Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۳ - سرعت نمودن غلام مقبول به انقیاد امر پادشاه و تبری کردن او از حول و قوت خویش آن یکی چست از زمین برجست تیغ جست و میان به کین در بست گفت شاها غلام فرمانم هر چه حکم تو بنده آنم گر کنم طاعت و اطاعت تو باشد آن هم به استطاعت تو من خود اندر میانه هیچ نیم جز دروغ و بهانه هیچ نیم آلتی ام به دست کارگزار نیست در دست من کفایت کار کار در دست کار ساز بود نسبت آن به من مجاز بود کار خود کن که کارساز تویی معنی آرای این مجاز تویی گر توانم دهی توانم کرد ور دهانم شوی توانم خورد فعلم از دست قدرتت هست است دست من آستین آن دست است دست جنبد ز آستین آری لیک ناید ز آستین کاری پیش آن کس که راست بین باشد فعل و جنبش نه ز آستین باشد دست تا ز آستین نه جنبان است جنبش آستین چه امکان است تا تو برنامدی به صورت من نشد اثبات فعل و قدرت من عین ممکن چو پیش چشم شهود نیست فی حد ذاته موجود فعلش از وی وجود چون یابد نیست از نیست بود چون یابد این مثل یاد کن که صاحب هش ثبت العرش گفت ثم انقش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه شاه چون اضطراب او می دید زیر لب نرم نرم می خندید خنده ای همچو برق عالم سوز نه چو صبح دوم جهان افروز مشو از لطف پادشاه دلیر که بود خنده اش چو خنده شیر او به قصد تو می کند دندان تیز و تو می شماریش خندان آن دگر یک چو حکم شاه شنید سر طاعت ز حکم شاه کشید گفت شاها چه مرد این کارم چه کشی زار زیر این بارم آهویی ام ز عمر ناشده سیر آهویی را چه تاب پنجه شیر چیست حکمت تو را درین تلبیس که شریفی شود فدای خسیس گر بتابم ازین حکایت رو حجت من بس است لاتقلوا ماندن از ساخت حضور تو دور به که رفتن به پای خویش به گور چه شود حاصلم بجز حرمان که دهی فوق طاقتم فرمان چون به ملا یطاق افتاد کار رسم و راه پیمبرانست فرار این و امثال این بسی می گفت شاه از آن گفت و گو نمی آشفت شیوه شاه نیست آشفتن واندر آشفتگی سقط گفتن شاه باید که بردبار بود در سخن صاحب وقار بود هر چه در باب مهر و کین گوید هر بر وفق عقل و دین گوید ای بسا کز لبش جهد یک حرف که بسوزد هزار جان شگرف جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود چون گذشت از حد آن جحود و عناد شاه گفتا خدات صبر دهاد چند ازین گفت و گوی بیهوده که زبان زان مباد آلوده امر من بهر آزمون شماست نه مرا آرزوی خون شماست خواستم تا درین فضای وجود سر معلوم من شود مشهود آنچه دانسته ام چه زین و چه شین از شما بینمش به رأی العین هر چه در هر کدام مکتوم است پیش من لایزال معلوم است تا ز قوت همه به فعل آید زان سبب امر و نهی می باید کی بود امر مقتضی موجود فعل ها را درین نشیمن بود عبد مأمور ازان کند بی مر ترک اتیان بما به یؤمر

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۳ - سرعت نمودن غلام مقبول به انقیاد امر پادشاه و تبری کردن او از حول و قوت خویش آن یکی چست از زمین برجست تیغ جست و میان به کین در بست گفت شاها غلام فرمانم هر چه حکم تو بنده آنم گر کنم طاعت و اطاعت تو باشد آن هم به استطاعت تو من خود اندر میانه هیچ نیم جز دروغ و بهانه هیچ نیم آلتی ام به دست کارگزار نیست در دست من کفایت کار کار در دست کار ساز بود نسبت آن به من مجاز بود کار خود کن که کارساز تویی معنی آرای این مجاز تویی گر توانم دهی توانم کرد ور دهانم شوی توانم خورد فعلم از دست قدرتت هست است دست من آستین آن دست است دست جنبد ز آستین آری لیک ناید ز آستین کاری پیش آن کس که راست بین باشد فعل و جنبش نه ز آستین باشد دست تا ز آستین نه جنبان است جنبش آستین چه امکان است تا تو برنامدی به صورت من نشد اثبات فعل و قدرت من عین ممکن چو پیش چشم شهود نیست فی حد ذاته موجود فعلش از وی وجود چون یابد نیست از نیست بود چون یابد این مثل یاد کن که صاحب هش ثبت العرش گفت ثم انقش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه شاه چون اضطراب او می دید زیر لب نرم نرم می خندید خنده ای همچو برق عالم سوز نه چو صبح دوم جهان افروز مشو از لطف پادشاه دلیر که بود خنده اش چو خنده شیر او به قصد تو می کند دندان تیز و تو می شماریش خندان آن دگر یک چو حکم شاه شنید سر طاعت ز حکم شاه کشید گفت شاها چه مرد این کارم چه کشی زار زیر این بارم آهویی ام ز عمر ناشده سیر آهویی را چه تاب پنجه شیر چیست حکمت تو را درین تلبیس که شریفی شود فدای خسیس گر بتابم ازین حکایت رو حجت من بس است لاتقلوا ماندن از ساخت حضور تو دور به که رفتن به پای خویش به گور چه شود حاصلم بجز حرمان که دهی فوق طاقتم فرمان چون به ملا یطاق افتاد کار رسم و راه پیمبرانست فرار این و امثال این بسی می گفت شاه از آن گفت و گو نمی آشفت شیوه شاه نیست آشفتن واندر آشفتگی سقط گفتن شاه باید که بردبار بود در سخن صاحب وقار بود هر چه در باب مهر و کین گوید هر بر وفق عقل و دین گوید ای بسا کز لبش جهد یک حرف که بسوزد هزار جان شگرف جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود چون گذشت از حد آن جحود و عناد شاه گفتا خدات صبر دهاد چند ازین گفت و گوی بیهوده که زبان زان مباد آلوده امر من بهر آزمون شماست نه مرا آرزوی خون شماست خواستم تا درین فضای وجود سر معلوم من شود مشهود آنچه دانسته ام چه زین و چه شین از شما بینمش به رأی العین هر چه در هر کدام مکتوم است پیش من لایزال معلوم است تا ز قوت همه به فعل آید زان سبب امر و نهی می باید کی بود امر مقتضی موجود فعل ها را درین نشیمن بود عبد مأمور ازان کند بی مر ترک اتیان بما به یؤمر

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۶ - اشارت به آنکه امر دو قسم است ایجادی و ایجابی بر دو قسم است امر اگر یابی امر ایجادی است و ایجابی امر ایجادی امر کن باشد که مفیض نو و کهن باشد زو تخلف نمی کند مدلول زانکه او علت است و این معلول امر ایجابی از حکیم ازل صیغه افعل است و لا تفعل بر قوی روشن است و بر عاجز که تخلف ازان بود جایز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۷ - سؤال غلام گناهکار از شاه گردون اقتدار گفت شاها چو نهی و امر از توست قدرت و فعل زید و عمرو از توست می کنی امر و می کنی امداد زید را در حصول فعل مراد می کنی امر و می شوی مانع عمرو را کان شود ز وی واقع این تفاوت میان شان ز چه خاست آن چرا ز اولیا و این ز اعداست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۸ - جواب پادشاه از سؤال غلام گفت بر عارفان بود معلوم که شما حاکمید و من و محکوم هر چه ظاهر ز زین و شین شماست موجب مقتضای عین شماست هر چه عین شما تقاضا کرد فیض جود من آن هویدا کرد زید چون بر لسان استعداد پیش جودم در سؤال گشاد امر تکلیف خویش خواست نخست مطلبش شد چنانکه خواست درست بعد ازان رو به جست و جو آورد میل فعل مکلف به کرد دادمش باز هر چه کرد طلب کردمش مؤمن مطیع لقب کرد آن اقتضا حقیقت عمرو که مکلف شود به نهی و به امر چون ز تکلیف کار او شد راست ترک فعل مکلف به خواست وقت آن چون به ترک شد معروف شد به عصیان و سرکشی موصوف هر چه ظاهر ز جمله اعیان است سر به سر مقتضای ایشان است این بود سر آنکه در محشر چون شود آشکار سر قدر هر که باشد ز اهل نفس و نفس نفس خود را کند ملامت و بس همه بر نفس خویشتن مویند همه با نفس خویشتن گویند جز تو ننهاد کس به راه تو فخ بل یداک اوکتا و فوک نفخ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۹ - سؤال دیگر از زبان غلام گفت شاها چو فیض جود تو داد قابلان را قبول استعداد این تفاوت چراست در قابل این چرا مدبر است وان مقبل نظر لطف سوی قابل کن هر که را مدبر است مقبل کن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۰ - جواب گفت اعیان همه صفات مرا صورتند و شیون ذات مرا وان صفات و شیون مذکوره صور ذات و ذات ذوالصوره نیست ذوالصوره را تغیر حال در صور هم نفوذ جعل محال صورت آن صور که اعیانند هم بدان سیرت و بدانسانند اختلافی که در صفات و شیون بود در مستقر عز بطون گشت در عین این و آن ساری غیر آن چون شود دگر طاری کی دهد دست جعل جاعل را که موافق کند قوابل را

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۶ - اشارت به آنکه امر دو قسم است ایجادی و ایجابی بر دو قسم است امر اگر یابی امر ایجادی است و ایجابی امر ایجادی امر کن باشد که مفیض نو و کهن باشد زو تخلف نمی کند مدلول زانکه او علت است و این معلول امر ایجابی از حکیم ازل صیغه افعل است و لا تفعل بر قوی روشن است و بر عاجز که تخلف ازان بود جایز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۷ - سؤال غلام گناهکار از شاه گردون اقتدار گفت شاها چو نهی و امر از توست قدرت و فعل زید و عمرو از توست می کنی امر و می کنی امداد زید را در حصول فعل مراد می کنی امر و می شوی مانع عمرو را کان شود ز وی واقع این تفاوت میان شان ز چه خاست آن چرا ز اولیا و این ز اعداست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۸ - جواب پادشاه از سؤال غلام گفت بر عارفان بود معلوم که شما حاکمید و من و محکوم هر چه ظاهر ز زین و شین شماست موجب مقتضای عین شماست هر چه عین شما تقاضا کرد فیض جود من آن هویدا کرد زید چون بر لسان استعداد پیش جودم در سؤال گشاد امر تکلیف خویش خواست نخست مطلبش شد چنانکه خواست درست بعد ازان رو به جست و جو آورد میل فعل مکلف به کرد دادمش باز هر چه کرد طلب کردمش مؤمن مطیع لقب کرد آن اقتضا حقیقت عمرو که مکلف شود به نهی و به امر چون ز تکلیف کار او شد راست ترک فعل مکلف به خواست وقت آن چون به ترک شد معروف شد به عصیان و سرکشی موصوف هر چه ظاهر ز جمله اعیان است سر به سر مقتضای ایشان است این بود سر آنکه در محشر چون شود آشکار سر قدر هر که باشد ز اهل نفس و نفس نفس خود را کند ملامت و بس همه بر نفس خویشتن مویند همه با نفس خویشتن گویند جز تو ننهاد کس به راه تو فخ بل یداک اوکتا و فوک نفخ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۹ - سؤال دیگر از زبان غلام گفت شاها چو فیض جود تو داد قابلان را قبول استعداد این تفاوت چراست در قابل این چرا مدبر است وان مقبل نظر لطف سوی قابل کن هر که را مدبر است مقبل کن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۰ - جواب گفت اعیان همه صفات مرا صورتند و شیون ذات مرا وان صفات و شیون مذکوره صور ذات و ذات ذوالصوره نیست ذوالصوره را تغیر حال در صور هم نفوذ جعل محال صورت آن صور که اعیانند هم بدان سیرت و بدانسانند اختلافی که در صفات و شیون بود در مستقر عز بطون گشت در عین این و آن ساری غیر آن چون شود دگر طاری کی دهد دست جعل جاعل را که موافق کند قوابل را

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۱ - سؤال دیگر گفت شاها چو فعل و نیت من هست بر وفق قابلیت من قابلیت به جعل جاعل نیست فعل و فاعل خلاف قابل نیست هر چه قابل به حسن استعداد خواست فاعل به غیر آنش نداد چون شناسا شدم بدین معنی دستم از کار داشتن اولی آنچه در من سرشته شد ز ازل چون نیاید جز آن به فعل و عمل جنبش و فعل من چه کار آید کوشش و سعی من چه افزاید تا به کی روزگار فرسودن خواهم از کار و بار آسودن چون ندانم که پی به گنج برم بی طلب در طلب چه رنج برم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۲ - جواب آن گفت هر جا شد این شناسایی موجب عطلت و تن آسایی آن نشان شقاوت از لیست اثر لعن و طرد لم یزلیست هر کجا باشد سبب مجاهده را محنت کوشش و مکابده ار آن دلیل سعادت است و نجات موجب نیل رفعت درجات مثل آن چو آب نیل آمد بر بلا و ولا دلیل آمد قبطیان را ازان دهان پر خون سبطیان را ازو روان افزون هر که را در طبیعت اطلاق است خوردن قابضش چو تریاق است هر که را قبض باشد و قولنج او ز قابض ملال بیند و رنج هست قابض یکی ولی هر جا اثر دیگرش شود پیدا اثرش در یکی دوا و علاج در دگر مایه فساد مزاج وین تفاوت درین صلاح و خلل هست ناشی ز اختلاف محل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۳ - مخاطبة مع المکاشفین بسر القدر ای مکاشف شده به سر قدر پرده جد و اجتهاد مدر بگذار از خویش و در خدای گریز بگسل از خویش و در خدای آویز گرچه تو ز اختیار مأموری لیک در اختیار مجبوری بین درین کارگاه وهم و خیال خویش را در مجاری افعال قالبی ز اختیار خود عاری گشته افعال حق بر او جاری هر چه جاری شود بر او ز افعال بنگر کز دو نیست بیرون حال یا ز اسباب قرب رضوان است یا ز آثار بعد و خذلان است گر ز قسم نخست باشد کار نعمت حق شمار و شکرگزار اذ من الشکر عم آلاؤه و من الشکر دام نعماؤه شکر باشد کلید گنج مزید گنج خواهی مده ز دست کلید ور ز قسم دوم بود کارت شمر از نفس زشت کردارت جرم و عصیان به سوی خویش افکن سر شرمندگی به پیش افکن معذرت پیشه گیر و استغفار عجز و فقر و شکستگی پیش آر کای خدا بنده گنهکارم گرد خود کوهها گنه دارم نیست غیر از تو عذر خواه تو کس عذر من عفو کرده و کاه تو بس

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۱ - سؤال دیگر گفت شاها چو فعل و نیت من هست بر وفق قابلیت من قابلیت به جعل جاعل نیست فعل و فاعل خلاف قابل نیست هر چه قابل به حسن استعداد خواست فاعل به غیر آنش نداد چون شناسا شدم بدین معنی دستم از کار داشتن اولی آنچه در من سرشته شد ز ازل چون نیاید جز آن به فعل و عمل جنبش و فعل من چه کار آید کوشش و سعی من چه افزاید تا به کی روزگار فرسودن خواهم از کار و بار آسودن چون ندانم که پی به گنج برم بی طلب در طلب چه رنج برم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۲ - جواب آن گفت هر جا شد این شناسایی موجب عطلت و تن آسایی آن نشان شقاوت از لیست اثر لعن و طرد لم یزلیست هر کجا باشد سبب مجاهده را محنت کوشش و مکابده ار آن دلیل سعادت است و نجات موجب نیل رفعت درجات مثل آن چو آب نیل آمد بر بلا و ولا دلیل آمد قبطیان را ازان دهان پر خون سبطیان را ازو روان افزون هر که را در طبیعت اطلاق است خوردن قابضش چو تریاق است هر که را قبض باشد و قولنج او ز قابض ملال بیند و رنج هست قابض یکی ولی هر جا اثر دیگرش شود پیدا اثرش در یکی دوا و علاج در دگر مایه فساد مزاج وین تفاوت درین صلاح و خلل هست ناشی ز اختلاف محل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۳ - مخاطبة مع المکاشفین بسر القدر ای مکاشف شده به سر قدر پرده جد و اجتهاد مدر بگذار از خویش و در خدای گریز بگسل از خویش و در خدای آویز گرچه تو ز اختیار مأموری لیک در اختیار مجبوری بین درین کارگاه وهم و خیال خویش را در مجاری افعال قالبی ز اختیار خود عاری گشته افعال حق بر او جاری هر چه جاری شود بر او ز افعال بنگر کز دو نیست بیرون حال یا ز اسباب قرب رضوان است یا ز آثار بعد و خذلان است گر ز قسم نخست باشد کار نعمت حق شمار و شکرگزار اذ من الشکر عم آلاؤه و من الشکر دام نعماؤه شکر باشد کلید گنج مزید گنج خواهی مده ز دست کلید ور ز قسم دوم بود کارت شمر از نفس زشت کردارت جرم و عصیان به سوی خویش افکن سر شرمندگی به پیش افکن معذرت پیشه گیر و استغفار عجز و فقر و شکستگی پیش آر کای خدا بنده گنهکارم گرد خود کوهها گنه دارم نیست غیر از تو عذر خواه تو کس عذر من عفو کرده و کاه تو بس

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۴ - اشارة الی ما قاله بعض کبراء العارفین فی معنی قوله تعالی «یا ایها الناس اتقوا ربکم » الایة ان الامر ذم و حمد فکونوا وقایته فی الذم واجعلوه وقایتکم فی الحمد تکونوا ادباء عالمین متقی نفس خویش را چو شناخت در شرورش وقایه حق ساخت سپری شد به پیش حق که مدام دارد او را نگه ز تیر ملام هر چه آمد ز جنس نقصان پیش داشت مسند به نفس ناقص خویش گرچه در کیش صاحب تفرید آن تقاضا همی کند توحید که همه فعل ها چه زشت و چه خوب بی وسایط به حق بود منسوب لیک از آنجا که شیوه ادب است نسبت فعل شر به حق عجب است همچنین از مقوله افعال هر چه دید از قبیل خیر و کمال ساخت خاطر تهی ز وایه خویش کرد حق را در آن وقایه خویش نزد از نفس و فعل نفس نطق داشت بی واسطه مضاف به حق تا نیفتد در آن فساد و خلل از ظهور و غرور نفس دغل نزند سر ریا و عجب ازوی گرددش نامه رعونت طی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۵ - اشارة الی قوله تعالی حکایة عن الخلیل علیه السلام و اذا مرضت فهو یشفین به هدایت سرای قرآن آی ادب آموز از خلیل خدای زانکه شرط اذا مرضت چو گفت در جزا در فهو یشفین سفت شرط چون بود جنس سقم و مرض خویش را داشت اندر آن معرض داد ربط جزا که بود شفا به خدا عز شأنه و علا جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۶ - تحریض علی طلب الادب و تحریض علی ادب الطلب ادبوا النفس ایها الاصحاب طرق العشق کلها آداب مایه دولت ابد ادبست پایه رفعت خرد ادبست جز ادب نیست در دل ابدال جز ادب نیست دأب اهل کمال چیست ادب داد بندگی دادن بر حدود خدای ایستادن قول و فعل و شنیدن و دیدن به موازین شرع سنجیدن با حق و خلق و شیخ و یار و رفیق ره سپردن به مقتضای طریق حرکات جوارح و اعضا راست کردن به حکم دین هدی خطرات خواطر و اوهام پاک کردن ز شوب نفس تمام در ادای حدود بی تغییر از غلو دور بودن و تقصیر نه به افراط هیچ افزودن نه ز تفریط هیچ فرسودن دین و اسلام در ادب طلبیست کفر و طغیان ز شوم بی ادبیست گوش کن قصه نصاری را که چو کردند قبله عیسی را بس که در شأن او غلو کردند دین و ملت فدای او کردند سر زد از سر جان شان ناگاه کالمسیح بن مریم ابن الله گفت در مدحت علی سخنان که نیاید جز از دروغ زنان هست قدر علی ازان اعلی که رسد فهم آنجا خود علی را چه ننگ ازان افزون کش ستایش کنند مشتی دون دون مگو بل ز دون بسی دونتر در کمی از کم از کم افزون تر همه را از ردی به دوش ردی به حدیث نبی و نص نبی

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۴ - اشارة الی ما قاله بعض کبراء العارفین فی معنی قوله تعالی «یا ایها الناس اتقوا ربکم » الایة ان الامر ذم و حمد فکونوا وقایته فی الذم واجعلوه وقایتکم فی الحمد تکونوا ادباء عالمین متقی نفس خویش را چو شناخت در شرورش وقایه حق ساخت سپری شد به پیش حق که مدام دارد او را نگه ز تیر ملام هر چه آمد ز جنس نقصان پیش داشت مسند به نفس ناقص خویش گرچه در کیش صاحب تفرید آن تقاضا همی کند توحید که همه فعل ها چه زشت و چه خوب بی وسایط به حق بود منسوب لیک از آنجا که شیوه ادب است نسبت فعل شر به حق عجب است همچنین از مقوله افعال هر چه دید از قبیل خیر و کمال ساخت خاطر تهی ز وایه خویش کرد حق را در آن وقایه خویش نزد از نفس و فعل نفس نطق داشت بی واسطه مضاف به حق تا نیفتد در آن فساد و خلل از ظهور و غرور نفس دغل نزند سر ریا و عجب ازوی گرددش نامه رعونت طی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۵ - اشارة الی قوله تعالی حکایة عن الخلیل علیه السلام و اذا مرضت فهو یشفین به هدایت سرای قرآن آی ادب آموز از خلیل خدای زانکه شرط اذا مرضت چو گفت در جزا در فهو یشفین سفت شرط چون بود جنس سقم و مرض خویش را داشت اندر آن معرض داد ربط جزا که بود شفا به خدا عز شأنه و علا جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۶ - تحریض علی طلب الادب و تحریض علی ادب الطلب ادبوا النفس ایها الاصحاب طرق العشق کلها آداب مایه دولت ابد ادبست پایه رفعت خرد ادبست جز ادب نیست در دل ابدال جز ادب نیست دأب اهل کمال چیست ادب داد بندگی دادن بر حدود خدای ایستادن قول و فعل و شنیدن و دیدن به موازین شرع سنجیدن با حق و خلق و شیخ و یار و رفیق ره سپردن به مقتضای طریق حرکات جوارح و اعضا راست کردن به حکم دین هدی خطرات خواطر و اوهام پاک کردن ز شوب نفس تمام در ادای حدود بی تغییر از غلو دور بودن و تقصیر نه به افراط هیچ افزودن نه ز تفریط هیچ فرسودن دین و اسلام در ادب طلبیست کفر و طغیان ز شوم بی ادبیست گوش کن قصه نصاری را که چو کردند قبله عیسی را بس که در شأن او غلو کردند دین و ملت فدای او کردند سر زد از سر جان شان ناگاه کالمسیح بن مریم ابن الله گفت در مدحت علی سخنان که نیاید جز از دروغ زنان هست قدر علی ازان اعلی که رسد فهم آنجا خود علی را چه ننگ ازان افزون کش ستایش کنند مشتی دون دون مگو بل ز دون بسی دونتر در کمی از کم از کم افزون تر همه را از ردی به دوش ردی به حدیث نبی و نص نبی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۷ - قصه گریستن شاعری که قصیده غرا به حضرت شاه خواند و هیچ کس تحسین نکرد جز جاهلی که به اسالیب سخن عارف نبود شاعری در سخنوری ساحر در فن مدح گستری ماهر بهر شاهی لوای مدح افراخت پر صنایع قصیده ای پرداخت مدح شاهان به عقل و شرع رواست زانکه شاهند و شاه ظل خداست هست عاید به نزد صاحبدل مدحت ظل به مدح صاحب ظل برد روزی یکی نکو خوان را که رساند به عرض شاه آن را نظم را حسن صوت می باید تا ازان حسن او بیفزاید پای تا سر قصیده را برخواند حرف حرفش به سمع شاه رساند در سخن واجب است حسن بیان حق ازان گفت رتل القرآن خواندنش چون به آخر انجامید وز ادای سخن بیارامید داشت شاعر به اهل مجلس گوش که به تحسین او کنند خروش زان هنرمند می کند جانی کش ستایش کند هنردانی هیچ کس دم نزد زبان نگشاد داد تحسین آن قصیده نداد ناگهان شهره ای به جهل و غرور بانگ زد از حریم مجلس دور بارک الله فلان نکو گفتی گوهر مدح شه نکو سفتی مرد شاعر چو سوی او نگریست دست بر رو نهاد و زار گریست گفت بشکست ازین حدیثم پشت بلکه تحسین آن خبیثم کشت ترک تحسین پادشاه و سپاه روی بخت مرا نکرد سیاه آفرینی که این مغفل کرد روز عیش مرا مبدل کرد هر چه از بوستان بی خرد است گرچه شاخ قول بیخ رد است شعر کافتد قبول خاطر عام خاص داند که سست باشد و خام میل هر کس به سوی جنس وی است آنچه پخته ست جنس خام کی است زاغ خواهد نفیر ناخوش زاغ چه شناسد صفیر بلبل باغ جغد نازد به کنج ویرانه کی پذیرد ز قصر شه خانه نیست چون دیده سخن بینش عار می آیدم ز تحسینش گر تو گویی که میل دل هرگز نیست خالی ز نسبت جایز بس دنی علی عالیست میل چون از مناسبت خالیست با تو گویم حکایتی دریاب کز تأمل در آن رسی به جواب جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۸ - حکایت آن . . . که یکی از فضلا التماس کرد که علی را تعریف کن و پرسیدن آن فاضل که کدام علی را آن علی را که معتقد توست یا آن علی را که معتقد ماست آن یکی پیش عالمی فاضل گفت کای در علوم دین کامل بازگو رمزی از علی ولی که تو را یافتم ولی علی گفت کای در ولای من واهی از کدامین علی سخن خواهی زان علی کش تویی ظهیر و معین یا ازان کش منم رهی و رهین گفت من گرچه اندکی دانم در دو عالم علی یکی دانم شرح این نکته را تمام بگوی آن کدام است و این کدام بگوی گفت آن کو بود گزیده تو نیست جز نقش نو کشیده تو پیکری آفریده ای به خیال گذرانیده ای بر او احوال پهلوانی بروت مالیده بهر کین در دغا سگالیده بنده نفس خویش چون من و تو فارغ از دین و کیش چون من و تو در خیبر به زور خود کنده برده تا دوش و دورش افکنده به خلافت دلش بسی مایل شد ابوبکر در میان حایل بعد بوبکر خواست دیگر بار لیکن آن بر عمر گرفت قرار چون ازین ورطه رخت بست عمر شد خلافت نصیب یار دگر در تک و پوی بهر این مطلوب همه غالب شدند و او مغلوب با چنین وهم و ظن ز نادانی اسدالله غالبش خوانی این علی را در شماره که و مه خود نبوده ست ور نباشد به وان علس کش منم به جان بنده سبلت نفس شوم را کنده بر صف اهل زیغ با دل صاف بهر اعدای دین کشیده مصاف بوده از غایت فتوت خویش خالی از حول خویش و قوت خویش قوت و فعل حق ازو زده سر کنده بی خویشتن در خیبر خود چه خیبر که چنبر گردون پیش آن دست و پنجه بود زبون دید ز آفات خود خلافت را بی ضرورت نخواست آفت را هر چه بر دل نشیند از وی گرد هست در چشم مرد آفت مرد چیست گرد آنکه از ظهور وجود زو مکدر شود صفای شهود تا کسی بود ز انحراف مصون کاید آن کار را ز عهده برون بود با او موافق و منقاد در جنگ و مخالفت نگشاد چون همه روی در نقاب شدند ذره سان محو آفتاب شدند غیر از او کس ز خاص و عام نبود که تواند به آن قیام نمود لاجرم نصرت شریعت را متکفل شد آن ودیعت را بود سر کمال مصطفوی گشت ختم خلافت نبوی بود ختم رسل نبی وز پی شد علی خاتم خلافت وی جمعی از بیعتش ابا کردند و اندر آن سرکشی خطا کردند سر کشیدن ز امر اهل کمال هست ناشی ز سر نقص و وبال در جهان شاه و رهبری چو علی گر کسی سر کشد زهی دغلی این علی در کمال خلق و سیر نیست در هیچ معنی و جهتی را به او مشابهتی او به موهوم خویش دارد رو زانکه موهوم اوست در خور او علیی بهر خود تراشیده خاطر از مهر او خراشیده

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۷ - قصه گریستن شاعری که قصیده غرا به حضرت شاه خواند و هیچ کس تحسین نکرد جز جاهلی که به اسالیب سخن عارف نبود شاعری در سخنوری ساحر در فن مدح گستری ماهر بهر شاهی لوای مدح افراخت پر صنایع قصیده ای پرداخت مدح شاهان به عقل و شرع رواست زانکه شاهند و شاه ظل خداست هست عاید به نزد صاحبدل مدحت ظل به مدح صاحب ظل برد روزی یکی نکو خوان را که رساند به عرض شاه آن را نظم را حسن صوت می باید تا ازان حسن او بیفزاید پای تا سر قصیده را برخواند حرف حرفش به سمع شاه رساند در سخن واجب است حسن بیان حق ازان گفت رتل القرآن خواندنش چون به آخر انجامید وز ادای سخن بیارامید داشت شاعر به اهل مجلس گوش که به تحسین او کنند خروش زان هنرمند می کند جانی کش ستایش کند هنردانی هیچ کس دم نزد زبان نگشاد داد تحسین آن قصیده نداد ناگهان شهره ای به جهل و غرور بانگ زد از حریم مجلس دور بارک الله فلان نکو گفتی گوهر مدح شه نکو سفتی مرد شاعر چو سوی او نگریست دست بر رو نهاد و زار گریست گفت بشکست ازین حدیثم پشت بلکه تحسین آن خبیثم کشت ترک تحسین پادشاه و سپاه روی بخت مرا نکرد سیاه آفرینی که این مغفل کرد روز عیش مرا مبدل کرد هر چه از بوستان بی خرد است گرچه شاخ قول بیخ رد است شعر کافتد قبول خاطر عام خاص داند که سست باشد و خام میل هر کس به سوی جنس وی است آنچه پخته ست جنس خام کی است زاغ خواهد نفیر ناخوش زاغ چه شناسد صفیر بلبل باغ جغد نازد به کنج ویرانه کی پذیرد ز قصر شه خانه نیست چون دیده سخن بینش عار می آیدم ز تحسینش گر تو گویی که میل دل هرگز نیست خالی ز نسبت جایز بس دنی علی عالیست میل چون از مناسبت خالیست با تو گویم حکایتی دریاب کز تأمل در آن رسی به جواب جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۸ - حکایت آن . . . که یکی از فضلا التماس کرد که علی را تعریف کن و پرسیدن آن فاضل که کدام علی را آن علی را که معتقد توست یا آن علی را که معتقد ماست آن یکی پیش عالمی فاضل گفت کای در علوم دین کامل بازگو رمزی از علی ولی که تو را یافتم ولی علی گفت کای در ولای من واهی از کدامین علی سخن خواهی زان علی کش تویی ظهیر و معین یا ازان کش منم رهی و رهین گفت من گرچه اندکی دانم در دو عالم علی یکی دانم شرح این نکته را تمام بگوی آن کدام است و این کدام بگوی گفت آن کو بود گزیده تو نیست جز نقش نو کشیده تو پیکری آفریده ای به خیال گذرانیده ای بر او احوال پهلوانی بروت مالیده بهر کین در دغا سگالیده بنده نفس خویش چون من و تو فارغ از دین و کیش چون من و تو در خیبر به زور خود کنده برده تا دوش و دورش افکنده به خلافت دلش بسی مایل شد ابوبکر در میان حایل بعد بوبکر خواست دیگر بار لیکن آن بر عمر گرفت قرار چون ازین ورطه رخت بست عمر شد خلافت نصیب یار دگر در تک و پوی بهر این مطلوب همه غالب شدند و او مغلوب با چنین وهم و ظن ز نادانی اسدالله غالبش خوانی این علی را در شماره که و مه خود نبوده ست ور نباشد به وان علس کش منم به جان بنده سبلت نفس شوم را کنده بر صف اهل زیغ با دل صاف بهر اعدای دین کشیده مصاف بوده از غایت فتوت خویش خالی از حول خویش و قوت خویش قوت و فعل حق ازو زده سر کنده بی خویشتن در خیبر خود چه خیبر که چنبر گردون پیش آن دست و پنجه بود زبون دید ز آفات خود خلافت را بی ضرورت نخواست آفت را هر چه بر دل نشیند از وی گرد هست در چشم مرد آفت مرد چیست گرد آنکه از ظهور وجود زو مکدر شود صفای شهود تا کسی بود ز انحراف مصون کاید آن کار را ز عهده برون بود با او موافق و منقاد در جنگ و مخالفت نگشاد چون همه روی در نقاب شدند ذره سان محو آفتاب شدند غیر از او کس ز خاص و عام نبود که تواند به آن قیام نمود لاجرم نصرت شریعت را متکفل شد آن ودیعت را بود سر کمال مصطفوی گشت ختم خلافت نبوی بود ختم رسل نبی وز پی شد علی خاتم خلافت وی جمعی از بیعتش ابا کردند و اندر آن سرکشی خطا کردند سر کشیدن ز امر اهل کمال هست ناشی ز سر نقص و وبال در جهان شاه و رهبری چو علی گر کسی سر کشد زهی دغلی این علی در کمال خلق و سیر نیست در هیچ معنی و جهتی را به او مشابهتی او به موهوم خویش دارد رو زانکه موهوم اوست در خور او علیی بهر خود تراشیده خاطر از مهر او خراشیده

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۹ - در بیان آنکه اکثر خلق عالم روی پرستش در موهوم و مخیل خود دارند خلق عالم همه درین کارند رو به وهم و خیال خود دارند همه اندر خداپرستی فاش لیکن آزر صفت خدای تراش هر کسی بر امید بهبودی بسته با خود خیال معبودی روی تعظیم خود در او کرده مهر او در درونه پرورده به عبادت اگر چه مشغول است عابد آن اله مجعول است روز حشر که بر عموم بشر حق تجلی کند به جمله صور آن تجلی ز حضرت احدش نبود جز به وفق معتقدش جز در آن صورت ار شود ظاهر گردد آن را ز جاهلی منکر چون تجلی که در معاد بود همه بر طبق اعتقاد بود مکن او را به اعتقادی خاص شو ز قید هر اعتقاد خلاص نیست حصری خدای را و حدی که مقید شود به معتقدی تخته خامه عقاید باش در همه صورتش مشاهد باش شو هیولای جمله معتقدات بو که یابی ز قید و حصر نجات جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۰ - اشارة الی تفسیر قوله تعالی فاینما تولوا فثم وجه الله از نبی اینما تولوا خوان ثم وجه اللاه ش متمم دان یعنی آن سو که روی قصد آری تا حق بندگیش بگزاری وجه حق کان بود حقیقت او باشد آنجا به سوی او کن رو هیچ جا را نکرد استثنا پس بود عین حق عیان همه جا عارف حق شناس را باید که به هر سو که دیده بگشاید بیند آنجا جمال حق پیدا نگسلد از جمال حق قطعا رو به هر چیز کاورد هر دم در فضای حوایج عالم هیچ شغلی حجاب او نشود پرده آفتاب او نشود در حوایج خدای را بیند جز شهود خدای نگزیند زانکه معلوم بنده نیست که کی به سر آید حیات فانی وی دم آخر کسی کز اهل جهان داد بر هیأت مشاهده جان چون برآرد سر از نشمین خاک چشم و جانش بود به حضرت پاک وان کزین منزل خراب گشت لیک با ظلمت حجاب گذشت خیزد از قبر تیره خوار و خجل پشت بر آفتاب و رو در ظل تا ابد مایل هوا و هوس ناکس الرأس ماند آن ناکس جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۱ - در بیان آنکه ملازمت مصلی مر شطر مسجد حرام را بنا به انقیاد امر حق و اتباع شریعت اوست و الا هویت حق سبحانه چنانکه در قبله مصلی هست در جمیع جهات هست گر مصلی کند به وقت صلاة روی در کعبه از جمیع جهات باشد از حق بدان جهت مأمور ور نه حق نیست اندر آن محصور روی در روی او بود هیچ کس نیست در قبله مصلی و بس گرچه در هر جهت بود موجود لیک در یک جهت شود مسجود حق بود چون محیط و کعبه چو شط نیست این دور ازان به هیچ نمط تا کنی در محیط زان شط ره گفت ولوا وجوهکم شطره ره ز شط در محیط ببریدن هست در شط محیط را دیدن

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۹ - در بیان آنکه اکثر خلق عالم روی پرستش در موهوم و مخیل خود دارند خلق عالم همه درین کارند رو به وهم و خیال خود دارند همه اندر خداپرستی فاش لیکن آزر صفت خدای تراش هر کسی بر امید بهبودی بسته با خود خیال معبودی روی تعظیم خود در او کرده مهر او در درونه پرورده به عبادت اگر چه مشغول است عابد آن اله مجعول است روز حشر که بر عموم بشر حق تجلی کند به جمله صور آن تجلی ز حضرت احدش نبود جز به وفق معتقدش جز در آن صورت ار شود ظاهر گردد آن را ز جاهلی منکر چون تجلی که در معاد بود همه بر طبق اعتقاد بود مکن او را به اعتقادی خاص شو ز قید هر اعتقاد خلاص نیست حصری خدای را و حدی که مقید شود به معتقدی تخته خامه عقاید باش در همه صورتش مشاهد باش شو هیولای جمله معتقدات بو که یابی ز قید و حصر نجات جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۰ - اشارة الی تفسیر قوله تعالی فاینما تولوا فثم وجه الله از نبی اینما تولوا خوان ثم وجه اللاه ش متمم دان یعنی آن سو که روی قصد آری تا حق بندگیش بگزاری وجه حق کان بود حقیقت او باشد آنجا به سوی او کن رو هیچ جا را نکرد استثنا پس بود عین حق عیان همه جا عارف حق شناس را باید که به هر سو که دیده بگشاید بیند آنجا جمال حق پیدا نگسلد از جمال حق قطعا رو به هر چیز کاورد هر دم در فضای حوایج عالم هیچ شغلی حجاب او نشود پرده آفتاب او نشود در حوایج خدای را بیند جز شهود خدای نگزیند زانکه معلوم بنده نیست که کی به سر آید حیات فانی وی دم آخر کسی کز اهل جهان داد بر هیأت مشاهده جان چون برآرد سر از نشمین خاک چشم و جانش بود به حضرت پاک وان کزین منزل خراب گشت لیک با ظلمت حجاب گذشت خیزد از قبر تیره خوار و خجل پشت بر آفتاب و رو در ظل تا ابد مایل هوا و هوس ناکس الرأس ماند آن ناکس جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۱ - در بیان آنکه ملازمت مصلی مر شطر مسجد حرام را بنا به انقیاد امر حق و اتباع شریعت اوست و الا هویت حق سبحانه چنانکه در قبله مصلی هست در جمیع جهات هست گر مصلی کند به وقت صلاة روی در کعبه از جمیع جهات باشد از حق بدان جهت مأمور ور نه حق نیست اندر آن محصور روی در روی او بود هیچ کس نیست در قبله مصلی و بس گرچه در هر جهت بود موجود لیک در یک جهت شود مسجود حق بود چون محیط و کعبه چو شط نیست این دور ازان به هیچ نمط تا کنی در محیط زان شط ره گفت ولوا وجوهکم شطره ره ز شط در محیط ببریدن هست در شط محیط را دیدن

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۲ - در بیان آنکه در جهت بودن حق سبحانه و تعالی به اعتبار تنزل است به مرتبه جسم و جسمانیات و الا من حیث هو مبراست از جمیع امکنه و جهات چون نه جسم است حق نه جسمانی نه هیولاست نی هیولانی باشد از حیز و جهت بیرون وز حدود مشابهت بیرون هست من حیث ذاته الأقدس صفت او همین تجرد و بس لیک چون در مراتب امکان گشت ظاهر به صورت اعیان در جهان هر صفت که معروف است بی تقید به جمله موصوف است هر چه باشد ز جنس خیر و جمیل بین ز اوصاف ذات او بی قیل وانچه نقصی بود در آن واقع نیست قطعا به سوی حق راجع بلکه هست آن به ذوق اهل سداد از قصور قبول استعداد پس دلالت بر آنکه وصف کمال هست ز اوصاف ایزد متعال حمد حق باشد و ستایش او قابل مستعد ستایش گو وانکه از قابل است شر و قبیح نه ز حق بهر حق بود تسبیح پی اظهار این مراد و مرام وارد است از نبی علیه سلام انما الخیر کله بیدیک لکن الشر لا یعود الیک حق هم از بهر کشف این مقصود در کلام مجید خود فرمود هیچ چیزی ز نامی و جامد نیست الا مسبح و حامد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۳ - در بیان آنکه تسبیح موجودات به لسان حال می باشد چنانکه گذشت و ارباب کشف و نظر در آن متفقند و به زبان مقال نیز می باشد چنانکه اصحاب کشف و عیان بدان قایلند و در احادیث نیز واقع است حمد تسبیح حق بدین قانون که رسانیده شد به عرض اکنون به لسان دلالت آمد و حال نه به ترتیب لفظ و حرف و مقال وین به سمع خرد شود مدرک واندر این نیست هیچ کس را شک لیک ارباب کشف و اهل عیان در جماد و نبات و هر حیوان نطق دیگر همی کنند اثبات در جمیع مواطن و اوقات همه مستند زنده و گویا خالق خویش را به جان جویا حمد و تسبیح حق همی گویند راه قرب و رضا همی پویند تیزگوشان که سمعشان مبدل شد به سمع دگر ز نور ازل حمد و تسبیح شان همی شنوند گرچه اهل نظر نمی گروند مرتضی گفت با رسول خدا رفتم از مکه جانب صحرا هیچ سنگ و درخت نامد پیش که نگفتی سلام بی کم و بیش ابن مسعود گفت وقت طعام می شنیدیم از طعام کلام به زبان فصیح و لفظ صریح خوش همی گفت بهر حق تسبیح

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۲ - در بیان آنکه در جهت بودن حق سبحانه و تعالی به اعتبار تنزل است به مرتبه جسم و جسمانیات و الا من حیث هو مبراست از جمیع امکنه و جهات چون نه جسم است حق نه جسمانی نه هیولاست نی هیولانی باشد از حیز و جهت بیرون وز حدود مشابهت بیرون هست من حیث ذاته الأقدس صفت او همین تجرد و بس لیک چون در مراتب امکان گشت ظاهر به صورت اعیان در جهان هر صفت که معروف است بی تقید به جمله موصوف است هر چه باشد ز جنس خیر و جمیل بین ز اوصاف ذات او بی قیل وانچه نقصی بود در آن واقع نیست قطعا به سوی حق راجع بلکه هست آن به ذوق اهل سداد از قصور قبول استعداد پس دلالت بر آنکه وصف کمال هست ز اوصاف ایزد متعال حمد حق باشد و ستایش او قابل مستعد ستایش گو وانکه از قابل است شر و قبیح نه ز حق بهر حق بود تسبیح پی اظهار این مراد و مرام وارد است از نبی علیه سلام انما الخیر کله بیدیک لکن الشر لا یعود الیک حق هم از بهر کشف این مقصود در کلام مجید خود فرمود هیچ چیزی ز نامی و جامد نیست الا مسبح و حامد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۳ - در بیان آنکه تسبیح موجودات به لسان حال می باشد چنانکه گذشت و ارباب کشف و نظر در آن متفقند و به زبان مقال نیز می باشد چنانکه اصحاب کشف و عیان بدان قایلند و در احادیث نیز واقع است حمد تسبیح حق بدین قانون که رسانیده شد به عرض اکنون به لسان دلالت آمد و حال نه به ترتیب لفظ و حرف و مقال وین به سمع خرد شود مدرک واندر این نیست هیچ کس را شک لیک ارباب کشف و اهل عیان در جماد و نبات و هر حیوان نطق دیگر همی کنند اثبات در جمیع مواطن و اوقات همه مستند زنده و گویا خالق خویش را به جان جویا حمد و تسبیح حق همی گویند راه قرب و رضا همی پویند تیزگوشان که سمعشان مبدل شد به سمع دگر ز نور ازل حمد و تسبیح شان همی شنوند گرچه اهل نظر نمی گروند مرتضی گفت با رسول خدا رفتم از مکه جانب صحرا هیچ سنگ و درخت نامد پیش که نگفتی سلام بی کم و بیش ابن مسعود گفت وقت طعام می شنیدیم از طعام کلام به زبان فصیح و لفظ صریح خوش همی گفت بهر حق تسبیح

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۴ - در بیان معنی کلام و بیان مراتب و اقسام آن و بیان آنکه کدام قدیم است و کدام حادث و بیان آنکه کلام جمادات و نباتات از کدام قبیل است گرچه آمد بسیط اصل کلام باشد آن را مراتب و اقسام هست اصل بسیط آن ز صفات ز صفاتی که هست لازم ذات حق تعالی حقایق اسرار چون کند بهر قایلان اظهار صفتی را که هست مبداء آن کرده نامش کلام اهل لسان پیش آن کو بود به علم علم این کلام است متصف به قدم باشد آری به حکم عقل سلیم صفت ذات همچو ذات قدیم گاهی آن بی توسط گفتار آید اندر مراتب و اطوار چون دلالات جمله موجودات بر کمال صفات و وحدت ذات گاهی اندر لباس لفظ و حروف که مر او را قوالبند و ظروف وین دو قسم است زانکه حرف و مقال یا به حس مدرک است یا به خیال آنچه مدرک همی شود به حواس ظاهر آمد به پیش عقل و قیاس وانچه باشد حواس ازان قاصر هست بر اهل کشف بس ظاهر موطنش عالم مثال بود آلت سمع آن خیال بود گردد از سمع باطن آن مفهوم سمع ظاهر بود ازان محروم گفت و گوی فرشتگان با هم باشد از حرف و صوت آن عالم هر ملک را در او مثالی هست که دهدشان در آن مقالی دست متجسد شود در او ارواح متروح شود در او شباح هر چه آید فرو ز عالم جان قالبی باشدش در آن میدان وانچه بالا رود ز عالم گل صورتی یابد اندر آن منزل وحی تنزیل و رؤیت جبریل هست احکام آن جهان بی قیل نطق و تسبیح کز جماد و نبات بشنوی یا ز عجم حیوانات همه هست از خواص آن عالم سمع و حس نیست اندر آن محرم هر که را شد گشاده راه خیال اندر آن عالمش دهند مجال کانچه باشد شنیدنی شنود رغم محجوب را بدان گرود وانچه باشد ز دیدنی بیند دامن از منکر دنی چیند نسبت این جهان به آن چون است از حد عقل و فهم بیرون است گفت شارع کحلقت تلقی فی فلات بعیدة الأرجا شرح آن را کسی چه سان سنجد نیست زانسان که در بیان گنجد چون سخن را کشید رشته دراز به سر رشته باید آمد باز بود سر رشته ذکر بی ادبان از پی عبرت ادب طلبان

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۴ - در بیان معنی کلام و بیان مراتب و اقسام آن و بیان آنکه کدام قدیم است و کدام حادث و بیان آنکه کلام جمادات و نباتات از کدام قبیل است گرچه آمد بسیط اصل کلام باشد آن را مراتب و اقسام هست اصل بسیط آن ز صفات ز صفاتی که هست لازم ذات حق تعالی حقایق اسرار چون کند بهر قایلان اظهار صفتی را که هست مبداء آن کرده نامش کلام اهل لسان پیش آن کو بود به علم علم این کلام است متصف به قدم باشد آری به حکم عقل سلیم صفت ذات همچو ذات قدیم گاهی آن بی توسط گفتار آید اندر مراتب و اطوار چون دلالات جمله موجودات بر کمال صفات و وحدت ذات گاهی اندر لباس لفظ و حروف که مر او را قوالبند و ظروف وین دو قسم است زانکه حرف و مقال یا به حس مدرک است یا به خیال آنچه مدرک همی شود به حواس ظاهر آمد به پیش عقل و قیاس وانچه باشد حواس ازان قاصر هست بر اهل کشف بس ظاهر موطنش عالم مثال بود آلت سمع آن خیال بود گردد از سمع باطن آن مفهوم سمع ظاهر بود ازان محروم گفت و گوی فرشتگان با هم باشد از حرف و صوت آن عالم هر ملک را در او مثالی هست که دهدشان در آن مقالی دست متجسد شود در او ارواح متروح شود در او شباح هر چه آید فرو ز عالم جان قالبی باشدش در آن میدان وانچه بالا رود ز عالم گل صورتی یابد اندر آن منزل وحی تنزیل و رؤیت جبریل هست احکام آن جهان بی قیل نطق و تسبیح کز جماد و نبات بشنوی یا ز عجم حیوانات همه هست از خواص آن عالم سمع و حس نیست اندر آن محرم هر که را شد گشاده راه خیال اندر آن عالمش دهند مجال کانچه باشد شنیدنی شنود رغم محجوب را بدان گرود وانچه باشد ز دیدنی بیند دامن از منکر دنی چیند نسبت این جهان به آن چون است از حد عقل و فهم بیرون است گفت شارع کحلقت تلقی فی فلات بعیدة الأرجا شرح آن را کسی چه سان سنجد نیست زانسان که در بیان گنجد چون سخن را کشید رشته دراز به سر رشته باید آمد باز بود سر رشته ذکر بی ادبان از پی عبرت ادب طلبان

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۵ - در ذکر حال طایفه دیگر از بی ادبان در احکام الهی و ادب نبوی چیزها می افزایند به مقتضای طبع و هوای خویش دیگری زان فریق گویم کیست آنکه در هر عمل به وسوسه زیست نیست در راه دین وظیفه او غیر وسواس در نماز و وضو رو سوی کوزه و سبو نکند جز در آب روان وضو نکند خود چه آب روان که دریایی دور قعری فراخ پهنایی نقد دین در مدینه و مکه یافت از دست ناقدان سکه اینچنین جویها نبود آنجا که بود فرض و عمقشان دریا پس وضوی رسول و صحب کرام چون وضوهای ما نبود تمام شستن روی و دست و پا یک بار فرض شد در شریعت مختار بهر تکمیل آن دو بار دگر گشت سنت ز فعل پیغمبر غسل چارم کدام و پنجم چیست غیر وسواس دیو مردم چیست گر کسی گویدش مکن اسراف نیست اسراف سیرت اشراف عذر گوید که بر لب جویم نیست اسراف هر چه می شویم گرچه نبود سرف در آب روان هست در نقد عمر ای نادان حیف باشد ازین متاع شگرف که به وسواس دیو گردد صرف تن به لوث نجاست آلوده به ز وسواس های بیهوده دیو طبع است هر که وسوسه جست فرخ آن کس که دل ز وسوسه شست روی و ریش این همه چه می شویی در نجاست گرفته ای گویی غسل آن چون به محض شرع نبی ست زان تجاوز کمال بی ادبیست حق ازان صورت شریعت بست که شود عادت طبیعت پست شرع را چون به طبع بندی کار از سر کوی شرع بندی بار گر نه محکوم رأی خویشتنی چند گرد هوای خویش تنی طبع را پیشوای شرع کنی شرع را کوست اصل فرع کنی دل پسندی اسیر صد وسواس داری از هم و لوث تن را پاس دیده از خاک و خس بینباری گرد بر پشت پای نگذاری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۶ - حکایت ساده دلی که در خواب دزد جامه ها و دستارش ببرد و ازارش گذاشت و او ازار از پای کشید و در سر بست تا سرش برهنه نباشد ابلهی رخت خود به خواب سپرد رختش از تن کشید و دزد ببرد جز ازاری که بودش اندر پای کش ز بی قیمتی گذاشت به جای چون متاعی که با بها باشد آفت دزدش از قفا باشد کاله آن به که کم عیاری او کند از دزد پاسداری او ساده دل چون ز خواب سر برداشت دید گم گشته هر چه در بر داشت دست خود برد سوی سر دو سه بار نه کله باز یافت نی دستار گفت اگر جامه رفت نبود باک دلم از بی عمامگی شد چاک زانکه نبود به چشم هیچ گروه مرد را بی عمامه فر و شکوه چون نیارست سر برهنه نشست کرد بیرون ازار و در سر بست که از آنجا که رسم شهر و ده است کون برهنه ز سر برهنه به است آنچه پوشیدنش ضرورت بود بی ضرورت برهنه کرد و نمود وانچه بنمودنش به شرع رواست یکدمش ز ابلهی برهنه نخواست همچنین زاهد موسوس شهر که ندارد ز شرع و سنت بهر دفع وسواس کز سر تحقیق فرض باشد به شرع اهل طریق می گذارد ولی به غسل و وضو می کند گاه شست و شوی غلو غسل اعضا سه بار اگر چه بس است شوید او آنقدر که دسترس است چون ز کار وضو بپردازد برود تا نماز آغازد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۵ - در ذکر حال طایفه دیگر از بی ادبان در احکام الهی و ادب نبوی چیزها می افزایند به مقتضای طبع و هوای خویش دیگری زان فریق گویم کیست آنکه در هر عمل به وسوسه زیست نیست در راه دین وظیفه او غیر وسواس در نماز و وضو رو سوی کوزه و سبو نکند جز در آب روان وضو نکند خود چه آب روان که دریایی دور قعری فراخ پهنایی نقد دین در مدینه و مکه یافت از دست ناقدان سکه اینچنین جویها نبود آنجا که بود فرض و عمقشان دریا پس وضوی رسول و صحب کرام چون وضوهای ما نبود تمام شستن روی و دست و پا یک بار فرض شد در شریعت مختار بهر تکمیل آن دو بار دگر گشت سنت ز فعل پیغمبر غسل چارم کدام و پنجم چیست غیر وسواس دیو مردم چیست گر کسی گویدش مکن اسراف نیست اسراف سیرت اشراف عذر گوید که بر لب جویم نیست اسراف هر چه می شویم گرچه نبود سرف در آب روان هست در نقد عمر ای نادان حیف باشد ازین متاع شگرف که به وسواس دیو گردد صرف تن به لوث نجاست آلوده به ز وسواس های بیهوده دیو طبع است هر که وسوسه جست فرخ آن کس که دل ز وسوسه شست روی و ریش این همه چه می شویی در نجاست گرفته ای گویی غسل آن چون به محض شرع نبی ست زان تجاوز کمال بی ادبیست حق ازان صورت شریعت بست که شود عادت طبیعت پست شرع را چون به طبع بندی کار از سر کوی شرع بندی بار گر نه محکوم رأی خویشتنی چند گرد هوای خویش تنی طبع را پیشوای شرع کنی شرع را کوست اصل فرع کنی دل پسندی اسیر صد وسواس داری از هم و لوث تن را پاس دیده از خاک و خس بینباری گرد بر پشت پای نگذاری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۶ - حکایت ساده دلی که در خواب دزد جامه ها و دستارش ببرد و ازارش گذاشت و او ازار از پای کشید و در سر بست تا سرش برهنه نباشد ابلهی رخت خود به خواب سپرد رختش از تن کشید و دزد ببرد جز ازاری که بودش اندر پای کش ز بی قیمتی گذاشت به جای چون متاعی که با بها باشد آفت دزدش از قفا باشد کاله آن به که کم عیاری او کند از دزد پاسداری او ساده دل چون ز خواب سر برداشت دید گم گشته هر چه در بر داشت دست خود برد سوی سر دو سه بار نه کله باز یافت نی دستار گفت اگر جامه رفت نبود باک دلم از بی عمامگی شد چاک زانکه نبود به چشم هیچ گروه مرد را بی عمامه فر و شکوه چون نیارست سر برهنه نشست کرد بیرون ازار و در سر بست که از آنجا که رسم شهر و ده است کون برهنه ز سر برهنه به است آنچه پوشیدنش ضرورت بود بی ضرورت برهنه کرد و نمود وانچه بنمودنش به شرع رواست یکدمش ز ابلهی برهنه نخواست همچنین زاهد موسوس شهر که ندارد ز شرع و سنت بهر دفع وسواس کز سر تحقیق فرض باشد به شرع اهل طریق می گذارد ولی به غسل و وضو می کند گاه شست و شوی غلو غسل اعضا سه بار اگر چه بس است شوید او آنقدر که دسترس است چون ز کار وضو بپردازد برود تا نماز آغازد

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۷ - در وسوسه نماز و نیت برای کسب جمعیت سوی وسواس او گراید دیو همچو خون در رگش درآید ریو گه بگوید نویت پی در پی گه به لاحول سازد آن را طی گه کند پست و گه بلند آهنگ گه گزیند شتاب و گاه درنگ گاه تا دوش ها برآرد دست گه به پهلو فرو گذارد دست گاه سر گاه ریش جنباند گه چپ و راست رو بگرداند کرد ورد نماز امام تمام وان موسوس هنوز در احرام خلق حیران که در چه کار است این دیو خرم که یار غار است این می کند از تکرر نیت قصد کسب حضور جمعیت لیک این معنی است بس مشکل به یکی لحظه کی شود حاصل کاش این فکر پیش ازین کردی غم این کار پیش ازاین خوردی هر که در خانه کرد خر تیمار برد آسان به سوی منزل بار وان که جو در سر بیابان داد بارش آخر به پشت خویش نهاد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۸ - حکایت شیخ محقق با مرید موسوس راهدانی مرید خود را دید که به قصد نماز می کوشید بهر تحریمه دست برمی داشت باز ناکرده اش همی انگاشت همچنین بارها مکرر کرد شیخ را حال او مکدر کرد گفت ای جاهل این طریقه کیست امر حق یا نه قول و فعل نبیست نیست کار تو کسب جمعیت رو همی گو که کی کنم نیت که سزاوار ریش و سبلت خویش یا به مقدار حول و قوت خویش یک دو گانه نماز بگزارم صورت ظاهرش به جای آرم پس به تکبیر دست ها بردار کز تو کافی بود همین مقدار تو کیی کز تو آن نماز آید که قبول خدای را شاید هر پریشان کجا به آسانی جمع داند شد از پریشانی سالها خون دیده باید خورد تا شود فرد یکدم از خود مرد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۹ - در ذکر اصحاب تفرقه علی طبقاتهم خدمت مولوی چه صبح و شام دارد اندر کتابخانه مقام متعلق دلش به هر ورقی در خیالش ز هر ورق سبقی نه شبش را فروغی از مصباح نه دلش را گشادی از مفتاح نه به جانش طوالع انوار تافته از مطالع اسرار کرده کشاف بر دلش مستور نور کشف و شهود و ذوق و حضور از مقاصد ندیده کسب نجات بی خبر از مواقف عرصات از هدایه فتاده در خذلان وز بدایه نهایتش حرمان بی فروغ وصول تیره و تار از فروع و اصول کرده شعار گرد خانه کتابهای سره از خری همچو خشت کرده خره سوی هر خشت از آن که رو کرده در فیضی به رخ برآورده قصر شرع نبی و حکم نبی جز بر آن خشت ها نکرده بنی زان به مجلس زبان چو بگشاید سخنش جمله قالبی آید صد مجلد کتاب بنهاده در عذاب مخلد افتاده از مجلد ندیده غیر از پوست پی نبرده به مغزها که در اوست پوست آمد نصیب اهل حجاب مغزها بهره اولواالالباب مرد دانا ز خوان چو میوه خورد افکند پوست تا بهیمه چرد وان که باشد بهیمه سیرت و خوی پوست چیند همی ز برزن و کوی پوست جز کثرت برونی نیست مغز جز وحدت درونی نیست هر که را رو به کثرت است و برون پشت او سوی وحدت است و درون او به کثرت گرفته است آرام کی رسد بوی وحدتش به مشام تا نتابد ز صوب کثرت روی در نیابد ز جذب وحدت بوی سر وحدت همیشه وحدانیست هر چه کثرت همه پریشانیست مرد را سالها ز کثرت فرد روی باید به سر وحدت کرد تا شود جمع هم و همت وی آفتابش رهد ز ظلمت فی یکدم از خود جدا تواند بود بی خود و با خدا تواند بود سر پر اندیشه های گوناگون لب پر افسانه دل پر از افسون آید از طعن عامه احیانا سوی مسجد جناب مولانا با چنین حال باطن معمور نیز خواهد زهی خیال و غرور می کند بر دل این تمنا خوش شرم باشد ازان عمامه و فش با تو گفتم حدیث اشرف ناس حال اراذل را ازان بشناس این بود سیرت خواص انام چون بود حال عام کالانعام عام را خود ز شام تا به سحر نیست جز خورد و خواب ذکر دگر صلح و جنگش برای این باشد نام و ننگش فدای این باشد سخن از دخل و خرج داند و بس شهوت بطن و فرج داند و بس همتش نگذرد ز فرج و گلو داند از امر فانکحوا و کلوا گر تجارت کند نبندد بار جز به عزم فریب شهر و دیار ظلم او بر سر اجیر و رفیق کم نباشد ز قاطعان طریق ور زراعت کند به دشت و دره یا به ده یا به شهر و باغ و تره تخم حرص و هوای او یکسر ندهد جز نکال و خسران بر ور بود اهل صنعت و پیشه غیر آتش نباشد اندیشه که چه صنعت کند که سیم و زری برباید ز دست بی هنری ور بود اهل کیل و وزن و ذراع نبودش ز آفتاب صدق شعاع ز دلش غیر ازین نجوشد غم که خرد بیش یا فروشد کم این که گفتم حلال خوارانند راستکاران و رستگارانند گوش کن سیرت عوانان را به تغلب درم ستانان را نه چه گویم دگر مجالم نیست بیش ازین قوت مقالم نیست حرف ایشان خرد هجی نکند زانکه اندیشه همگری نکند کم دونان و سست دینان گیر هم از آنان قیاس اینان گیر

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۷ - در وسوسه نماز و نیت برای کسب جمعیت سوی وسواس او گراید دیو همچو خون در رگش درآید ریو گه بگوید نویت پی در پی گه به لاحول سازد آن را طی گه کند پست و گه بلند آهنگ گه گزیند شتاب و گاه درنگ گاه تا دوش ها برآرد دست گه به پهلو فرو گذارد دست گاه سر گاه ریش جنباند گه چپ و راست رو بگرداند کرد ورد نماز امام تمام وان موسوس هنوز در احرام خلق حیران که در چه کار است این دیو خرم که یار غار است این می کند از تکرر نیت قصد کسب حضور جمعیت لیک این معنی است بس مشکل به یکی لحظه کی شود حاصل کاش این فکر پیش ازین کردی غم این کار پیش ازاین خوردی هر که در خانه کرد خر تیمار برد آسان به سوی منزل بار وان که جو در سر بیابان داد بارش آخر به پشت خویش نهاد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۸ - حکایت شیخ محقق با مرید موسوس راهدانی مرید خود را دید که به قصد نماز می کوشید بهر تحریمه دست برمی داشت باز ناکرده اش همی انگاشت همچنین بارها مکرر کرد شیخ را حال او مکدر کرد گفت ای جاهل این طریقه کیست امر حق یا نه قول و فعل نبیست نیست کار تو کسب جمعیت رو همی گو که کی کنم نیت که سزاوار ریش و سبلت خویش یا به مقدار حول و قوت خویش یک دو گانه نماز بگزارم صورت ظاهرش به جای آرم پس به تکبیر دست ها بردار کز تو کافی بود همین مقدار تو کیی کز تو آن نماز آید که قبول خدای را شاید هر پریشان کجا به آسانی جمع داند شد از پریشانی سالها خون دیده باید خورد تا شود فرد یکدم از خود مرد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۹ - در ذکر اصحاب تفرقه علی طبقاتهم خدمت مولوی چه صبح و شام دارد اندر کتابخانه مقام متعلق دلش به هر ورقی در خیالش ز هر ورق سبقی نه شبش را فروغی از مصباح نه دلش را گشادی از مفتاح نه به جانش طوالع انوار تافته از مطالع اسرار کرده کشاف بر دلش مستور نور کشف و شهود و ذوق و حضور از مقاصد ندیده کسب نجات بی خبر از مواقف عرصات از هدایه فتاده در خذلان وز بدایه نهایتش حرمان بی فروغ وصول تیره و تار از فروع و اصول کرده شعار گرد خانه کتابهای سره از خری همچو خشت کرده خره سوی هر خشت از آن که رو کرده در فیضی به رخ برآورده قصر شرع نبی و حکم نبی جز بر آن خشت ها نکرده بنی زان به مجلس زبان چو بگشاید سخنش جمله قالبی آید صد مجلد کتاب بنهاده در عذاب مخلد افتاده از مجلد ندیده غیر از پوست پی نبرده به مغزها که در اوست پوست آمد نصیب اهل حجاب مغزها بهره اولواالالباب مرد دانا ز خوان چو میوه خورد افکند پوست تا بهیمه چرد وان که باشد بهیمه سیرت و خوی پوست چیند همی ز برزن و کوی پوست جز کثرت برونی نیست مغز جز وحدت درونی نیست هر که را رو به کثرت است و برون پشت او سوی وحدت است و درون او به کثرت گرفته است آرام کی رسد بوی وحدتش به مشام تا نتابد ز صوب کثرت روی در نیابد ز جذب وحدت بوی سر وحدت همیشه وحدانیست هر چه کثرت همه پریشانیست مرد را سالها ز کثرت فرد روی باید به سر وحدت کرد تا شود جمع هم و همت وی آفتابش رهد ز ظلمت فی یکدم از خود جدا تواند بود بی خود و با خدا تواند بود سر پر اندیشه های گوناگون لب پر افسانه دل پر از افسون آید از طعن عامه احیانا سوی مسجد جناب مولانا با چنین حال باطن معمور نیز خواهد زهی خیال و غرور می کند بر دل این تمنا خوش شرم باشد ازان عمامه و فش با تو گفتم حدیث اشرف ناس حال اراذل را ازان بشناس این بود سیرت خواص انام چون بود حال عام کالانعام عام را خود ز شام تا به سحر نیست جز خورد و خواب ذکر دگر صلح و جنگش برای این باشد نام و ننگش فدای این باشد سخن از دخل و خرج داند و بس شهوت بطن و فرج داند و بس همتش نگذرد ز فرج و گلو داند از امر فانکحوا و کلوا گر تجارت کند نبندد بار جز به عزم فریب شهر و دیار ظلم او بر سر اجیر و رفیق کم نباشد ز قاطعان طریق ور زراعت کند به دشت و دره یا به ده یا به شهر و باغ و تره تخم حرص و هوای او یکسر ندهد جز نکال و خسران بر ور بود اهل صنعت و پیشه غیر آتش نباشد اندیشه که چه صنعت کند که سیم و زری برباید ز دست بی هنری ور بود اهل کیل و وزن و ذراع نبودش ز آفتاب صدق شعاع ز دلش غیر ازین نجوشد غم که خرد بیش یا فروشد کم این که گفتم حلال خوارانند راستکاران و رستگارانند گوش کن سیرت عوانان را به تغلب درم ستانان را نه چه گویم دگر مجالم نیست بیش ازین قوت مقالم نیست حرف ایشان خرد هجی نکند زانکه اندیشه همگری نکند کم دونان و سست دینان گیر هم از آنان قیاس اینان گیر

%0
10 Bölüm