Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

رعه زنی‌بود» باوی حجل بت 3 گفت: « لچار ثم الدار - اول خداو ند سرای ! نگاه سرای» ,و ابوسلیمان دارانی در یدکه : خدای تعالی بندگاقاند که بیم دوزخ و ادمید بپشت ایشان راازخدای کسیکه کار مردی ژو ساخثه نیست . ۸ هشغوا ل نکند؛ و یکی از دوستان معر وف ار <ی بو ی گفت که: نک ی‌آن چیست 4٩‏ ترا ازدنیا و ازخلق چنین نفور کرده است و بعبادت مشغول گشته‌ای بیم هر کشت زا بیم دو زخو اومرد ببشت؛ گفت ۱ بن چیست؟ ! پادشاهی که ۱ بن همه بدست ویست اگر دوستی‌دی بحشی ۱ ون همفر امو ش کی ۳۳ اک ار ۱ باو ی معرفتو ا ان بدید بداز بن همه‌ننگ‌داری. بشر حافی‌رابخواب دیدنده ویراگفتن که : (و نصر تمار عیدالوهاب و راق را کار چگو نه أست ؟ گفت ۴ سن ساعت اشانرا در بیشت بک‌ذاشتم طعام ببشت همی خو ردند » گفتند: و وه ؟ گفت: خدای تعالی دانست که مرابطع‌ام‌وشر آب بپشت رغیتی نیست ‏ مرادیدار خویش بداد . و علی تن‌الموفق بگ بد که : بیشت را بخو اب دیدم وخلق طعام بسیار همی‌خوردند وفر بشتگان ازهمه طیدات طعام دردهان ایشان می‌نپادند » و بکی را دیدم درییش حظیرهالقدس چشم از سر بیفتاده و میپوت ك بد؛ رضوای را گفتم که این چست؟ گفت معروف کر خی است که عمادت‌وی زد از بیم دوزخ کرد و نه باامید اتف ورد + ویر نظرمپاح بکرده است . وا بو‌سایمن دار انی و3 هر که امروز بخویشتن مشخولست فرداهم چنین بود . 2 (حبی بن‌معاد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

رعه زنی‌بود» باوی حجل بت 3 گفت: « لچار ثم الدار - اول خداو ند سرای ! نگاه سرای» ,و ابوسلیمان دارانی در یدکه : خدای تعالی بندگاقاند که بیم دوزخ و ادمید بپشت ایشان راازخدای کسیکه کار مردی ژو ساخثه نیست . ۸ هشغوا ل نکند؛ و یکی از دوستان معر وف ار <ی بو ی گفت که: نک ی‌آن چیست 4٩‏ ترا ازدنیا و ازخلق چنین نفور کرده است و بعبادت مشغول گشته‌ای بیم هر کشت زا بیم دو زخو اومرد ببشت؛ گفت ۱ بن چیست؟ ! پادشاهی که ۱ بن همه بدست ویست اگر دوستی‌دی بحشی ۱ ون همفر امو ش کی ۳۳ اک ار ۱ باو ی معرفتو ا ان بدید بداز بن همه‌ننگ‌داری. بشر حافی‌رابخواب دیدنده ویراگفتن که : (و نصر تمار عیدالوهاب و راق را کار چگو نه أست ؟ گفت ۴ سن ساعت اشانرا در بیشت بک‌ذاشتم طعام ببشت همی خو ردند » گفتند: و وه ؟ گفت: خدای تعالی دانست که مرابطع‌ام‌وشر آب بپشت رغیتی نیست ‏ مرادیدار خویش بداد . و علی تن‌الموفق بگ بد که : بیشت را بخو اب دیدم وخلق طعام بسیار همی‌خوردند وفر بشتگان ازهمه طیدات طعام دردهان ایشان می‌نپادند » و بکی را دیدم درییش حظیرهالقدس چشم از سر بیفتاده و میپوت ك بد؛ رضوای را گفتم که این چست؟ گفت معروف کر خی است که عمادت‌وی زد از بیم دوزخ کرد و نه باامید اتف ورد + ویر نظرمپاح بکرده است . وا بو‌سایمن دار انی و3 هر که امروز بخویشتن مشخولست فرداهم چنین بود . 2 (حبی بن‌معاد

Orijinal Metin (FA)

۳ بد بك شب بایز ید را دیدم از نماز شام و نماز خفتن فار غ شد تابامداد بر سر دویای تشسته » باشنه از حای بر ثِِ وه و چشم ازسر مبپوت وار خبره بمانده » باخر سجده‌ای دراز بکرد وسر بر آورد و گفت : بارخدایا گروهی ترا طلب گر دند » ایشان را کر امات دادی ۹۳ رفتند و درهوا بربدند » وهن بتو پناهم ازان » و گروهی را کنجیاه زمین دادی و گر وهی ر آن‌بدادی که پيك شب مسافت‌بسیار برفتند و خشنود شدند » ومن بتو پناهم ازین» بس باز نگر بد مرا دید گفت ۳ بحیی اینجائی؛ کنتم آر ی گفت از ی باز ؛گفتم ازدیری و کنتم س‌چیزی این احوال بامن 1 12 گفت آنکه ترا شاید بگویم و گفت: مرا در ملکوت اعلی و ملکوت اسفنل بکردا نیدند وعرشو کرسی 3 مات و پشتا همه بگر دا نید ند و گفتند بخو اه آرین ِ" هر جه خواهی‌تر دهیم گفتم ازین‌همه‌هیچ نخواهم گفت : توبنده منی حمقا, وا بو ار اب تحشبی‌رامربدی بود عظیم هستغرق در کار خویش ؛ بکبار ابو تر اب دیراگفت اگر بایز پدرا بینی روا بو ده گفت‌هن مشغو 1 از با یز بد. یس‌چندبار دیگر #ِ هر بد گفت‌من خدای‌با بز بد را می‌بینم بایز پد راچکنم: بوتر اب گفت بکبار با یز ید رابینی‌ترابهتراز آ نکه‌هفتادبار 4۶۷ ر‌ آن‌چبار) ۳ رایینی ۸ مرید متحیر ۳7 گفت مگ ؟ 3 ۷۷ توخدای 7 پرمقدار تو ترا ظاهر شود و بایز درا نزد خدای تعالی بینی‌برقدر وی‌بینی » ۷ 1 دگفت تابر د یم برفتند» با یز بد در بیشه‌ای بود چون سرو ن مد یوستینی باشگو ۵ درپوشیده بود » مرید دروی نگرید ويك نعره بزد دجان بداد؛ گفتم یابایزید بيك نظرت کشتی ؟ گفت نه که مربد صادق بود ودر وی سری بودکه شکارا نمی‌شد بقوت وی» چون مارا بدید بيك راه آشکارا شد و ضعیف بود ظاقت نداشت هلاک شد . و 9 از بد گفت: ۱ گ خلت ابر اهیم ومناحات موسی‌و روحانمت عیسی بتو دهند باز ی د که وراء آن کارها دارد. بایز پد را دوستی بوده کی » ویرا گفت سی سالت تاشب نماز همی کنم و روزه می‌دارم و ازین هر چه تومی‌گوئی مراهیچ بدیرد و ۰ گفت ۳۹ سمصد‌سال بکنی هم پدید نیایده گفت چر ۱ / گفت رن ا که یود محجوی » گفت علاج آن روز نتو ۱ نی 1 د گفت ۹ تابکنم 4 گفت تن ۰ گفت آخر بگوی گفت این ساعت برو نزديك حجام‌شو تامحاسن توجمله فروسترد و برهنه بباش وازاری برمیان بند وتو بره‌ای‌بر گو زدر گردن آویز ودر بازار منادی کن که هر کو داد که سیلی در گردن‌بمنزند چندین گوز ویر دهم و«مچنین نزديك قاضی وعدولشوه این » هرد کفات سبحان له که این چست که مییگوبی ؛ ! با پزید گفت شراء آوردی بدین سخن ۰ که ۳ سنبعحان اون که ن از تعظیم خوه ۳ کشت چبزی دیگر بنگو ی که این نتوانم هت علاج اول اینست » گفت این نتو انم گفت‌هن خو د گنتم که این‌نتوانی وان ازان گنت که آن مرد بکیر و طلب جاه مشغول ومغلوب بوده است و این علاج وی باشد . ۱ ودرخبرست که وحی 1 مد ایب علیهالسلم- که جون در دل‌بنده‌نگرم هد نما ینم نه آ خرت دوستی خویش آ نجا بنهم و متولی حفظ وی باشم و ابراهیم اد گنت بارخدایا دانی که ببشت نزديك من پریشه‌ای نیرزد در <ذب محبت تو که مرا ارزانی داشتی وانسی که مر بل کر خویش دادی .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

۳ بد بك شب بایز ید را دیدم از نماز شام و نماز خفتن فار غ شد تابامداد بر سر دویای تشسته » باشنه از حای بر ثِِ وه و چشم ازسر مبپوت وار خبره بمانده » باخر سجده‌ای دراز بکرد وسر بر آورد و گفت : بارخدایا گروهی ترا طلب گر دند » ایشان را کر امات دادی ۹۳ رفتند و درهوا بربدند » وهن بتو پناهم ازان » و گروهی را کنجیاه زمین دادی و گر وهی ر آن‌بدادی که پيك شب مسافت‌بسیار برفتند و خشنود شدند » ومن بتو پناهم ازین» بس باز نگر بد مرا دید گفت ۳ بحیی اینجائی؛ کنتم آر ی گفت از ی باز ؛گفتم ازدیری و کنتم س‌چیزی این احوال بامن 1 12 گفت آنکه ترا شاید بگویم و گفت: مرا در ملکوت اعلی و ملکوت اسفنل بکردا نیدند وعرشو کرسی 3 مات و پشتا همه بگر دا نید ند و گفتند بخو اه آرین ِ" هر جه خواهی‌تر دهیم گفتم ازین‌همه‌هیچ نخواهم گفت : توبنده منی حمقا, وا بو ار اب تحشبی‌رامربدی بود عظیم هستغرق در کار خویش ؛ بکبار ابو تر اب دیراگفت اگر بایز پدرا بینی روا بو ده گفت‌هن مشغو 1 از با یز بد. یس‌چندبار دیگر #ِ هر بد گفت‌من خدای‌با بز بد را می‌بینم بایز پد راچکنم: بوتر اب گفت بکبار با یز ید رابینی‌ترابهتراز آ نکه‌هفتادبار 4۶۷ ر‌ آن‌چبار) ۳ رایینی ۸ مرید متحیر ۳7 گفت مگ ؟ 3 ۷۷ توخدای 7 پرمقدار تو ترا ظاهر شود و بایز درا نزد خدای تعالی بینی‌برقدر وی‌بینی » ۷ 1 دگفت تابر د یم برفتند» با یز بد در بیشه‌ای بود چون سرو ن مد یوستینی باشگو ۵ درپوشیده بود » مرید دروی نگرید ويك نعره بزد دجان بداد؛ گفتم یابایزید بيك نظرت کشتی ؟ گفت نه که مربد صادق بود ودر وی سری بودکه شکارا نمی‌شد بقوت وی» چون مارا بدید بيك راه آشکارا شد و ضعیف بود ظاقت نداشت هلاک شد . و 9 از بد گفت: ۱ گ خلت ابر اهیم ومناحات موسی‌و روحانمت عیسی بتو دهند باز ی د که وراء آن کارها دارد. بایز پد را دوستی بوده کی » ویرا گفت سی سالت تاشب نماز همی کنم و روزه می‌دارم و ازین هر چه تومی‌گوئی مراهیچ بدیرد و ۰ گفت ۳۹ سمصد‌سال بکنی هم پدید نیایده گفت چر ۱ / گفت رن ا که یود محجوی » گفت علاج آن روز نتو ۱ نی 1 د گفت ۹ تابکنم 4 گفت تن ۰ گفت آخر بگوی گفت این ساعت برو نزديك حجام‌شو تامحاسن توجمله فروسترد و برهنه بباش وازاری برمیان بند وتو بره‌ای‌بر گو زدر گردن آویز ودر بازار منادی کن که هر کو داد که سیلی در گردن‌بمنزند چندین گوز ویر دهم و«مچنین نزديك قاضی وعدولشوه این » هرد کفات سبحان له که این چست که مییگوبی ؛ ! با پزید گفت شراء آوردی بدین سخن ۰ که ۳ سنبعحان اون که ن از تعظیم خوه ۳ کشت چبزی دیگر بنگو ی که این نتوانم هت علاج اول اینست » گفت این نتو انم گفت‌هن خو د گنتم که این‌نتوانی وان ازان گنت که آن مرد بکیر و طلب جاه مشغول ومغلوب بوده است و این علاج وی باشد . ۱ ودرخبرست که وحی 1 مد ایب علیهالسلم- که جون در دل‌بنده‌نگرم هد نما ینم نه آ خرت دوستی خویش آ نجا بنهم و متولی حفظ وی باشم و ابراهیم اد گنت بارخدایا دانی که ببشت نزديك من پریشه‌ای نیرزد در <ذب محبت تو که مرا ارزانی داشتی وانسی که مر بل کر خویش دادی .

Orijinal Metin (FA)

و ر ابعه را گفتندرسول را چگونه دوست داری؛ گفت صعب ولکن دوستی خالق مرا از دوستی مخلوقان مشغول بکرده‌است و عیسی را برسبدند که ار اعمال کدام اضل ر! گفت‌دو ی‌خدای ورضا بدانحهو ی کند 8 و ی که اژخود تم نعر یف می ۳ ۵۸ ۰ ودر جمله چنین اخبار و حکایات بسیارست و بقرینه احوال این قوم بضرورت معلوم شد که‌لذت معرفت و دوستی و ک‌از بیشت ببشتر ست؛ باید که اندرین تامل ۳-1 ۱ [ بیدا کردن سیب پوشيد گی معرفت حق‌ثعالی ] . آنگه چیز ی که شناختن دی متعذر شو د از دوسنب بود: یکی آنکه بوشتشه باشد وروشن نبوده ردیگر آنکه بغایت روشن باشد وچشم طاقت آن ندارد ؛ وبدین سیب است که خفاش بروز هیچ نبیند و بشب بیند » نه‌از نکه بشب چیزها ظاهر است لکن بروز بس‌ظاهر است وچشم وی ضعیف است » پس دشواری معرفت حق‌تعالی از روشنی است ‏ که از بس روشن است دلپا طافت در بافت آن نمی‌دار د وروشنیوظپو 9 حق‌تعالی بدان شناسی که قیاس کنی که اگر خطی نبشته بینی یاجامه‌ای دوخته » هیچ جبز نز درك نو روشن‌نر از ودرت وعلم و<یوه وارادت کاب وبا درری نباشد » که‌این فعل وی این صفات را ازباطن‌وی چنان روشن گرداند که علم ذروری حاصل أ بد:! گر خدای تمالی درهمه عالم يك‌مر غ بیش نبآفریدی هر که دروی نگر بدی ویر ا کمال علم وقدرت و حاال‌صا نم وی ضروری شدی» که دلالت این از دلالت خط بر کاتب‌ظاهر تر ات ولکن هرجه دروحودست از آسمان ورمین و حیوان و نبات و سکف دوخ بلکه هر چه آفر رده آست و دررهم و شزا رن همه يك صفتست که گو اهی همی دهد بر حمال صانم و از بسیاری دلیل و روشنی‌پوشیده است : که اگر بعضی فعل‌دی‌بودی وبعضی‌نبودی أ نگاه‌ظاهر بودی» جون همه يلك صفت شد بوشیده شدو هل این آنکه مج چیز روشن ثر از آفتاب تت که همه‌جیزی‌بوی ظاهر شود » ولکن اکر آفتاب بشب فرو نشدی وبا بسیب سایه محجوب نشدی‌هیچ کس ندانستی که برروی زهین‌متّلا نو ری‌هست که حزسفیدی و سبزی و رنگهاه دیگر ندیدندی‌گفتندی بیش‌ازین‌نیست پس این که بدانستند که نور چیزیست برون الوان که الوان بدان پیدا شود ازان‌بود که‌بشب الوان بوشیده شدو در سایه پوشیده‌تر بود از آنکه در آفتاب پس‌از ضدوی را بشناختند ؟

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و ر ابعه را گفتندرسول را چگونه دوست داری؛ گفت صعب ولکن دوستی خالق مرا از دوستی مخلوقان مشغول بکرده‌است و عیسی را برسبدند که ار اعمال کدام اضل ر! گفت‌دو ی‌خدای ورضا بدانحهو ی کند 8 و ی که اژخود تم نعر یف می ۳ ۵۸ ۰ ودر جمله چنین اخبار و حکایات بسیارست و بقرینه احوال این قوم بضرورت معلوم شد که‌لذت معرفت و دوستی و ک‌از بیشت ببشتر ست؛ باید که اندرین تامل ۳-1 ۱ [ بیدا کردن سیب پوشيد گی معرفت حق‌ثعالی ] . آنگه چیز ی که شناختن دی متعذر شو د از دوسنب بود: یکی آنکه بوشتشه باشد وروشن نبوده ردیگر آنکه بغایت روشن باشد وچشم طاقت آن ندارد ؛ وبدین سیب است که خفاش بروز هیچ نبیند و بشب بیند » نه‌از نکه بشب چیزها ظاهر است لکن بروز بس‌ظاهر است وچشم وی ضعیف است » پس دشواری معرفت حق‌تعالی از روشنی است ‏ که از بس روشن است دلپا طافت در بافت آن نمی‌دار د وروشنیوظپو 9 حق‌تعالی بدان شناسی که قیاس کنی که اگر خطی نبشته بینی یاجامه‌ای دوخته » هیچ جبز نز درك نو روشن‌نر از ودرت وعلم و<یوه وارادت کاب وبا درری نباشد » که‌این فعل وی این صفات را ازباطن‌وی چنان روشن گرداند که علم ذروری حاصل أ بد:! گر خدای تمالی درهمه عالم يك‌مر غ بیش نبآفریدی هر که دروی نگر بدی ویر ا کمال علم وقدرت و حاال‌صا نم وی ضروری شدی» که دلالت این از دلالت خط بر کاتب‌ظاهر تر ات ولکن هرجه دروحودست از آسمان ورمین و حیوان و نبات و سکف دوخ بلکه هر چه آفر رده آست و دررهم و شزا رن همه يك صفتست که گو اهی همی دهد بر حمال صانم و از بسیاری دلیل و روشنی‌پوشیده است : که اگر بعضی فعل‌دی‌بودی وبعضی‌نبودی أ نگاه‌ظاهر بودی» جون همه يلك صفت شد بوشیده شدو هل این آنکه مج چیز روشن ثر از آفتاب تت که همه‌جیزی‌بوی ظاهر شود » ولکن اکر آفتاب بشب فرو نشدی وبا بسیب سایه محجوب نشدی‌هیچ کس ندانستی که برروی زهین‌متّلا نو ری‌هست که حزسفیدی و سبزی و رنگهاه دیگر ندیدندی‌گفتندی بیش‌ازین‌نیست پس این که بدانستند که نور چیزیست برون الوان که الوان بدان پیدا شود ازان‌بود که‌بشب الوان بوشیده شدو در سایه پوشیده‌تر بود از آنکه در آفتاب پس‌از ضدوی را بشناختند ؟

Orijinal Metin (FA)

همحنین اگر آفرید کاررا غبمت وعدم ممکن بودی آسمان وذمین برهم اوفتادی و ناجیز شدی نگاه ویرا رورت بشناختندی » لکن چون همه چیزها نك صفت است در شپادت این شپادت بردوامست بس روشنست ‏ بس‌از ردشنی نوشیده تفه ات ودیگر آ نکه‌در کودکی این درچشم قرار گرفته است - در دقتی که عقل سا۸ب ر کن‌چبارم هه و و او و و و و و و و و او وا وا وا اه اه ها اه اه ها ۵ و ها ها ها ۲ دا اه ها ها 5 ۵ و اه ها ان اب انا 5 نا و من و وا سا سب ۵ 8 داح و چم اه این نبوده است که شهادت این بشنود - چون خوفرا کرد والف گرفت پس از شهادت آگاهی نیابد مگر حیوانی غریب بیند یابنایی غریب » آنکاه پی‌اختیاروی سبحان له از دهان وی بجهد که شپادت آن] گاهی بدل وی‌دهد س‌هر 2 ۱ چشم ضعیف ثیست هرچه بیند از صنع او بیند نه‌از آن جذس که سمان ورمین یل که از آن‌بند که صنم ویست» چنانکه کسی که خطی بیند نه‌ازان روی که خبرست و کاغن» که این‌چنین 3 بیند که خط نداند بلکه از آن روی ند که خط منظومست نادر وی کاب را هی‌بینده چنانکه در تصنیف مصذف رابیند نه‌خط وچون چنین‌شد درهرجه 9 دخدای رایند: که هیچ خن زرریزت که نه صنعو ی است » بلکه همه عالم تصئیف وصنءعت‌ویست اگرخواهی , درچیزی نگریکه نه‌اروی است ونه بوی است نتوانی» و همه بز بان‌فصیح که آ نا زبان حال گویند گواهی می‌دهند بکمال وقدرت وجم‌الوعظمت وی « اذین روشنتر هیچ‌چیز نسست ولکن عجز خلق از ین از ضعف اشانست. ۱ بیدا تردن ولا چ معیت بدانکه چون محبت بزر ۳ بن مقاماتستعلاج وی شناختن مهم است. و هر که خواهد 45 بر نییکویی عاشق شود تدیبر او آن بود که روی از هر چه حز وی است بگرداند» پس بردوام در وی نظاره می‌کند » چون روی وی می‌بیند ‏ و دست و بای وموی وی بوشیده بود و آن نون ۰ جهد آن کند تاآن نیز سید » تا هر حمال که می بیند میلی زیادت می‌افتد » چون بدین‌مو اظبت کند در وی میلی بدید أ بدا نداد یا بسیار » پس محبت خدای تعالی‌نیزهم‌چنین است : شر ط اول آ نست که‌روی‌از فا داند ودل ازدوستی آن پا کند : که دوستی حزحق از دوستی وی‌مانعبود 4 داین جون باك کردن زمین بود ارخار و کاه. آ نگاه طلب معرفت وی‌کند ؛ که هر که ویرا دوست ندارد از آن بودکه دیرا نشناسد »اگر چه کمال وحمال بطبع محیو بست » تا کسی که صدیق و فاروق را بشناسد نتواند که ابمان را دوست ندارد » که محامد وناب ایشان بطبع محیو بست ؛ و معرفت‌حاصل کردن چون تخم در زمین نپادنست » آنگاه بر دوام ین ؟ ر وفکر در وی‌مشغول بوده واین چون آب دادن باشده که‌هر که‌یاد کسی بسیار کند لابد ویرا با وی انسی‌پیدا آید. و بدانکه هیچ مومن از اصل محبت‌خالی نیست » ولکن تفاوت ازین‌سه‌سبب وم سن ۱ است :یکی آدکه در تسش ومشغولی دنیا متفاوت‌اند ودوستی هرچه بود دردوستی دیگری تقصان ورد 4 ودیگر آنکه درمعرفت متفاوت‌اند »که عاعی شافعی رادوست دارد بدانکه برجمله داندکه وی عالمی بزر گست ‏ ولکن فقیه که ازتفصیلعلوم وی بعضی خبردارد ویرا دوستردارد که ویرابپترشناسد ؛ و دیگر آ نکه در ذ کر وعبادت که انس بدان تخاب متفاوت باشند ۳ تفاوت محیت ازین سه‌سیب خیزد . اما آنکه دوست ندارد اصلا » نست که و بر نداند اصلا » که چنانکه تیکوبی صورت ظاهر بطبع محبوبست‌نیکویی صورت‌باطن‌همچنین است .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

همحنین اگر آفرید کاررا غبمت وعدم ممکن بودی آسمان وذمین برهم اوفتادی و ناجیز شدی نگاه ویرا رورت بشناختندی » لکن چون همه چیزها نك صفت است در شپادت این شپادت بردوامست بس روشنست ‏ بس‌از ردشنی نوشیده تفه ات ودیگر آ نکه‌در کودکی این درچشم قرار گرفته است - در دقتی که عقل سا۸ب ر کن‌چبارم هه و و او و و و و و و و و او وا وا وا اه اه ها اه اه ها ۵ و ها ها ها ۲ دا اه ها ها 5 ۵ و اه ها ان اب انا 5 نا و من و وا سا سب ۵ 8 داح و چم اه این نبوده است که شهادت این بشنود - چون خوفرا کرد والف گرفت پس از شهادت آگاهی نیابد مگر حیوانی غریب بیند یابنایی غریب » آنکاه پی‌اختیاروی سبحان له از دهان وی بجهد که شپادت آن] گاهی بدل وی‌دهد س‌هر 2 ۱ چشم ضعیف ثیست هرچه بیند از صنع او بیند نه‌از آن جذس که سمان ورمین یل که از آن‌بند که صنم ویست» چنانکه کسی که خطی بیند نه‌ازان روی که خبرست و کاغن» که این‌چنین 3 بیند که خط نداند بلکه از آن روی ند که خط منظومست نادر وی کاب را هی‌بینده چنانکه در تصنیف مصذف رابیند نه‌خط وچون چنین‌شد درهرجه 9 دخدای رایند: که هیچ خن زرریزت که نه صنعو ی است » بلکه همه عالم تصئیف وصنءعت‌ویست اگرخواهی , درچیزی نگریکه نه‌اروی است ونه بوی است نتوانی» و همه بز بان‌فصیح که آ نا زبان حال گویند گواهی می‌دهند بکمال وقدرت وجم‌الوعظمت وی « اذین روشنتر هیچ‌چیز نسست ولکن عجز خلق از ین از ضعف اشانست. ۱ بیدا تردن ولا چ معیت بدانکه چون محبت بزر ۳ بن مقاماتستعلاج وی شناختن مهم است. و هر که خواهد 45 بر نییکویی عاشق شود تدیبر او آن بود که روی از هر چه حز وی است بگرداند» پس بردوام در وی نظاره می‌کند » چون روی وی می‌بیند ‏ و دست و بای وموی وی بوشیده بود و آن نون ۰ جهد آن کند تاآن نیز سید » تا هر حمال که می بیند میلی زیادت می‌افتد » چون بدین‌مو اظبت کند در وی میلی بدید أ بدا نداد یا بسیار » پس محبت خدای تعالی‌نیزهم‌چنین است : شر ط اول آ نست که‌روی‌از فا داند ودل ازدوستی آن پا کند : که دوستی حزحق از دوستی وی‌مانعبود 4 داین جون باك کردن زمین بود ارخار و کاه. آ نگاه طلب معرفت وی‌کند ؛ که هر که ویرا دوست ندارد از آن بودکه دیرا نشناسد »اگر چه کمال وحمال بطبع محیو بست » تا کسی که صدیق و فاروق را بشناسد نتواند که ابمان را دوست ندارد » که محامد وناب ایشان بطبع محیو بست ؛ و معرفت‌حاصل کردن چون تخم در زمین نپادنست » آنگاه بر دوام ین ؟ ر وفکر در وی‌مشغول بوده واین چون آب دادن باشده که‌هر که‌یاد کسی بسیار کند لابد ویرا با وی انسی‌پیدا آید. و بدانکه هیچ مومن از اصل محبت‌خالی نیست » ولکن تفاوت ازین‌سه‌سبب وم سن ۱ است :یکی آدکه در تسش ومشغولی دنیا متفاوت‌اند ودوستی هرچه بود دردوستی دیگری تقصان ورد 4 ودیگر آنکه درمعرفت متفاوت‌اند »که عاعی شافعی رادوست دارد بدانکه برجمله داندکه وی عالمی بزر گست ‏ ولکن فقیه که ازتفصیلعلوم وی بعضی خبردارد ویرا دوستردارد که ویرابپترشناسد ؛ و دیگر آ نکه در ذ کر وعبادت که انس بدان تخاب متفاوت باشند ۳ تفاوت محیت ازین سه‌سیب خیزد . اما آنکه دوست ندارد اصلا » نست که و بر نداند اصلا » که چنانکه تیکوبی صورت ظاهر بطبع محبوبست‌نیکویی صورت‌باطن‌همچنین است .

Orijinal Metin (FA)

پس محبت‌ثمرت معرفتست » و کمال معرفت حاصل کردن بدو طریق بود : یکی بطریق صوفیان و آن مچاهده باشد و باطن‌صافی داشتن بن کر دو ام ۳ خودراوهر چه جزحق است‌فر موش کند 4 آ نگاه در باطن وی‌کارها بدید امک د که بدان عظمت حق تعالی روشن شود و چون مشاهدتی گردد. ومثل وی چون فرو کردن دام باشد ؛ که تا بود که صبدی درافتد و بو د که در نفتد » و باشد که موشی درافتد و باشد که بازی » و ماوت درین عظیمستو بر حسب دولت و روزی بود . وطریق دیگر آمو ختن علم معرفتست ‏ نه علم کلام 2 عامپاه دیگر و ادل این تفکر بود عجایب صنع چنانکه درکتاب تفکراشارت کردیم» بمد از آن ترقی کند و تفکردرجمالو جلالذاتوی‌تا حقایق‌اسما وصفات ویرامکشوف گردد » و این علمی درازست ولکن زیر 4 را بدین فشنتکان قم کیت چون استادی عارف باید » اما بلید " بدین رسد . واین نه چون دامفرو کردنست که باشد که‌صید در افتد و باشد که نه‌افتد » بلکه ین چون تجارت وحرائت است و کسب » وچنانست که کین ۳3 سیندی تست ر د نر وماده ودر تناسل‌افگکند» از ْ لا ید مال زیادت‌شود؛ مگر بصاعقه هالالكشود. وهر کز معرفت طلب‌کندجز ازطریق محبت طلب محال می‌کند» و هر که معرفت جزازین دوطریق طلب کند نیابد ؛ وهر که بندارد که بی محبت حق تعالی بسعادت خر ت رسد علط بندارد که‌آخر ت‌ بیش از آن کشت که بخدای‌رستی» وهر که بحیزی رسد اگر نرا ازپیش دوست داشته باشد ولکن بسبب عوایق از آن و نب او 3 و روزگار درشوق آن گذاشته باشد . چون بدان رسبد دعوایق برخیزد درلذنی عظیم افتد وسعادت این‌بود » وا گرددست‌نداشته باشد هیچ لذت نباید ,وا گر کند ذهن - نا فهم .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

پس محبت‌ثمرت معرفتست » و کمال معرفت حاصل کردن بدو طریق بود : یکی بطریق صوفیان و آن مچاهده باشد و باطن‌صافی داشتن بن کر دو ام ۳ خودراوهر چه جزحق است‌فر موش کند 4 آ نگاه در باطن وی‌کارها بدید امک د که بدان عظمت حق تعالی روشن شود و چون مشاهدتی گردد. ومثل وی چون فرو کردن دام باشد ؛ که تا بود که صبدی درافتد و بو د که در نفتد » و باشد که موشی درافتد و باشد که بازی » و ماوت درین عظیمستو بر حسب دولت و روزی بود . وطریق دیگر آمو ختن علم معرفتست ‏ نه علم کلام 2 عامپاه دیگر و ادل این تفکر بود عجایب صنع چنانکه درکتاب تفکراشارت کردیم» بمد از آن ترقی کند و تفکردرجمالو جلالذاتوی‌تا حقایق‌اسما وصفات ویرامکشوف گردد » و این علمی درازست ولکن زیر 4 را بدین فشنتکان قم کیت چون استادی عارف باید » اما بلید " بدین رسد . واین نه چون دامفرو کردنست که باشد که‌صید در افتد و باشد که نه‌افتد » بلکه ین چون تجارت وحرائت است و کسب » وچنانست که کین ۳3 سیندی تست ر د نر وماده ودر تناسل‌افگکند» از ْ لا ید مال زیادت‌شود؛ مگر بصاعقه هالالكشود. وهر کز معرفت طلب‌کندجز ازطریق محبت طلب محال می‌کند» و هر که معرفت جزازین دوطریق طلب کند نیابد ؛ وهر که بندارد که بی محبت حق تعالی بسعادت خر ت رسد علط بندارد که‌آخر ت‌ بیش از آن کشت که بخدای‌رستی» وهر که بحیزی رسد اگر نرا ازپیش دوست داشته باشد ولکن بسبب عوایق از آن و نب او 3 و روزگار درشوق آن گذاشته باشد . چون بدان رسبد دعوایق برخیزد درلذنی عظیم افتد وسعادت این‌بود » وا گرددست‌نداشته باشد هیچ لذت نباید ,وا گر کند ذهن - نا فهم .

Orijinal Metin (FA)

0۵۱ ازداد دوست داشته باشد اندك لذتی یابد . بس سعادت بر قدر عشق و هحبت باشد » و اگروالعیاة باله درون خویش چنان بکرده باشدکه بحیزی که نست ضد آشناشده والف ومناسیت گرفته ۱ یجه در اخرت بیدا أید ضد وی باشد ‏ و ان هلاك وی بود و در رنج والم افتد و انحه دیگران بدان سعید شوند وی بعین آن شقی شود و هوش دشد ) امدند و گلاب و مشك‌بروی هیر بحتند ری «ثرمی شید ) تایک ی که وفتی ونان ی کرده بوو [ ییا رسد ) بدانست» باری یماس 1 دمی در وه سی ژع) مالید ؛باهوش ۳۹1 و گفت اشعت <وش بوبی 4 سس هر که با لذزت د نبا کرت عاآن معشوق‌وی کشت هم چنان آن کناس است ‏ و چنانکه در باز از عطار ان از ۱ ۷ تباید بلکه هر ج4 ۱ نجا بود ضد طبع‌وی بود و رنج وی از ان زیادت‌شود ؛ و ان نحاست که باان الف گر فته‌بود تحازبایت در اخرت نیزاز ان شهوات دنا هیچ تباید و یجه نحاباشد همه صد طبع باشد . مس همه سیب رنج وشماوت وی بود . وسعید کسی است که ایتجا طبع خودر با ۱ ۷ مناسمت داده باشد 0 ۱ ۷ مو افق‌وی بود؛ و همه ریاضتپا و عبادنها و معرفتپا برای این مناسبت است , «قداقلح‌منز کیها» مودسها(! » این بود . 2 ال بصبرت منیتشیوت ۳ اعد تقد در گذشته‌انده دلین از صدق بیفامیر بشناخته‌آند » بلکه صدق بی معجزه بضرورت بدین شناخته‌ا ند چنانکه کسی که طب داند چون سخن طبیب بشنود بضرورت بداند که طبیب است » 2 جو ۷ سجن حکیمی بازاز نشان مشدو ۵ بدا ند که حاهاست ‏ سس نمی ر ۱ از هشسیی 3 دردع رن بصر ورت بدین طریق بشناسند ۲ و۱ نگاه نیحه بصبرت حخود بتواند داست بیشتر نست که از نبی‌شناسد » واين علم ضروری است نه چنان علم که از آن حاصل آیدکه عصائعبان " " شود :که آن علم درخطر آن بودکه بدانکه گوساله بانگ‌کند باطل شود » که ی معحر ه از سحجر بدین آسا: ی نبو د دروفین 0 اژدها . -۸۲- [فلا‌ات محبت] بدانکه محمت 95 هری عز بزست ودعوی محست آسان ات سس نباید کهآ دمی گمان‌برد که از حملهُ محبان است؛ دلکن محبت را نشان و برهانست باید که ‌ خود طلب کند ؛ و آن‌هفت شت # اول آنکه مرك را کاره‌نباشده و رسول_صلو أتاندعلیه گت : : «هر که دبداز خدای دوست دارد مرك را کاره نباشد». بو یطی یکی رااز زاهدان گفت مر رادوست داری؟ تو قف کرد گفت اگر صادق‌بودی دوست‌داشتی؛ اما روا بودکه محبت‌بوده کاره بود تعجیل مرك را نه اصل مرك را :که زاد آن هنوز نساخته باشد» تاساخته کنده و شان آن‌بو د که درساختن‌زاد بو‌قرار بود . ولامت دو؟ آن بود که محبوب‌حق تءالی برمحبوب خویش ایثار کند»وهرچه داند که سیب قربت‌وی است نزديك محبوب فر ونگذار د» وهرچه سیب بعدوی‌است‌از آن دور بود؛ ایام دش بود کهخدای راتعالی بیمه دل دوست دارد جنانکه رسول - صلو ات النهعلیه کت : «هر که خواهد که کسی را 1 خدای را بپمه دل دوست دارد گو درسالم نگر مولی حذ فه»؛ توا کش معصیتی کند دلیل نکندیر آن که هحب نیست » بل‌بر آنکه دوستی وی بپمه دل‌نیست »ودلیل برین آنکه اعیمان راچند ۱ بارحدیزدند سیب شرب خوردن » یکی وی را لعنت کر د؛ رسول - صلو ات العله 8 گت لعنت مک نکه‌وی خدای راورسول را دوست دارد . و فطیل گفت _ که ترا گویند خدای تعالی‌را دوست‌داری خاموش‌باش کها گر گویی نه کافر شوی »واگ رگو ۳ دارم فعل :و باافءال دوستان نماند .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

0۵۱ ازداد دوست داشته باشد اندك لذتی یابد . بس سعادت بر قدر عشق و هحبت باشد » و اگروالعیاة باله درون خویش چنان بکرده باشدکه بحیزی که نست ضد آشناشده والف ومناسیت گرفته ۱ یجه در اخرت بیدا أید ضد وی باشد ‏ و ان هلاك وی بود و در رنج والم افتد و انحه دیگران بدان سعید شوند وی بعین آن شقی شود و هوش دشد ) امدند و گلاب و مشك‌بروی هیر بحتند ری «ثرمی شید ) تایک ی که وفتی ونان ی کرده بوو [ ییا رسد ) بدانست» باری یماس 1 دمی در وه سی ژع) مالید ؛باهوش ۳۹1 و گفت اشعت <وش بوبی 4 سس هر که با لذزت د نبا کرت عاآن معشوق‌وی کشت هم چنان آن کناس است ‏ و چنانکه در باز از عطار ان از ۱ ۷ تباید بلکه هر ج4 ۱ نجا بود ضد طبع‌وی بود و رنج وی از ان زیادت‌شود ؛ و ان نحاست که باان الف گر فته‌بود تحازبایت در اخرت نیزاز ان شهوات دنا هیچ تباید و یجه نحاباشد همه صد طبع باشد . مس همه سیب رنج وشماوت وی بود . وسعید کسی است که ایتجا طبع خودر با ۱ ۷ مناسمت داده باشد 0 ۱ ۷ مو افق‌وی بود؛ و همه ریاضتپا و عبادنها و معرفتپا برای این مناسبت است , «قداقلح‌منز کیها» مودسها(! » این بود . 2 ال بصبرت منیتشیوت ۳ اعد تقد در گذشته‌انده دلین از صدق بیفامیر بشناخته‌آند » بلکه صدق بی معجزه بضرورت بدین شناخته‌ا ند چنانکه کسی که طب داند چون سخن طبیب بشنود بضرورت بداند که طبیب است » 2 جو ۷ سجن حکیمی بازاز نشان مشدو ۵ بدا ند که حاهاست ‏ سس نمی ر ۱ از هشسیی 3 دردع رن بصر ورت بدین طریق بشناسند ۲ و۱ نگاه نیحه بصبرت حخود بتواند داست بیشتر نست که از نبی‌شناسد » واين علم ضروری است نه چنان علم که از آن حاصل آیدکه عصائعبان " " شود :که آن علم درخطر آن بودکه بدانکه گوساله بانگ‌کند باطل شود » که ی معحر ه از سحجر بدین آسا: ی نبو د دروفین 0 اژدها . -۸۲- [فلا‌ات محبت] بدانکه محمت 95 هری عز بزست ودعوی محست آسان ات سس نباید کهآ دمی گمان‌برد که از حملهُ محبان است؛ دلکن محبت را نشان و برهانست باید که ‌ خود طلب کند ؛ و آن‌هفت شت # اول آنکه مرك را کاره‌نباشده و رسول_صلو أتاندعلیه گت : : «هر که دبداز خدای دوست دارد مرك را کاره نباشد». بو یطی یکی رااز زاهدان گفت مر رادوست داری؟ تو قف کرد گفت اگر صادق‌بودی دوست‌داشتی؛ اما روا بودکه محبت‌بوده کاره بود تعجیل مرك را نه اصل مرك را :که زاد آن هنوز نساخته باشد» تاساخته کنده و شان آن‌بو د که درساختن‌زاد بو‌قرار بود . ولامت دو؟ آن بود که محبوب‌حق تءالی برمحبوب خویش ایثار کند»وهرچه داند که سیب قربت‌وی است نزديك محبوب فر ونگذار د» وهرچه سیب بعدوی‌است‌از آن دور بود؛ ایام دش بود کهخدای راتعالی بیمه دل دوست دارد جنانکه رسول - صلو ات النهعلیه کت : «هر که خواهد که کسی را 1 خدای را بپمه دل دوست دارد گو درسالم نگر مولی حذ فه»؛ توا کش معصیتی کند دلیل نکندیر آن که هحب نیست » بل‌بر آنکه دوستی وی بپمه دل‌نیست »ودلیل برین آنکه اعیمان راچند ۱ بارحدیزدند سیب شرب خوردن » یکی وی را لعنت کر د؛ رسول - صلو ات العله 8 گت لعنت مک نکه‌وی خدای راورسول را دوست دارد . و فطیل گفت _ که ترا گویند خدای تعالی‌را دوست‌داری خاموش‌باش کها گر گویی نه کافر شوی »واگ رگو ۳ دارم فعل :و باافءال دوستان نماند .

Orijinal Metin (FA)

علاامت سیم آنکه همشه خدای تعالی بردل وی‌تازه بود ودران‌مو لع بود بی تکلف که هر که چیزی دوست دارد د کر ار کند؛ و اگر دوستینمام بود خود هیچ فر اموش نکند؟ سس اگر دل‌تکاف و ۳ می باید داشت یم آ نست که‌محبو ب‌ وی آنست که دکر اوبردل وی غالبست »پس باشد که دوستی خدایتعالی غالب نیستلکن دوستی وی غالیست که وی م ی‌خو اهد ۵5 دو سرت دارد ؛ و دوس رم و دوستی ۴

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

علاامت سیم آنکه همشه خدای تعالی بردل وی‌تازه بود ودران‌مو لع بود بی تکلف که هر که چیزی دوست دارد د کر ار کند؛ و اگر دوستینمام بود خود هیچ فر اموش نکند؟ سس اگر دل‌تکاف و ۳ می باید داشت یم آ نست که‌محبو ب‌ وی آنست که دکر اوبردل وی غالبست »پس باشد که دوستی خدایتعالی غالب نیستلکن دوستی وی غالیست که وی م ی‌خو اهد ۵5 دو سرت دارد ؛ و دوس رم و دوستی ۴

Orijinal Metin (FA)

4۵ - ر کن‌چبارم ات و وا اه سب اد و ان و و و و ۵ 0 وس و و و و وا و و وه ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ها اه هه ها ها ما اه ها ماه و سر وس و چا ۵ رآ و ۵ 5 و و و هم مد سا ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و 9 و سم ۳۵ علامت چهار) آنکه قر آن راکه کلام وی" "است ورسول ویرا وهرچه بوی منسوبست دوست دارد وچون دوستی قوی شد همه خلق را دوست دارد »4-5 همه بندگان‌وی ند» بلکه همه‌موحودات را دوست داردکه همه آفر بدء وست : چذانکه هر که تم را دوست دارد تصنیف وخط وی دوست دارد . علامت پنجم آنکه برخلوت ومناجات حریص باشده و آرزومند باشد که‌شب ۳ بد تازحمت‌عوایق برخیزدووی بخلوت بادوست‌مناحات کند؛ چون خوآبوحدیث ازخلوت بشب‌وروردوستر دارد دوستی وی ضعیف بود. وحی 1 هد بداود - علیهالسلم_ که با داوة باهیچ کس ازخلق خدای انس مگیر که ازمن هنقطم‌شو ء» بتخصیص‌بادو کس: یکی آنکه تعجیل کنددر طلبو آب‌وچون‌دیر بوی‌رسد کاهل شودود بگر آنکه مرا فراموش کند و بحال خویش قناعت نماید ونشان آن بودکه ویرا باخود گذارمودر دنیاش حیران میدارم؛ پس چون دوستی تمام بود بپیچ چیز دیگر انس نماند . و در نی اسر الیل عابدی بشب‌نماز خویش‌بزیر درختی بردی‌که مرغی خوش آواز آنجا بانگ می گر د» وحی‌آهد برسول آن‌روزگار که ویر بگوی که بمخلوقی آتین گرفت درجه‌ای ازتو بیفتاد که هیچ عمل بدان‌نرسی . و گر وهی درانس بوی در مناجات بدان درحه رسیده‌اند که 11 نش دردیگر حانب‌سر ای افتاده است خبر نداشته‌اند . ویکی را بسپب علتی درنمازیای ازوی‌ببر یده‌اند آگاه نشده‌است وحی آمد بداود -علیهلسلم که:دروغ گفت کسی که‌دعو ی دو ستی‌هن 1 دوهمه‌شب جفت »نه دوست دیدار دوست خواهد؟ وهر که هرا جوید من‌باویم ۱ وموسی گفت: بارب کجایی تاثر اطلب کنم؟ » گفت قصدطلب کردی بافتی . ولامت ششم آنکه عبادت بروی آسان شود و ال آن از وی بیفتد ویکی کوایقا پیت ِ خویشتن بجان‌کندن فرا عبادت داشتم آنگاه بیست سال بدان تنعم کردم . وچون دوستی قوی شد هیچ لذت‌در عبادت نرسد » دشخوارچگون‌باشد؛ علاامت هفتم آ نکه همه‌بند گان مطیع ویر ۱ دوست دار دو بر همه رحیم ومشفق بود و همیشه‌عاصیانر و کافران را دشمن دارد ؛ چذ‌اننکه گفت: اشداء علی الکفار ر حماء‌بینهم» . ویکی از بیغامبران پرسید که بار خدایا اولبا ودوستان تو کیند ؛گفت آپبا که چنانکه کودك برمادر شیفته بادمن‌شیفته باشندوچنانکه مرغ پناءبا آشیان مقصود ازوی ذکر است نه‌خد . ۱ ساهم4 دهد ایشان با دکرمن دهند؛ و چنانکه بلئك خه مگان شود که بپیچ چیز بالك ندارد ابشان خشمگان شوند که کسی معصیتی کند . ۱ این وامثال اینعلامات‌بسیار است» هر که‌دوستی وی :مام بو دهمه دروی‌موحود بو د ,وآنکه دروی به‌ضی‌آزین بود ددستی وی بقدر آن بود . [یبد!

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

4۵ - ر کن‌چبارم ات و وا اه سب اد و ان و و و و ۵ 0 وس و و و و وا و و وه ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ها اه هه ها ها ما اه ها ماه و سر وس و چا ۵ رآ و ۵ 5 و و و هم مد سا ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و 9 و سم ۳۵ علامت چهار) آنکه قر آن راکه کلام وی" "است ورسول ویرا وهرچه بوی منسوبست دوست دارد وچون دوستی قوی شد همه خلق را دوست دارد »4-5 همه بندگان‌وی ند» بلکه همه‌موحودات را دوست داردکه همه آفر بدء وست : چذانکه هر که تم را دوست دارد تصنیف وخط وی دوست دارد . علامت پنجم آنکه برخلوت ومناجات حریص باشده و آرزومند باشد که‌شب ۳ بد تازحمت‌عوایق برخیزدووی بخلوت بادوست‌مناحات کند؛ چون خوآبوحدیث ازخلوت بشب‌وروردوستر دارد دوستی وی ضعیف بود. وحی 1 هد بداود - علیهالسلم_ که با داوة باهیچ کس ازخلق خدای انس مگیر که ازمن هنقطم‌شو ء» بتخصیص‌بادو کس: یکی آنکه تعجیل کنددر طلبو آب‌وچون‌دیر بوی‌رسد کاهل شودود بگر آنکه مرا فراموش کند و بحال خویش قناعت نماید ونشان آن بودکه ویرا باخود گذارمودر دنیاش حیران میدارم؛ پس چون دوستی تمام بود بپیچ چیز دیگر انس نماند . و در نی اسر الیل عابدی بشب‌نماز خویش‌بزیر درختی بردی‌که مرغی خوش آواز آنجا بانگ می گر د» وحی‌آهد برسول آن‌روزگار که ویر بگوی که بمخلوقی آتین گرفت درجه‌ای ازتو بیفتاد که هیچ عمل بدان‌نرسی . و گر وهی درانس بوی در مناجات بدان درحه رسیده‌اند که 11 نش دردیگر حانب‌سر ای افتاده است خبر نداشته‌اند . ویکی را بسپب علتی درنمازیای ازوی‌ببر یده‌اند آگاه نشده‌است وحی آمد بداود -علیهلسلم که:دروغ گفت کسی که‌دعو ی دو ستی‌هن 1 دوهمه‌شب جفت »نه دوست دیدار دوست خواهد؟ وهر که هرا جوید من‌باویم ۱ وموسی گفت: بارب کجایی تاثر اطلب کنم؟ » گفت قصدطلب کردی بافتی . ولامت ششم آنکه عبادت بروی آسان شود و ال آن از وی بیفتد ویکی کوایقا پیت ِ خویشتن بجان‌کندن فرا عبادت داشتم آنگاه بیست سال بدان تنعم کردم . وچون دوستی قوی شد هیچ لذت‌در عبادت نرسد » دشخوارچگون‌باشد؛ علاامت هفتم آ نکه همه‌بند گان مطیع ویر ۱ دوست دار دو بر همه رحیم ومشفق بود و همیشه‌عاصیانر و کافران را دشمن دارد ؛ چذ‌اننکه گفت: اشداء علی الکفار ر حماء‌بینهم» . ویکی از بیغامبران پرسید که بار خدایا اولبا ودوستان تو کیند ؛گفت آپبا که چنانکه کودك برمادر شیفته بادمن‌شیفته باشندوچنانکه مرغ پناءبا آشیان مقصود ازوی ذکر است نه‌خد . ۱ ساهم4 دهد ایشان با دکرمن دهند؛ و چنانکه بلئك خه مگان شود که بپیچ چیز بالك ندارد ابشان خشمگان شوند که کسی معصیتی کند . ۱ این وامثال اینعلامات‌بسیار است» هر که‌دوستی وی :مام بو دهمه دروی‌موحود بو د ,وآنکه دروی به‌ضی‌آزین بود ددستی وی بقدر آن بود . [یبد!

Orijinal Metin (FA)

کر دنل هعنی صو #و ق رود ای تعاای ۱ بدانگه هر که محبت انکار کرد شوق نیز انکر کرد ؛ در دعاء رسول است - صلوات‌النه علیه - : « استاك الشوق‌الیلقاك و اذةاانظر الی و جبكااگریم" و گفت : << دای تعالی همی ی : طال شوق‌الابرار الی‌(قائی و انی‌الی هام لا شدشو فا دراز شد او نركك مردان بمن ومن بایشان آ رزومندترم از ايشان پس باید که معنی شوق بشناسی که شوق بخدای تعالی چیست » که محبت بی‌شوق نبود » و لکن هر کر اصلا ندانند شوق بوی نبود» و ار دانند وحاضر بود وهمی‌بینند هم‌شوق نبود » پس شوق بجیزی بود که از و جهی حاضر بود و از وجپی غایب » چون معشوق که درخیال حاضر بود داز چشم غایب » ومعنی شوق تفاضاوطلب آن بود که در چشم حاضر 3 نا ادرال تمام‌شود ؛ بس‌از ین بشناسی که شوق‌بخدای تعالی در دنیا ممکن نگردد که برسد :که وی در معرفت حاضرست ولکن ازهشاهده غایبست ومشاهده کمال‌معرذتست چنانکه دیدار کمال خیالست , واين شوق‌جز بمر گ بر خیزد . و نوعی دیگر از شوق بماند که در اون نمز برنخیزد . که تقصان ادرال درین حپان ازدو وجه است : یکی آنکه معرفت ادرا کیست مانند دیداریس پرده‌ای باريك ۲ با دیدار بوقت اسفار ۲" پیش‌از آنکه آفتاب براید واين در آخرت‌روشن شود وین شوق منقطع شود » دیگر آنکه کسی معشوقی دارد 4۹ روی وی ددده باشد ولکن موی واعضاء وی نددده داشد وداند که آنمه شوق دبدار آن باشد» همچنین جمال<ضرت‌الهیت را نپایت نیست ؛ واگر کسی بسیاریداند آ نحه مانده‌باشد زیادت بود » چه معلومات ویرا نپایت نیست وتا همه را نداند جمال حضرت در نیافته باشد ) دابن آدمی را نه درب ن جپان ممکن ۰ است ونه در آن حپان ؛ که هرگ علم آدمی بی‌نهایت نشود ؛ ؛ س هرج چند که در ۳ ت دبداز م ی‌افز این لذت ‌ ی‌افزا ایید ,9 )۱( خد ,ا ار نو میغو آاهم شوق دبدار و لذت ناه ار وی بزر گو ادت 1 ۱ وت رقیق . روشنی سیيدة صبح . -46- آن بی‌نهایت بود » چون نظر دل بدان بود که حاضر است حال همه فرخ وشادی‌بود بدان ؛ و 1 ۳ انس گویند , وچون نظر بدان بود که‌مانده است حال دل تقاضا وطلب بود و آنرا شوق گویند» واین شوق را آخر نیست نهدراین جبان ونه در آن جهان؛ وهمسشه در آخرت می گویند ۵ ربناانمم لثانو رثا 1۳ ۰6 جه هر جه آشکارا مشود از جمال حضرت‌الهیت همه انوار بود وایشان را طلب‌تمامی آن میباشد و لکن بار گاه ندارند » که ۳ خدای را بکمال حز خدای نشناست چون مکمال نتو ان شناخت بکمال‌هم‌نتوان دیده لکن مشتاقان راراه گشاده‌بود تابردوام آن کشفو آن‌دبدار می- افزاید حقیقت لنت‌بی نهایت در بپشت‌این بو واگر نهاینبودی هماناکه آگاهی لذت بشدی» 45 هرچه‌دایم شدودل‌فر آن کردازلنت آ نآ گاهی نیابدتا نگاه که مازه‌چیزی بوی‌هی‌رسد. پس نعیم اهل بپشت هر لحوظه‌تازه میشودچنانکه‌در حاضر گذشتهر مختصر می‌بیند » که هرروززبادت بود .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

کر دنل هعنی صو #و ق رود ای تعاای ۱ بدانگه هر که محبت انکار کرد شوق نیز انکر کرد ؛ در دعاء رسول است - صلوات‌النه علیه - : « استاك الشوق‌الیلقاك و اذةاانظر الی و جبكااگریم" و گفت : << دای تعالی همی ی : طال شوق‌الابرار الی‌(قائی و انی‌الی هام لا شدشو فا دراز شد او نركك مردان بمن ومن بایشان آ رزومندترم از ايشان پس باید که معنی شوق بشناسی که شوق بخدای تعالی چیست » که محبت بی‌شوق نبود » و لکن هر کر اصلا ندانند شوق بوی نبود» و ار دانند وحاضر بود وهمی‌بینند هم‌شوق نبود » پس شوق بجیزی بود که از و جهی حاضر بود و از وجپی غایب » چون معشوق که درخیال حاضر بود داز چشم غایب » ومعنی شوق تفاضاوطلب آن بود که در چشم حاضر 3 نا ادرال تمام‌شود ؛ بس‌از ین بشناسی که شوق‌بخدای تعالی در دنیا ممکن نگردد که برسد :که وی در معرفت حاضرست ولکن ازهشاهده غایبست ومشاهده کمال‌معرذتست چنانکه دیدار کمال خیالست , واين شوق‌جز بمر گ بر خیزد . و نوعی دیگر از شوق بماند که در اون نمز برنخیزد . که تقصان ادرال درین حپان ازدو وجه است : یکی آنکه معرفت ادرا کیست مانند دیداریس پرده‌ای باريك ۲ با دیدار بوقت اسفار ۲" پیش‌از آنکه آفتاب براید واين در آخرت‌روشن شود وین شوق منقطع شود » دیگر آنکه کسی معشوقی دارد 4۹ روی وی ددده باشد ولکن موی واعضاء وی نددده داشد وداند که آنمه شوق دبدار آن باشد» همچنین جمال<ضرت‌الهیت را نپایت نیست ؛ واگر کسی بسیاریداند آ نحه مانده‌باشد زیادت بود » چه معلومات ویرا نپایت نیست وتا همه را نداند جمال حضرت در نیافته باشد ) دابن آدمی را نه درب ن جپان ممکن ۰ است ونه در آن حپان ؛ که هرگ علم آدمی بی‌نهایت نشود ؛ ؛ س هرج چند که در ۳ ت دبداز م ی‌افز این لذت ‌ ی‌افزا ایید ,9 )۱( خد ,ا ار نو میغو آاهم شوق دبدار و لذت ناه ار وی بزر گو ادت 1 ۱ وت رقیق . روشنی سیيدة صبح . -46- آن بی‌نهایت بود » چون نظر دل بدان بود که حاضر است حال همه فرخ وشادی‌بود بدان ؛ و 1 ۳ انس گویند , وچون نظر بدان بود که‌مانده است حال دل تقاضا وطلب بود و آنرا شوق گویند» واین شوق را آخر نیست نهدراین جبان ونه در آن جهان؛ وهمسشه در آخرت می گویند ۵ ربناانمم لثانو رثا 1۳ ۰6 جه هر جه آشکارا مشود از جمال حضرت‌الهیت همه انوار بود وایشان را طلب‌تمامی آن میباشد و لکن بار گاه ندارند » که ۳ خدای را بکمال حز خدای نشناست چون مکمال نتو ان شناخت بکمال‌هم‌نتوان دیده لکن مشتاقان راراه گشاده‌بود تابردوام آن کشفو آن‌دبدار می- افزاید حقیقت لنت‌بی نهایت در بپشت‌این بو واگر نهاینبودی هماناکه آگاهی لذت بشدی» 45 هرچه‌دایم شدودل‌فر آن کردازلنت آ نآ گاهی نیابدتا نگاه که مازه‌چیزی بوی‌هی‌رسد. پس نعیم اهل بپشت هر لحوظه‌تازه میشودچنانکه‌در حاضر گذشتهر مختصر می‌بیند » که هرروززبادت بود .

Orijinal Metin (FA)

و ازاین اصل‌نی زمعنی انس بشناختی که‌انس‌اضافت حالت دلست باز آ نجه‌حاضرست,چون التات‌نکند بدانحه مانده‌است ۰ چون‌التفات کندحالت شوق بود » بس‌ه4۰محبان حق:عالی درین‌حپانو در آن‌جبان میانانس‌وشوق‌هی ۳3 داد و در اخباره‌اوه است-علیه‌السلام که : خدای تعالی گفت‌با داود اهل زمین‌راخبرده اژمن که دوست] نم که مرادوست دارد؛ وهم‌نشین آن که بامن بخلوت بنشیند» ومونس آنم که بیاد کرد من‌انسکیرد »درفیق آنم که رفیق‌منست‌و گزیدث آنم که مرابر گزیند وفزمان بردار آ م که مرافرمان برد ؛ وهیچ بنده مرا دوست ندارد ‏ ومن از دلوی داتستم - که نه وه ۳۳ ان مقدم داشتم هر که مرا جوید بحق‌بیاید و رکه دیگری را < جوید مرا نیابد » یا اهل مین بای ندارید درین کارها که بدان فریفته شده‌اید و روی بصحبت و مجالست و موّانست هن آورید و بمن انس گیرید تا بشما انس‌گیرم که من طینت‌دوستان خوبش از طینت ابراهیم آفریدم دوست‌هن ودموسی همر آزمن و محمد بر گزیده من . ودل مشتاقان خویش از نور خود آفریدم و بجلال خود بروردم . و بیعضی انبیاوحی آمد که مرابند گان‌اند که مرا دوست‌دار ند و من ایشان را دوست دارم » و آرزومند منند دمن اررفته ایشان » مرا باد کنندو من یشان را یاد کنم » نظر ایشان بمنست ونظر من بایشان» اکر شما نیز راه‌ایشان پرورد کار دوشنی دا برای ما کامل کن . ما4۵ منجیات ۷ ۳ از راء ابعان تن ارا یت نرق 1 «-ن در امثال این اخبار در محبت وشوق بسیارست واین قدر اینجا کفایت بود . لید! کر دل سوير هت ی رضا و 3ط: بلي آن] بدانگه رضا بقضاه حق تعالی بلندترین مقامانست و هیچ مقام وراه آن‌نیست چه محبت مقام بپترین است و رضا بقضاء خدای تعالی ثمرء محبت است ‏ :4. ۰ ثمرةه هر محبتی بل ثمر محبتی است که بر کمال بود» داذین گفت دسول - صلوات‌النهعلیه « الر ضا بالقضا باب( الاعظم »کنت : « در گاه مبین حق‌تعالی رضاست بقضاوی وچون رسول - صلو ات‌النه‌علیه - از قومی ببرسید که ار انتان شا مرت ؛ گفتند در بلاصبر کنیم و بر متشگ کنیمو هصارضا دهیم ,گت : حکمااند وعلماه نز دیکست ازعظیمی قوت ایشان که انبیا باشند » و گفت : « چون قیامت‌بود گروهی را ازامتعن پروبال آفریند تا ببپشت برند » فریشتگان ایشان‌راگویند حساب و ترازو دصراطهمه رید یف؟ گو بذد ازین همه هیچ چیز ندیدیم » گ شلاقما کستین » 5 بند از امت محمد نم و بند بس عمل شما چه بو د که اینیمه کرامت بافتید : وس بئد درما دوخصات بود : یکی انکه درخلوت شرم داشتیم که ممصیت ؟ نیم » ودیگر آ ی بودیم برزق اندكك که خدای تعالی داد ما را : ملایک 4 ین <قست شما را درحه ؟ .

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و ازاین اصل‌نی زمعنی انس بشناختی که‌انس‌اضافت حالت دلست باز آ نجه‌حاضرست,چون التات‌نکند بدانحه مانده‌است ۰ چون‌التفات کندحالت شوق بود » بس‌ه4۰محبان حق:عالی درین‌حپانو در آن‌جبان میانانس‌وشوق‌هی ۳3 داد و در اخباره‌اوه است-علیه‌السلام که : خدای تعالی گفت‌با داود اهل زمین‌راخبرده اژمن که دوست] نم که مرادوست دارد؛ وهم‌نشین آن که بامن بخلوت بنشیند» ومونس آنم که بیاد کرد من‌انسکیرد »درفیق آنم که رفیق‌منست‌و گزیدث آنم که مرابر گزیند وفزمان بردار آ م که مرافرمان برد ؛ وهیچ بنده مرا دوست ندارد ‏ ومن از دلوی داتستم - که نه وه ۳۳ ان مقدم داشتم هر که مرا جوید بحق‌بیاید و رکه دیگری را < جوید مرا نیابد » یا اهل مین بای ندارید درین کارها که بدان فریفته شده‌اید و روی بصحبت و مجالست و موّانست هن آورید و بمن انس گیرید تا بشما انس‌گیرم که من طینت‌دوستان خوبش از طینت ابراهیم آفریدم دوست‌هن ودموسی همر آزمن و محمد بر گزیده من . ودل مشتاقان خویش از نور خود آفریدم و بجلال خود بروردم . و بیعضی انبیاوحی آمد که مرابند گان‌اند که مرا دوست‌دار ند و من ایشان را دوست دارم » و آرزومند منند دمن اررفته ایشان » مرا باد کنندو من یشان را یاد کنم » نظر ایشان بمنست ونظر من بایشان» اکر شما نیز راه‌ایشان پرورد کار دوشنی دا برای ما کامل کن . ما4۵ منجیات ۷ ۳ از راء ابعان تن ارا یت نرق 1 «-ن در امثال این اخبار در محبت وشوق بسیارست واین قدر اینجا کفایت بود . لید! کر دل سوير هت ی رضا و 3ط: بلي آن] بدانگه رضا بقضاه حق تعالی بلندترین مقامانست و هیچ مقام وراه آن‌نیست چه محبت مقام بپترین است و رضا بقضاء خدای تعالی ثمرء محبت است ‏ :4. ۰ ثمرةه هر محبتی بل ثمر محبتی است که بر کمال بود» داذین گفت دسول - صلوات‌النهعلیه « الر ضا بالقضا باب( الاعظم »کنت : « در گاه مبین حق‌تعالی رضاست بقضاوی وچون رسول - صلو ات‌النه‌علیه - از قومی ببرسید که ار انتان شا مرت ؛ گفتند در بلاصبر کنیم و بر متشگ کنیمو هصارضا دهیم ,گت : حکمااند وعلماه نز دیکست ازعظیمی قوت ایشان که انبیا باشند » و گفت : « چون قیامت‌بود گروهی را ازامتعن پروبال آفریند تا ببپشت برند » فریشتگان ایشان‌راگویند حساب و ترازو دصراطهمه رید یف؟ گو بذد ازین همه هیچ چیز ندیدیم » گ شلاقما کستین » 5 بند از امت محمد نم و بند بس عمل شما چه بو د که اینیمه کرامت بافتید : وس بئد درما دوخصات بود : یکی انکه درخلوت شرم داشتیم که ممصیت ؟ نیم » ودیگر آ ی بودیم برزق اندكك که خدای تعالی داد ما را : ملایک 4 ین <قست شما را درحه ؟ .

%0
10 Bölüm