Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

» سلیمان عليه السلام گفت: «زودتر خواهم اصف گفت: انا اتیک به قل آن رتد الیک طرفٰک . » (40/نمل) من پیش از آن که و جم برقم زی ان ت ناخاضر کیم بدین گفتار. سلیمان بر وی متغیر نشد و انکار نکرد و وی را ان مستحیل نیامد, و این به هیچ حال معجز نبود. زیرا که أاصف پیغمبر نبود. پس لامحاله بايد که کرامت باشد. و نيز احوال اصحاب كهف» و سخن گفتن سگ با ایشان و خواب ب ایشان و تقلب ایشان د N ,‏ و اظ :زاء ا . “« (18/كهف) این جمله ناقض عادت آست و معلوم آست که معجز نیست. إن دک راف ف و اما اثبات کرامت اولیا به سنت آن است که در حدیث صحیح وارد است که روزی صحابه رضی الله تعالی عنهم گفتند: «یا رسول اللّه! ما را از عجایب امم ماضیه چیزی بگوی! » گفت: «پیش از شما سه کس به جایی می‌رفتند. چون شبانگاه شد قصد غاری کردند و اندر آنجا شدند. چون پاره‌ای از شب بگذشت, سنگی از کوه درافتاد و آں که کردارھا غ ودرا آنکها کرات کاود اه کت او بکی فت مرا مادری و پدری بود و از مال دنیا چیزی نداشتم که به ایشان دهم بجز بزکی که شیر او به ایشان دادمی. و من هر روز پشته‌ای هیزم بیاوردمی و بهای آن اندر وجه طعام خود کردمی. شبی بیگاه‌تر آمدم. تا من آن بزک را بدوشیدم و طعام ایشان در شیر آغشتم,. ایشان خفته بودند. آن قدح در دست من بماند. من بر پای ایستاده و چیزی ناخورده, انتظار بیداری ایشان می‌بردم تا صبح برامد و ایشان بیدار شدند و م بخوردند, آنگاه بنشستم بار خدایا! اگر من در این راستگویم. مرا فریاد رس! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: ان سن جنیدئی: کرد و شکاقی :یدید اهد. دیگ گفت: مرا دختر عمٌّی بود با جمال,. و دلم پیوسته مشغول وی بودی و هر چند وی را بخواندمی اجابت نکردی. تا وقتی به حیل صد و اند دینار زر بدو فرستادم تا یک شب با من خلوتی کرد. چون به نزدیک من اندر امد ترسی در دلم ا از خداوند. تعالی. دست از وی بداشتم. بار خدایا! اگر من در این راستگویم, مارا فرح فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: «آن سنگ جنبیدنۍ دیگر کرد و آن شکاف زیادت سند افا نه جتان که از ان ترون توانند تشد آن: کن یمین گفت: «مرا گروهی مزدوران بودند. چون کاری که می‌کردم تمام شد همه مزد خود بستدند. یکی از ایشان ناپدید شد. من آن مزد وی به گوسفندی بدادم. یک سال و دو سال و ده سال و چهل سال گذشت, مرد پدید نیامد و من نتایج آن گوسفند نگاه می‌داشتم. زوزئ :افد و گفت که: من وقتی کار تو کرده‌ام, یاد داری؛ و اکنون مرا به آن مزد حاجت است. او را قفتم بړو و آن گوسفندان جمله حق تست, بران! آن مرد گفت: بر من افسوس می‌داری؟ گفتم: افسوس e‏ و راست می‌گویم. آن همه فرا وي دادم و ببرد. بار خدایا! اگر من در این راستگویم. ما را فرج فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلّم گفت: ٭ان: :ته یکار از ان در گار فزاتر شد تا هر سه یرون آمدنو» و این قعل ناقض عادت بود. و دیگر حډیث جریح راهب است. زاوی نخدت او قر رة انه ر هی الله عه که قفر صلی الله عا و سل كفت که «در بنی اسرائیل راهبی بود جریح نام و مردی 26 مجتهد بود و مادری داشت مستوره. روزی به آرزوی دیدار پسر بیامد وی در نماز بود در صومعه نگشاد. بازگشت. روز دویم و سیم همچنان.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» سلیمان عليه السلام گفت: «زودتر خواهم اصف گفت: انا اتیک به قل آن رتد الیک طرفٰک . » (40/نمل) من پیش از آن که و جم برقم زی ان ت ناخاضر کیم بدین گفتار. سلیمان بر وی متغیر نشد و انکار نکرد و وی را ان مستحیل نیامد, و این به هیچ حال معجز نبود. زیرا که أاصف پیغمبر نبود. پس لامحاله بايد که کرامت باشد. و نيز احوال اصحاب كهف» و سخن گفتن سگ با ایشان و خواب ب ایشان و تقلب ایشان د N ,‏ و اظ :زاء ا . “« (18/كهف) این جمله ناقض عادت آست و معلوم آست که معجز نیست. إن دک راف ف و اما اثبات کرامت اولیا به سنت آن است که در حدیث صحیح وارد است که روزی صحابه رضی الله تعالی عنهم گفتند: «یا رسول اللّه! ما را از عجایب امم ماضیه چیزی بگوی! » گفت: «پیش از شما سه کس به جایی می‌رفتند. چون شبانگاه شد قصد غاری کردند و اندر آنجا شدند. چون پاره‌ای از شب بگذشت, سنگی از کوه درافتاد و آں که کردارھا غ ودرا آنکها کرات کاود اه کت او بکی فت مرا مادری و پدری بود و از مال دنیا چیزی نداشتم که به ایشان دهم بجز بزکی که شیر او به ایشان دادمی. و من هر روز پشته‌ای هیزم بیاوردمی و بهای آن اندر وجه طعام خود کردمی. شبی بیگاه‌تر آمدم. تا من آن بزک را بدوشیدم و طعام ایشان در شیر آغشتم,. ایشان خفته بودند. آن قدح در دست من بماند. من بر پای ایستاده و چیزی ناخورده, انتظار بیداری ایشان می‌بردم تا صبح برامد و ایشان بیدار شدند و م بخوردند, آنگاه بنشستم بار خدایا! اگر من در این راستگویم. مرا فریاد رس! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: ان سن جنیدئی: کرد و شکاقی :یدید اهد. دیگ گفت: مرا دختر عمٌّی بود با جمال,. و دلم پیوسته مشغول وی بودی و هر چند وی را بخواندمی اجابت نکردی. تا وقتی به حیل صد و اند دینار زر بدو فرستادم تا یک شب با من خلوتی کرد. چون به نزدیک من اندر امد ترسی در دلم ا از خداوند. تعالی. دست از وی بداشتم. بار خدایا! اگر من در این راستگویم, مارا فرح فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: «آن سنگ جنبیدنۍ دیگر کرد و آن شکاف زیادت سند افا نه جتان که از ان ترون توانند تشد آن: کن یمین گفت: «مرا گروهی مزدوران بودند. چون کاری که می‌کردم تمام شد همه مزد خود بستدند. یکی از ایشان ناپدید شد. من آن مزد وی به گوسفندی بدادم. یک سال و دو سال و ده سال و چهل سال گذشت, مرد پدید نیامد و من نتایج آن گوسفند نگاه می‌داشتم. زوزئ :افد و گفت که: من وقتی کار تو کرده‌ام, یاد داری؛ و اکنون مرا به آن مزد حاجت است. او را قفتم بړو و آن گوسفندان جمله حق تست, بران! آن مرد گفت: بر من افسوس می‌داری؟ گفتم: افسوس e‏ و راست می‌گویم. آن همه فرا وي دادم و ببرد. بار خدایا! اگر من در این راستگویم. ما را فرج فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلّم گفت: ٭ان: :ته یکار از ان در گار فزاتر شد تا هر سه یرون آمدنو» و این قعل ناقض عادت بود. و دیگر حډیث جریح راهب است. زاوی نخدت او قر رة انه ر هی الله عه که قفر صلی الله عا و سل كفت که «در بنی اسرائیل راهبی بود جریح نام و مردی 26 مجتهد بود و مادری داشت مستوره. روزی به آرزوی دیدار پسر بیامد وی در نماز بود در صومعه نگشاد. بازگشت. روز دویم و سیم همچنان.

Orijinal Metin (FA)

مادرش گفت از : تنگدلی که: یا رب پسر مرا رسوا گردان و به حق منش بگیر! در آن زمانه زنی بود بدسیرت, گفت: من جریح را از راه ببرم. به صومعة وی شد, جریج به او التفات نکرد. با شبانی در آن راه صحبت کرد و حامله شد. چون به شهر آمد. گفت: این از جریح است. چون بار واد مردم قصد صومعة جریح کردند و وی را پیش سلطان آوردند. جریح گفت: ای غلام! پدر تو کیست؟ گفت: مادرم پر تو دروغ همی گوید. پدر من شبانی است. » تم قال الإمامٌ المستغفِرئ, رخفة. اللة: » و الحْجَةٌ عليهم من طريق الآثار كثيرة. مِنْها لاا رالا و ری لهال ا ڀا بتي إن وَقَعَ بينَ العَرَب يَوّما احتلاف قَأتِ الغا الى كثث فيه آنا و رَسُول الله صلى الله عليه و سلّم و كن ,فيه ایک رژفک بکرَةً وَعشيًاً. ل رک الوه فاته یأتیک ررفک بُكَرَةٌ و شتا إثبات لكراماتِ الاولياءِ u “٠‏ و رَوَى الإمامٌ المستغفرئ رحمه الله باسناده عَنْ جابر بن عيوالله رَضى الله عنه قالَ: «امر ابوبکر رضی الله عنه و قال: إِذ امت فجیئوابی عَلّی الباب, یعنی باب البْيْتِ اذى فيه قبز سول الله صلی الله علیه و سلم قَاذقغوۂ, فان فَنح لکم قادؤئونی۔ قالَ ابن رصق اللو عن قائطلفناء ۽ فدَفَهَتا البابَ و فَلنا: ان هذا ابوبکر رضی الله عنه قد ای ان بقن عند التب ضلن: الل عله ى سلة: قَفَتَحَ البابٍ ولاتڈّرى من فَتح آنا و قال لنا: لّوا ادفو و کرامة. و لا تری شخصاً و لاتری شيئاً. » وروی الإِهام المستغفری پاسناده عن ,مالک بن انس کنا ففق ابن کمن رضي الله عو ار عفرن الطاب ري الله طت الاس المية فال يا سارية بنَ رتوا الجبل الجبل! . من انسترعى الذئبَ فقد ظلم. قال: فأنكر الاس ذكرٍ سارية؛ و ا كال الام لل رسي الله الى غه لا موا عر از ل فقال: )9 م دعُوا عَمَر! فقلما دحَلَ فى شَئءِ الا حَرَجَ تلت أن جاءَ رسول أن سارية لقي ادق فهرَمهم, تُمّ جاءَ بالغنيمة الى سَفُح الل فاراد العَذوٌ أن بخ a‏ سَفح الجَبل, فاتاهم نداء مِنَ السّماءِ: e ‏ عى الت َد ظلم. قال: و انوا بژون . ان a‏ هو الى سَهعَّوهٌ . « ورَّوّى الإمام المستغرئ ا باسناده: اله الغا فخت مض اتی اهلها إلى عر وين عاض رى الل عن قدالرا اها الاير ان للا هة ك لابجري ال وا قال لهم: و م ذلک؟ قالوا: اذا كاتث ثنتا عَسَرَةَ ليلة حَلَوْنَ من هذا الشهر عَمَدّنا الى جارية ا فاا فجِعَلنا عليها مِنَ الْخْلٌ و اليا أفضلٌ مايكون, ثم لقنا فى هذا الثيل. فقال عمرؤ: إن هذا الأقر لايکون أبداً فی الإسلام,. و ان الإسلامَ يَهْدِم ما کان قبله. فاقامُوا ثلتّة أشهر لابَجّري قليلاً و لارا خن هموا بالجَلاءِ. فلها فلا رای ذل روه الي عي ال طا ري الل هه ي رضی الله عنه: اٹک قد اصضبت صَبْت الذى قعلت؛ و إن الإسلام يَهَدِم ما كان قبله. ويعت بيطاقة فی داخل کتایه و کێت اليه: ئی قد بَعَنْت الیک ببطاقةۃ فی داخل کتابی فالقھا فی الٹیل۔ فَلَما قَدَمَ الكتابٌ إلى عمروبن العاص أخد البطاقَة فمَتَحَها, فاذا فيها: م اله عمرَ انر المؤمنین, الى نيل مصرَ, اها بعد فاتک ان كنت تَجري من قَبَلک فلاتجر, وإ كان الله الواح القهَّار سبحانه هوالڍِي 7 بجریک قتسال اللّة الواحد الفهار ان بجر یَجّریک. قالقی اليطاقة فى اليل وقد تهيًا آهل المصر للجلاء و الخروج منها للها لاتقوم مَطاخَتهم فپها الا بالئيل. فأصبَحوا و قد أجراةٌ الله تعالى ستَّة عَشَُرَ ذراعا فى ليلةٍ واحدة و قط الله تعالى تلك السْثّة السّوءَ عَنْ اهل مصرَ إلى اليوم.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مادرش گفت از : تنگدلی که: یا رب پسر مرا رسوا گردان و به حق منش بگیر! در آن زمانه زنی بود بدسیرت, گفت: من جریح را از راه ببرم. به صومعة وی شد, جریج به او التفات نکرد. با شبانی در آن راه صحبت کرد و حامله شد. چون به شهر آمد. گفت: این از جریح است. چون بار واد مردم قصد صومعة جریح کردند و وی را پیش سلطان آوردند. جریح گفت: ای غلام! پدر تو کیست؟ گفت: مادرم پر تو دروغ همی گوید. پدر من شبانی است. » تم قال الإمامٌ المستغفِرئ, رخفة. اللة: » و الحْجَةٌ عليهم من طريق الآثار كثيرة. مِنْها لاا رالا و ری لهال ا ڀا بتي إن وَقَعَ بينَ العَرَب يَوّما احتلاف قَأتِ الغا الى كثث فيه آنا و رَسُول الله صلى الله عليه و سلّم و كن ,فيه ایک رژفک بکرَةً وَعشيًاً. ل رک الوه فاته یأتیک ررفک بُكَرَةٌ و شتا إثبات لكراماتِ الاولياءِ u “٠‏ و رَوَى الإمامٌ المستغفرئ رحمه الله باسناده عَنْ جابر بن عيوالله رَضى الله عنه قالَ: «امر ابوبکر رضی الله عنه و قال: إِذ امت فجیئوابی عَلّی الباب, یعنی باب البْيْتِ اذى فيه قبز سول الله صلی الله علیه و سلم قَاذقغوۂ, فان فَنح لکم قادؤئونی۔ قالَ ابن رصق اللو عن قائطلفناء ۽ فدَفَهَتا البابَ و فَلنا: ان هذا ابوبکر رضی الله عنه قد ای ان بقن عند التب ضلن: الل عله ى سلة: قَفَتَحَ البابٍ ولاتڈّرى من فَتح آنا و قال لنا: لّوا ادفو و کرامة. و لا تری شخصاً و لاتری شيئاً. » وروی الإِهام المستغفری پاسناده عن ,مالک بن انس کنا ففق ابن کمن رضي الله عو ار عفرن الطاب ري الله طت الاس المية فال يا سارية بنَ رتوا الجبل الجبل! . من انسترعى الذئبَ فقد ظلم. قال: فأنكر الاس ذكرٍ سارية؛ و ا كال الام لل رسي الله الى غه لا موا عر از ل فقال: )9 م دعُوا عَمَر! فقلما دحَلَ فى شَئءِ الا حَرَجَ تلت أن جاءَ رسول أن سارية لقي ادق فهرَمهم, تُمّ جاءَ بالغنيمة الى سَفُح الل فاراد العَذوٌ أن بخ a‏ سَفح الجَبل, فاتاهم نداء مِنَ السّماءِ: e ‏ عى الت َد ظلم. قال: و انوا بژون . ان a‏ هو الى سَهعَّوهٌ . « ورَّوّى الإمام المستغرئ ا باسناده: اله الغا فخت مض اتی اهلها إلى عر وين عاض رى الل عن قدالرا اها الاير ان للا هة ك لابجري ال وا قال لهم: و م ذلک؟ قالوا: اذا كاتث ثنتا عَسَرَةَ ليلة حَلَوْنَ من هذا الشهر عَمَدّنا الى جارية ا فاا فجِعَلنا عليها مِنَ الْخْلٌ و اليا أفضلٌ مايكون, ثم لقنا فى هذا الثيل. فقال عمرؤ: إن هذا الأقر لايکون أبداً فی الإسلام,. و ان الإسلامَ يَهْدِم ما کان قبله. فاقامُوا ثلتّة أشهر لابَجّري قليلاً و لارا خن هموا بالجَلاءِ. فلها فلا رای ذل روه الي عي ال طا ري الل هه ي رضی الله عنه: اٹک قد اصضبت صَبْت الذى قعلت؛ و إن الإسلام يَهَدِم ما كان قبله. ويعت بيطاقة فی داخل کتایه و کێت اليه: ئی قد بَعَنْت الیک ببطاقةۃ فی داخل کتابی فالقھا فی الٹیل۔ فَلَما قَدَمَ الكتابٌ إلى عمروبن العاص أخد البطاقَة فمَتَحَها, فاذا فيها: م اله عمرَ انر المؤمنین, الى نيل مصرَ, اها بعد فاتک ان كنت تَجري من قَبَلک فلاتجر, وإ كان الله الواح القهَّار سبحانه هوالڍِي 7 بجریک قتسال اللّة الواحد الفهار ان بجر یَجّریک. قالقی اليطاقة فى اليل وقد تهيًا آهل المصر للجلاء و الخروج منها للها لاتقوم مَطاخَتهم فپها الا بالئيل. فأصبَحوا و قد أجراةٌ الله تعالى ستَّة عَشَُرَ ذراعا فى ليلةٍ واحدة و قط الله تعالى تلك السْثّة السّوءَ عَنْ اهل مصرَ إلى اليوم.

Orijinal Metin (FA)

» و رَوَى الامامٌ المستغفرئ رِحِحَة الله ايضاً باسناده عن نافع أبن عمر رى الله ا قال: «راي عثماڻ رضی الله عنه ليلة فَِلَ صَبيحَتها رسول الله صلى الله عليه و سلم وو قول یا عثمان! إنک ثقَطرٌ عندنا. فيل رصني الله عنه ِن يومو. » و رزوی الإمام المستغفرئة رحكة الله باسناده: «أرٌ افر الموسنن علا یا رضی الله تعالی 27 عنه سأ رجْلاً E‏ ّ إثما كني قال: ما کدبْک_ قال: فاد عُواللة علیک إِنْ كنت كاذباً ان ک. قالَ: ادغ اللة. قَدَعا عليه امير الزن لو رصن الل الوه ي ي و من ألأ َة الا وهه اهي و همچنین از سایر صحابه و تابعین و تيع تابعين و مشايخ طريقت, طبقة بعد طبقةٍِ, نه چندان کرامات و خوارق عادات ظاهر شده ‏ قال الاما القشيزة رخمة الله فى رسالته: و لكرة ها تواتز باجناشها بيغتي باجتانسن الكرامأت الأخبارٌ و الحكاياث صار العلمُ بكونها و ظهورها الأولياء علماً قوئ التفی عته الشکوک ومن و هذه الطائفة 9 تواتر عليه حکاياثهم 9 اخباڙهم لم يبق شبهة في ذلک. » فا ا ها و طاول و ا ت ات اا آن امت که هر اه الألتي كو متاهة اكوا ا ةى مطالى اقوال شان كرد اكه ف کان مدنت واا دزی صخا الت و ارات کلالت کور اتن خان افر دو اند و فی کرامات اوا بلک آنکار معخرات افا جی کنت قریفته نشو د و وین وذ تز یاد ندهد و مانا که اعت این ظایفه پر تفت کر مات ان ست که خود را در اعان مراتب ولایت می‌نمایند و از این امور و احوال ایشان را خبری و اثری نی» نفی ان فی کندا سفن دوا فجت فود و ار فحت هواه می ندند ا ان کد اک صد هزار خارق عادت بر ایشان ظاهر شود چون نه ظاهر ایشان موافق احکام شریعت آست و نه باطن ایشان مطابق آداب طریقت آن آز قبیل مکر و استدراج خواهد بود نه از مقولة ولايت و کرامت و قىن كات اعلام الهدي و عة ارباب القى تصنيف الشيخ إلإمام قطب الأنام. شهاب الڈين ابي عبدالله عمر بن محمد ڍ السشّهروردي, قدسَ الله تعالی روحَه: : «و نعتقد أن للأولياء من أهثّه بعنى أَمة محمد صلي الله عليه و سلم کراماث و إجاباث و هگّذا کان فی رَمَن کل رسولِ کان لهم آتباغ ظَهَرَٿ لهم کراماٿ و مُخرقاٿٹ للعاداتِ. و كراماث الأولياء من تَيَِة معجزاتِ الأنبياء و مَنْ ظهرله و على يده مِنَ المُخرقاتِ و هُو غل ير الإلتزام باجكام الشربعة فة أن زندي وان :الدى طهر لةه مكز و إستدراخ. » القول فى انواع الكرامات و خوارق العادات اغ وار عا دات هار امت جن اناد مدو و اعام موخا و واظم ان افر مستور و ستر امری ظاهر و استجابت دعا و قطع مسافت بعیده در مدت اندک و اطلاع بر امور غایبه از حس و اخبار از آن و حاضر شدن در زمان واحد در امكنة مختلفه ‫9 احیای موتی و اماتة آحیا و سماع کلام حیوانات 9 نباتات 9 جمادات از تنسبیح و غير آن زاغا ا او ا د اھ و ل و ون الأعمال الثاقصَة للعادة. كألقشي على الماء و الشياحة فى الهواء و گالأكَلِ مِنَ = © الگون و گئشخير الحيواناتِ الوَحشْيّْة و كالفُۇة الظاهرة على أبدانهم كالّذى افْتَلَعَ شجرة برجله مِنٌ أصلها و هو يَدُورُ فى السّماع و صر ب اليد على الحائط فينشق؛ و ا ق اا تالاتا فط را المشار اليه. و بالجمله چون حضرت حق سبحانه و تعالی یکی از دوستان خود را مظهر قدرت 1 کاملة خود گرداند. در هیولای عالم هر نوع تصرفی که خواهد تواند کرد.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و رَوَى الامامٌ المستغفرئ رِحِحَة الله ايضاً باسناده عن نافع أبن عمر رى الله ا قال: «راي عثماڻ رضی الله عنه ليلة فَِلَ صَبيحَتها رسول الله صلى الله عليه و سلم وو قول یا عثمان! إنک ثقَطرٌ عندنا. فيل رصني الله عنه ِن يومو. » و رزوی الإمام المستغفرئة رحكة الله باسناده: «أرٌ افر الموسنن علا یا رضی الله تعالی 27 عنه سأ رجْلاً E‏ ّ إثما كني قال: ما کدبْک_ قال: فاد عُواللة علیک إِنْ كنت كاذباً ان ک. قالَ: ادغ اللة. قَدَعا عليه امير الزن لو رصن الل الوه ي ي و من ألأ َة الا وهه اهي و همچنین از سایر صحابه و تابعین و تيع تابعين و مشايخ طريقت, طبقة بعد طبقةٍِ, نه چندان کرامات و خوارق عادات ظاهر شده ‏ قال الاما القشيزة رخمة الله فى رسالته: و لكرة ها تواتز باجناشها بيغتي باجتانسن الكرامأت الأخبارٌ و الحكاياث صار العلمُ بكونها و ظهورها الأولياء علماً قوئ التفی عته الشکوک ومن و هذه الطائفة 9 تواتر عليه حکاياثهم 9 اخباڙهم لم يبق شبهة في ذلک. » فا ا ها و طاول و ا ت ات اا آن امت که هر اه الألتي كو متاهة اكوا ا ةى مطالى اقوال شان كرد اكه ف کان مدنت واا دزی صخا الت و ارات کلالت کور اتن خان افر دو اند و فی کرامات اوا بلک آنکار معخرات افا جی کنت قریفته نشو د و وین وذ تز یاد ندهد و مانا که اعت این ظایفه پر تفت کر مات ان ست که خود را در اعان مراتب ولایت می‌نمایند و از این امور و احوال ایشان را خبری و اثری نی» نفی ان فی کندا سفن دوا فجت فود و ار فحت هواه می ندند ا ان کد اک صد هزار خارق عادت بر ایشان ظاهر شود چون نه ظاهر ایشان موافق احکام شریعت آست و نه باطن ایشان مطابق آداب طریقت آن آز قبیل مکر و استدراج خواهد بود نه از مقولة ولايت و کرامت و قىن كات اعلام الهدي و عة ارباب القى تصنيف الشيخ إلإمام قطب الأنام. شهاب الڈين ابي عبدالله عمر بن محمد ڍ السشّهروردي, قدسَ الله تعالی روحَه: : «و نعتقد أن للأولياء من أهثّه بعنى أَمة محمد صلي الله عليه و سلم کراماث و إجاباث و هگّذا کان فی رَمَن کل رسولِ کان لهم آتباغ ظَهَرَٿ لهم کراماٿ و مُخرقاٿٹ للعاداتِ. و كراماث الأولياء من تَيَِة معجزاتِ الأنبياء و مَنْ ظهرله و على يده مِنَ المُخرقاتِ و هُو غل ير الإلتزام باجكام الشربعة فة أن زندي وان :الدى طهر لةه مكز و إستدراخ. » القول فى انواع الكرامات و خوارق العادات اغ وار عا دات هار امت جن اناد مدو و اعام موخا و واظم ان افر مستور و ستر امری ظاهر و استجابت دعا و قطع مسافت بعیده در مدت اندک و اطلاع بر امور غایبه از حس و اخبار از آن و حاضر شدن در زمان واحد در امكنة مختلفه ‫9 احیای موتی و اماتة آحیا و سماع کلام حیوانات 9 نباتات 9 جمادات از تنسبیح و غير آن زاغا ا او ا د اھ و ل و ون الأعمال الثاقصَة للعادة. كألقشي على الماء و الشياحة فى الهواء و گالأكَلِ مِنَ = © الگون و گئشخير الحيواناتِ الوَحشْيّْة و كالفُۇة الظاهرة على أبدانهم كالّذى افْتَلَعَ شجرة برجله مِنٌ أصلها و هو يَدُورُ فى السّماع و صر ب اليد على الحائط فينشق؛ و ا ق اا تالاتا فط را المشار اليه. و بالجمله چون حضرت حق سبحانه و تعالی یکی از دوستان خود را مظهر قدرت 1 کاملة خود گرداند. در هیولای عالم هر نوع تصرفی که خواهد تواند کرد.

Orijinal Metin (FA)

وبالحقیقه ان ‏ قا ا «والاصلٌ إلّذى به َجْمَعٌ لک هذا كله اه من حَرَق عاد فى تسه مما اشتمرڙّث ليها نفوسن الكَلّق او تَفْسّه فان الله حرق له عادة منلها في مقالتها بُسَّى كرامةً عند العامة. و انا الخاصْةٌ فالكرامةٌ عندهم العناية الالهية التى 28 الوق ال ى خر E‏ ألشسشهم فقتل الكرامة غندنا. و اقا هذه الى ن سَّمّى فى العموم كرامة فالرجال أنِفُوا مِنْ ملاحظتها لمشاركة المستدرج المَمُكوريه ولكونها معاوضة فيخافُوا ان يكونَ حظ عملهم لان الحظوظ محلها الذارٌ الآخرة, فاذا عَجُل منها بشىءِ فرَغُنا ان يکون حظ عمَلِنا, ووت ف اخار وا يصح الخوف مع الكرامة فإِذَنْ ليست بكرامة ‏ عادةٍ, فان افترن البُشرى بأثها زيادة لائلقصْ حظاً ولاسيقَّت لحجاب فَحيتَئذٍ يُسَمّى كرامة فالبُشرى على الحقيقة ھی إلكرامة . “« و قال ايضاً: «اجلٌ الكراماتِ e‏ اللَلدّدُ بالطًاعاتِ فى الخَلواتِ و الجَلواتِ, و منها مراعاةٌ الأنفاس مَعَ الله و منها E‏ و منها الّضا عن الله فى جمبعٌ الحالاتِ. و منها البْشّرى لهم من الله بالسّعادة الآبد فى الذار الآخرة. » الل ك ات من سه ال وة ةة قال الإمام القشيرئ رَحمَه الله: : «اعلمُوا رخمکهم الله أن المسلمينَ بعد رسول الله صلى الله عليه و سلّم لم يتسم أفاضلهم فى عصرهم بتسمية عَلّمٍ سوى صحبَة اسول صلی الله عليه و سلم اذلاقضیلة فوقھا فقیل لھم الِطحاتۂ, و لما آئرگھم آهل القضر آلثانى سُمّى مَنْ صَحبَ الصّحابة الثابعينَ ق زاوا ذلک اشرف» هة ثم قيل لِمَنْ کک أتباعٌ الثابعين. ثم ثم احَتلفَ الاس س و تبايَتتِ المراتبُ, فقيل لحَواص الاس فن َة عناية بأمر الذين الها والغاة ا ثم ظهَرَّت ت البذعَة و حصل التداعی بين الفرَق, فكل فرق ادعوا ان فيهم رهادا قالقرد خواةٌ أهلٍ السَنَّة المُراعُونَ أتفات ا الحافظُونَ لوهم ع طوارقی العَفْلّة باسمٌ التَصوّفَ نهر هذا الاسم لهُولاءِ الاكابر المأتين من الهجْرَة . “< پس آنچه مذکور خواهد شد در اين کتاب, اسامی بسیاری از مشایخ طابفه صوفيه خواهد بود و تاریخ ولادت و وفات ایشان و ذکر سیر و احوال و معارف و کرامات و مقامات ایشان, باشد که مطالعه کنندگان را از مطالعه و ملاحظة آن یقینی نسبت به این طایفه حاصل شود و هذیانات جماعتی که نفی کا و مقامات این طايفه می‌کنند در ایشان سرایت نکند و از غایلة غوایت آن جماعت محفوظ مانند. اعاذنا الله و جميعَ المسلمين من شّرور انفسنا و سیئات اعمالنا و ورای این فواید دیگر هست که بعضی از آن به تفصیل مذکور خواهد شد. قال سيد الطائفة ابوالقاسم جنيد ين محمد الصوفى قداس الله تعالی سره: «حکایاٿث المَشايخ جنڈ جند من جود الله عرَوَجَل پعنی للفلوته « از وی پرسیدند: : «اين حکایات چ ف را؟ » و «حضرت حق سبحانه و تعالی می‌فرماید: وکا تقض علنک فر آئاء الرْسْل مائثبْث به فؤادک . »(12/هود) یعنی قصه‌های پیغمبران و اخار ایشان بز تو می خوانته وات احوال ایشان ترا آگاه می‌کنیم تا دل ترا به آن ثبات باشد و قوت افزاید و چون 1 و رنج به تو رسد و بر تو زور آورد, از اخبار و احوال ایشان شنوی و براندیشی دانی که چون مثل این بارها و رنجها به ایشان رسیده؛ در آن صن کر دة اند و اخنمال و وکل و تفه یش اور دو اند دل جرا نان ات و کرو وض اا ر و ا وو ا و رال اا ل و رر تربیت باشد و قوت و عزم افزاید و در ان از حضرت حق سبحانه ثبات یابد و در 1 و امتحان از او بر درویشی و ناکامی قدم فشارد ‏ عزم مردان یابد و سیرت ایشان يرد ے و ایضاً سخنان مشایخ و دوستان حق تعالی دوستی ایشان آرد و دوستی ایشان ترا با ایشان نسبت افکند, چنانکه گفته اند:" «المَودَةٌ احدی القرابتین.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وبالحقیقه ان ‏ قا ا «والاصلٌ إلّذى به َجْمَعٌ لک هذا كله اه من حَرَق عاد فى تسه مما اشتمرڙّث ليها نفوسن الكَلّق او تَفْسّه فان الله حرق له عادة منلها في مقالتها بُسَّى كرامةً عند العامة. و انا الخاصْةٌ فالكرامةٌ عندهم العناية الالهية التى 28 الوق ال ى خر E‏ ألشسشهم فقتل الكرامة غندنا. و اقا هذه الى ن سَّمّى فى العموم كرامة فالرجال أنِفُوا مِنْ ملاحظتها لمشاركة المستدرج المَمُكوريه ولكونها معاوضة فيخافُوا ان يكونَ حظ عملهم لان الحظوظ محلها الذارٌ الآخرة, فاذا عَجُل منها بشىءِ فرَغُنا ان يکون حظ عمَلِنا, ووت ف اخار وا يصح الخوف مع الكرامة فإِذَنْ ليست بكرامة ‏ عادةٍ, فان افترن البُشرى بأثها زيادة لائلقصْ حظاً ولاسيقَّت لحجاب فَحيتَئذٍ يُسَمّى كرامة فالبُشرى على الحقيقة ھی إلكرامة . “« و قال ايضاً: «اجلٌ الكراماتِ e‏ اللَلدّدُ بالطًاعاتِ فى الخَلواتِ و الجَلواتِ, و منها مراعاةٌ الأنفاس مَعَ الله و منها E‏ و منها الّضا عن الله فى جمبعٌ الحالاتِ. و منها البْشّرى لهم من الله بالسّعادة الآبد فى الذار الآخرة. » الل ك ات من سه ال وة ةة قال الإمام القشيرئ رَحمَه الله: : «اعلمُوا رخمکهم الله أن المسلمينَ بعد رسول الله صلى الله عليه و سلّم لم يتسم أفاضلهم فى عصرهم بتسمية عَلّمٍ سوى صحبَة اسول صلی الله عليه و سلم اذلاقضیلة فوقھا فقیل لھم الِطحاتۂ, و لما آئرگھم آهل القضر آلثانى سُمّى مَنْ صَحبَ الصّحابة الثابعينَ ق زاوا ذلک اشرف» هة ثم قيل لِمَنْ کک أتباعٌ الثابعين. ثم ثم احَتلفَ الاس س و تبايَتتِ المراتبُ, فقيل لحَواص الاس فن َة عناية بأمر الذين الها والغاة ا ثم ظهَرَّت ت البذعَة و حصل التداعی بين الفرَق, فكل فرق ادعوا ان فيهم رهادا قالقرد خواةٌ أهلٍ السَنَّة المُراعُونَ أتفات ا الحافظُونَ لوهم ع طوارقی العَفْلّة باسمٌ التَصوّفَ نهر هذا الاسم لهُولاءِ الاكابر المأتين من الهجْرَة . “< پس آنچه مذکور خواهد شد در اين کتاب, اسامی بسیاری از مشایخ طابفه صوفيه خواهد بود و تاریخ ولادت و وفات ایشان و ذکر سیر و احوال و معارف و کرامات و مقامات ایشان, باشد که مطالعه کنندگان را از مطالعه و ملاحظة آن یقینی نسبت به این طایفه حاصل شود و هذیانات جماعتی که نفی کا و مقامات این طايفه می‌کنند در ایشان سرایت نکند و از غایلة غوایت آن جماعت محفوظ مانند. اعاذنا الله و جميعَ المسلمين من شّرور انفسنا و سیئات اعمالنا و ورای این فواید دیگر هست که بعضی از آن به تفصیل مذکور خواهد شد. قال سيد الطائفة ابوالقاسم جنيد ين محمد الصوفى قداس الله تعالی سره: «حکایاٿث المَشايخ جنڈ جند من جود الله عرَوَجَل پعنی للفلوته « از وی پرسیدند: : «اين حکایات چ ف را؟ » و «حضرت حق سبحانه و تعالی می‌فرماید: وکا تقض علنک فر آئاء الرْسْل مائثبْث به فؤادک . »(12/هود) یعنی قصه‌های پیغمبران و اخار ایشان بز تو می خوانته وات احوال ایشان ترا آگاه می‌کنیم تا دل ترا به آن ثبات باشد و قوت افزاید و چون 1 و رنج به تو رسد و بر تو زور آورد, از اخبار و احوال ایشان شنوی و براندیشی دانی که چون مثل این بارها و رنجها به ایشان رسیده؛ در آن صن کر دة اند و اخنمال و وکل و تفه یش اور دو اند دل جرا نان ات و کرو وض اا ر و ا وو ا و رال اا ل و رر تربیت باشد و قوت و عزم افزاید و در ان از حضرت حق سبحانه ثبات یابد و در 1 و امتحان از او بر درویشی و ناکامی قدم فشارد ‏ عزم مردان یابد و سیرت ایشان يرد ے و ایضاً سخنان مشایخ و دوستان حق تعالی دوستی ایشان آرد و دوستی ایشان ترا با ایشان نسبت افکند, چنانکه گفته اند:" «المَودَةٌ احدی القرابتین.

Orijinal Metin (FA)

» و گفته‌اند: «لاقرابة ا وَلا بعد اَعَد بعد من العداوة . « ولله در الو إخوان صدقِ بيتهم نسب من اللمودة 1 نفدل به شېب 29 و مصطفی را صلی الله علیه و سلّْم پرسیدند از مردی که قومی را دوست می‌دارد, اما به کردار ایشان نمی‌رسد. گفت: «المرءٌ مَعَ مَرْ حَت. مرد با آن کس است که دشنت ازرد و در خبر است از مصطفی صلی الله عليه و سلّم که: «روز قیامت بنده‌ای نومید مانده باشد از مفلسی کردار خود حق سبحانه و تعالی گوید: بندة من ! فلان دانشمند که ترا به وی بخشیدم! » پس وقتی که به شناخت نسبت می‌پیوندد و سبب نجات E‏ وی و گرفتن سیرت ایشان و پی بردن به احسان با ایشان وليتر. ابوالغیاسن:غظاا گکوید: اکر قو انی که دست در :دونسۍ او رتیئ دشت در دو تى دوستان او زن؛ که ردوستی دوستان او دوستی اوست . « و مصطفی صلی الله علبه و سلم گفت: «یا ابن مسعود! اتدری ائ عری الاسلام ا قال «قلت: الله و رسولهة٠اعلم. »‏ قال صل الله عليه . و تله «الولاة فى الله والحب فيه و البغض فيه. » و فضیل عیاض رحمه الله گوید که اللّه تعالی فردا با بنده گوید: «یا ابن آدم! اما زهدک فى الدنيا؛ فانما طلبت الرٍّاحة لنفسک. و اها انقطاعک الي فانما طلبت الع لنفسک. ولكن هل عاديت لى عدۇا او والیت لى ولیا؟ »_ و کفترنن فاده ور سفن . ابات اتن طاهه آن است که انو که اال و اال :و اقوال وی نه چون ایشان است. فی از کردا خود پر کر د و فور خود در حف کزدار ایشان ببیند از عجب و ریا و استحسان بپرهیزد. شخ ال سلاةة ا تو اسةا عل الل الانضارئ المرو دنن الله وود رخا که وز اين کتاب شیح الاسلام مذکور شود مراد ایشان خواهند بود وصيت_ کرده است که: «از هر پیری سخنی یاد گیرید! و اگر نتوانید نام ایشان یاد دارید که به آن بهره یابید! » و نیز فرموده است که: «پیشین نشان در این کار آن است که سخنان مشایخ شنوی, خوش آید و به دل به ایشان گرایی و انکار نیاری! وهرگاه از دوستان خود یکی با تو آن دلیل محرومی و حجاب باشد. و الل ع الخدلا ةا و ر ا ا وو E N‏ باشد. » وال المُشتعاڻ وَعَليه التكلانڻ 1- ابوهاشم الضصوفیى,» قدذس الله سره به کنیت مشهور است. شيخ بوده به شام و در اصل کوفی است و با سفیان تۆّری معاصر بوده و مات سفيان الثورى رحمه الله بالبصرة سنة أحدى وستين و مائه. و سفيان تۈرى گۇند «لولا ابوهاشم الصوفى ما عَرَّفت دقيق الرياء . “« و هم وی گوید: «من ندانستم که صوفی چه بود تا بوهاشم صوفی را ندیدم. » و پیش از وی بزرگان بودند در زهد و ورع و معاملت نیکو, در طریق توکل و طریق محبت, لیکن اول کسی که وی را صوفی خواندند وی بود و پیش از وی کسی را به این نام نخوانده بودند. وین اول اقاهی که واک ضروفان ها کردندان اس کرت رلة شام کردندرق سبب آن بود که روزی امیری ترسا. به شکار رفته بود. در راه دو تن را دید از این طایفه که فراهم رسیدند دست در آغوش یکدیگر کرد ند و قم آنجا: نشنشند :و آنه داشنند ار خوردنی پیش نهادند و بخوردند آنگاه برفند امیر نرا را مغامله رو الفت ایشان با پکدیگر خوش آمد. یکی از ایشان را بخواند E‏ «ندانم. » گفت: «ترا چه بود؟ » گفت: «هیچ چیز. » گفت: «از کجا بود؟ » گفت: «ندانم . « آن ‏ «پس اين الفت چه بود که شما را با یکدیگر بود؟

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و گفته‌اند: «لاقرابة ا وَلا بعد اَعَد بعد من العداوة . « ولله در الو إخوان صدقِ بيتهم نسب من اللمودة 1 نفدل به شېب 29 و مصطفی را صلی الله علیه و سلّْم پرسیدند از مردی که قومی را دوست می‌دارد, اما به کردار ایشان نمی‌رسد. گفت: «المرءٌ مَعَ مَرْ حَت. مرد با آن کس است که دشنت ازرد و در خبر است از مصطفی صلی الله عليه و سلّم که: «روز قیامت بنده‌ای نومید مانده باشد از مفلسی کردار خود حق سبحانه و تعالی گوید: بندة من ! فلان دانشمند که ترا به وی بخشیدم! » پس وقتی که به شناخت نسبت می‌پیوندد و سبب نجات E‏ وی و گرفتن سیرت ایشان و پی بردن به احسان با ایشان وليتر. ابوالغیاسن:غظاا گکوید: اکر قو انی که دست در :دونسۍ او رتیئ دشت در دو تى دوستان او زن؛ که ردوستی دوستان او دوستی اوست . « و مصطفی صلی الله علبه و سلم گفت: «یا ابن مسعود! اتدری ائ عری الاسلام ا قال «قلت: الله و رسولهة٠اعلم. »‏ قال صل الله عليه . و تله «الولاة فى الله والحب فيه و البغض فيه. » و فضیل عیاض رحمه الله گوید که اللّه تعالی فردا با بنده گوید: «یا ابن آدم! اما زهدک فى الدنيا؛ فانما طلبت الرٍّاحة لنفسک. و اها انقطاعک الي فانما طلبت الع لنفسک. ولكن هل عاديت لى عدۇا او والیت لى ولیا؟ »_ و کفترنن فاده ور سفن . ابات اتن طاهه آن است که انو که اال و اال :و اقوال وی نه چون ایشان است. فی از کردا خود پر کر د و فور خود در حف کزدار ایشان ببیند از عجب و ریا و استحسان بپرهیزد. شخ ال سلاةة ا تو اسةا عل الل الانضارئ المرو دنن الله وود رخا که وز اين کتاب شیح الاسلام مذکور شود مراد ایشان خواهند بود وصيت_ کرده است که: «از هر پیری سخنی یاد گیرید! و اگر نتوانید نام ایشان یاد دارید که به آن بهره یابید! » و نیز فرموده است که: «پیشین نشان در این کار آن است که سخنان مشایخ شنوی, خوش آید و به دل به ایشان گرایی و انکار نیاری! وهرگاه از دوستان خود یکی با تو آن دلیل محرومی و حجاب باشد. و الل ع الخدلا ةا و ر ا ا وو E N‏ باشد. » وال المُشتعاڻ وَعَليه التكلانڻ 1- ابوهاشم الضصوفیى,» قدذس الله سره به کنیت مشهور است. شيخ بوده به شام و در اصل کوفی است و با سفیان تۆّری معاصر بوده و مات سفيان الثورى رحمه الله بالبصرة سنة أحدى وستين و مائه. و سفيان تۈرى گۇند «لولا ابوهاشم الصوفى ما عَرَّفت دقيق الرياء . “« و هم وی گوید: «من ندانستم که صوفی چه بود تا بوهاشم صوفی را ندیدم. » و پیش از وی بزرگان بودند در زهد و ورع و معاملت نیکو, در طریق توکل و طریق محبت, لیکن اول کسی که وی را صوفی خواندند وی بود و پیش از وی کسی را به این نام نخوانده بودند. وین اول اقاهی که واک ضروفان ها کردندان اس کرت رلة شام کردندرق سبب آن بود که روزی امیری ترسا. به شکار رفته بود. در راه دو تن را دید از این طایفه که فراهم رسیدند دست در آغوش یکدیگر کرد ند و قم آنجا: نشنشند :و آنه داشنند ار خوردنی پیش نهادند و بخوردند آنگاه برفند امیر نرا را مغامله رو الفت ایشان با پکدیگر خوش آمد. یکی از ایشان را بخواند E‏ «ندانم. » گفت: «ترا چه بود؟ » گفت: «هیچ چیز. » گفت: «از کجا بود؟ » گفت: «ندانم . « آن ‏ «پس اين الفت چه بود که شما را با یکدیگر بود؟

Orijinal Metin (FA)

» درویش کت ر که ایق فا راط کے انت کت دشا :را خا هنت که اغا کرای 30 E E E E a a پس آن خانقاه به رمله بساخت. ‎ لشيخ الأسلام قڈس سژه:‎ خر داز حل فة ا خير ارات الذياز ٠‏ ,وفيا ونو ال ورا لار 9 ايضاً له قدس سره: 2 هئ المغالة والاطلال وال . از عله امن الأخات اة و اتوهاشم كفته: لفق الخال بالابر أبن هن [خراج الكر ن القلوت: به ورن كوه کا آسانتر از بیرون کردن کبر و منی از دلها. » ابوهاشم شریک قاضی را دید که از خانة یحیی خالد بیروںن قئاف بگریست و گفت: «اعودٌ بالل من ۾ علم لأينفع. » و هم وی گفته: «أخدٌ المرء نفسه بحسن الادب تأديب اهله. » منصور عمار دمشقی گوید که: «ابوهاشم صوفی بيمار بود بیماری مرگ. وی را گفتم: خود را چون می‌یابی؟ گفت: بلایی عظيم می‌بینم؛ اما هوی یعنی مهر و دوستی بیش شيخ الاسلام قدس سره گفت: «اگر به قدر هوی بلا بودی هوی نبودی. » 2- ذوالنون مصری» قدس الله تعالی سژه از طبقة اولی است. نام وی ثوبان بن ابراهيم است. کنیت وی ابوالفيض و ذوالئون لفت امیت ویر ار این سر فته اید اھا اض این شت و وی به إِحْمیم مصر بوده آنجا که قبر شافعی است. رضی الله تعالی عنه. و پدر وی نوبی بوده از موالی قریش و نوبه بلادی است میان صعید مصر و حبشه و وی را تراذراں وده نکی ار ااشان ذوالكفل انست زیی که جکانات فی المواملات قا و قیل اسمه ميمون و ذوالکفل لقب له و ذوالنون شاگرد مالک انس بوده و مذهب وی داشته. فو از وی سماع داشت 9 فقه خوانده بود و پیر وی اسرافیل بوده به مغرب. شیح الاسلام گفت: «ذوالتون از ان است که وی را بنیارایند به کرامات و بنستایند به مقامات. مقام و حال و وقت در دست وی سخره بود و درمانده. امام وقت و یگانة روزگار و سر این طایفه است و همه را نسبت و اضافت به او است. و پیش از وی مشایخ بودند. ولیکن وی پیشین کسی بود که اشارت با عبارت آوز دو از این طریق سکن گفت: و چون جنيد پدید آمد در طبقة دیگر, ‏ ترتیب نهاد و بسط کرد و کتب ساخت و چون شبلی پدید امد این علم را با سر منبر برد و آشکارا کرد. » نید کت وا این غل زا ر سردا ها و خا تھا ی ایم هان لی امد و ان اا سر منبر برد و بر خلق آشکارا کرد. » ؟ ذوالنون گفت: «سه سفر کردم و سه علم اوردم: در سفر اول علمی اوردم که خاص پذیرفت و عام پذیرفت, و در سفر دوم علمی اوردم که خاص پذیرفت و عام نپذپرفت. و در سفر سیم علمی اوردم که نه خاصٌ پذیرفت و نه عام فبقیت شریدا طریدا وحیدا. » شيخ الاسلام گفت قڈس سره که: «اول علم توبه بود که آن را خاص و عام قبول کنند و دوم علم توکل و معاملت و محبّت بود که خاصٌ قبول کند نه عامٌ؛ و سيم علم حقیقت بود که نه به طاقت علم و عقل خلق بود. درنیافتند. وی را مهجور کردند و بروی به انکار برخاستند تا آنگاه که از دنیا برفت. در خیس و ارو و ما چون جنازۀ وی می‌بردند» گروهی مرغان بر سر جناز وی پر درهم بافتند, چنانکه همة ق ر اانه سانو خود ودند وھچ کس ای ان ران یکی دة ودد مکو ین از 31 وی بر سر جنازۀ مُرّنی؛ شاگرد شافعی, رضی الله تعالی عنهما. پس از آن ذوالنون را قبول پدید آمد.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» درویش کت ر که ایق فا راط کے انت کت دشا :را خا هنت که اغا کرای 30 E E E E a a پس آن خانقاه به رمله بساخت. ‎ لشيخ الأسلام قڈس سژه:‎ خر داز حل فة ا خير ارات الذياز ٠‏ ,وفيا ونو ال ورا لار 9 ايضاً له قدس سره: 2 هئ المغالة والاطلال وال . از عله امن الأخات اة و اتوهاشم كفته: لفق الخال بالابر أبن هن [خراج الكر ن القلوت: به ورن كوه کا آسانتر از بیرون کردن کبر و منی از دلها. » ابوهاشم شریک قاضی را دید که از خانة یحیی خالد بیروںن قئاف بگریست و گفت: «اعودٌ بالل من ۾ علم لأينفع. » و هم وی گفته: «أخدٌ المرء نفسه بحسن الادب تأديب اهله. » منصور عمار دمشقی گوید که: «ابوهاشم صوفی بيمار بود بیماری مرگ. وی را گفتم: خود را چون می‌یابی؟ گفت: بلایی عظيم می‌بینم؛ اما هوی یعنی مهر و دوستی بیش شيخ الاسلام قدس سره گفت: «اگر به قدر هوی بلا بودی هوی نبودی. » 2- ذوالنون مصری» قدس الله تعالی سژه از طبقة اولی است. نام وی ثوبان بن ابراهيم است. کنیت وی ابوالفيض و ذوالئون لفت امیت ویر ار این سر فته اید اھا اض این شت و وی به إِحْمیم مصر بوده آنجا که قبر شافعی است. رضی الله تعالی عنه. و پدر وی نوبی بوده از موالی قریش و نوبه بلادی است میان صعید مصر و حبشه و وی را تراذراں وده نکی ار ااشان ذوالكفل انست زیی که جکانات فی المواملات قا و قیل اسمه ميمون و ذوالکفل لقب له و ذوالنون شاگرد مالک انس بوده و مذهب وی داشته. فو از وی سماع داشت 9 فقه خوانده بود و پیر وی اسرافیل بوده به مغرب. شیح الاسلام گفت: «ذوالتون از ان است که وی را بنیارایند به کرامات و بنستایند به مقامات. مقام و حال و وقت در دست وی سخره بود و درمانده. امام وقت و یگانة روزگار و سر این طایفه است و همه را نسبت و اضافت به او است. و پیش از وی مشایخ بودند. ولیکن وی پیشین کسی بود که اشارت با عبارت آوز دو از این طریق سکن گفت: و چون جنيد پدید آمد در طبقة دیگر, ‏ ترتیب نهاد و بسط کرد و کتب ساخت و چون شبلی پدید امد این علم را با سر منبر برد و آشکارا کرد. » نید کت وا این غل زا ر سردا ها و خا تھا ی ایم هان لی امد و ان اا سر منبر برد و بر خلق آشکارا کرد. » ؟ ذوالنون گفت: «سه سفر کردم و سه علم اوردم: در سفر اول علمی اوردم که خاص پذیرفت و عام پذیرفت, و در سفر دوم علمی اوردم که خاص پذیرفت و عام نپذپرفت. و در سفر سیم علمی اوردم که نه خاصٌ پذیرفت و نه عام فبقیت شریدا طریدا وحیدا. » شيخ الاسلام گفت قڈس سره که: «اول علم توبه بود که آن را خاص و عام قبول کنند و دوم علم توکل و معاملت و محبّت بود که خاصٌ قبول کند نه عامٌ؛ و سيم علم حقیقت بود که نه به طاقت علم و عقل خلق بود. درنیافتند. وی را مهجور کردند و بروی به انکار برخاستند تا آنگاه که از دنیا برفت. در خیس و ارو و ما چون جنازۀ وی می‌بردند» گروهی مرغان بر سر جناز وی پر درهم بافتند, چنانکه همة ق ر اانه سانو خود ودند وھچ کس ای ان ران یکی دة ودد مکو ین از 31 وی بر سر جنازۀ مُرّنی؛ شاگرد شافعی, رضی الله تعالی عنهما. پس از آن ذوالنون را قبول پدید آمد.

Orijinal Metin (FA)

دیگر روز بر سر قیړ وی نوشته یافتند چناڼکه به خط آدمیان نمی‌مانست که: _«ذوالنون حبیبٌ الله من مِنَ الشوق قتيل الله . « هرگاه که آن نبشته را بتراشیدندی باز آن را نبشته یافتندی. شیخ الاسلام گفت که: «آن سفر پسیين نه به پای بوده. که به او نه به قدم روند که به همم روند. » ذوالنون گفته: «ما أعرٌ الله عبداً بعر اعَرَلَهُ مِنْ أن يله على ذل تَفْسه. » و هم وی گفته: «أحْمَى الججاب وَاَشَدَُ رؤية ه التفُس و تَذبير ر ها. » و هم وی گفته: «الففكر فى ذات الله جهل, و الاشارةٌ اليه شرك وَحقيقةٌ المعرفة حيرة. » شيخ الاسلام گفت: «حیرت دو است: حيرت عام و آن حيرت الحاد و ضلالت است» و حیرت دیگر در عیان است و آن حيرت یافت است. » و هم وی گفته: «اول گسستن و پیوستن, آخر نه گسستن و نه پیوستن. » لشيخ الاسلام قذس سزه: كيف بحکی وتلل انتين : هھ اا في الأ ل واحد من قش قم الواح د i‏ قهھ و بالواح د جاجد دون ا کو کرو ست و فا کی کیت ال غ و الا بهرب. » الا کک مر یا اوھ و وان ری د صد هزار ناز. » و گفت: «پیشین کسی که موی سفید در پای‌ږمن مالید. احمد چشتی بود که وقتی به سر بازار بیلگران فرامن رسید با ابوسعید معلّم که به نزدیک تربت شیخ ابواسحاق شهریار در گور است به پارس. ایشان با یکدیگر در مناظره بودند که مرید به یا مراد. چون فرا من رسيدند. گفتند: اينک حاکم آمد. من كفت لامرید ولامراد. و لاخبرَ و لاإستخبار. و لاح ولارسم, و هو الكل بالكل. توشیند فرکعی داشکه از سو یر کشند وه بینداخت و بانگی چند بکرد و برفت, و چشتی در پای من افتاد و موی سفید در پای من می ‌مالید. » و هم ذوالنون گفته که: «وقتی با جماعتی در کشتی نشستم تا از مصر به جده روم جوانی مرفع دار با ما در کشتی بود و مرا از وی التماس صحبت می‌بود, اما هيبت وی مرا می‌نگذاشت به سخن گفتن با وی. که سخت عزیز روزگار بود و هیچ از عبادت خالیى نه. تا روزی صژه‌ای زر و جواهر از آن مردی غایب شد و خداوند صژه مر آن جوان را متهم کرد. خواستند که با وی جفا کنند من گفتم: با وی از این گونه سخن مکویید تا فن از وی نوی ر سه به نزدیک وی آمدم و با وی به تلطف بگفتم که: این مردمان را صورتی چنین دست داده است. و به تو بدگمان شده‌اند و من ایشان را از درشتی و جفا باز داشتم. اکنون چه باید کرد؟ او روی به آسمان کرد و چیزی بگفت. ماهیان دریا بر روی آب آمدند. هر یک جوهری در دهان گرفته. یک جوهر بستد و بدین مرد داد و قدم بر روی آب نهاد و برفت. تشن آن که ض6 برد نود ضده را یقکند: ٤‏ 9 بیافتند و اهل کشتی ندامت بسیار خوردند . « ذوالنون سیاح بوده؛ می‌گوید: «وقتی می‌رفتم جوانی ديدم شوری بود در وی. گفتم: از کجایی ای غریب؟ گفت: غریب بود کسی که با او مؤانست دارد؟ بانگ از قن نواد و بيفتادم بيهوش . . چون به هوش آمدم. گفت: چه شد؟ گفتم: دارو با درد موافق افتاد. » شخ الالام گقت: دس شاو که خن او پیدا بود کسی که اورا دده ود چان در تن او شیدا بود. هرجا که ارام یابد دشمن ارام شود که او وطن غریبان است و 32 دست او بود و درد تو با داروی او موافق بود دامن او را استوار دار!

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

دیگر روز بر سر قیړ وی نوشته یافتند چناڼکه به خط آدمیان نمی‌مانست که: _«ذوالنون حبیبٌ الله من مِنَ الشوق قتيل الله . « هرگاه که آن نبشته را بتراشیدندی باز آن را نبشته یافتندی. شیخ الاسلام گفت که: «آن سفر پسیين نه به پای بوده. که به او نه به قدم روند که به همم روند. » ذوالنون گفته: «ما أعرٌ الله عبداً بعر اعَرَلَهُ مِنْ أن يله على ذل تَفْسه. » و هم وی گفته: «أحْمَى الججاب وَاَشَدَُ رؤية ه التفُس و تَذبير ر ها. » و هم وی گفته: «الففكر فى ذات الله جهل, و الاشارةٌ اليه شرك وَحقيقةٌ المعرفة حيرة. » شيخ الاسلام گفت: «حیرت دو است: حيرت عام و آن حيرت الحاد و ضلالت است» و حیرت دیگر در عیان است و آن حيرت یافت است. » و هم وی گفته: «اول گسستن و پیوستن, آخر نه گسستن و نه پیوستن. » لشيخ الاسلام قذس سزه: كيف بحکی وتلل انتين : هھ اا في الأ ل واحد من قش قم الواح د i‏ قهھ و بالواح د جاجد دون ا کو کرو ست و فا کی کیت ال غ و الا بهرب. » الا کک مر یا اوھ و وان ری د صد هزار ناز. » و گفت: «پیشین کسی که موی سفید در پای‌ږمن مالید. احمد چشتی بود که وقتی به سر بازار بیلگران فرامن رسید با ابوسعید معلّم که به نزدیک تربت شیخ ابواسحاق شهریار در گور است به پارس. ایشان با یکدیگر در مناظره بودند که مرید به یا مراد. چون فرا من رسيدند. گفتند: اينک حاکم آمد. من كفت لامرید ولامراد. و لاخبرَ و لاإستخبار. و لاح ولارسم, و هو الكل بالكل. توشیند فرکعی داشکه از سو یر کشند وه بینداخت و بانگی چند بکرد و برفت, و چشتی در پای من افتاد و موی سفید در پای من می ‌مالید. » و هم ذوالنون گفته که: «وقتی با جماعتی در کشتی نشستم تا از مصر به جده روم جوانی مرفع دار با ما در کشتی بود و مرا از وی التماس صحبت می‌بود, اما هيبت وی مرا می‌نگذاشت به سخن گفتن با وی. که سخت عزیز روزگار بود و هیچ از عبادت خالیى نه. تا روزی صژه‌ای زر و جواهر از آن مردی غایب شد و خداوند صژه مر آن جوان را متهم کرد. خواستند که با وی جفا کنند من گفتم: با وی از این گونه سخن مکویید تا فن از وی نوی ر سه به نزدیک وی آمدم و با وی به تلطف بگفتم که: این مردمان را صورتی چنین دست داده است. و به تو بدگمان شده‌اند و من ایشان را از درشتی و جفا باز داشتم. اکنون چه باید کرد؟ او روی به آسمان کرد و چیزی بگفت. ماهیان دریا بر روی آب آمدند. هر یک جوهری در دهان گرفته. یک جوهر بستد و بدین مرد داد و قدم بر روی آب نهاد و برفت. تشن آن که ض6 برد نود ضده را یقکند: ٤‏ 9 بیافتند و اهل کشتی ندامت بسیار خوردند . « ذوالنون سیاح بوده؛ می‌گوید: «وقتی می‌رفتم جوانی ديدم شوری بود در وی. گفتم: از کجایی ای غریب؟ گفت: غریب بود کسی که با او مؤانست دارد؟ بانگ از قن نواد و بيفتادم بيهوش . . چون به هوش آمدم. گفت: چه شد؟ گفتم: دارو با درد موافق افتاد. » شخ الالام گقت: دس شاو که خن او پیدا بود کسی که اورا دده ود چان در تن او شیدا بود. هرجا که ارام یابد دشمن ارام شود که او وطن غریبان است و 32 دست او بود و درد تو با داروی او موافق بود دامن او را استوار دار!

Orijinal Metin (FA)

« ذوالنون مصری به مغرب شد پیش عزیزی که از متقڈمان مشایخ است به جهت مسأله‌ای. غزیزی گفت: «بهر چه امده‌ای؟ اگر امده‌ای که علم اۆلين 9 اخرین بیاموزی» این را روی نیست. آین همه خالق داند و اگر آمده‌ای که او را جویی» آنجا که اول گام برگرفتی, او خود آنجا بود. » شیخ الاسلام گفت که: «او با جویندۀ خود همراه است» دست جویندۀ خود گرفته در طلب خود می‌تازاند. » س 3- اسرافیل» رحمه الله از قدیمان است. شیخ الاسلام گفت که: «وی از پیران ذوالنون مصری است. از مغرب بوده؛ و به مصر سید بوده؛ وی را سخنان است بسیار در زهد و توکل و معاملات نیکو. » شیخ الاسلام گفت که: «فتح شخرف به مصر شد ششصد فرسخ به یک سؤال به اسرافیل. ‏ پرسید از وی: هَل عدب الأشراژ قبل الرّلّل: گفت: مرا صبر ده سه روز! روز چهارم گفت مرا جواب دادند: ار روا بود ثواب پیش از عمل هم روا بود عذاب پیش از رلل. این بگفت و زعقه‌ای بزد و در شورید. پس از آن سه روز بزیست و برقت. » ر 2 شیح الاسلام گفت: «ان سه روز درنگک پس جواب, ان سه روز درنگک خواستن بود. اگر در وقت جواب دادید در وقت برفتید. » شيخ الاسلام گفت: «ربوبیّت هم عین عبودیت است. و قسمتها بکرده پیش از کرد خلق, و خلق زیر حکم و خواست وی اسیر, تا هر یکی را رقم چیست. عاقبت ان کند که خود خواهد. و وی راست حکم؛ و در ان عادل است. کس را چون و چرانیاید و نسزد, که وی کار بر علم و حکمت می‌کند و کرد. تا سزای هر کس چیست و عنایت وی به کیست. » 4- ابوالاسود مکی» رحمه الله به زیارت عُزیزی رفت. سلام کرد گ گفت: «ايها الشيخ! من دوست توام ابوالاسود. » عزیزی برجست و گفت: «علیک السلام, چونی؟ » و در حال از خود غایب گشت. همان حال بود تا سه بار. ‏ شده است. دیدار وی غنیمت گرفت و بازگ 5- ابوالأسود راعی ابوالاسود راعی رحمه الله : نیز از مشایخ بوده. وقتی در بادیه اول ودرا ت «بدرود باش که من رفتم! » خواهر او مطهرۀ او از شیر پر کرد و به وی داد ووی برفت. چون به طهارت احتیاج شد خواست که طهارت کند از مطهره شیر بیرون آمد. از راه بازگشت و گفت: «آب ندارم که طهارت کنم؛ ا اپ وار ار بر فظو ر ار عر ھی کرد وار اوی ورا هرگه طهارت کردی آب فرو آمدی» و چون تشنه و گرسنه شدی شتیر. 6- ابو یعقوب هاشمی اتوت وت ایی اران طا ته ود6 رجه الله الى ٤‏ وی گفته که: «هرگز مرا فراموش نشود که روز عید با ذوالثون می‌آمدم» مردمان از کید ار کته ودند ادى کان د والون کت این مزدمان سای می کد که انت خود بگزارده‌اند. خود ندانند که از ایشان پذیرفته‌اند یا نه یعنی طاعت رمضان بيا تا به یک سوی باز شویم و بر ایشان بگرییم! » 33 شيخ الاسلام گفت: «این حکایت, همان حکایت جوهر و جوهری است. آن که قیمت ندانستی بسفتی و آن که دانستی از سفتن آن ترسان بودی. و عید بازنگرددو به جای خود ترود اهل آن غافل بودند. انان که :نه اهل آن ټوذند. بیدار بودند. آن وعید ذز ایشان آوبخت. » e‏ الاشلام گقت که سباع موضلی گفت که «داود كفت :غل النتلام: خذاونذا مرا گفتی که: دست و روی بشوی خدمت راء اکنون به صحبت می‌خوانی دل مرا چه چیز بشوید صحبت را؟ گفت: الهموم 9 الاحزان, تیمار 9 اندوه . « شیخ الاسلام گفت که: «در این طریق از این چاره نیست.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

« ذوالنون مصری به مغرب شد پیش عزیزی که از متقڈمان مشایخ است به جهت مسأله‌ای. غزیزی گفت: «بهر چه امده‌ای؟ اگر امده‌ای که علم اۆلين 9 اخرین بیاموزی» این را روی نیست. آین همه خالق داند و اگر آمده‌ای که او را جویی» آنجا که اول گام برگرفتی, او خود آنجا بود. » شیخ الاسلام گفت که: «او با جویندۀ خود همراه است» دست جویندۀ خود گرفته در طلب خود می‌تازاند. » س 3- اسرافیل» رحمه الله از قدیمان است. شیخ الاسلام گفت که: «وی از پیران ذوالنون مصری است. از مغرب بوده؛ و به مصر سید بوده؛ وی را سخنان است بسیار در زهد و توکل و معاملات نیکو. » شیخ الاسلام گفت که: «فتح شخرف به مصر شد ششصد فرسخ به یک سؤال به اسرافیل. ‏ پرسید از وی: هَل عدب الأشراژ قبل الرّلّل: گفت: مرا صبر ده سه روز! روز چهارم گفت مرا جواب دادند: ار روا بود ثواب پیش از عمل هم روا بود عذاب پیش از رلل. این بگفت و زعقه‌ای بزد و در شورید. پس از آن سه روز بزیست و برقت. » ر 2 شیح الاسلام گفت: «ان سه روز درنگک پس جواب, ان سه روز درنگک خواستن بود. اگر در وقت جواب دادید در وقت برفتید. » شيخ الاسلام گفت: «ربوبیّت هم عین عبودیت است. و قسمتها بکرده پیش از کرد خلق, و خلق زیر حکم و خواست وی اسیر, تا هر یکی را رقم چیست. عاقبت ان کند که خود خواهد. و وی راست حکم؛ و در ان عادل است. کس را چون و چرانیاید و نسزد, که وی کار بر علم و حکمت می‌کند و کرد. تا سزای هر کس چیست و عنایت وی به کیست. » 4- ابوالاسود مکی» رحمه الله به زیارت عُزیزی رفت. سلام کرد گ گفت: «ايها الشيخ! من دوست توام ابوالاسود. » عزیزی برجست و گفت: «علیک السلام, چونی؟ » و در حال از خود غایب گشت. همان حال بود تا سه بار. ‏ شده است. دیدار وی غنیمت گرفت و بازگ 5- ابوالأسود راعی ابوالاسود راعی رحمه الله : نیز از مشایخ بوده. وقتی در بادیه اول ودرا ت «بدرود باش که من رفتم! » خواهر او مطهرۀ او از شیر پر کرد و به وی داد ووی برفت. چون به طهارت احتیاج شد خواست که طهارت کند از مطهره شیر بیرون آمد. از راه بازگشت و گفت: «آب ندارم که طهارت کنم؛ ا اپ وار ار بر فظو ر ار عر ھی کرد وار اوی ورا هرگه طهارت کردی آب فرو آمدی» و چون تشنه و گرسنه شدی شتیر. 6- ابو یعقوب هاشمی اتوت وت ایی اران طا ته ود6 رجه الله الى ٤‏ وی گفته که: «هرگز مرا فراموش نشود که روز عید با ذوالثون می‌آمدم» مردمان از کید ار کته ودند ادى کان د والون کت این مزدمان سای می کد که انت خود بگزارده‌اند. خود ندانند که از ایشان پذیرفته‌اند یا نه یعنی طاعت رمضان بيا تا به یک سوی باز شویم و بر ایشان بگرییم! » 33 شيخ الاسلام گفت: «این حکایت, همان حکایت جوهر و جوهری است. آن که قیمت ندانستی بسفتی و آن که دانستی از سفتن آن ترسان بودی. و عید بازنگرددو به جای خود ترود اهل آن غافل بودند. انان که :نه اهل آن ټوذند. بیدار بودند. آن وعید ذز ایشان آوبخت. » e‏ الاشلام گقت که سباع موضلی گفت که «داود كفت :غل النتلام: خذاونذا مرا گفتی که: دست و روی بشوی خدمت راء اکنون به صحبت می‌خوانی دل مرا چه چیز بشوید صحبت را؟ گفت: الهموم 9 الاحزان, تیمار 9 اندوه . « شیخ الاسلام گفت که: «در این طریق از این چاره نیست.

Orijinal Metin (FA)

» 7- وليد بن عبدالله السشقاء رحمه الله تعالى کنیت وی ابواسحاق است. از اصحاب ذوالنون بود. وی گوید که ذوالنون گفت که: «ر بادیه زنگیی دیدم سیاه, هر گه که اللّه گفتی سپید شدىی. » زذوالنون گوید: «هرکه الله یاد کند در حقیقت صفت وی جدا گردد. » ابوعبدالله رازی گفت: «پیش ولید سقًا رفتم. و می‌خواستم که در فقر از وی سؤالی کنم. سر برآورد و گفت: اسم فقر آن را مسلم است که هرگز جز حق در خاطر او نیامده است, و قیامت از عهدة اين سخن بيرون می‌توانم آمد . “« توقئ و ليد الشقا تة عشرين :و التعانة و قبل سنة تمت و رين :و مايه 8- فضيل بن عياض» قدڏس الله تعالی روحه از طبقة اولی است. کنیت او ابوعلی است. به اصل از کوفه است, و گفته‌اند به اصل از خراسان بود از ناحیت مرو. و گفته‌اند که وی به سمرقند زاده و با باورد بزرگ شده. و کوقی۔ الاضل ‏ اشت. ومر گفتهاند که بخازى الاضل استء والله الى اقلم. E E‏ کک e‏ «من حق را سبحانه و تعالی بر دوستی الوژاق: تقض ى الالة ونت هة حه هذا وَرَبّى في القاس ديع لوکان ځبّک صادقاً لأطعته اند الفح + لفن تحت“ طت شيخ الاسلام گفت قڈس سژه: «هرکه او را بر بیم می‌پرستد خود را می‌پرستد و به طمع نجات خود می‌جنبد. نه به جهت محبت و اطاعت فرمان. و هرکه او را به اميد می‌پرستد او نیز خود را می‌پرستد» و به و عم و راخت خود فن خد ەه ا محبت و اطاعت. من او را نه بر بیم و اميد می‌پرستم چون مزدوران» و نه بر دعوی ا ا او باشد و استحقاق آن دارد عاج فانة :اورا بر فرمان او پړستم. که گفت: : پرست! می‌پرستم؛ و بر دوستی سثت رسول او صلی الله عليه و سلم و به تقصير خود معترفم. » محمدبن سعید الرّنجی را رحمه الله پرسیدند که: «سفله کیست؟ » گفت: «آن که حق را سشبخانه بر تیم و اميد یرستد. » گفتند: «پس تو چون پرستی؟ » گفت: «مهر و دوستی وی مرا بر خدمت و اطاعت دارد. » شد الاقلاة كحت فصل عات ا هری دعل اوی ار ر هه ود و قد ا و ترس. روزی در مسجد حرام نزدیک زمزم خواننده‌ای برخواند: وَيَوْمَ القيمة الابه. فة بشنید» E,‏ بزد و جان بداد. « شیح الاسلام گفت: «ازردوست نشان واز عارف جان. » من مات ععشقا قَليَمُّت هكذا لاخيرَ فى عشق بلاموت 34 9- یوسف اسباط یوسف اسباط از متقدمان است. از ایمة شرع است, و سید در زهد و ورع. و خوف و e O‏ ت سنة ست و تسعين و شيخ الاسلام گفت که او گفته که: «دوستان او را سه چیز بداده‌اند: حلاوت و مهابت و محبت. » 0- معروف کرخی» قدس الله تعالی سره از طبقة اولی است و از قدمای مشایخ. استاد سری سقطی و غیر او و کنیت وی ابومحفوظ است. نام پدر وی فیروز و بعضی گفته‌اند فیروزان. و بعضی گفته‌اند معروف ابن علی الکرخی. پدر وی مولی بوده» دربان امام علی بن موسی الژضا رضی الله تعالی عنهما و گویند که بر دست وی مسلمان شده بود. روزی بار داډه بود ازدحام کردند. درپای آمد و در آن هلاک گشت. ووت ا اود طابی فد ال روحه صحبت داشته و مات داود الطائئ سنة خمس و ستين و مائة؛ و معروف در سنه ماتین از دنيا رفقته. و وی گفته است که: «صوفی اینجا مهمان است. تقاضای مهمان بر میزبان جفاست. مهمان که بادب بود منتظر بود نه متقاضی. » شخصی معروف را گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت:«إحذر ان لا یراک الله الا فی زئ مسکین.

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» 7- وليد بن عبدالله السشقاء رحمه الله تعالى کنیت وی ابواسحاق است. از اصحاب ذوالنون بود. وی گوید که ذوالنون گفت که: «ر بادیه زنگیی دیدم سیاه, هر گه که اللّه گفتی سپید شدىی. » زذوالنون گوید: «هرکه الله یاد کند در حقیقت صفت وی جدا گردد. » ابوعبدالله رازی گفت: «پیش ولید سقًا رفتم. و می‌خواستم که در فقر از وی سؤالی کنم. سر برآورد و گفت: اسم فقر آن را مسلم است که هرگز جز حق در خاطر او نیامده است, و قیامت از عهدة اين سخن بيرون می‌توانم آمد . “« توقئ و ليد الشقا تة عشرين :و التعانة و قبل سنة تمت و رين :و مايه 8- فضيل بن عياض» قدڏس الله تعالی روحه از طبقة اولی است. کنیت او ابوعلی است. به اصل از کوفه است, و گفته‌اند به اصل از خراسان بود از ناحیت مرو. و گفته‌اند که وی به سمرقند زاده و با باورد بزرگ شده. و کوقی۔ الاضل ‏ اشت. ومر گفتهاند که بخازى الاضل استء والله الى اقلم. E E‏ کک e‏ «من حق را سبحانه و تعالی بر دوستی الوژاق: تقض ى الالة ونت هة حه هذا وَرَبّى في القاس ديع لوکان ځبّک صادقاً لأطعته اند الفح + لفن تحت“ طت شيخ الاسلام گفت قڈس سژه: «هرکه او را بر بیم می‌پرستد خود را می‌پرستد و به طمع نجات خود می‌جنبد. نه به جهت محبت و اطاعت فرمان. و هرکه او را به اميد می‌پرستد او نیز خود را می‌پرستد» و به و عم و راخت خود فن خد ەه ا محبت و اطاعت. من او را نه بر بیم و اميد می‌پرستم چون مزدوران» و نه بر دعوی ا ا او باشد و استحقاق آن دارد عاج فانة :اورا بر فرمان او پړستم. که گفت: : پرست! می‌پرستم؛ و بر دوستی سثت رسول او صلی الله عليه و سلم و به تقصير خود معترفم. » محمدبن سعید الرّنجی را رحمه الله پرسیدند که: «سفله کیست؟ » گفت: «آن که حق را سشبخانه بر تیم و اميد یرستد. » گفتند: «پس تو چون پرستی؟ » گفت: «مهر و دوستی وی مرا بر خدمت و اطاعت دارد. » شد الاقلاة كحت فصل عات ا هری دعل اوی ار ر هه ود و قد ا و ترس. روزی در مسجد حرام نزدیک زمزم خواننده‌ای برخواند: وَيَوْمَ القيمة الابه. فة بشنید» E,‏ بزد و جان بداد. « شیح الاسلام گفت: «ازردوست نشان واز عارف جان. » من مات ععشقا قَليَمُّت هكذا لاخيرَ فى عشق بلاموت 34 9- یوسف اسباط یوسف اسباط از متقدمان است. از ایمة شرع است, و سید در زهد و ورع. و خوف و e O‏ ت سنة ست و تسعين و شيخ الاسلام گفت که او گفته که: «دوستان او را سه چیز بداده‌اند: حلاوت و مهابت و محبت. » 0- معروف کرخی» قدس الله تعالی سره از طبقة اولی است و از قدمای مشایخ. استاد سری سقطی و غیر او و کنیت وی ابومحفوظ است. نام پدر وی فیروز و بعضی گفته‌اند فیروزان. و بعضی گفته‌اند معروف ابن علی الکرخی. پدر وی مولی بوده» دربان امام علی بن موسی الژضا رضی الله تعالی عنهما و گویند که بر دست وی مسلمان شده بود. روزی بار داډه بود ازدحام کردند. درپای آمد و در آن هلاک گشت. ووت ا اود طابی فد ال روحه صحبت داشته و مات داود الطائئ سنة خمس و ستين و مائة؛ و معروف در سنه ماتین از دنيا رفقته. و وی گفته است که: «صوفی اینجا مهمان است. تقاضای مهمان بر میزبان جفاست. مهمان که بادب بود منتظر بود نه متقاضی. » شخصی معروف را گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت:«إحذر ان لا یراک الله الا فی زئ مسکین.

Orijinal Metin (FA)

» شيخ الاسلام گفت که معروف کرخی روزی فرا خواهرزاده خود گفت «چون ترا , به او حاجت بود به من پسوگند بر او ده! :« و مصطفی صلی الله عليه و سلّم در دعا می‌گفت: «اللهم اث اسئلک بحقٌ الشائلين و شثل معروف عن المحبة, فقال: ال ات اد الخلقء اتما هى من مَواهب الحق و فضله ‏ به دعا کردن و زیارت و تبژک ر تھ آنا روند و وجرت ات که هرکه دعا کند مستجاب گردد. 1- ابوسلیمان دارانی» قذس الله روحه از طبقة اولی است. نام وى عبدالرحمان بن احمد بن عطية العئسى است. و بعضى گفته‌اند عبدالرحمان بن عطيّة. از قدمای مشایخ بوده. از دارا که دهی است از دههای دمشق, و قبر وی در همان ده است. و وی استاد احمدبن ابی الحواری است, ريحانة الشام. و در سنة خمس عشرة و ماتين برفته از دنيا. u‏ ابوسلیمان را پرسیدند که: «حقیقت معرفت چیست ؟ » گفت: «ان است که مراد جز یکی نبود در دوجهان. » و هم وی گفته که: «در کتاپی خوانده‌ام که حق سبحانه و تعالی گفته است که: کذب من اڈعی محبُتى اذا جنه اللْيلٌ نام عنّی. » و هم وی گفته که: «وقتی که به عراق بودم عابد بودم» و به شام عارفم. » بعضی از این طایفه گفته‌اند که: «به شام از آن عارف بود که به عراق عابد بود. اگر آنجا عابدتر بودی اينجا عارفتر بودی. » و هم ابوسلیمان گفته: «ربما ينكتٌ الحقيقةٌ فى قلبى اربعين توا فلا آذن‌ها ان تدخل قلبی الا بشاهدین: الكتاب و السنة» و هم وی گفته که: «هرچیزی که ترا از حق سبحانه مشغول کند بر تو شوم است و هر 35 چیزی که خوی تو از حق باز کند و خوی تو با اسباب کند. ترا دشمن است. و هر نفسی که از تو برآید در غفلت نه در پاد حق سبحانه بر تو داغ است. » و هم وی گفته: «اذا كى القَلْبُ مِنَ الْقَفْدِ صك الژوخ مِنَ الوَجْد. » احمدبن ابی الحواری گوید که ابوسلیمان را گفتم که: «در خلوت نماز گزاردم» از آن لذت یافتم. » پرسید که: «سبب لذت تو چه پود؟ » گفتم: «آن که مرا هیچ کس ندید. » گفت: «انک لضعيفِرٍ حيتُ حَطرٍ بقلي ذِكَرٌ الْكَلقِ . “« وهم وی گفته: «لِکل۔ بى ءِ صدا وَصَدَا نو رالقلب الشَيَعٌ . “« وهم وی گفته: «مَن أظْهَرَ الأئقطاع الى الله ققد E‏ . « وهم وی گفته: «أَلَع الأشياءِ فيما تكن الله وَين الد المُحاسبة 2- داود بن احمد دارانی» رحمه الله تعالى وی برادر ابوسلیمان دارانی است. , 9 صاحب ریاضت عظيم بود و با ابوسلیمان صحصبت داشته بود و سخنان وی در معاملت مٿل سخنان برادر وی بود. احمدبن ابی الحوارى گوید: «از داود پرسیدم که: چه گویی در دلی که آواز خوش در وی اثر می‌کند؟ گفت: آن دل ضعيف و بیمار بود اورا معالجه بايد کردن». 13- ابوسليمان داود بن نصر! الطائيئ. قدس الله تعالى سره است. و در طریقت مرید حبیب راعی بود. و در جملة علوم حظی وافر داشت و به درجة اعلى بود و در فقه فقيه الفقها بود. عزلت اختیار کرد و از ریاست اعراض کرد و طریق زهد و ورع و تقوی بر دست گرفت. وي را فضایل بسیار است و مناقب مذکور. وی گفته مریدی را که: «ان أَرَذّت السّلامَة سَلمْ على الدتياء وان آرت الکرامَة کو على الاخِرَة. ای سر اگر سلامت خواهی دنیا را وداع کن! و اگر کرامت خواهی بر آخرت تکبیر گوی!

Español Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» شيخ الاسلام گفت که معروف کرخی روزی فرا خواهرزاده خود گفت «چون ترا , به او حاجت بود به من پسوگند بر او ده! :« و مصطفی صلی الله عليه و سلّم در دعا می‌گفت: «اللهم اث اسئلک بحقٌ الشائلين و شثل معروف عن المحبة, فقال: ال ات اد الخلقء اتما هى من مَواهب الحق و فضله ‏ به دعا کردن و زیارت و تبژک ر تھ آنا روند و وجرت ات که هرکه دعا کند مستجاب گردد. 1- ابوسلیمان دارانی» قذس الله روحه از طبقة اولی است. نام وى عبدالرحمان بن احمد بن عطية العئسى است. و بعضى گفته‌اند عبدالرحمان بن عطيّة. از قدمای مشایخ بوده. از دارا که دهی است از دههای دمشق, و قبر وی در همان ده است. و وی استاد احمدبن ابی الحواری است, ريحانة الشام. و در سنة خمس عشرة و ماتين برفته از دنيا. u‏ ابوسلیمان را پرسیدند که: «حقیقت معرفت چیست ؟ » گفت: «ان است که مراد جز یکی نبود در دوجهان. » و هم وی گفته که: «در کتاپی خوانده‌ام که حق سبحانه و تعالی گفته است که: کذب من اڈعی محبُتى اذا جنه اللْيلٌ نام عنّی. » و هم وی گفته که: «وقتی که به عراق بودم عابد بودم» و به شام عارفم. » بعضی از این طایفه گفته‌اند که: «به شام از آن عارف بود که به عراق عابد بود. اگر آنجا عابدتر بودی اينجا عارفتر بودی. » و هم ابوسلیمان گفته: «ربما ينكتٌ الحقيقةٌ فى قلبى اربعين توا فلا آذن‌ها ان تدخل قلبی الا بشاهدین: الكتاب و السنة» و هم وی گفته که: «هرچیزی که ترا از حق سبحانه مشغول کند بر تو شوم است و هر 35 چیزی که خوی تو از حق باز کند و خوی تو با اسباب کند. ترا دشمن است. و هر نفسی که از تو برآید در غفلت نه در پاد حق سبحانه بر تو داغ است. » و هم وی گفته: «اذا كى القَلْبُ مِنَ الْقَفْدِ صك الژوخ مِنَ الوَجْد. » احمدبن ابی الحواری گوید که ابوسلیمان را گفتم که: «در خلوت نماز گزاردم» از آن لذت یافتم. » پرسید که: «سبب لذت تو چه پود؟ » گفتم: «آن که مرا هیچ کس ندید. » گفت: «انک لضعيفِرٍ حيتُ حَطرٍ بقلي ذِكَرٌ الْكَلقِ . “« وهم وی گفته: «لِکل۔ بى ءِ صدا وَصَدَا نو رالقلب الشَيَعٌ . “« وهم وی گفته: «مَن أظْهَرَ الأئقطاع الى الله ققد E‏ . « وهم وی گفته: «أَلَع الأشياءِ فيما تكن الله وَين الد المُحاسبة 2- داود بن احمد دارانی» رحمه الله تعالى وی برادر ابوسلیمان دارانی است. , 9 صاحب ریاضت عظيم بود و با ابوسلیمان صحصبت داشته بود و سخنان وی در معاملت مٿل سخنان برادر وی بود. احمدبن ابی الحوارى گوید: «از داود پرسیدم که: چه گویی در دلی که آواز خوش در وی اثر می‌کند؟ گفت: آن دل ضعيف و بیمار بود اورا معالجه بايد کردن». 13- ابوسليمان داود بن نصر! الطائيئ. قدس الله تعالى سره است. و در طریقت مرید حبیب راعی بود. و در جملة علوم حظی وافر داشت و به درجة اعلى بود و در فقه فقيه الفقها بود. عزلت اختیار کرد و از ریاست اعراض کرد و طریق زهد و ورع و تقوی بر دست گرفت. وي را فضایل بسیار است و مناقب مذکور. وی گفته مریدی را که: «ان أَرَذّت السّلامَة سَلمْ على الدتياء وان آرت الکرامَة کو على الاخِرَة. ای سر اگر سلامت خواهی دنیا را وداع کن! و اگر کرامت خواهی بر آخرت تکبیر گوی!

%0
10 Bölüm