی گه ز پایان به سر بری به خیال گه درونش برون کنی به محال گه کنی بر قیاس خود تأویل گه کنی حکم را برین تحویل گه به رای خودش کنی تفسیر گه به علم خودش کنی تقریر می نگردی مگر به بیغاره گرد صندوقهای سی پاره گاه گویی رفیق جاهل را یا نه کرباس باف کاهل را که نویسم ترا یکی تعویذ پاک دار ای جوان مدار پلیذ لیک هدیه پگاه می باید خون مرغ سیاه می باید این همه حیله بهر یک دو درم شام تا چاشتی ز بهر شکم عمر بر داده ای به خیره به باد من چه گویم برو که شرمت باد در یکی مسجدی خزی به هوس حلق پر بانگ همچو نای و جرس زین هوس شرم شرع و دینت باد یا خرد یا اجل قرینت باد با چنین خود و فضل و فرهنگت شرم بادا که نیست خود ننگت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۷ - ذکر حجّت قرآن باش تا روز عرض بر یزدان گله جان تو کند قرآن گوید این ماحل مصدق تو چند باطل کشید بر حق تو گوید ای کردگار می دانی آشکارا چنانکه پنهانی شب و روزم بخواند با فریاد داد یک حرف من به صدق نداد حق نحو و معانی و اعراب زو ندیدم به صدق در محراب حنجره در سرود نیک آید جامه غم کبود نیک آید به جز از گفت و گوی دمدمه ای نیست گوشی نصیب زمزمه ای گه بخواندی مرا به راه مجاز خیره بگشاده چون خران آواز که بسی لاف زد به دعوی ما پس ندانست قدر معنی ما سوی میدان خاص اسب بتاخت روی ما از نقاب ما نشناخت بر سر کوی ما ز زشت و نکو سگی آمد کسی نیامد ازو عقل و جان را به حکم من نسپرد سوی رای و هوای خویشم برد گه به تیغ هوا بخست مرا گاه بر دام نفس بست مرا گه به سوی شراب راند مرا گه به راه سرود خواند مرا گه شکستی چوچوب را سکنه سر و روی حروفم از شکنه گه چو قوال کرده از نغمه متفرق حروفم از زخمه ای مدبر ز مدبری چونین خواهم انصاف تو به یوم الدین در سرای مجاز از سر ناز گه به بازار و گه به بانگ نماز جلوه کردی برای اعجازی گه به حرفی و گه به آوازی

%0
10 Bölüm