Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

وانبیاچون شبانی اند که رم گو سیف دارد » بر راست وی مرغزاری سیزست وبرچب وی غاری که دروی گر بسیارست » این شبان بر کنار غار پایستد و چوب میجنباند تا گوسپند ان بضرورت از هراس چوپ بازبس هیشو ند ومیجهند واز حانب غاریجانب‌مرغز ار میافتند ۰ معنی فرستادن پیغامبران اینست اما آنچه گفتی که: اگر شقادت حکم کسرده است حد چه سود دارد ؛ سخنی درستست و از ودحپی باطل اأست ) و ادن سخن درست سبب هلا کت نوست » که نشان آ نکه شقاوت ۹3 ی حکم کرده و ت آن بود ک۹ این سخن در دل وی انگند نکند و نکارد و ندرود » ونشان آنکه به مرگ کسی حکم کرده بود از ۳ #۳ کی آن بو د که این سخن دردل وی افکند که اگر درازل 4 کردست که از ۳2 بمیرم مرأنان چه‌سود دارد و نان نخوردتا بضرررت بمیرد » و گویدکها گر بدرویشی < کم ۳ دم است وو تخم باشیردن‌چه فادده باشد ‏ نکاردتاندرود و ۱ ا که سعادت وی ات وی‌را فر احراات ودارت ونان خوردن‌دارد » بس‌این حکم بپرزه‌نست تکاس ب‌است وهر موز ا که کار ی را آفر: بده‌اند اسراب 1 نویر اهیسر میکنندنه ین بدان کار میرسانند » و بر ای ین گفت ۰« اعملو افکل هدسر لما لتق له »۳ توازاعمال واحوال خویش که‌برتومیرانند بقهر بشارت عاقبت خویش می بر خوان» چون جهد وتگرار غالب شد برتو » بدان که این بشارتی است که میباید ترا بسعادت حکم کرده‌اند اگر تمام بسر بری ؛ و اگر بطالت و عطلت برتو غالب کرده‌اند و اين بیپوده در دل تو افنگندند که گویی که اگر در ازل بجهل من حکم کرده‌اند تکرار چه سود دارد ؟ ازینجا منشور حپالت خویش برخوان » و نشان نست که هرگز بدرحه‌ای نخواهی رسید . ودر حمله تن بر دنبا قیاس کن «ماحلقکم وه-ابعنکمالا کنشی و احسدعج - وسواء محياهم ومماتهم» () وجون این بشناختی این هرسه اشکل برخیزد وتوحید قرار گیرد » و معلوم شود که مبان شرع وعقل و توحید هیچ تناقص نیست‌بنز درك کسی که ویر ا چشم بصير ت کشاده کرده‌اند. واندرین بیش ازین اطناب‌نکنيم» که این کتاب‌این چنین سخنهااحتمال نکند . عم رکنید » که‌را هر کس بر [ نچه برای‌او ۲ فر یده‌شده [سانست . ۰ آفرینش وانگیزش شبا چون یکتن است . ۰ وزیستن ومردن ایشان برابراست .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وانبیاچون شبانی اند که رم گو سیف دارد » بر راست وی مرغزاری سیزست وبرچب وی غاری که دروی گر بسیارست » این شبان بر کنار غار پایستد و چوب میجنباند تا گوسپند ان بضرورت از هراس چوپ بازبس هیشو ند ومیجهند واز حانب غاریجانب‌مرغز ار میافتند ۰ معنی فرستادن پیغامبران اینست اما آنچه گفتی که: اگر شقادت حکم کسرده است حد چه سود دارد ؛ سخنی درستست و از ودحپی باطل اأست ) و ادن سخن درست سبب هلا کت نوست » که نشان آ نکه شقاوت ۹3 ی حکم کرده و ت آن بود ک۹ این سخن در دل وی انگند نکند و نکارد و ندرود » ونشان آنکه به مرگ کسی حکم کرده بود از ۳ #۳ کی آن بو د که این سخن دردل وی افکند که اگر درازل 4 کردست که از ۳2 بمیرم مرأنان چه‌سود دارد و نان نخوردتا بضرررت بمیرد » و گویدکها گر بدرویشی < کم ۳ دم است وو تخم باشیردن‌چه فادده باشد ‏ نکاردتاندرود و ۱ ا که سعادت وی ات وی‌را فر احراات ودارت ونان خوردن‌دارد » بس‌این حکم بپرزه‌نست تکاس ب‌است وهر موز ا که کار ی را آفر: بده‌اند اسراب 1 نویر اهیسر میکنندنه ین بدان کار میرسانند » و بر ای ین گفت ۰« اعملو افکل هدسر لما لتق له »۳ توازاعمال واحوال خویش که‌برتومیرانند بقهر بشارت عاقبت خویش می بر خوان» چون جهد وتگرار غالب شد برتو » بدان که این بشارتی است که میباید ترا بسعادت حکم کرده‌اند اگر تمام بسر بری ؛ و اگر بطالت و عطلت برتو غالب کرده‌اند و اين بیپوده در دل تو افنگندند که گویی که اگر در ازل بجهل من حکم کرده‌اند تکرار چه سود دارد ؟ ازینجا منشور حپالت خویش برخوان » و نشان نست که هرگز بدرحه‌ای نخواهی رسید . ودر حمله تن بر دنبا قیاس کن «ماحلقکم وه-ابعنکمالا کنشی و احسدعج - وسواء محياهم ومماتهم» () وجون این بشناختی این هرسه اشکل برخیزد وتوحید قرار گیرد » و معلوم شود که مبان شرع وعقل و توحید هیچ تناقص نیست‌بنز درك کسی که ویر ا چشم بصير ت کشاده کرده‌اند. واندرین بیش ازین اطناب‌نکنيم» که این کتاب‌این چنین سخنهااحتمال نکند . عم رکنید » که‌را هر کس بر [ نچه برای‌او ۲ فر یده‌شده [سانست . ۰ آفرینش وانگیزش شبا چون یکتن است . ۰ وزیستن ومردن ایشان برابراست .

Orijinal Metin (FA)

سبا"۰م [ بدا کردن ادم ان‌دیگر که بناوتو کل بر افست ] دآنگه گفتيم که 5 را بنابردو ایمانست :یکی و <ید و 1 ۷ شرح گردیم ۳ دیگر 1 نکه بدا ۳ آفرید کار 2بست و م۵4 بوی یت ر‌ ۳ این همه زرسمست و حکیم و لطیفست , وعنایت وشفقت وی در حق هر مورچه‌آی‌ویشه‌ای » تا بادمی‌زسد سشترست از عنات وشفقت مادر بر فرز ند 2 چنانکه درحبر امده اف ۵ و بدانی که عالم وهرجه در عالم ات بروحهی ۱ قر ده ات از کمال وحمال و (طلف وحکمت 2 که وراء این ت نمود » و بدان ی که وت چبر از رجمت 2 ابا باز نگرفته ات 4 وهرچه افریده است چنان می‌باید که آ فریده است " وا گرهمه لا روی زمین‌جمع شو ند و واشان را 1 علوزیر کی راه‌دهند 4 اندیشه کنند ی سر مویی 8 بریشه‌ای هست که ره چنا نکه هی باید ۳ می باید یا هپدر با نیکو 7 بر نر یا زشت‌تر 4 این نبابد وبدانند که همه جدان 0 باید ۵5 نامسا ُ ۳ زحد۵ ی کمال در 1 اس ن که زشت بود واگر نبودی افص بودی ۶ حکمتی قوت شدی ‏ که اگر زشت نبودی مثاا ۳۹1 خود قدر نیگویی ندانستی‌و از أن راجت نیافتی 4 وا گر ناقص‌نبودی خود کال نبودی» که کامل وناقص باضافت توان شناخت ‏ جنانکه چون سر نبود ,در نبود وچون‌بدر بو د سیر سود ,که این جیز ها در مقابله مك دیگر ند 4 ومقابله میان دو چیز بود ر چون ددبی برخیزد یکی در مقابله نیایدو نگاه‌مقابله باطل شود . و بدانکه‌حکمت کار ها روا بود که بر خلق بوشیده بو ۵ »ولکن باید که ادمان بو د بدانکه خیرت در ان باشد که وی حکم کرده است وجنان می‌باید که هست ؛ بس‌هرجه در عالم ار ۶ عجزست ‏ بلکه معصبت و کفرست وهلاك و #صانست . وفقر ودرد ورنحست درهر یکی تست وچدان‌می باید : که نر که درو ش آفرید از ان بود که صالاح وی‌در دردسی بو ۵ » که 5۱ ۳۰ «دودی باه شدی ) و ۱ ترا که توانگر فریدهم‌چنین » د‌ ین یز ۳ یت یی 0 داین 5 29 شود ِ اما سر حمله بمان‌و یاب سور بوک 1 نیز دادن ۳/۹ : ۱ فر و رفتن. ۷ ۱ بیدا کر دل یات و کل بدانگه تو کل حالتی است از احوال دل » و آن ثمره ایمانست بتوحید و کمال لعف أَفر بد کار ۱ ومعنی آن حالت اعتماد دلست برو کیل و استوار داشتن وی و آرام گرفتن با وی 7 دل دروی بندد وبسیب خال شدن ۳ اسیاب ظاهر شکسته دل‌نشود بلکه بر خداو ند اعتماد دارد که‌روزی بوی‌رساند . ومثل این آ نست که بر کسی دعوی باطل کنند بتلییس » و کیلی فرا کند تاآن تلییس دفع کند؛ اگر ویرابسه صفت و کیل ایمان بود دل وی برو کیل اعتماد کند وایمن بود ؟ یکی[ نکه‌عالم بود بوحوه‌تلییسات بعلمی تمام » دیگر آنکه قدرت‌دارد بر اظپار آ یحه دا ندیدو چیو : یکی بقوت دل که دلیر بود . ودیگر بنصاحت زبان » که کس باشد که داندولکن نکند از بددلی ۳ با از کند زبانی ؛ و سیم آنکه مشفق تمام بود بر مو کل تا حریص باشد بر نگاه داشت حق وی » چون این سه اعتقاد دارد بدلایمن بود واعتماد کند بروی واز جپت‌خویش حیله و ند بیر درباقی کند" ""؟

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سبا"۰م [ بدا کردن ادم ان‌دیگر که بناوتو کل بر افست ] دآنگه گفتيم که 5 را بنابردو ایمانست :یکی و <ید و 1 ۷ شرح گردیم ۳ دیگر 1 نکه بدا ۳ آفرید کار 2بست و م۵4 بوی یت ر‌ ۳ این همه زرسمست و حکیم و لطیفست , وعنایت وشفقت وی در حق هر مورچه‌آی‌ویشه‌ای » تا بادمی‌زسد سشترست از عنات وشفقت مادر بر فرز ند 2 چنانکه درحبر امده اف ۵ و بدانی که عالم وهرجه در عالم ات بروحهی ۱ قر ده ات از کمال وحمال و (طلف وحکمت 2 که وراء این ت نمود » و بدان ی که وت چبر از رجمت 2 ابا باز نگرفته ات 4 وهرچه افریده است چنان می‌باید که آ فریده است " وا گرهمه لا روی زمین‌جمع شو ند و واشان را 1 علوزیر کی راه‌دهند 4 اندیشه کنند ی سر مویی 8 بریشه‌ای هست که ره چنا نکه هی باید ۳ می باید یا هپدر با نیکو 7 بر نر یا زشت‌تر 4 این نبابد وبدانند که همه جدان 0 باید ۵5 نامسا ُ ۳ زحد۵ ی کمال در 1 اس ن که زشت بود واگر نبودی افص بودی ۶ حکمتی قوت شدی ‏ که اگر زشت نبودی مثاا ۳۹1 خود قدر نیگویی ندانستی‌و از أن راجت نیافتی 4 وا گر ناقص‌نبودی خود کال نبودی» که کامل وناقص باضافت توان شناخت ‏ جنانکه چون سر نبود ,در نبود وچون‌بدر بو د سیر سود ,که این جیز ها در مقابله مك دیگر ند 4 ومقابله میان دو چیز بود ر چون ددبی برخیزد یکی در مقابله نیایدو نگاه‌مقابله باطل شود . و بدانکه‌حکمت کار ها روا بود که بر خلق بوشیده بو ۵ »ولکن باید که ادمان بو د بدانکه خیرت در ان باشد که وی حکم کرده است وجنان می‌باید که هست ؛ بس‌هرجه در عالم ار ۶ عجزست ‏ بلکه معصبت و کفرست وهلاك و #صانست . وفقر ودرد ورنحست درهر یکی تست وچدان‌می باید : که نر که درو ش آفرید از ان بود که صالاح وی‌در دردسی بو ۵ » که 5۱ ۳۰ «دودی باه شدی ) و ۱ ترا که توانگر فریدهم‌چنین » د‌ ین یز ۳ یت یی 0 داین 5 29 شود ِ اما سر حمله بمان‌و یاب سور بوک 1 نیز دادن ۳/۹ : ۱ فر و رفتن. ۷ ۱ بیدا کر دل یات و کل بدانگه تو کل حالتی است از احوال دل » و آن ثمره ایمانست بتوحید و کمال لعف أَفر بد کار ۱ ومعنی آن حالت اعتماد دلست برو کیل و استوار داشتن وی و آرام گرفتن با وی 7 دل دروی بندد وبسیب خال شدن ۳ اسیاب ظاهر شکسته دل‌نشود بلکه بر خداو ند اعتماد دارد که‌روزی بوی‌رساند . ومثل این آ نست که بر کسی دعوی باطل کنند بتلییس » و کیلی فرا کند تاآن تلییس دفع کند؛ اگر ویرابسه صفت و کیل ایمان بود دل وی برو کیل اعتماد کند وایمن بود ؟ یکی[ نکه‌عالم بود بوحوه‌تلییسات بعلمی تمام » دیگر آنکه قدرت‌دارد بر اظپار آ یحه دا ندیدو چیو : یکی بقوت دل که دلیر بود . ودیگر بنصاحت زبان » که کس باشد که داندولکن نکند از بددلی ۳ با از کند زبانی ؛ و سیم آنکه مشفق تمام بود بر مو کل تا حریص باشد بر نگاه داشت حق وی » چون این سه اعتقاد دارد بدلایمن بود واعتماد کند بروی واز جپت‌خویش حیله و ند بیر درباقی کند" ""؟

Orijinal Metin (FA)

هم چنین‌هر که‌معنی «نعم المو لی و اعم الو کیل » بشناخت وایمان آورد که هر چیز که هست بخدای است دهیج فاعل دیگر نیست ؛ و بازاینیمه در علم و قدرت هیچ نقصان نیست ورحمت و عنات چندانست که و راء آن نتو اند » بو د ‏ بدلاعدماد کند برفصل خدای‌تعالیو حبلت و تدبیر دز باقی کند ؛ و بداند که روژی وی مقدر است و بوقت‌خویش بوی‌مبرسد , و کار هاء وی چنانکه در خورفضلو کرم وبزد کی وخداو ندی وی‌است ساخته کرده‌اند » و باشد که این بقین باشد بدین‌صفات» و لکن در طبع بددلی باشد که هر اسان‌باشد: که نه هر چه‌آدمی بقین داند طبعو ی‌آن یقین را طاعت دارد » بلکه باشد که طاعت همی دارد که بیقین می‌داند که خطاست » چنانکه اگر حلو میخورد کسی بنحاست تشبیه کند چنان شود که نتواند خورده! گر جه میداند که دروعست » دا گر خواهد که با مرده‌ای درخانه تحسید نتواند 4 اگرچه بیقین داند که که مرده چون حمادست و بر نخیزد؛ پس تو کل راهم قوت بقین باید رهم قوت دل » نا آنگاهآن اضطر ار از دل بشود و تاآراء و اعتقاد تمام حاصل شود توکل نبود: معنی تو کل اعتماد دلست برحق تعالی در کارها و خلیل - صلوات‌اله‌علیه - خراب شدن . ترس ۰ درباقی کردن : تمام کردن دست برداشتن ۰ خوب قا و مولی وخوب و کیلی است (خداو ند. ) س۰۸م- ۰۰۹ ۰ب سسسسسسسسسسسسسسسسصسپسصدسسسپسسسو«سححح سس« ۱ را ایمان وین نمام بود » لک کت + اربارنی کیف تحیو الموتی ثال او دم توومی » قال بلی و لکن لبطمتن قلبی "۳ »گفت: یقین هست و لکن تادل آرام گیرده که‌آراء دل‌تبع تخل <س باشد در یداه حال آنگاه جون پات رسری دلنیز هم ان شود ور بمشاهدت ظاهر حاحت نیاید. ۱ [ در جات و کل ] بدآنگه‌تو کل برسه درجتست: یکی آنکه حال وی چو ن حال آن مرد باشد که در خصوعت و کیل فراز کند جلد و هادی وفصیح و دلیر و مشفق که ایمن باشد بروی درجه‌دوم آنکه حال‌وی جون باشد که در هرجه فر اوی رسد ح<جز مادر نداند اکتا شود ویر خواند » وآن طبع‌وی باشد ونه بتکلیف اختیار کند » واین مت و کلی باشد از توکل خویش بی‌خبر » از مستفرقی که باشد بو کیل » اماآن اول را ازئو کل خویش خبر بود و تکلف واختبار خویشتن را فراتو کل آو رده باشد‌د رس سو 6 که ‌حالو ی‌جو ن هرده باشد بیش مرده شوی : خویشتنر ۱ هرده‌ای بیندمتحر 4 بمّدرت از ط نه‌بخود » چنانکه مرده متحرك بر کت عاسل باشد گر کاری بش‌وی ]ی دعا نیزن‌کند » نهچون کودکی که مادر را خواند باکه چون کودکی بود که‌داند که اگر مادر را نخواند ءادر خود دازد و تدبیر وی‌کند. پس در متام بازیسین هیچ اخبار نبود » ودرمقام دوم هیچ اختبار نبود ۳ ۱ و دعا ودست‌درو کیل‌زدن و در مقام اول اختیار بود ولکن در تدبیر اسبایی که ازسنتوعادت و کیل معلوم‌شده است. مثلا چو ن داند که عادت و کیل نست که تازی حاضر نیابد و سجل حاضر نکند وی خصو عت نکند لابد این سنت بجای و ر‌ د.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هم چنین‌هر که‌معنی «نعم المو لی و اعم الو کیل » بشناخت وایمان آورد که هر چیز که هست بخدای است دهیج فاعل دیگر نیست ؛ و بازاینیمه در علم و قدرت هیچ نقصان نیست ورحمت و عنات چندانست که و راء آن نتو اند » بو د ‏ بدلاعدماد کند برفصل خدای‌تعالیو حبلت و تدبیر دز باقی کند ؛ و بداند که روژی وی مقدر است و بوقت‌خویش بوی‌مبرسد , و کار هاء وی چنانکه در خورفضلو کرم وبزد کی وخداو ندی وی‌است ساخته کرده‌اند » و باشد که این بقین باشد بدین‌صفات» و لکن در طبع بددلی باشد که هر اسان‌باشد: که نه هر چه‌آدمی بقین داند طبعو ی‌آن یقین را طاعت دارد » بلکه باشد که طاعت همی دارد که بیقین می‌داند که خطاست » چنانکه اگر حلو میخورد کسی بنحاست تشبیه کند چنان شود که نتواند خورده! گر جه میداند که دروعست » دا گر خواهد که با مرده‌ای درخانه تحسید نتواند 4 اگرچه بیقین داند که که مرده چون حمادست و بر نخیزد؛ پس تو کل راهم قوت بقین باید رهم قوت دل » نا آنگاهآن اضطر ار از دل بشود و تاآراء و اعتقاد تمام حاصل شود توکل نبود: معنی تو کل اعتماد دلست برحق تعالی در کارها و خلیل - صلوات‌اله‌علیه - خراب شدن . ترس ۰ درباقی کردن : تمام کردن دست برداشتن ۰ خوب قا و مولی وخوب و کیلی است (خداو ند. ) س۰۸م- ۰۰۹ ۰ب سسسسسسسسسسسسسسسسصسپسصدسسسپسسسو«سححح سس« ۱ را ایمان وین نمام بود » لک کت + اربارنی کیف تحیو الموتی ثال او دم توومی » قال بلی و لکن لبطمتن قلبی "۳ »گفت: یقین هست و لکن تادل آرام گیرده که‌آراء دل‌تبع تخل <س باشد در یداه حال آنگاه جون پات رسری دلنیز هم ان شود ور بمشاهدت ظاهر حاحت نیاید. ۱ [ در جات و کل ] بدآنگه‌تو کل برسه درجتست: یکی آنکه حال وی چو ن حال آن مرد باشد که در خصوعت و کیل فراز کند جلد و هادی وفصیح و دلیر و مشفق که ایمن باشد بروی درجه‌دوم آنکه حال‌وی جون باشد که در هرجه فر اوی رسد ح<جز مادر نداند اکتا شود ویر خواند » وآن طبع‌وی باشد ونه بتکلیف اختیار کند » واین مت و کلی باشد از توکل خویش بی‌خبر » از مستفرقی که باشد بو کیل » اماآن اول را ازئو کل خویش خبر بود و تکلف واختبار خویشتن را فراتو کل آو رده باشد‌د رس سو 6 که ‌حالو ی‌جو ن هرده باشد بیش مرده شوی : خویشتنر ۱ هرده‌ای بیندمتحر 4 بمّدرت از ط نه‌بخود » چنانکه مرده متحرك بر کت عاسل باشد گر کاری بش‌وی ]ی دعا نیزن‌کند » نهچون کودکی که مادر را خواند باکه چون کودکی بود که‌داند که اگر مادر را نخواند ءادر خود دازد و تدبیر وی‌کند. پس در متام بازیسین هیچ اخبار نبود » ودرمقام دوم هیچ اختبار نبود ۳ ۱ و دعا ودست‌درو کیل‌زدن و در مقام اول اختیار بود ولکن در تدبیر اسبایی که ازسنتوعادت و کیل معلوم‌شده است. مثلا چو ن داند که عادت و کیل نست که تازی حاضر نیابد و سجل حاضر نکند وی خصو عت نکند لابد این سنت بجای و ر‌ د.

Orijinal Metin (FA)

انگاه همه انتظار گر دد او کی لجه 1 وچه کند» و آنجه رود همه از و کیل بسد و احضار سحل نیزهم ازوی داند که از اشارت وی شناخته است » پس سی که در تو کل درین مقام بود تجارت وحرات و اسباب ظاهر که از سنت خدای تعالی معلوم شده است دست ندارد ؛ و لکن بازان بهم متو کل بود» واعتماد برتجارت وحرات خویش ندارد بلکه برفضل خداو نددارد که از حرائت وتجارت بمقصود رساند » چنانکه حرکات و أسباب حراثت بروی بر اند )۱( خدایا یمن ینم که چگو نه مردگان را زندهٌ میسازی گفت دخدا مگرایمان نماورده‌ای ؟ گفت «ابراهیم» آری ولکن برایآنکه دلم آرام کیرد . تضرع وزاری ودعا. -4۸۰۹- ر‌ کن‌چهارم زا ۱ سب« ا«(اآچ ‏ سس« «ط«۰«۰«9«9«9«ط«ط«9«ط1 9,((99ف9 ۰ ۰ بسچ سصسسصسصصسسسسسسسه۳ وچنانکه ویرا هدایت آن دارده پس‌اين کارها میکند و آ نجه بیند از خدای تعالی‌بیند چنانکه شرح این بیاید » دعنی لاحول ولاقونالابالله اين بود که حول حرکت بود وقوت قدرت بود» چوت داند که حر کت وقدرت وی هردو بوی نبست بلکه بآفربد گارست آنحه بیندازوی‌بیند . ودرجمله چون حوالتست کارها بااسباب از نظر وی برون شد تاهیچ چیز حزحق تعالی سید متو کل بود. اما اعلی مقامات وی آنست که بایزید بسطامی گفته است که! بوموسی دیلمی 1 بد ویرا بر سیدم که تو کل چیست؛؟ گفت تو چه‌میگو بی؛ گفت مشایخ کفته‌اند: آنکه اک چب وراست همه مار و که دم واژدها بود سردل وی‌حر کت‌نکنده» گفت ابن‌سپل است ولکن اگر اهل دوزخ را جمله درعذاب بیند و اهل بپشت را همه در نعمت» ومیان ایشال بدل تمیز کند متو کل نباشد. اما آنحه ابوموسی گفته است اعلی‌مقامات تو و ات : وشرط و ین نمست که حذر نکند: که صدیق ۱ در سور اج مار نراد نت وقت که در غار بوده و وی‌متو کل‌بود ولکن هراس وی نه‌از مار بودبلکه از آفرید کار مار بود که مار را وی قوت و حر کت دهد و لاحول و لاقوخ الابالزه درحق همه نمیند؛ اماا نچه ابو بز دد گفته است بدان ایمان که اصل تو کاست‌اشارت کرفه است: واین ایمان عزیزست و آن‌ایمانست بمدلوحکمت وفطل‌ورحمت که داند که هرچه کند چذان‌میباید که‌میکندپس‌درین‌معنی‌میان عذاب ونعمت فرق نکند . بیدا کردن اعمال متو کل بدانگه همه مقامات دین برسه اصل : علم وحال وعمل . اماعلم وحال تو کل شرح کرده ۳ » و عمل ماند : و باشد که کسی تخل کند که شرط تو کل آن باشد که همه کارها باخدای‌تعالی گذارد وباختیار خویش هیچ کار نکندالبته ؛ تاکسب نکند » وهیچ چیز فردا راننید واز مار و که دم وشیر نگریزد وا گر بیمار شود دارو نکنداین همه خطاست که«مه بر خلاف شرعست : وشر برتو کل ثنا کرده! ی نه مخالف باشد شر را 5 ۱ بلکه‌اختبر اد سرا ردن ملی یی د . بادر سای ‌ بود وازسوی دیگر 1 بررخدا با پاشنة پا این کار ی بو د. ۳ ِ_ِ بادز دفع‌ضر ری ک4حاصل نیامده‌است » بادراز الت‌ضر ِ ی که حاصل مده‌است ,وتو کل‌در هر بکی‌حکمی‌دارد ۰ واین چ,ارمقاملا بد شرح‌باید کرد ۳ مقام او ل در آسب‌و لب مه موبي ۱ و برسه درحه بو د : او لسبیی ؛ که‌از میت خن دانسته‌ايم که بی ت ی حاصل نباید » دست بداشتن آن از حنون بود نه از تو کل » چنانکه ۳ دست بطعام ثبر دودر دهان‌ننید تاخدای تعالی سیری بیافر بند یاطعام راحر ۳1 دهدتا بدهان وی شود » با دنبن نکاح و میت تک تاخدای‌تعالی فرزند بب‌افریند ۷ بندارد که این توکلست این حماقت بود » بلکه هر سبب که قطعی است توکل دردی بعمل و کردار نیست بلکه بعلم و حال بود .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

انگاه همه انتظار گر دد او کی لجه 1 وچه کند» و آنجه رود همه از و کیل بسد و احضار سحل نیزهم ازوی داند که از اشارت وی شناخته است » پس سی که در تو کل درین مقام بود تجارت وحرات و اسباب ظاهر که از سنت خدای تعالی معلوم شده است دست ندارد ؛ و لکن بازان بهم متو کل بود» واعتماد برتجارت وحرات خویش ندارد بلکه برفضل خداو نددارد که از حرائت وتجارت بمقصود رساند » چنانکه حرکات و أسباب حراثت بروی بر اند )۱( خدایا یمن ینم که چگو نه مردگان را زندهٌ میسازی گفت دخدا مگرایمان نماورده‌ای ؟ گفت «ابراهیم» آری ولکن برایآنکه دلم آرام کیرد . تضرع وزاری ودعا. -4۸۰۹- ر‌ کن‌چهارم زا ۱ سب« ا«(اآچ ‏ سس« «ط«۰«۰«9«9«9«ط«ط«9«ط1 9,((99ف9 ۰ ۰ بسچ سصسسصسصصسسسسسسسه۳ وچنانکه ویرا هدایت آن دارده پس‌اين کارها میکند و آ نجه بیند از خدای تعالی‌بیند چنانکه شرح این بیاید » دعنی لاحول ولاقونالابالله اين بود که حول حرکت بود وقوت قدرت بود» چوت داند که حر کت وقدرت وی هردو بوی نبست بلکه بآفربد گارست آنحه بیندازوی‌بیند . ودرجمله چون حوالتست کارها بااسباب از نظر وی برون شد تاهیچ چیز حزحق تعالی سید متو کل بود. اما اعلی مقامات وی آنست که بایزید بسطامی گفته است که! بوموسی دیلمی 1 بد ویرا بر سیدم که تو کل چیست؛؟ گفت تو چه‌میگو بی؛ گفت مشایخ کفته‌اند: آنکه اک چب وراست همه مار و که دم واژدها بود سردل وی‌حر کت‌نکنده» گفت ابن‌سپل است ولکن اگر اهل دوزخ را جمله درعذاب بیند و اهل بپشت را همه در نعمت» ومیان ایشال بدل تمیز کند متو کل نباشد. اما آنحه ابوموسی گفته است اعلی‌مقامات تو و ات : وشرط و ین نمست که حذر نکند: که صدیق ۱ در سور اج مار نراد نت وقت که در غار بوده و وی‌متو کل‌بود ولکن هراس وی نه‌از مار بودبلکه از آفرید کار مار بود که مار را وی قوت و حر کت دهد و لاحول و لاقوخ الابالزه درحق همه نمیند؛ اماا نچه ابو بز دد گفته است بدان ایمان که اصل تو کاست‌اشارت کرفه است: واین ایمان عزیزست و آن‌ایمانست بمدلوحکمت وفطل‌ورحمت که داند که هرچه کند چذان‌میباید که‌میکندپس‌درین‌معنی‌میان عذاب ونعمت فرق نکند . بیدا کردن اعمال متو کل بدانگه همه مقامات دین برسه اصل : علم وحال وعمل . اماعلم وحال تو کل شرح کرده ۳ » و عمل ماند : و باشد که کسی تخل کند که شرط تو کل آن باشد که همه کارها باخدای‌تعالی گذارد وباختیار خویش هیچ کار نکندالبته ؛ تاکسب نکند » وهیچ چیز فردا راننید واز مار و که دم وشیر نگریزد وا گر بیمار شود دارو نکنداین همه خطاست که«مه بر خلاف شرعست : وشر برتو کل ثنا کرده! ی نه مخالف باشد شر را 5 ۱ بلکه‌اختبر اد سرا ردن ملی یی د . بادر سای ‌ بود وازسوی دیگر 1 بررخدا با پاشنة پا این کار ی بو د. ۳ ِ_ِ بادز دفع‌ضر ری ک4حاصل نیامده‌است » بادراز الت‌ضر ِ ی که حاصل مده‌است ,وتو کل‌در هر بکی‌حکمی‌دارد ۰ واین چ,ارمقاملا بد شرح‌باید کرد ۳ مقام او ل در آسب‌و لب مه موبي ۱ و برسه درحه بو د : او لسبیی ؛ که‌از میت خن دانسته‌ايم که بی ت ی حاصل نباید » دست بداشتن آن از حنون بود نه از تو کل » چنانکه ۳ دست بطعام ثبر دودر دهان‌ننید تاخدای تعالی سیری بیافر بند یاطعام راحر ۳1 دهدتا بدهان وی شود » با دنبن نکاح و میت تک تاخدای‌تعالی فرزند بب‌افریند ۷ بندارد که این توکلست این حماقت بود » بلکه هر سبب که قطعی است توکل دردی بعمل و کردار نیست بلکه بعلم و حال بود .

Orijinal Metin (FA)

آما علم آنکه بداند که دست و طعام وقدرت حرکت دهان و دندان هم خدای تعالی آفریده است ؛ وحال آنکه اعتماد دل دکبر فضل خدای تعالی بود نه بفر طعام و بر دست ‏ که باشد که در حال دست مفلو ج شود 9 عبت 5 ۵ پس باید که نظر وی مصل وی بود در 1 رش آن‌ردر نکا» شت آن‌نه برحول وقوت خویش . درسوه دو) اسبابی که قطعی نبود و لکن در غالب متصود بی آن‌حاصل نیاید و ننادر 7 ن برد که بی آن حاصل ا : چون بر گرفتن راد در سفر ؛ این دست بداشتن شرطتو کل نیست : که اين‌سنت رسول -صلواتاله علیه - است وسیرت_سلفه نکن متو کل بدان بود که اعتماد دل وی برزاد نبود » که باشد که ببر ند » بلکه‌اعتماد ۳ آفریننده و نگاه دارنده آن بود » لکن اگر ۳ ژاد در بیابان شود روا بود و از کمال توکل بود » نه چون طمام ناخوردن که آن توکل نیست» ولکن این کسی را روا بودکه در وی دو صفت باشد : یکی آنکه چندان قوت کسب کرده باشد که‌ا گر رث هفته گرسنه ؛ بایث بودبتو زد ) ودبگر آنکه بخوردن کاه زندگانی‌توا ند کرد که مدتی‌چون‌چنین بودغالب آن‌بو دکهبادی‌ازان خالینبو دتا آنگاه که طعام‌از جایی که آن تییوسید بدید أ ید . ۱ و خواص از متو کلان بود و بدین صفت بودی ودر بادیه رفتی تنها بی‌زاد» -4۱۱۰- ۵ اج با چم مدب جرب و ها هب ها ها چا و و و و ۵ ۵ ۵ ۵ تا 6 ۳ 5 اه ۵ 5 3 ۵ 8 و ۵ ۵ ۵ و 0 ۵ ۵ ۵ مب ۳ 0 نب ما ها ۵ ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ با ۵ نینچ نا و با 5 با با بابلا بو سل نی اما همیشه سوزان و ناخن پیرای وحبل وداوبادی بودی » که این از اسباب قطعی - است : که آب بی‌دلو از چاه بیرون نیاید و در بادیه حبل و دلو نباشد » و چون حامه دزیده شود چیز دیگر بهای سوزن کار نکند » س تو کل در چدن اسیاب به ۳ آن نبود » بلکه اعتماد دل بر فضل خدای تعالی بود نه بران » بس ار کی در عاری نشیندکه آن راه‌گذر خلق نبود و آنجا گیاه نبود و گوید توکل میکنم ؛ اين حرام بود دخویشتن هلاك کر ده بودوسنت‌خدای تعالی ندانسته باشد » همحون‌هم و کلی بود درخصومت که سجل بنزديك و کیل نبرد » واز عادت‌وی دانسته باشد که بیسجل سخن نگوید .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

آما علم آنکه بداند که دست و طعام وقدرت حرکت دهان و دندان هم خدای تعالی آفریده است ؛ وحال آنکه اعتماد دل دکبر فضل خدای تعالی بود نه بفر طعام و بر دست ‏ که باشد که در حال دست مفلو ج شود 9 عبت 5 ۵ پس باید که نظر وی مصل وی بود در 1 رش آن‌ردر نکا» شت آن‌نه برحول وقوت خویش . درسوه دو) اسبابی که قطعی نبود و لکن در غالب متصود بی آن‌حاصل نیاید و ننادر 7 ن برد که بی آن حاصل ا : چون بر گرفتن راد در سفر ؛ این دست بداشتن شرطتو کل نیست : که اين‌سنت رسول -صلواتاله علیه - است وسیرت_سلفه نکن متو کل بدان بود که اعتماد دل وی برزاد نبود » که باشد که ببر ند » بلکه‌اعتماد ۳ آفریننده و نگاه دارنده آن بود » لکن اگر ۳ ژاد در بیابان شود روا بود و از کمال توکل بود » نه چون طمام ناخوردن که آن توکل نیست» ولکن این کسی را روا بودکه در وی دو صفت باشد : یکی آنکه چندان قوت کسب کرده باشد که‌ا گر رث هفته گرسنه ؛ بایث بودبتو زد ) ودبگر آنکه بخوردن کاه زندگانی‌توا ند کرد که مدتی‌چون‌چنین بودغالب آن‌بو دکهبادی‌ازان خالینبو دتا آنگاه که طعام‌از جایی که آن تییوسید بدید أ ید . ۱ و خواص از متو کلان بود و بدین صفت بودی ودر بادیه رفتی تنها بی‌زاد» -4۱۱۰- ۵ اج با چم مدب جرب و ها هب ها ها چا و و و و ۵ ۵ ۵ ۵ تا 6 ۳ 5 اه ۵ 5 3 ۵ 8 و ۵ ۵ ۵ و 0 ۵ ۵ ۵ مب ۳ 0 نب ما ها ۵ ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ با ۵ نینچ نا و با 5 با با بابلا بو سل نی اما همیشه سوزان و ناخن پیرای وحبل وداوبادی بودی » که این از اسباب قطعی - است : که آب بی‌دلو از چاه بیرون نیاید و در بادیه حبل و دلو نباشد » و چون حامه دزیده شود چیز دیگر بهای سوزن کار نکند » س تو کل در چدن اسیاب به ۳ آن نبود » بلکه اعتماد دل بر فضل خدای تعالی بود نه بران » بس ار کی در عاری نشیندکه آن راه‌گذر خلق نبود و آنجا گیاه نبود و گوید توکل میکنم ؛ اين حرام بود دخویشتن هلاك کر ده بودوسنت‌خدای تعالی ندانسته باشد » همحون‌هم و کلی بود درخصومت که سجل بنزديك و کیل نبرد » واز عادت‌وی دانسته باشد که بیسجل سخن نگوید .

Orijinal Metin (FA)

و یکی اززهاد در ر وز کار گذشته از شهر برون شد ودرغاری نشست‌وتو کل کرد تأارودی بویرسد » يك هفته بر 1 مد و نزديك‌شدپپلا کت و چیزی بیدا نیامد ۲ وحی آهد برسول آن روزگار که وی‌را #9 بعزت من که روزی ندهم تاباشهر نروی و در میان خلق نه‌ایستی » چون باشپر شد از هر جابی چبزی آوردند » چیزی در دل وی افتاد » وحی آمد که وی را 9 خواستی که بزهد خویش حکم من باطل بکنی ندانستیکه چون روزی بندء خویش ازدست بندگان دیگر دهم دوستر دارم اژانکه‌از دست‌قدرت‌خویش ‏ دهمحنن ا گر کسی در شهر پنپان شود ودرخانه در بندد و بو ول کنل این حرام بود ,که شأید که از راه استاب قطعی ان خیزد : اما چون درنبندد و بتو کل نشند روا بود » بشرط آنکه همه چشم وی‌بردر نبودتا کسی چیزی آورد و همه دل وی با مردمان نبود ؛ بلکه دل با خدای تعالی دارد و بعبادت مشذول باشد » وبحقیقت شناسد که چون از راه اسباب بجملگی بر نخاست از روزی درنماند » واینحا آن درست ید که گفته‌اندکه ا گر بنده‌ای از روزی کته روزی ویرا طلب‌کند » و اگر ازخدای تعالی‌سئوال‌کند تا ویرا روزی بدهد گوید :ای حاهل ترا بیافر یدیم رروزی ندهیم ؟ این هر گز نبود! بس تو کل بدان بود که از راه اسیاب بر نخیزد و آ نگاه‌روژی از اسیاب‌نیند ؛ از مسیب الاسباب بیند ؛ که خلق همه روزی خدای تعالی هی‌<و رزد ؟ لکن ب#صی دمالت وسوال و بعصی بر نج وانتظارچو ن‌ بازر گانان » و بعصی نگ ۳ ورنج کشیدن جون د. شه وران وب«صی بعزیزی جون -۸۱۲- ر‌ کنچپارم ‏ صسصسصجج<<س<س<س<س<س<س«س<«س«س«سص«س«<«جصعسص-صصصص۳۳۳۳۳ع۰۳_۳-۳«««(«««س««بپبپبا(««باب«بببباباابباا 1۳۳۹ وتان بیان برحق تعلی دارند و آنچه بایشان رسد ازحق فر ستانند وخلق‌را ‏ در میان نبینند . درجهٌ سوم اسبابی که نه قطعی باشد ونه در غالب بدان حاجت بود » بلکه آن از حمله حبلت و استقصا شناسند » و نیت وی با کسب‌همجون نسبت فالدافسون ۱ وداغ بود با بسماری؛ که رسول - صلوات النه علیه - متو کلان را وصف‌بدان کرد که افسون وداغ نکنند » نه بدانکه کسب‌نکنند واز شپرها بیرون شوند و بیادبه‌شو ند ۱ پس درین مقام سه مرتبت است تو کل را : ول درحهٌ خواص که در بادية می گردید »این بلندتر ؛ واین بدان قوت بود که ره می‌باشد با گیاه می‌خورد و اگر نیاید با ندارد ؛ و بداند که خبرت وی در آ نست » که انس که زاد ۱ که از وی بستانند تا بمیرد » احتمال نادر همیشه برراه بو د واژ آن حذر واحب نیست دو) مرتبت آنست که کسب نکندو لکن در بادیه نیز نشود » بلکه در مسجدی در شپری می باشد دچشم برمردمان ندارد » بلکه بر لطف خدای تعالی‌دارد سوم مرتبت نست که بکسب‌بیرون شودولکن کسب بسنت و ادب شرع کندچنانکه کر دتات کست بگفته‌ايم , واز استقصا وحبلت و تسدبیرهاء باريك واستادی در بدست آوردن رزق حذر کند ؛ اگر بحنینآسیاب مشغول شود دردرحه کسی بود که افسون خواند وداغ کند ومتو کل نبود .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و یکی اززهاد در ر وز کار گذشته از شهر برون شد ودرغاری نشست‌وتو کل کرد تأارودی بویرسد » يك هفته بر 1 مد و نزديك‌شدپپلا کت و چیزی بیدا نیامد ۲ وحی آهد برسول آن روزگار که وی‌را #9 بعزت من که روزی ندهم تاباشهر نروی و در میان خلق نه‌ایستی » چون باشپر شد از هر جابی چبزی آوردند » چیزی در دل وی افتاد » وحی آمد که وی را 9 خواستی که بزهد خویش حکم من باطل بکنی ندانستیکه چون روزی بندء خویش ازدست بندگان دیگر دهم دوستر دارم اژانکه‌از دست‌قدرت‌خویش ‏ دهمحنن ا گر کسی در شهر پنپان شود ودرخانه در بندد و بو ول کنل این حرام بود ,که شأید که از راه استاب قطعی ان خیزد : اما چون درنبندد و بتو کل نشند روا بود » بشرط آنکه همه چشم وی‌بردر نبودتا کسی چیزی آورد و همه دل وی با مردمان نبود ؛ بلکه دل با خدای تعالی دارد و بعبادت مشذول باشد » وبحقیقت شناسد که چون از راه اسباب بجملگی بر نخاست از روزی درنماند » واینحا آن درست ید که گفته‌اندکه ا گر بنده‌ای از روزی کته روزی ویرا طلب‌کند » و اگر ازخدای تعالی‌سئوال‌کند تا ویرا روزی بدهد گوید :ای حاهل ترا بیافر یدیم رروزی ندهیم ؟ این هر گز نبود! بس تو کل بدان بود که از راه اسیاب بر نخیزد و آ نگاه‌روژی از اسیاب‌نیند ؛ از مسیب الاسباب بیند ؛ که خلق همه روزی خدای تعالی هی‌<و رزد ؟ لکن ب#صی دمالت وسوال و بعصی بر نج وانتظارچو ن‌ بازر گانان » و بعصی نگ ۳ ورنج کشیدن جون د. شه وران وب«صی بعزیزی جون -۸۱۲- ر‌ کنچپارم ‏ صسصسصجج<<س<س<س<س<س<س«س<«س«س«سص«س«<«جصعسص-صصصص۳۳۳۳۳ع۰۳_۳-۳«««(«««س««بپبپبا(««باب«بببباباابباا 1۳۳۹ وتان بیان برحق تعلی دارند و آنچه بایشان رسد ازحق فر ستانند وخلق‌را ‏ در میان نبینند . درجهٌ سوم اسبابی که نه قطعی باشد ونه در غالب بدان حاجت بود » بلکه آن از حمله حبلت و استقصا شناسند » و نیت وی با کسب‌همجون نسبت فالدافسون ۱ وداغ بود با بسماری؛ که رسول - صلوات النه علیه - متو کلان را وصف‌بدان کرد که افسون وداغ نکنند » نه بدانکه کسب‌نکنند واز شپرها بیرون شوند و بیادبه‌شو ند ۱ پس درین مقام سه مرتبت است تو کل را : ول درحهٌ خواص که در بادية می گردید »این بلندتر ؛ واین بدان قوت بود که ره می‌باشد با گیاه می‌خورد و اگر نیاید با ندارد ؛ و بداند که خبرت وی در آ نست » که انس که زاد ۱ که از وی بستانند تا بمیرد » احتمال نادر همیشه برراه بو د واژ آن حذر واحب نیست دو) مرتبت آنست که کسب نکندو لکن در بادیه نیز نشود » بلکه در مسجدی در شپری می باشد دچشم برمردمان ندارد » بلکه بر لطف خدای تعالی‌دارد سوم مرتبت نست که بکسب‌بیرون شودولکن کسب بسنت و ادب شرع کندچنانکه کر دتات کست بگفته‌ايم , واز استقصا وحبلت و تسدبیرهاء باريك واستادی در بدست آوردن رزق حذر کند ؛ اگر بحنینآسیاب مشغول شود دردرحه کسی بود که افسون خواند وداغ کند ومتو کل نبود .

Orijinal Metin (FA)

ودلیل بر آنکه‌دست بداشتن سب شرط نو کل‌نیست] آنکه صد یق ازمتو کلان بود دازین درحه بپیچ حال محر وم نبود » و جون خلافت قبول کرد رزمة ۱" حامه بر گرفت و سازار شد تا حارت کند » گفتند درخلافت این چون کنی : گفت پس اگر عیال خویش را ضایم گذارم دیگران‌را زودتر ضایم گذارم ۰ پس ویراقوتی‌ازیبتالمال پیدا کردند بس روز کار جمله بخارفت داد » پس‌تو کل وی بدان‌بودکه برمال‌حریص ثبود و نچه حاصل آمدی از کفایت وسرمایةٌ خویش ندیدی » بلکه وت ۳9 ومال خود دوستر ازمال دیگران نداشتی و درحمله تو کل بی‌زهد راست نیاید » پس زهد شرط ترکلست اگرچهتو کل شرط ن بست ابو حفص حداد دير جنمد بود واز متو کلان بود » گفت سست سال ۱ سر 5 9 زر ری ی و تسوکل نان داشتم هرروز ببازار بث دیثار کسبکسردمی که مك قیراط از ۳1 ت مابه‌نشدمی ۱ بلکه همه بصدفه بدادمی . و جنید بحصور وی‌درنو کل‌سخن ۳ 7 گفتی که شر م دارم که دربش ی <دبت و 1 کنم که آن مقام و ست ؛ اماصوفیان که درخانگاهپا نشینند وخادم بیردن شود توگل ایشان ضعیف بود : همحون تو کل کنر که یهن کتان و آن را شرط بسیار بود تا تو کل باز آن درست آید اما اگر برفتوح بنشیند این بتو کل نزدیکتر بود» اماچون جای معروف شد آن هم‌چون بازاری باشد و بیم بودکه سکون دل بر آن بود » اما اگر دل را بدان‌التفاتی نبودهم و دل کت باشد » واصل آنست که چشم بر مردمان ندارد و برهیج سیب اعتماد ندارد « بر مسیب الاسیاب . خدواص گوید : خضر را دیدم دبصحبت من راضی بود» و لکن و بر بگذاشتم که‌دل‌بو ی اعتماد کند و آر ام گیر دو تو کل من نااص‌شود. و )ح<مد بو حنبل مزدوری داشت» شاک درا گفت از یادت ازمزدوی‌جیزی بوی دهد » فر انستد » چون برون شد احمد کشت از بی3کا بمر که ستاند » گفت چر ۱ ؟ گفت آن وقت در باطر خویش طمع آن بدیده بود از آن نستد » چون طمم گسسته شد ستاند . ۱ ودرحمله تو کل مکتسب‌آن بود که اعتماد وی بر سرمایه نبود» و نشان آن بو د که که بدژدند دل وی‌نگر دد و نومیدی‌از ررق بدیدار نياید» چو ن اعتمادبرفضل خدای است داند که از حای که نییوسید ردید 1 واگر نباورد آن بود که‌خیرت ویْ در آن بود. ۱ [علا ج "۳ ست آوردن آین‌حالت ] ودانگه‌این سخت عزیز حالتی بود هکس بضاعتی دارد اگر بدزدندو بزیان آید دل وی بر حای میباشد ؛ لکن اگر چه عزیزست و نادرست محال نیست » و این بدان بو د که ابمانو بقّن حاصل 3 تتکمال فصل ورحمت و بکمال قدرت :تابداند. که بسیار کس را بی‌سرمایه روزی میدهد و بسیار سرمایه که‌سبب هللا ۳۹ سب س خبرت باشد 5 در هلا شدن آن بود . رسول - صلو ات له علبه گفت که : بنده باشد که شب انديشة کاری میکند که هلا وی دران باشد » خدای ع-زو جل: -#۱ 2 ر کن‌چبار ‏ ازفوق عرش بنظر عنایت بوی نگرد و آن از وی صرف کند» بامداد و ۳ خیزد و کمان بدمییرد 45 این که کرد وچرا کرد ؛ واین‌قصدی بودکه همسایه گرد ؛ و اینعمرو کرد وفلان کرد » و آن‌رحمت خدای‌تعالی‌بود که بوی‌رسیده است . واذین‌بود که عمر گفتی ِ رضی آننعنه - : باكندارم که بامداد درویش خیزم باتوانگر » که‌ندانم که‌خبرت در کداهست .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ودلیل بر آنکه‌دست بداشتن سب شرط نو کل‌نیست] آنکه صد یق ازمتو کلان بود دازین درحه بپیچ حال محر وم نبود » و جون خلافت قبول کرد رزمة ۱" حامه بر گرفت و سازار شد تا حارت کند » گفتند درخلافت این چون کنی : گفت پس اگر عیال خویش را ضایم گذارم دیگران‌را زودتر ضایم گذارم ۰ پس ویراقوتی‌ازیبتالمال پیدا کردند بس روز کار جمله بخارفت داد » پس‌تو کل وی بدان‌بودکه برمال‌حریص ثبود و نچه حاصل آمدی از کفایت وسرمایةٌ خویش ندیدی » بلکه وت ۳9 ومال خود دوستر ازمال دیگران نداشتی و درحمله تو کل بی‌زهد راست نیاید » پس زهد شرط ترکلست اگرچهتو کل شرط ن بست ابو حفص حداد دير جنمد بود واز متو کلان بود » گفت سست سال ۱ سر 5 9 زر ری ی و تسوکل نان داشتم هرروز ببازار بث دیثار کسبکسردمی که مك قیراط از ۳1 ت مابه‌نشدمی ۱ بلکه همه بصدفه بدادمی . و جنید بحصور وی‌درنو کل‌سخن ۳ 7 گفتی که شر م دارم که دربش ی <دبت و 1 کنم که آن مقام و ست ؛ اماصوفیان که درخانگاهپا نشینند وخادم بیردن شود توگل ایشان ضعیف بود : همحون تو کل کنر که یهن کتان و آن را شرط بسیار بود تا تو کل باز آن درست آید اما اگر برفتوح بنشیند این بتو کل نزدیکتر بود» اماچون جای معروف شد آن هم‌چون بازاری باشد و بیم بودکه سکون دل بر آن بود » اما اگر دل را بدان‌التفاتی نبودهم و دل کت باشد » واصل آنست که چشم بر مردمان ندارد و برهیج سیب اعتماد ندارد « بر مسیب الاسیاب . خدواص گوید : خضر را دیدم دبصحبت من راضی بود» و لکن و بر بگذاشتم که‌دل‌بو ی اعتماد کند و آر ام گیر دو تو کل من نااص‌شود. و )ح<مد بو حنبل مزدوری داشت» شاک درا گفت از یادت ازمزدوی‌جیزی بوی دهد » فر انستد » چون برون شد احمد کشت از بی3کا بمر که ستاند » گفت چر ۱ ؟ گفت آن وقت در باطر خویش طمع آن بدیده بود از آن نستد » چون طمم گسسته شد ستاند . ۱ ودرحمله تو کل مکتسب‌آن بود که اعتماد وی بر سرمایه نبود» و نشان آن بو د که که بدژدند دل وی‌نگر دد و نومیدی‌از ررق بدیدار نياید» چو ن اعتمادبرفضل خدای است داند که از حای که نییوسید ردید 1 واگر نباورد آن بود که‌خیرت ویْ در آن بود. ۱ [علا ج "۳ ست آوردن آین‌حالت ] ودانگه‌این سخت عزیز حالتی بود هکس بضاعتی دارد اگر بدزدندو بزیان آید دل وی بر حای میباشد ؛ لکن اگر چه عزیزست و نادرست محال نیست » و این بدان بو د که ابمانو بقّن حاصل 3 تتکمال فصل ورحمت و بکمال قدرت :تابداند. که بسیار کس را بی‌سرمایه روزی میدهد و بسیار سرمایه که‌سبب هللا ۳۹ سب س خبرت باشد 5 در هلا شدن آن بود . رسول - صلو ات له علبه گفت که : بنده باشد که شب انديشة کاری میکند که هلا وی دران باشد » خدای ع-زو جل: -#۱ 2 ر کن‌چبار ‏ ازفوق عرش بنظر عنایت بوی نگرد و آن از وی صرف کند» بامداد و ۳ خیزد و کمان بدمییرد 45 این که کرد وچرا کرد ؛ واین‌قصدی بودکه همسایه گرد ؛ و اینعمرو کرد وفلان کرد » و آن‌رحمت خدای‌تعالی‌بود که بوی‌رسیده است . واذین‌بود که عمر گفتی ِ رضی آننعنه - : باكندارم که بامداد درویش خیزم باتوانگر » که‌ندانم که‌خبرت در کداهست .

Orijinal Metin (FA)

۲ دیگر آنکه بداند که بیم دردیشیو کمان بدتلقین شیطان است که: ۱ (شیطان رود کم الفقر و اعتم‌اد در چنان نظر حق کمال معر فدست ) خاصه که بدا سته است که روزی از اسباب خفی نیز که کسی را بدان نبرد بسیار است. و در جمله‌براسباب خفی نیز اعتمادن‌کند باکه‌بر ضمان خداوند اسیاب کند . عابدیمتو کل درمسحدی بود » اماع چند بار گفت که تو چیزی نداری اگر کسب کنی فاضل تر » گفت جهودی درین غسا گر هر روز ضمان دو نان کر ده است که دمن مبرساند » گفت اگر چنان است اکنون روا بود اگر ۶ و ای حوانمرد تو باری اگر امامی نکنی اولیتر . که ضمان جپودی نزديك تو از ضمان حق تعالی قوی‌ترست ! امامی مسحدی بدیگری ده » گنت نان از کجا خوری + گفت صبر کن تا اول نمازی که از پس تو کرده‌ام باز کنم » یعنی که ترا بضمان خدای تعالی یمان نیست . و کسانی که این آزموده‌اند از حایکه نبیوسند فتوحپا دیده اند و ایمان ایشان بدین . که : « و ما می دابه فی‌الارض الا علی‌الل4 رز قها» محکم شده است . حذیفه‌مرعشی ر را برسیدند که چه عجبت دبده‌ای از 1 رهیم ادهم 4 لو خدمت وی کرده‌ای ؛ گنت در راه مکه گر سنگی‌صعب کشيديم ۰ چون در کو فه آمدیم ثرآنبرمن بدید گفت ضعیف شدی از کرتنک‌ هر ؛گفتم ون ۰ کفت کغن و دوات بیاور» یاو رد‌بنوشت بسم الله الر حمی الر حیم ای که همه مقصود در احوال توبی و اشارت همه‌بتوست من :نا گوی وشاکرم براکرام تو ولکن گرسنه وتشنه وبرهنه‌ام » من‌این‌سه که نصیب منست ضامن آنم » ات سهکه نصیب توست توضامن باش » ورقعه بمن داد و گفت ببرون شو و دل در هیچ خلق مبند جز در حق س‌الی ؛ و هر کر ال بینی بوی ده ) چون بیرون شدم یکی را دیدم بر اشتری نشسته بوی دادم برخواند و بگریست و سدق #۱ ار گت ۱ خداو ند رقعه ؟ گنتم در مسجد د کیسه ای زر بمن ۷ شحضان ۳۷ ۱ پرسیدم که این کی کیت ؟ گفتند ترسایی » نزديك ابر هیم آمدم وحکارت کردم : گفت دست وی ان هم کنون خداو ند این پیاید» در وقت ترسا بیامد ویریای وی‌بوسه داد و مسلمان شد : ابو هتوب گوید ده روز در حرم گرسنه بودم » بی‌طاقت شدم سردن تفه ۰ شلغمی انداخته دیدم گفتم بر گیرم , گفد ی از باطر می‌گوید که ده روز کته بوده‌ای آنگاه نصیب تو شلخمی بوسیده ؟ ! دست وبا مسجد آمدم » شخصی را دیدم که قعطره شکر ومفز بادام پیش من بنهاد و گفت در دریا بودم بادی بر آمد نذر کر دم که ا گر سلامت پابم این باول دزدیش دهم که بینم» ازهریکی کفی بر گرفتم و گنتم باقی بو بخشیدم » و باخسود گفتم که باد را فرموده‌اند در میان دریا که روزی توراست کند وتو ازجای دیگر طلب میکنی ؟ پس شداختن امثال اين نوا درایمان را قوی گر داند.

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

۲ دیگر آنکه بداند که بیم دردیشیو کمان بدتلقین شیطان است که: ۱ (شیطان رود کم الفقر و اعتم‌اد در چنان نظر حق کمال معر فدست ) خاصه که بدا سته است که روزی از اسباب خفی نیز که کسی را بدان نبرد بسیار است. و در جمله‌براسباب خفی نیز اعتمادن‌کند باکه‌بر ضمان خداوند اسیاب کند . عابدیمتو کل درمسحدی بود » اماع چند بار گفت که تو چیزی نداری اگر کسب کنی فاضل تر » گفت جهودی درین غسا گر هر روز ضمان دو نان کر ده است که دمن مبرساند » گفت اگر چنان است اکنون روا بود اگر ۶ و ای حوانمرد تو باری اگر امامی نکنی اولیتر . که ضمان جپودی نزديك تو از ضمان حق تعالی قوی‌ترست ! امامی مسحدی بدیگری ده » گنت نان از کجا خوری + گفت صبر کن تا اول نمازی که از پس تو کرده‌ام باز کنم » یعنی که ترا بضمان خدای تعالی یمان نیست . و کسانی که این آزموده‌اند از حایکه نبیوسند فتوحپا دیده اند و ایمان ایشان بدین . که : « و ما می دابه فی‌الارض الا علی‌الل4 رز قها» محکم شده است . حذیفه‌مرعشی ر را برسیدند که چه عجبت دبده‌ای از 1 رهیم ادهم 4 لو خدمت وی کرده‌ای ؛ گنت در راه مکه گر سنگی‌صعب کشيديم ۰ چون در کو فه آمدیم ثرآنبرمن بدید گفت ضعیف شدی از کرتنک‌ هر ؛گفتم ون ۰ کفت کغن و دوات بیاور» یاو رد‌بنوشت بسم الله الر حمی الر حیم ای که همه مقصود در احوال توبی و اشارت همه‌بتوست من :نا گوی وشاکرم براکرام تو ولکن گرسنه وتشنه وبرهنه‌ام » من‌این‌سه که نصیب منست ضامن آنم » ات سهکه نصیب توست توضامن باش » ورقعه بمن داد و گفت ببرون شو و دل در هیچ خلق مبند جز در حق س‌الی ؛ و هر کر ال بینی بوی ده ) چون بیرون شدم یکی را دیدم بر اشتری نشسته بوی دادم برخواند و بگریست و سدق #۱ ار گت ۱ خداو ند رقعه ؟ گنتم در مسجد د کیسه ای زر بمن ۷ شحضان ۳۷ ۱ پرسیدم که این کی کیت ؟ گفتند ترسایی » نزديك ابر هیم آمدم وحکارت کردم : گفت دست وی ان هم کنون خداو ند این پیاید» در وقت ترسا بیامد ویریای وی‌بوسه داد و مسلمان شد : ابو هتوب گوید ده روز در حرم گرسنه بودم » بی‌طاقت شدم سردن تفه ۰ شلغمی انداخته دیدم گفتم بر گیرم , گفد ی از باطر می‌گوید که ده روز کته بوده‌ای آنگاه نصیب تو شلخمی بوسیده ؟ ! دست وبا مسجد آمدم » شخصی را دیدم که قعطره شکر ومفز بادام پیش من بنهاد و گفت در دریا بودم بادی بر آمد نذر کر دم که ا گر سلامت پابم این باول دزدیش دهم که بینم» ازهریکی کفی بر گرفتم و گنتم باقی بو بخشیدم » و باخسود گفتم که باد را فرموده‌اند در میان دریا که روزی توراست کند وتو ازجای دیگر طلب میکنی ؟ پس شداختن امثال اين نوا درایمان را قوی گر داند.

Orijinal Metin (FA)

1 بیدا کر دن ۳1 کل‌معیل ۱ بدانگه معیل را مسلم نیست که در بوادی شود و اسیاب کسب دست بدارد » بلکه تو کل‌معیل جز بدرحه سیم نبودو آن‌تو کل‌مکتسب است جنانکه صدیق‌می‌کرد برای نکه کمال تو کل بدومعنی مسلم بوددیکی آنکه ی صبر تو اند کردو بررچه بود قناعت تواند کرد ا کر چه گیاه بود و دیگر آنکه ابمان دارد که باشد که روری وی‌گر »1 هر کست وحبرت وی‌در آانست , وعبال را بدین نتو ان داشت » يكلکه بحقیقت نشس وی نیز عبال ویست» ا گر قوت صبر ندارد بر 5 سنگی و اضط راب خواهدکرد ویرا توکل بترگ کسب نشایده واگر عیال نبژ قوت صبر دارد و بتو کل رضا دهد هم تركك کسب روا نبود ؛بس فرق بیش‌ازین نست که خوه بشتن را بقهر فر 2 داشتن‌روا بود اما عیال راروا نبود ؛ وچون کسی راایمان تمام بود وستقوی مشغول گر دد» اکرچه کسب نکند اساب رزق وی ظاهر بود : چنانکه کوده دررخم مادر عاجز است از کسب روزیوی از راه ناف بوی‌مپرسد » چون بیرون آید ازسينة مادر. می رساند » چون طعام دیگ؟ ز تواند خورد بوقت خویش دندان ببافریند» اگر مادر و پدر بمیر ند ویتیم ماند بچنانکه شفقت را برمادر توت ات تم در دل -۱1- خلق بدیدار آ ید » بیش آزین مشفق ۳ بود و دیگران بوی باز گذاشته بودند » جون مادر 2 بدر برقت صد هزاران را مشففعت بر انگیخت : حون مپتر شد وی را تفت کلمت داده و باست آنرا بروی مسلط کرد ناخود را نیماردارد بشفقتی که‌بروی موکل است » چنانکه مادر تیمار میداشت بشففتی که بزوی موکل بود » اگر این بایست آژوی بر 1 د تااز کسب‌خویش بتیم شودوروی بتقوی آو ردهمه دلپاراازشفقت وی پر کند » تاهمه 1 ید این مردبخدای تعالی مشفولست هرچه بپتر ونیکو تر بوی باید داد» پیش ازین مشفق‌وی تنپابود برخویشتن » اکنون همهخلق بروی‌شفقت‌بردن استند چتاتکه بریتیم » اما گر کسب تواند کرد وببطالت و کاها-ی مشغول بود این شفقترادر دلما بدیدنی‌اور د» وی‌را تو کل بترك کسب روانبود » که‌چون بنفس خویش مشفواست‌بابد که تممارخویش‌دارد » گرروی بسح و ردو آزخویشتن بتيم شو ده آ نگاه خدایتعالی دلهار ابر وی دحیمو مقر 5 دا ند » و بدین‌سیب‌است که هر گز هیچ‌هنقیر ۱ ندیدند که از [ كِِ«- هالالك شد . بس هر 5 درین‌تدبیر محکم نگاه کندکه خداو ند هملکت کار ملك وملکو ت‌ چون تدبیر کرده است وچگونه کال نپاده‌است ‏ بضرورت این ایت وی‌را مشاهد. - شود که گفت : «و ما می دابة فی‌الار ض الا علیالل4 ر زق‌ها » ؛ وبداند که کار - مملکت چنان‌ذیبا وبتدییر کرده است که هیچکس ضایم‌نماند ؛ مگر بنادر »و آن از آن باشد که خیرت وی‌دران‌بود » وازان نباشد که کسب دست‌بداشت »۵-6 نکه مال نان کت کرده باشدنیز بنادر باشد که ضا بع شود وهلال گر دد . و <سن بصر ی 4-5 این حال‌بمشاهده بدید گفت که : خو اهم که همه بصر ه عیامن تماشتهتف داز گندم بدیناری بود . و هب بنالورد گنت که اگر آسمان آهنین شود ورمین ردو من اندر خویشتن اندوه‌روزی خودبینم‌هشر لك باشم ۱ وخدای‌تعالی‌ردق با سمان‌حوالت کرد تایدا نند که هیجکس راه‌بدان‌نیرد . حماعتی‌در نز ديل جنید رفتند» گفتند روزی‌خویش راچکنيم ؛ گنت اگر دانید که کجاست طلب‌کنید » گفتنداز خدای‌تمالی روزی‌خویش راسوال کنيم ؛ گفت ! گردانید که فراموش کرده است‌بایادوی‌دهید . گفتند ت و کل کنیم‌و می‌نگوييم ناخود چه‌بود. گفت تو کل‌بآزمایش شك‌بود گفتندپس حیلت‌چیست ؛ گفت دست ازحبلت‌بداشتن . پس‌در حقیقت ضمان رزق کقایتست , هر که اورابشامن آورد باید که‌روی بو ی آورد .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

1 بیدا کر دن ۳1 کل‌معیل ۱ بدانگه معیل را مسلم نیست که در بوادی شود و اسیاب کسب دست بدارد » بلکه تو کل‌معیل جز بدرحه سیم نبودو آن‌تو کل‌مکتسب است جنانکه صدیق‌می‌کرد برای نکه کمال تو کل بدومعنی مسلم بوددیکی آنکه ی صبر تو اند کردو بررچه بود قناعت تواند کرد ا کر چه گیاه بود و دیگر آنکه ابمان دارد که باشد که روری وی‌گر »1 هر کست وحبرت وی‌در آانست , وعبال را بدین نتو ان داشت » يكلکه بحقیقت نشس وی نیز عبال ویست» ا گر قوت صبر ندارد بر 5 سنگی و اضط راب خواهدکرد ویرا توکل بترگ کسب نشایده واگر عیال نبژ قوت صبر دارد و بتو کل رضا دهد هم تركك کسب روا نبود ؛بس فرق بیش‌ازین نست که خوه بشتن را بقهر فر 2 داشتن‌روا بود اما عیال راروا نبود ؛ وچون کسی راایمان تمام بود وستقوی مشغول گر دد» اکرچه کسب نکند اساب رزق وی ظاهر بود : چنانکه کوده دررخم مادر عاجز است از کسب روزیوی از راه ناف بوی‌مپرسد » چون بیرون آید ازسينة مادر. می رساند » چون طعام دیگ؟ ز تواند خورد بوقت خویش دندان ببافریند» اگر مادر و پدر بمیر ند ویتیم ماند بچنانکه شفقت را برمادر توت ات تم در دل -۱1- خلق بدیدار آ ید » بیش آزین مشفق ۳ بود و دیگران بوی باز گذاشته بودند » جون مادر 2 بدر برقت صد هزاران را مشففعت بر انگیخت : حون مپتر شد وی را تفت کلمت داده و باست آنرا بروی مسلط کرد ناخود را نیماردارد بشفقتی که‌بروی موکل است » چنانکه مادر تیمار میداشت بشففتی که بزوی موکل بود » اگر این بایست آژوی بر 1 د تااز کسب‌خویش بتیم شودوروی بتقوی آو ردهمه دلپاراازشفقت وی پر کند » تاهمه 1 ید این مردبخدای تعالی مشفولست هرچه بپتر ونیکو تر بوی باید داد» پیش ازین مشفق‌وی تنپابود برخویشتن » اکنون همهخلق بروی‌شفقت‌بردن استند چتاتکه بریتیم » اما گر کسب تواند کرد وببطالت و کاها-ی مشغول بود این شفقترادر دلما بدیدنی‌اور د» وی‌را تو کل بترك کسب روانبود » که‌چون بنفس خویش مشفواست‌بابد که تممارخویش‌دارد » گرروی بسح و ردو آزخویشتن بتيم شو ده آ نگاه خدایتعالی دلهار ابر وی دحیمو مقر 5 دا ند » و بدین‌سیب‌است که هر گز هیچ‌هنقیر ۱ ندیدند که از [ كِِ«- هالالك شد . بس هر 5 درین‌تدبیر محکم نگاه کندکه خداو ند هملکت کار ملك وملکو ت‌ چون تدبیر کرده است وچگونه کال نپاده‌است ‏ بضرورت این ایت وی‌را مشاهد. - شود که گفت : «و ما می دابة فی‌الار ض الا علیالل4 ر زق‌ها » ؛ وبداند که کار - مملکت چنان‌ذیبا وبتدییر کرده است که هیچکس ضایم‌نماند ؛ مگر بنادر »و آن از آن باشد که خیرت وی‌دران‌بود » وازان نباشد که کسب دست‌بداشت »۵-6 نکه مال نان کت کرده باشدنیز بنادر باشد که ضا بع شود وهلال گر دد . و <سن بصر ی 4-5 این حال‌بمشاهده بدید گفت که : خو اهم که همه بصر ه عیامن تماشتهتف داز گندم بدیناری بود . و هب بنالورد گنت که اگر آسمان آهنین شود ورمین ردو من اندر خویشتن اندوه‌روزی خودبینم‌هشر لك باشم ۱ وخدای‌تعالی‌ردق با سمان‌حوالت کرد تایدا نند که هیجکس راه‌بدان‌نیرد . حماعتی‌در نز ديل جنید رفتند» گفتند روزی‌خویش راچکنيم ؛ گنت اگر دانید که کجاست طلب‌کنید » گفتنداز خدای‌تمالی روزی‌خویش راسوال کنيم ؛ گفت ! گردانید که فراموش کرده است‌بایادوی‌دهید . گفتند ت و کل کنیم‌و می‌نگوييم ناخود چه‌بود. گفت تو کل‌بآزمایش شك‌بود گفتندپس حیلت‌چیست ؛ گفت دست ازحبلت‌بداشتن . پس‌در حقیقت ضمان رزق کقایتست , هر که اورابشامن آورد باید که‌روی بو ی آورد .

Orijinal Metin (FA)

۱۷ ر کن‌چپارم جوا 1 اه و اه هد وج وه وی وا و وی واه و و ها اه ماو وه او هه و وا و و ها ها ها و و ها هه و ۵ 8 و ار ها ها ها اه هس و و او و اه هم و و اه وخ اه و و و ها سا و ها و و وا و و ها وا اد و و و و و را هه ماع ها ماو و و هو نگاهداشتن وادخار است بدانگه هر که يك ساله کفایت خویش بنهاد ازتو کل بیفتاد که اسباب‌خفی‌سپرد واعتماد بر اسیاب ظاهر کرد که هرسالی مکرر شود » اماانکه بصررورت وفقت قناعت 7 دِ ازطعام چندانکه سیر شود واز حامه‌چندانکه بوشیده‌ماند » وی‌بتو کلوفا کرد امااگر ادخار کند ۷" قدرچهل روزرا رواست» خواص میگوید که تو کلبدین باطل نشودهگر که‌زیادت‌شود ‏ دسهل تستری میگویدادخارتو کل راباطل کند ») بو طالب مکی ور رد که اگر جهل زیادت شود تو 11 باطل نشود چون اعتماد بر ادخار نگند . و حسین مار لسی از مر بدان بشر بود » گفت نک ررزم. ردی 3 1 د‌ مش بر [ » او یک کف سیم من داد و گفت بدین طعام خر هرچه خوشتر و 9 تر وه ۳ این ریش ۰ ن ازو ی نشینده بودم بر فتمر طعام ساو ردم‌تاوی بخورد » وه ۳-۳ ندیده بو دم که با کس ی چیزی خورده بود » جون بخورد بسیاری‌طمام بماند» آن مردکپل همه فر اهم کرد فت و بر داشت وببرد» ومراءجب امد که بیدستور ی‌چنین کرد ,بشر گفت ترا عجب آمد ؛گفتم آری؛گفت این فتح موصلی بود؛ امروز از وصل بزیار تما مده‌است . طعام‌بر گرفت تاماراببآموزد که چونتو کل‌درست‌شد ادخار ربان ندارد ۱ پس‌حقیقت آنست که اصل‌توکل کوتاه است ؛ دحکم این آن است که آنشاز نکند س اور کت ومال در دست خوش هم جنان داند که در خزانه خدای تعالی و بدان اعتماد نکند تو کل باطل نشود و اینکه گفتيم حهم مرد تنهاست آما معبل بدان که رلک ساله بشید تو کل وی باطل نشود » مگر که زبادت کند . رسول - صلوات‌الهعلیه - برای عیال وضعف دل ایشان يك سال بنهادی وبرای خویش ازبامدادتا شباناهناه نداشتی ,واگر نگاه داشتی تو کل دیرا زیان نداشتی :که بو دن ن‌در دست وی ودر دست دیگری نزديك وی هردو بکی‌بودی ۰ لکن‌خلق را بیاموخت‌بر در جه 9 ایشان‌ودرخبرست ت که یکی از اصحاب صفه ! فرمان بافت » درمبان‌حامة )۱( ادخار . دخیره کردن . ۰ بر ۰ اصحاب صغه مومنان ۵ ی جدز ی بودند که در ۳ مخمیر (ص) از ی خانما نی در صفه مسحجدمنز ل‌داشتند ۰ ۱۸ منجیاث ۲ ی ۳۹ دار رف ۱ بافتند » ردول صلو اتا له عا, رف کت نو وا بود » و #۷ دوو حدر ی است بیکی انکه‌خو بشتن رابمجردی فرانم‌وده‌باشد بتلییس ‏ این دو داغ بو دازا ۳ برسممل عذاب ۵ ۵ بگر آنکه تفش نگر ده باشد و نکن أ‌ بنْ ادخار ویر ۱ ن#صان‌درحه ۱ اد رد در آن حپان؛ جنانکه نشان دو داغ ۳ روی ازحمال قصان کند » چنانکه در حق درو ش دیگر گفت حون فر مان بات که درقیامت همی ید روی وی جون ماه شب‌چپارده ؛ واگريك خصلت نبودی چون آفتاب بودی :آ نکه جامهٌ زمستانی زمستان دیگر را بنهادی و تابستانی تابستان دیگر را و گفت که شما را هیچچیز کمترازیقین وصبر نداده‌اند یعنی که نگاه‌داشتن جامه از نقصان‌یقین باشد . اعا هیچ خلاف نیست که در کوژه وسفره ومطهره و آنجه بر دوام کارا و .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

۱۷ ر کن‌چپارم جوا 1 اه و اه هد وج وه وی وا و وی واه و و ها اه ماو وه او هه و وا و و ها ها ها و و ها هه و ۵ 8 و ار ها ها ها اه هس و و او و اه هم و و اه وخ اه و و و ها سا و ها و و وا و و ها وا اد و و و و و را هه ماع ها ماو و و هو نگاهداشتن وادخار است بدانگه هر که يك ساله کفایت خویش بنهاد ازتو کل بیفتاد که اسباب‌خفی‌سپرد واعتماد بر اسیاب ظاهر کرد که هرسالی مکرر شود » اماانکه بصررورت وفقت قناعت 7 دِ ازطعام چندانکه سیر شود واز حامه‌چندانکه بوشیده‌ماند » وی‌بتو کلوفا کرد امااگر ادخار کند ۷" قدرچهل روزرا رواست» خواص میگوید که تو کلبدین باطل نشودهگر که‌زیادت‌شود ‏ دسهل تستری میگویدادخارتو کل راباطل کند ») بو طالب مکی ور رد که اگر جهل زیادت شود تو 11 باطل نشود چون اعتماد بر ادخار نگند . و حسین مار لسی از مر بدان بشر بود » گفت نک ررزم. ردی 3 1 د‌ مش بر [ » او یک کف سیم من داد و گفت بدین طعام خر هرچه خوشتر و 9 تر وه ۳ این ریش ۰ ن ازو ی نشینده بودم بر فتمر طعام ساو ردم‌تاوی بخورد » وه ۳-۳ ندیده بو دم که با کس ی چیزی خورده بود » جون بخورد بسیاری‌طمام بماند» آن مردکپل همه فر اهم کرد فت و بر داشت وببرد» ومراءجب امد که بیدستور ی‌چنین کرد ,بشر گفت ترا عجب آمد ؛گفتم آری؛گفت این فتح موصلی بود؛ امروز از وصل بزیار تما مده‌است . طعام‌بر گرفت تاماراببآموزد که چونتو کل‌درست‌شد ادخار ربان ندارد ۱ پس‌حقیقت آنست که اصل‌توکل کوتاه است ؛ دحکم این آن است که آنشاز نکند س اور کت ومال در دست خوش هم جنان داند که در خزانه خدای تعالی و بدان اعتماد نکند تو کل باطل نشود و اینکه گفتيم حهم مرد تنهاست آما معبل بدان که رلک ساله بشید تو کل وی باطل نشود » مگر که زبادت کند . رسول - صلوات‌الهعلیه - برای عیال وضعف دل ایشان يك سال بنهادی وبرای خویش ازبامدادتا شباناهناه نداشتی ,واگر نگاه داشتی تو کل دیرا زیان نداشتی :که بو دن ن‌در دست وی ودر دست دیگری نزديك وی هردو بکی‌بودی ۰ لکن‌خلق را بیاموخت‌بر در جه 9 ایشان‌ودرخبرست ت که یکی از اصحاب صفه ! فرمان بافت » درمبان‌حامة )۱( ادخار . دخیره کردن . ۰ بر ۰ اصحاب صغه مومنان ۵ ی جدز ی بودند که در ۳ مخمیر (ص) از ی خانما نی در صفه مسحجدمنز ل‌داشتند ۰ ۱۸ منجیاث ۲ ی ۳۹ دار رف ۱ بافتند » ردول صلو اتا له عا, رف کت نو وا بود » و #۷ دوو حدر ی است بیکی انکه‌خو بشتن رابمجردی فرانم‌وده‌باشد بتلییس ‏ این دو داغ بو دازا ۳ برسممل عذاب ۵ ۵ بگر آنکه تفش نگر ده باشد و نکن أ‌ بنْ ادخار ویر ۱ ن#صان‌درحه ۱ اد رد در آن حپان؛ جنانکه نشان دو داغ ۳ روی ازحمال قصان کند » چنانکه در حق درو ش دیگر گفت حون فر مان بات که درقیامت همی ید روی وی جون ماه شب‌چپارده ؛ واگريك خصلت نبودی چون آفتاب بودی :آ نکه جامهٌ زمستانی زمستان دیگر را بنهادی و تابستانی تابستان دیگر را و گفت که شما را هیچچیز کمترازیقین وصبر نداده‌اند یعنی که نگاه‌داشتن جامه از نقصان‌یقین باشد . اعا هیچ خلاف نیست که در کوژه وسفره ومطهره و آنجه بر دوام کارا و .

%0
10 Bölüm