Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

» 6- شيبح ابو رُرعة اردبیلی» رحمه الله تعالى نام وی عبدالوهاب بن محمد بن ايوب الأردبیلې است. عالم بوده و زاهد. سفر بسیار کرده بود و عمر بسیار یافت. با شيخ ابوعبدالله خفیف در راه حجاز تا مدینه همراه بوده: گویند که شیخ ابوعبداللّه خفیف عزیمت سفر کرده بود پیش ابوزرعه آمد. ابوزرعه مقداری گوشت پختة بوی گرفته آور دة شخ :وزد چون به سفر بیرون رقت . در بیابان راه گم کردند و چهار روز گرسنه ماندند که هیچ نخوردند. شیخ اصحاب را گفت: 199 «طلب کنید شاید که صیدی بیابید! » ناگاه سگی دیدند. حیلة بسیار کردند تا وی را بگرفتند و بکشتند بر مذهب امام مالک و قسمت کردند. سر وی نصیب شيخ افتاد. هر کسی نصیب خود بخورد و شيخ در خوردن آن تفگر می‌کرد, تا شب بگذشت. چون وقت سحر شد سر آن سگ به سخن آمد و گفت: «این سزای کسی که گوشت بوی گرفته از سفرۀ ابوزرعه نخورد. » شیخ برخاست و اصحاب را بیدار کرد و گفت: «بیایید که پیش ابوژرعه رویم از وی استحلال کنیم! » پس به شیراز بازگشت و از وی عذر خواست آنگاه به سفر پیرون آمد. و گویند که ابوزرعه در آخر عمر بر صوفیه بیرون آمد و در ایشان افتاد و شاید که این نشت به تعضی بودن باشد که مستخو ان بود باشند. توفى سنة خمس عشرة و اربعمائة. 7- ابوعبداللّه المشتهر ببابويى» رحمه الله تعالى قبر وی از مزارات مشهورة شیراز است. گفته‌اند که وی بود که گفت: «أَمْسَبْث کردثًاً و أصبَحثْ عَرَبیاً. » و قصْة وی آن بود که وی یکی از کردان بود. روزی به بعضی از مدارس شیراز درآمد, دید که طلبة علم به درس و مباحثه مشغول اند. از ایشان سؤالی کرد همه بخندیدند۔ گفت: «من می‌خواهم که از علوم شما چیزی بیاموزم . » گفتند: «اگر مي‌خواهی که دانشمند شوی» امشب ریسمانی از سقف خانۀ خود بیاویز و پای خود را در آنجا محکم ببند و چندانکه اتی بگوئ؛ ک رة فووا که ابوات علم بر تو گشاده خواهد شد. » و ندانست که با وی سخريیّه و استهزاء می‌کنند. برفت و همچنان کرد و به حسن نیّت و صدق یقین آنچه تلقین کرده بودند, همه شب تکرار کرد. در وقت سحر حضرت حقٌ سبحانه و تعالی بر O N N‏ اا 8- شيخ ابوعبدالله باکو, رحمه اللّه تعالی او على بن خمد بن الله است. المعروف بابن باكويه. متبحر بوده است در علوم. دو کواتین ففخ او الله خف ا دیده بوده است. بعد از آن از شیراز سفر کرده بود و در نشابور با استاد امام قشیری و شیخ ابوسعید ملاقات کرده بود. و با شيخ ابوا لعباس نهاوندی مدتی مصاحب بوده و ميان ایشان در طریقت سخنان بسیار گذشتة . بود و شیچ انوالعیاش به فصل و سبق وی اعتزافۍ تمودة و غد از ان به تراز مراجعت کرد و در مغارۀ کوهی که نزدیک است به شیراز منزوی شد و همة مشایخ ثؤّفى سنة اثنتين و اربعين و اربعمائة. ایشان استدعا نموده بوده‌اند که در هر هفته یک روز در خانقاه ایشان مجلس گویند. منبر نهاده بودند و جامه بز آن پوشیده» و مردم می‌امدند و مینشستند۔ شيخ ابوعبدالله باکو به پرسیدن استاد امام ابوالقاسم آمده بود. چون بنشستند و یکدیگر را بپرسیدند شيخ ابوعبدالله گفت: «این چیست؟ » استاد امام گفت: «شیخ ابوسعید مجلس خواهد گفت. بنشین تا بشنوی ! » ابوعبداللّه گفت: «من او را متبلم. کی اعفدم اتاد توکو لله دست اساد اما کت < ودار که ان مود مُشرف است بر خواطر تا هیچ حرکت نکنی و هیچ نیندیشی! که او حالی بازنماید. » پس شيخ ابوسعید درآهد و بر منبر شد. مُقریان قرآن برخواندند و شيخ دعا گفت.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» 6- شيبح ابو رُرعة اردبیلی» رحمه الله تعالى نام وی عبدالوهاب بن محمد بن ايوب الأردبیلې است. عالم بوده و زاهد. سفر بسیار کرده بود و عمر بسیار یافت. با شيخ ابوعبدالله خفیف در راه حجاز تا مدینه همراه بوده: گویند که شیخ ابوعبداللّه خفیف عزیمت سفر کرده بود پیش ابوزرعه آمد. ابوزرعه مقداری گوشت پختة بوی گرفته آور دة شخ :وزد چون به سفر بیرون رقت . در بیابان راه گم کردند و چهار روز گرسنه ماندند که هیچ نخوردند. شیخ اصحاب را گفت: 199 «طلب کنید شاید که صیدی بیابید! » ناگاه سگی دیدند. حیلة بسیار کردند تا وی را بگرفتند و بکشتند بر مذهب امام مالک و قسمت کردند. سر وی نصیب شيخ افتاد. هر کسی نصیب خود بخورد و شيخ در خوردن آن تفگر می‌کرد, تا شب بگذشت. چون وقت سحر شد سر آن سگ به سخن آمد و گفت: «این سزای کسی که گوشت بوی گرفته از سفرۀ ابوزرعه نخورد. » شیخ برخاست و اصحاب را بیدار کرد و گفت: «بیایید که پیش ابوژرعه رویم از وی استحلال کنیم! » پس به شیراز بازگشت و از وی عذر خواست آنگاه به سفر پیرون آمد. و گویند که ابوزرعه در آخر عمر بر صوفیه بیرون آمد و در ایشان افتاد و شاید که این نشت به تعضی بودن باشد که مستخو ان بود باشند. توفى سنة خمس عشرة و اربعمائة. 7- ابوعبداللّه المشتهر ببابويى» رحمه الله تعالى قبر وی از مزارات مشهورة شیراز است. گفته‌اند که وی بود که گفت: «أَمْسَبْث کردثًاً و أصبَحثْ عَرَبیاً. » و قصْة وی آن بود که وی یکی از کردان بود. روزی به بعضی از مدارس شیراز درآمد, دید که طلبة علم به درس و مباحثه مشغول اند. از ایشان سؤالی کرد همه بخندیدند۔ گفت: «من می‌خواهم که از علوم شما چیزی بیاموزم . » گفتند: «اگر مي‌خواهی که دانشمند شوی» امشب ریسمانی از سقف خانۀ خود بیاویز و پای خود را در آنجا محکم ببند و چندانکه اتی بگوئ؛ ک رة فووا که ابوات علم بر تو گشاده خواهد شد. » و ندانست که با وی سخريیّه و استهزاء می‌کنند. برفت و همچنان کرد و به حسن نیّت و صدق یقین آنچه تلقین کرده بودند, همه شب تکرار کرد. در وقت سحر حضرت حقٌ سبحانه و تعالی بر O N N‏ اا 8- شيخ ابوعبدالله باکو, رحمه اللّه تعالی او على بن خمد بن الله است. المعروف بابن باكويه. متبحر بوده است در علوم. دو کواتین ففخ او الله خف ا دیده بوده است. بعد از آن از شیراز سفر کرده بود و در نشابور با استاد امام قشیری و شیخ ابوسعید ملاقات کرده بود. و با شيخ ابوا لعباس نهاوندی مدتی مصاحب بوده و ميان ایشان در طریقت سخنان بسیار گذشتة . بود و شیچ انوالعیاش به فصل و سبق وی اعتزافۍ تمودة و غد از ان به تراز مراجعت کرد و در مغارۀ کوهی که نزدیک است به شیراز منزوی شد و همة مشایخ ثؤّفى سنة اثنتين و اربعين و اربعمائة. ایشان استدعا نموده بوده‌اند که در هر هفته یک روز در خانقاه ایشان مجلس گویند. منبر نهاده بودند و جامه بز آن پوشیده» و مردم می‌امدند و مینشستند۔ شيخ ابوعبدالله باکو به پرسیدن استاد امام ابوالقاسم آمده بود. چون بنشستند و یکدیگر را بپرسیدند شيخ ابوعبدالله گفت: «این چیست؟ » استاد امام گفت: «شیخ ابوسعید مجلس خواهد گفت. بنشین تا بشنوی ! » ابوعبداللّه گفت: «من او را متبلم. کی اعفدم اتاد توکو لله دست اساد اما کت < ودار که ان مود مُشرف است بر خواطر تا هیچ حرکت نکنی و هیچ نیندیشی! که او حالی بازنماید. » پس شيخ ابوسعید درآهد و بر منبر شد. مُقریان قرآن برخواندند و شيخ دعا گفت.

Orijinal Metin (FA)

چون نه سکن :او انو اللو ا کوچ یراد کرد مان و اه اا وی هت «بس باد که در دزباد است ! » هنوز این سخن تمام نیندیشیده بود که شيخ ابوسعید روی به سوی وی کرد و گفت: «آری. دزباد معدن باد است. » این کلمه بگفت و به سر سخن رفت. چون 200 شنھ کر سکن گرم شد شو ابو غوداللهة ان الت دید و ان سلط ت و (شراف وی د خواطر مشاهده نمود. اندیشه کرد که: «چندین موقف به تجرید بیستادم و چندین مشایخ را دیدم. از کودکی باز خدمت ایشان کردم. سبب چیست که این همه بر این مرد ظاهر می‌شود وبر ما هیچ ظاهر نمی‌شود؟ » شیخ ابوسعید در حال روی به وی کرد و گفت: «ای خواجه! تو چنانی که ترا بخت چنان است و من چنینم که مرا بخت چنين است و واضلى الله على مخمد و آله أجخمغين. » ددست کروی قژود ورد و از فی فود امد و پیش استاد امام و ابوعبداللّه باکو شد. چون بنشستند, شيخ ابوسعید استاد امام را کھت که این واچ راا یکو که :دل با من خوش كوا ابوعدالله فت «ذل خوش آن وقت کنم که هر پنج شنبه که به سلام من می‌آیی, بعد از این نیایی ! » شيخ ابوسعيد گفت: «بسیار مشایخ و بزرگان را چشم بر تو افتاده است, ما بدان نظرها فاته نه برای تو» چون شیخ ابوسعید این بگفت» گریستن و خروش از جمع برآمد و شيخ ابو عدالله نیز بسیار بگریست وان انکار و داوری از درون وی برخاست. و صافی شدند و جمله جمع خوشدل برخاستندہ ا ا نماند به سلام شیخ ابوسعید می‌رفت. اما هنوز بر رقص و سماع ایشان انکار عظیم داشت و گاه گاه اظهار آن می‌کرد. شبی در خواب دید که هاتفي وی ړا گفت که: «قَومُوا وَارقضوا لله! » بیدار شد و گفت: «لا حول ولاقۇة الا بالله العلى العظیم! این خواب شیطانی است. » دیگر بار بخفت, همچنین به خواب دید که هاتفی می‌گوید: «قَومُوا و الرَفَصُوا لِلّه! » باز بیدار شد و لاحول کرد و ذکری بگفت و سوره‌ای چند قرآن بخواند و سیم بار بخفت همان خواب دید. دانست کک آن اخوات تطانی ٹتدت و به سنئت آں انگان است: کے مر بش آبونس ید ارد بامداد به خانقاه شيخ ابوسعید امد چون په در خان شیخ رسید, شيخ ابوسعید در اندرون خانه می‌گفت: «قومُوا وارقصوا لله! »“ شیح ابوعبدالله دل خوش تشد و انکار وی تمام برخاست. شيخ الاسلام گفت که اسماعیل دیاس گفت که: «نیت حجچ کردم به شیراز رسیدم. به مسجدی درامدم؛ شيخ مؤمن را ديدم نشسته درزیی می‌کرد. سلام کردم و بنشستم؛ مرا گفت: چه نیت داری؟ گفتم: نیت حج دارم. گفت: مادر داری؟ گفتم: دارم . گفت: بازگرد تیش مادر شة! زا حوس :بھی ادد گفت: چه می‌پیچی؟ من پنجاه حچ کرده‌ام سر برهنه و پای برهنه. بی زاد و همراه. همه ترا دادم تو شادی دل مادر فرا من ده! :« فان یر رگ بو دو اعت و کو وف در غکة اسح از لاد شام رضخا شح عله دینوری است و وی از اصحاب شیخ هُبیرۀ بصری» و وی از اصحاب حَدّیفة مرعشی و وا افا افد اوخ کا الله الى اس اجه این ن اوا سان نا ی هک ت رده و وا اواو انال که ده مشایخ چشت است صحبت وی را دریافته است و از وی تربیت یافته. 1- خواجه ابواحمد ابدال چشتی» رحمه الله تعالىی وی پسر سلطان قَرَسنافه است که از شرفای حسنی است و امیر آنِ ولايت بوده. وی را خواهری بوده به غقابت صالحه. شیح ابواسحاق شامی به خانة وی آمدی وی خوردی.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون نه سکن :او انو اللو ا کوچ یراد کرد مان و اه اا وی هت «بس باد که در دزباد است ! » هنوز این سخن تمام نیندیشیده بود که شيخ ابوسعید روی به سوی وی کرد و گفت: «آری. دزباد معدن باد است. » این کلمه بگفت و به سر سخن رفت. چون 200 شنھ کر سکن گرم شد شو ابو غوداللهة ان الت دید و ان سلط ت و (شراف وی د خواطر مشاهده نمود. اندیشه کرد که: «چندین موقف به تجرید بیستادم و چندین مشایخ را دیدم. از کودکی باز خدمت ایشان کردم. سبب چیست که این همه بر این مرد ظاهر می‌شود وبر ما هیچ ظاهر نمی‌شود؟ » شیخ ابوسعید در حال روی به وی کرد و گفت: «ای خواجه! تو چنانی که ترا بخت چنان است و من چنینم که مرا بخت چنين است و واضلى الله على مخمد و آله أجخمغين. » ددست کروی قژود ورد و از فی فود امد و پیش استاد امام و ابوعبداللّه باکو شد. چون بنشستند, شيخ ابوسعید استاد امام را کھت که این واچ راا یکو که :دل با من خوش كوا ابوعدالله فت «ذل خوش آن وقت کنم که هر پنج شنبه که به سلام من می‌آیی, بعد از این نیایی ! » شيخ ابوسعيد گفت: «بسیار مشایخ و بزرگان را چشم بر تو افتاده است, ما بدان نظرها فاته نه برای تو» چون شیخ ابوسعید این بگفت» گریستن و خروش از جمع برآمد و شيخ ابو عدالله نیز بسیار بگریست وان انکار و داوری از درون وی برخاست. و صافی شدند و جمله جمع خوشدل برخاستندہ ا ا نماند به سلام شیخ ابوسعید می‌رفت. اما هنوز بر رقص و سماع ایشان انکار عظیم داشت و گاه گاه اظهار آن می‌کرد. شبی در خواب دید که هاتفي وی ړا گفت که: «قَومُوا وَارقضوا لله! » بیدار شد و گفت: «لا حول ولاقۇة الا بالله العلى العظیم! این خواب شیطانی است. » دیگر بار بخفت, همچنین به خواب دید که هاتفی می‌گوید: «قَومُوا و الرَفَصُوا لِلّه! » باز بیدار شد و لاحول کرد و ذکری بگفت و سوره‌ای چند قرآن بخواند و سیم بار بخفت همان خواب دید. دانست کک آن اخوات تطانی ٹتدت و به سنئت آں انگان است: کے مر بش آبونس ید ارد بامداد به خانقاه شيخ ابوسعید امد چون په در خان شیخ رسید, شيخ ابوسعید در اندرون خانه می‌گفت: «قومُوا وارقصوا لله! »“ شیح ابوعبدالله دل خوش تشد و انکار وی تمام برخاست. شيخ الاسلام گفت که اسماعیل دیاس گفت که: «نیت حجچ کردم به شیراز رسیدم. به مسجدی درامدم؛ شيخ مؤمن را ديدم نشسته درزیی می‌کرد. سلام کردم و بنشستم؛ مرا گفت: چه نیت داری؟ گفتم: نیت حج دارم. گفت: مادر داری؟ گفتم: دارم . گفت: بازگرد تیش مادر شة! زا حوس :بھی ادد گفت: چه می‌پیچی؟ من پنجاه حچ کرده‌ام سر برهنه و پای برهنه. بی زاد و همراه. همه ترا دادم تو شادی دل مادر فرا من ده! :« فان یر رگ بو دو اعت و کو وف در غکة اسح از لاد شام رضخا شح عله دینوری است و وی از اصحاب شیخ هُبیرۀ بصری» و وی از اصحاب حَدّیفة مرعشی و وا افا افد اوخ کا الله الى اس اجه این ن اوا سان نا ی هک ت رده و وا اواو انال که ده مشایخ چشت است صحبت وی را دریافته است و از وی تربیت یافته. 1- خواجه ابواحمد ابدال چشتی» رحمه الله تعالىی وی پسر سلطان قَرَسنافه است که از شرفای حسنی است و امیر آنِ ولايت بوده. وی را خواهری بوده به غقابت صالحه. شیح ابواسحاق شامی به خانة وی آمدی وی خوردی.

Orijinal Metin (FA)

روزی وی را گفت که: «برادر ترا فرزندی خواهد بود که وی را 201 باشد. می‌باید که محافظت حرم برادر خود بکنی تا در ایام حمل چیزی که در آن حرمتی و شبهه‌ای باشد نخورد! » ان ضعیفة صالحه به موجب فرمودۀ شيخ ابواسحاق به دست خود ریسمان رشتی و بفروختی و مایحتاج جرم برادر خود مهيا داشتی تا در همان صالحه در خانة خودش از وجه حلال پرورش می‌داد وگاه گاه که شیح ابواسحاق به خانة وی آمدی و در اوان صبا خواجه ابواحمد را بدیدی گفتی که: «از این کودک بوی آن می‌آید که ازوی خاندانی بزرگ ظاهر گردد و احوال عجیبه و آثار غریبه مشاهده افتد. » وقتی که خواجه ابواحمد به سن بیست سالگی رسیده بود همراه پدر خود سلطان فرسنافه به قصد شکار به جانب کوه رفت و در اثنای شکار از پدر و اتباع وی جدا افتاد. به ميان کوهی رسیيد دید که چهل ټ تن از رجال الله بر سر سنگی ایستاده‌اند, و شیخ ااا ا واا ا حال بز وک بگشت: از اسب فرود آمد ودر پای شیخ افتاد. اسب و سلاح و هرچه داشت بگذاشت و پشمینه درپوشید و با ایشان روان شد. هرچند پدر و اتباع وی او را طلب کردند نیافتند. بعد از چند روز خبر امد که وی با شت ابواسجان دوفلاں موصخ ار آن کوهها بوذم است. پزرش جمعی را بفرساد تا وی را اوردند. هرچند پند دادند و بند نهادند: وی را از انچه در ان بود بازنتوانستند اورد. گویند که پدرش را خمخانه‌ای بود روزی فرصت یافت به آنجا درآمد, و در آن را محکم ببست و خمها را شکستن گرفت. پدرش را آگاه کردند, به بام برآمد و از غایت غقضب سنگی بزرگ برداشت که از روزن بالای بام بر وی زند. آن روزنه فراهم آمد و سنگ را بگرفت. یا سنگ در هوا معلق بیستاد و وی را هیچ نوع آفتی نرسید. چون پدرش آن حال مشاهده کرد بر دست وی توبه کرد. و ازوی امثال این کرامات و خواری عادات نه چندان ظاهر شده است که به تفصیل ادای ان توان کرد. فو و اه الى وور و حت و اعا س 2- خواجه محمد بن ابی احمد الچشتی» رحمه الله وی بعد از وفات پدر قایم مقام وی بود و به موجب فرمودۀ پدر, با آن که بیست و چهار ساله بیش نبود. تحصیل علوم دینی و معارف یقینی کرده بود و زهد و ورع تمام داشت و از دنیا و اهل ان به غایت مُجتنب بود و همواره بر زهد وترک دنیا تحریض می‌نمود و می‌گفت: «چون اول و آخر ما ترک دنیاست. خود را از غرور و فریب وی نگاه می‌باید داشت. » وقتی که محمود سبکتکین به غزو سومنات رفته بود خواجه را در واقعه نمودند که به مددکاری وی می‌باید رفت. در سن هفتاد سالگی با درویشی چند متوجه شد و چون ك روزی مشرکان غلبه کردند و لشکر اسلام پناه به بیشه آوردند و نزدیک بود که شکست بر ایشان آید. خواجه را در چشت مریدی بود آسیابان. محمد کاکو نام. خواجه آواز داد که: «کاکو دریاب! » در حال کاکو را دید که اضطراب می‌کرد و محاربه می‌نمود تا لشکر اسلام نصرت یافت و کافران هزيمت کردند و در همان وقت محمد کاکو را در چشت دیده بودند که لکلکه سیا را برداشته و بر در و دیوار اسیا می‌زند. از وی سبب پرسیيده بودند همین قصّه را گفته بود. استاد مردان رحمه الله از قصبة سنجان خواف از مریدان خواجه است و سالها كلوخ إستنجا و آب وضوی وی را مهیا می‌داشت. روزی که او را به مراجعت به وطن امر کرد بگریست و گفت: «من طاقت مفارقت شما کجا دارم؟

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

روزی وی را گفت که: «برادر ترا فرزندی خواهد بود که وی را 201 باشد. می‌باید که محافظت حرم برادر خود بکنی تا در ایام حمل چیزی که در آن حرمتی و شبهه‌ای باشد نخورد! » ان ضعیفة صالحه به موجب فرمودۀ شيخ ابواسحاق به دست خود ریسمان رشتی و بفروختی و مایحتاج جرم برادر خود مهيا داشتی تا در همان صالحه در خانة خودش از وجه حلال پرورش می‌داد وگاه گاه که شیح ابواسحاق به خانة وی آمدی و در اوان صبا خواجه ابواحمد را بدیدی گفتی که: «از این کودک بوی آن می‌آید که ازوی خاندانی بزرگ ظاهر گردد و احوال عجیبه و آثار غریبه مشاهده افتد. » وقتی که خواجه ابواحمد به سن بیست سالگی رسیده بود همراه پدر خود سلطان فرسنافه به قصد شکار به جانب کوه رفت و در اثنای شکار از پدر و اتباع وی جدا افتاد. به ميان کوهی رسیيد دید که چهل ټ تن از رجال الله بر سر سنگی ایستاده‌اند, و شیخ ااا ا واا ا حال بز وک بگشت: از اسب فرود آمد ودر پای شیخ افتاد. اسب و سلاح و هرچه داشت بگذاشت و پشمینه درپوشید و با ایشان روان شد. هرچند پدر و اتباع وی او را طلب کردند نیافتند. بعد از چند روز خبر امد که وی با شت ابواسجان دوفلاں موصخ ار آن کوهها بوذم است. پزرش جمعی را بفرساد تا وی را اوردند. هرچند پند دادند و بند نهادند: وی را از انچه در ان بود بازنتوانستند اورد. گویند که پدرش را خمخانه‌ای بود روزی فرصت یافت به آنجا درآمد, و در آن را محکم ببست و خمها را شکستن گرفت. پدرش را آگاه کردند, به بام برآمد و از غایت غقضب سنگی بزرگ برداشت که از روزن بالای بام بر وی زند. آن روزنه فراهم آمد و سنگ را بگرفت. یا سنگ در هوا معلق بیستاد و وی را هیچ نوع آفتی نرسید. چون پدرش آن حال مشاهده کرد بر دست وی توبه کرد. و ازوی امثال این کرامات و خواری عادات نه چندان ظاهر شده است که به تفصیل ادای ان توان کرد. فو و اه الى وور و حت و اعا س 2- خواجه محمد بن ابی احمد الچشتی» رحمه الله وی بعد از وفات پدر قایم مقام وی بود و به موجب فرمودۀ پدر, با آن که بیست و چهار ساله بیش نبود. تحصیل علوم دینی و معارف یقینی کرده بود و زهد و ورع تمام داشت و از دنیا و اهل ان به غایت مُجتنب بود و همواره بر زهد وترک دنیا تحریض می‌نمود و می‌گفت: «چون اول و آخر ما ترک دنیاست. خود را از غرور و فریب وی نگاه می‌باید داشت. » وقتی که محمود سبکتکین به غزو سومنات رفته بود خواجه را در واقعه نمودند که به مددکاری وی می‌باید رفت. در سن هفتاد سالگی با درویشی چند متوجه شد و چون ك روزی مشرکان غلبه کردند و لشکر اسلام پناه به بیشه آوردند و نزدیک بود که شکست بر ایشان آید. خواجه را در چشت مریدی بود آسیابان. محمد کاکو نام. خواجه آواز داد که: «کاکو دریاب! » در حال کاکو را دید که اضطراب می‌کرد و محاربه می‌نمود تا لشکر اسلام نصرت یافت و کافران هزيمت کردند و در همان وقت محمد کاکو را در چشت دیده بودند که لکلکه سیا را برداشته و بر در و دیوار اسیا می‌زند. از وی سبب پرسیيده بودند همین قصّه را گفته بود. استاد مردان رحمه الله از قصبة سنجان خواف از مریدان خواجه است و سالها كلوخ إستنجا و آب وضوی وی را مهیا می‌داشت. روزی که او را به مراجعت به وطن امر کرد بگریست و گفت: «من طاقت مفارقت شما کجا دارم؟

Orijinal Metin (FA)

» خواجه کرم نمود و گفت: «هر وقت که ترا ارز وی :دیدار :فا باشد حجابهای جسمانی و مسافتهای مکانی فزتفع گردد و ها زا از هھانجا نستی. » و هفچتان بود دایها استاد می گقتۍ که «من از نجان چشت ر می‌بینم. > 202 س وى رحمه الله سنة احدى عشر و اربعمائة. 3- خواجه یوسف بن محمد بن سَمعان» رحمه الله تعالی وی خواهرزادهۀ خواجه محمدبن ابی احمد است و مرید و تربیت يافتة وی. خواجه محمد تا شصت و پنج سال متاهل نشده بود. همشیره‌ای داشت که خدمت وی کردی و خوردن و پوشیدن وی از دست رشت او بودی و سن وی به چهل رسیده بود و به سبب خدمت برادر و اشتغال به طاعت خدای تعالی ميل تزوح نداشت. شبی خواجه محمد پدر بزرگوار خواجه ابو احمد را در خواب دید که گفت: «در ولایت شافلان مردی است محمد سمعان نام تحصیيل علوم کرده و روزگار به صلاح کذرانیدو خواهر خود را با وی عقد کن! » خواجه وی را طلب داشت و همشیره را با وی عقد کرد و وی هم در چشت متوطن شد. خواجه یوسف از ایشان متولد شد. خواجه محمد بعد از شصت سالگی متاهل شده بود. اما وی را هیچ پسر به بزرگی نرسیده بود. خواجه یوسف را به منزلة فرزند می‌داشت و تربیت می‌کرد و به تحصیل علوم و سلوک راه خدای تعالی دلالت می‌نمود و بعد از وفات وی قايم مقام وی شد. خواجه یوسف را بعد از پنجاه سالگی میل انزوا و انقطاع شد خواست که نزدیک به نسار من کرڈه چله خانه ای دن زمین بکند. بد اشارت هاتف غین :آن وضع را که خالا له خان وی استه اجار کرد چون سل و كلتب اور دوو رمن ذاق امت مد گم و چنانکه هیچ کس آن را نتوانست کند. خواجه کلند برداشت و به دست مبارک خود از چاشتگاه تا نماز پیشین آن را به اتمام رسانید و مدت دوازده سال در آنجا به سر برد و چندان سک و دهشت :و ولهو خیرت بر وی غالب ده بود که کاه بود که چون جاده اب وضو بر دست وی ریختی در اثنای وضو از خود غایب شدی و یک ساعت کما بیش در آن غیبت بماندی و باز حاضر شدی و وضو را به اتمام رسانیدی. دز اندوقت كه شح الاسام اواشهاغلة فتالله الانضارى فسن الله الى 5ة مزار چشت رسیده بوده. با وی ملاقات کرده است, و بعد از معاودت به هرات در مجالس و مخافل, استجشان وی می کردة. زوفن يقالن هة ع و خن و ا قا و عمر وی هشتاد و چهار سال بود و در وقت رفتن پسر مهین خود, خواجه قطب الین مودود. را به تحصیل علوم وصیت کرد و قایم مقام خود گردانید. س 4- خواجه مودود چشتی» رحمه الله تعالی وی در سن هفت سالگی تمام قرآن را با واضح آن حفظ کرده بود و به تحصیل علوم اشتغال می‌داشت. چون به سن بیست و شش سالگی رسید والد بزرگوار وی خواجه یوسف. از دنیا برفت و وی را به جاي خود بنشاند. وی به خصال حمیده موصوف بود و به افعال پسندیده معروف.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» خواجه کرم نمود و گفت: «هر وقت که ترا ارز وی :دیدار :فا باشد حجابهای جسمانی و مسافتهای مکانی فزتفع گردد و ها زا از هھانجا نستی. » و هفچتان بود دایها استاد می گقتۍ که «من از نجان چشت ر می‌بینم. > 202 س وى رحمه الله سنة احدى عشر و اربعمائة. 3- خواجه یوسف بن محمد بن سَمعان» رحمه الله تعالی وی خواهرزادهۀ خواجه محمدبن ابی احمد است و مرید و تربیت يافتة وی. خواجه محمد تا شصت و پنج سال متاهل نشده بود. همشیره‌ای داشت که خدمت وی کردی و خوردن و پوشیدن وی از دست رشت او بودی و سن وی به چهل رسیده بود و به سبب خدمت برادر و اشتغال به طاعت خدای تعالی ميل تزوح نداشت. شبی خواجه محمد پدر بزرگوار خواجه ابو احمد را در خواب دید که گفت: «در ولایت شافلان مردی است محمد سمعان نام تحصیيل علوم کرده و روزگار به صلاح کذرانیدو خواهر خود را با وی عقد کن! » خواجه وی را طلب داشت و همشیره را با وی عقد کرد و وی هم در چشت متوطن شد. خواجه یوسف از ایشان متولد شد. خواجه محمد بعد از شصت سالگی متاهل شده بود. اما وی را هیچ پسر به بزرگی نرسیده بود. خواجه یوسف را به منزلة فرزند می‌داشت و تربیت می‌کرد و به تحصیل علوم و سلوک راه خدای تعالی دلالت می‌نمود و بعد از وفات وی قايم مقام وی شد. خواجه یوسف را بعد از پنجاه سالگی میل انزوا و انقطاع شد خواست که نزدیک به نسار من کرڈه چله خانه ای دن زمین بکند. بد اشارت هاتف غین :آن وضع را که خالا له خان وی استه اجار کرد چون سل و كلتب اور دوو رمن ذاق امت مد گم و چنانکه هیچ کس آن را نتوانست کند. خواجه کلند برداشت و به دست مبارک خود از چاشتگاه تا نماز پیشین آن را به اتمام رسانید و مدت دوازده سال در آنجا به سر برد و چندان سک و دهشت :و ولهو خیرت بر وی غالب ده بود که کاه بود که چون جاده اب وضو بر دست وی ریختی در اثنای وضو از خود غایب شدی و یک ساعت کما بیش در آن غیبت بماندی و باز حاضر شدی و وضو را به اتمام رسانیدی. دز اندوقت كه شح الاسام اواشهاغلة فتالله الانضارى فسن الله الى 5ة مزار چشت رسیده بوده. با وی ملاقات کرده است, و بعد از معاودت به هرات در مجالس و مخافل, استجشان وی می کردة. زوفن يقالن هة ع و خن و ا قا و عمر وی هشتاد و چهار سال بود و در وقت رفتن پسر مهین خود, خواجه قطب الین مودود. را به تحصیل علوم وصیت کرد و قایم مقام خود گردانید. س 4- خواجه مودود چشتی» رحمه الله تعالی وی در سن هفت سالگی تمام قرآن را با واضح آن حفظ کرده بود و به تحصیل علوم اشتغال می‌داشت. چون به سن بیست و شش سالگی رسید والد بزرگوار وی خواجه یوسف. از دنیا برفت و وی را به جاي خود بنشاند. وی به خصال حمیده موصوف بود و به افعال پسندیده معروف.

Orijinal Metin (FA)

و مردم ان ولایت همه در مقام اعتقاد و محبت و انقیاد و ارادت وی بودندي و توفیق شرف صحبت و دولت تربیت شیح الاسلام احمد الثامقىی الخافن تس الله الى ووحة فر ايو در آن وقت که حضرت شیخ الاسلام احمد ازولایت جام به هرات تشریف آورده بود و خراص ودام ماهد کرامات و کؤازی فادات که ار اتان ظا هل می شد ودند و همه مرید و معتقد وی شدند و این قصه در اطراف و اکناف ان ولایات انتشار یافت و از نواحی هرات متوجه مزار متبرک چشت شد, خبر امد که خواجه مودود چشتی مریدان بسیار جمع کرده است می‌آید تا شیخ الاسلام را از ولایت بیرون کند. اصحاب شيخ الاسلام آن را پوشیده می‌داشتند» و وی خود از همه بهتر می‌دانست. چون روزی بامداد سفره درآوردند. گفت که: «ساعتی صبر کنید که جماعتی رسولان در راهند! » چون ساعتی برآمد. خادم درآمد که: «آن جماعت رسیدند. » ایشان را 203 درآوردند و سلام گفتند و جواب شنیدند و طعام خوردند و سفره برداشتند. شيخ الاسلام گفت که: «شما می‌گوییدیا ما بگوییم که شما به چه کار آمده‌اید؟ » ایشان گفتند: «حضرت شيخ بفرماید! ! » فرمود که: «خواجه زاهد مودود شما را فرستاده است که احمد را بگویید که: : تو به ولایت ما به چه کار آمده‌ای؟ به سلامت بازگرد! وگرنه چنانکه باز باید گردانید ترا باز گردانم. » رسولان تصدیق کردند. پس فرمود که: مراد از ولايت این دیههاست. این ملک مردمان است. نه از ان اوست ونه از آن و اگر مراد از ولایت این مردمانند. اینان رَعایای سنجرند. پس شيخ الشيوخ سنجر ا ٠‏ 9 اگر مراد از ولايت ان است که من می‌دانم و اولیای خداوند عژوجل می‌دانند فردا با ایشان نمایم که کار ولایت چیست و چون ا . « چون این سخن بگفت, ابری عظیم برآمد و شبانروزی ببارید و هيچ افطع نشد. روز دیگر بامداد شیخ الاسلام فرمود که: «ستوران ساخته کنید تا برویم! » اصحاب گفتند: «امکان ندارد که در این دو لسه روز بعد از آن که دیگر نبارد. هیچ ملاحی از آب تواند گذشت. » شيخ فرمود که: «سهل باشد. امروز ما ملاحی کنیم. » پس روان شدند. چون به صحرا بیروںن آمدند. شيخ الاسلام نگاه کرد دید که جمعی انبوه سلاحها بسته همراه ایشانند. پرسید که: «اینان کیانند؟ » گفتند: «مریدان و محبان شمایند. شنیده‌اند که جماعتی به عداوت شما می‌آیند. » فرمود که: «اینها را بازگردانید! که تیغ و تیر کار سنجر است و سلاح این گروه سلاح دیگر است. » شیخ الاسلام با تنی چند روی به راه نهادند. چون به کنار اب رسیدند» اب بسیار بود شيخ الاسلام فرمود که: «امروز قرار ان است که ما ملاحی کنیم. » سخنی از معارف اغاز کردند. چندان ذوق به دلها رسید که همه واله و حيران شدند. پس فرمود که: «همه چشمها برهم نهید و بگویید: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. » تا سه بار تکړار کرد. هر کس که چشم زود باز کرد پای افزار تر کرد و هر که دیر گشاد خود را نان طرف آ یافت, پای افزار خشک. چون رسولان ان مشاهده کردند. به تعجیل پیش خواجه مودود:رفتند و آن حال باز گفتند. کس: اور تدذاشت. خواجه ودود با دو هزار مرید سلاح بسته متوجه شدند و در راه به شيخ رسیدند. چون نظر شيخ بر وی افتاد. از اسب پیاده شد و بوسه بر پای شيخ داد. شیخ دست بر پشت وی می‌زد و می‌گفت: «کار ولایت چون می‌بینی؟ ندانسته‌ای که ولایت مردان حشم و سلاح نباشد؟ برو و سوار شو! کودکی ونمی‌دانی که چه می‌کنی. » چون به ديه درامدند. شيخ الاسلام با اصحاب در محله‌ای فرود آمدند و خواجه مودود با مزندان:دز.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و مردم ان ولایت همه در مقام اعتقاد و محبت و انقیاد و ارادت وی بودندي و توفیق شرف صحبت و دولت تربیت شیح الاسلام احمد الثامقىی الخافن تس الله الى ووحة فر ايو در آن وقت که حضرت شیخ الاسلام احمد ازولایت جام به هرات تشریف آورده بود و خراص ودام ماهد کرامات و کؤازی فادات که ار اتان ظا هل می شد ودند و همه مرید و معتقد وی شدند و این قصه در اطراف و اکناف ان ولایات انتشار یافت و از نواحی هرات متوجه مزار متبرک چشت شد, خبر امد که خواجه مودود چشتی مریدان بسیار جمع کرده است می‌آید تا شیخ الاسلام را از ولایت بیرون کند. اصحاب شيخ الاسلام آن را پوشیده می‌داشتند» و وی خود از همه بهتر می‌دانست. چون روزی بامداد سفره درآوردند. گفت که: «ساعتی صبر کنید که جماعتی رسولان در راهند! » چون ساعتی برآمد. خادم درآمد که: «آن جماعت رسیدند. » ایشان را 203 درآوردند و سلام گفتند و جواب شنیدند و طعام خوردند و سفره برداشتند. شيخ الاسلام گفت که: «شما می‌گوییدیا ما بگوییم که شما به چه کار آمده‌اید؟ » ایشان گفتند: «حضرت شيخ بفرماید! ! » فرمود که: «خواجه زاهد مودود شما را فرستاده است که احمد را بگویید که: : تو به ولایت ما به چه کار آمده‌ای؟ به سلامت بازگرد! وگرنه چنانکه باز باید گردانید ترا باز گردانم. » رسولان تصدیق کردند. پس فرمود که: مراد از ولايت این دیههاست. این ملک مردمان است. نه از ان اوست ونه از آن و اگر مراد از ولایت این مردمانند. اینان رَعایای سنجرند. پس شيخ الشيوخ سنجر ا ٠‏ 9 اگر مراد از ولايت ان است که من می‌دانم و اولیای خداوند عژوجل می‌دانند فردا با ایشان نمایم که کار ولایت چیست و چون ا . « چون این سخن بگفت, ابری عظیم برآمد و شبانروزی ببارید و هيچ افطع نشد. روز دیگر بامداد شیخ الاسلام فرمود که: «ستوران ساخته کنید تا برویم! » اصحاب گفتند: «امکان ندارد که در این دو لسه روز بعد از آن که دیگر نبارد. هیچ ملاحی از آب تواند گذشت. » شيخ فرمود که: «سهل باشد. امروز ما ملاحی کنیم. » پس روان شدند. چون به صحرا بیروںن آمدند. شيخ الاسلام نگاه کرد دید که جمعی انبوه سلاحها بسته همراه ایشانند. پرسید که: «اینان کیانند؟ » گفتند: «مریدان و محبان شمایند. شنیده‌اند که جماعتی به عداوت شما می‌آیند. » فرمود که: «اینها را بازگردانید! که تیغ و تیر کار سنجر است و سلاح این گروه سلاح دیگر است. » شیخ الاسلام با تنی چند روی به راه نهادند. چون به کنار اب رسیدند» اب بسیار بود شيخ الاسلام فرمود که: «امروز قرار ان است که ما ملاحی کنیم. » سخنی از معارف اغاز کردند. چندان ذوق به دلها رسید که همه واله و حيران شدند. پس فرمود که: «همه چشمها برهم نهید و بگویید: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. » تا سه بار تکړار کرد. هر کس که چشم زود باز کرد پای افزار تر کرد و هر که دیر گشاد خود را نان طرف آ یافت, پای افزار خشک. چون رسولان ان مشاهده کردند. به تعجیل پیش خواجه مودود:رفتند و آن حال باز گفتند. کس: اور تدذاشت. خواجه ودود با دو هزار مرید سلاح بسته متوجه شدند و در راه به شيخ رسیدند. چون نظر شيخ بر وی افتاد. از اسب پیاده شد و بوسه بر پای شيخ داد. شیخ دست بر پشت وی می‌زد و می‌گفت: «کار ولایت چون می‌بینی؟ ندانسته‌ای که ولایت مردان حشم و سلاح نباشد؟ برو و سوار شو! کودکی ونمی‌دانی که چه می‌کنی. » چون به ديه درامدند. شيخ الاسلام با اصحاب در محله‌ای فرود آمدند و خواجه مودود با مزندان:دز.

Orijinal Metin (FA)

مخله‌ای:دیگر: زوز دیگر فزندان خواجه موذود گفتند که ها آمده بودي ٢ا‏ شیخ احمد را از ولایت بیرون کنیم» امروز با ما در یک دیه بنشست, در این معنی بهتر از این اندیشه بايد کرد. » خواجه مودود گفت: «مرا صواب چنان می‌نماید که بامداد برخیزیم و به خدمت وی رویم و اجازت خواهیم و بازگردیم. که کار وی نه به قوت بازوی ماست. » مریدان گفتند که: «ما با هم مشورت کرده‌ایم. صواب آن است که جاسوسی بر کار کنیم که چون وقت قیلوله خلوت شود و پیش وی کسی نباشد, تنی چند در خدمت تو برویم و سماعی بنیاد کنیم و حالتی برآریم و در آن میان چیزی بر وی زنیم. “» خواجه مودود گفت: «این صواب نيیست . که وی صاحب ولايت و کرامت است. » اما فابده نداشت. چون وقت قیلوله شد و اصحاب شيخ متفرق شدند, خادم خواست که جامه بگسترد ا شيخ قیلوله کند. فرمود که: «یک ساعت توقف کن! که کاری در پیش است. « ناگاه کسی در بکوفت. خادم چون دربگشاد. خواجه مودود را دید که با جمعی انبوه درآمدند و سلام گفتند و آغاز سماعی نهادند و نعره زدن گرفتند شيخ الاسلام سر برآورد و گفت: «هی هی! سهلا کجایی؟ » و این سهلا مردی بود سرخسی از عقلای مجانین و صاحب O,‏ و پیوسته در خدمت شیح الاسلام بودیء هم در لحظه حاضر شد 9 بانک: پر اتان زد 204 بر پای خاست و به استغفار سر برهنه کرد و گفت: «بر شما روشن است که این نوبت من به این رضا نداشتم. » شیخ الاسلام گفت: «راست می‌گویی, اما چرا با ایشان درامدن موافقت کردی؟ » خواجه مودود گفت: «بد کردم. عفو فرمایید! ! »> شيخ الاسلام گفت: «عفو کردم. برو و این قوم را بازگردان, و دو خدمتکار نگاهدار و سه روز توقف کن ! » چنان کرد. پس پیش شيخ الاسلام آمد و گفت: «چنانکه گفټه بودید کردم. دبک چه می‌فرمایید تا چنان کنم؟ » شیخ الاسلام فرمود که: اول خضل بر طاق نه و برو غلم آمؤز كة ٠‏ زاهد بي عله خسجزة شیطان باشد. » گفت: «قبول کردم, دیگر چه می فرمایید؟ » فرمود که: «چون از تحصیل فارغ شوی, احیای خاندان خود کن! که آبا و اجداد تو بزرگ بوده‌اند و صاحب کرامت . “« خواجه مودود گفت: «چون مرا احیای خاندان می‌فرمایید هم شما بر وجه تبرک و تیمن مرا اجلاس فرمایید ‏ گفت که: «پیشتر آی! » پیشتر آمد. دست وی بگرفت و بر کنار چار بالش خود بنشاند و سه بار گفت که: «به شرط علم. » پس سه روز در خدمت شیخ الاسلام بود و فواید گرفت و نوازشها یافت و بازگشت. و بعد از ان به اندک فرصتی به جهت تحصیل علوم و تکمیل معارف به جانب بلخ و بخارا تشریف برد و مدت چهار سال به قدر وسع و امکان در آن باب اجتهاد نمود» و در ان وار هوخا ار وی ابات عرمة و کر امات عجیه که تفل آن به نطول می عادد ظاهر شد. و بعد از آن به چشت مراجعت کرد و به تربیت مریدان و مستفیدان مشغول شد و از اطراف طالبان روی ارادت به صحبت و خدمت وی اوردند. ان ا و ا ا ت شرف صحبت خواجه را دریافته بوده ست و چند وقت در چشت قامت نموده؛ و می‌گویند که در مدت اقامت هرگز در چشت نقض طهارت نکرده. چون خواستی که طهارت کند. سوار شدی و از چشت بیرون آمدی و دور رفتی و طهارت ساختی و مراجعت نمودی.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مخله‌ای:دیگر: زوز دیگر فزندان خواجه موذود گفتند که ها آمده بودي ٢ا‏ شیخ احمد را از ولایت بیرون کنیم» امروز با ما در یک دیه بنشست, در این معنی بهتر از این اندیشه بايد کرد. » خواجه مودود گفت: «مرا صواب چنان می‌نماید که بامداد برخیزیم و به خدمت وی رویم و اجازت خواهیم و بازگردیم. که کار وی نه به قوت بازوی ماست. » مریدان گفتند که: «ما با هم مشورت کرده‌ایم. صواب آن است که جاسوسی بر کار کنیم که چون وقت قیلوله خلوت شود و پیش وی کسی نباشد, تنی چند در خدمت تو برویم و سماعی بنیاد کنیم و حالتی برآریم و در آن میان چیزی بر وی زنیم. “» خواجه مودود گفت: «این صواب نيیست . که وی صاحب ولايت و کرامت است. » اما فابده نداشت. چون وقت قیلوله شد و اصحاب شيخ متفرق شدند, خادم خواست که جامه بگسترد ا شيخ قیلوله کند. فرمود که: «یک ساعت توقف کن! که کاری در پیش است. « ناگاه کسی در بکوفت. خادم چون دربگشاد. خواجه مودود را دید که با جمعی انبوه درآمدند و سلام گفتند و آغاز سماعی نهادند و نعره زدن گرفتند شيخ الاسلام سر برآورد و گفت: «هی هی! سهلا کجایی؟ » و این سهلا مردی بود سرخسی از عقلای مجانین و صاحب O,‏ و پیوسته در خدمت شیح الاسلام بودیء هم در لحظه حاضر شد 9 بانک: پر اتان زد 204 بر پای خاست و به استغفار سر برهنه کرد و گفت: «بر شما روشن است که این نوبت من به این رضا نداشتم. » شیخ الاسلام گفت: «راست می‌گویی, اما چرا با ایشان درامدن موافقت کردی؟ » خواجه مودود گفت: «بد کردم. عفو فرمایید! ! »> شيخ الاسلام گفت: «عفو کردم. برو و این قوم را بازگردان, و دو خدمتکار نگاهدار و سه روز توقف کن ! » چنان کرد. پس پیش شيخ الاسلام آمد و گفت: «چنانکه گفټه بودید کردم. دبک چه می‌فرمایید تا چنان کنم؟ » شیخ الاسلام فرمود که: اول خضل بر طاق نه و برو غلم آمؤز كة ٠‏ زاهد بي عله خسجزة شیطان باشد. » گفت: «قبول کردم, دیگر چه می فرمایید؟ » فرمود که: «چون از تحصیل فارغ شوی, احیای خاندان خود کن! که آبا و اجداد تو بزرگ بوده‌اند و صاحب کرامت . “« خواجه مودود گفت: «چون مرا احیای خاندان می‌فرمایید هم شما بر وجه تبرک و تیمن مرا اجلاس فرمایید ‏ گفت که: «پیشتر آی! » پیشتر آمد. دست وی بگرفت و بر کنار چار بالش خود بنشاند و سه بار گفت که: «به شرط علم. » پس سه روز در خدمت شیخ الاسلام بود و فواید گرفت و نوازشها یافت و بازگشت. و بعد از ان به اندک فرصتی به جهت تحصیل علوم و تکمیل معارف به جانب بلخ و بخارا تشریف برد و مدت چهار سال به قدر وسع و امکان در آن باب اجتهاد نمود» و در ان وار هوخا ار وی ابات عرمة و کر امات عجیه که تفل آن به نطول می عادد ظاهر شد. و بعد از آن به چشت مراجعت کرد و به تربیت مریدان و مستفیدان مشغول شد و از اطراف طالبان روی ارادت به صحبت و خدمت وی اوردند. ان ا و ا ا ت شرف صحبت خواجه را دریافته بوده ست و چند وقت در چشت قامت نموده؛ و می‌گویند که در مدت اقامت هرگز در چشت نقض طهارت نکرده. چون خواستی که طهارت کند. سوار شدی و از چشت بیرون آمدی و دور رفتی و طهارت ساختی و مراجعت نمودی.

Orijinal Metin (FA)

فی کفتی که «مزار چشت منزل مبارک و مقام متبرک است» روا ناشة که آنجایی ای کن و گویند که مشیر وک را خواجة نخان می گففند جوا مودود شاه لقب نهاد و وی همیشه به آن می‌نازیدی و مفاخرت می‌کردی. وفات خواجه در سنة سبع و عشرين و خمسمائة بوده است و وفات شاه سنجان در 5- خواجه احمدبن مودود بن يوسف الجشتی» رحمه الله تعالی وې بسیار بزرگ بوده و بعد از پدر به مقام وی نشسته و مقبول همة طوایف بوده و بر كافة انام شفقتی عام و مرؤتی تمام داشته است. گویند که شبی حضرت رسالت را صلی الله عليه و سلّم در واقعه دید که فرمود که: «ای احمد! اگر تو مشتاق ما نیستی» . ما مشتاق توایم . » چون بامداد شد. سه یار موافق اختیار کرد و مجهول وار چنانکه کسی وی را نشناسد به زیارت حر شریفین زادهما الله تعالی تشریفا و تکریما متوجه شد. چون ‏ حچ کرد به حرم محترم مدینه و روضة شریفة مصطفویه على رۆارها تحف التحايا توجه نمود و مدت شش ماه مجاورت کرد و گویند که مداومت و مواظبت وی بر مجاورت آن حرم خادمان را گران امد خواستند که وی را برنجانند. از روضة شريفه آواز آمد چنانچه همة حاضران شنیدند که: «وی را مرنجانید که از جملة مشتاقان ماست! » و بعد از مراجعت ازمدینه به بغداد رسید و درخانقاه شيخ شهاب الدین سهروردی فرود آمد. شیخ وی را تعظیم و احترام بسیار کرد, و خليفة بغداد بنابر خوابی که ده بوت وق را ظلت کرد و وطانف اكرام و اخترام اق اود ووی خاافه را نصایح جایگیر و مواعظ دلپذیر گفت. و همه ا قبول افتاد. فتوحۍ اوردند. به 205 و به خراسان توجه نمود. ولادت وى در سنة سبع و خمسمائة بوده و وفات وى در سنة سبع و سبعين و ٤ نك. ‎ 6- ابوالولید احمدبن ابی الڑجاء» قدڈس الله تعالى روحه وی از قري آزادان است که متصل است به هرات . عالم بوده به علوم ظاهری و ای ار ها ردان افا اح حول اش رت الل ال وو ج رق ن دة خود از وی حدیث روایت کرده است. در اوایل مال بسیار داشته؛ همه را در طلب حدیث و حج و غزا صرف کرده است. از هرات سفر می‌کرد و هرگاه مال وی برسیدی به هرات مراجعت کردی و بعضی از املاک خود بفروختی و باز به سفر رفتی تا جمله مال خود بدین طریق نفقه کرد. گویند یکی از دوستان وی به چهار هزار درم محتاج شد پیش وی اظهار ان کرد, چن به خانة خود رفت ابوالولید چهارهزار درم در صره کرد و به وی فرستاد. چون ان دوست مهم خود کفایت کرد و مدتی برامد. ان مبلغ را نقد ساخته در صره کرد و به وکدبارفرستاد. ابوالواید ول نکرد ان دوست په ردک وی آمو سلام کرد ابرالولا گفت: «اگر نه رد سلام واجب بودی» جواب تو باز ندادمی» آخر چهار هزار درم را چه قدر باشد که آن را باز فرستی؟ » كى :ر خفة الله فة انعن ولان و مان و کر وک دی قر رادان اس ران و یتبژک به. 7- ابواسماعیل عبدالله بن ابی منصور محمد الانصاری الهرویء قدس الله تعالی سره لقب وی شیخ الاسلام است و مراد به شيخ الاسلام هرجا که در این کتاب مطلق واقع شده است وی است, چنانچه در صدر کتاب به آن اشارت رفته است. وئ از فرزندان انومتضون مت الانضاری. اسک :و :قت اتضاری تسر انو اتوت انضاری است که صاحب رحل رسول است صلی الله علیه و سلم, در آن وقت که ,به مدینه فخرت کردند و مت انضاری.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

فی کفتی که «مزار چشت منزل مبارک و مقام متبرک است» روا ناشة که آنجایی ای کن و گویند که مشیر وک را خواجة نخان می گففند جوا مودود شاه لقب نهاد و وی همیشه به آن می‌نازیدی و مفاخرت می‌کردی. وفات خواجه در سنة سبع و عشرين و خمسمائة بوده است و وفات شاه سنجان در 5- خواجه احمدبن مودود بن يوسف الجشتی» رحمه الله تعالی وې بسیار بزرگ بوده و بعد از پدر به مقام وی نشسته و مقبول همة طوایف بوده و بر كافة انام شفقتی عام و مرؤتی تمام داشته است. گویند که شبی حضرت رسالت را صلی الله عليه و سلّم در واقعه دید که فرمود که: «ای احمد! اگر تو مشتاق ما نیستی» . ما مشتاق توایم . » چون بامداد شد. سه یار موافق اختیار کرد و مجهول وار چنانکه کسی وی را نشناسد به زیارت حر شریفین زادهما الله تعالی تشریفا و تکریما متوجه شد. چون ‏ حچ کرد به حرم محترم مدینه و روضة شریفة مصطفویه على رۆارها تحف التحايا توجه نمود و مدت شش ماه مجاورت کرد و گویند که مداومت و مواظبت وی بر مجاورت آن حرم خادمان را گران امد خواستند که وی را برنجانند. از روضة شريفه آواز آمد چنانچه همة حاضران شنیدند که: «وی را مرنجانید که از جملة مشتاقان ماست! » و بعد از مراجعت ازمدینه به بغداد رسید و درخانقاه شيخ شهاب الدین سهروردی فرود آمد. شیخ وی را تعظیم و احترام بسیار کرد, و خليفة بغداد بنابر خوابی که ده بوت وق را ظلت کرد و وطانف اكرام و اخترام اق اود ووی خاافه را نصایح جایگیر و مواعظ دلپذیر گفت. و همه ا قبول افتاد. فتوحۍ اوردند. به 205 و به خراسان توجه نمود. ولادت وى در سنة سبع و خمسمائة بوده و وفات وى در سنة سبع و سبعين و ٤ نك. ‎ 6- ابوالولید احمدبن ابی الڑجاء» قدڈس الله تعالى روحه وی از قري آزادان است که متصل است به هرات . عالم بوده به علوم ظاهری و ای ار ها ردان افا اح حول اش رت الل ال وو ج رق ن دة خود از وی حدیث روایت کرده است. در اوایل مال بسیار داشته؛ همه را در طلب حدیث و حج و غزا صرف کرده است. از هرات سفر می‌کرد و هرگاه مال وی برسیدی به هرات مراجعت کردی و بعضی از املاک خود بفروختی و باز به سفر رفتی تا جمله مال خود بدین طریق نفقه کرد. گویند یکی از دوستان وی به چهار هزار درم محتاج شد پیش وی اظهار ان کرد, چن به خانة خود رفت ابوالولید چهارهزار درم در صره کرد و به وی فرستاد. چون ان دوست مهم خود کفایت کرد و مدتی برامد. ان مبلغ را نقد ساخته در صره کرد و به وکدبارفرستاد. ابوالواید ول نکرد ان دوست په ردک وی آمو سلام کرد ابرالولا گفت: «اگر نه رد سلام واجب بودی» جواب تو باز ندادمی» آخر چهار هزار درم را چه قدر باشد که آن را باز فرستی؟ » كى :ر خفة الله فة انعن ولان و مان و کر وک دی قر رادان اس ران و یتبژک به. 7- ابواسماعیل عبدالله بن ابی منصور محمد الانصاری الهرویء قدس الله تعالی سره لقب وی شیخ الاسلام است و مراد به شيخ الاسلام هرجا که در این کتاب مطلق واقع شده است وی است, چنانچه در صدر کتاب به آن اشارت رفته است. وئ از فرزندان انومتضون مت الانضاری. اسک :و :قت اتضاری تسر انو اتوت انضاری است که صاحب رحل رسول است صلی الله علیه و سلم, در آن وقت که ,به مدینه فخرت کردند و مت انضاری.

Orijinal Metin (FA)

در زان خلاقت امغزالمومن غنجان رضن: الله عة با احنف بن قیس به خراسان آمده بود و در هرات سان شددة. شيخ الاسلام گفته است که: «پدر من ابومنصور در بلخ با شریف حمزۀ عقیلی می‌بوده است. وقتی زنی با شریف گفت که: ابومنصور را بگوی که مرا به زنی کند! پدر من گفته است که: من هرگز زن نخواهم, و آن را رڈ کرده است. _شریف گفته است که: آخر زن بخواهی و ترا پسری آید و چه پسری! چون به هرات ت آمده است و زن خواسته و من به زمین آمده‌ام. شریف در بلخ گفته است که: ابومنصور ما را به هری پسری آمد چنان هَن. » جامع مقامات شیخ الاسلام می‌گوید که: «این کلمه آفرین است که همة نیکیها در من آن ات سن ابه صقت وان کرد ار غات کی و هم شیخ الاسلام گفته است که: «من به فَهنْدز زاده‌ام و انجا زر شده‌ام و ولادت من روز جمعه بوده است. دروقت غروب آفتاب. الثانى من شعبان. سنة ست و تسعين و ثلثمائة. > و هم وی گفته: «من ربیعی‌ام. در وقت بهار زاده‌ام و بهار را سخت دوست دارم. آفتاب به هفدهم درجة ثور بوده است که من زاده‌ام, هرگاه که آفتاب به آنجا رسد سال من تمام گردد و آن میانة بهار بود وقت گل و رياحین. » و هم وی گفته که: «بوعاصم ,پیر و خویشاوند من است. من در کودکی به وی شدی. وقتی به وی شدم. نان و اُسکُره‌ای کامه پیش من نهاد و مرا قوالی کرد و چیزی برخواند. خاتون وی. که عجوزی بود محتشم و خداوند ولایت. گفت: پیر من یعنی 206 خضر, عليه السلام عبدالله را دید گفت: وی کیست؟ گفتم: فلان کس است. گفت: از مشرق تا مغرب همة جهان از وی پر شود یعنی از اوازه وی. » شیخ الاسلام گفت که: «این پرسیدن فن وی است, خود داند. اما پرسد. » بانو عالیه زنی بوده با شکوه به پوشنک. چون شيخ الاسلام به زمين امد خضر عليه السلام وی را گفت: «ان کودک را دیدی در هری که از مشرق تا مغرب از وی پر شود؟ » بازاری زاده‌ای است هفده E ‏ ونه وی. ا همة روی زمین کس از او مه نبود. یا گفت که: از مشرق تا مغرب از او پر شود. » و احوال این بانو عالیه ان بود که دخترکی داشت یک و نیم ساله. او را خواست, یعنی حق را سبحانه دختر را بگذاشت و به حج شد. شيخ بوآسامه که شيخ حرم بود پذیرۀ وی آمد. که عم وی بودو این بانو محبره‌ای داشت. فرا پیران می‌شد که: «مرا چیزی از او یعنی از حق, تعالی بر این کاغذ نویسید! » شیخ الاسلام گفت که: «اول مرا در دبیرستان زنی کردند. گفتند: زیان دارد. چون چهار ساله شدم. مرا در دبیرستان مالینی کردند و چون نه ساله شدم. املا نوشتم از قاضی بامنصور و ازجارودی و چهارده ساله بودم که مرا به مجلس بنشاندند و من در دبیرستان ادب خرد بودم که شعر می‌گفتم. چنانکه دیگران را از من حسد می‌آمد. » و هم وی گفته که: «پسر یکی از خویشان خواجه یحیی عمار با من در دبستان بود من بر بدیهه شعرهای تازی می‌گفتم. ‏ معنی شعری بگوی, بگفتمی زیادت از آن که آن کس خواسته بودی. وقتی آن پسر پدر خود را گفته بود که: وی در هر معنی که خواهی شعر گوید. پدر وی فاضل بود. گفت: چون به دبیرستان شوی. از وی خواه که این بیت را تازی کند: روزک.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در زان خلاقت امغزالمومن غنجان رضن: الله عة با احنف بن قیس به خراسان آمده بود و در هرات سان شددة. شيخ الاسلام گفته است که: «پدر من ابومنصور در بلخ با شریف حمزۀ عقیلی می‌بوده است. وقتی زنی با شریف گفت که: ابومنصور را بگوی که مرا به زنی کند! پدر من گفته است که: من هرگز زن نخواهم, و آن را رڈ کرده است. _شریف گفته است که: آخر زن بخواهی و ترا پسری آید و چه پسری! چون به هرات ت آمده است و زن خواسته و من به زمین آمده‌ام. شریف در بلخ گفته است که: ابومنصور ما را به هری پسری آمد چنان هَن. » جامع مقامات شیخ الاسلام می‌گوید که: «این کلمه آفرین است که همة نیکیها در من آن ات سن ابه صقت وان کرد ار غات کی و هم شیخ الاسلام گفته است که: «من به فَهنْدز زاده‌ام و انجا زر شده‌ام و ولادت من روز جمعه بوده است. دروقت غروب آفتاب. الثانى من شعبان. سنة ست و تسعين و ثلثمائة. > و هم وی گفته: «من ربیعی‌ام. در وقت بهار زاده‌ام و بهار را سخت دوست دارم. آفتاب به هفدهم درجة ثور بوده است که من زاده‌ام, هرگاه که آفتاب به آنجا رسد سال من تمام گردد و آن میانة بهار بود وقت گل و رياحین. » و هم وی گفته که: «بوعاصم ,پیر و خویشاوند من است. من در کودکی به وی شدی. وقتی به وی شدم. نان و اُسکُره‌ای کامه پیش من نهاد و مرا قوالی کرد و چیزی برخواند. خاتون وی. که عجوزی بود محتشم و خداوند ولایت. گفت: پیر من یعنی 206 خضر, عليه السلام عبدالله را دید گفت: وی کیست؟ گفتم: فلان کس است. گفت: از مشرق تا مغرب همة جهان از وی پر شود یعنی از اوازه وی. » شیخ الاسلام گفت که: «این پرسیدن فن وی است, خود داند. اما پرسد. » بانو عالیه زنی بوده با شکوه به پوشنک. چون شيخ الاسلام به زمين امد خضر عليه السلام وی را گفت: «ان کودک را دیدی در هری که از مشرق تا مغرب از وی پر شود؟ » بازاری زاده‌ای است هفده E ‏ ونه وی. ا همة روی زمین کس از او مه نبود. یا گفت که: از مشرق تا مغرب از او پر شود. » و احوال این بانو عالیه ان بود که دخترکی داشت یک و نیم ساله. او را خواست, یعنی حق را سبحانه دختر را بگذاشت و به حج شد. شيخ بوآسامه که شيخ حرم بود پذیرۀ وی آمد. که عم وی بودو این بانو محبره‌ای داشت. فرا پیران می‌شد که: «مرا چیزی از او یعنی از حق, تعالی بر این کاغذ نویسید! » شیخ الاسلام گفت که: «اول مرا در دبیرستان زنی کردند. گفتند: زیان دارد. چون چهار ساله شدم. مرا در دبیرستان مالینی کردند و چون نه ساله شدم. املا نوشتم از قاضی بامنصور و ازجارودی و چهارده ساله بودم که مرا به مجلس بنشاندند و من در دبیرستان ادب خرد بودم که شعر می‌گفتم. چنانکه دیگران را از من حسد می‌آمد. » و هم وی گفته که: «پسر یکی از خویشان خواجه یحیی عمار با من در دبستان بود من بر بدیهه شعرهای تازی می‌گفتم. ‏ معنی شعری بگوی, بگفتمی زیادت از آن که آن کس خواسته بودی. وقتی آن پسر پدر خود را گفته بود که: وی در هر معنی که خواهی شعر گوید. پدر وی فاضل بود. گفت: چون به دبیرستان شوی. از وی خواه که این بیت را تازی کند: روزک.

Orijinal Metin (FA)

که که اتی کرد روز ان فان رور د کر زوز ید اندسان :ات است من در وقت گفتم: ويومٌ القتى ما عاشة في مَسَرق و سايژة يوم الشُقاءِ گصيبُ رم الوَصل مادمت السعادة فالڈجی بتنغيص عيش الائ رين رقیبُ» و این مصراع را از وی خواستند که تازی کن: «آب آید با جوی که روزی بوده» گفت: اا ا رو ل اا ا ا وال ا و هم وی گفته که: رګي بود در دران نیکو روی ابواحمدنام. یکی گفت که: براې وې چیزی بگوی! من اين لأبي أحخمد وجة ة قَمَر اليل غلامه وله لَحْظ عَزالِ رشق القلت سهامه» و هم وی گفته که: «مرا شش هزار شعر تازی بیش است بر وزن راست در دست مردمان و بر پشت اجزای من. » و شی وی گفته است که <وقتی قاس کردم که جد پیت باد دارم از اشعار غرت: هفتاد هزار بیش یاد داشتم. » و در وقتی دیگر گفته است که: «من صدهزار بیت به تازی از شعرای عرب, چه متقدمان و چه متأخران, به تفاریق یاد دارم . “ و هم وی گفته که: «بامداد پگاه به مُقری شدمی به قرآن خواندن. چون بازآمدمی» به درس شدمی. شش روی ورق بنوشتمی و از بر کردمی. چون از درس فارغ گشتمی. چاشتگاه به ادیب شدمی و همه روز بنوشتمی؛ روز گار جود را نش کردة بودم» چنانکه مرا هیچ فراغت نبودی. از روزگار من هیچ به سر نیامدی, بلکه هنوز در بایستی 207 و بیشتر روز بودی که تا پس نماز خفتن بر ناهار بودمی. » و هم وی گفته که: «به شب در چراغ حدیث می‌نوشتمی۔ فراغت نان خوردن نبودی. مادر من نان پاره لقمه کرده بودی ودر دهان من می‌نهادی در ميان نوشتن . »> و هم وی گفته است که: «حق سبحانه و تعالی مرا حفظی داده بود که هرچه زیر قلم من بگذشتی مرا حفظ شدی. » و هم وی گفته که: «من سیصد هزار حدیث یاد دارم با هزار هزار اسناد. »> و هم وی گفته که: a‏ سم هرگ کن نکش ه: ر نک فنرل ان انور یا دراد که اران می ا فد دفن دږ ر کوغ می‌رفتم و جزوهای حدیث به شکم باز نهاده بودم تا تر نشود. » و هم وی گفته که: «مرا آن نیت بس که مرا به به اول علم آموختن بوده از وی یعنی نه طلهه فا را بود ال د الى را تود و تصرت: ا وصطةف يرا ود صل الله ةة سلم. » و هم وی گفته که: «به روزگار من هیچ کس آن نکرده که من. اگر من دست بر اندام خود نهادمی گفتندی که این چیست. آن را حدیث داشتمی. » و هم وی گفته که: «من از سیصد تن حدیث نوشته‌ام. همه سنی بوده‌اند و صاحب حدیث, نه مبتدع و نه صاحب رآی و هیچ کس را این بسر نشد. » و هم وی گفته که: «بس اسنادهای عالى که بگذاشتهام وننوشته إم که مرد صاحب رای تود یا از آهل کلام که محمد سين كفعه إن ها الفلة دنن فالظ وا عت حورته و به نشابور قاضی ابوبکر حیری را دریافتم و ازوی حدیث ننوشتم؛ که متکلم بود و اشعری مذهب. اگرچه اسنادهای عالی داشت. » و هم وی گفته که: «من در تذکیر و تفسیر قرآن شاگرد خواجه امام یحیی عمارم. اگر من وی را ندیدی دهان باز ندانستۍ کرد یعنی در تذکیر و تفسیر. من چهارده ساله بودم که خواجه یحیی فهندزیان را گفت که: عبدالله را به ناز دارید که ازوی بوی امامی می‌آید. » 8- خواجه یحیی بن عمار الشیبانی» رحمه الله تعالی وی شیخ ابوعبدالله خفیف را دیده بود به شیراز, و وی را مجلس نهاده بود.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

که که اتی کرد روز ان فان رور د کر زوز ید اندسان :ات است من در وقت گفتم: ويومٌ القتى ما عاشة في مَسَرق و سايژة يوم الشُقاءِ گصيبُ رم الوَصل مادمت السعادة فالڈجی بتنغيص عيش الائ رين رقیبُ» و این مصراع را از وی خواستند که تازی کن: «آب آید با جوی که روزی بوده» گفت: اا ا رو ل اا ا ا وال ا و هم وی گفته که: رګي بود در دران نیکو روی ابواحمدنام. یکی گفت که: براې وې چیزی بگوی! من اين لأبي أحخمد وجة ة قَمَر اليل غلامه وله لَحْظ عَزالِ رشق القلت سهامه» و هم وی گفته که: «مرا شش هزار شعر تازی بیش است بر وزن راست در دست مردمان و بر پشت اجزای من. » و شی وی گفته است که <وقتی قاس کردم که جد پیت باد دارم از اشعار غرت: هفتاد هزار بیش یاد داشتم. » و در وقتی دیگر گفته است که: «من صدهزار بیت به تازی از شعرای عرب, چه متقدمان و چه متأخران, به تفاریق یاد دارم . “ و هم وی گفته که: «بامداد پگاه به مُقری شدمی به قرآن خواندن. چون بازآمدمی» به درس شدمی. شش روی ورق بنوشتمی و از بر کردمی. چون از درس فارغ گشتمی. چاشتگاه به ادیب شدمی و همه روز بنوشتمی؛ روز گار جود را نش کردة بودم» چنانکه مرا هیچ فراغت نبودی. از روزگار من هیچ به سر نیامدی, بلکه هنوز در بایستی 207 و بیشتر روز بودی که تا پس نماز خفتن بر ناهار بودمی. » و هم وی گفته که: «به شب در چراغ حدیث می‌نوشتمی۔ فراغت نان خوردن نبودی. مادر من نان پاره لقمه کرده بودی ودر دهان من می‌نهادی در ميان نوشتن . »> و هم وی گفته است که: «حق سبحانه و تعالی مرا حفظی داده بود که هرچه زیر قلم من بگذشتی مرا حفظ شدی. » و هم وی گفته که: «من سیصد هزار حدیث یاد دارم با هزار هزار اسناد. »> و هم وی گفته که: a‏ سم هرگ کن نکش ه: ر نک فنرل ان انور یا دراد که اران می ا فد دفن دږ ر کوغ می‌رفتم و جزوهای حدیث به شکم باز نهاده بودم تا تر نشود. » و هم وی گفته که: «مرا آن نیت بس که مرا به به اول علم آموختن بوده از وی یعنی نه طلهه فا را بود ال د الى را تود و تصرت: ا وصطةف يرا ود صل الله ةة سلم. » و هم وی گفته که: «به روزگار من هیچ کس آن نکرده که من. اگر من دست بر اندام خود نهادمی گفتندی که این چیست. آن را حدیث داشتمی. » و هم وی گفته که: «من از سیصد تن حدیث نوشته‌ام. همه سنی بوده‌اند و صاحب حدیث, نه مبتدع و نه صاحب رآی و هیچ کس را این بسر نشد. » و هم وی گفته که: «بس اسنادهای عالى که بگذاشتهام وننوشته إم که مرد صاحب رای تود یا از آهل کلام که محمد سين كفعه إن ها الفلة دنن فالظ وا عت حورته و به نشابور قاضی ابوبکر حیری را دریافتم و ازوی حدیث ننوشتم؛ که متکلم بود و اشعری مذهب. اگرچه اسنادهای عالی داشت. » و هم وی گفته که: «من در تذکیر و تفسیر قرآن شاگرد خواجه امام یحیی عمارم. اگر من وی را ندیدی دهان باز ندانستۍ کرد یعنی در تذکیر و تفسیر. من چهارده ساله بودم که خواجه یحیی فهندزیان را گفت که: عبدالله را به ناز دارید که ازوی بوی امامی می‌آید. » 8- خواجه یحیی بن عمار الشیبانی» رحمه الله تعالی وی شیخ ابوعبدالله خفیف را دیده بود به شیراز, و وی را مجلس نهاده بود.

Orijinal Metin (FA)

شيخ الاسلام گفت که: «رسوم علم به هرات خواجه یحیی آورد. مجلس داشتن و دين a گشت. فرود آمد و پیش وی رفت. e‏ ا بحړ بگشتم دین تر و تازه به هرات یافتم. » و در نشابور نیز با بزرگان گفته بود: «طفث الدّنيا شرقا و غرباء قَوَجَدث الذينَ عَصا بهراة € وکاظی ابو گھرو ژر بود و امام و يگانة جهان. و فى تاريخ الامام اليافعى رحمه, الله تعالى ان فى سنة ثمان و اربعمائة توقی أو ةزو ا ووه راف اللاك ا وم فت الاسام کت «وقتی خواجه یحیی عمار بیمار شده بود چون بهتر گشت. مجلس کرد بر کرسی خود. دو غلام دست وی گرفته بودند بر منبر بردند. گفت: یحیی عمار همه عر خود از این سر چوب یافته یعنی منبر و کرسی ولیکن اکنون نمي ‌تواڼم. پس گفت: شنیدم که گفته‌اند: یحیی عمار را پای درکشیدند۔ مصطفی را صلی الله عليه و سلم پای درکشیدند ابوبکر به جای وی بنشست. و ابوبکر را پای درکشیدند, عمر به جای وی بنشست. و عمر را پاي درکشیدند. عثمان بنشست و عثمان را پای درکشیدند. علی بنشست. رضوان الله عليهم اجمعين. مرا پای درکشند. عبدالله بیاید و بنشیند بر اینجا و بر دماغ ملحدان و مبتدعان می‌زند. » شيخ الاسلام گفت که: دفن ان زوز مه بای کرسی سنه . وده خواجه اشارت به من 208 کزدند که غبدالله آن کودی است: پش از آن شخ عمو مرا گفت که آن. غبدالله تو بودی. و لعّمری که چنان بود. » و فى تاريخ الامام اليافعى رحمه الله إل فى سنة اثنتين و عشرين و اريعمائة توقى الأمام الواعظ يحيى بن عار الشيبانى الشجستانى نزيل هراة. کا اکا اا ا و ا کرده. » و گفت قش سه که «دیدار مشایخ را غثیمت :بايد گرفت: که دیدان پیران اگر از دست بشود ان را درنتوان يافت. آن فشه نود عرفات همیشه بود. دیدار ایشان نبود؛ فایت آن را تدارک نبود» در نتوان يافت . « و گفت قڈس سژه که: a‏ کار یعنی در تصوف وحقیقت. شیخ ابوالحسن خرقانی است, رضی الله تعالی عنه. اکر کن خزقفاتی :ا ندندی: قدت ندا تی فکوار این ا ان رهئ ا متختی نی نفس با حقيقت. » و گفت قڈس سژه که: «وی پیر من است به یک سخن که گفت: این که می‌خورد و می‌خسبد چیز دیگر است. مرا به وی پس از این هیچ چیز نماند که علم حقیقت مرا دیده و دانسته شد. » و گفت قڈس سژه که: «عزیمت حج اسلام کردم تا ری برفتم. . و قافله را در آن سال ا بازگشتن به صحبت خرقانی E‏ درآی ای من ما شوکة تو! یعنی معشوقة تو از دریا آمدی. از دریا آمدی. از دریا آمدی! جز الله تعالی نداند که آن چه بود که وی گفت از غیب. » و گفت قڈس سژه که: «مرا از کرامات وی آن تمام بود که مرا گفت: از دریا آمدی؛ و از علم وی آن که گفت: این که می‌خورد و می‌خسبد چیز دیگر است. » و گفت قڈس سژه که:«چون ا خرقانی من بودم۔ وی مرا تعظیم می‌داشت. , در میان سخن می‌گفت: با من مناظره می‌کن! تو عالمی» من جاهلم. ؛ من کچ کنن دہ امف هام اوائ دون هه خرقانی به خرقان و طاقی به هرات. ٠‏ 9 هیچ کس نشنیده‌ام و ندیده که این دو تن وی را چنان تعظیم داشتند که مرا. مریدان خرقانی مرا گفتند که: سی سال است تا با وی صحبت می‌داریم, هرگز ندیده‌ایم که کشر را خان تغط کرد که رادو ان کور داشت که ترا شخ الالام کت را که مرا به وی فرستاده بودند. » و گفت قڈس سژه که: «با وی گفتم: ای شیخ! سؤال دارم.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شيخ الاسلام گفت که: «رسوم علم به هرات خواجه یحیی آورد. مجلس داشتن و دين a گشت. فرود آمد و پیش وی رفت. e‏ ا بحړ بگشتم دین تر و تازه به هرات یافتم. » و در نشابور نیز با بزرگان گفته بود: «طفث الدّنيا شرقا و غرباء قَوَجَدث الذينَ عَصا بهراة € وکاظی ابو گھرو ژر بود و امام و يگانة جهان. و فى تاريخ الامام اليافعى رحمه, الله تعالى ان فى سنة ثمان و اربعمائة توقی أو ةزو ا ووه راف اللاك ا وم فت الاسام کت «وقتی خواجه یحیی عمار بیمار شده بود چون بهتر گشت. مجلس کرد بر کرسی خود. دو غلام دست وی گرفته بودند بر منبر بردند. گفت: یحیی عمار همه عر خود از این سر چوب یافته یعنی منبر و کرسی ولیکن اکنون نمي ‌تواڼم. پس گفت: شنیدم که گفته‌اند: یحیی عمار را پای درکشیدند۔ مصطفی را صلی الله عليه و سلم پای درکشیدند ابوبکر به جای وی بنشست. و ابوبکر را پای درکشیدند, عمر به جای وی بنشست. و عمر را پاي درکشیدند. عثمان بنشست و عثمان را پای درکشیدند. علی بنشست. رضوان الله عليهم اجمعين. مرا پای درکشند. عبدالله بیاید و بنشیند بر اینجا و بر دماغ ملحدان و مبتدعان می‌زند. » شيخ الاسلام گفت که: دفن ان زوز مه بای کرسی سنه . وده خواجه اشارت به من 208 کزدند که غبدالله آن کودی است: پش از آن شخ عمو مرا گفت که آن. غبدالله تو بودی. و لعّمری که چنان بود. » و فى تاريخ الامام اليافعى رحمه الله إل فى سنة اثنتين و عشرين و اريعمائة توقى الأمام الواعظ يحيى بن عار الشيبانى الشجستانى نزيل هراة. کا اکا اا ا و ا کرده. » و گفت قش سه که «دیدار مشایخ را غثیمت :بايد گرفت: که دیدان پیران اگر از دست بشود ان را درنتوان يافت. آن فشه نود عرفات همیشه بود. دیدار ایشان نبود؛ فایت آن را تدارک نبود» در نتوان يافت . « و گفت قڈس سژه که: a‏ کار یعنی در تصوف وحقیقت. شیخ ابوالحسن خرقانی است, رضی الله تعالی عنه. اکر کن خزقفاتی :ا ندندی: قدت ندا تی فکوار این ا ان رهئ ا متختی نی نفس با حقيقت. » و گفت قڈس سژه که: «وی پیر من است به یک سخن که گفت: این که می‌خورد و می‌خسبد چیز دیگر است. مرا به وی پس از این هیچ چیز نماند که علم حقیقت مرا دیده و دانسته شد. » و گفت قڈس سژه که: «عزیمت حج اسلام کردم تا ری برفتم. . و قافله را در آن سال ا بازگشتن به صحبت خرقانی E‏ درآی ای من ما شوکة تو! یعنی معشوقة تو از دریا آمدی. از دریا آمدی. از دریا آمدی! جز الله تعالی نداند که آن چه بود که وی گفت از غیب. » و گفت قڈس سژه که: «مرا از کرامات وی آن تمام بود که مرا گفت: از دریا آمدی؛ و از علم وی آن که گفت: این که می‌خورد و می‌خسبد چیز دیگر است. » و گفت قڈس سژه که:«چون ا خرقانی من بودم۔ وی مرا تعظیم می‌داشت. , در میان سخن می‌گفت: با من مناظره می‌کن! تو عالمی» من جاهلم. ؛ من کچ کنن دہ امف هام اوائ دون هه خرقانی به خرقان و طاقی به هرات. ٠‏ 9 هیچ کس نشنیده‌ام و ندیده که این دو تن وی را چنان تعظیم داشتند که مرا. مریدان خرقانی مرا گفتند که: سی سال است تا با وی صحبت می‌داریم, هرگز ندیده‌ایم که کشر را خان تغط کرد که رادو ان کور داشت که ترا شخ الالام کت را که مرا به وی فرستاده بودند. » و گفت قڈس سژه که: «با وی گفتم: ای شیخ! سؤال دارم.

%0
10 Bölüm