Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد یکی پیری مشوش روزگاری بر فضل ربیع آمد بکاری ز شرم وخجلت و درویشی خویش ز عجز و پیری و بی خویشی خویش سنانی تیز بود اندر عصایش نهاد از بیخودی بر پشت پایش روان شد خون ز پای فضل حالی برآمد سرخ و زرد آن صدر عالی نزد دم تا سخن جمله بیان کرد بلطفی قصه زو بستد نشان کرد چو پیر از پیش او خوش دل روان شد ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد بزرگی گفت آخر ای خداوند چرا بودی بدرد پای خرسند یکی فرتوت پایت خسته کرده تو گشته مستمع لب بسته کرده چو از پای تو آخر خون روان شد توان گفتن که از پس می توان شد چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر خجل گردد خورد زان کار تشویر ز جرم خویشتن در قهر ماند ز حاجت خواستن بی بهر ماند ز بار فقر چندان خواری او را روا نبود چنین سرباری او را زهی مهر و وفا و بردباری وفاداری نگر گر چشم داری چنین فضلی که صد فصل ربیعست ز فضل حق نه از فضل ربیعست تو مردی ناجوانمردی شب و روز اگر مردی جوانمردی در آموز مجوی ای خاک چون آتش بلندی چو توخاکی مشو آتش بتندی اگر آن پیشگه می بایدت زود درین ره خاک ره می بایدت بود عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت بهلول یکی می رفت در بغداد بر رخش تو گفتی بود در دعوی جهان بخش پس و پیشش بسی سرهنگ می شد بمردم بر ازو ره تنگ می شد ز هر سویی خروش طرقوا بود که بردابرد او از چارسو بود مگر بهلول مشتی خاک برداشت بشد وان خفیه اش پیش نظر داشت که چندین کبر از خاکی روا نیست که گر فرعون شد خواجه خدا نیست بدین ترتیب رو تا اهل بازار همه بنهاده دام از بهر مردار چو مطلوب کسی مردار باشد کجا با سر قدسش کار باشد عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت مرد مجنون و رعنایان بره دربود مجنونی نشسته که می رفتند قومی یک دو رسته مگر آن قوم دنیاوار بودند که غرق جامه و دستار بودند ز رعنایی و کبر و نخوت و جاه چو کبکان می خرامیدند در راه چو آن دیوانه بی خان و بی مان بدید آن خیل خود بین را خرامان کشید از ننگ سر در جیب آنگاه که تا زان غافلان خالی شد آن راه چو بگذشتند سر بر کرد از جیب یکی پرسید ازو کای مرد بی عیب چرا چون روی رعنایان بدیدی شدی آشفته و سر درکشیدی چنین گفت او که سر را درکشیدم ز بس باد بروت اینجا که دیدم که ترسیدم که برباید مرا باد چو بگذشتند سر بر کردم آزاد ولی چون گند رعنایان شنیدم شدم بی طاقت و سر درکشیدم چو هفت اعضات رعنایی گرفتست جهانی از تو رسوایی گرفتست کسانی کین صفت از خویش بردند بدنیا کار عقبی پیش بردند عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » المقالة الرابع عشر پسر گفتش اگر آب حیاتم نخواهد داد از مردن نجاتم نباید کم ازانم هیچ کاری که بشناسم که چیست آن آب باری گر از عین الحیاتم نیست روزی بود از علم آنم دلفروزی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » جواب پدر پدر بگشاد راهش در هدایت به پیش او فرو گفت این حکایت

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت آن مرد که پیش فضل ربیع آمد یکی پیری مشوش روزگاری بر فضل ربیع آمد بکاری ز شرم وخجلت و درویشی خویش ز عجز و پیری و بی خویشی خویش سنانی تیز بود اندر عصایش نهاد از بیخودی بر پشت پایش روان شد خون ز پای فضل حالی برآمد سرخ و زرد آن صدر عالی نزد دم تا سخن جمله بیان کرد بلطفی قصه زو بستد نشان کرد چو پیر از پیش او خوش دل روان شد ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد بزرگی گفت آخر ای خداوند چرا بودی بدرد پای خرسند یکی فرتوت پایت خسته کرده تو گشته مستمع لب بسته کرده چو از پای تو آخر خون روان شد توان گفتن که از پس می توان شد چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر خجل گردد خورد زان کار تشویر ز جرم خویشتن در قهر ماند ز حاجت خواستن بی بهر ماند ز بار فقر چندان خواری او را روا نبود چنین سرباری او را زهی مهر و وفا و بردباری وفاداری نگر گر چشم داری چنین فضلی که صد فصل ربیعست ز فضل حق نه از فضل ربیعست تو مردی ناجوانمردی شب و روز اگر مردی جوانمردی در آموز مجوی ای خاک چون آتش بلندی چو توخاکی مشو آتش بتندی اگر آن پیشگه می بایدت زود درین ره خاک ره می بایدت بود عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت بهلول یکی می رفت در بغداد بر رخش تو گفتی بود در دعوی جهان بخش پس و پیشش بسی سرهنگ می شد بمردم بر ازو ره تنگ می شد ز هر سویی خروش طرقوا بود که بردابرد او از چارسو بود مگر بهلول مشتی خاک برداشت بشد وان خفیه اش پیش نظر داشت که چندین کبر از خاکی روا نیست که گر فرعون شد خواجه خدا نیست بدین ترتیب رو تا اهل بازار همه بنهاده دام از بهر مردار چو مطلوب کسی مردار باشد کجا با سر قدسش کار باشد عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » حکایت مرد مجنون و رعنایان بره دربود مجنونی نشسته که می رفتند قومی یک دو رسته مگر آن قوم دنیاوار بودند که غرق جامه و دستار بودند ز رعنایی و کبر و نخوت و جاه چو کبکان می خرامیدند در راه چو آن دیوانه بی خان و بی مان بدید آن خیل خود بین را خرامان کشید از ننگ سر در جیب آنگاه که تا زان غافلان خالی شد آن راه چو بگذشتند سر بر کرد از جیب یکی پرسید ازو کای مرد بی عیب چرا چون روی رعنایان بدیدی شدی آشفته و سر درکشیدی چنین گفت او که سر را درکشیدم ز بس باد بروت اینجا که دیدم که ترسیدم که برباید مرا باد چو بگذشتند سر بر کردم آزاد ولی چون گند رعنایان شنیدم شدم بی طاقت و سر درکشیدم چو هفت اعضات رعنایی گرفتست جهانی از تو رسوایی گرفتست کسانی کین صفت از خویش بردند بدنیا کار عقبی پیش بردند عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » المقالة الرابع عشر پسر گفتش اگر آب حیاتم نخواهد داد از مردن نجاتم نباید کم ازانم هیچ کاری که بشناسم که چیست آن آب باری گر از عین الحیاتم نیست روزی بود از علم آنم دلفروزی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » جواب پدر پدر بگشاد راهش در هدایت به پیش او فرو گفت این حکایت

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » سکندر و وفات او سکندر در کتابی دید یک روز که هست آب حیات آبی دلفروز کسی کز وی خورد خورشید گردد بقای عمر او جاوید گردد دگر طبلیست با او سرمه دانی که هر دو هست با او خرده دانی شنیدم من ز استاد مدرس که بود آن سرمه وان طبل آن هرمس اگر قولنج کس سخت اوفتادی بر آن طبل ار زدی دستی گشادی کسی کز سرمه میلی درکشیدی ز ماهی تا بساق عرش دیدی سکندر را بغایت آرزو خاست که او را گردد این سه آرزو راست جهان می گشت با خیلی گروهی که تا روزی رسید آخر بکوهی نشانی داشت آنجا کوه بشکافت پس از ده روز و ده شب خانه یافت درش بگشاد و طاقی درمیان بود در او آن طبل بود و سرمه دان بود کشید آن سرمه وچشمش چنان شد که عرش و فرش در حالش عیان شد امیری بود پیشش ایستاده مگر زد دست بر طبل نهاده رها شد زو مگر بادی بآواز بدرید آن ز خجلت از سر ناز سکندر گرچه خامش کرد اما دریده گشت آن طبل معما شد القصه برای آب حیوان بهندستان و تاریکی چو کیوان چرا با تو کنم این قصه تکرار که این قصه شنیدستی تو صد بار چو شد عاجز در آن تاریکی راه بمانده هم سپه حیران و هم شاه پدید آمد قوی یکپاره یاقوت که در وی خیره شد آن مرد مبهوت هزاران مور را می دید هر سوی که می رفتند هر یک از دگر سوی چنان پنداشت کان یاقوت پاره برای عجز اوشد آشکاره خطاب آمد که این شمع فروزان برای خیل مورانست سوزان که تا بر نور آن موران گمراه شوند از جایگاه خویش آگاه مگر نومید گشت آنجا سکندر که چون شد بهر موری سنگ گوهر ز تاریکی برون آمد جگر خون دلش را هر نفس حالی دگرگون بجای منزلی دو منزل آمد که تا آخر بخاک بابل آمد نوشته داشت اسکندر که آنگاه که وقت مرگ برگیرندش از راه بود از جوشنش بالین نهاده ز آهن بستری زیرش فتاده بود از زمردان دیوار خانه ز زر سرخ آن را آسمانه ببابل آمدش قولنج پیدا ز درد آن فرود آمد به صحرا نیامد صبر چندانی براهش که کس بر پای کردی بارگاهش یکی زیبا زره زیرش گشادند سرش ز اندوه بر زانو نهادند در استادند خلقی گرد او در سپر بستند بر هم جمله از زر سکندر خویشتن را چون چنان دید در آن قولنج مرگ خود عیان دید بسی بگریست اما سود کی داشت که مرگ بی محابا را ز پی داشت ز شاگردان افلاطون حکیمی که ذوالقرنین را بودی ندیمی نشست و گفت مر شاه جهان را که آن طبلی که هرمس ساخت آن را چو تو در دست نااهلان نهادی بدست این چنین علت فتادی اگر آن را بکس ننمودیی تو بدین غم مبتلا کی بودیی تو بدان طالع که کرد آن طبل حاضر کجا آن وقت گردد نیز ظاهر چو قدر آن قدر نشناختی تو ز چشم خویش دور انداختی تو اگر آن همچو جان بودی عزیزت رسیدی شربتی زان چشمه نیزت ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش که به از آب حیوان گر کنی نوش چنین ملکی و چندینی سیاست همه موقوف بادیست از نجاست چنین ملکی که کردی تو درو زیست ببین تا این زمان بنیاد بر چیست چنین ملکی چرا بنیاد باشد که گر باشد وگرنه باد باشد مخور زین غم مرو از دست بیرون که بادی میرود از پست بیرون در آن آب حیوان را که جستی اگرچه این زمان زو دست شستی تفکر کن مده خود را بسی پیچ که آن علم رزینست و دگر هیچ اگر آن علم بنماید بصورت بود آن آب حیوان بی کدورت ترا این علم حق دادست بسیار چو دانستی بمیر آزاد و هشیار چو بشنید این سخن از اوستاد او دلش خون شد بشادی جان بداد او مخور غم ای پسر تو نیز بسیار که هست آن آب علم و کشف اسرار اگر بر جان تو تابنده گردد دلت کونین را بیننده گردد اگر تو راه علم و عین دانی ترا آنست آب زندگانی اگر تو راه دان آن نباشی در آن بینش به جز شیطان نباشی کرامات تو شیطانی نماید همه نور تو ظلمانی نماید

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » سکندر و وفات او سکندر در کتابی دید یک روز که هست آب حیات آبی دلفروز کسی کز وی خورد خورشید گردد بقای عمر او جاوید گردد دگر طبلیست با او سرمه دانی که هر دو هست با او خرده دانی شنیدم من ز استاد مدرس که بود آن سرمه وان طبل آن هرمس اگر قولنج کس سخت اوفتادی بر آن طبل ار زدی دستی گشادی کسی کز سرمه میلی درکشیدی ز ماهی تا بساق عرش دیدی سکندر را بغایت آرزو خاست که او را گردد این سه آرزو راست جهان می گشت با خیلی گروهی که تا روزی رسید آخر بکوهی نشانی داشت آنجا کوه بشکافت پس از ده روز و ده شب خانه یافت درش بگشاد و طاقی درمیان بود در او آن طبل بود و سرمه دان بود کشید آن سرمه وچشمش چنان شد که عرش و فرش در حالش عیان شد امیری بود پیشش ایستاده مگر زد دست بر طبل نهاده رها شد زو مگر بادی بآواز بدرید آن ز خجلت از سر ناز سکندر گرچه خامش کرد اما دریده گشت آن طبل معما شد القصه برای آب حیوان بهندستان و تاریکی چو کیوان چرا با تو کنم این قصه تکرار که این قصه شنیدستی تو صد بار چو شد عاجز در آن تاریکی راه بمانده هم سپه حیران و هم شاه پدید آمد قوی یکپاره یاقوت که در وی خیره شد آن مرد مبهوت هزاران مور را می دید هر سوی که می رفتند هر یک از دگر سوی چنان پنداشت کان یاقوت پاره برای عجز اوشد آشکاره خطاب آمد که این شمع فروزان برای خیل مورانست سوزان که تا بر نور آن موران گمراه شوند از جایگاه خویش آگاه مگر نومید گشت آنجا سکندر که چون شد بهر موری سنگ گوهر ز تاریکی برون آمد جگر خون دلش را هر نفس حالی دگرگون بجای منزلی دو منزل آمد که تا آخر بخاک بابل آمد نوشته داشت اسکندر که آنگاه که وقت مرگ برگیرندش از راه بود از جوشنش بالین نهاده ز آهن بستری زیرش فتاده بود از زمردان دیوار خانه ز زر سرخ آن را آسمانه ببابل آمدش قولنج پیدا ز درد آن فرود آمد به صحرا نیامد صبر چندانی براهش که کس بر پای کردی بارگاهش یکی زیبا زره زیرش گشادند سرش ز اندوه بر زانو نهادند در استادند خلقی گرد او در سپر بستند بر هم جمله از زر سکندر خویشتن را چون چنان دید در آن قولنج مرگ خود عیان دید بسی بگریست اما سود کی داشت که مرگ بی محابا را ز پی داشت ز شاگردان افلاطون حکیمی که ذوالقرنین را بودی ندیمی نشست و گفت مر شاه جهان را که آن طبلی که هرمس ساخت آن را چو تو در دست نااهلان نهادی بدست این چنین علت فتادی اگر آن را بکس ننمودیی تو بدین غم مبتلا کی بودیی تو بدان طالع که کرد آن طبل حاضر کجا آن وقت گردد نیز ظاهر چو قدر آن قدر نشناختی تو ز چشم خویش دور انداختی تو اگر آن همچو جان بودی عزیزت رسیدی شربتی زان چشمه نیزت ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش که به از آب حیوان گر کنی نوش چنین ملکی و چندینی سیاست همه موقوف بادیست از نجاست چنین ملکی که کردی تو درو زیست ببین تا این زمان بنیاد بر چیست چنین ملکی چرا بنیاد باشد که گر باشد وگرنه باد باشد مخور زین غم مرو از دست بیرون که بادی میرود از پست بیرون در آن آب حیوان را که جستی اگرچه این زمان زو دست شستی تفکر کن مده خود را بسی پیچ که آن علم رزینست و دگر هیچ اگر آن علم بنماید بصورت بود آن آب حیوان بی کدورت ترا این علم حق دادست بسیار چو دانستی بمیر آزاد و هشیار چو بشنید این سخن از اوستاد او دلش خون شد بشادی جان بداد او مخور غم ای پسر تو نیز بسیار که هست آن آب علم و کشف اسرار اگر بر جان تو تابنده گردد دلت کونین را بیننده گردد اگر تو راه علم و عین دانی ترا آنست آب زندگانی اگر تو راه دان آن نباشی در آن بینش به جز شیطان نباشی کرامات تو شیطانی نماید همه نور تو ظلمانی نماید

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت نمرود یکی کشتی شکست و هفتصد تن درآب افتاد و باقی ماند یک زن زنی برتخته آنجا مگر ماند بزاد القصه وز وی یک پسر ماند چو بنهاد آن زن آشفته دل بار فرو افتاد در دریا نگونسار بر آن تخته بماند آن کودک خرد پیاپی موجش از هر سو همی برد خطاب آمد بباد و موج و ماهی که این طفلیست در حفظ الهی نگه دارید تا نرسد بلاییش که می باید رسانیدن بجاییش همه روحانیان گفتند الهی چه شخصست این میان موج و ماهی خطاب آمد کزین شوریده ایام چو وقت آید شوید آگه بهنگام چو آخر بر کنار بحر افتاد بکف آورد صیادیش استاد به شیر و مرغ و ماهی کرد دم ساز بخون دل بپروردش باعزاز چو بالا برکشید و راه دان شد مگر یک روز در راهی روان شد بره در سرمه دانی یافت یاقوت که در خاصیتش شد عقل مبهوت چو میلی برکشید از سرمه پاک بیک ره عرش و کرسی دید و افلاک چو میلی نیز در چشم دگر کرد بگنج جمله عالم نظر کرد هزاران گنج زیر خاک می دید ز مه تا پشت ماهی پاک می دید ملایک جمله می گفتند کای پاک چه بنده ست این چنین شایسته ادراک چنین آمد ز غیب الغیب آواز که نمرودست این شخص سرافراز زند لاف خدایی و بصد رنگ برون آید بکین ما بصد جنگ ببین تا چون بپروردش درین راه چگونه خوار باز افکند ناگاه کسی را در دو عالم هر که خواهی وقوفی نیست بر سر الهی بعلت چیست خود مشغول بودن نخواهد بود جز معلول بودن وگر در چار طبعی هیچ شک نیست که کژ طبعی و هرگز چار یک نیست بدین دریا درآ و سرنگون آ هم از طبع و هم از علت برون آ نه ازچرخ برین برتر رود روز که او هم سرنگون آمد شب و روز همه کار جهان از ذره تا شمس چه می پرسی کأن لم تغن بالامس شکست آورد گردون از مجره سبک نکند که گردی ذره ذره جهان را رخش گردونست در زین که خورشیدست بر وی زین زرین چو عالم را فنا نزدیک گردد چو شب خورشید او تاریک گردد نهند آن زین او دانی چگونه برین مرکب ز مغرب باژگونه ازان بر عکس گردانند خورشید که این زین می نگردانند جاوید برآر از جان پر خون آه دلسوز که نه از شب خبرداری نه از روز شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت که روز روشنی هرگز نبودت اگرخواهی که باشی روز و شب شاد مکن تاتو تویی زین روز و شب یاد ولی تا تو تویی در خویش مانده نخواهی بود جز دل ریش مانده تو می باید که بیخود گردی از شور شوی پاک از خود و از کار خود کور که تا تو خویش را بر کار بینی اگردر خرقه زنار بینی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان می‬داد بزرگی گفت پر شوقست جانم که شد عمری که من دربند آنم که از من صدقه ای برسد به درویش که آن صدقه نبیند کس کم و بیش چو رفته ست این دقیقه بر زبانش چنین گفته ست هاتف آن زمانش که تو باید اگر صاحب یقینی که آن صدقه که بخشیدی نه بینی تو همچون مرده بد می نمایی که خود را مرده و زنده بلایی نخواهی زندگانی گر بدانی که مردن بهترت زین زندگانی اگر تو پیش دان و پیش بینی همه کم کاستی خویش بینی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت نمرود یکی کشتی شکست و هفتصد تن درآب افتاد و باقی ماند یک زن زنی برتخته آنجا مگر ماند بزاد القصه وز وی یک پسر ماند چو بنهاد آن زن آشفته دل بار فرو افتاد در دریا نگونسار بر آن تخته بماند آن کودک خرد پیاپی موجش از هر سو همی برد خطاب آمد بباد و موج و ماهی که این طفلیست در حفظ الهی نگه دارید تا نرسد بلاییش که می باید رسانیدن بجاییش همه روحانیان گفتند الهی چه شخصست این میان موج و ماهی خطاب آمد کزین شوریده ایام چو وقت آید شوید آگه بهنگام چو آخر بر کنار بحر افتاد بکف آورد صیادیش استاد به شیر و مرغ و ماهی کرد دم ساز بخون دل بپروردش باعزاز چو بالا برکشید و راه دان شد مگر یک روز در راهی روان شد بره در سرمه دانی یافت یاقوت که در خاصیتش شد عقل مبهوت چو میلی برکشید از سرمه پاک بیک ره عرش و کرسی دید و افلاک چو میلی نیز در چشم دگر کرد بگنج جمله عالم نظر کرد هزاران گنج زیر خاک می دید ز مه تا پشت ماهی پاک می دید ملایک جمله می گفتند کای پاک چه بنده ست این چنین شایسته ادراک چنین آمد ز غیب الغیب آواز که نمرودست این شخص سرافراز زند لاف خدایی و بصد رنگ برون آید بکین ما بصد جنگ ببین تا چون بپروردش درین راه چگونه خوار باز افکند ناگاه کسی را در دو عالم هر که خواهی وقوفی نیست بر سر الهی بعلت چیست خود مشغول بودن نخواهد بود جز معلول بودن وگر در چار طبعی هیچ شک نیست که کژ طبعی و هرگز چار یک نیست بدین دریا درآ و سرنگون آ هم از طبع و هم از علت برون آ نه ازچرخ برین برتر رود روز که او هم سرنگون آمد شب و روز همه کار جهان از ذره تا شمس چه می پرسی کأن لم تغن بالامس شکست آورد گردون از مجره سبک نکند که گردی ذره ذره جهان را رخش گردونست در زین که خورشیدست بر وی زین زرین چو عالم را فنا نزدیک گردد چو شب خورشید او تاریک گردد نهند آن زین او دانی چگونه برین مرکب ز مغرب باژگونه ازان بر عکس گردانند خورشید که این زین می نگردانند جاوید برآر از جان پر خون آه دلسوز که نه از شب خبرداری نه از روز شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت که روز روشنی هرگز نبودت اگرخواهی که باشی روز و شب شاد مکن تاتو تویی زین روز و شب یاد ولی تا تو تویی در خویش مانده نخواهی بود جز دل ریش مانده تو می باید که بیخود گردی از شور شوی پاک از خود و از کار خود کور که تا تو خویش را بر کار بینی اگردر خرقه زنار بینی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان می‬داد بزرگی گفت پر شوقست جانم که شد عمری که من دربند آنم که از من صدقه ای برسد به درویش که آن صدقه نبیند کس کم و بیش چو رفته ست این دقیقه بر زبانش چنین گفته ست هاتف آن زمانش که تو باید اگر صاحب یقینی که آن صدقه که بخشیدی نه بینی تو همچون مرده بد می نمایی که خود را مرده و زنده بلایی نخواهی زندگانی گر بدانی که مردن بهترت زین زندگانی اگر تو پیش دان و پیش بینی همه کم کاستی خویش بینی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت لقمۀ حلال رفیقی گفت با من کان فلانی حلالی می خورد قوت جهانی که جزیت از جهودان می ستاند وز آنجا می خورد به زین که داند بدو گفتم که من این می ندانم من آن دانم که من ننگ جهانم که باید صد جهود بس پریشان که تا خواهند از من جزیت ایشان تو گر کم کاستی خویش بینی بسی از خود سگی را بیش بینی وجودت با عدم درهم سرشتست که این یک دوزخ و آن یک بهشتست اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست بسی سگ بسته آن کخ بماندست اگر صد بار روزی غسل سازی چو با خویشی نه جز نانمازی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او نشسته بود روزی پیر اصحاب ز پنداری و شهرة پیش محراب درآمد از در مسجد یکی زال ولی همچون الف با قد چون دال بدو گفتا که در عین هلاکی پلیدی می کنی دعوی پاکی بدین شیخی شدی مغرور اصحاب برون آی ای جنب از پیش محراب بسوز از عشق خود را ای گرامی وگر نه زاهدی باشی ز خامی ز زاهد پختگی جستن حرامست که زاهد همچو خشت پخته خامست ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست ازان دراشک و سوز خویش جمعست ازان باشد همه شب اشک و سوزش که خواهد بود کشتن نیز روزش چو اشک و سوز و کشتن شد تمامش برآید کشته معشوق نامش شود در پرده هم دم هم نفس را نماند کار با او هیچ کس را عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق به حربی رفت فاروق و ظفر یافت وزآن کفار هر کس را که دریافت شهادة عرضه کردی گر شنیدی نکشتی ورنه حالی سر بریدی جوانی بود دل داده به معشوق بیاوردند او را پیش فاروق عمر گفتش به اسلام آر اقرار چنین گفت او که هستم عاشق زار دگر ره گفت ایمانت رهاند جوانش گفت عاشق این چه داند به دینش خواند عمر پس سیم بار چو هر باری به عشق آورد اقرار عمر فرمود تا کشتند زارش میان خاک افکندند خوارش چو پیش مصطفی آمد عمر باز پیمبر را کسی برگفت این راز پیمبر کین سخن بشنید از مرد درآن فکرت عمر را گفت از درد دلت داد ای عمر آخر چنین کار که کشتی عاشقی را آنچنان زار چو غم کشته ست او را وین خطا نیست دگر ره کشته را کشتن روا نیست ز حق کشتن نکو و از تو زشتست که این را دوزخ و آنرا بهشست اگر تو می کشی خود را نکو نیست که این کشتن نکو جز کار او نیست

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت لقمۀ حلال رفیقی گفت با من کان فلانی حلالی می خورد قوت جهانی که جزیت از جهودان می ستاند وز آنجا می خورد به زین که داند بدو گفتم که من این می ندانم من آن دانم که من ننگ جهانم که باید صد جهود بس پریشان که تا خواهند از من جزیت ایشان تو گر کم کاستی خویش بینی بسی از خود سگی را بیش بینی وجودت با عدم درهم سرشتست که این یک دوزخ و آن یک بهشتست اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست بسی سگ بسته آن کخ بماندست اگر صد بار روزی غسل سازی چو با خویشی نه جز نانمازی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت پیرزن با شیخ و نصیحت او نشسته بود روزی پیر اصحاب ز پنداری و شهرة پیش محراب درآمد از در مسجد یکی زال ولی همچون الف با قد چون دال بدو گفتا که در عین هلاکی پلیدی می کنی دعوی پاکی بدین شیخی شدی مغرور اصحاب برون آی ای جنب از پیش محراب بسوز از عشق خود را ای گرامی وگر نه زاهدی باشی ز خامی ز زاهد پختگی جستن حرامست که زاهد همچو خشت پخته خامست ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست ازان دراشک و سوز خویش جمعست ازان باشد همه شب اشک و سوزش که خواهد بود کشتن نیز روزش چو اشک و سوز و کشتن شد تمامش برآید کشته معشوق نامش شود در پرده هم دم هم نفس را نماند کار با او هیچ کس را عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت امیرالمؤمنین عمرخطاب رضی الله عنه با جوان عاشق به حربی رفت فاروق و ظفر یافت وزآن کفار هر کس را که دریافت شهادة عرضه کردی گر شنیدی نکشتی ورنه حالی سر بریدی جوانی بود دل داده به معشوق بیاوردند او را پیش فاروق عمر گفتش به اسلام آر اقرار چنین گفت او که هستم عاشق زار دگر ره گفت ایمانت رهاند جوانش گفت عاشق این چه داند به دینش خواند عمر پس سیم بار چو هر باری به عشق آورد اقرار عمر فرمود تا کشتند زارش میان خاک افکندند خوارش چو پیش مصطفی آمد عمر باز پیمبر را کسی برگفت این راز پیمبر کین سخن بشنید از مرد درآن فکرت عمر را گفت از درد دلت داد ای عمر آخر چنین کار که کشتی عاشقی را آنچنان زار چو غم کشته ست او را وین خطا نیست دگر ره کشته را کشتن روا نیست ز حق کشتن نکو و از تو زشتست که این را دوزخ و آنرا بهشست اگر تو می کشی خود را نکو نیست که این کشتن نکو جز کار او نیست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد یکی پرسید ازان گستاخ درگاه که هان چیست آرزوی تو درین راه چنین گفت او که طوفانیم باید که خلق این جهان را در رباید نماند از وجود خلق آثار شود فانی دیار و دیر و دیار که تا این خلق در پندار مشغول شوند از بدعت و از شرک معزول که چون پروای حق یک دم ندارند همان بهتر که این عالم ندارند بدو گفتند اگر طوفان درآید جهان بر خلق سرگردان سرآید اگر فانی شوند اهل زمانه تو هم فانی شوی اندر میانه چنین گفت او که طوفان سود ماراست هلاک خویش اول بایدم خواست که این طوفان اگر گردد درستم هلاک خویشتن باید نخستم بدو گفتند رو رو حیله ساز تن خود را بدریایی درانداز که تا از هستی خود رسته گردی مگر با آرزو پیوسته گردی چنین گفت او که بس روشن بود آن که هرچ از من بود چون من بود آن هلاک خود بخود کردن نه نیکوست مگر عزم هلاک من کند دوست ز معشوق آنچه آید لایق آید که تاوانست هرچ از عاشق آید اگر معشوق بفروشد وگر نه ازو زیباست از هر کس دگر نه اگر بفروشدت صد بار دلدار تو هردم بیشی از جانش خریدار عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت پیر عاشق با جوان گازر جوانی سرو بالا بود چون ماه ز مهر او جهانی گشته گمراه بخود از پیشه او راگازری بود همیشه کاراو خود دلبری بود چو خم دادی سر زلف زره وار میان گازری گشتی سیه دار چو بهر کار میزر بر میان زد میان آب آتش در جهان زد اگر جامه زدی در آب بر سنگ گرفتی عاشقان را جامه در جنگ همه عشاق را آهنگ او بود بیک ره دست زیر سنگ او بود یکی پیر اوفتادش عاشق زار ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار چنان درکار آن برنا زبون گشت که عقل پیر او عین جنون گشت ز عشق روی او پشتش دو تاشد دلش گرداب دریای بلا شد بآخر خویشتن را وقف او کرد همه کاری بجای او نکو کرد اگر روزی ندیدی چهره او ز سوز دل برفتی زهره او بمزدوری شدی هر روز و آنگاه فتوح خود بدو دادی شبانگاه همی هرچیز کو را دست دادی بدان سیمین بر سرمست دادی مگر با پیر برنا گفت روزی که چون هر ساعتت بیشست سوزی نخواهد گشت کار تو چنین راست زر بسیار خواهم کرد درخواست ترا نیست از زر بسیار چاره که سیر آمد دلم زین پاره پاره زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست مرا بفروش و زر بستان و برگیر تو خوش باش و کم این بیخبر گیر بسوی مصر بردش آن جوان زود یکی نخاس خانه در میان بود مگر کرسی نهادن رسم آنجاست که بنشیند فروشنده بر او راست بر آن کرسی نشست آن تازه برنا ستاد آنجایگه آن پیر برپا چنین گفت ای عجب آن پیر مدهوش که هرگز نکنم آن لذت فراموش که شخصی زان جوان پرسید آنگاه که هست این بنده تو بر سر راه جوابش داد آن برنا ز کرسی که هست او بنده من می چه پرسی کدامین نعمتی دانی تو زان بیش که خواند کردگارت بندهخویش تو آن دم از خدا دل زنده گردی که جاویدش بصد جان بنده گردی مگردر مصر مردی بود مرده پسر در روز مرگش عهد کرده که یک بنده کند بر گورش آزاد خرید آن پیر را حالی و زر داد بگور آن پدر آزاد کردش بسی زر دادش و دلشاد کردش بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا نگردد مال ما از تو کم اینجا وگر آن خواجه پیشینه خواهی برو کازاد خویش و پادشاهی دوان شد پیر و سر سوی جوان داد دگر ره دل بدست دلستان داد نشد از پیش او غایب زمانی که روشن دید از رویش جهانی بصدق عشق نام او برآمد همه کامی بکام او برآمد اگر در عاشقی صادق نباشی تو جز بر خویشتن عاشق نباشی چنان باید کمال عشق جانان که گر عمری روان گردد در افشان ز معشوق تو گوید نقش تو راز چنان دانی که آن دم کرد آغاز

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد یکی پرسید ازان گستاخ درگاه که هان چیست آرزوی تو درین راه چنین گفت او که طوفانیم باید که خلق این جهان را در رباید نماند از وجود خلق آثار شود فانی دیار و دیر و دیار که تا این خلق در پندار مشغول شوند از بدعت و از شرک معزول که چون پروای حق یک دم ندارند همان بهتر که این عالم ندارند بدو گفتند اگر طوفان درآید جهان بر خلق سرگردان سرآید اگر فانی شوند اهل زمانه تو هم فانی شوی اندر میانه چنین گفت او که طوفان سود ماراست هلاک خویش اول بایدم خواست که این طوفان اگر گردد درستم هلاک خویشتن باید نخستم بدو گفتند رو رو حیله ساز تن خود را بدریایی درانداز که تا از هستی خود رسته گردی مگر با آرزو پیوسته گردی چنین گفت او که بس روشن بود آن که هرچ از من بود چون من بود آن هلاک خود بخود کردن نه نیکوست مگر عزم هلاک من کند دوست ز معشوق آنچه آید لایق آید که تاوانست هرچ از عاشق آید اگر معشوق بفروشد وگر نه ازو زیباست از هر کس دگر نه اگر بفروشدت صد بار دلدار تو هردم بیشی از جانش خریدار عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت پیر عاشق با جوان گازر جوانی سرو بالا بود چون ماه ز مهر او جهانی گشته گمراه بخود از پیشه او راگازری بود همیشه کاراو خود دلبری بود چو خم دادی سر زلف زره وار میان گازری گشتی سیه دار چو بهر کار میزر بر میان زد میان آب آتش در جهان زد اگر جامه زدی در آب بر سنگ گرفتی عاشقان را جامه در جنگ همه عشاق را آهنگ او بود بیک ره دست زیر سنگ او بود یکی پیر اوفتادش عاشق زار ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار چنان درکار آن برنا زبون گشت که عقل پیر او عین جنون گشت ز عشق روی او پشتش دو تاشد دلش گرداب دریای بلا شد بآخر خویشتن را وقف او کرد همه کاری بجای او نکو کرد اگر روزی ندیدی چهره او ز سوز دل برفتی زهره او بمزدوری شدی هر روز و آنگاه فتوح خود بدو دادی شبانگاه همی هرچیز کو را دست دادی بدان سیمین بر سرمست دادی مگر با پیر برنا گفت روزی که چون هر ساعتت بیشست سوزی نخواهد گشت کار تو چنین راست زر بسیار خواهم کرد درخواست ترا نیست از زر بسیار چاره که سیر آمد دلم زین پاره پاره زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست مرا بفروش و زر بستان و برگیر تو خوش باش و کم این بیخبر گیر بسوی مصر بردش آن جوان زود یکی نخاس خانه در میان بود مگر کرسی نهادن رسم آنجاست که بنشیند فروشنده بر او راست بر آن کرسی نشست آن تازه برنا ستاد آنجایگه آن پیر برپا چنین گفت ای عجب آن پیر مدهوش که هرگز نکنم آن لذت فراموش که شخصی زان جوان پرسید آنگاه که هست این بنده تو بر سر راه جوابش داد آن برنا ز کرسی که هست او بنده من می چه پرسی کدامین نعمتی دانی تو زان بیش که خواند کردگارت بندهخویش تو آن دم از خدا دل زنده گردی که جاویدش بصد جان بنده گردی مگردر مصر مردی بود مرده پسر در روز مرگش عهد کرده که یک بنده کند بر گورش آزاد خرید آن پیر را حالی و زر داد بگور آن پدر آزاد کردش بسی زر دادش و دلشاد کردش بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا نگردد مال ما از تو کم اینجا وگر آن خواجه پیشینه خواهی برو کازاد خویش و پادشاهی دوان شد پیر و سر سوی جوان داد دگر ره دل بدست دلستان داد نشد از پیش او غایب زمانی که روشن دید از رویش جهانی بصدق عشق نام او برآمد همه کامی بکام او برآمد اگر در عاشقی صادق نباشی تو جز بر خویشتن عاشق نباشی چنان باید کمال عشق جانان که گر عمری روان گردد در افشان ز معشوق تو گوید نقش تو راز چنان دانی که آن دم کرد آغاز

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد چنین گفته ست مجنون آن یگانه که یک تن داد دادم در زمانه دگر بودند مشتی بی سلامت که می کردند در عشقم ملامت زنی پیش من آمد- گفت- یک روز کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز میان خاک و خونم دید مانده چو گردون سرنگونم دید مانده مرا گفتا ز بهر چه چنینی که غرق خون بخاکستر نشینی بدو گفتم که لیلی را بدیدم بدادم عقل و رسوایی خریدم ز عشق روی لیلی ام چنین من که از عشقش نه دل دارم نه دین من مرا زن گفت ای شوریده مجنون من از نزدیک لیلی آیم اکنون اگر آنست نیکویی که او راست نخواهد گشت هرگز کار تو راست بتر زین بایدت بود این چه باشد بباید مرد دل غمگین چه باشد سزاوارست کز عشق چنان کس نباشد چون تو عاشق در جهان کس که روی آنست کز عشق چنان روی شوی چون موی از تاب چنان موی ازان زن مردیی دیدم که باید وزو حرفی پسندیدم که شاید حدیث عشق و دل کاری شگفتست یکیست این هر دو با هم درگرفته ست سخن از عشق و از دل بیم جانست مگر بر دار گویی جایش آنست دلم خون گشت ای ساقی تودانی حدیث دل مگو باقی تو دانی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت روباه که در دام افتاد بدام افتاد روباهی سحرگاه بروبه بازی اندیشید در راه که گر صیاد بیند همچنینم دهد حالی بگازر پوستینم پس آنگه مرده کرد او خویشتن را ز بیم جان فرو افکند تن را چو صیاد آمد او را مرده پنداشت نمی یارست روبه را کم انگاشت ز بن ببرید حالی گوش او لیک که گوش او بکار آید مرا نیک بدل روباه گفتا ترک غم گیر چو زنده مانده یک گوشه کم گیر یکی دیگر بیامد گفت این دم زبان او بکار آید مرا هم زبانش را برید آن مرد ناگاه نکرد از بیم جان یک ناله روباه دگر کس گفت ما را از همه چیز بکار آید همی دندان او نیز نزد دم تا که آهن درفکندند بسختی چند دندانش بکندند بدل روباه گفتا گر بمانم نه دندان باش ونه گوش و زبانم دگر کس آمد و گفت اختیارست دل روبه که رنجی را بکارست چو نام دل شنید از دور روباه جهان برچشم او شد تیره آنگاه بدل می گفت با دل نیست بازی کنون باید بکارم حیله سازی بگفت این و بصد دستان و تزویر بجست از دام همچون از کمان تیر حدیث دل حدیثی بس شگفتست که دو عالم حدیثش درگرفتست روا داری که در خونم نشانی حدیث دل مگو دیگر تو دانی چو دل خون شد بگو از دل چه گویم ز دل با مردم غافل چه گویم دلم آنجا که معشوقست آنجاست من آنجا کی رسم این کی شود راست دل من گم شد از من ناپدیدار نه من از دل نه دل از من خبردار چو دایم از دل خود بی نشانم نشانی کی بود از دلستانم

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد چنین گفته ست مجنون آن یگانه که یک تن داد دادم در زمانه دگر بودند مشتی بی سلامت که می کردند در عشقم ملامت زنی پیش من آمد- گفت- یک روز کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز میان خاک و خونم دید مانده چو گردون سرنگونم دید مانده مرا گفتا ز بهر چه چنینی که غرق خون بخاکستر نشینی بدو گفتم که لیلی را بدیدم بدادم عقل و رسوایی خریدم ز عشق روی لیلی ام چنین من که از عشقش نه دل دارم نه دین من مرا زن گفت ای شوریده مجنون من از نزدیک لیلی آیم اکنون اگر آنست نیکویی که او راست نخواهد گشت هرگز کار تو راست بتر زین بایدت بود این چه باشد بباید مرد دل غمگین چه باشد سزاوارست کز عشق چنان کس نباشد چون تو عاشق در جهان کس که روی آنست کز عشق چنان روی شوی چون موی از تاب چنان موی ازان زن مردیی دیدم که باید وزو حرفی پسندیدم که شاید حدیث عشق و دل کاری شگفتست یکیست این هر دو با هم درگرفته ست سخن از عشق و از دل بیم جانست مگر بر دار گویی جایش آنست دلم خون گشت ای ساقی تودانی حدیث دل مگو باقی تو دانی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت روباه که در دام افتاد بدام افتاد روباهی سحرگاه بروبه بازی اندیشید در راه که گر صیاد بیند همچنینم دهد حالی بگازر پوستینم پس آنگه مرده کرد او خویشتن را ز بیم جان فرو افکند تن را چو صیاد آمد او را مرده پنداشت نمی یارست روبه را کم انگاشت ز بن ببرید حالی گوش او لیک که گوش او بکار آید مرا نیک بدل روباه گفتا ترک غم گیر چو زنده مانده یک گوشه کم گیر یکی دیگر بیامد گفت این دم زبان او بکار آید مرا هم زبانش را برید آن مرد ناگاه نکرد از بیم جان یک ناله روباه دگر کس گفت ما را از همه چیز بکار آید همی دندان او نیز نزد دم تا که آهن درفکندند بسختی چند دندانش بکندند بدل روباه گفتا گر بمانم نه دندان باش ونه گوش و زبانم دگر کس آمد و گفت اختیارست دل روبه که رنجی را بکارست چو نام دل شنید از دور روباه جهان برچشم او شد تیره آنگاه بدل می گفت با دل نیست بازی کنون باید بکارم حیله سازی بگفت این و بصد دستان و تزویر بجست از دام همچون از کمان تیر حدیث دل حدیثی بس شگفتست که دو عالم حدیثش درگرفتست روا داری که در خونم نشانی حدیث دل مگو دیگر تو دانی چو دل خون شد بگو از دل چه گویم ز دل با مردم غافل چه گویم دلم آنجا که معشوقست آنجاست من آنجا کی رسم این کی شود راست دل من گم شد از من ناپدیدار نه من از دل نه دل از من خبردار چو دایم از دل خود بی نشانم نشانی کی بود از دلستانم

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود با ایاز مگر سلطان دین محمود یک روز ایاز خویش را گفت ای دلفروز کرا دانی تو از مه تا بماهی که ازمن بیش دارد پادشاهی غلامش گفت ای شاه جهاندار منم در مملکت بیش از تو صد بار چو ملکم این چنین زیر نگین است چه جای ملکت روی زمین است پس آنگه شاه گفت آن نازنین را که ای بنده چه حجت داری این را زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه چه می پرسی چو زین رازی تو آگاه اگرچه پادشاهی حاصل تست ولیکن پادشاه تو دل تست دل تو زیر دست این غلامست مرا این پادشاهی خود تمامست تویی شاه و دلت شاه تو امروز ولی من بر دل تو شاه پیروز فلک را رشک می آید ز جاهم که من پیوسته شاه شاه خواهم چه گرملک تو ملکی مطلق آمد ولی ملک ایازت بر حق آمد چو اصل تو دلست و دل نداری بگو تا مملکت را بر چه کاری عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت محمد عیسی با دیوانه محمد ابن عیسی کز لطیفه سبق برد از ندیمان خلیفه مگر می رفت بر رخشی نشسته سر افساری مرصع تنگ بسته غلامانش شده یک سر سواره همه بغداد مانده در نظاره ز هر کنجی یکی می گفت این کیست که بس با زینت و با زیب و بازیست بره می رفت زالی با عصایی چنین گفتا که کیست این مبتلایی که حق از حضرتش مهجور کردست بمکر از پیش خویشش دور کردست که گر از خویش معزولش نکردی بدین بیهوده مشغولش نکردی شنید این راز مرد از هوشیاری فرود آمد ازان مرکب بزاری مقر آمد که حال من چنانست که شرحش پیرزن را در زبانست بگفت این و بتوبه راه برداشت بکلی دل ز مال و جاه برداشت نگونساری خویشش چون یقین شد بکنجی رفت و از مردان دین شد بسی تو خواجگی کردی نهانی گدایی خواجگی کردن ندانی بیک جو چو نداری حکم بر خویش که نتوانی جوی دادن بدرویش چو نتوانی که برخود حکم رانی چگونه بر کسی دیگر توانی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست بر دیوانه محمود بنشست نهاد او چشم برهم شاه بشکست بدو گفت این چرا کردی چنین گفت که تا رویت نه بینم شه برآشفت بدو گفتا لقای شاه عالم نمی داری روا گفت آن خود هم چو خود بینی درین مذهب روا نیست اگر غیری به بینی جز خطا نیست شهش گفتا اولوالامر جهانم بود بر تو همه حکمی روانم بدو دیوانه گفتا هین بیندیش که امر تو روان چون نیست بر خویش نباشد بر دگر کس هم روانه مرا مبشول چند آری بهانه نمی آید ترا زین خواجگی ننگ که گرد آورده عمری دو من سنگ کسی باشد بمعنی مالک خویش که نه ناجی بود نه هالک خویش نمی دانی که کوژی ای مرایی چرا در راستی خود را نمایی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود با ایاز مگر سلطان دین محمود یک روز ایاز خویش را گفت ای دلفروز کرا دانی تو از مه تا بماهی که ازمن بیش دارد پادشاهی غلامش گفت ای شاه جهاندار منم در مملکت بیش از تو صد بار چو ملکم این چنین زیر نگین است چه جای ملکت روی زمین است پس آنگه شاه گفت آن نازنین را که ای بنده چه حجت داری این را زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه چه می پرسی چو زین رازی تو آگاه اگرچه پادشاهی حاصل تست ولیکن پادشاه تو دل تست دل تو زیر دست این غلامست مرا این پادشاهی خود تمامست تویی شاه و دلت شاه تو امروز ولی من بر دل تو شاه پیروز فلک را رشک می آید ز جاهم که من پیوسته شاه شاه خواهم چه گرملک تو ملکی مطلق آمد ولی ملک ایازت بر حق آمد چو اصل تو دلست و دل نداری بگو تا مملکت را بر چه کاری عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت محمد عیسی با دیوانه محمد ابن عیسی کز لطیفه سبق برد از ندیمان خلیفه مگر می رفت بر رخشی نشسته سر افساری مرصع تنگ بسته غلامانش شده یک سر سواره همه بغداد مانده در نظاره ز هر کنجی یکی می گفت این کیست که بس با زینت و با زیب و بازیست بره می رفت زالی با عصایی چنین گفتا که کیست این مبتلایی که حق از حضرتش مهجور کردست بمکر از پیش خویشش دور کردست که گر از خویش معزولش نکردی بدین بیهوده مشغولش نکردی شنید این راز مرد از هوشیاری فرود آمد ازان مرکب بزاری مقر آمد که حال من چنانست که شرحش پیرزن را در زبانست بگفت این و بتوبه راه برداشت بکلی دل ز مال و جاه برداشت نگونساری خویشش چون یقین شد بکنجی رفت و از مردان دین شد بسی تو خواجگی کردی نهانی گدایی خواجگی کردن ندانی بیک جو چو نداری حکم بر خویش که نتوانی جوی دادن بدرویش چو نتوانی که برخود حکم رانی چگونه بر کسی دیگر توانی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست بر دیوانه محمود بنشست نهاد او چشم برهم شاه بشکست بدو گفت این چرا کردی چنین گفت که تا رویت نه بینم شه برآشفت بدو گفتا لقای شاه عالم نمی داری روا گفت آن خود هم چو خود بینی درین مذهب روا نیست اگر غیری به بینی جز خطا نیست شهش گفتا اولوالامر جهانم بود بر تو همه حکمی روانم بدو دیوانه گفتا هین بیندیش که امر تو روان چون نیست بر خویش نباشد بر دگر کس هم روانه مرا مبشول چند آری بهانه نمی آید ترا زین خواجگی ننگ که گرد آورده عمری دو من سنگ کسی باشد بمعنی مالک خویش که نه ناجی بود نه هالک خویش نمی دانی که کوژی ای مرایی چرا در راستی خود را نمایی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت دیوانه‌ای که گلیم فروخت گلیمی بود آن شوریده جان را بمردی داد تا بفروشد آن را بدو آن مرد گفت این بس درشتست بنرمی همچو پشت خارپشتست خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه خریداری پدیدار آمد از راه بدو گفتا گلیمی نرم داری چنین گفتا که دارم تا زر آری چو زر القصه پیش آورد درویش نهادش آن گلیم آن مرد در پیش بدو گفتا گلیمی بی نظیرست که از نرمی بعینه چون حریرست یکی صوفی سوی او هوش می داشت خریدش تا فروشش گوش می داشت همی یک نعره زد گفت ای یگانه مرا بنشان درین صندوق خانه که می گردد حریر اینجا گلیمی سفالی می شود در یتیمی که من در جوهر خود چون سفالم ز صندوقت بگردد بو که حالم اگر بر تو نخواهد گشت حالت نخواهد بود عمرت جز وبالت چو در ظلمت گذاری زندگانی چه حیوانی چه تو چون می ندانی همه اعضای خود در بند دین کن اگر خود را چنان خواهی چنین کن مبین مشنو مگو الا بفرمان که تا کافر نمیری ای مسلمان چو مردت می نه بینم در هدایت ز کافر مردنت ترسم بغایت برای عبرتست این طاق و ایوان تو جز شهوت نمی بینی چو حیوان ببازاری که دایم سود جان بود چگونه بایدت دایم زیان بود عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن زن که طواف کعبه می‬کرد و مردی که نظر برو کرد یکی عورت طواف خانه می کرد نظر افکند بر رویش یکی مرد زنش گفتا گر اهل رازیی تو چنین دم کی بمن پردازیی تو ولی آگه نه تو بی سر و پای که از که بازماندستی چنین جای گر از مردی خود بودی نشانیت سر زن نیستی اینجا زمانیت تو اینجا از پی سود آمدستی نه از بهر زیان بود آمدستی تو خود را روز بازاری چنین گرم زیان خواهی نداری از خدا شرم خداوند جهان پیوسته ناظر تو از وی غایب و او بر تو حاضر چو یک یک دم خدا از تست آگاه چرا چون ماه می پیچی سر از راه چو حق با تو بود در هر مقامی مزن جز درحضورش هیچ گامی اگر بی او زنی یک گام در راه بسی تشویر باید خوردت آنگاه

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت دیوانه‌ای که گلیم فروخت گلیمی بود آن شوریده جان را بمردی داد تا بفروشد آن را بدو آن مرد گفت این بس درشتست بنرمی همچو پشت خارپشتست خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه خریداری پدیدار آمد از راه بدو گفتا گلیمی نرم داری چنین گفتا که دارم تا زر آری چو زر القصه پیش آورد درویش نهادش آن گلیم آن مرد در پیش بدو گفتا گلیمی بی نظیرست که از نرمی بعینه چون حریرست یکی صوفی سوی او هوش می داشت خریدش تا فروشش گوش می داشت همی یک نعره زد گفت ای یگانه مرا بنشان درین صندوق خانه که می گردد حریر اینجا گلیمی سفالی می شود در یتیمی که من در جوهر خود چون سفالم ز صندوقت بگردد بو که حالم اگر بر تو نخواهد گشت حالت نخواهد بود عمرت جز وبالت چو در ظلمت گذاری زندگانی چه حیوانی چه تو چون می ندانی همه اعضای خود در بند دین کن اگر خود را چنان خواهی چنین کن مبین مشنو مگو الا بفرمان که تا کافر نمیری ای مسلمان چو مردت می نه بینم در هدایت ز کافر مردنت ترسم بغایت برای عبرتست این طاق و ایوان تو جز شهوت نمی بینی چو حیوان ببازاری که دایم سود جان بود چگونه بایدت دایم زیان بود عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن زن که طواف کعبه می‬کرد و مردی که نظر برو کرد یکی عورت طواف خانه می کرد نظر افکند بر رویش یکی مرد زنش گفتا گر اهل رازیی تو چنین دم کی بمن پردازیی تو ولی آگه نه تو بی سر و پای که از که بازماندستی چنین جای گر از مردی خود بودی نشانیت سر زن نیستی اینجا زمانیت تو اینجا از پی سود آمدستی نه از بهر زیان بود آمدستی تو خود را روز بازاری چنین گرم زیان خواهی نداری از خدا شرم خداوند جهان پیوسته ناظر تو از وی غایب و او بر تو حاضر چو یک یک دم خدا از تست آگاه چرا چون ماه می پیچی سر از راه چو حق با تو بود در هر مقامی مزن جز درحضورش هیچ گامی اگر بی او زنی یک گام در راه بسی تشویر باید خوردت آنگاه

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر مهستی دبیر آن پاک جوهر مقرب بود پیش تخت سنجر اگرچه روی او بودی نه چون ماه ولیکن داشت پیوندی بدو شاه شبی در مرغزار رادکان بود به پیش سنجر خسرو نشان بود چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر برای خواب آمد سوی بستر مهستی نیز رفت از خدمت شاه بسوی خیمه خاص آمد آنگاه مگر سنجر غلامی داشت ساقی که از خوبی ببودش هیچ باقی جمالش با ملاحت یار گشته ز هر دو شاه برخوردار گشته بصد دل بود شه دیوانه او حریف مهستی بد لیک مهرو درآمد شه ز خواب او را طلب کرد ندیدش قصد آن یاقوت لب کرد لپاچه نیم شب بر پشت انداخت بکینه تیغ هندی بر سر افراخت درآمد کرد در خیمه نگه شاه که مهستی در آنجا بود با ماه بر او دید ساقی را نشسته مهستی دل در آن مهروی بسته بزاری می نواخت از عشق رودش خوشی می گفت با خود این سرودش که در برگیرمت من بر لب کشت گر امشب بایدم دو ک کسان رشت چو سنجر گشت ازان احوال آگاه گرفت این بیت را زو یاد آنگاه بدل گفتا گر امشب من بتندی درین خیمه روم با تیغ هندی نماند زهره را این هر دو بر جای شوم در خون این دو بی سر و پای مشوش گشت و شد آخر بتعجیل به سوی خیمه خود کرد تحویل چو روزی ده برآمد شاه یک روز فرو آراست جشنی عالم افروز مهستی پیش سلطان چنگ می زد نوایی بس بلند آهنگ می زد ستاده بود ساقی نیز بر پای قدح بر دست و چشم افکنده بر جای شه آن بیت شبانه یاد می داشت ازو درخواست و خویش آزاد می داشت مهستی چون شنید این بیت از شاه بیفتاد از کنارش چنگ در راه چو برگی لرزه افتادش بر اندام برفت از هوش و عقلش ماند در دام شه آمد بر سر بالینش بنشست برویش بر گلاب افشاند از دست چو زن باهوش آمد باردیگر چو اول بار گشت از بیم سنجر چو باری ده زهش آمد بخود باز سر رشته نکرد او از خرد باز شهش گفتا اگر می ترسی از من بجان تو ایمنی ای خویش دشمن زنش گفتا که من زین می نترسم ولی این بیت یک شب بود درسم همه شب درس خود تکرار کردم گهی اقرار و گه انکار کردم از آنجا باز می یابم نشانی که بر من تنگ می گردد جهانی بدان ماند که یک شب درچنان کار نهفته بوده از من خبردار مرا گر تو بگیری ور برانی دلت ندهد دگر بارم بخوانی وگر بکشی مرا در تن درستی نجاتی باشدم از دست هستی مرا این ترس چندانی از آنست که سلطانی که رزاق جهانست چو او یک یک نفس با من همیشه ست مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه ست چو حق پیش آورد صد ساله رازم من آن ساعت چه گویم با چه سازم چو حق می بیندت دایم شب و روز چو شمعی باش خوش می خند و می سوز دمی بی شکرش از دل برمیاور نفس بی یاد غافل بر میاور اگردر شکر کوشی هر چه خواهی بیابی نقد از جود الهی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر مهستی دبیر آن پاک جوهر مقرب بود پیش تخت سنجر اگرچه روی او بودی نه چون ماه ولیکن داشت پیوندی بدو شاه شبی در مرغزار رادکان بود به پیش سنجر خسرو نشان بود چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر برای خواب آمد سوی بستر مهستی نیز رفت از خدمت شاه بسوی خیمه خاص آمد آنگاه مگر سنجر غلامی داشت ساقی که از خوبی ببودش هیچ باقی جمالش با ملاحت یار گشته ز هر دو شاه برخوردار گشته بصد دل بود شه دیوانه او حریف مهستی بد لیک مهرو درآمد شه ز خواب او را طلب کرد ندیدش قصد آن یاقوت لب کرد لپاچه نیم شب بر پشت انداخت بکینه تیغ هندی بر سر افراخت درآمد کرد در خیمه نگه شاه که مهستی در آنجا بود با ماه بر او دید ساقی را نشسته مهستی دل در آن مهروی بسته بزاری می نواخت از عشق رودش خوشی می گفت با خود این سرودش که در برگیرمت من بر لب کشت گر امشب بایدم دو ک کسان رشت چو سنجر گشت ازان احوال آگاه گرفت این بیت را زو یاد آنگاه بدل گفتا گر امشب من بتندی درین خیمه روم با تیغ هندی نماند زهره را این هر دو بر جای شوم در خون این دو بی سر و پای مشوش گشت و شد آخر بتعجیل به سوی خیمه خود کرد تحویل چو روزی ده برآمد شاه یک روز فرو آراست جشنی عالم افروز مهستی پیش سلطان چنگ می زد نوایی بس بلند آهنگ می زد ستاده بود ساقی نیز بر پای قدح بر دست و چشم افکنده بر جای شه آن بیت شبانه یاد می داشت ازو درخواست و خویش آزاد می داشت مهستی چون شنید این بیت از شاه بیفتاد از کنارش چنگ در راه چو برگی لرزه افتادش بر اندام برفت از هوش و عقلش ماند در دام شه آمد بر سر بالینش بنشست برویش بر گلاب افشاند از دست چو زن باهوش آمد باردیگر چو اول بار گشت از بیم سنجر چو باری ده زهش آمد بخود باز سر رشته نکرد او از خرد باز شهش گفتا اگر می ترسی از من بجان تو ایمنی ای خویش دشمن زنش گفتا که من زین می نترسم ولی این بیت یک شب بود درسم همه شب درس خود تکرار کردم گهی اقرار و گه انکار کردم از آنجا باز می یابم نشانی که بر من تنگ می گردد جهانی بدان ماند که یک شب درچنان کار نهفته بوده از من خبردار مرا گر تو بگیری ور برانی دلت ندهد دگر بارم بخوانی وگر بکشی مرا در تن درستی نجاتی باشدم از دست هستی مرا این ترس چندانی از آنست که سلطانی که رزاق جهانست چو او یک یک نفس با من همیشه ست مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه ست چو حق پیش آورد صد ساله رازم من آن ساعت چه گویم با چه سازم چو حق می بیندت دایم شب و روز چو شمعی باش خوش می خند و می سوز دمی بی شکرش از دل برمیاور نفس بی یاد غافل بر میاور اگردر شکر کوشی هر چه خواهی بیابی نقد از جود الهی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت محمود و شمار کردن پیلان مگر یک روز محمود عدوبند پسر را گفت کای داننده فرزند ببین تا پیل چندست این زمانم که من اکنون عددشان می ندانم پسر بشمرد و گفتش ای خداوند هزار و چار صد پیلست در بند شهش گفتا که خود را یاد دارم که یک بز می نیامد در شمارم کنون گر تا بعرشم کار و بارست ز من نیست آن ز فضل کردگارست چو هستت نعمت حق بی کناره ترا از شکر منعم نیست چاره چو در حق تو نعمت بر دوامست دمی بی شکر حق بودن حرامست وگر نفس تودر شکرست کاهل دلت باید که این مشکل کند حل چو نفست کاهلی دارد همیشه دلت را هست جد و جهد پیشه چو نفست مرد کار خویش باشد دلت در کار خود درویش باشد نکو زان سود کرد و بد زیان کرد که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت عیسی علیه السلام با جهودان بکویی می فرو شد عیسی پاک جهودانش بسی دشنام بی باک بدادند و خوشی آن پاک زاده دعا می گفتشان رویی گشاده یکی گفتش نمی کردی پریشان ز دشنام و دعاگویی بر ایشان مسیحش گفت هر دل جان که دارد از آن خود کند خرج آن که دارد ترا نقدی که در دریای جانست اگر موجی زند از جنس آنست ولیکن تا دم آخر نیاید ترا نقد درون ظاهر نیاید محک جان مردان آن زمانست که اعمی آن زمان صاحب عیانست غم فردا ترا امروز باید دلت از خوف آن جانسوز باید بباید هر دمت صد بار مردن که بتوانی تو این وادی سپردن اگر از ابر بارد بر توآتش تو می باید که باشی در میان خوش اگر در وقت جان دادن خوش آیی بمعنی گرم تر از آتش آیی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن دزد که گرفتار شد مگر شد ناگهی دزدی گرفتار ز گرد راه بردندش سوی دار امان می خواست از عجز و نیازی که ریزد آب و بگزارد نمازی که یا رب در چنین وقتی وجایی که می بینم بهر مویی بلایی ببین تاتیغ قهرت بر سر دار چه می آرد برویم آخر کار تو از قهرم چنین حیران گرفته من از مهر تو ترک جان گرفته چنینم من که گفتم تو چنانی کنون جان می دهم دیگر تو دانی چنین ده جان اگر جان می دهی تو وگرنه عمر تاوان می دهی تو اگر خونت زند از قهر او جوش مکن هرگز بلطف او را فراموش سبک رو چون گرانجانی زره نیست بشادی زو که غم رادستگه نیست عروسی جهان ماتم نیرزد که صد شادی او یک غم نیرزد چو خواهد کرد گردونت پیاده سواری را بکن ابرو گشاده

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت محمود و شمار کردن پیلان مگر یک روز محمود عدوبند پسر را گفت کای داننده فرزند ببین تا پیل چندست این زمانم که من اکنون عددشان می ندانم پسر بشمرد و گفتش ای خداوند هزار و چار صد پیلست در بند شهش گفتا که خود را یاد دارم که یک بز می نیامد در شمارم کنون گر تا بعرشم کار و بارست ز من نیست آن ز فضل کردگارست چو هستت نعمت حق بی کناره ترا از شکر منعم نیست چاره چو در حق تو نعمت بر دوامست دمی بی شکر حق بودن حرامست وگر نفس تودر شکرست کاهل دلت باید که این مشکل کند حل چو نفست کاهلی دارد همیشه دلت را هست جد و جهد پیشه چو نفست مرد کار خویش باشد دلت در کار خود درویش باشد نکو زان سود کرد و بد زیان کرد که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت عیسی علیه السلام با جهودان بکویی می فرو شد عیسی پاک جهودانش بسی دشنام بی باک بدادند و خوشی آن پاک زاده دعا می گفتشان رویی گشاده یکی گفتش نمی کردی پریشان ز دشنام و دعاگویی بر ایشان مسیحش گفت هر دل جان که دارد از آن خود کند خرج آن که دارد ترا نقدی که در دریای جانست اگر موجی زند از جنس آنست ولیکن تا دم آخر نیاید ترا نقد درون ظاهر نیاید محک جان مردان آن زمانست که اعمی آن زمان صاحب عیانست غم فردا ترا امروز باید دلت از خوف آن جانسوز باید بباید هر دمت صد بار مردن که بتوانی تو این وادی سپردن اگر از ابر بارد بر توآتش تو می باید که باشی در میان خوش اگر در وقت جان دادن خوش آیی بمعنی گرم تر از آتش آیی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت آن دزد که گرفتار شد مگر شد ناگهی دزدی گرفتار ز گرد راه بردندش سوی دار امان می خواست از عجز و نیازی که ریزد آب و بگزارد نمازی که یا رب در چنین وقتی وجایی که می بینم بهر مویی بلایی ببین تاتیغ قهرت بر سر دار چه می آرد برویم آخر کار تو از قهرم چنین حیران گرفته من از مهر تو ترک جان گرفته چنینم من که گفتم تو چنانی کنون جان می دهم دیگر تو دانی چنین ده جان اگر جان می دهی تو وگرنه عمر تاوان می دهی تو اگر خونت زند از قهر او جوش مکن هرگز بلطف او را فراموش سبک رو چون گرانجانی زره نیست بشادی زو که غم رادستگه نیست عروسی جهان ماتم نیرزد که صد شادی او یک غم نیرزد چو خواهد کرد گردونت پیاده سواری را بکن ابرو گشاده

%0
10 Bölüm