مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۹ گر نه شکار غم دلدارمی گردن شیر فلک افشارمی دست مرا بست وگر نی کنون من سر تو بهتر ازین خارمی گر نبدی رشک رخ چون گلش بلبل هر گلشن و گلزارمی گر گل او در نگشادی چرا خار صفت بر سر دیوارمی نیست یکی کار که او آن نکرد ورنه چرا کاهل و بی کارمی عشق طبیبست که رنجور جوست ورنه چرا خسته و بیمارمی کشت خلیل از پی او چار مرغ کاش به قربانیش آن چارمی تا پی خوردن به شکر خوردنش طوطی با صد سر و منقارمی وز جهت قوت دگر طوطیان چون لب او جمله شکر کارمی گر نه دلی داد چو دریا مرا چون دگران تند و جگر خوارمی در سر من عشق بپیچید سخت ورنه چرا بی دل و دستارمی بر لب من دوش ببوسید یار ورنه چرا با مزه گفتارمی بر خط من نقطه دولت نهاد ورنه چه گردنده چو پرگارمی گر نه امی پست که دیدی مرا ورنه امی مست بهنجارمی چونک ز مستی کژ و مژ می روم کاش که من بر ره هموارمی یا مثل لاله رخان خوشش معتزلی بر سر کهسارمی بس که گرین بانگ دهل نیستی همچو خیالات در اسرارمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۰ ای که تو از عالم ما می روی خوش ز زمین سوی سما می روی ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می روی سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطن خویش چرا می روی نی غلطم عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می روی چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در پی سرهنگ قضا می روی یا که ز جنات نسیمی رسید در پی رضوان رضا می روی یا ز تجلی جلال قدیم مضطرب و بی سر و پا می روی یا ز شعاعات جمال خدا مست ملاقات لقا می روی یا ز بن خم جهان همچو درد صاف شدی سوی علا می روی یا به صفاتی که خموشان کنند خامش و مخفی و خفا می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۱ خشم مرو خواجه پشیمان شوی جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجات شهر بارکش غول بیابان شوی گر تو ز خورشید حمل سر کشی بفسری و برف زمستان شوی روی به جنگ آر و به صف شیروار ورنه چو گربه تو در انبان شوی کم خور ازین پاچه گاو ای ملک سیر چریدی خر شیطان شوی کافر نفست چو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی روی مکن ترش ز تلخی یار تا ز عنایت گل خندان شوی دست و دهان را چو بشویی ز حرص صاحب و همکاسه سلطان شوی ای دل یک لحظه تو دیوانه ای باز دمی خواجه دیوان شوی گاه بدزدی ره ایران زنی گاه روی شحنه توران شوی گه ز سپاهان و حجاز و عراق مطرب آن ماه خراسان شوی بوقلمونی چه شود گر چو عقل یک صفت و یک دل و یکسان شوی گر نکنی این همه خاموش باش تا به خموشی همگی جان شوی روی به شمس الحق تبریز کن تا ملک ملک سلیمان شوی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۹ گر نه شکار غم دلدارمی گردن شیر فلک افشارمی دست مرا بست وگر نی کنون من سر تو بهتر ازین خارمی گر نبدی رشک رخ چون گلش بلبل هر گلشن و گلزارمی گر گل او در نگشادی چرا خار صفت بر سر دیوارمی نیست یکی کار که او آن نکرد ورنه چرا کاهل و بی کارمی عشق طبیبست که رنجور جوست ورنه چرا خسته و بیمارمی کشت خلیل از پی او چار مرغ کاش به قربانیش آن چارمی تا پی خوردن به شکر خوردنش طوطی با صد سر و منقارمی وز جهت قوت دگر طوطیان چون لب او جمله شکر کارمی گر نه دلی داد چو دریا مرا چون دگران تند و جگر خوارمی در سر من عشق بپیچید سخت ورنه چرا بی دل و دستارمی بر لب من دوش ببوسید یار ورنه چرا با مزه گفتارمی بر خط من نقطه دولت نهاد ورنه چه گردنده چو پرگارمی گر نه امی پست که دیدی مرا ورنه امی مست بهنجارمی چونک ز مستی کژ و مژ می روم کاش که من بر ره هموارمی یا مثل لاله رخان خوشش معتزلی بر سر کهسارمی بس که گرین بانگ دهل نیستی همچو خیالات در اسرارمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۰ ای که تو از عالم ما می روی خوش ز زمین سوی سما می روی ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می روی سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطن خویش چرا می روی نی غلطم عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می روی چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در پی سرهنگ قضا می روی یا که ز جنات نسیمی رسید در پی رضوان رضا می روی یا ز تجلی جلال قدیم مضطرب و بی سر و پا می روی یا ز شعاعات جمال خدا مست ملاقات لقا می روی یا ز بن خم جهان همچو درد صاف شدی سوی علا می روی یا به صفاتی که خموشان کنند خامش و مخفی و خفا می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۱ خشم مرو خواجه پشیمان شوی جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجات شهر بارکش غول بیابان شوی گر تو ز خورشید حمل سر کشی بفسری و برف زمستان شوی روی به جنگ آر و به صف شیروار ورنه چو گربه تو در انبان شوی کم خور ازین پاچه گاو ای ملک سیر چریدی خر شیطان شوی کافر نفست چو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی روی مکن ترش ز تلخی یار تا ز عنایت گل خندان شوی دست و دهان را چو بشویی ز حرص صاحب و همکاسه سلطان شوی ای دل یک لحظه تو دیوانه ای باز دمی خواجه دیوان شوی گاه بدزدی ره ایران زنی گاه روی شحنه توران شوی گه ز سپاهان و حجاز و عراق مطرب آن ماه خراسان شوی بوقلمونی چه شود گر چو عقل یک صفت و یک دل و یکسان شوی گر نکنی این همه خاموش باش تا به خموشی همگی جان شوی روی به شمس الحق تبریز کن تا ملک ملک سلیمان شوی