ابن زیدان گفت: من هم این میخواهم. حرار گفت: من و جمعی دیگر پیش حسن بن حمویه نشسته بودیم؛ و وی سر پیش افکنده بود. اا ی ا کا ار ما در یکدیگر نگریستیم و با یکدیگر گفتیم که: این قصه را با هیچ کس مگوبید! که خواهند گفت: باز تادرؤای دیگږ اوردند! سه روز بود که وی را ندیدیم و از وی خبری نشنیدیم؛ و هرکه ازوی خبر میپرسید میگفتیم: مشغول است. بعد از سه روز ناگاه دیدیم که ازدر مسجد درآمد متغیر اللون, و از هیبتی که داشت کس را با وی امکان سخن نبود و من همیشه با وی انبساط می کردم گفتم: ابّها الشیخ! نزدیک من مقداری پنیر تازه است, اجازت میدهی که بیارم؟ 6 فة وی :را نتر ارخ خوش :خی امد فت بيار ! آوردم. یک لقمه بخورد. پس به دست اشارت کرد که: بخورید! » شخ ۔ انوفندالله خفف گفت که «ابن زیدان روی به من کرد که: هیچ شک نیست که این مردی است ضادق, اما این کات را اور تمي دارم خلهاق شان که هرا باوز شود کفتیر که ار رای :شه خامة خواب بندازند تااخواټ کنو از رچ راه براساند! جامة خواب انداختند و وی در خواب شد. من با ابن زیدان بنشستم و ان را بيان میکردم تا آڼ وقت که گفت: باور داشتم. >_ شیخ ابوعبدالله را پرسیدند که: «آن حال چگونه بود؟ » گفت: «وی از مکان خود دور نشده بود اما وی را لباسی پوشانیدند که به ان از ابصار غابب تىد. » س س 13- عبدالله القضار, رحمه الله تعالی شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که عبداللّه قصار گفت که: «وقتی به عزیمت حج بیرون میرفتم مشایخ شیراز مرا گفتند: E ما به وی برسان و بگوی که: ما به فضل تو معترفیم و هرچه میگویی باور میداریم از تو چنین به ما رسیده است که روز عرفه از جای خود بیرون میروی و به موقف کرات ا ار ا اہر ھی وی اکرو این را ات ما وار دوک ا به این ایمان داریم! » عبدالله قصار میگویدکه: «قصد وی کردم و بر وی درآمدم ولاه کردم. وی نشسته بود, ازاری در خود پیچیده و نعلینی از چوب پیش خود نهاده» و چشم وی بازمانده بود چون والھی حیرانی۔ هيبت بر من مستولی شد سخن نتوانستم کرد. در ميان آن که نشسته بودم» زنی آمد و گفت: ايها الشیخ! مرا پسری است بر E سهل گفت: لِمَ لاتحهلیه الى عند ربّه؟ آن زن در E E I اشارت کرد برخاستم و دست وی بگرفتم. برخاست و نعلین پوشید و روان شد. و آن زن نیز روان شد و وی را ببرد تا کنار شط. آن صبى را دید در سّماریه. سهل وی را گفت: دست خود را به من ده! آن زن گفت: موا دست دادن. سهل آن زن را گفت: دور شو! آن صبٌی دست به وی داد گفتن برخيز! دز خاست و به کنان آهد: سهل صاحب سماریه را گفت: ٠ نو برو. ! پس صبی را گفت: وضو ساز و دو رکعت نماز بگزار! چنان کرد. پس آن زن را گفت: دست وی بگیر! 158 بگرقت و با بکذیگر برفتند. » عبدالله. گفت: «چون آن را بدیدمء دهشت من برفت و نیساط کردم, و رسالت مشایخ رسانیدم, سول ساعتی سر پیش افکند بعد ا آن كفت نا دوست ! هول القوم توفنون يالله قعل ها تشاء؟ فلت عم قال فعا سؤالهم عَم ذلک؟ » 4- ابراهیم المتوکل» رحمه الله تعالی شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که یکی از این طایفه با من گفت که: «به صحرا گفتم: بیا تا برویم و با هم چیزی خوریم!
ابن زیدان گفت: من هم این میخواهم. حرار گفت: من و جمعی دیگر پیش حسن بن حمویه نشسته بودیم؛ و وی سر پیش افکنده بود. اا ی ا کا ار ما در یکدیگر نگریستیم و با یکدیگر گفتیم که: این قصه را با هیچ کس مگوبید! که خواهند گفت: باز تادرؤای دیگږ اوردند! سه روز بود که وی را ندیدیم و از وی خبری نشنیدیم؛ و هرکه ازوی خبر میپرسید میگفتیم: مشغول است. بعد از سه روز ناگاه دیدیم که ازدر مسجد درآمد متغیر اللون, و از هیبتی که داشت کس را با وی امکان سخن نبود و من همیشه با وی انبساط می کردم گفتم: ابّها الشیخ! نزدیک من مقداری پنیر تازه است, اجازت میدهی که بیارم؟ 6 فة وی :را نتر ارخ خوش :خی امد فت بيار ! آوردم. یک لقمه بخورد. پس به دست اشارت کرد که: بخورید! » شخ ۔ انوفندالله خفف گفت که «ابن زیدان روی به من کرد که: هیچ شک نیست که این مردی است ضادق, اما این کات را اور تمي دارم خلهاق شان که هرا باوز شود کفتیر که ار رای :شه خامة خواب بندازند تااخواټ کنو از رچ راه براساند! جامة خواب انداختند و وی در خواب شد. من با ابن زیدان بنشستم و ان را بيان میکردم تا آڼ وقت که گفت: باور داشتم. >_ شیخ ابوعبدالله را پرسیدند که: «آن حال چگونه بود؟ » گفت: «وی از مکان خود دور نشده بود اما وی را لباسی پوشانیدند که به ان از ابصار غابب تىد. » س س 13- عبدالله القضار, رحمه الله تعالی شیخ ابوعبدالله خفیف گفته است که عبداللّه قصار گفت که: «وقتی به عزیمت حج بیرون میرفتم مشایخ شیراز مرا گفتند: E ما به وی برسان و بگوی که: ما به فضل تو معترفیم و هرچه میگویی باور میداریم از تو چنین به ما رسیده است که روز عرفه از جای خود بیرون میروی و به موقف کرات ا ار ا اہر ھی وی اکرو این را ات ما وار دوک ا به این ایمان داریم! » عبدالله قصار میگویدکه: «قصد وی کردم و بر وی درآمدم ولاه کردم. وی نشسته بود, ازاری در خود پیچیده و نعلینی از چوب پیش خود نهاده» و چشم وی بازمانده بود چون والھی حیرانی۔ هيبت بر من مستولی شد سخن نتوانستم کرد. در ميان آن که نشسته بودم» زنی آمد و گفت: ايها الشیخ! مرا پسری است بر E سهل گفت: لِمَ لاتحهلیه الى عند ربّه؟ آن زن در E E I اشارت کرد برخاستم و دست وی بگرفتم. برخاست و نعلین پوشید و روان شد. و آن زن نیز روان شد و وی را ببرد تا کنار شط. آن صبى را دید در سّماریه. سهل وی را گفت: دست خود را به من ده! آن زن گفت: موا دست دادن. سهل آن زن را گفت: دور شو! آن صبٌی دست به وی داد گفتن برخيز! دز خاست و به کنان آهد: سهل صاحب سماریه را گفت: ٠ نو برو. ! پس صبی را گفت: وضو ساز و دو رکعت نماز بگزار! چنان کرد. پس آن زن را گفت: دست وی بگیر! 158 بگرقت و با بکذیگر برفتند. » عبدالله. گفت: «چون آن را بدیدمء دهشت من برفت و نیساط کردم, و رسالت مشایخ رسانیدم, سول ساعتی سر پیش افکند بعد ا آن كفت نا دوست ! هول القوم توفنون يالله قعل ها تشاء؟ فلت عم قال فعا سؤالهم عَم ذلک؟ » 4- ابراهیم المتوکل» رحمه الله تعالی شیخ ابوعبداللّه خفیف گفته است که یکی از این طایفه با من گفت که: «به صحرا گفتم: بیا تا برویم و با هم چیزی خوریم!