از ترمذ است. , از مریدان و تربیت يافتگان مولانا بهاءالدين ولد و به سبب اشراف او بر خواطر در خراسان و ترمذ به سید سردان مشهور بود. همان روز که مولانا بهاءالڈین ولد فوت شد وی در ترمذ با جمعی نشسته بود گ «دریغا که حضرت استاد و شیخم از این عالم رحلت فرمودا» و بعد از چند روز به در خدمت و ملازمت وی نیازمندی نمود و تربیتها بافت. گفتهاند که چون خدمت شيخ شهاب الرنن شرو دىا زوم افو وى ددن n برهان الذين آمد. و ر خا کنر هه بود از جای نجنبید۔ شیخ از دور تعظیم کرد و بنشست. و سخنی واقع نشد. مریدان پرسیدند که: «موجب سکوت چه بود؟ » شيخ فرمود که: «پیش اهل حال. زبان حال میباید نه زبان قال. » پرسیدند که: «وی را چگونه پافتید؟ » گفت: «دریایی است مواج از درر معانی و حقایق محمدی, به غایت 278 آشکار و به غایت غایت پنهان . « میفرموده که: «حالم را به شیح صلاح الذين بخشیدم و قالم را به مولانا. » ف هزار متازكة سد در دار القع فيضر نه است. شلام الله و تخاة عله ور على جخهح عباداللّه الصالحين. 5- مولانا جلال الدين محمد البلخى الژومى» قدس الله تعالى سره ولادت حدمت مولانا ر E است. در ششم ربیع الاول سنة ازع و سثمائه. سَفَرةٌ ملایکه و تررة جڻ و خوا ص انس که فوران قباب E اھ یا وامتونل: فی کن خا مولانا بهاءالدين ولد نوشته یافتهاند که: «جلال الذين محمد در شهر بلخ شش ساله بود که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهای خانههای ما سیر میکردند. یکی از آن کودکان با دیگری گفته باشد که: بیا تا از این بام بر آن بام جهیم! جلال الدین محمد گفته است: این نوع حرکت از نک و گرته. و اوران دنکن هی نذ: حیف باشد که آدمی به اینها مشغول شود. اگر در جان شما قوتی هست بیایید تا سوی آسمان پریم و در ان حالت از نظر کودکان غایب شد. کودکان برآوردند. بعد از لحظهای رنگ وی یگرگون شده و چشمش متغیر گشته, باز a a گفت: ل شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند» و چون آواز فریاد و فغان شما برآمد. باز م به این جانکاه کرود اوږدند. » و گویند که در ان سن در هر سه چهار روز یک بار افطار میکرد. و گویند که در آن وقت که به مکه میرفتهاند در نشابور به صحبت شيخ فرید الین عطار رسیده بودو شيخ کتاب اسرارنامه به وی داده بوده و ان را پیوسته با خود خدمت موو می فرموده است که: «من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم؛ پلکه هن ان ذوقم 9 آن خوشیام که در باطن مریدان از کلام من سر میزند. الله! اللةا جون ان دم را انی وان دوق :ا شى قەت ىداز و ز5ا میگزار که من آنم. » در خدمت مولوی گفتند: «فلان میگوید که: دل و جان به خدمت است. » فرمود که: «خمش : ! در ميان مردم اين دروغ مانده است که میگویند؟ او ان چنان دل و جان را از کجا پافت که در خدمت مردان باشد؟ » بعد از آن روی سوی چلبی حسام الذین کرد که: «الله! الله! نا اولیایچی ز انو ښر رانو بايد نشستن که ان قرب را اثرهاست عظيم. » E به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید و فرموده است: «مرغی که از زمین بالا پرد. اگرچه به آسمان رسد اما این قدر باشد که ازدام دورتر باشد و برهد.
از ترمذ است. , از مریدان و تربیت يافتگان مولانا بهاءالدين ولد و به سبب اشراف او بر خواطر در خراسان و ترمذ به سید سردان مشهور بود. همان روز که مولانا بهاءالڈین ولد فوت شد وی در ترمذ با جمعی نشسته بود گ «دریغا که حضرت استاد و شیخم از این عالم رحلت فرمودا» و بعد از چند روز به در خدمت و ملازمت وی نیازمندی نمود و تربیتها بافت. گفتهاند که چون خدمت شيخ شهاب الرنن شرو دىا زوم افو وى ددن n برهان الذين آمد. و ر خا کنر هه بود از جای نجنبید۔ شیخ از دور تعظیم کرد و بنشست. و سخنی واقع نشد. مریدان پرسیدند که: «موجب سکوت چه بود؟ » شيخ فرمود که: «پیش اهل حال. زبان حال میباید نه زبان قال. » پرسیدند که: «وی را چگونه پافتید؟ » گفت: «دریایی است مواج از درر معانی و حقایق محمدی, به غایت 278 آشکار و به غایت غایت پنهان . « میفرموده که: «حالم را به شیح صلاح الذين بخشیدم و قالم را به مولانا. » ف هزار متازكة سد در دار القع فيضر نه است. شلام الله و تخاة عله ور على جخهح عباداللّه الصالحين. 5- مولانا جلال الدين محمد البلخى الژومى» قدس الله تعالى سره ولادت حدمت مولانا ر E است. در ششم ربیع الاول سنة ازع و سثمائه. سَفَرةٌ ملایکه و تررة جڻ و خوا ص انس که فوران قباب E اھ یا وامتونل: فی کن خا مولانا بهاءالدين ولد نوشته یافتهاند که: «جلال الذين محمد در شهر بلخ شش ساله بود که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهای خانههای ما سیر میکردند. یکی از آن کودکان با دیگری گفته باشد که: بیا تا از این بام بر آن بام جهیم! جلال الدین محمد گفته است: این نوع حرکت از نک و گرته. و اوران دنکن هی نذ: حیف باشد که آدمی به اینها مشغول شود. اگر در جان شما قوتی هست بیایید تا سوی آسمان پریم و در ان حالت از نظر کودکان غایب شد. کودکان برآوردند. بعد از لحظهای رنگ وی یگرگون شده و چشمش متغیر گشته, باز a a گفت: ل شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند» و چون آواز فریاد و فغان شما برآمد. باز م به این جانکاه کرود اوږدند. » و گویند که در ان سن در هر سه چهار روز یک بار افطار میکرد. و گویند که در آن وقت که به مکه میرفتهاند در نشابور به صحبت شيخ فرید الین عطار رسیده بودو شيخ کتاب اسرارنامه به وی داده بوده و ان را پیوسته با خود خدمت موو می فرموده است که: «من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم؛ پلکه هن ان ذوقم 9 آن خوشیام که در باطن مریدان از کلام من سر میزند. الله! اللةا جون ان دم را انی وان دوق :ا شى قەت ىداز و ز5ا میگزار که من آنم. » در خدمت مولوی گفتند: «فلان میگوید که: دل و جان به خدمت است. » فرمود که: «خمش : ! در ميان مردم اين دروغ مانده است که میگویند؟ او ان چنان دل و جان را از کجا پافت که در خدمت مردان باشد؟ » بعد از آن روی سوی چلبی حسام الذین کرد که: «الله! الله! نا اولیایچی ز انو ښر رانو بايد نشستن که ان قرب را اثرهاست عظيم. » E به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید و فرموده است: «مرغی که از زمین بالا پرد. اگرچه به آسمان رسد اما این قدر باشد که ازدام دورتر باشد و برهد.