عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام چو یوسف را در افکندند در چاه درآمد جبرییل از سدره ناگاه که دل خوش دار در درد جدایی که خواهد بود زین چاهت رهایی تو را برهاند از غم حق تعالی دهد از ملکت مصرت کمالی نهد تاجی ز عزت بر سر تو فرستد مصریان را بر در تو جهان در زیر فرمان تو آرد جهانی خلق مهمان تو آرد بیارد ده برادر را که داری برای نان به پیش تو بخواری علی الجمله بگو با من درین چاه که چون چشمت برایشان افتد آنگاه بزندان شان کنی یا دار سازی و یا از بهر کشتن کارسازی و یا از زخم چوب و تازیانه ز هر یک خون کنی جویی روانه چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل که چون آیند خوانمشان بتعجیل نه از بفروختن گویم نه ازچاه براندازم نقاب از روی آنگاه اگر سازند پیشم خویش را خم چه گویم هل علمتم ما فعلتم شما آخر تأسف می نخوردید ز درد آنکه با یوسف چه کردید بر ایشان بر گشادن این کمین بس عذاب سخت ایشان را همین بس اگر دلهای ایشان خاره گردد ازین تشویر حالی پاره گردد دلت مرده ست اگر زین درد فردست که بی شک زنده را احساس در دست تو خامی زین حدیثت خوش نیفتد که جز در سوخته آتش نیفتد چو مومی روز و شب در سوختن باش که تا آتش کند افروختن فاش چو در غیری ندیدی هیچ خیری چرا مشغول می گردی بغیری چو کارت با خود افتادست پیوست سفر در خویش کن بی پای و بی دست اگر در خویشتن یک دم بگردی چو صد دل دان که در عالم بگردی ترا یک ذره در خود عیب دیدن به از صد نور غیب الغیب دیدن عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت پیر خالو سرخسی سرخسی بود پیری خالوش نام بسی بردی بسر با خضر ایام مگر جایی جوانی گرم رو بود که او نو بود و جانش نیز نو بود دلی بود از حقیقت غرق نورش نبودی هیچ کاری جز حضورش خضر می شد بر آن پیر درویش بره بر آن جوان را برد با خویش جوان بنشست و پیر از بهر یاری بدو گفت ای جوان تو در چه کاری جوان گفتش جوان اینجا کدامست که اکنون قرب ده سال تمامست که تا من لحظه ز اندیشه دوست نه از مغزم خبر دارم نه از پوست چو بشنید این سخن زو پیر دانا بدو گفت ای جوانمرد توانا مرا اندیشه کردن زو محالست من این دانم که اکنون شست سالست که تا دایم چنان در عیب خویشم که یکدم نر نمی خیزد ز پیشم چو خود را جمله ننگ و عیب بینم چگونه در نجاست غیب بینم مرا این گر نکو و گر نکو نیست دمی از ننگ خود پروای او نیست اگر مبرز بپردازم ز مردار روا باشد که یار آید پدیدار ولیکن با چنین مردار در بر نیاید دولت این کار در بر اگر پاکیت باید پاک گردی وگرنه خون خوری در خاک گردی چه خواهی کرد آخر این ریاست چو خورشیدی که تابد بر نجاست نخستین پاک گرد آنگاه بنگر مرو بر جهل چاه و راه بنگر کسی کو در نجاست مشک جوید میان بحر خاک خشک جوید جوان را این سخن در دل چنان شد که گفتی از دلش زان ننگ جان شد بلرزید و بغرید و نگون گشت چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت خضر گفتش که ای پیر دلفروز مزن او را بدین تیغ جگرسوز که این کار بزرگان جهانست نه کار نازنینان جوانست بلا شک مست را باید امان داد کمان بر قوت بازو توان داد تو این دم مست عشق دلنوازی گهی سرمست و گاهی سرفرازی میی باید ز مخموران خاصت که تا از خود دهد کلی خلاصت همی هرچت کند از خویشتن دور می تو آن بود نه آب انگور کسی چون مستیی یابد برو دست چنانداند که فانی گشت هر هست چو از مستی فنا بشناختی باز تو مستی در فنا سر بر میفراز
عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام چو یوسف را در افکندند در چاه درآمد جبرییل از سدره ناگاه که دل خوش دار در درد جدایی که خواهد بود زین چاهت رهایی تو را برهاند از غم حق تعالی دهد از ملکت مصرت کمالی نهد تاجی ز عزت بر سر تو فرستد مصریان را بر در تو جهان در زیر فرمان تو آرد جهانی خلق مهمان تو آرد بیارد ده برادر را که داری برای نان به پیش تو بخواری علی الجمله بگو با من درین چاه که چون چشمت برایشان افتد آنگاه بزندان شان کنی یا دار سازی و یا از بهر کشتن کارسازی و یا از زخم چوب و تازیانه ز هر یک خون کنی جویی روانه چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل که چون آیند خوانمشان بتعجیل نه از بفروختن گویم نه ازچاه براندازم نقاب از روی آنگاه اگر سازند پیشم خویش را خم چه گویم هل علمتم ما فعلتم شما آخر تأسف می نخوردید ز درد آنکه با یوسف چه کردید بر ایشان بر گشادن این کمین بس عذاب سخت ایشان را همین بس اگر دلهای ایشان خاره گردد ازین تشویر حالی پاره گردد دلت مرده ست اگر زین درد فردست که بی شک زنده را احساس در دست تو خامی زین حدیثت خوش نیفتد که جز در سوخته آتش نیفتد چو مومی روز و شب در سوختن باش که تا آتش کند افروختن فاش چو در غیری ندیدی هیچ خیری چرا مشغول می گردی بغیری چو کارت با خود افتادست پیوست سفر در خویش کن بی پای و بی دست اگر در خویشتن یک دم بگردی چو صد دل دان که در عالم بگردی ترا یک ذره در خود عیب دیدن به از صد نور غیب الغیب دیدن عطار » الهی نامه » بخش هجدهم » حکایت پیر خالو سرخسی سرخسی بود پیری خالوش نام بسی بردی بسر با خضر ایام مگر جایی جوانی گرم رو بود که او نو بود و جانش نیز نو بود دلی بود از حقیقت غرق نورش نبودی هیچ کاری جز حضورش خضر می شد بر آن پیر درویش بره بر آن جوان را برد با خویش جوان بنشست و پیر از بهر یاری بدو گفت ای جوان تو در چه کاری جوان گفتش جوان اینجا کدامست که اکنون قرب ده سال تمامست که تا من لحظه ز اندیشه دوست نه از مغزم خبر دارم نه از پوست چو بشنید این سخن زو پیر دانا بدو گفت ای جوانمرد توانا مرا اندیشه کردن زو محالست من این دانم که اکنون شست سالست که تا دایم چنان در عیب خویشم که یکدم نر نمی خیزد ز پیشم چو خود را جمله ننگ و عیب بینم چگونه در نجاست غیب بینم مرا این گر نکو و گر نکو نیست دمی از ننگ خود پروای او نیست اگر مبرز بپردازم ز مردار روا باشد که یار آید پدیدار ولیکن با چنین مردار در بر نیاید دولت این کار در بر اگر پاکیت باید پاک گردی وگرنه خون خوری در خاک گردی چه خواهی کرد آخر این ریاست چو خورشیدی که تابد بر نجاست نخستین پاک گرد آنگاه بنگر مرو بر جهل چاه و راه بنگر کسی کو در نجاست مشک جوید میان بحر خاک خشک جوید جوان را این سخن در دل چنان شد که گفتی از دلش زان ننگ جان شد بلرزید و بغرید و نگون گشت چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت خضر گفتش که ای پیر دلفروز مزن او را بدین تیغ جگرسوز که این کار بزرگان جهانست نه کار نازنینان جوانست بلا شک مست را باید امان داد کمان بر قوت بازو توان داد تو این دم مست عشق دلنوازی گهی سرمست و گاهی سرفرازی میی باید ز مخموران خاصت که تا از خود دهد کلی خلاصت همی هرچت کند از خویشتن دور می تو آن بود نه آب انگور کسی چون مستیی یابد برو دست چنانداند که فانی گشت هر هست چو از مستی فنا بشناختی باز تو مستی در فنا سر بر میفراز