لیکن هیچ سببی در تحصیل این نسبت قویتر از ان نیست که به صدق و نیاز تمام مجالست به جماعتی لازم وقت خود گرداند که باطن ایشان مظهر این تجلی گشته باشد و به سطوت این تجلی جسبان وجود غیر از پیش بصیرت ایشان برداشته شده و از شهود غیری به تمامی آزاد گشته. و به فنای حقیقی از مزاحمت شعور به خود و غير خود خلاص گشته. بعد از تحقق به فنا حق سبحانه ایشان را از نزد خود به وجود موهوب حقانی مُشژف گردانیده از بیخودی وسکر حال افاقت یافته. دیگران را واسطۀ حصول سعادت حقیقیّه که عبارت از فنا و بقا است» شده. در این مقام هیچ چیز از ممکنات, ایشان را از شهود حق سبحانه محجوب نتواند گردانید. پس واخت بر آدکا ان که :در تخلیص از کرفنارۍ دل و جود ا کوان که ته جفقت ججات عبارت از این گرفقتاری انست:. به اشټاټی که ښټ خلاصئ می شود تشک نموده خود را پیش از مردن خلاص گردانند. اگر مناسب استعداد خود اشتغال به ذکر دانند تقصیر شهود د ل از گرفتاری زودتر خلاص میشود خود را به صحبت این برگزیدگان به نگاهداشت آداب صحبت الزام کنند. زمان خلاصی دل از گرفتاری به غير حق به حقیقت زمان وصول و شهود است. چون دل از مزاحمت شعور به وجود غير نجات یافت. غیر گرفتاری به شهود حقٌ سبحانه هیچ نیست. N غ لار رو کل یر و زان در نکززان تفن كه تير اجه هماند ا ا شاد باش ای عشق شرکت س gÈËوززفت زمان غیبت از مادون حق سبحانه به حقیقت زمان وصول و شهود و وجود است زيادت ار ان ست که به کم [نما:الاعفال انها آزیات کشی :و و جود بیش از هکین دران بخ ارات دون راز الان جه این اة عالن هزد ا یور ائ کی مقدمة فناست, و مبشر است به ظهور تباشیر صبح سعادت و وصول از مطلع احديت که استغراق و استهلاک است در شهود ذات بی مزاحمت شعور به وجود غیری. بلکه در این مقام اگر ترقی واقع شود شعورش از ذوق تجلیات اسما نیز منقطع شود. اشارت :ان بززگ به این فرموده است که سالک میتواند بود که متصف شود به اوضا ت خن سات و عدر اظ چه از وصل مقصود شهود ذاتی است بی مزاحمت شعور به وجود کثرتی مرتبة اتصاف به اوصاف مرتبة تجلیات صفات است بی کثرت ازوجهی متعذر است. اکر خواهۍ که درمقام حضور اا کی خان ار مک و وشوش رطان اراد یا نی بلکه ملک را اطلاع بر حضور تو نشود, بلکه نفس ترا وقوفی بر حضور تو نشود, بر تو باد که همنشینی با مردمی کنی که دل ایشان در ذکر ذات مستغرق شده باشد و از خود رهایی یافته. تعبیر از این معنی بعضی به شهود وبعضی به وجود کردهاند, و بعضی به تجلی ذات و بعضی به یادداشت کردهاند. اگر این سعادت دست ندهد بايد که ذکر یا طريقة توجه و جذبة خواجگان را قبول کردههمگی خود را در ورزش ین طریقه برسانی تا بدین دولت عظمی که فوق آن متصور نیست برسی. لفن 5را ا متتھن: «وإلی E E N A ا ا مزد کار و اجرۀ خدمت هم اوست 249 عشق ان شعله است کو چون هرچه جز معشوق باقی جمله باید که شغل در نگاهداشت آگاهی به این وصف بود که در خروج و دخول نفس واقف باشد که در نسبت حضور مع اللّه فتوری واقع نشود, تا برسد به آنجا که بی تکلف دات و هار ف ورل اد وھ کلت وا ان یا دل دور کند. گاه باشد که او را از خود تمام بستانند. نه از خودش خبر بود نه ازوقوف 1 به مقصود.
لیکن هیچ سببی در تحصیل این نسبت قویتر از ان نیست که به صدق و نیاز تمام مجالست به جماعتی لازم وقت خود گرداند که باطن ایشان مظهر این تجلی گشته باشد و به سطوت این تجلی جسبان وجود غیر از پیش بصیرت ایشان برداشته شده و از شهود غیری به تمامی آزاد گشته. و به فنای حقیقی از مزاحمت شعور به خود و غير خود خلاص گشته. بعد از تحقق به فنا حق سبحانه ایشان را از نزد خود به وجود موهوب حقانی مُشژف گردانیده از بیخودی وسکر حال افاقت یافته. دیگران را واسطۀ حصول سعادت حقیقیّه که عبارت از فنا و بقا است» شده. در این مقام هیچ چیز از ممکنات, ایشان را از شهود حق سبحانه محجوب نتواند گردانید. پس واخت بر آدکا ان که :در تخلیص از کرفنارۍ دل و جود ا کوان که ته جفقت ججات عبارت از این گرفقتاری انست:. به اشټاټی که ښټ خلاصئ می شود تشک نموده خود را پیش از مردن خلاص گردانند. اگر مناسب استعداد خود اشتغال به ذکر دانند تقصیر شهود د ل از گرفتاری زودتر خلاص میشود خود را به صحبت این برگزیدگان به نگاهداشت آداب صحبت الزام کنند. زمان خلاصی دل از گرفتاری به غير حق به حقیقت زمان وصول و شهود است. چون دل از مزاحمت شعور به وجود غير نجات یافت. غیر گرفتاری به شهود حقٌ سبحانه هیچ نیست. N غ لار رو کل یر و زان در نکززان تفن كه تير اجه هماند ا ا شاد باش ای عشق شرکت س gÈËوززفت زمان غیبت از مادون حق سبحانه به حقیقت زمان وصول و شهود و وجود است زيادت ار ان ست که به کم [نما:الاعفال انها آزیات کشی :و و جود بیش از هکین دران بخ ارات دون راز الان جه این اة عالن هزد ا یور ائ کی مقدمة فناست, و مبشر است به ظهور تباشیر صبح سعادت و وصول از مطلع احديت که استغراق و استهلاک است در شهود ذات بی مزاحمت شعور به وجود غیری. بلکه در این مقام اگر ترقی واقع شود شعورش از ذوق تجلیات اسما نیز منقطع شود. اشارت :ان بززگ به این فرموده است که سالک میتواند بود که متصف شود به اوضا ت خن سات و عدر اظ چه از وصل مقصود شهود ذاتی است بی مزاحمت شعور به وجود کثرتی مرتبة اتصاف به اوصاف مرتبة تجلیات صفات است بی کثرت ازوجهی متعذر است. اکر خواهۍ که درمقام حضور اا کی خان ار مک و وشوش رطان اراد یا نی بلکه ملک را اطلاع بر حضور تو نشود, بلکه نفس ترا وقوفی بر حضور تو نشود, بر تو باد که همنشینی با مردمی کنی که دل ایشان در ذکر ذات مستغرق شده باشد و از خود رهایی یافته. تعبیر از این معنی بعضی به شهود وبعضی به وجود کردهاند, و بعضی به تجلی ذات و بعضی به یادداشت کردهاند. اگر این سعادت دست ندهد بايد که ذکر یا طريقة توجه و جذبة خواجگان را قبول کردههمگی خود را در ورزش ین طریقه برسانی تا بدین دولت عظمی که فوق آن متصور نیست برسی. لفن 5را ا متتھن: «وإلی E E N A ا ا مزد کار و اجرۀ خدمت هم اوست 249 عشق ان شعله است کو چون هرچه جز معشوق باقی جمله باید که شغل در نگاهداشت آگاهی به این وصف بود که در خروج و دخول نفس واقف باشد که در نسبت حضور مع اللّه فتوری واقع نشود, تا برسد به آنجا که بی تکلف دات و هار ف ورل اد وھ کلت وا ان یا دل دور کند. گاه باشد که او را از خود تمام بستانند. نه از خودش خبر بود نه ازوقوف 1 به مقصود.