Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۲ - اندوهگین شدن شاه از تمادی شعف سلامان به صحبت ابسال و وی را به قوت همت از تمتع به وی بازداشتن شاه یونان چون سلامان را بدید کو به ابسال و وصالش آرمید عمر رفت و زین خسارت بس نکرد وز ضلالت روی دل واپس نکرد ماند خالی زافسر شاهی سرش تا که گردد سربلند از افسرش تخت را افکند در پا بخت او تا کف پای که بوسد تخت او در درون افتاد ازین غم آتشش وقت شد زین حال ناخوش ناخوشش بر سلامان قوت همت گذاشت تا ز ابسالش بکلی باز داشت لحظه لحظه جانب او می شتافت لیک نتوانستی از وی بهره یافت روی او می دید و جانش می طپید لیک با وصلش نیارستی رسید زین تغابن در ره سخت اوفتاد خر بمرد و بر زمین رخت اوفتاد مرد مفلس را ازین بدتر چه غم گنج در پهلو و کیسه بی درم تشنه را زین سختر چه بود عذاب چشمه پیش چشم و لب محروم از آب اهل دوزخ را چه محنت زین بتر آتش اندر جان و جنت در نظر بر سلامان چون شد این محنت دراز شد در راحت به روی وی فراز شد بر او روشن که آن هست از پدر تا مگر زان ورطه اش آرد بدر ترس ترسان در پدر آورد روی توبه کار و عذر خواه و عفو جوی آری آن مرغی که باشد نیکبخت آخر آرد سوی اصل خویش رخت جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۳ - حکایت سؤال و جواب حکیم که حلال زاده کیست و نشانه آن چیست از حکیمی کرد شاگردی سؤال کای مهندس کیست فرزند حلال گفت آن کو عاقبت گردد شبیه با پدر گر بخرد است و گر سفیه چند روزی گر نماند با پدر عاقبت خود را رساند با پدر ور نه حال او بر این معنی گواست دست از او بگسل که فرزند زناست آن گیا کز خوید گندم خاسته ست خوید گندم را به خود آراسته ست گرچه می ماند به وی آغاز کار چون رسد وقت درو در کشتزار دانه اش گوید که او نی گندم است نعت و نام گندمی از وی گم است جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۴ - رسیدن سلامان پیش شاه و اظهار شفقت نمودن شاه با وی چون پدر روی سلامان را بدید وز فراق عمر کاه او رهید بوسه های رحمتش بر فرق داد دست مهر از لطف بر دوشش نهاد کای وجودت خوان احسان را نمک چشم انسان را جمالت مردمک روضه جان را نهال نوبری آسمان را آفتاب دیگری باغ دولت را گل نوخاسته برج شاهی را مه ناکاسته عرصه آفاق لشکرگاه توست سرکشان را روی در درگاه توست پای تا سر لایق تختی و تاج نیست تخت و تاج را بی تو رواج تاج را مپسند بر فرق خسان تخت را در زیر پای ناکسان ملک ملک توست بستان ملک خوش ملک را بیرون مکن از سلک خویش دست ازین شاهد که داری بازکش شاهی و شاهد پرستی نیست خوش دور کن حینای این شاهد ز دست شاه باید بود یا شاهد پرست

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۲ - اندوهگین شدن شاه از تمادی شعف سلامان به صحبت ابسال و وی را به قوت همت از تمتع به وی بازداشتن شاه یونان چون سلامان را بدید کو به ابسال و وصالش آرمید عمر رفت و زین خسارت بس نکرد وز ضلالت روی دل واپس نکرد ماند خالی زافسر شاهی سرش تا که گردد سربلند از افسرش تخت را افکند در پا بخت او تا کف پای که بوسد تخت او در درون افتاد ازین غم آتشش وقت شد زین حال ناخوش ناخوشش بر سلامان قوت همت گذاشت تا ز ابسالش بکلی باز داشت لحظه لحظه جانب او می شتافت لیک نتوانستی از وی بهره یافت روی او می دید و جانش می طپید لیک با وصلش نیارستی رسید زین تغابن در ره سخت اوفتاد خر بمرد و بر زمین رخت اوفتاد مرد مفلس را ازین بدتر چه غم گنج در پهلو و کیسه بی درم تشنه را زین سختر چه بود عذاب چشمه پیش چشم و لب محروم از آب اهل دوزخ را چه محنت زین بتر آتش اندر جان و جنت در نظر بر سلامان چون شد این محنت دراز شد در راحت به روی وی فراز شد بر او روشن که آن هست از پدر تا مگر زان ورطه اش آرد بدر ترس ترسان در پدر آورد روی توبه کار و عذر خواه و عفو جوی آری آن مرغی که باشد نیکبخت آخر آرد سوی اصل خویش رخت جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۳ - حکایت سؤال و جواب حکیم که حلال زاده کیست و نشانه آن چیست از حکیمی کرد شاگردی سؤال کای مهندس کیست فرزند حلال گفت آن کو عاقبت گردد شبیه با پدر گر بخرد است و گر سفیه چند روزی گر نماند با پدر عاقبت خود را رساند با پدر ور نه حال او بر این معنی گواست دست از او بگسل که فرزند زناست آن گیا کز خوید گندم خاسته ست خوید گندم را به خود آراسته ست گرچه می ماند به وی آغاز کار چون رسد وقت درو در کشتزار دانه اش گوید که او نی گندم است نعت و نام گندمی از وی گم است جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۴ - رسیدن سلامان پیش شاه و اظهار شفقت نمودن شاه با وی چون پدر روی سلامان را بدید وز فراق عمر کاه او رهید بوسه های رحمتش بر فرق داد دست مهر از لطف بر دوشش نهاد کای وجودت خوان احسان را نمک چشم انسان را جمالت مردمک روضه جان را نهال نوبری آسمان را آفتاب دیگری باغ دولت را گل نوخاسته برج شاهی را مه ناکاسته عرصه آفاق لشکرگاه توست سرکشان را روی در درگاه توست پای تا سر لایق تختی و تاج نیست تخت و تاج را بی تو رواج تاج را مپسند بر فرق خسان تخت را در زیر پای ناکسان ملک ملک توست بستان ملک خوش ملک را بیرون مکن از سلک خویش دست ازین شاهد که داری بازکش شاهی و شاهد پرستی نیست خوش دور کن حینای این شاهد ز دست شاه باید بود یا شاهد پرست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۵ - در بیان چهار خصلت که از شرایط سلطنت است هست شرط پادشاهی چار چیز حکمت و عفت شجاعت جود نیز نیست حکمت کز پی نفس لییم سخره حکم زنی گردد کریم نیست از عفت که مرد هوشمند دامن آلاید به یاری ناپسند از شجاعت نیست کش سازد زبون قحبه ای از ربقه مردی برون نیست از جود آنکه نتواند گذشت زانچه گرد آن جز از خست نگشت هر که با این چار خصلت یار نیست از عروس ملک برخوردار نیست آنچه در هر چار ازو افتد خلل در دل خود کی دهد شاهش محل حرف حکمت را بر این کردم تمام وانچه می بایست گفتم والسلام جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۶ - تنگدل شدن سلامان از ملامت پدر و روی در صحرا نهادن و آتش افروختن و با ابسال به هم به آتش درآمدن و سوخته شدن ابسال و سالم ماندن سلامان کیست درعالم ز عاشق زارتر نیست کار از کار او دشوارتر نی غم یار از دلش زایل شود نی تمنای دلش حاصل شود مایه آزار او بیگاه و گاه طعنه بدخواه و پند نیکخواه چون سلامان آن نصیحت ها شنید جامه آسودگی بر خود درید خاطرش از زندگانی تنگ شد سوی نابود خودش آهنگ شد چون حیات مردنی در خور بود مردگی از زندگی خوشتر بود روی با ابسال در صحرا نهاد در فضای جانفشانی پا نهاد پشته پشته هیمه از هر جا برید جمله را یکجا فراهم آورید جمع شد زان پشته ها کوهی بلند آتشی در پشته و کوه او فکند هر دو از دیدار آتش خوش شدند دست هم بگرفته در آتش شدند شه نهانی واقف آن حال بود همتش بر کشتن ابسال بود بر مراد خویشتن همت گماشت سوخت او را و سلامان را گذاشت بود آن غش بر زر و این زر خوش زر خوش خالص بماند و سوخت غش چون زر مغشوش در آتش فتد گر شکستی اوفتد بر غش فتد کار مردان دارد از یزدان نصیب نیست این از همت مردان غریب پیش صاحب همت این ظاهر بود هر که بی همت بود منکر بود جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۷ - حکایت آن منافق و آن مؤمن صادق که ردای وی را در ردای خود پیچیده در کوره آتش نهاد و ردای منافق بسوخت و ردای مؤمن سالم بماند دین پرستی کوره آتش به پیش گرم چون آتش به کسب و کار خویش با منافق شیوه ای در دین دو رنگ از پی اثبات دین برداشت جنگ آن منافق گفت باآن دین پرست هان بیار ار حجتی داری به دست زو ردایش را طلب کرد از نخست در ردای خویشتن پیچید چست در میان کوره آتش نهاد در ردای خصم دین آتش فتاد ماند سالم زان ردای مرد دین هین ببین خاصیت نور یقین کان درونی سوخت چون خاشاک و خس وانچه بیرون بود سالم ماند و بس

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۵ - در بیان چهار خصلت که از شرایط سلطنت است هست شرط پادشاهی چار چیز حکمت و عفت شجاعت جود نیز نیست حکمت کز پی نفس لییم سخره حکم زنی گردد کریم نیست از عفت که مرد هوشمند دامن آلاید به یاری ناپسند از شجاعت نیست کش سازد زبون قحبه ای از ربقه مردی برون نیست از جود آنکه نتواند گذشت زانچه گرد آن جز از خست نگشت هر که با این چار خصلت یار نیست از عروس ملک برخوردار نیست آنچه در هر چار ازو افتد خلل در دل خود کی دهد شاهش محل حرف حکمت را بر این کردم تمام وانچه می بایست گفتم والسلام جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۶ - تنگدل شدن سلامان از ملامت پدر و روی در صحرا نهادن و آتش افروختن و با ابسال به هم به آتش درآمدن و سوخته شدن ابسال و سالم ماندن سلامان کیست درعالم ز عاشق زارتر نیست کار از کار او دشوارتر نی غم یار از دلش زایل شود نی تمنای دلش حاصل شود مایه آزار او بیگاه و گاه طعنه بدخواه و پند نیکخواه چون سلامان آن نصیحت ها شنید جامه آسودگی بر خود درید خاطرش از زندگانی تنگ شد سوی نابود خودش آهنگ شد چون حیات مردنی در خور بود مردگی از زندگی خوشتر بود روی با ابسال در صحرا نهاد در فضای جانفشانی پا نهاد پشته پشته هیمه از هر جا برید جمله را یکجا فراهم آورید جمع شد زان پشته ها کوهی بلند آتشی در پشته و کوه او فکند هر دو از دیدار آتش خوش شدند دست هم بگرفته در آتش شدند شه نهانی واقف آن حال بود همتش بر کشتن ابسال بود بر مراد خویشتن همت گماشت سوخت او را و سلامان را گذاشت بود آن غش بر زر و این زر خوش زر خوش خالص بماند و سوخت غش چون زر مغشوش در آتش فتد گر شکستی اوفتد بر غش فتد کار مردان دارد از یزدان نصیب نیست این از همت مردان غریب پیش صاحب همت این ظاهر بود هر که بی همت بود منکر بود جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۷ - حکایت آن منافق و آن مؤمن صادق که ردای وی را در ردای خود پیچیده در کوره آتش نهاد و ردای منافق بسوخت و ردای مؤمن سالم بماند دین پرستی کوره آتش به پیش گرم چون آتش به کسب و کار خویش با منافق شیوه ای در دین دو رنگ از پی اثبات دین برداشت جنگ آن منافق گفت باآن دین پرست هان بیار ار حجتی داری به دست زو ردایش را طلب کرد از نخست در ردای خویشتن پیچید چست در میان کوره آتش نهاد در ردای خصم دین آتش فتاد ماند سالم زان ردای مرد دین هین ببین خاصیت نور یقین کان درونی سوخت چون خاشاک و خس وانچه بیرون بود سالم ماند و بس

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۸ - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت او باشد اندر دار و گیر روز و شب عاشق بیچاره را حالی عجب هر چه از تیر بلا بر وی رسد از کمان چرخ پی در پی رسد ناگذشته از گلویش خنجری از قفای آن درآید دیگری گر بدارد دوست از بیداد دست بر وی از سنگ رقیب آید شکست ور بگردد از سرش سنگ رقیب یابد از طعن ملامتگو نصیب ور رهد زینها برزید خون به تیغ شحنه هجرش به صد درد و دریغ چون سلامان کوه آتش برفروخت واندر او ابسال را چون خس بسوخت رفت همتای وی و یکتا بماند چون تن بیجان از او تنها بماند ناله جانسوز بر گردون کشید دامن مژگان ز دل در خون کشید دود آهش خیمه بر افلاک زد صبح ز اندوهش گریبان چاک زد بس که از غم سینه کندن کرد ساز سینه ناخن ناخنش شد همچو باز بر وی از ناخن ز بس آزار جست یک سر ناخن نماند از وی درست سنگ می زد بر دل و بی هیچ شک بود آن نقد وفایش را محک چون به دل بنشست ازان سنگش غبار نقد او آمد برون کامل عیار چون ازو دست تهی کردی نشست کندی از حسرت به دندان پشت دست چون ندیدی پنجه اندر پنجه یار پنجه خود کردی از دندان فگار زان گهر دیدی چو خالی مشت خویش کندی از دندان سرانگشت خویش آن شکر لب را ندیدی چون به جای نیشکر آیین شدی انگشت خای روز و شب بی آنکه همزانوش بود از طپانچه بودیش زانو کبود هر شب آوردی به کنج خانه روی با خیال یار خویش افسانه گوی کای ز هجر خویش جانم سوخته وز جمال خویش چشمم دوخته عمرها بودی انیس جان من نوربخش دیده گریان من خانه در کوی وصالت داشتم دیده بر شمع جمالت داشتم هر دو از دیدار هم بودیم شاد وز وصال یکدگر در صد گشاد هر دو ما با یکدگر بودیم و بس کار نی کس را به ما ما را به کس دست بیداد فلک کوتاه بود کارها بر موحب دلخواه بود شب همی خفتیم در آغوش هم رازگویان روز سر در گوش هم در میان ما کسی را راه نی ناکسی از حال ما آگاه نی کاش چون آتش همی افروختم تو همی ماندی و من می سوختم سوختی تو من بماندم این چه بود این بد آیین با من مسکین چه بود کاشکی من نیز با تو بودمی با تو راه نیستی پیمودمی از وجود ناخوش خود رستمی عشرت جاوید در پیوستمی جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۹ - حکایت آن اعرابی اشتر گم کرده که میگفت کاشکی من نیز با اشتر خویش گم گشتمی تا هر که وی را یافتی مرا نیز با وی یافتی آن عرابی چون شد اشتر در شتاب از شتر افتاد چشمی مست خواب از سبکباری شتر چون یاریی دید کرد آغاز خوش رفتاریی چون عرابی بامداد از خواب خاست پی نبرد اصلا که آن اشتر کجاست گفت واویلا که گم گشت اشترم ماند خاطر از خیال او پرم کاش با او گشتمی من نیز گم تا نرفتی بر سرم این اشتلم هر کجا او رفت با او رفتمی تا ازین دوری به یکسو رفتمی هر که آن گم گشته را وایافتی با من آواره یکجا یافتی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۸ - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت او باشد اندر دار و گیر روز و شب عاشق بیچاره را حالی عجب هر چه از تیر بلا بر وی رسد از کمان چرخ پی در پی رسد ناگذشته از گلویش خنجری از قفای آن درآید دیگری گر بدارد دوست از بیداد دست بر وی از سنگ رقیب آید شکست ور بگردد از سرش سنگ رقیب یابد از طعن ملامتگو نصیب ور رهد زینها برزید خون به تیغ شحنه هجرش به صد درد و دریغ چون سلامان کوه آتش برفروخت واندر او ابسال را چون خس بسوخت رفت همتای وی و یکتا بماند چون تن بیجان از او تنها بماند ناله جانسوز بر گردون کشید دامن مژگان ز دل در خون کشید دود آهش خیمه بر افلاک زد صبح ز اندوهش گریبان چاک زد بس که از غم سینه کندن کرد ساز سینه ناخن ناخنش شد همچو باز بر وی از ناخن ز بس آزار جست یک سر ناخن نماند از وی درست سنگ می زد بر دل و بی هیچ شک بود آن نقد وفایش را محک چون به دل بنشست ازان سنگش غبار نقد او آمد برون کامل عیار چون ازو دست تهی کردی نشست کندی از حسرت به دندان پشت دست چون ندیدی پنجه اندر پنجه یار پنجه خود کردی از دندان فگار زان گهر دیدی چو خالی مشت خویش کندی از دندان سرانگشت خویش آن شکر لب را ندیدی چون به جای نیشکر آیین شدی انگشت خای روز و شب بی آنکه همزانوش بود از طپانچه بودیش زانو کبود هر شب آوردی به کنج خانه روی با خیال یار خویش افسانه گوی کای ز هجر خویش جانم سوخته وز جمال خویش چشمم دوخته عمرها بودی انیس جان من نوربخش دیده گریان من خانه در کوی وصالت داشتم دیده بر شمع جمالت داشتم هر دو از دیدار هم بودیم شاد وز وصال یکدگر در صد گشاد هر دو ما با یکدگر بودیم و بس کار نی کس را به ما ما را به کس دست بیداد فلک کوتاه بود کارها بر موحب دلخواه بود شب همی خفتیم در آغوش هم رازگویان روز سر در گوش هم در میان ما کسی را راه نی ناکسی از حال ما آگاه نی کاش چون آتش همی افروختم تو همی ماندی و من می سوختم سوختی تو من بماندم این چه بود این بد آیین با من مسکین چه بود کاشکی من نیز با تو بودمی با تو راه نیستی پیمودمی از وجود ناخوش خود رستمی عشرت جاوید در پیوستمی جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۹ - حکایت آن اعرابی اشتر گم کرده که میگفت کاشکی من نیز با اشتر خویش گم گشتمی تا هر که وی را یافتی مرا نیز با وی یافتی آن عرابی چون شد اشتر در شتاب از شتر افتاد چشمی مست خواب از سبکباری شتر چون یاریی دید کرد آغاز خوش رفتاریی چون عرابی بامداد از خواب خاست پی نبرد اصلا که آن اشتر کجاست گفت واویلا که گم گشت اشترم ماند خاطر از خیال او پرم کاش با او گشتمی من نیز گم تا نرفتی بر سرم این اشتلم هر کجا او رفت با او رفتمی تا ازین دوری به یکسو رفتمی هر که آن گم گشته را وایافتی با من آواره یکجا یافتی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۰ - شنیدن پادشاه حال سلامان را و عاجز ماندن از تدبیر کار او و در تدبیر آن به حکیم رجوع کردن چون سلامان ماند از ابسال اینچنین بود در روز و شبش حال اینچنین محرمان آن پیش شه گفتند باز جان او افتاد ازان غم در گداز داشت با ابسال صد اندوه بیش آمدش بی او غمی چون کوه پیش با ویش غم بود و بی وی نیز هم از ضمیر او نشد ناچیز غم گنبد گردون عجب غمخانه ایست بی غمی در وی دروغ افسانه ایست چون گل آدم سرشتند از نخست شد به قدش خلعت صورت درست ریخت بالای وی از سر تا قدم چل صباح ابر بلا باران غم چون چهل بگذشت روزی تا به شب بر سرش بارید باران طرب لاجرم از غم کس آزادی نیافت جز پس از چل غم یکی شادی نیافت چون بود باران شادی ختم کار گیرد آخر کار بر شادی قرار لیک داند آن که دانش پرور است کین قرار اندر سرای دیگر است شه سلامان را در آن ماتم چو دید بر دلش صد زخم رنج و غم رسید چاره آن کار نتوانست هیچ بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ کرد عرض رای آن دانا حکیم کای جهان را قبله امید و بیم هر کجا درمانده ای را مشکلیست حل آن ز اندیشه روشندلیست در جهان امروز روشندل تویی بند سای قفل هر مشکل تویی سوخت ابسال و سلامان از غمش کرده وقت خویش وقف ماتمش نمی توان ابسال را آورد باز نی سلامان را توان شد چاره ساز گفتم اینک مشکل خود پیش تو چاره جوی از عقل دور اندیش تو رحمتی فرما که بس درمانده ام در کف صد غصه مضطر مانده ام داد آن دانا حکیم او را جواب کای نگشته رایت از راه صواب گر سلامان نشکند پیمان من وآید اندر ربقه فرمان من زود باز آرم به وی ابسال را کشف گردانم ز وی این حال را چند روزی چاره حالش کنم جاودان دمساز ابسالش کنم از حکیم این را سلامان چون شنید زیر فرمان وی از جان آرمید خار و خاشاک درش رفتن گرفت هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت خوش بود خاک در کامل شدن بنده فرمان صاحبدل شدن بشنو این نکته که دانا گفته است گوهری بس خوب و زیبا سفته است باش دانا بی لجاج و بی ستیز یا که اندر سایه دانا گریز رخنه کز نادانی افتد در مزاج یابد از دانا و دانایی علاج

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۰ - شنیدن پادشاه حال سلامان را و عاجز ماندن از تدبیر کار او و در تدبیر آن به حکیم رجوع کردن چون سلامان ماند از ابسال اینچنین بود در روز و شبش حال اینچنین محرمان آن پیش شه گفتند باز جان او افتاد ازان غم در گداز داشت با ابسال صد اندوه بیش آمدش بی او غمی چون کوه پیش با ویش غم بود و بی وی نیز هم از ضمیر او نشد ناچیز غم گنبد گردون عجب غمخانه ایست بی غمی در وی دروغ افسانه ایست چون گل آدم سرشتند از نخست شد به قدش خلعت صورت درست ریخت بالای وی از سر تا قدم چل صباح ابر بلا باران غم چون چهل بگذشت روزی تا به شب بر سرش بارید باران طرب لاجرم از غم کس آزادی نیافت جز پس از چل غم یکی شادی نیافت چون بود باران شادی ختم کار گیرد آخر کار بر شادی قرار لیک داند آن که دانش پرور است کین قرار اندر سرای دیگر است شه سلامان را در آن ماتم چو دید بر دلش صد زخم رنج و غم رسید چاره آن کار نتوانست هیچ بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ کرد عرض رای آن دانا حکیم کای جهان را قبله امید و بیم هر کجا درمانده ای را مشکلیست حل آن ز اندیشه روشندلیست در جهان امروز روشندل تویی بند سای قفل هر مشکل تویی سوخت ابسال و سلامان از غمش کرده وقت خویش وقف ماتمش نمی توان ابسال را آورد باز نی سلامان را توان شد چاره ساز گفتم اینک مشکل خود پیش تو چاره جوی از عقل دور اندیش تو رحمتی فرما که بس درمانده ام در کف صد غصه مضطر مانده ام داد آن دانا حکیم او را جواب کای نگشته رایت از راه صواب گر سلامان نشکند پیمان من وآید اندر ربقه فرمان من زود باز آرم به وی ابسال را کشف گردانم ز وی این حال را چند روزی چاره حالش کنم جاودان دمساز ابسالش کنم از حکیم این را سلامان چون شنید زیر فرمان وی از جان آرمید خار و خاشاک درش رفتن گرفت هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت خوش بود خاک در کامل شدن بنده فرمان صاحبدل شدن بشنو این نکته که دانا گفته است گوهری بس خوب و زیبا سفته است باش دانا بی لجاج و بی ستیز یا که اندر سایه دانا گریز رخنه کز نادانی افتد در مزاج یابد از دانا و دانایی علاج

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۱ - منقاد شدن سلامان حکیم را و تدبیر کار او کردن چون سلامان گشت تسلیم حکیم زیر ظل رأفت او شد مقیم شد حکیم آشفته تسلیم او سحر کاری کرد در تعلیم او باده های دولتش در جام ریخت شهدهای حکمتش در کام ریخت جام او زان باده ذوق انگیز شد کام او زین شهد شکر ریز شد هر گه ابسالش فرا یاد آمدی وز فراق او به فریاد آمدی چون بدانستی حکیم آن حال را آفریدی صورت ابسال را یک دو ساعت پیش چشمش داشتی در دل او تخم تسکین کاشتی یافتی تسکین چو آن رنج و الم رفتی آن صورت به سر حد عدم همت عارف چو گردد زورمند هر چه خواهد آفریند بی گزند لیک چون یکدم ازو غافل شود صورت هستی ازو زایل شود گاه گاهی چون سخن پرداختی وصف زهره در میان انداختی زهره گفتی شمع جمع انجم است پیش او حسن همه خوبان گم است گر جمال خویش را پیدا کند آفتاب و ماه را شیدا کند نیست از وی در غنا کس تیزتر بزم عشرت را نشاط انگیزتر گوش گردون پر نوای چنگ اوست در سماع دایم از آهنگ اوست چون سلامان گوش کردی این سخن یافتی میلی به وی از خویشتن این سخن چون بارها تکرار یافت در درون آن میل را بسیار یافت چون ز وی دریافت این معنی حکیم کرد اندر زهره تأثیری عظیم تا جمال خود تمام اظهار کرد در دل و جان سلامان کار کرد نقش ابسال از ضمیر او بشست مهر روی زهره بر وی شد درست حسن باقی دید و از فانی پرید عیش باقی را ز فانی برگزید جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۲ - بیعت دادن پادشاه ارکان دولت خود را با سلامان و تسلیم کردن تخت و تاج را به وی افسر شاهی چه خوش سرمایه است تخت سلطانی چه عالی پایه است هر سری لایق به آن سرمایه نیست هر قدم شایسته این پایه نیست چرخ سا پایی سزد این پایه را عرش سا فرقی شد این سرمایه را چون سلامان از غم ابسال رست دل به معشوق همایون فال بست دامنش ز آلودگی ها پاک شد همتش را روی در افلاک شد تارک او گشت در خور تاج را پای او تخت فلک معراج را شاه یونان شهریاران را بخواند سرکشان و تاجداران را بخواند جشنی آنسان ساخت کز شاهنشهان نیست در طی تواریخ جهان بود هر لشکر کش و هر لشکری حاضر آن جشن از هر کشوری زان همه لشکرکش و لشکر که بود با سلامان کرد بیعت هر که بود جمله دل از سروری برداشتند سر به طوق بندگی افراشتند شه مرصع افسرش بر سر نهاد تخت ملکش زیر پای از زر نهاد هفت کشور را به وی تسلیم کرد رسم لشکر داریش تعلیم کرد کرد انشا در چنان هنگامه ای از برای وی وصیتنامه ای بر سر جمع آشکارا نی نهفت صد گهر ز الماس فکرت سفت و گفت

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۱ - منقاد شدن سلامان حکیم را و تدبیر کار او کردن چون سلامان گشت تسلیم حکیم زیر ظل رأفت او شد مقیم شد حکیم آشفته تسلیم او سحر کاری کرد در تعلیم او باده های دولتش در جام ریخت شهدهای حکمتش در کام ریخت جام او زان باده ذوق انگیز شد کام او زین شهد شکر ریز شد هر گه ابسالش فرا یاد آمدی وز فراق او به فریاد آمدی چون بدانستی حکیم آن حال را آفریدی صورت ابسال را یک دو ساعت پیش چشمش داشتی در دل او تخم تسکین کاشتی یافتی تسکین چو آن رنج و الم رفتی آن صورت به سر حد عدم همت عارف چو گردد زورمند هر چه خواهد آفریند بی گزند لیک چون یکدم ازو غافل شود صورت هستی ازو زایل شود گاه گاهی چون سخن پرداختی وصف زهره در میان انداختی زهره گفتی شمع جمع انجم است پیش او حسن همه خوبان گم است گر جمال خویش را پیدا کند آفتاب و ماه را شیدا کند نیست از وی در غنا کس تیزتر بزم عشرت را نشاط انگیزتر گوش گردون پر نوای چنگ اوست در سماع دایم از آهنگ اوست چون سلامان گوش کردی این سخن یافتی میلی به وی از خویشتن این سخن چون بارها تکرار یافت در درون آن میل را بسیار یافت چون ز وی دریافت این معنی حکیم کرد اندر زهره تأثیری عظیم تا جمال خود تمام اظهار کرد در دل و جان سلامان کار کرد نقش ابسال از ضمیر او بشست مهر روی زهره بر وی شد درست حسن باقی دید و از فانی پرید عیش باقی را ز فانی برگزید جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۲ - بیعت دادن پادشاه ارکان دولت خود را با سلامان و تسلیم کردن تخت و تاج را به وی افسر شاهی چه خوش سرمایه است تخت سلطانی چه عالی پایه است هر سری لایق به آن سرمایه نیست هر قدم شایسته این پایه نیست چرخ سا پایی سزد این پایه را عرش سا فرقی شد این سرمایه را چون سلامان از غم ابسال رست دل به معشوق همایون فال بست دامنش ز آلودگی ها پاک شد همتش را روی در افلاک شد تارک او گشت در خور تاج را پای او تخت فلک معراج را شاه یونان شهریاران را بخواند سرکشان و تاجداران را بخواند جشنی آنسان ساخت کز شاهنشهان نیست در طی تواریخ جهان بود هر لشکر کش و هر لشکری حاضر آن جشن از هر کشوری زان همه لشکرکش و لشکر که بود با سلامان کرد بیعت هر که بود جمله دل از سروری برداشتند سر به طوق بندگی افراشتند شه مرصع افسرش بر سر نهاد تخت ملکش زیر پای از زر نهاد هفت کشور را به وی تسلیم کرد رسم لشکر داریش تعلیم کرد کرد انشا در چنان هنگامه ای از برای وی وصیتنامه ای بر سر جمع آشکارا نی نهفت صد گهر ز الماس فکرت سفت و گفت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۳ - وصیت کردن پادشاه سلامان را لطف او مرهم نه هر سینه ریش قهر او کینه کش هر ظلم کیش نی بدی در سیرت و صورت ددی پیش ارباب خرد نابخردی چون سگ مسلخ همه آلودگی خوی او ز آلودگی آسودگی تا دهان خود بیالاید به خون خواهد اندر ذبح گاوی را زبون منهیی باید تو را هر سو به پای راست بین و صدق ورز و نیک رای تا رساند با تو پنهان از همه داستان ظلم و احسان از همه آن که باشد از وزیر اندر نفیر پرسش او را میفکن با وزیر همه به خود تفتیش کن آن حال را ساز عالی پایه اقبال را آن که بهر تو کفایت می کند ظلم بر شهر و ولایت می کند آن کفایت نی سعایت کردن است هیمه دوزخ به هم آوردن است کافی است آری و از وی دور نیست کو کند آخر ده خود را دویست خط کافی چون چنین وافر شود نفس او طغیان کند کافر شود هست پیش زیرکان ارجمند حکم کافر بر مسلمان ناپسند قصه کوته هر که ظلم آیین کند وز پی دنیات ترک دین کند نیست در گیتی ز وی نادانتری کس نخورد از خصلت نادان بری کار دین و دنیی خود را تمام جز به دانایان میفکن والسلام ای پسر ملک جهان جاوید نیست بالغان را غایت امید نیست پیشوا کن عقل دین اندوز را مزرع فردا شناس امروز را پیش ازان کاید به سر این کشتزار دولت جاوید را تخمی بکار هر عمل دارد به علمی احتیاج کوشش از دانش همی گیرد رواج آنچه خود دانی روش می کن بر آن وانچه نی می پرس از دانشوران هر چه می گیری و بیرون می دهی بین که چون می گیری و چون می دهی هر چه می گیری به حکم دین بگیر نی به حکم مدبری دین ناپذیر هر کجاگیری به حکم دین فره آن فره را هم به حکم دین بده کیسه مظلوم را خالی مکن پایه ظالم به آن عالی مکن آن فتد در فاقه و فقر شگرف وین کند آن را به فسق و ظلم صرف عاقبت این شیوه گردد شیونت خم شود از بار هر دو گردنت رو متاب از راههای مستقیم کین بود دستور شاهان قدیم او به دوزخ رفت تو در پی مرو هیمه دوزخ به سان وی مشو جهد کن تا هر خطا و هر خلل گردد از عدلت به ضد خود بدل نی که از تو عدل گیرد رنگ ظلم خرد گردد جام عدل از سنگ ظلم تو شبانی و رعیت چون رمه در شبانی دور باش از دمدمه در شبانی شیوه دیگر مگیر وز شبانان قدر خود برتر مگیر خود تو منصف شو چون نیکو مذهبان چیست اصل کار گله با شبان باید اندر گله سرهنگان تو را بهر ضبط گله یکرنگان تو را چون سگ گله تو را سر در کمند لیک سگ بر گرگ نی بر گوسفند بر رمه باشد بلای بس بزرگ چون سگ درنده باشد یار گرگ از وزیران نیست شاهان را گزیر لیک دانا و امین باید وزیر داند احوال ممالک را تمام تا دهد بر صورت احسن نظام باشد اندر ملک و مال شه امین ناورد بر غیر حق خود کمین زآنچه باشد قسمت شاه و حشم از رعیت نی فزون گیرد نه کم مهربانی بر همه خلق خدای مشفقی بر حال مسکین و گدای

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۳ - وصیت کردن پادشاه سلامان را لطف او مرهم نه هر سینه ریش قهر او کینه کش هر ظلم کیش نی بدی در سیرت و صورت ددی پیش ارباب خرد نابخردی چون سگ مسلخ همه آلودگی خوی او ز آلودگی آسودگی تا دهان خود بیالاید به خون خواهد اندر ذبح گاوی را زبون منهیی باید تو را هر سو به پای راست بین و صدق ورز و نیک رای تا رساند با تو پنهان از همه داستان ظلم و احسان از همه آن که باشد از وزیر اندر نفیر پرسش او را میفکن با وزیر همه به خود تفتیش کن آن حال را ساز عالی پایه اقبال را آن که بهر تو کفایت می کند ظلم بر شهر و ولایت می کند آن کفایت نی سعایت کردن است هیمه دوزخ به هم آوردن است کافی است آری و از وی دور نیست کو کند آخر ده خود را دویست خط کافی چون چنین وافر شود نفس او طغیان کند کافر شود هست پیش زیرکان ارجمند حکم کافر بر مسلمان ناپسند قصه کوته هر که ظلم آیین کند وز پی دنیات ترک دین کند نیست در گیتی ز وی نادانتری کس نخورد از خصلت نادان بری کار دین و دنیی خود را تمام جز به دانایان میفکن والسلام ای پسر ملک جهان جاوید نیست بالغان را غایت امید نیست پیشوا کن عقل دین اندوز را مزرع فردا شناس امروز را پیش ازان کاید به سر این کشتزار دولت جاوید را تخمی بکار هر عمل دارد به علمی احتیاج کوشش از دانش همی گیرد رواج آنچه خود دانی روش می کن بر آن وانچه نی می پرس از دانشوران هر چه می گیری و بیرون می دهی بین که چون می گیری و چون می دهی هر چه می گیری به حکم دین بگیر نی به حکم مدبری دین ناپذیر هر کجاگیری به حکم دین فره آن فره را هم به حکم دین بده کیسه مظلوم را خالی مکن پایه ظالم به آن عالی مکن آن فتد در فاقه و فقر شگرف وین کند آن را به فسق و ظلم صرف عاقبت این شیوه گردد شیونت خم شود از بار هر دو گردنت رو متاب از راههای مستقیم کین بود دستور شاهان قدیم او به دوزخ رفت تو در پی مرو هیمه دوزخ به سان وی مشو جهد کن تا هر خطا و هر خلل گردد از عدلت به ضد خود بدل نی که از تو عدل گیرد رنگ ظلم خرد گردد جام عدل از سنگ ظلم تو شبانی و رعیت چون رمه در شبانی دور باش از دمدمه در شبانی شیوه دیگر مگیر وز شبانان قدر خود برتر مگیر خود تو منصف شو چون نیکو مذهبان چیست اصل کار گله با شبان باید اندر گله سرهنگان تو را بهر ضبط گله یکرنگان تو را چون سگ گله تو را سر در کمند لیک سگ بر گرگ نی بر گوسفند بر رمه باشد بلای بس بزرگ چون سگ درنده باشد یار گرگ از وزیران نیست شاهان را گزیر لیک دانا و امین باید وزیر داند احوال ممالک را تمام تا دهد بر صورت احسن نظام باشد اندر ملک و مال شه امین ناورد بر غیر حق خود کمین زآنچه باشد قسمت شاه و حشم از رعیت نی فزون گیرد نه کم مهربانی بر همه خلق خدای مشفقی بر حال مسکین و گدای

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۴ - اشارت به آنکه مراد از این قصه صورت قصه نیست بلکه مقصود از آن معنی دیگر است که بیان کرده خواهد شد باشد اندر صورت هر قصه ای خرده بینان را ز معنی حصه ای صورت این قصه چون اتمام یافت بایدت از معنی آن کام یافت وضع این را راهدانی کرده است کاو به سر کار راه آورده است زان غرض نی قیل و قال ما و توست بلکه کشف سر حال ما و توست کیست از شاه و حکیم او را مراد وان سلامان چون ز شه بی جفت زاد کیست ابسال از سلامان کامیاب چیست کوه آتش و دریای آب چیست ملکی کان سلامان را رسید چون وی از ابسال دامان را کشید کیست زهره کآخر از وی دل ربود زنگ ابسالش ز آیینه زدود شرح اینها یک به یک از من شنو پای تا سر گوش باش و هوش شو جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۵ - در بیان آنکه مقصود از اینها که مذکور شد چیست صانع بی چون چو عالم آفرید عقل اول را مقدم آفرید ده بود سلک عقول ای خرده دان وان دهم باشد مؤثر در جهان کارگر چون اوست در گیتی تمام عقل فعالش ازان کردند نام اوست در عالم مفیض خیر و شر اوست در گیتی کفیل نفع و ضر نیستش پیوند جسمانی و جسم گنج او مستغنی آمد زین طلسم او به ذات و فعل خود زینها جداست کرد بی پیوند اینها هر چه خواست روح انسان زاده تأثیر اوست نفس حیوان سخره تدبیر اوست زیر فرمان وی اند اینها همه غرق احسان وی اند اینها همه او شه فرمانده است و دیگران زیر فرمان وی از فرمانبران چون به نعت شاهی او آراسته ست راهدان از شاه او را خواسته ست بر جهان فیضی که از وی می رسد بر وی از بالا پیاپی می رسد پیش دانا راهدان بوالعجب فیض بالا را حکیم آمد لقب روح پاکش نفس گویا گشته اسم زاده زین عقل است بی پیوند جسم هست بی پیوندی جسمش مراد آن که گفت این از پدر بی جفت زاد زاده ای بس پاکدامان آمده ست نام این زاده سلامان آمده ست کیست ابسال این تن شهوت پرست زیر احکام طبیعت گشته پست تن به جان زنده ست و جان از تن مدام گیرد از ادراک محسوسات کام هر دو زان رو عاشق یکدیگرند جز به جبر از صحبت هم نگذرند چیست آن دریا که در وی بوده اند وز وصال هم در او آسوده اند بحر شهوت های حیوانی ست آن لجه لذات نفسانی ست آن عالمی در موج او مستغرقند واندر استغراق او دور از حقند چیست آن ابسال در صحبت قریب وان سلامان ماند از وی بی نصیب باشد آن تأثیر سن انحطاط طی شدن آلات شهوت را بساط کرده جا محبوب طبع اندر کنار و آلت شهوت فرومانده ز کار چیست آن میل سلامان سوی شاه وان نهادن رو به تخت عز و جاه میل لذت های عقلی کردن است رو به دار الملک عقل آوردن است چیست آن آتش ریاضت های سخت تا طبیعت را زند آتش به رخت سوخت زان آثار طبع و جان بماند دامن از شهوات حیوانی فشاند لیک چون عمری به آتش بود خوی گه گهش درد فراق آمد به روی زان حکیمش وصف حسن زهره گفت کرد جانش را به مهر زهره جفت تا به تدریج او به زهره آرمید وز غم ابسال و عشق او رهید چیست زهره آن کمالات بلند کز وصول آن شود جان ارجمند زان جمال عقل نورانی شود پادشاه ملک انسانی شود با تو گفتم مجمل این اسرار را مختصر آوردم این گفتار را گر مفصل بایدت فکری بکن تا به تفصیل آید اسرار کهن هم بر این اجمال کاری این خطاب ختم شد والله اعلم باالصواب

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۴ - اشارت به آنکه مراد از این قصه صورت قصه نیست بلکه مقصود از آن معنی دیگر است که بیان کرده خواهد شد باشد اندر صورت هر قصه ای خرده بینان را ز معنی حصه ای صورت این قصه چون اتمام یافت بایدت از معنی آن کام یافت وضع این را راهدانی کرده است کاو به سر کار راه آورده است زان غرض نی قیل و قال ما و توست بلکه کشف سر حال ما و توست کیست از شاه و حکیم او را مراد وان سلامان چون ز شه بی جفت زاد کیست ابسال از سلامان کامیاب چیست کوه آتش و دریای آب چیست ملکی کان سلامان را رسید چون وی از ابسال دامان را کشید کیست زهره کآخر از وی دل ربود زنگ ابسالش ز آیینه زدود شرح اینها یک به یک از من شنو پای تا سر گوش باش و هوش شو جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۵ - در بیان آنکه مقصود از اینها که مذکور شد چیست صانع بی چون چو عالم آفرید عقل اول را مقدم آفرید ده بود سلک عقول ای خرده دان وان دهم باشد مؤثر در جهان کارگر چون اوست در گیتی تمام عقل فعالش ازان کردند نام اوست در عالم مفیض خیر و شر اوست در گیتی کفیل نفع و ضر نیستش پیوند جسمانی و جسم گنج او مستغنی آمد زین طلسم او به ذات و فعل خود زینها جداست کرد بی پیوند اینها هر چه خواست روح انسان زاده تأثیر اوست نفس حیوان سخره تدبیر اوست زیر فرمان وی اند اینها همه غرق احسان وی اند اینها همه او شه فرمانده است و دیگران زیر فرمان وی از فرمانبران چون به نعت شاهی او آراسته ست راهدان از شاه او را خواسته ست بر جهان فیضی که از وی می رسد بر وی از بالا پیاپی می رسد پیش دانا راهدان بوالعجب فیض بالا را حکیم آمد لقب روح پاکش نفس گویا گشته اسم زاده زین عقل است بی پیوند جسم هست بی پیوندی جسمش مراد آن که گفت این از پدر بی جفت زاد زاده ای بس پاکدامان آمده ست نام این زاده سلامان آمده ست کیست ابسال این تن شهوت پرست زیر احکام طبیعت گشته پست تن به جان زنده ست و جان از تن مدام گیرد از ادراک محسوسات کام هر دو زان رو عاشق یکدیگرند جز به جبر از صحبت هم نگذرند چیست آن دریا که در وی بوده اند وز وصال هم در او آسوده اند بحر شهوت های حیوانی ست آن لجه لذات نفسانی ست آن عالمی در موج او مستغرقند واندر استغراق او دور از حقند چیست آن ابسال در صحبت قریب وان سلامان ماند از وی بی نصیب باشد آن تأثیر سن انحطاط طی شدن آلات شهوت را بساط کرده جا محبوب طبع اندر کنار و آلت شهوت فرومانده ز کار چیست آن میل سلامان سوی شاه وان نهادن رو به تخت عز و جاه میل لذت های عقلی کردن است رو به دار الملک عقل آوردن است چیست آن آتش ریاضت های سخت تا طبیعت را زند آتش به رخت سوخت زان آثار طبع و جان بماند دامن از شهوات حیوانی فشاند لیک چون عمری به آتش بود خوی گه گهش درد فراق آمد به روی زان حکیمش وصف حسن زهره گفت کرد جانش را به مهر زهره جفت تا به تدریج او به زهره آرمید وز غم ابسال و عشق او رهید چیست زهره آن کمالات بلند کز وصول آن شود جان ارجمند زان جمال عقل نورانی شود پادشاه ملک انسانی شود با تو گفتم مجمل این اسرار را مختصر آوردم این گفتار را گر مفصل بایدت فکری بکن تا به تفصیل آید اسرار کهن هم بر این اجمال کاری این خطاب ختم شد والله اعلم باالصواب

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۶ - خاتمه کتاب جامی ای کرده بساط عمر طی در خیال شعر بودن تا به کی همچو خامه چند باشی خامکار در سواد شعر پیچی نامه وار موی تو شد در سیه کاری سفید رو سفیدی زین هنر کم دار امید زانچه گفتی وقت عذر آوردن است ورد خود استغفرالله کردن است وقف استغفار کن نفس و نفس نفس را در این نفس هم آر و بس ز آب استغفار چون شستی دهان گو دعا و مدحت شاه جهان مدح شاه کامران یعقوب بیگ فیض باران آمد و من تشنه ریگ ریگ تشنه کی شود از آب سیر بر وداع او کجا باشد دلیر چون بود سیری ازین آبم محال بر دعا بهتر بود ختم مقال عالم از فیض نوالش تازه شد نوبت عدلش بلند آوازه شد هر دمش جاه و جمالی تازه باد مدت ملکش برون ز اندازه باد جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱ - آغاز قبله همت خدای شناس هست بر نعمت خدای سپاس خاصه بر نعمتی که دیر بقاست در جهان تا جهان به جاست به جاست چیست آن نکته های هوشیاران نظم و نثر بدیع گفتاران نیست شغلی پس از سپاس خدای بهتر از نعت خواجه دو سرای آن که بی پرده در نشیمن راز سخن از وی به پایه اعجاز ای خوش آن صافی دل انصاف جوی کش بود در شیوه انصاف روی در جهان بر هر چه اندازد نظر عیب را بگذارد و بیند هنر جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲ - والتکلان فی جمیع الاحوال علی المهیمن المتعال بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم فیض کرم خوان سخن ساز کرد پرده ز دستان کهن باز کرد بانگ صریر از قلم سحر کار خاست که بسم الله دستی بیار مایده تازه برون آمده ست چاشنیی گیر که چون آمده ست ور نچشی نکهت آن بس تو را بوی خوشش طعمه جان بس تو را خاک به اینجا همه جان های پاک بو که فتد ریزه این خوان به خاک هر که بود بر سر این خوان رهش به بود آغاز ز بسم اللهش دیو که غارتگر این مرحله ست بسملش از خنجر این بسمله ست بی که ز پی سین بودش زین خطاب چون سر پستانست ز ام الکتاب تا تو ز پستانش شوی طفل وش بهر غذای دل و جان شیر کش بسم شده هر دو ز ترکیب میم گفته بسم حرز تو از تیغ بیم شکل چمن بین که به رحمن در است کز چمن خلد نشان آور است مژده دهد کز خط عنبر سرشت بسمله باشد چمنی از بهشت با که دو باشد دری آمد دو لخت مدخل آن باغ سعادت درخت سین وی از باد پر جبرییل سلسله بسته به رخ سلسبیل چشم گشا چشمه هر میم بین جاری از آن چشمه تسنیم بین هر الف از وی شجری میوه ناک میوه آن معرفت ذات پاک طره حور است در او لام ها بهر دل دیده وران دام ها ها چو دو حلقه ست پی صید دل گشته ازان طره به هم متصل را که بود غایت سور و سرور زو رسدت دست به دامان حور حا که بهشتست اشارت نما بهر بهشتست اشارت به ما نون کالفش پای بود میم فرق ماهی کوثر که در آبست غرق یا که دهد یاد ز یای ندا می زندت بانگ که این سو بیا نه به تأمل قدم اهتمام خوش بگذر بر چمن این کلام کآیتی آمد ز سور مختصر درج در او سر بسی از صور صورت یاسین بود آن یا و سین در رقمش از همه بالا نشین نعت نخستینش به خوشتر بیان می دهد از سوره رحمن نشان کرده معلم گه تعلیم او فهم حوامیم ز حامیم او بر سر را بین دو الف لام را داده نشان از دو الف لام را از پی نونش الف اندر رقم پرده گشا گشته ز نون و القلم سطر حروفش ز بیاض و سواد داده ات از نور و دخانست یاد فتحه آن فاتح گنج ازل کسره آن کاسر کأس امل صورت جزمش که بود حلقه وار گوش خرد دایم ازو حلقه دار شانه تشدید که بر لام و راست تاج سر هدهد راه هدی ست نقطه بی پست ز ارباب راز تخم امید است به خاک نیاز نقطه نونش پی دفع گزند بر سر نار است نهاده سپند وان دوی دیگر شده چون مردمک نور ده دیده ملک و ملک نوزده حرف ست به وقت شمار فیض رسانیده به هژده هزار وصف رحیم است شده ختم آن صورت ختم آمده در وی عیان این دو دلیل است که از کردگار فیض رحیم است بود ختم کار

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷۶ - خاتمه کتاب جامی ای کرده بساط عمر طی در خیال شعر بودن تا به کی همچو خامه چند باشی خامکار در سواد شعر پیچی نامه وار موی تو شد در سیه کاری سفید رو سفیدی زین هنر کم دار امید زانچه گفتی وقت عذر آوردن است ورد خود استغفرالله کردن است وقف استغفار کن نفس و نفس نفس را در این نفس هم آر و بس ز آب استغفار چون شستی دهان گو دعا و مدحت شاه جهان مدح شاه کامران یعقوب بیگ فیض باران آمد و من تشنه ریگ ریگ تشنه کی شود از آب سیر بر وداع او کجا باشد دلیر چون بود سیری ازین آبم محال بر دعا بهتر بود ختم مقال عالم از فیض نوالش تازه شد نوبت عدلش بلند آوازه شد هر دمش جاه و جمالی تازه باد مدت ملکش برون ز اندازه باد جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۱ - آغاز قبله همت خدای شناس هست بر نعمت خدای سپاس خاصه بر نعمتی که دیر بقاست در جهان تا جهان به جاست به جاست چیست آن نکته های هوشیاران نظم و نثر بدیع گفتاران نیست شغلی پس از سپاس خدای بهتر از نعت خواجه دو سرای آن که بی پرده در نشیمن راز سخن از وی به پایه اعجاز ای خوش آن صافی دل انصاف جوی کش بود در شیوه انصاف روی در جهان بر هر چه اندازد نظر عیب را بگذارد و بیند هنر جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۲ - والتکلان فی جمیع الاحوال علی المهیمن المتعال بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم فیض کرم خوان سخن ساز کرد پرده ز دستان کهن باز کرد بانگ صریر از قلم سحر کار خاست که بسم الله دستی بیار مایده تازه برون آمده ست چاشنیی گیر که چون آمده ست ور نچشی نکهت آن بس تو را بوی خوشش طعمه جان بس تو را خاک به اینجا همه جان های پاک بو که فتد ریزه این خوان به خاک هر که بود بر سر این خوان رهش به بود آغاز ز بسم اللهش دیو که غارتگر این مرحله ست بسملش از خنجر این بسمله ست بی که ز پی سین بودش زین خطاب چون سر پستانست ز ام الکتاب تا تو ز پستانش شوی طفل وش بهر غذای دل و جان شیر کش بسم شده هر دو ز ترکیب میم گفته بسم حرز تو از تیغ بیم شکل چمن بین که به رحمن در است کز چمن خلد نشان آور است مژده دهد کز خط عنبر سرشت بسمله باشد چمنی از بهشت با که دو باشد دری آمد دو لخت مدخل آن باغ سعادت درخت سین وی از باد پر جبرییل سلسله بسته به رخ سلسبیل چشم گشا چشمه هر میم بین جاری از آن چشمه تسنیم بین هر الف از وی شجری میوه ناک میوه آن معرفت ذات پاک طره حور است در او لام ها بهر دل دیده وران دام ها ها چو دو حلقه ست پی صید دل گشته ازان طره به هم متصل را که بود غایت سور و سرور زو رسدت دست به دامان حور حا که بهشتست اشارت نما بهر بهشتست اشارت به ما نون کالفش پای بود میم فرق ماهی کوثر که در آبست غرق یا که دهد یاد ز یای ندا می زندت بانگ که این سو بیا نه به تأمل قدم اهتمام خوش بگذر بر چمن این کلام کآیتی آمد ز سور مختصر درج در او سر بسی از صور صورت یاسین بود آن یا و سین در رقمش از همه بالا نشین نعت نخستینش به خوشتر بیان می دهد از سوره رحمن نشان کرده معلم گه تعلیم او فهم حوامیم ز حامیم او بر سر را بین دو الف لام را داده نشان از دو الف لام را از پی نونش الف اندر رقم پرده گشا گشته ز نون و القلم سطر حروفش ز بیاض و سواد داده ات از نور و دخانست یاد فتحه آن فاتح گنج ازل کسره آن کاسر کأس امل صورت جزمش که بود حلقه وار گوش خرد دایم ازو حلقه دار شانه تشدید که بر لام و راست تاج سر هدهد راه هدی ست نقطه بی پست ز ارباب راز تخم امید است به خاک نیاز نقطه نونش پی دفع گزند بر سر نار است نهاده سپند وان دوی دیگر شده چون مردمک نور ده دیده ملک و ملک نوزده حرف ست به وقت شمار فیض رسانیده به هژده هزار وصف رحیم است شده ختم آن صورت ختم آمده در وی عیان این دو دلیل است که از کردگار فیض رحیم است بود ختم کار

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳ - در ارداف تسمیه به تحمید که فاتحه کتاب مجید و فاتح ابواب مزید است آنچه نگارد پی این خوش رقم بر سر هر نامه دبیر قلم حمد خداییست که از کلک کن بر ورق باد نویسد سخن چون رقم او بود این تازه حرف جز به ثنایش نتوان کرد صرف لیک ثنایش ز بیان برتر است هر چه زبان گوید ازان برتر است نطق و ثنایش چه تمناست این عقل و تمناش چه سوداست این نیست سخن جز گرهی چند سست طبع سخنور زده بر باد چست هیچ گشادی نبود در گره گر نشود کار به آن بند به صد گره از رشته پر تاب و پیچ گر بگشایند در آن نیست هیچ عقل درین عقده ز خود گشته گم کرده درین فکر سر رشته گم رشته فکرش که سزد پر گهر پر بود اینجا ز گره سر به سر می دهد این رشته ز سبحه نشان صد گره افتاده در او مهره سان عقل گرفته به کفش سبحه وار عاجزی خویش کند زان شمار آنکه نه دم می زند از عجز کیست غایت این کار بجز عجز چیست عجز به از هر دل دانا که هست بر در آن حی توانا که هست مرسله بند گهر کان جود سلسله پیوند نظام وجود غره فروز سحر خاکیان مشعله سوز شب افلاکیان خوان کرامت نه آیندگان گنج سلامت ده پایندگان چشمه کن قله قاف قدم نایژه پرداز شکاف قلم روز برآرنده شبهای تار کارگزارنده مردان کار واهب هر مایه که سودیش هست قبله هر سر که سجودیش هست دایره ساز سپر آفتاب تیرگر باد و زره باف آب عیب نهان دار هنر پروران عذر پذیرنده عذر آوران آب زن آتش سودای عقل تاب ده دست تمنای عقل صیقلی صاف ضمیران پاک صیرفی گنج پذیران خاک سر شکن خامه تدبیرها خامه کش نامه تقصیرها ایمنی وقت هراسندگان روشنی حال شناسندگان تازه کن جان به نسیم حیات کارگر کارگه کاینات ساخت چو صنعش قلم از کاف و نون شد به هزاران رقمش رهنمون سطر نخست از ورق این سواد قدس نژادان تجرد نهاد مایه ایشان ز هیولا بری پایه ایشان ز صور برتری جیب بقاشان ز فنا سوده نی دامنشان ز آب و گل آلوده نی جنبش ایشان به هنرهای خاص از کشش چنگ طبیعت خلاص ناشده اقلیم دوام و ثبات تنگ بر ایشان ز حدود و جهات سطر دوم نه فلک لاجورد گرد یکی نقطه همه تیز گرد کوشش ایشان به پیام سروش گردش ایشان ز سر عقل و هوش برده به چوگان ارادت همه گوی ز میدان سعادت همه بلکه به رقص آمده صوفی وشند دایم ازین رقص چو صوفی خوشند داده به هر دور ز ادوارشان نور دگر واهب انوارشان سطر سوم نیست بجز چار حرف درج به هر چار رموز شگرف هر چه بود در خم طاق سپهر جمله ازین چار نموده ست چهر قدرتش آن را به هم آمیخته ست هر دم ازان نقش نو انگیخته ست نقش نخستین چه بود زان جماد کز حرکت بر در او ایستاد کوه نشسته به مقام وقار یافته در قعده طاعت قرار کان که بود خازن گنجینه اش ساخته پر لعل و گهر سینه اش هر گهری دیده رواجی دگر گشته فروزنده تاجی دگر نوبت ازین پس به نبات آمده چابک و شیرین حرکات آمده بر زده از روزنه خاک سر برده به یکچند بر افلاک سر چتر برافراخته از برگ و شاخ ساخته بر سایه نشین جا فراخ کاه فشانده ز شکوفه درم گاه ز میوه شده خوان کرم جنبش حیوان شده بعد از نبات گشته روان در گلش آب حیات از ره حس برده ز مقصود بوی پویه کنان کرده به مقصود روی با دل خواهنده ز جا خاسته رفته به هر جا که دلش خواسته خاتمه این همه هست آدمی یافته زو کار جهان محکمی اول فکر آخر کار آمده فکر کن و کارگزار آمده بر کفش از عقل نهاده چراغ داده ز هر شمع و چراغش فراغ کارکنان داده به عقل از حواس گشته به هر مقصد ازان ره شناس باصره را داده به بینش نوید راه نموده به سیاه و سپید سامعه را کرده به بیرون دو در تا ز چپ و راست نیوشد خبر ذایقه را داده به روی زبان کام ز شیرینی و شور جهان لامسه را نقد نهاده به مشت گنج شناسایی نرم و درشت شامه را از گل و ریحان باغ ساخته چون غنچه معطر دماغ بر تنش این پنج حس ظاهرند پنج دگر کارگر اندر سرند کارکنان خردند این همه بهر خرد نامزدند این همه تا به مددگاری ایشان خرد پی به شناسایی مبدع برد چست ببندد کمر بندگی بندگیی مایه صد زندگی زندگیی مدت آن لایزال در کنف عاطفت ذوالجلال جامی اگر زنده دلی بنده باش بنده این زنده پاینده باش بندگیش زندگی آمد تمام زندگی این باشد و بس والسلام

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳ - در ارداف تسمیه به تحمید که فاتحه کتاب مجید و فاتح ابواب مزید است آنچه نگارد پی این خوش رقم بر سر هر نامه دبیر قلم حمد خداییست که از کلک کن بر ورق باد نویسد سخن چون رقم او بود این تازه حرف جز به ثنایش نتوان کرد صرف لیک ثنایش ز بیان برتر است هر چه زبان گوید ازان برتر است نطق و ثنایش چه تمناست این عقل و تمناش چه سوداست این نیست سخن جز گرهی چند سست طبع سخنور زده بر باد چست هیچ گشادی نبود در گره گر نشود کار به آن بند به صد گره از رشته پر تاب و پیچ گر بگشایند در آن نیست هیچ عقل درین عقده ز خود گشته گم کرده درین فکر سر رشته گم رشته فکرش که سزد پر گهر پر بود اینجا ز گره سر به سر می دهد این رشته ز سبحه نشان صد گره افتاده در او مهره سان عقل گرفته به کفش سبحه وار عاجزی خویش کند زان شمار آنکه نه دم می زند از عجز کیست غایت این کار بجز عجز چیست عجز به از هر دل دانا که هست بر در آن حی توانا که هست مرسله بند گهر کان جود سلسله پیوند نظام وجود غره فروز سحر خاکیان مشعله سوز شب افلاکیان خوان کرامت نه آیندگان گنج سلامت ده پایندگان چشمه کن قله قاف قدم نایژه پرداز شکاف قلم روز برآرنده شبهای تار کارگزارنده مردان کار واهب هر مایه که سودیش هست قبله هر سر که سجودیش هست دایره ساز سپر آفتاب تیرگر باد و زره باف آب عیب نهان دار هنر پروران عذر پذیرنده عذر آوران آب زن آتش سودای عقل تاب ده دست تمنای عقل صیقلی صاف ضمیران پاک صیرفی گنج پذیران خاک سر شکن خامه تدبیرها خامه کش نامه تقصیرها ایمنی وقت هراسندگان روشنی حال شناسندگان تازه کن جان به نسیم حیات کارگر کارگه کاینات ساخت چو صنعش قلم از کاف و نون شد به هزاران رقمش رهنمون سطر نخست از ورق این سواد قدس نژادان تجرد نهاد مایه ایشان ز هیولا بری پایه ایشان ز صور برتری جیب بقاشان ز فنا سوده نی دامنشان ز آب و گل آلوده نی جنبش ایشان به هنرهای خاص از کشش چنگ طبیعت خلاص ناشده اقلیم دوام و ثبات تنگ بر ایشان ز حدود و جهات سطر دوم نه فلک لاجورد گرد یکی نقطه همه تیز گرد کوشش ایشان به پیام سروش گردش ایشان ز سر عقل و هوش برده به چوگان ارادت همه گوی ز میدان سعادت همه بلکه به رقص آمده صوفی وشند دایم ازین رقص چو صوفی خوشند داده به هر دور ز ادوارشان نور دگر واهب انوارشان سطر سوم نیست بجز چار حرف درج به هر چار رموز شگرف هر چه بود در خم طاق سپهر جمله ازین چار نموده ست چهر قدرتش آن را به هم آمیخته ست هر دم ازان نقش نو انگیخته ست نقش نخستین چه بود زان جماد کز حرکت بر در او ایستاد کوه نشسته به مقام وقار یافته در قعده طاعت قرار کان که بود خازن گنجینه اش ساخته پر لعل و گهر سینه اش هر گهری دیده رواجی دگر گشته فروزنده تاجی دگر نوبت ازین پس به نبات آمده چابک و شیرین حرکات آمده بر زده از روزنه خاک سر برده به یکچند بر افلاک سر چتر برافراخته از برگ و شاخ ساخته بر سایه نشین جا فراخ کاه فشانده ز شکوفه درم گاه ز میوه شده خوان کرم جنبش حیوان شده بعد از نبات گشته روان در گلش آب حیات از ره حس برده ز مقصود بوی پویه کنان کرده به مقصود روی با دل خواهنده ز جا خاسته رفته به هر جا که دلش خواسته خاتمه این همه هست آدمی یافته زو کار جهان محکمی اول فکر آخر کار آمده فکر کن و کارگزار آمده بر کفش از عقل نهاده چراغ داده ز هر شمع و چراغش فراغ کارکنان داده به عقل از حواس گشته به هر مقصد ازان ره شناس باصره را داده به بینش نوید راه نموده به سیاه و سپید سامعه را کرده به بیرون دو در تا ز چپ و راست نیوشد خبر ذایقه را داده به روی زبان کام ز شیرینی و شور جهان لامسه را نقد نهاده به مشت گنج شناسایی نرم و درشت شامه را از گل و ریحان باغ ساخته چون غنچه معطر دماغ بر تنش این پنج حس ظاهرند پنج دگر کارگر اندر سرند کارکنان خردند این همه بهر خرد نامزدند این همه تا به مددگاری ایشان خرد پی به شناسایی مبدع برد چست ببندد کمر بندگی بندگیی مایه صد زندگی زندگیی مدت آن لایزال در کنف عاطفت ذوالجلال جامی اگر زنده دلی بنده باش بنده این زنده پاینده باش بندگیش زندگی آمد تمام زندگی این باشد و بس والسلام

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴ - مناجات اول متضمن اشارت به شواهد جود و دلایل وجود حق سبحانه ما اعلی شأنه و اجلی برهانه ای صفت خاص تو واجب به ذات بسته به تو سلسله ممکنات گر نرسد قافله بر قافله فیض تو در هم درد این سلسله کون و مکان شاهد جود تواند حجت اثبات وجود تواند دایره چرخ مدار از تو یافت مرحله خاک قرار از تو یافت کیسه پر لعل و زر کان که هست قدرت تو بر کمر کوه بست در سخن را که گره کرده ای در صدف سینه تو پرورده ای عرصه گیتی که بود باغسان تربیت لطف تواش باغبان چشمه مهرست گل اصفرش گوی فلک غنچه نیلوفرش طاسچه نرگس او دور ماه جلوه گه نسترنش صبحگاه شاخ شکوفه است ثریا در او سرخ شفق لاله حمرا در او سوسن آزاد وی آزادگان سبزه به زیر قدم افتادگان سرو وی آن سایه ور سربلند کآمده از دست تهی بهره مند آنست بنفشه که ز چرخ درشت جامه کبود آمده و کوژپشت شاخ گلش قامت شوخان شنگ غنچه او خون شده دلهای تنگ بلبل آن طبع سخن پروران در چمن نطق زبان آوران این همه آثار که نادر نماست بر صفت هستی قادر گواست رو به تو آریم که قادر تویی نظم کن سلک نوادر تویی باغ نشان گر ندهد زیب باغ باغ شود بر دل نظاره داغ ور دهدش جلوه به هر زیوری هر ورقی باشد ازان دفتری ثبت در او قاعده هستیش در هنر خویش سبک دستیش رنگرز باغ تویی باغ ما کارگه صنعت صباغ ما همچو گلیم از تو شده سرخ روی رنگرزی های تو را شرح گوی تیغ زبان آخته چون سوسنیم تیغ شناسایی تو می زنیم بودی و این باغ دل افروز نی باشی و میدان شب و روز نی بحر بقایی تو و باقی سراب منک المبداء و الیک المآب جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵ - مناجات دوم متضمن اشارت به آنکه حقیقت حق وجود صرف است و هستی مطلق جل ذکره و عم بره ای علم هستی ما با تو پست نیست به خود هست به تو هر چه هست ذات تو هم هستی و هم هست کن هست کن عالم نوی و کهن هست تویی هستی مطلق تویی هست که هستی بود الحق تویی هر چه نه هستی به سرای مجاز باشدش البته به هستی نیاز آنچه نه محتاج به کس هستی است بر همه کس زانش زبردستی است نام و نشانت نه و دامن کشان می گذری بر همه نام و نشان پست و بلند از کرمت بهره مند با تو یکی نسبت پست و بلند با همه چون جان به تن آمیزناک پاک ز آلایش ناپاک و پاک چشم مشبه ز جمال تو کور عقل منزه ز کمال تو دور ناقه تنزیه چو تنها فتاد پای ز معموره به صحرا نهاد حادی تشبیه چو محمل براند رفت به معموره و در گل بماند ای ز تو معموره و صحرا همه بود تو هم بی همه هم با همه در تو نیند این دو صفت جز به هم چون ننمایند تجاوز به هم هست ز تنزیه تو تشبیه تو نیست جز این غایت تنزیه تو نور بسیطی و غباریت نی بحر محیطی و کناریت نی نیست کناریت ولی صد هزار گوهرت از موج فتد بر کنار موج تو بود آن که شدی جلوه گر در خود و بر خود به هزاران صور در تتق ذات تو هر سر که بود روی در آیینه علمت نمود صورتشان عکس نما شد ز ذات ذات ز تکرار صور شد ذوات انجمن جمع همه عالم است رونق آن انجمن از آدم است با تو خود آدم که و عالم کدام نیست ز غیر تو نشان غیر نام گرچه نمایند بسی غیر تو نیست درین عرصه کسی غیر تو کیست به پیدایی تو در جهان مانده ز پیدایی خویشی نهان تو همه جا حاضر و من جا به جای می زنم اندر طبلت دست و پای چون فتم از پای مرا دستگیر انت نصیری و الیک المصیر

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۴ - مناجات اول متضمن اشارت به شواهد جود و دلایل وجود حق سبحانه ما اعلی شأنه و اجلی برهانه ای صفت خاص تو واجب به ذات بسته به تو سلسله ممکنات گر نرسد قافله بر قافله فیض تو در هم درد این سلسله کون و مکان شاهد جود تواند حجت اثبات وجود تواند دایره چرخ مدار از تو یافت مرحله خاک قرار از تو یافت کیسه پر لعل و زر کان که هست قدرت تو بر کمر کوه بست در سخن را که گره کرده ای در صدف سینه تو پرورده ای عرصه گیتی که بود باغسان تربیت لطف تواش باغبان چشمه مهرست گل اصفرش گوی فلک غنچه نیلوفرش طاسچه نرگس او دور ماه جلوه گه نسترنش صبحگاه شاخ شکوفه است ثریا در او سرخ شفق لاله حمرا در او سوسن آزاد وی آزادگان سبزه به زیر قدم افتادگان سرو وی آن سایه ور سربلند کآمده از دست تهی بهره مند آنست بنفشه که ز چرخ درشت جامه کبود آمده و کوژپشت شاخ گلش قامت شوخان شنگ غنچه او خون شده دلهای تنگ بلبل آن طبع سخن پروران در چمن نطق زبان آوران این همه آثار که نادر نماست بر صفت هستی قادر گواست رو به تو آریم که قادر تویی نظم کن سلک نوادر تویی باغ نشان گر ندهد زیب باغ باغ شود بر دل نظاره داغ ور دهدش جلوه به هر زیوری هر ورقی باشد ازان دفتری ثبت در او قاعده هستیش در هنر خویش سبک دستیش رنگرز باغ تویی باغ ما کارگه صنعت صباغ ما همچو گلیم از تو شده سرخ روی رنگرزی های تو را شرح گوی تیغ زبان آخته چون سوسنیم تیغ شناسایی تو می زنیم بودی و این باغ دل افروز نی باشی و میدان شب و روز نی بحر بقایی تو و باقی سراب منک المبداء و الیک المآب جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۵ - مناجات دوم متضمن اشارت به آنکه حقیقت حق وجود صرف است و هستی مطلق جل ذکره و عم بره ای علم هستی ما با تو پست نیست به خود هست به تو هر چه هست ذات تو هم هستی و هم هست کن هست کن عالم نوی و کهن هست تویی هستی مطلق تویی هست که هستی بود الحق تویی هر چه نه هستی به سرای مجاز باشدش البته به هستی نیاز آنچه نه محتاج به کس هستی است بر همه کس زانش زبردستی است نام و نشانت نه و دامن کشان می گذری بر همه نام و نشان پست و بلند از کرمت بهره مند با تو یکی نسبت پست و بلند با همه چون جان به تن آمیزناک پاک ز آلایش ناپاک و پاک چشم مشبه ز جمال تو کور عقل منزه ز کمال تو دور ناقه تنزیه چو تنها فتاد پای ز معموره به صحرا نهاد حادی تشبیه چو محمل براند رفت به معموره و در گل بماند ای ز تو معموره و صحرا همه بود تو هم بی همه هم با همه در تو نیند این دو صفت جز به هم چون ننمایند تجاوز به هم هست ز تنزیه تو تشبیه تو نیست جز این غایت تنزیه تو نور بسیطی و غباریت نی بحر محیطی و کناریت نی نیست کناریت ولی صد هزار گوهرت از موج فتد بر کنار موج تو بود آن که شدی جلوه گر در خود و بر خود به هزاران صور در تتق ذات تو هر سر که بود روی در آیینه علمت نمود صورتشان عکس نما شد ز ذات ذات ز تکرار صور شد ذوات انجمن جمع همه عالم است رونق آن انجمن از آدم است با تو خود آدم که و عالم کدام نیست ز غیر تو نشان غیر نام گرچه نمایند بسی غیر تو نیست درین عرصه کسی غیر تو کیست به پیدایی تو در جهان مانده ز پیدایی خویشی نهان تو همه جا حاضر و من جا به جای می زنم اندر طبلت دست و پای چون فتم از پای مرا دستگیر انت نصیری و الیک المصیر

%0
10 Bölüm