Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۱ - اندر درود دادن بر او و آل او صلّی‌الله علیه‌وسلّم تا به حشر ای دل ار ثنا گفتی همه گفتی چو مصطفا گفتی نام او بردی از جهان مندیش حور دندان کنان خود آید پیش دوزخ از نام او چنان برمد که ز لاحول دیو جان برمد هرچه خواهی درایت او دان وآنچه یابی عنایت او دان عقل از آن نامدار مشهور است که در آن کارگاه مزدور است جان از آن در میان عز و بقاست که از آن روی در امید لقاست جان که آن روی را نخواهد دید نیست جان بلکه پارگین پلید خاک او باش و پادشاهی کن آن او باش و هرچه خواهی کن هرکه چون خاک نیست بر در او گر فرشته ست خاک بر سر او عقل چون برد شخص او را نام نفس کلی زبان کشد در کام عقل کل بی بهاش چیز نشد تا نشد چاکرش عزیز نشد زین در ار هیچ عقل بگریزد همچو پرده اش فلک برآویزد عقل و جان را به دولت احمد از بقا ساختند حصن ابد جوهرش چون زکان کن بگسست در کمرگاه آسمان زد دست ز آسمان گرچه برفراز نشد تا زمینش نکرد باز نشد که در آمد به جز محمد حر از جهان تهی به عالم پر کیست جز وی بگو شفیع رسل بر سر جسر نار و بر سر پل گفته در گوش جانش حاجب بار کای شهنشه سر از گلیم برآر ای به یاقوت گفتن و کردن گردنان را میان جان گردن پنج نوبت زدند بر عرشت ساختند از جهان جان فرشت فرش را در جهان جان گستر عرش چون فرش زیر پای آور

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۱ - اندر درود دادن بر او و آل او صلّی‌الله علیه‌وسلّم تا به حشر ای دل ار ثنا گفتی همه گفتی چو مصطفا گفتی نام او بردی از جهان مندیش حور دندان کنان خود آید پیش دوزخ از نام او چنان برمد که ز لاحول دیو جان برمد هرچه خواهی درایت او دان وآنچه یابی عنایت او دان عقل از آن نامدار مشهور است که در آن کارگاه مزدور است جان از آن در میان عز و بقاست که از آن روی در امید لقاست جان که آن روی را نخواهد دید نیست جان بلکه پارگین پلید خاک او باش و پادشاهی کن آن او باش و هرچه خواهی کن هرکه چون خاک نیست بر در او گر فرشته ست خاک بر سر او عقل چون برد شخص او را نام نفس کلی زبان کشد در کام عقل کل بی بهاش چیز نشد تا نشد چاکرش عزیز نشد زین در ار هیچ عقل بگریزد همچو پرده اش فلک برآویزد عقل و جان را به دولت احمد از بقا ساختند حصن ابد جوهرش چون زکان کن بگسست در کمرگاه آسمان زد دست ز آسمان گرچه برفراز نشد تا زمینش نکرد باز نشد که در آمد به جز محمد حر از جهان تهی به عالم پر کیست جز وی بگو شفیع رسل بر سر جسر نار و بر سر پل گفته در گوش جانش حاجب بار کای شهنشه سر از گلیم برآر ای به یاقوت گفتن و کردن گردنان را میان جان گردن پنج نوبت زدند بر عرشت ساختند از جهان جان فرشت فرش را در جهان جان گستر عرش چون فرش زیر پای آور

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۲ - اندر ترجیح او بر پیغمبران علیه و علیهم‌السلام انبیا ز آسمان پیاده شدند از وساده به سوی ساده شدند از پی خجلت آدم از دل و جان بر درت ربنا ظلمنا خوان نوح در حصن عصمتت جسته روح در چاکری کمر بسته تاج بر سر نهاده میکاییل غاشیه بر کتف نهاده خلیل موسی سوخته بر آذر تو ارنی گوی گشته بر در تو با ثنای تو عقد بسته به هم در عزب خانه عیسی مریم با طبق روح قدس و روح امین منتظر مانده بر یسار و یمین برگرفته ز عرش پرده نور بر دهان مانده نای خواجه صور رفعت ادریس از ثنای تو یافت سدره جبریل از برای تو یافت خضر آتش به باد سینه سپرد آب حیوان ز خاکپای تو برد بسته بودی نقاب درویشی چون گشادی تو قفل در پیشی شرف قاب از آن نقاب فزود رفعت عرش زینت تو ربود جان روحانیان دل تو بدید دیده بر سر نهاد و پیش کشید اهل هفت آسمان نهان مانده سر انگشت در دهان مانده هشت در چار طبع بی فریاد بر صهیب و بلال تو بگشاد هفت در مهر کرده همت تو بر دل عاصیان امت تو روی روحانیان سوی در تست کامشب آیین عرض لشکر تست شده از بویه رخت ذوالنون آمد از بطن حوت و بحر برون همه از مقصد وصال تو بود همه از مشهد جمال تو بود صالح و لوط و هود منتظرند حال پرسان ز یوشع و خضرند هست داود قاری خوانت جمله اصحاب کهف مهمانت هست لقمان به درگهت برپای چون سلیمان ترا وکیل سرای پسر آزرست فرش افکن پسر مریم است مقرعه زن ایستاده ملک یمین و یسار با طبقهای نور بهر نثار چشم روشن بروی تست اسحاق چون سماعیل شهره در آفاق شده یعقوب مستمند و ضریر از قدون تو تیزبین و بصیر یوسف اندر ره تو استاده ابن یامین بره فرستاده انتظار تو کرده پیر شعیب رفته اندر درون پرده غیب چرخها را لقب زمین دادند اختران نور بهر دین دادند از زمان آمدند بهر ثنات جمعه و بیض و قدر و عید و برات وز مکان آمدند قدها خم مکه و یثرب و حری و حرم منتظر مانده در سرای قرار طبق آسمان و دست نثار نقل ارواح گشته نقل از تو تخته از سر گرفته عقل از تو لیکن از روزه ساخت بهر یقین امتت را ز بهر سنت دین صورتت دید مرد بینا دین هوس از سر گرفت هوش و یقین نفس کل آب رانده در جویت عقل کل خاک گشته در کویت فلک آورده بهر مهمانی بره و گاو را به قربانی آمده دست آسمان در کار گشته انجم گسل ز بهر نثار ریخته عرش زیر پای تو در ز آسمانها طبق طبق گوهر قبه بر فرق آفتاب زده راه را جبرییل آب زده زحل و مشتری سیم مریخ کرده خاک در ترا تاریخ شمس با زهره رامش افزایان درگهت را به زینت آرایان تیر باریک فهم دوراندیش با قمر بر درت شده درویش هفت سیاره و دوازده برج شده نام ترا خزانه و درج لم تعبد کلاه کون و فساد لیس یغنی قبای عید معاد رب هب لی بنای ملک ابد نقد لاینبغی نظر به جدد کرده یاسین عاقبت حاصل امر قل لن یصیبنا بر دل اتق الله نقاب روی عمل لاتخافوا خطاب دست امل انظروا کیف مسرف الانذار واذکروا اذ معرف الاسرار اهبطوا امر آمد از قرآن پاسخش ربنا ظلمنا خوان ان شرالدواب مختصران اهل حسن المآب معتبران یوم نطوی السماء برید وفا یوم لا تملک ابتدای شفا واعبدوا ربکم ورا رهبر وافعلوا الخیر رهنمای ظفر وجزاهم قبای جمع بقا وسقاهم شفای اهل شقا استعینوا پناهگاه جنان لاتمیلوا به شاهراه جنان تخرج الحی رایت قدرت تولج اللیل رایت فطرت قوت جان قافیه قل هو مرهم عقل میم ماترکوا اندر آن قاف قیل و قالی نه واندران میم میل و مالی نه واذکرونی قوام ذات و خرد واعبدونی مقام داد و ستد زده صدره یحبهم خرگه در سراپرده یحبونه لام لاتقنطوا لواء فرج الف احسنوا جزاء حرج دیدم آن پیشوای عالم را گهر کان فیض آدم را خضر و موسی به پیشگاهش در لوح تعلیم برگرفته به بر دولتش برده زهره را زهره دهر را بستده ز کف مهره کرده تقدیر اسب قدرش زین غاشیه بر به کتف روح امین صدر او صدر ملک استغنا قاب قوسین قلبش او ادنی از لعمرک کلاه تشریفش قم فانذر قبای تکلیفش صابرین بر یمین ایمانش صادقین بر زه گریبانش قانتین بر نثار ایثارش منفقین بر طراز دستارش نقد مستغفرین فراوانش در بن جیب و چاک دامانش مرکب اقتدار کرده به زین بر در دین برای یوم الدین جان درآویخته ز فتراکش عقل و جان زاده بر سر خاکش عقل داند که جان چه می گوید عقل خواند هرآنچه جان گوید گفتم ای نقش خاتمت صورت واسطه عقد گردن دولت نکته مختصر بفرمایی منهج روی راست بنمایی گفت از بهر قوت و قوت جان وز نبی امن الرسول بخوان لن تنالوا پی نظام انام لاتعولوا پی حلال و حرام این همه طمطراق بهر چراست این برون از خیال و خاطر ماست ظاهرش آن نماید از در دل کین گل دل که بردمید از گل گفته در گوشش اختیار ازل بی رطبهاء علم و خار عمل کای شهنشه دین نشیب مجاز فر آزت فزود سر به فراز تو دری کاخ و بام عالم را تو سری تخم و نسل آدم را تا زند خنده ز آسمان یقین صبح ایمان به سوی مشرق دین راست گوای سپهر پر تگ و تاز وی جهان خموش پر آواز کی توان زد ز روی زحمت و بیم این چنین نوبتی به زیر گلیم تا زبان زمانه او را گفت کی ز بهر تو آشکار و نهفت چه کنی با نقاب عالم خس نور رخسار تو نقاب تو بس کافری گشته از قدوم تو دین کفر یکسر فرو شده به زمین دین و کفر از تو موسی و قارون دین برون کفر در شده به درون مغز پر جان همی کند مویت کوی پر گل همی کند رویت از تو و آن تست گوش بشر چه عجب زانکه هست گوش از سر خانه پنج در که جان دارد از پی چون تو میهمان دارد ز امر تو متفق چهار امیر مرکز و اخضر و هوا و اثیر بر نه ای شاه عالم و آدم داغ بر ران اشهب و ادهم ادهم و اشهب از برای تو است آن سرا وین سرا سرای تو است ز اقتلوا المشرکین کمر بربند زین لکم دینکم ولی دین چند گردن و پشت مشرکان بشکن بیخ کفر از بن جهان برکن تیغ را لعل کن به خون عدو مهتری چون شوی زبون عدو از تو ایزد کجا پسند کند انتظار تو دهر چند کند قحط دین است برگشای نقاب میزبانیش کن به فتح الباب در بیابان فرو خرام از پل آبها مل کن و مغیلان گل کوه سنب از خدنگ قاف شکاف چرخ دوز از سنان ناوک لاف شرک پادار شد هلاکش کن کعبه بتخانه گشت پاکش کن مر علی را تو این عمل فرمای تا نهد بر عزیز کتف پای تو پای کعبه از بت بجمله پاک کند مشرکان را همه هلاک کند متحلی کن از برای سرور دو جهان را چو گوش و گردن حور که تو چون گفتی از ره فرمان مرده جهل در پذیرد جان زانکه در خدمت دم آدم جان و فرمان روند هر دو به هم هر عروسی که مادر کن زاد همتش جمله را تبرا داد یافت زان پس هزارگونه فتوح جانش بی زحمت سفارت روح هرکه گفتی ثناش را احسنت صدق گفتی بدو که للٰه انت زو گرفتند قوت و پیرایه خرد و جان و صورت و مایه

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۲ - اندر ترجیح او بر پیغمبران علیه و علیهم‌السلام انبیا ز آسمان پیاده شدند از وساده به سوی ساده شدند از پی خجلت آدم از دل و جان بر درت ربنا ظلمنا خوان نوح در حصن عصمتت جسته روح در چاکری کمر بسته تاج بر سر نهاده میکاییل غاشیه بر کتف نهاده خلیل موسی سوخته بر آذر تو ارنی گوی گشته بر در تو با ثنای تو عقد بسته به هم در عزب خانه عیسی مریم با طبق روح قدس و روح امین منتظر مانده بر یسار و یمین برگرفته ز عرش پرده نور بر دهان مانده نای خواجه صور رفعت ادریس از ثنای تو یافت سدره جبریل از برای تو یافت خضر آتش به باد سینه سپرد آب حیوان ز خاکپای تو برد بسته بودی نقاب درویشی چون گشادی تو قفل در پیشی شرف قاب از آن نقاب فزود رفعت عرش زینت تو ربود جان روحانیان دل تو بدید دیده بر سر نهاد و پیش کشید اهل هفت آسمان نهان مانده سر انگشت در دهان مانده هشت در چار طبع بی فریاد بر صهیب و بلال تو بگشاد هفت در مهر کرده همت تو بر دل عاصیان امت تو روی روحانیان سوی در تست کامشب آیین عرض لشکر تست شده از بویه رخت ذوالنون آمد از بطن حوت و بحر برون همه از مقصد وصال تو بود همه از مشهد جمال تو بود صالح و لوط و هود منتظرند حال پرسان ز یوشع و خضرند هست داود قاری خوانت جمله اصحاب کهف مهمانت هست لقمان به درگهت برپای چون سلیمان ترا وکیل سرای پسر آزرست فرش افکن پسر مریم است مقرعه زن ایستاده ملک یمین و یسار با طبقهای نور بهر نثار چشم روشن بروی تست اسحاق چون سماعیل شهره در آفاق شده یعقوب مستمند و ضریر از قدون تو تیزبین و بصیر یوسف اندر ره تو استاده ابن یامین بره فرستاده انتظار تو کرده پیر شعیب رفته اندر درون پرده غیب چرخها را لقب زمین دادند اختران نور بهر دین دادند از زمان آمدند بهر ثنات جمعه و بیض و قدر و عید و برات وز مکان آمدند قدها خم مکه و یثرب و حری و حرم منتظر مانده در سرای قرار طبق آسمان و دست نثار نقل ارواح گشته نقل از تو تخته از سر گرفته عقل از تو لیکن از روزه ساخت بهر یقین امتت را ز بهر سنت دین صورتت دید مرد بینا دین هوس از سر گرفت هوش و یقین نفس کل آب رانده در جویت عقل کل خاک گشته در کویت فلک آورده بهر مهمانی بره و گاو را به قربانی آمده دست آسمان در کار گشته انجم گسل ز بهر نثار ریخته عرش زیر پای تو در ز آسمانها طبق طبق گوهر قبه بر فرق آفتاب زده راه را جبرییل آب زده زحل و مشتری سیم مریخ کرده خاک در ترا تاریخ شمس با زهره رامش افزایان درگهت را به زینت آرایان تیر باریک فهم دوراندیش با قمر بر درت شده درویش هفت سیاره و دوازده برج شده نام ترا خزانه و درج لم تعبد کلاه کون و فساد لیس یغنی قبای عید معاد رب هب لی بنای ملک ابد نقد لاینبغی نظر به جدد کرده یاسین عاقبت حاصل امر قل لن یصیبنا بر دل اتق الله نقاب روی عمل لاتخافوا خطاب دست امل انظروا کیف مسرف الانذار واذکروا اذ معرف الاسرار اهبطوا امر آمد از قرآن پاسخش ربنا ظلمنا خوان ان شرالدواب مختصران اهل حسن المآب معتبران یوم نطوی السماء برید وفا یوم لا تملک ابتدای شفا واعبدوا ربکم ورا رهبر وافعلوا الخیر رهنمای ظفر وجزاهم قبای جمع بقا وسقاهم شفای اهل شقا استعینوا پناهگاه جنان لاتمیلوا به شاهراه جنان تخرج الحی رایت قدرت تولج اللیل رایت فطرت قوت جان قافیه قل هو مرهم عقل میم ماترکوا اندر آن قاف قیل و قالی نه واندران میم میل و مالی نه واذکرونی قوام ذات و خرد واعبدونی مقام داد و ستد زده صدره یحبهم خرگه در سراپرده یحبونه لام لاتقنطوا لواء فرج الف احسنوا جزاء حرج دیدم آن پیشوای عالم را گهر کان فیض آدم را خضر و موسی به پیشگاهش در لوح تعلیم برگرفته به بر دولتش برده زهره را زهره دهر را بستده ز کف مهره کرده تقدیر اسب قدرش زین غاشیه بر به کتف روح امین صدر او صدر ملک استغنا قاب قوسین قلبش او ادنی از لعمرک کلاه تشریفش قم فانذر قبای تکلیفش صابرین بر یمین ایمانش صادقین بر زه گریبانش قانتین بر نثار ایثارش منفقین بر طراز دستارش نقد مستغفرین فراوانش در بن جیب و چاک دامانش مرکب اقتدار کرده به زین بر در دین برای یوم الدین جان درآویخته ز فتراکش عقل و جان زاده بر سر خاکش عقل داند که جان چه می گوید عقل خواند هرآنچه جان گوید گفتم ای نقش خاتمت صورت واسطه عقد گردن دولت نکته مختصر بفرمایی منهج روی راست بنمایی گفت از بهر قوت و قوت جان وز نبی امن الرسول بخوان لن تنالوا پی نظام انام لاتعولوا پی حلال و حرام این همه طمطراق بهر چراست این برون از خیال و خاطر ماست ظاهرش آن نماید از در دل کین گل دل که بردمید از گل گفته در گوشش اختیار ازل بی رطبهاء علم و خار عمل کای شهنشه دین نشیب مجاز فر آزت فزود سر به فراز تو دری کاخ و بام عالم را تو سری تخم و نسل آدم را تا زند خنده ز آسمان یقین صبح ایمان به سوی مشرق دین راست گوای سپهر پر تگ و تاز وی جهان خموش پر آواز کی توان زد ز روی زحمت و بیم این چنین نوبتی به زیر گلیم تا زبان زمانه او را گفت کی ز بهر تو آشکار و نهفت چه کنی با نقاب عالم خس نور رخسار تو نقاب تو بس کافری گشته از قدوم تو دین کفر یکسر فرو شده به زمین دین و کفر از تو موسی و قارون دین برون کفر در شده به درون مغز پر جان همی کند مویت کوی پر گل همی کند رویت از تو و آن تست گوش بشر چه عجب زانکه هست گوش از سر خانه پنج در که جان دارد از پی چون تو میهمان دارد ز امر تو متفق چهار امیر مرکز و اخضر و هوا و اثیر بر نه ای شاه عالم و آدم داغ بر ران اشهب و ادهم ادهم و اشهب از برای تو است آن سرا وین سرا سرای تو است ز اقتلوا المشرکین کمر بربند زین لکم دینکم ولی دین چند گردن و پشت مشرکان بشکن بیخ کفر از بن جهان برکن تیغ را لعل کن به خون عدو مهتری چون شوی زبون عدو از تو ایزد کجا پسند کند انتظار تو دهر چند کند قحط دین است برگشای نقاب میزبانیش کن به فتح الباب در بیابان فرو خرام از پل آبها مل کن و مغیلان گل کوه سنب از خدنگ قاف شکاف چرخ دوز از سنان ناوک لاف شرک پادار شد هلاکش کن کعبه بتخانه گشت پاکش کن مر علی را تو این عمل فرمای تا نهد بر عزیز کتف پای تو پای کعبه از بت بجمله پاک کند مشرکان را همه هلاک کند متحلی کن از برای سرور دو جهان را چو گوش و گردن حور که تو چون گفتی از ره فرمان مرده جهل در پذیرد جان زانکه در خدمت دم آدم جان و فرمان روند هر دو به هم هر عروسی که مادر کن زاد همتش جمله را تبرا داد یافت زان پس هزارگونه فتوح جانش بی زحمت سفارت روح هرکه گفتی ثناش را احسنت صدق گفتی بدو که للٰه انت زو گرفتند قوت و پیرایه خرد و جان و صورت و مایه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۳ - اندر صفات پیغامبر علیه‌السلام برده بر بام آسمان رختش سایه بخت و پایه تختش صورتی را که بود اهل قبول کردش از صورت طلب مشغول نسبت از عقل آن جهانی داشت هم معالی و هم معانی داشت دنیا آورده در قدم او بود غرض حکمت قدم او بود کعبه بادیه عدم او بود عالم علم را علم او بود در جبلت جلالت او را بود با رسالت بسالت او را بود در رسالت تمام بود تمام در کرامت امام بود امام چمنی با کمال بی شرکی شجری پر ز برگ بی برگی روی او خوب و رای او ثاقب ازلش خوانده حاشر و عاقب صحن او شرع و عقل او صاحی خوانده محیی اعظمش ماحی صیت صوتش برفته در عالم نه پرش بوده در روش نه قدم وصف این حال مصطفی دارد بوی خوش بال و پر کجا دارد صاد و دال آب داد صادق را عین و شین عشوه داد عاشق را هرچه از تر و خشک بوی آورد این سپید سیاه روی آورد کشته و زاده اند ارکانش پدر عقل و مادر جانش مایه و سایه زمین او بود گوهر شب چراغ دین او بود مفخر جمله انبیا او بود خسر میر مرتضی او بود از دورن رفتنش نداشته باز پرده دار سرای پرده راز چون برآمد ز شاهراه عدم نو رهی خواست مصطفی ز آدم آدمش نورهی چو پیش کشید جان او جان اصفیا بخشید منهج صدق در دو ابرو داشت مدرج عشق در دو گیسو داشت دید آدم که مایه دار قدم مردمی می زند ز عشق دم عقل کل زو گرفته حکمت و رای سایه از آفتاب یابد پای پیش آن کو ز اصل بد خود بود بسته چشم و گشاده ابرو بود شرع رادست عقل کی سنجد عشق در ظرف حرف کی گنجد آنکه شب را سپید داند کرد از تن عقل برنیارد گرد چیست جز شرع او به خانه راز بر قبای بقا طراز طراز رخ او میزبان صادق بود زلفش اجری ده منافق بود بود بهتر ز جمله عالم بود خشنود ازو بدو آدم رخ و زلفش صلاح عالم بود خلق و خلقش وجود آدم بود غرض او بد ز گردش عالم خوانده او و طفیل او آدم یافت تشریف سجده ملکوت نیز تشریف بذر قوت به قوت زان دل زنده و زبان فصیح دل یارانش چون وثاق مسیح جمله یاران او ز دانش و علم کیسه ها دوخته ز حکمت و حلم تا نبیند ز سایلان تشویر همه پیش از نیاز گفته بگیر زان درختی که بیخ تبجیلست شاخ تنزیل و میوه تاویلست مولدش بر دعای مظلومان موردش بر ندای معصومان زاد کم توشگان قناعت او قوت امتان شفاعت او ملتبس درد انبیا ز گلش مقتبس نور اولیا ز دلش اول روز دین شهنشاه او آخر روز جان دلخواه او خلقتش بر صلاح بخل و نثار خلق را نیش بخش و نوش گوار زو فلک وار مسجد و مؤمن زو کنشت و کلیسیا ایمن همه سادات دین ازو مرحوم همه نامحرمان ازو محروم مرشد طبع سوی عقل از می داعی عقل سوی رشد از غی چون محمد بگفتی ای درویش شو به نزدیک عقل دوراندیش تا ترا عقل هم ز روی صواب پشت پایی زند مگر در خواب گویدت معنی محمد راست محو و مدست و هر دو بر و عطاست محو کفر از سرای پرده دین مد اطناب شرع تا پروین هم ستاننده از که از احمق هم دهنده به که به صاحب حق آنکه را از غذای او نورست از غذای زمانه مهجورست نقش نامش به گاه دانش و رای از در غیب و ریب قفل گشای خلق بنده خدای و چاکر او قبله شان او و قبله بر در اوی هرکه یک دم نبوده بر خوانش عقل او خون گرسته بر جانش طینتی نه ازو مخمرتر سالکی نه ازو مشمرتر اوست بر کفر چون گرفت شتاب نور توزی گداز چون مهتاب ملک دین را معین و ناصر اوست تخت اشراف را عناصر اوست در ره مصلحت مکرم اوست در طریق خدا معظم اوست هرگز از بهر ملک و ملک نجس پای بند هوا نبوده چو خس از همه خلق و از همه اغیار چشم بردوخته چو باز شکار از پی شرع در جهان خدای جان خاموش او زبان خدای نه زبانی که گوشتین باشد بل زبانی که گوش تین باشد نطق در گوش عاریت باشد قلب تین چیست کو نیت باشد نیت پاک چون ز دل خیزد نقطه شرک را برانگیزد معنی گل ز تین چو حاصل شد اندرونش چو جان همه دل شد چون همه دل گرفت و شافی شد گوش او پر ز شیر صافی شد روی او چون به قلب تین باشد رای او در عمل متین باشد جان گل پیر می شود ز قعود خون دل شیر می شود به صعود بازگشتم به نعت سید قاب برگرفتم ز روی دعد نقاب تو ازو همچو شیر در بیشه من ازو همچو دل در اندیشه دل ز اندیشه روشن و عالیست بیشه دین ز شیر شر خالیست فکرت اندر صنایع صمدی در نبوت ودایع احدی گرچه در خلق شکل گوساله است به ز تکرار و ذکر صد ساله است اخترش قهرمان راه ملک عصمتش پاسبان شاه فلک دست گرد جهان برآورده هرچه جز حق همه هدر کرده فهمش اندر بصیرت امکان برتر است از قیاس و استحسان منبع رعب درد و بازو داشت منهج صدق در دو ابرو داشت هرکه بگرفت پای اهل بصر هرگز از ذل نیاید اندر سر چون سوی راه بیخودی پوید نقش خود زاب روی خود شوید نزد آن خواجه جهان نهفت رفتم و دید و بازگشت و بگفت نه چنان رو که شیر در بیشه آن چنان رو که دل در اندیشه

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۳ - اندر صفات پیغامبر علیه‌السلام برده بر بام آسمان رختش سایه بخت و پایه تختش صورتی را که بود اهل قبول کردش از صورت طلب مشغول نسبت از عقل آن جهانی داشت هم معالی و هم معانی داشت دنیا آورده در قدم او بود غرض حکمت قدم او بود کعبه بادیه عدم او بود عالم علم را علم او بود در جبلت جلالت او را بود با رسالت بسالت او را بود در رسالت تمام بود تمام در کرامت امام بود امام چمنی با کمال بی شرکی شجری پر ز برگ بی برگی روی او خوب و رای او ثاقب ازلش خوانده حاشر و عاقب صحن او شرع و عقل او صاحی خوانده محیی اعظمش ماحی صیت صوتش برفته در عالم نه پرش بوده در روش نه قدم وصف این حال مصطفی دارد بوی خوش بال و پر کجا دارد صاد و دال آب داد صادق را عین و شین عشوه داد عاشق را هرچه از تر و خشک بوی آورد این سپید سیاه روی آورد کشته و زاده اند ارکانش پدر عقل و مادر جانش مایه و سایه زمین او بود گوهر شب چراغ دین او بود مفخر جمله انبیا او بود خسر میر مرتضی او بود از دورن رفتنش نداشته باز پرده دار سرای پرده راز چون برآمد ز شاهراه عدم نو رهی خواست مصطفی ز آدم آدمش نورهی چو پیش کشید جان او جان اصفیا بخشید منهج صدق در دو ابرو داشت مدرج عشق در دو گیسو داشت دید آدم که مایه دار قدم مردمی می زند ز عشق دم عقل کل زو گرفته حکمت و رای سایه از آفتاب یابد پای پیش آن کو ز اصل بد خود بود بسته چشم و گشاده ابرو بود شرع رادست عقل کی سنجد عشق در ظرف حرف کی گنجد آنکه شب را سپید داند کرد از تن عقل برنیارد گرد چیست جز شرع او به خانه راز بر قبای بقا طراز طراز رخ او میزبان صادق بود زلفش اجری ده منافق بود بود بهتر ز جمله عالم بود خشنود ازو بدو آدم رخ و زلفش صلاح عالم بود خلق و خلقش وجود آدم بود غرض او بد ز گردش عالم خوانده او و طفیل او آدم یافت تشریف سجده ملکوت نیز تشریف بذر قوت به قوت زان دل زنده و زبان فصیح دل یارانش چون وثاق مسیح جمله یاران او ز دانش و علم کیسه ها دوخته ز حکمت و حلم تا نبیند ز سایلان تشویر همه پیش از نیاز گفته بگیر زان درختی که بیخ تبجیلست شاخ تنزیل و میوه تاویلست مولدش بر دعای مظلومان موردش بر ندای معصومان زاد کم توشگان قناعت او قوت امتان شفاعت او ملتبس درد انبیا ز گلش مقتبس نور اولیا ز دلش اول روز دین شهنشاه او آخر روز جان دلخواه او خلقتش بر صلاح بخل و نثار خلق را نیش بخش و نوش گوار زو فلک وار مسجد و مؤمن زو کنشت و کلیسیا ایمن همه سادات دین ازو مرحوم همه نامحرمان ازو محروم مرشد طبع سوی عقل از می داعی عقل سوی رشد از غی چون محمد بگفتی ای درویش شو به نزدیک عقل دوراندیش تا ترا عقل هم ز روی صواب پشت پایی زند مگر در خواب گویدت معنی محمد راست محو و مدست و هر دو بر و عطاست محو کفر از سرای پرده دین مد اطناب شرع تا پروین هم ستاننده از که از احمق هم دهنده به که به صاحب حق آنکه را از غذای او نورست از غذای زمانه مهجورست نقش نامش به گاه دانش و رای از در غیب و ریب قفل گشای خلق بنده خدای و چاکر او قبله شان او و قبله بر در اوی هرکه یک دم نبوده بر خوانش عقل او خون گرسته بر جانش طینتی نه ازو مخمرتر سالکی نه ازو مشمرتر اوست بر کفر چون گرفت شتاب نور توزی گداز چون مهتاب ملک دین را معین و ناصر اوست تخت اشراف را عناصر اوست در ره مصلحت مکرم اوست در طریق خدا معظم اوست هرگز از بهر ملک و ملک نجس پای بند هوا نبوده چو خس از همه خلق و از همه اغیار چشم بردوخته چو باز شکار از پی شرع در جهان خدای جان خاموش او زبان خدای نه زبانی که گوشتین باشد بل زبانی که گوش تین باشد نطق در گوش عاریت باشد قلب تین چیست کو نیت باشد نیت پاک چون ز دل خیزد نقطه شرک را برانگیزد معنی گل ز تین چو حاصل شد اندرونش چو جان همه دل شد چون همه دل گرفت و شافی شد گوش او پر ز شیر صافی شد روی او چون به قلب تین باشد رای او در عمل متین باشد جان گل پیر می شود ز قعود خون دل شیر می شود به صعود بازگشتم به نعت سید قاب برگرفتم ز روی دعد نقاب تو ازو همچو شیر در بیشه من ازو همچو دل در اندیشه دل ز اندیشه روشن و عالیست بیشه دین ز شیر شر خالیست فکرت اندر صنایع صمدی در نبوت ودایع احدی گرچه در خلق شکل گوساله است به ز تکرار و ذکر صد ساله است اخترش قهرمان راه ملک عصمتش پاسبان شاه فلک دست گرد جهان برآورده هرچه جز حق همه هدر کرده فهمش اندر بصیرت امکان برتر است از قیاس و استحسان منبع رعب درد و بازو داشت منهج صدق در دو ابرو داشت هرکه بگرفت پای اهل بصر هرگز از ذل نیاید اندر سر چون سوی راه بیخودی پوید نقش خود زاب روی خود شوید نزد آن خواجه جهان نهفت رفتم و دید و بازگشت و بگفت نه چنان رو که شیر در بیشه آن چنان رو که دل در اندیشه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۴ - صفت بعث و ارسال وی علیه‌السّلام از خدای آمده بر جانت به رسالت به شهر ویرانت بی خودی تخت و بی کلاهی تاج لشکرش رعب و مرکبش معراج سیرت و خلق او مؤکد حلم خرد و جان او مؤید علم پشت احمد چو گشت محرابی پیش روی آمدی چو اعرابی شده جبریل در موافقتش بدوی صورت از موافقتش جبرییل از پی دعا کردن راست انگشت و خم سر و گردن که نمودی چو شرقی از غربی رای او روی دحیة الکلبی از گریبان بعث سر بر کرد دامن شرع پر ز گوهر کرد کرده پیشش نثار در محشر هشت حمال عرش و هفت اختر

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۴ - صفت بعث و ارسال وی علیه‌السّلام از خدای آمده بر جانت به رسالت به شهر ویرانت بی خودی تخت و بی کلاهی تاج لشکرش رعب و مرکبش معراج سیرت و خلق او مؤکد حلم خرد و جان او مؤید علم پشت احمد چو گشت محرابی پیش روی آمدی چو اعرابی شده جبریل در موافقتش بدوی صورت از موافقتش جبرییل از پی دعا کردن راست انگشت و خم سر و گردن که نمودی چو شرقی از غربی رای او روی دحیة الکلبی از گریبان بعث سر بر کرد دامن شرع پر ز گوهر کرد کرده پیشش نثار در محشر هشت حمال عرش و هفت اختر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۵ - صفت هفت اختر زحلش زیر پای کرده نثار همت و ذهن و حفظ و فکر و وقار مشتری جانش را سپرده عطا صدق و عدل و صلاح و دین و وفا داده مریخش از برای خطر مجد و اقدام و عزم و زور و ظفر شمس پیشش کشیده بهر جمال نعمت و رفعت و بها و جلال زهره بر وی نشانده از پی نور زینت و خلق و ظرف و ذوق و سرور برده پیشش عطارد از معلوم فطنت و حلم و رای و نطق و علوم کرده بر وی نثار جرم قمر سرعت و نشو و لطف و زینت و فر آمده با هزار عز و مراد بر سر چارسوی کون و فساد در جهان خدای دزدیده ماه نو دین به روی او دیده لاجرم در جهان کن مکنش شده نیک از جمال او سکنش برگرفته به فضل بی یاران کله از تارک وفاداران همه را در طرب طلب کرده پس به مازاغشان ادب کرده بوده یاران او ز روم و حبش با صهیب و بلال عیشش خوش بوده اصحاب صفه یارانش همچو ابری که عفو بارانش جان فدا کرده بهر یزدان را اهد قومی بگفته نادان را در فنا راعی رمه شده او او همه گشته تا همه شده او وآن چهاری که پیش خوان بودند مغز و دل دیدگان و جان بودند هریکی زان چهار چون مردان اندرین ساحت و درین میدان مغز را صدق داده دل را عدل دیده را شرم داده جان را بذل دل و چشمش ز راه نتف و نتف خلق و خلقش ز بهر عز و شرف نیک را خود نکرده هرگز رد وآنچه بد را نیامده زو بد نفس شرک دوستان دربست قفس جان دشمنان بشکست آن نفس با صفا چو درهم شد آن قفس هیزم جهنم شد طاق در مهر بی تناهی او طوق داران پادشاهی او طوق دارانش از نبی و ولی متمسک به عروة الوثقی جمله یارانش جان فدا کردند لفظ او روز و شب غذا کرده جاه او هم رکاب علیین دین او هم عنان یوم الدین در احد با احد یکی بوده ورچه یارانش اندکی بوده گوهر از زخم سنگ بدروزی یافت از ساز جان او سوزی لب و دندان او پر از خون شد اشک چشمش چو موج جیحون شد اهد قومی در آن میان گفته در کنارش عقیق ناسفته خواجه ابلیس نعره زن بر کوه کاینت فتحی بزرگ و کار شکوه کشته شد نقطه امید و امل روی یاران به پشت گشت بدل هند هودج نهاده بر سر کوه کافران پیش او گروه گروه بانگ می کرد کین نه از غدرست بلکه این کار کینه بدرست دست احمد بریده شک را پی سر حربه اش بریده جان ابی زو چو شد جان او فزون ز اتش جان جبرییل نعره از دل خوش زانکه می دید نصرت از درگاه از پی فتح آن سپهر سپاه نعره کافران بر اوج شده نحر هریک چو بحر و موج شده که فگندیم سرو را از پای سرو بستان فروز شرع آرای مثله افگنده حمزه در میدان همچو هفتاد زان جوان مردان مجد او آسمان جان ملک شرفش پاسبان بام فلک ماه بود آن اما طارم قاب پیش روی از جلال بسته نقاب که بدیدنش آشکار و نهان دیده سعد و سینه سلمان باز بودند عیب را عیبه صخر و بوجهل و شیبه و عتبه زان همه کور و بی بصر ماندند کاندرین راه مختصر ماندند کرد بر روی کشتگان نیاز در دروازه قیامت باز از درون و برون به لفظ و بیان بسته بر دیو ده دریچه جان بوده در بندگی و خار و رای سرو آزاد جویبار خدای چشم دین روشن از بقایش بود نور خورشید از آن لقایش بود بدل خون ز بهر سر یقین دین روان کرده در یکاد و یبین ماه بود آن سپهر فرخنده که خور از روی او زند خنده خنده مه ز قرص خور باشد خور مه جامه مختصر باشد کرده از بهر طفل بی فرمان مادر طبع را سیه پستان وز خرد سوی جان زیرک و غمر مرگ را دوست روی کرده چو عمر چون درخت بهار لطف قدم آبش و تازگیش کرده بهم شمع بود آن همای فرخنده از درون سوز و از برون خنده

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۵ - صفت هفت اختر زحلش زیر پای کرده نثار همت و ذهن و حفظ و فکر و وقار مشتری جانش را سپرده عطا صدق و عدل و صلاح و دین و وفا داده مریخش از برای خطر مجد و اقدام و عزم و زور و ظفر شمس پیشش کشیده بهر جمال نعمت و رفعت و بها و جلال زهره بر وی نشانده از پی نور زینت و خلق و ظرف و ذوق و سرور برده پیشش عطارد از معلوم فطنت و حلم و رای و نطق و علوم کرده بر وی نثار جرم قمر سرعت و نشو و لطف و زینت و فر آمده با هزار عز و مراد بر سر چارسوی کون و فساد در جهان خدای دزدیده ماه نو دین به روی او دیده لاجرم در جهان کن مکنش شده نیک از جمال او سکنش برگرفته به فضل بی یاران کله از تارک وفاداران همه را در طرب طلب کرده پس به مازاغشان ادب کرده بوده یاران او ز روم و حبش با صهیب و بلال عیشش خوش بوده اصحاب صفه یارانش همچو ابری که عفو بارانش جان فدا کرده بهر یزدان را اهد قومی بگفته نادان را در فنا راعی رمه شده او او همه گشته تا همه شده او وآن چهاری که پیش خوان بودند مغز و دل دیدگان و جان بودند هریکی زان چهار چون مردان اندرین ساحت و درین میدان مغز را صدق داده دل را عدل دیده را شرم داده جان را بذل دل و چشمش ز راه نتف و نتف خلق و خلقش ز بهر عز و شرف نیک را خود نکرده هرگز رد وآنچه بد را نیامده زو بد نفس شرک دوستان دربست قفس جان دشمنان بشکست آن نفس با صفا چو درهم شد آن قفس هیزم جهنم شد طاق در مهر بی تناهی او طوق داران پادشاهی او طوق دارانش از نبی و ولی متمسک به عروة الوثقی جمله یارانش جان فدا کردند لفظ او روز و شب غذا کرده جاه او هم رکاب علیین دین او هم عنان یوم الدین در احد با احد یکی بوده ورچه یارانش اندکی بوده گوهر از زخم سنگ بدروزی یافت از ساز جان او سوزی لب و دندان او پر از خون شد اشک چشمش چو موج جیحون شد اهد قومی در آن میان گفته در کنارش عقیق ناسفته خواجه ابلیس نعره زن بر کوه کاینت فتحی بزرگ و کار شکوه کشته شد نقطه امید و امل روی یاران به پشت گشت بدل هند هودج نهاده بر سر کوه کافران پیش او گروه گروه بانگ می کرد کین نه از غدرست بلکه این کار کینه بدرست دست احمد بریده شک را پی سر حربه اش بریده جان ابی زو چو شد جان او فزون ز اتش جان جبرییل نعره از دل خوش زانکه می دید نصرت از درگاه از پی فتح آن سپهر سپاه نعره کافران بر اوج شده نحر هریک چو بحر و موج شده که فگندیم سرو را از پای سرو بستان فروز شرع آرای مثله افگنده حمزه در میدان همچو هفتاد زان جوان مردان مجد او آسمان جان ملک شرفش پاسبان بام فلک ماه بود آن اما طارم قاب پیش روی از جلال بسته نقاب که بدیدنش آشکار و نهان دیده سعد و سینه سلمان باز بودند عیب را عیبه صخر و بوجهل و شیبه و عتبه زان همه کور و بی بصر ماندند کاندرین راه مختصر ماندند کرد بر روی کشتگان نیاز در دروازه قیامت باز از درون و برون به لفظ و بیان بسته بر دیو ده دریچه جان بوده در بندگی و خار و رای سرو آزاد جویبار خدای چشم دین روشن از بقایش بود نور خورشید از آن لقایش بود بدل خون ز بهر سر یقین دین روان کرده در یکاد و یبین ماه بود آن سپهر فرخنده که خور از روی او زند خنده خنده مه ز قرص خور باشد خور مه جامه مختصر باشد کرده از بهر طفل بی فرمان مادر طبع را سیه پستان وز خرد سوی جان زیرک و غمر مرگ را دوست روی کرده چو عمر چون درخت بهار لطف قدم آبش و تازگیش کرده بهم شمع بود آن همای فرخنده از درون سوز و از برون خنده

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۶ - ذکر آفرینش و مرتبه و حسن خلق وی صلواة الله علیه عندلیبان باغ آن خوشبوی در ترنم تبارک الله گوی بر زمان حکم چون شهان کرده بر زمین نان چو بندگان خورده نان جو خورده همچو مختصران پس کشیده ز حلم بار گران خلق را خلق او نویدگرست نور ماه از جمال جرم خورست گنج همسایه بد دل پاکش رنج سایه نبود بر خاکش صد هزار آه زو شنیده حری نه الف بود در میانه نه هی جبرییل آمده ز سدره برش بوده سوگند صعب حق به سرش جز از او کس نبود در بشری در طلب گریه خند خنده گری خلق او زیر این سراپرده رحمها کرده زخمها خورده سالها پیش چرخ با ندمی ناگواریده خورد جانش همی گلشکر داشت با خو از دل خود زان نشد ایچ ناگوارش بد خود کسی را که آن زبان دارد ناگوارندگی زیان دارد چون زبان از زیان خلق ببست رفت و بر فوق فرق عرش نشست قامتش چون خم رکوع آورد عرش در پیش او خشوع آورد بتشهد دمی چو بنشستی کمره کوه قاف بگسستی بهره داده وجود را به تمام زان لب و دیده ها به سین سلام بوده بحری همیشه محرابش آتش عشق لم یزل آبش اندر آن بیکرانه دریا بار صدهزاران نهنگ مردم خوار چون دم از حضرت سجود زدی آتش اندر همه وجود زدی خود جهان جملگی طفیلش بود انس و جن کمترین خیلش بود ماه راهش خسوف نپذیرد شمس شرعش کسوف نپذیرد برتر از فرش و عرش قدرش بود قمه عرش زیر صدرش بود در ره مصطفی نژندی نیست برتر از قدر او بلندی نیست در ره او همه صعود بود درگه او سرشت عود بود تا ابد نور و حور در مهدش پای بسته بمانده در عهدش گر گشایند چنبر افلاک شرع او را از آن نیاید باک اسب گردون بمانده از آورد مفرش شرع او نگیرد گرد نفسی کز هوای عشقش خاست طاقت آن نفس ز خلق کراست شود از تف آن نفس چو نمود موج دریا چو آتش نمرود راه پیدا بود پر از آکفت راه او جز نهفته نتوان رفت از پی جان آن سر سادات اشتر بارکش بداده زکات ای دریغا که در جهان سخن سر در انگشت می کشد ناخن

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۶ - ذکر آفرینش و مرتبه و حسن خلق وی صلواة الله علیه عندلیبان باغ آن خوشبوی در ترنم تبارک الله گوی بر زمان حکم چون شهان کرده بر زمین نان چو بندگان خورده نان جو خورده همچو مختصران پس کشیده ز حلم بار گران خلق را خلق او نویدگرست نور ماه از جمال جرم خورست گنج همسایه بد دل پاکش رنج سایه نبود بر خاکش صد هزار آه زو شنیده حری نه الف بود در میانه نه هی جبرییل آمده ز سدره برش بوده سوگند صعب حق به سرش جز از او کس نبود در بشری در طلب گریه خند خنده گری خلق او زیر این سراپرده رحمها کرده زخمها خورده سالها پیش چرخ با ندمی ناگواریده خورد جانش همی گلشکر داشت با خو از دل خود زان نشد ایچ ناگوارش بد خود کسی را که آن زبان دارد ناگوارندگی زیان دارد چون زبان از زیان خلق ببست رفت و بر فوق فرق عرش نشست قامتش چون خم رکوع آورد عرش در پیش او خشوع آورد بتشهد دمی چو بنشستی کمره کوه قاف بگسستی بهره داده وجود را به تمام زان لب و دیده ها به سین سلام بوده بحری همیشه محرابش آتش عشق لم یزل آبش اندر آن بیکرانه دریا بار صدهزاران نهنگ مردم خوار چون دم از حضرت سجود زدی آتش اندر همه وجود زدی خود جهان جملگی طفیلش بود انس و جن کمترین خیلش بود ماه راهش خسوف نپذیرد شمس شرعش کسوف نپذیرد برتر از فرش و عرش قدرش بود قمه عرش زیر صدرش بود در ره مصطفی نژندی نیست برتر از قدر او بلندی نیست در ره او همه صعود بود درگه او سرشت عود بود تا ابد نور و حور در مهدش پای بسته بمانده در عهدش گر گشایند چنبر افلاک شرع او را از آن نیاید باک اسب گردون بمانده از آورد مفرش شرع او نگیرد گرد نفسی کز هوای عشقش خاست طاقت آن نفس ز خلق کراست شود از تف آن نفس چو نمود موج دریا چو آتش نمرود راه پیدا بود پر از آکفت راه او جز نهفته نتوان رفت از پی جان آن سر سادات اشتر بارکش بداده زکات ای دریغا که در جهان سخن سر در انگشت می کشد ناخن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۷ - فی فضیلته علیه‌السلام علی جبرئیل و سائر الانبیاء علیهم‌السلام شب معراج چون به حضرت رفت با هزاران جلال و عزت رفت چون به رفرف رسید روح امین جست فرقت ز مصطفای گزین جبرییل از مقام معلومش باز گشت و بماند محرومش گفت شاها کنون تو خود بخرام که مرا بیش از این نماند مقام پیش از این گر بیایم انگشتی یا بر این روی آورم پشتی همچو انگشت سوخته سر و پشت گرددم پا و پنجه و انگشت جبرییل این سخن روایت کرد با ملایک همین حکایت کرد گفت نز عجز بازگشتم من یا بگرد نیاز گشتم من مصطفی را صفا و قرب کرام بر در ذوالجلال و الاکرام چون ز کونین به در نهاد قدم حدثان را بماند و ماند قدم تا سفر بود در حدث ما را مشکلش بود در عبث ما را سایل او بود و من ورا مسؤول هر دو همواره حامل و محمول او ز من حالها همی پرسید من همی شرح دادم آنچه بدید چون قدم بر نهاد بر کونین مر مرا گشت دوخته عینین گفتم ار زین سپس سؤال کند هرچه گوید مرا زوال کند حدثان را جواب آسان بود لیک جان از قدم هراسان بود بی خبر بودم از حدیث قدم گشت ما را ضعیف پر و قدم بیش از آنم نماند تاب جواب گشت از آن حال و کار من در تاب او برفت و بدید آنچه بدید گفت با حق سخن جواب شنید من ز نادیده و ندانسته باز ماندم شدم زبان بسته بیش از آن مر مرا مجال نماند حدثان را زبان قال نماند زین سبب قاصر آمدم زان راه که نبودم ز حال راه آگاه مر مرا تا به خلق راه نمود چون گذشتم ز خلق راه نبود زان مقامی که من بماندم پس نرسد هیچ وهم و خاطر کس چون گه رفتنش فراز آمد به سوی حضرتش نیاز آمد طوطی جانش چون قفس بشکست رفت و بر فرق جبرییل نشست زانکه در پیش داشت راه نهفت زان همی الرفیق الاعلی گفت بود مشتاق حضرت خلوت سیر بود از سرای پر آفت جان دین بر پرید جسمی ماند معنی شرع رفت و اسمی ماند چون بپرداخت شخص نورانی جسم او باز شد به جسمانی جسم در راه پر خلل کوشد اسم در قسم لم یزل کوشد هرکجا او شراب دین پالود پسر بوقحافه قحفش بود جان او با دلش به علیین تن او با تنش رفیق و قرین روز و شب سال و ماه در همه کار ثانی اثنین اذ هما فی الغار بوده خود با رسول پیش از پیک صدق صدیق را سلام علیک

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۷ - فی فضیلته علیه‌السلام علی جبرئیل و سائر الانبیاء علیهم‌السلام شب معراج چون به حضرت رفت با هزاران جلال و عزت رفت چون به رفرف رسید روح امین جست فرقت ز مصطفای گزین جبرییل از مقام معلومش باز گشت و بماند محرومش گفت شاها کنون تو خود بخرام که مرا بیش از این نماند مقام پیش از این گر بیایم انگشتی یا بر این روی آورم پشتی همچو انگشت سوخته سر و پشت گرددم پا و پنجه و انگشت جبرییل این سخن روایت کرد با ملایک همین حکایت کرد گفت نز عجز بازگشتم من یا بگرد نیاز گشتم من مصطفی را صفا و قرب کرام بر در ذوالجلال و الاکرام چون ز کونین به در نهاد قدم حدثان را بماند و ماند قدم تا سفر بود در حدث ما را مشکلش بود در عبث ما را سایل او بود و من ورا مسؤول هر دو همواره حامل و محمول او ز من حالها همی پرسید من همی شرح دادم آنچه بدید چون قدم بر نهاد بر کونین مر مرا گشت دوخته عینین گفتم ار زین سپس سؤال کند هرچه گوید مرا زوال کند حدثان را جواب آسان بود لیک جان از قدم هراسان بود بی خبر بودم از حدیث قدم گشت ما را ضعیف پر و قدم بیش از آنم نماند تاب جواب گشت از آن حال و کار من در تاب او برفت و بدید آنچه بدید گفت با حق سخن جواب شنید من ز نادیده و ندانسته باز ماندم شدم زبان بسته بیش از آن مر مرا مجال نماند حدثان را زبان قال نماند زین سبب قاصر آمدم زان راه که نبودم ز حال راه آگاه مر مرا تا به خلق راه نمود چون گذشتم ز خلق راه نبود زان مقامی که من بماندم پس نرسد هیچ وهم و خاطر کس چون گه رفتنش فراز آمد به سوی حضرتش نیاز آمد طوطی جانش چون قفس بشکست رفت و بر فرق جبرییل نشست زانکه در پیش داشت راه نهفت زان همی الرفیق الاعلی گفت بود مشتاق حضرت خلوت سیر بود از سرای پر آفت جان دین بر پرید جسمی ماند معنی شرع رفت و اسمی ماند چون بپرداخت شخص نورانی جسم او باز شد به جسمانی جسم در راه پر خلل کوشد اسم در قسم لم یزل کوشد هرکجا او شراب دین پالود پسر بوقحافه قحفش بود جان او با دلش به علیین تن او با تنش رفیق و قرین روز و شب سال و ماه در همه کار ثانی اثنین اذ هما فی الغار بوده خود با رسول پیش از پیک صدق صدیق را سلام علیک

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۸ - ستایش ابوبکر صدیق رضی‌الله عنه ذکر ابی بکر الصدیق الاطهر الشیخ الاکبر الوزیر الانور الضجیع الاقمر العتیق الازهر الصاحب فی الغار المؤتمن فی الشداید والاسرار المنفق لرسول الله اربعین الف دینار حبیب حبیب الملک الجبار الذی انزل الله تعالی فی شأنه والذی جاء بالصدق و صدق به اولیک هم المتقون و قال النبی صلی الله علیه و سلم هذا سید کهول اهل الجنة من الاولین والآخرین الاالنبیین والمرسلین و قال علیه السلام انت عتیق الله من النار فسمی عتیقا و سیل الجنید عن قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم لابی بکر انت عتیق الله من النار لم سمی عتیقا قال لانه عتیق من مشاهدة الکونین لایشاهد مع الله غیرالله و قال علیه السلام لو وزن ایمان ابی بکر بایمان اهل الارض لرجح و قال علیه السلام لاتبک یا ابابکر ان من امن الناس علی ماله و صحبته ابابکر و قال عم ولو کنت متخذا من امتی خلیلا لاتخذت ابابکر خلیلا ولکن مودة الاسلام و اخوته ولایبقی فی المسجد باب الا سد الا باب ابی بکر و قال حسان بن ثابت فی النبی و ابی بکر و عمر علیه السلام و رضی الله عنهما ثلثة برزوا بفضلهم نصرهم ربهم اذا نشروا فلیس من مؤمن له بصر ینکر تفضیلهم اذا ذکروا عاشوا بلا فرقة ثلثهم واجتمعوا فی الممات فاقبروا و قال صلی الله علیه وسلم انا مدینة الصدق و ابوبکر بابها و قال من احب ابابکر فقد اقام الدین آفتاب کرم چو در دربست قمر نایبان کمر دربست چون نهفت آفتاب دین را غرب کرد ماه خلافت آخر چرب خواجه با خلاص و با اخلاص جانش آزاد کرد مجلس خاص در سرای سرور مونس و یار ثانی اثنین اذهما فی الغار از زبان صادق و ز جان صدیق چون نبی مشفق و چو کعبه عتیق بوده از پاشنه طریقت سای پیش جان رسول مار افسای همه خویش کرده در کارش همه او گشته بهر دیدارش بوده با ذات عشق پروردش همره و هم مزاج و هم دردش حرف بگذاشته چو دل سخنش پوست بفگنده همچو مار تنش هرچه حق بر دل محمد خواند برد و در باغ جان او بنشاند چون نهال نهاد او برجست غنچه بگشاد و میوه عقد ببست هریکی شاخ میوه دار فره نام آن میوه ها و صدق به جبرییل آمده بر مهتر به عیادت ز حق پیام آور کای محمد ز بهر خاست و نشست در دندان خواجه بهتر هست مهترش گفت چون ز خود بگریخت وحی در جام جانم آنچه بریخت که نه من آن شراب از سینه اش ریختم بهر عهد دیرینه اش بل به فرمان حق به استحقاق ریختم نز ره ریا و نفاق پیش از اسلام قابل دین بود پیش از این رمزها سخن این بود صدق او از پی سلامت راه بوده ساحرشناس و کاهن کاه بوده بر شه ره امانت و حدق قدم صدق را به مقعد صدق برفشاند به عشق عقل نوی در قدوم رکاب مصطفوی از نبوت به جان ستاننده هم پذیرنده هم رساننده مشورت را وزیر پیغمبر روز خلوت مشیر پیغمبر انس با وی گرفته روح رسول زانکه بد فارغ از طریق فضول جان فدا کرده بود در ره دین زانکه بد از نخست آگه دین کرده بود انتظار خسرو شرع بر دلش تافت زود پرتو شرع سوی دل مصطفای آزاده صدق او را دریچه بگشاده سوی میدان سر پیمبر او همه درها ببسته جز در او جز عطیت نبود حاصل او تا چه دل داشت یارب آن دل او شمع دین بود مصطفی جانش جان بوبکر بود پروانش زآنچه امت ندیده یزدانش هیچ ایمان پذیر چون جانش پیش دین بنده هوش او بوده است حلقه در گوش گوش او بوده است گر دلش را وفا ندادی جوش کس نبودی زبان دین را گوش قابل صدق و قایل ایمان عامل علم و حامل قرآن درد دل را به سینه درمان او خوان دین را نخست مهمان او آنچه بشنید زود باور داشت شرع را هفت عضو درخور داشت جد صدقش به گوش مرد و ستور کرده آواز غول را پی گور خواجه با وقار و آهسته دست صدقش شکسته را بسته

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۸ - ستایش ابوبکر صدیق رضی‌الله عنه ذکر ابی بکر الصدیق الاطهر الشیخ الاکبر الوزیر الانور الضجیع الاقمر العتیق الازهر الصاحب فی الغار المؤتمن فی الشداید والاسرار المنفق لرسول الله اربعین الف دینار حبیب حبیب الملک الجبار الذی انزل الله تعالی فی شأنه والذی جاء بالصدق و صدق به اولیک هم المتقون و قال النبی صلی الله علیه و سلم هذا سید کهول اهل الجنة من الاولین والآخرین الاالنبیین والمرسلین و قال علیه السلام انت عتیق الله من النار فسمی عتیقا و سیل الجنید عن قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم لابی بکر انت عتیق الله من النار لم سمی عتیقا قال لانه عتیق من مشاهدة الکونین لایشاهد مع الله غیرالله و قال علیه السلام لو وزن ایمان ابی بکر بایمان اهل الارض لرجح و قال علیه السلام لاتبک یا ابابکر ان من امن الناس علی ماله و صحبته ابابکر و قال عم ولو کنت متخذا من امتی خلیلا لاتخذت ابابکر خلیلا ولکن مودة الاسلام و اخوته ولایبقی فی المسجد باب الا سد الا باب ابی بکر و قال حسان بن ثابت فی النبی و ابی بکر و عمر علیه السلام و رضی الله عنهما ثلثة برزوا بفضلهم نصرهم ربهم اذا نشروا فلیس من مؤمن له بصر ینکر تفضیلهم اذا ذکروا عاشوا بلا فرقة ثلثهم واجتمعوا فی الممات فاقبروا و قال صلی الله علیه وسلم انا مدینة الصدق و ابوبکر بابها و قال من احب ابابکر فقد اقام الدین آفتاب کرم چو در دربست قمر نایبان کمر دربست چون نهفت آفتاب دین را غرب کرد ماه خلافت آخر چرب خواجه با خلاص و با اخلاص جانش آزاد کرد مجلس خاص در سرای سرور مونس و یار ثانی اثنین اذهما فی الغار از زبان صادق و ز جان صدیق چون نبی مشفق و چو کعبه عتیق بوده از پاشنه طریقت سای پیش جان رسول مار افسای همه خویش کرده در کارش همه او گشته بهر دیدارش بوده با ذات عشق پروردش همره و هم مزاج و هم دردش حرف بگذاشته چو دل سخنش پوست بفگنده همچو مار تنش هرچه حق بر دل محمد خواند برد و در باغ جان او بنشاند چون نهال نهاد او برجست غنچه بگشاد و میوه عقد ببست هریکی شاخ میوه دار فره نام آن میوه ها و صدق به جبرییل آمده بر مهتر به عیادت ز حق پیام آور کای محمد ز بهر خاست و نشست در دندان خواجه بهتر هست مهترش گفت چون ز خود بگریخت وحی در جام جانم آنچه بریخت که نه من آن شراب از سینه اش ریختم بهر عهد دیرینه اش بل به فرمان حق به استحقاق ریختم نز ره ریا و نفاق پیش از اسلام قابل دین بود پیش از این رمزها سخن این بود صدق او از پی سلامت راه بوده ساحرشناس و کاهن کاه بوده بر شه ره امانت و حدق قدم صدق را به مقعد صدق برفشاند به عشق عقل نوی در قدوم رکاب مصطفوی از نبوت به جان ستاننده هم پذیرنده هم رساننده مشورت را وزیر پیغمبر روز خلوت مشیر پیغمبر انس با وی گرفته روح رسول زانکه بد فارغ از طریق فضول جان فدا کرده بود در ره دین زانکه بد از نخست آگه دین کرده بود انتظار خسرو شرع بر دلش تافت زود پرتو شرع سوی دل مصطفای آزاده صدق او را دریچه بگشاده سوی میدان سر پیمبر او همه درها ببسته جز در او جز عطیت نبود حاصل او تا چه دل داشت یارب آن دل او شمع دین بود مصطفی جانش جان بوبکر بود پروانش زآنچه امت ندیده یزدانش هیچ ایمان پذیر چون جانش پیش دین بنده هوش او بوده است حلقه در گوش گوش او بوده است گر دلش را وفا ندادی جوش کس نبودی زبان دین را گوش قابل صدق و قایل ایمان عامل علم و حامل قرآن درد دل را به سینه درمان او خوان دین را نخست مهمان او آنچه بشنید زود باور داشت شرع را هفت عضو درخور داشت جد صدقش به گوش مرد و ستور کرده آواز غول را پی گور خواجه با وقار و آهسته دست صدقش شکسته را بسته

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۹ - فی تخصیص ابی‌بکر علی کافّة الناس دل احمد ز کون بود نقط آدم و جمله انبیا برخط انبیا خط دایره بودند همه بر خط جمال بنمودند وان صحابی که چون ستاره بدند همه پرگار گرد داره بدند آنچه گفت احمد آن رسول گزین اول الخلق و آخرالبعث این زانکه اول نقط بد و پس خط خط دوم خلق بود بعد نقط جان بوبکر خط اوسط بود نه ز خط بد عتیق در خط بود هادی راه ره نمود او را هیچ جمعیتی نبود او را گرچه اصحاب کهف از پی راه جمله گشتند از آن خلل آگاه زرق و تلبیس و مکر دقیانوس گشت معلومشان که هست فسوس آنکه از گربه ای رمان باشد کی خدای همه جهان باشد یا سه یا پنج یا که هفت بدند بود جمعیتی چو جمع شدند بعد از آن سگ متابعت بنمود تا از آن یک قدم ورا بد سود گاه بوبکر خود نبد جمعی از هدایت بیافت او شمعی لفظ سید چو در زمان بشنید در شب داج راه راست بدید به یکی لفظ وی بداد اقرار گشت از اصنام و از وثن بیزار لاجرم در میان دایره بود بی زیان مر ورا برآمد سود انبیا بد خط و رسول نقط جان بوبکر در میانه خط صدهزاران ترحم و رضوان از سنایی به جام او برسان

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۹ - فی تخصیص ابی‌بکر علی کافّة الناس دل احمد ز کون بود نقط آدم و جمله انبیا برخط انبیا خط دایره بودند همه بر خط جمال بنمودند وان صحابی که چون ستاره بدند همه پرگار گرد داره بدند آنچه گفت احمد آن رسول گزین اول الخلق و آخرالبعث این زانکه اول نقط بد و پس خط خط دوم خلق بود بعد نقط جان بوبکر خط اوسط بود نه ز خط بد عتیق در خط بود هادی راه ره نمود او را هیچ جمعیتی نبود او را گرچه اصحاب کهف از پی راه جمله گشتند از آن خلل آگاه زرق و تلبیس و مکر دقیانوس گشت معلومشان که هست فسوس آنکه از گربه ای رمان باشد کی خدای همه جهان باشد یا سه یا پنج یا که هفت بدند بود جمعیتی چو جمع شدند بعد از آن سگ متابعت بنمود تا از آن یک قدم ورا بد سود گاه بوبکر خود نبد جمعی از هدایت بیافت او شمعی لفظ سید چو در زمان بشنید در شب داج راه راست بدید به یکی لفظ وی بداد اقرار گشت از اصنام و از وثن بیزار لاجرم در میان دایره بود بی زیان مر ورا برآمد سود انبیا بد خط و رسول نقط جان بوبکر در میانه خط صدهزاران ترحم و رضوان از سنایی به جام او برسان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۰ - فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه چون زدی کوس شرع روح امین چشم بر گوش او نهادی دین به نبی او ز جان شایسته در دهان دل نمود چون پسته قد او در رضای یزدانی جست پیراهن مسلمانی بوده چندان کرامت و فضلش که لوالفضل خوانده ذوالفضلش داده قرض از نهاده دل و دین هست من ذاالذی گواه براین حکم من ذاالذی شنیده به گوش زده در پیش حکم خانه فروش در یکی دفعه گاه ایثارش داده وی چل هزار دینارش داده اسباب و ملک و سهل و سلیم کرده بهر خود اختیار گلیم از دریچه مشبک ایمان در تماشای روضه رضوان صدق او نقشبند زیب و فرش درد او هرهم دل و جگرش گشته پشمینه پوش روح امین از پی حلق او به حلقه دین تخته شسته ز بهر شرع رسول از الف با و تای عقل فضول قفصی بوده سینه صدیق عندلیبی درو به نام عتیق دل خود چون به شرع او بربست به نخستین دم آن قفص بشکست گشت حاصل هرآنچه او مسؤول نام کل بر دلش نهاد رسول عندلیب دلش چو بالا جست در درازای شرع پهنا گشت عرش و شرع محمدی بر او هم در آن سینه منور او طول و عرضش چو شرع معلومست زانکه مقلوب موم هم مومست چون کمال و جمال او بشناخت همه خویش در رهش درباخت دایه دین بلایجوز و یجوز سیر شیرش نکرده بود هنوز که همی کرد بهر دمسازی جان او با صفاش دل بازی دین چو شمعی و مصطفی جانش جان بوبکر بود پروانه اش برده در دین حق خبر بر از او یافته روز کین ظفر فر از او کرده منشور را به خط بدیع حق لیستخلفنهم توقیع به خلافت چو دست بیرون کرد روده اهل رده را خون کرد خرد خویش را ز روی نیاز قبله راز کرد و جای نماز آن یکی و همه چو جوهر عقل آن خداوند و بنده چون سر عقل سال و مه بوده در مرافقتش جان فدا کرده در موافقتش جد بوبکر بود دین را جاه دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه صدق او میزبان ایمان بود مصطفی هرچه خواست او آن بود سوخت شاخ اعادت عادت کند بیخ ارادت ردت ملک افتاده را به پای آورد ملت رفته باز جای آورد چون جدا خواست شد زکوة و نماز بهم آورد هر دوان را باز تازه زو شد زکوة و فرض صلوة رکن اسلام شد مصون ز افات برگرفت او به قوت ایمان شرک و شک را ز کسوت ایمان عالمی قصد کافری کرده او به نوبت پیامبری کرده صورت و سیرتش همه جان بود زان ز چشم عوام پنهان بود دل عاقل به نام شد نه به نان چشم عامی به تن شده نه به جان چشم عاقل درون جان بیند گوهر لعل چشم کان بیند دست هر ناکسی بدو نرسد پای هر سفله ای درو نرسد چشم ایمان جمال او بیند کور کی چهره نکو بیند ای ندانسته حدق بوبکری تو چه دانش ز صدق بوبکری جان پر کبر و عقل پر مکرت کی نماید جمال بوبکرت تو بدین چشم مختصر بینش چون توانی بدیدن آن دینش چشم بوبکر بین ز دین خیزد نه ز مکر و هوا و کین خیزد حور صدر قیامتش خواند رافضی قیمتش کجا داند کرد بوبکر کار بوبکری تو نه مرد عیار بوبکری دشمنش را اجل دوان آرد که هوا مر ورا هوان دارد تا هوا هاویه نگار تو شد مار و موش امل شکار تو شد سر بریده چو بیند از خود سیر گوید او با هزار شر اناخیر رافضی را محل آن نبود وانچه او ظن برد چنان نبود تو نه مرد علی و عباسی مصلحت را ز جهل نشناسی کانکه ابلیس وار تن بیند همه را همچو خویشتن بیند او چه داند که تابش جان چیست چه شناسد که درد ایمان چیست آنکه جان بهر خاندان خواهد کی علی را به جان زیان خواهد از برای فضول و جاهلیی ناز خواهد ز بغض چون علیی آنکه نستد ز حق حلال فلک کی به خود ره دهد حرام فدک گر نه جانش اضافتی بودی ورنه صدقش خلافتی بودی مصطفی کی بدو سپردی ملک یا ز حیدر چگونه بردی ملک آنکه جان را ز صخر بستاند کی ز بیم عدو فرو ماند علیی کو کشد ز دشمن پوست با چنین دشمنی نباشد دوست تو بدین ترهات و هزل و فضول مر علی را همی کنی معزول گر مداهن بود روا نبود به خلافت تنش سزا نبود ور بود عاجز و خبیر بود پس منافق بود نه میر بود مصلحت بود آنچه کرد علی تو چرا سال و ماه پر جدلی مکر و کبر و هوا برون انداز تا دهد جانش مر ترا آواز شد چو شیر خدای حرز نویس رخت بر گاو بر نهد ابلیس تا علی را چو تو ولی چکند در هوا و هوس علی چکند زین بد و نیک به گزین کردن زشت باشد حدیث دین کردن برگذشت او ز مبتدای قدم در رسید او به منتهای همم پیش او روفتند تا درگاه حور و غلمان به جعد و گیسو راه رافضی را بماند در گردن جکجک و مرگ و جسک و جان کندن بر براقی که مصطفی پرورد رافضی رایضی چه داند کرد بود بوبکر با علی همراه تو زبان فضول کن کوتاه آفرین خدای بی همتا بر ابوبکر باد و شیر خدا صورت صدقش از دریچه فضل دیده فاروق را به علم و به عدل هر دو مهتر برای دین بودند در سیادت سزای دین بودند

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۰ - فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه چون زدی کوس شرع روح امین چشم بر گوش او نهادی دین به نبی او ز جان شایسته در دهان دل نمود چون پسته قد او در رضای یزدانی جست پیراهن مسلمانی بوده چندان کرامت و فضلش که لوالفضل خوانده ذوالفضلش داده قرض از نهاده دل و دین هست من ذاالذی گواه براین حکم من ذاالذی شنیده به گوش زده در پیش حکم خانه فروش در یکی دفعه گاه ایثارش داده وی چل هزار دینارش داده اسباب و ملک و سهل و سلیم کرده بهر خود اختیار گلیم از دریچه مشبک ایمان در تماشای روضه رضوان صدق او نقشبند زیب و فرش درد او هرهم دل و جگرش گشته پشمینه پوش روح امین از پی حلق او به حلقه دین تخته شسته ز بهر شرع رسول از الف با و تای عقل فضول قفصی بوده سینه صدیق عندلیبی درو به نام عتیق دل خود چون به شرع او بربست به نخستین دم آن قفص بشکست گشت حاصل هرآنچه او مسؤول نام کل بر دلش نهاد رسول عندلیب دلش چو بالا جست در درازای شرع پهنا گشت عرش و شرع محمدی بر او هم در آن سینه منور او طول و عرضش چو شرع معلومست زانکه مقلوب موم هم مومست چون کمال و جمال او بشناخت همه خویش در رهش درباخت دایه دین بلایجوز و یجوز سیر شیرش نکرده بود هنوز که همی کرد بهر دمسازی جان او با صفاش دل بازی دین چو شمعی و مصطفی جانش جان بوبکر بود پروانه اش برده در دین حق خبر بر از او یافته روز کین ظفر فر از او کرده منشور را به خط بدیع حق لیستخلفنهم توقیع به خلافت چو دست بیرون کرد روده اهل رده را خون کرد خرد خویش را ز روی نیاز قبله راز کرد و جای نماز آن یکی و همه چو جوهر عقل آن خداوند و بنده چون سر عقل سال و مه بوده در مرافقتش جان فدا کرده در موافقتش جد بوبکر بود دین را جاه دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه صدق او میزبان ایمان بود مصطفی هرچه خواست او آن بود سوخت شاخ اعادت عادت کند بیخ ارادت ردت ملک افتاده را به پای آورد ملت رفته باز جای آورد چون جدا خواست شد زکوة و نماز بهم آورد هر دوان را باز تازه زو شد زکوة و فرض صلوة رکن اسلام شد مصون ز افات برگرفت او به قوت ایمان شرک و شک را ز کسوت ایمان عالمی قصد کافری کرده او به نوبت پیامبری کرده صورت و سیرتش همه جان بود زان ز چشم عوام پنهان بود دل عاقل به نام شد نه به نان چشم عامی به تن شده نه به جان چشم عاقل درون جان بیند گوهر لعل چشم کان بیند دست هر ناکسی بدو نرسد پای هر سفله ای درو نرسد چشم ایمان جمال او بیند کور کی چهره نکو بیند ای ندانسته حدق بوبکری تو چه دانش ز صدق بوبکری جان پر کبر و عقل پر مکرت کی نماید جمال بوبکرت تو بدین چشم مختصر بینش چون توانی بدیدن آن دینش چشم بوبکر بین ز دین خیزد نه ز مکر و هوا و کین خیزد حور صدر قیامتش خواند رافضی قیمتش کجا داند کرد بوبکر کار بوبکری تو نه مرد عیار بوبکری دشمنش را اجل دوان آرد که هوا مر ورا هوان دارد تا هوا هاویه نگار تو شد مار و موش امل شکار تو شد سر بریده چو بیند از خود سیر گوید او با هزار شر اناخیر رافضی را محل آن نبود وانچه او ظن برد چنان نبود تو نه مرد علی و عباسی مصلحت را ز جهل نشناسی کانکه ابلیس وار تن بیند همه را همچو خویشتن بیند او چه داند که تابش جان چیست چه شناسد که درد ایمان چیست آنکه جان بهر خاندان خواهد کی علی را به جان زیان خواهد از برای فضول و جاهلیی ناز خواهد ز بغض چون علیی آنکه نستد ز حق حلال فلک کی به خود ره دهد حرام فدک گر نه جانش اضافتی بودی ورنه صدقش خلافتی بودی مصطفی کی بدو سپردی ملک یا ز حیدر چگونه بردی ملک آنکه جان را ز صخر بستاند کی ز بیم عدو فرو ماند علیی کو کشد ز دشمن پوست با چنین دشمنی نباشد دوست تو بدین ترهات و هزل و فضول مر علی را همی کنی معزول گر مداهن بود روا نبود به خلافت تنش سزا نبود ور بود عاجز و خبیر بود پس منافق بود نه میر بود مصلحت بود آنچه کرد علی تو چرا سال و ماه پر جدلی مکر و کبر و هوا برون انداز تا دهد جانش مر ترا آواز شد چو شیر خدای حرز نویس رخت بر گاو بر نهد ابلیس تا علی را چو تو ولی چکند در هوا و هوس علی چکند زین بد و نیک به گزین کردن زشت باشد حدیث دین کردن برگذشت او ز مبتدای قدم در رسید او به منتهای همم پیش او روفتند تا درگاه حور و غلمان به جعد و گیسو راه رافضی را بماند در گردن جکجک و مرگ و جسک و جان کندن بر براقی که مصطفی پرورد رافضی رایضی چه داند کرد بود بوبکر با علی همراه تو زبان فضول کن کوتاه آفرین خدای بی همتا بر ابوبکر باد و شیر خدا صورت صدقش از دریچه فضل دیده فاروق را به علم و به عدل هر دو مهتر برای دین بودند در سیادت سزای دین بودند

%0
10 Bölüm