جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۷ - مشورت کردن پدر ریا با ریا در خواستگاری کردن وی از برای عیینه این سخن گفت و از زمین برخاست غضب آمیز و خشمگین برخاست چون درآمد به خانه ریا گفت کز چه رو خاطرت چنین آشفت گفت از آن رو که جمعی از انصار به هوایت کشیده اند قطار همه یکدل به دوستداری تو یکزبان بهر خواستگاری تو گفت انصاریان کریمانند در حریم کرم مقیمانند بهر ایشان پیمبر مختار خواسته ست از خدای استغفار از برای چه دوستدارانند وز هوای که خواستگارانند گفت بهر یگانه ای ز کرام عالی اندر نسب عیینه به نام گفت من هم شنیده ام خبرش نسبتی نیست با کسی دگرش چون کند وعده در وفا کوشد وز جفای زمانه نخروشد هر چه آید به دست او بدهد چشم بر دست دیگران ننهد پدرش گفت می خورم سوگند به خدایی که نبودش مانند که تو را هیچگه به وی ندهم نقد وصلت به دامنش ننهم واقفم از فسانه تو و او زانچه بوده میانه تو و او گفت باری مرا چه بازار است که ازان خاطر تو دربار است نه خیالی ز روی من دیده ست نه گیاهی ز باغ من چیده ست لیک چون سبق یافت سوگندت به اجابت نمی کنم بندت قوم انصار پاکدینانند در زمان و زمین امینانند بر مقالاتشان مگردان پشت رد ایشان مکن به قول درشت مکن از منع کامشان پر زهر گر نمی بایدت گران کن مهر نرخ کالا ز حد چو در گذرد رغبت از جان مشتری ببرد گفت احسنت خوب گفتی خوب کم فتد نکته اینچنین مرغوب آنگه آمد برون و با ایشان گفت کای زمره وفاکیشان کرد ریا قبول این پیوند لیکن او گوهریست بی مانند مهر او هم به قدر او باید تا سر او به آن فرو آید باشد او گوهری جهان افروز کیست قایم به قیمتش امروز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۸ - قبول کردن معتمر آنچه پدر ریا خواست و عقد بستن ایشان به یکدیگر معتمر گفت آن منم اینک هر چه خواهی ضمان منم اینک خواست چندان زر تمام عیار که مثاقیل آن رسد به هزار بعد ازان نیز ده هزار درم سیم خالص نه بیش ازان و نه کم جامگی صد ز بردهای یمن صد دیگر ازان فزون به ثمن نافه ها مشک و طبله ها عنبر عقدهای مرصع از گوهر معتمر گفت تا سه چار نفر زود کردند بر مدینه گذر هر چه جستند حاضر آوردند مجلس عقد منعقد کردند عقد بستند آن دو مفتون را شاد کردند آن دو محزون را دو اسیر کمند یکدیگر چشم بد را سپند یکدیگر رخ به رخ شادمان شدند از هم لب به لب کامران شدند از هم این شد آن را به بوسه مرهم داغ آن شد این را به خنده غنچه باغ تنگ با هم چو غنچه شب خفتند همچو گل صبحگاه بشکفتند تافته روی شغل از همه کار شغلشان بوسه بود و کار کنار تا به چل روز کارشان این بود حاصل روزگارشان این بود
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۷ - مشورت کردن پدر ریا با ریا در خواستگاری کردن وی از برای عیینه این سخن گفت و از زمین برخاست غضب آمیز و خشمگین برخاست چون درآمد به خانه ریا گفت کز چه رو خاطرت چنین آشفت گفت از آن رو که جمعی از انصار به هوایت کشیده اند قطار همه یکدل به دوستداری تو یکزبان بهر خواستگاری تو گفت انصاریان کریمانند در حریم کرم مقیمانند بهر ایشان پیمبر مختار خواسته ست از خدای استغفار از برای چه دوستدارانند وز هوای که خواستگارانند گفت بهر یگانه ای ز کرام عالی اندر نسب عیینه به نام گفت من هم شنیده ام خبرش نسبتی نیست با کسی دگرش چون کند وعده در وفا کوشد وز جفای زمانه نخروشد هر چه آید به دست او بدهد چشم بر دست دیگران ننهد پدرش گفت می خورم سوگند به خدایی که نبودش مانند که تو را هیچگه به وی ندهم نقد وصلت به دامنش ننهم واقفم از فسانه تو و او زانچه بوده میانه تو و او گفت باری مرا چه بازار است که ازان خاطر تو دربار است نه خیالی ز روی من دیده ست نه گیاهی ز باغ من چیده ست لیک چون سبق یافت سوگندت به اجابت نمی کنم بندت قوم انصار پاکدینانند در زمان و زمین امینانند بر مقالاتشان مگردان پشت رد ایشان مکن به قول درشت مکن از منع کامشان پر زهر گر نمی بایدت گران کن مهر نرخ کالا ز حد چو در گذرد رغبت از جان مشتری ببرد گفت احسنت خوب گفتی خوب کم فتد نکته اینچنین مرغوب آنگه آمد برون و با ایشان گفت کای زمره وفاکیشان کرد ریا قبول این پیوند لیکن او گوهریست بی مانند مهر او هم به قدر او باید تا سر او به آن فرو آید باشد او گوهری جهان افروز کیست قایم به قیمتش امروز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۸ - قبول کردن معتمر آنچه پدر ریا خواست و عقد بستن ایشان به یکدیگر معتمر گفت آن منم اینک هر چه خواهی ضمان منم اینک خواست چندان زر تمام عیار که مثاقیل آن رسد به هزار بعد ازان نیز ده هزار درم سیم خالص نه بیش ازان و نه کم جامگی صد ز بردهای یمن صد دیگر ازان فزون به ثمن نافه ها مشک و طبله ها عنبر عقدهای مرصع از گوهر معتمر گفت تا سه چار نفر زود کردند بر مدینه گذر هر چه جستند حاضر آوردند مجلس عقد منعقد کردند عقد بستند آن دو مفتون را شاد کردند آن دو محزون را دو اسیر کمند یکدیگر چشم بد را سپند یکدیگر رخ به رخ شادمان شدند از هم لب به لب کامران شدند از هم این شد آن را به بوسه مرهم داغ آن شد این را به خنده غنچه باغ تنگ با هم چو غنچه شب خفتند همچو گل صبحگاه بشکفتند تافته روی شغل از همه کار شغلشان بوسه بود و کار کنار تا به چل روز کارشان این بود حاصل روزگارشان این بود