جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴ خلیفه روزی چاشت می خورد و بره بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند اعرابی بنشست و به شره تمام در خوردن ایستاد خلیفه گفت چه میشومی که چنان این بره را از هم می دری و به رغبت می خوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است اعرابی گفت این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی می نگری و از دریدن و خوردن او ید می بری که گوییا مادر او تو را شیر داده است خواجه بر مال خود آن گونه رحیم است و شفیق که به چشم شفقت می نگرد در همه چیز گر فتد در بره و میش وی اندک خطری به فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز فی المثل گر خواجه نان و بره بریان نهد پیش تو بر خوان اگر روزی شوی مهمان او گر کنی صد رخنه در دندانش از سنگ ستم به که از دندانت افتد رخنه ای در نان او گر خورد از دست تو صد زخم بر پهلو و پشت به که پر سازی تهیگاه خود از بریان او جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۵ بهلول را گفتند دیوانگان بصره را بشمار گفت آن از حیز شمار بیرون است اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودی چند بیش نیستند هرکه عاقل بینی او را بهره است نقد وقت از مایه دیوانگی می زید از آفتاب حادثات شادمان در سایه دیوانگی جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۶ فاضلی بر یکی از دوستان صاحب راز خود نامه می نوشت شخصی در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نوشته وی را می خواند بر وی دشوار آمد بنوشت که اگر نه در پهلوی من دزدی زن به مزد نه نشسته بودی و نوشته مرا نمی خواندی همه اسرار خود بنوشتمی آن شخص گفت والله ای مولانا که من نامه تو را مطالعه نکردم و نخواندم گفت ای نادان پس این را که می گویی از کجا می گویی هرآن کس که دزدیده بر سر مرد شود مطلع شایدش خواند دزد بر آن کار اگر مزد دارد طمع همین به که نامش نهی زن به مزد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۷ مستی از خانه بیرون آمد و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد گفت بارک الله ای سیدی که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی شرابخواره چو بر خویشتن روا دارد که سبلت از قی ناپاک می بیالاید سگ از مثانه گر ابریق آب گرم آرد که غسل سبلت ناپاک او کند شاید
جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴ خلیفه روزی چاشت می خورد و بره بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند اعرابی بنشست و به شره تمام در خوردن ایستاد خلیفه گفت چه میشومی که چنان این بره را از هم می دری و به رغبت می خوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است اعرابی گفت این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی می نگری و از دریدن و خوردن او ید می بری که گوییا مادر او تو را شیر داده است خواجه بر مال خود آن گونه رحیم است و شفیق که به چشم شفقت می نگرد در همه چیز گر فتد در بره و میش وی اندک خطری به فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز فی المثل گر خواجه نان و بره بریان نهد پیش تو بر خوان اگر روزی شوی مهمان او گر کنی صد رخنه در دندانش از سنگ ستم به که از دندانت افتد رخنه ای در نان او گر خورد از دست تو صد زخم بر پهلو و پشت به که پر سازی تهیگاه خود از بریان او جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۵ بهلول را گفتند دیوانگان بصره را بشمار گفت آن از حیز شمار بیرون است اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودی چند بیش نیستند هرکه عاقل بینی او را بهره است نقد وقت از مایه دیوانگی می زید از آفتاب حادثات شادمان در سایه دیوانگی جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۶ فاضلی بر یکی از دوستان صاحب راز خود نامه می نوشت شخصی در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نوشته وی را می خواند بر وی دشوار آمد بنوشت که اگر نه در پهلوی من دزدی زن به مزد نه نشسته بودی و نوشته مرا نمی خواندی همه اسرار خود بنوشتمی آن شخص گفت والله ای مولانا که من نامه تو را مطالعه نکردم و نخواندم گفت ای نادان پس این را که می گویی از کجا می گویی هرآن کس که دزدیده بر سر مرد شود مطلع شایدش خواند دزد بر آن کار اگر مزد دارد طمع همین به که نامش نهی زن به مزد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۷ مستی از خانه بیرون آمد و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد گفت بارک الله ای سیدی که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی شرابخواره چو بر خویشتن روا دارد که سبلت از قی ناپاک می بیالاید سگ از مثانه گر ابریق آب گرم آرد که غسل سبلت ناپاک او کند شاید