عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید بود مردی شیردل خصم افکنی گشت عاشق پنج سال او بر زنی داشت بر چشم آن زن همچون نگار یک سر ناخن سپیدی آشکار زان سپیدی مرد بودش بی خبر گرچه بسیاری برافکندی نظر مرد عاشق چون بود در عشق زار کی خبر یابد ز عیب چشم یار بعد از آن کم گشت عشق آن مرد را دارویی آمد پدید آن درد را عشق آن زن در دلش نقصان گرفت کار او برخویشتن آسان گرفت پس بدید آن مرد عیب چشم یار این سپیدی گفت کی شد آشکار گفت آن ساعت که شد عشق تو کم چشم من عیب آن زمان آورد هم چون ترا در عشق نقصان شد پدید عیب در چشمم چنین زان شد پدید کرده ای از وسوسه پر شور دل هم ببین یک عیب خود ای کور دل چند جویی دیگران را عیب باز آن خود یک ره بجوی از جیب باز تا چو بر تو عیب تو آید گران نبودت پروای عیب دیگران عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست محتسب آن مرد را می زد به زور مست گفت ای محتسب کم کن تو شور زانک کز نام حرام این جایگاه مستی آوردی و افکندی ز راه بودیی تو مست تر از من بسی لیک آن مستی نمی بیند کسی در جفای من مرو زین بیش نیز داد بستان اندکی از خویش نیز دیگری گفتش که ای سرهنگ راه زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه چون شود بر من جهان روشن ازو می ندانم تا چه خواهم من ازو از نکوتر چیز اگر آگاهمی چون رسیدم من بدو آن خواهمی گفت ای جاهل نه ای آگاه ازو زو که چیزی خواهد او را خواه ازو مرد را درخواست آگاهی به است کو زهر چیزی که می خواهی به است در همه عالم گر آگاهی ازو زو چه به دانی که آن خواهی ازو هرک در خلوت سرای او شود ذره ذره آشنای او شود هرک بویی یافت از خاک درش کی به رشوت بازگردد از درش عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ وقت مردن بوعلی رودبار گفت جانم بر لب آمد ز انتظار آسمان را در همه بگشاده اند در بهشتم مسندی بنهاده اند همچو بلبل قدسیان خوش سرای بانگ می دارند کای عاشق درآی شکر می کن پس به شادی می خرام زانک هرگز کس ندیدست این مقام گرچه این انعام و این توفیق هست می ندارد جانم از تحقیق دست زانک می گوید ترا با این چه کار داده ای عمری درازم انتظار نیست برگم تا چو اهل شهوتی سر فرو آرم به اندک رشوتی عشق تو با جان من در هم سرشت من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت گر بسوزی همچو خاکستر مرا در نیابد جز تو کس دیگر مرا من ترادانم نه دین نه کافری نگذرم من زین اگر تو بگذری من ترا خواهم ترا دانم ترا هم تو جانم را و هم جانم ترا حاجت من در همه عالم تویی این جهانم و آن جهانم هم تویی حاجت این دل شده مویی برآر یک نفس با من به هم هویی برآر جان من گر سرکشد مویی ز تو جان ببر هایی ز من هویی ز تو
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید بود مردی شیردل خصم افکنی گشت عاشق پنج سال او بر زنی داشت بر چشم آن زن همچون نگار یک سر ناخن سپیدی آشکار زان سپیدی مرد بودش بی خبر گرچه بسیاری برافکندی نظر مرد عاشق چون بود در عشق زار کی خبر یابد ز عیب چشم یار بعد از آن کم گشت عشق آن مرد را دارویی آمد پدید آن درد را عشق آن زن در دلش نقصان گرفت کار او برخویشتن آسان گرفت پس بدید آن مرد عیب چشم یار این سپیدی گفت کی شد آشکار گفت آن ساعت که شد عشق تو کم چشم من عیب آن زمان آورد هم چون ترا در عشق نقصان شد پدید عیب در چشمم چنین زان شد پدید کرده ای از وسوسه پر شور دل هم ببین یک عیب خود ای کور دل چند جویی دیگران را عیب باز آن خود یک ره بجوی از جیب باز تا چو بر تو عیب تو آید گران نبودت پروای عیب دیگران عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست محتسب آن مرد را می زد به زور مست گفت ای محتسب کم کن تو شور زانک کز نام حرام این جایگاه مستی آوردی و افکندی ز راه بودیی تو مست تر از من بسی لیک آن مستی نمی بیند کسی در جفای من مرو زین بیش نیز داد بستان اندکی از خویش نیز دیگری گفتش که ای سرهنگ راه زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه چون شود بر من جهان روشن ازو می ندانم تا چه خواهم من ازو از نکوتر چیز اگر آگاهمی چون رسیدم من بدو آن خواهمی گفت ای جاهل نه ای آگاه ازو زو که چیزی خواهد او را خواه ازو مرد را درخواست آگاهی به است کو زهر چیزی که می خواهی به است در همه عالم گر آگاهی ازو زو چه به دانی که آن خواهی ازو هرک در خلوت سرای او شود ذره ذره آشنای او شود هرک بویی یافت از خاک درش کی به رشوت بازگردد از درش عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ وقت مردن بوعلی رودبار گفت جانم بر لب آمد ز انتظار آسمان را در همه بگشاده اند در بهشتم مسندی بنهاده اند همچو بلبل قدسیان خوش سرای بانگ می دارند کای عاشق درآی شکر می کن پس به شادی می خرام زانک هرگز کس ندیدست این مقام گرچه این انعام و این توفیق هست می ندارد جانم از تحقیق دست زانک می گوید ترا با این چه کار داده ای عمری درازم انتظار نیست برگم تا چو اهل شهوتی سر فرو آرم به اندک رشوتی عشق تو با جان من در هم سرشت من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت گر بسوزی همچو خاکستر مرا در نیابد جز تو کس دیگر مرا من ترادانم نه دین نه کافری نگذرم من زین اگر تو بگذری من ترا خواهم ترا دانم ترا هم تو جانم را و هم جانم ترا حاجت من در همه عالم تویی این جهانم و آن جهانم هم تویی حاجت این دل شده مویی برآر یک نفس با من به هم هویی برآر جان من گر سرکشد مویی ز تو جان ببر هایی ز من هویی ز تو