Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۰ آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۱ آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۲ آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون تو غریب شهریاری دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۳ آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۴ آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت هزار گون دق میزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۵ آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بنده آن کسم که انکار کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۶ آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از دیده برون مینگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۷ آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بود چنانم برسید من چونکه چنین نیم بدانم برسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۸ آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو بوی برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۹ آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان را باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۰ آن وسوسه ای که شرمها را ببرد آن داهیه ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی نخرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۱ آنها که بآتش خزان سوخته اند وز لطف بهار چشمشان دوخته اند اکنون همه را خلعت تو دوخته اند شیوه گری و غنج درآموخته اند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۲ آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخه صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و جان آزادند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۳ آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز افتاده روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۴ آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشق پرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست آوردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۵ آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت ببرند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۰ آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۱ آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۲ آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون تو غریب شهریاری دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۳ آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۴ آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت هزار گون دق میزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۵ آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بنده آن کسم که انکار کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۶ آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از دیده برون مینگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۷ آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بود چنانم برسید من چونکه چنین نیم بدانم برسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۸ آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو بوی برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۹ آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان را باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۰ آن وسوسه ای که شرمها را ببرد آن داهیه ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی نخرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۱ آنها که بآتش خزان سوخته اند وز لطف بهار چشمشان دوخته اند اکنون همه را خلعت تو دوخته اند شیوه گری و غنج درآموخته اند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۲ آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخه صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و جان آزادند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۳ آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز افتاده روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۴ آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشق پرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست آوردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۵ آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت ببرند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۶ آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرماید یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی باید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۷ آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۸ آهو بدود چو در پیش سگ بیند بر اسب دونده حمله و تک بیند چندان بدود که در تنش رگ بیند زیرا که صلاح خود در این یک بیند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۹ اجری ده ارواحی و سلطان ابد گرچه بلقب بهاء دینی و ولد بگذار که ساغر وفا در شکند چون شیشه شکست پای مستان بخلد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۰ از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند درچه ایست از دل سوی دل چه جای دریچه ای که دیوار نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۱ از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه مگر خوابی بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۲ از آتش عشق تو جوانی خیزد در سینه جمالهای جانی خیزد گر می کشیم بکش حلالست ترا کز کشته دوست زندگانی خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۳ از آتش عشق دوست تفها بزنید وان آتش را در این علفها بزنید آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست ما را به مثل بر همه دفها بزنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۴ از آتش عشق سردها گرم شود وز تابش عشق سنگها نرم شود ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر کز باده عشق مرد بی شرم شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۵ از آدمیی دمی بجایی ارزد یک موی کز او فتد بکانی ارزد هم آدمیی بود که از صحبت او نادیدن او ملک جهانی ارزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۶ از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو بو میماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۷ از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانیکه در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۸ از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۹ از دیدن روییکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روییکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو نه ببریده بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۰ از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۱ از شربت سودای تو هر جان که مزید زآن آب حیات در مزید است مزید مرگ آمد و بو کرد مرا بوی تو دید زانروی اجل امید از من ببرید

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۶ آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرماید یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی باید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۷ آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۸ آهو بدود چو در پیش سگ بیند بر اسب دونده حمله و تک بیند چندان بدود که در تنش رگ بیند زیرا که صلاح خود در این یک بیند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۹ اجری ده ارواحی و سلطان ابد گرچه بلقب بهاء دینی و ولد بگذار که ساغر وفا در شکند چون شیشه شکست پای مستان بخلد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۰ از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند درچه ایست از دل سوی دل چه جای دریچه ای که دیوار نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۱ از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه مگر خوابی بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۲ از آتش عشق تو جوانی خیزد در سینه جمالهای جانی خیزد گر می کشیم بکش حلالست ترا کز کشته دوست زندگانی خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۳ از آتش عشق دوست تفها بزنید وان آتش را در این علفها بزنید آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست ما را به مثل بر همه دفها بزنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۴ از آتش عشق سردها گرم شود وز تابش عشق سنگها نرم شود ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر کز باده عشق مرد بی شرم شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۵ از آدمیی دمی بجایی ارزد یک موی کز او فتد بکانی ارزد هم آدمیی بود که از صحبت او نادیدن او ملک جهانی ارزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۶ از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو بو میماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۷ از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانیکه در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۸ از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد تو بر یاد آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱۹ از دیدن روییکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روییکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو نه ببریده بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۰ از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۱ از شربت سودای تو هر جان که مزید زآن آب حیات در مزید است مزید مرگ آمد و بو کرد مرا بوی تو دید زانروی اجل امید از من ببرید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۲ از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن میخیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۳ از عشق دلا نه بر زیان خواهی شد بی جان ز کجا شوی که جان خواهی شد اول به زمین از آسمان آمده ای آخر ز زمین بر آسمان خواهی شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۴ از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز دم میدمد و مرا دمی بیش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۵ از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز قبول جاوید نشد لطفت به کدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۶ از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۷ از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک شدند و درویش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۸ از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن اناالحق خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۹ افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک روزیت نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۰ اکنون که رخت جان جهانی بربود در خانه نشستنت کجا دارد سود آن روز که مه شدی نمیدانستی کانگشت نمای عالمی خواهی بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۱ امروز خوش است هر که او جان دارد رو بر کف پای میر خوبان دارد چون بلبل مست داغ هجران دارد مسکن شب و روز در گلستان دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۲ امروز ز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او فزون می خواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۳ امشب چه لطیف و با نوا می گردد لطفی دارد که کس بدان پی نبرد اندر گل و سنبلی که ارواح چرد خیره شده خواب و روبرو مینگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۴ امشب ساقی به مشک می گردان کرد دل یغما بر دو دست در ایمان کرد چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد چندانکه وثاق عقل را ویران کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۵ امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۶ اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۷ اندر رمضان خاک تو زر می گردد چون سنگ که سرمه بصر می گردد آن لقمه که خورده ای قذر می گردد وان صبر که کرده ای نظر می گردد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۲ از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن میخیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۳ از عشق دلا نه بر زیان خواهی شد بی جان ز کجا شوی که جان خواهی شد اول به زمین از آسمان آمده ای آخر ز زمین بر آسمان خواهی شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۴ از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز دم میدمد و مرا دمی بیش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۵ از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز قبول جاوید نشد لطفت به کدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۶ از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۷ از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک شدند و درویش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۸ از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن اناالحق خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۲۹ افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک روزیت نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۰ اکنون که رخت جان جهانی بربود در خانه نشستنت کجا دارد سود آن روز که مه شدی نمیدانستی کانگشت نمای عالمی خواهی بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۱ امروز خوش است هر که او جان دارد رو بر کف پای میر خوبان دارد چون بلبل مست داغ هجران دارد مسکن شب و روز در گلستان دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۲ امروز ز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او فزون می خواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۳ امشب چه لطیف و با نوا می گردد لطفی دارد که کس بدان پی نبرد اندر گل و سنبلی که ارواح چرد خیره شده خواب و روبرو مینگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۴ امشب ساقی به مشک می گردان کرد دل یغما بر دو دست در ایمان کرد چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد چندانکه وثاق عقل را ویران کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۵ امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۶ اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۷ اندر رمضان خاک تو زر می گردد چون سنگ که سرمه بصر می گردد آن لقمه که خورده ای قذر می گردد وان صبر که کرده ای نظر می گردد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۸ اندر ره فقر دیده نادیده کنند هر آن چه حدیث تست نشنیده کنند خاک در آن باش که شاهان جهان خاک قدمش چو سرمه در دیده کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۹ اندر طلب آن قوم که بشتافته اند از هرچه جز اوست روی برتافته اند خاک در او باش که سلطان و فقیر این سلطنت و فقر از او یافته اند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۰ اندیشه هشیار تو هشیار کشد زارش کشد و بزاری زار کشد شاهان همه خصم خویش بر دار کشند ان دولت بیدار تو بی دار کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۱ انوار صلاح دین برانگیخته باد بر دیده و جان عاشقان ریخته باد هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت با خاک صلاح دین درآمیخته باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۲ اول که رخم زرد و دلم پرخون بود هم خرقه و همراه دلم مجنون بود آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود کاری آمد که آن همه مادون بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۳ ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در ده که جمله یکسان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۴ ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت داری آمد به طریق شکرم چشم توزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۵ ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغله ای فتاد در انجم و چرخ در غلغله چشم ماه بر نجم فتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۶ ای اطلس دعوی ترا معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۷ ایام وصال یار گویی که نبود وان دولت بیشمار گویی که نبود از یار به جز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گویی که نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۸ ای اهل صفا که در جهان گردانید از بهر بتی چرا چنین حیرانید آنرا که شما در این جهان جویانید در خود جویید چون شما خود آنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۹ ای اهل مناجات که در محرابید منزل دور است یک زمان بشتابید وی اهل خرابات که در غرقابید صد قافله بگذشت و شما در خوابید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۰ ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته ام فریاد مکن سوخته ای خام که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۱ ای دل اگرت رضای دلبر باید آن باید کرد و گفت کو فرماید گر گوید خون گری مگوی از چه سبب ور گوید جان بده مگو کی شاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۲ ای دل این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند وانگاه در آن هوا که مرغان ویند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۸ اندر ره فقر دیده نادیده کنند هر آن چه حدیث تست نشنیده کنند خاک در آن باش که شاهان جهان خاک قدمش چو سرمه در دیده کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳۹ اندر طلب آن قوم که بشتافته اند از هرچه جز اوست روی برتافته اند خاک در او باش که سلطان و فقیر این سلطنت و فقر از او یافته اند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۰ اندیشه هشیار تو هشیار کشد زارش کشد و بزاری زار کشد شاهان همه خصم خویش بر دار کشند ان دولت بیدار تو بی دار کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۱ انوار صلاح دین برانگیخته باد بر دیده و جان عاشقان ریخته باد هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت با خاک صلاح دین درآمیخته باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۲ اول که رخم زرد و دلم پرخون بود هم خرقه و همراه دلم مجنون بود آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود کاری آمد که آن همه مادون بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۳ ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در ده که جمله یکسان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۴ ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت داری آمد به طریق شکرم چشم توزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۵ ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغله ای فتاد در انجم و چرخ در غلغله چشم ماه بر نجم فتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۶ ای اطلس دعوی ترا معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۷ ایام وصال یار گویی که نبود وان دولت بیشمار گویی که نبود از یار به جز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گویی که نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۸ ای اهل صفا که در جهان گردانید از بهر بتی چرا چنین حیرانید آنرا که شما در این جهان جویانید در خود جویید چون شما خود آنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴۹ ای اهل مناجات که در محرابید منزل دور است یک زمان بشتابید وی اهل خرابات که در غرقابید صد قافله بگذشت و شما در خوابید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۰ ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته ام فریاد مکن سوخته ای خام که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۱ ای دل اگرت رضای دلبر باید آن باید کرد و گفت کو فرماید گر گوید خون گری مگوی از چه سبب ور گوید جان بده مگو کی شاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۲ ای دل این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند وانگاه در آن هوا که مرغان ویند تا با پر و بالی پر و بالت ندهند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۳ ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا می نکند نومید مشو دل به خدای اندر بند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۴ ای دوست مگو تو بنده ای یا آزاد بنده که خرد برای زشتی و فساد ای دست برآورده ترا دست که داد بگزار مراد خویش کاوراست مراد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۵ ای روز برآ که ذره ها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند در گوش تو گویم که کجا رقص کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۶ ای سر روان باد خزانت مرساد ای چشم جهان چشم بدانت مرساد ای آنکه تو جان آسمانی و زمین جز رحمت و جز راحت جانت مرساد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۷ ای عشق ترا پری و انسان دانند معروف تر از مهر سلیمان دانند در کالبد جهان ترا جان دانند با تو چنان زیم که مرغان دانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۸ ای عشق توم ان عذابی لشدید ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد کو خواب من ای جان مگرش گرگ درید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۹ ای عشق که جانها اثر جان توند ای عشق که نمکها ز نمکدان توند ای عشق که زرها همه از کان توند پوشیده کسی و جمله عریان توند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۰ ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و شب چرا در خوابید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۱ ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید آن یار به خشم رفته را باز آرید یک جان نبرید دل اگر سخت کند یک سر نبرید پای اگر بفشارید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۲ ای مرغ عجب که صید تو شیرانند گمگشته سودای تو جان سیرانند خرم زی و آسوده که این شهر ز تو زیران ز بران و زبران زیرانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۳ این پرده دل دگر مکن تا نرود جز جانب او نظر مکن تا نرود این مجلس بیخودی که چون فردوس است از مستی خود سفر مکن تا نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۴ این تنهایی هزار جان بیش ارزد این آزادی ملک جهان بیش ارزد در خلوت یک زمانه با حق بودن از جان و جهان و این و آن بیش ارزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۵ ای نرم دلانیکه وفا میکارید بر خاک سیه در صفا میبارید در هر جایی خبر ز حالم دارید در دست چنین هجر مرا مگذارید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۶ این سر که در این سینه ما میگردد از گردش او چرخ دو تا میگردد نی سر داند ز پای و نی پای از سر اندر سر و پا بی سر و پا میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۷ این صورت آدمی که درهم بستند نقشی است که در تویله غم بستند گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی این خود چه طلسم است که محکم بستند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۳ ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا می نکند نومید مشو دل به خدای اندر بند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۴ ای دوست مگو تو بنده ای یا آزاد بنده که خرد برای زشتی و فساد ای دست برآورده ترا دست که داد بگزار مراد خویش کاوراست مراد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۵ ای روز برآ که ذره ها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کنند در گوش تو گویم که کجا رقص کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۶ ای سر روان باد خزانت مرساد ای چشم جهان چشم بدانت مرساد ای آنکه تو جان آسمانی و زمین جز رحمت و جز راحت جانت مرساد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۷ ای عشق ترا پری و انسان دانند معروف تر از مهر سلیمان دانند در کالبد جهان ترا جان دانند با تو چنان زیم که مرغان دانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۸ ای عشق توم ان عذابی لشدید ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد کو خواب من ای جان مگرش گرگ درید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۵۹ ای عشق که جانها اثر جان توند ای عشق که نمکها ز نمکدان توند ای عشق که زرها همه از کان توند پوشیده کسی و جمله عریان توند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۰ ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و شب چرا در خوابید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۱ ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید آن یار به خشم رفته را باز آرید یک جان نبرید دل اگر سخت کند یک سر نبرید پای اگر بفشارید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۲ ای مرغ عجب که صید تو شیرانند گمگشته سودای تو جان سیرانند خرم زی و آسوده که این شهر ز تو زیران ز بران و زبران زیرانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۳ این پرده دل دگر مکن تا نرود جز جانب او نظر مکن تا نرود این مجلس بیخودی که چون فردوس است از مستی خود سفر مکن تا نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۴ این تنهایی هزار جان بیش ارزد این آزادی ملک جهان بیش ارزد در خلوت یک زمانه با حق بودن از جان و جهان و این و آن بیش ارزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۵ ای نرم دلانیکه وفا میکارید بر خاک سیه در صفا میبارید در هر جایی خبر ز حالم دارید در دست چنین هجر مرا مگذارید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۶ این سر که در این سینه ما میگردد از گردش او چرخ دو تا میگردد نی سر داند ز پای و نی پای از سر اندر سر و پا بی سر و پا میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۷ این صورت آدمی که درهم بستند نقشی است که در تویله غم بستند گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی این خود چه طلسم است که محکم بستند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۸ این طرفه که یار در دامن گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم و در چشمه سوزن گنجد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۹ این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانه عشق از امل معمور است می پنداری که بی تو ویران گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۰ این مست به باده ای دگر می گردد قرابه تهی گشت و بسر می گردد ای محتسب این مست مرا دره مزن هرچند ز پیش مست تر می گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۱ این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۲ بار دگر این خسته جگر باز آمد بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد از شوق تو بر مثال جانهای شریف سوی ملک از کوی بشر بازآمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۳ با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد گویند که قوت دماغ از خواب است عاشق کی شد که از دماغ اندیشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۴ با سود وصال تو زیانت نرسد جانی تو که زحمتی به جانت نرسد می ترساند ترا که تا هر نفسی پر دل شوی و چشم بدانت نرسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۵ با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد گویی که بلا بر سر او ریخته شد منصور ز سر عشق می داد نشان حلقش به طناب غیرت آویخته شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۶ بخشای بر آن بنده که خوابش نبود بخشای بر آن تشنه که آبش نبود بخشای که هر کاو نکند بخشایش در پیش خدا هیچ ثوابش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۷ بر بنده بخند تا ثوابت باشد وز بنده شکر خنده جوابت باشد می گریم زار تا شرابت باشد می سوزم دل که تا کبابت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۸ بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد تا چهره ما به خاک ره رشک برد به زان نبود که پیش او خاک شویم تا بو که بدین طریق در ما نگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۹ پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودایی این منطق طیر است سلیمان داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۰ پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه می پرسید گفتا که ز ماه عید می پرسم من گفتم که بلی عید همی پرسد عید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۱ برقی که ز میغ آن جهان روی نمود چون سوخته ای نیست کرا دارد سود از هر دو جهان سوخته ای می بایست کان برق که می جهد در او گیرد زود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۲ بر گور من آن کو گذرد مست شود ور ایست کند تا بابد مست شود در بحر رود بحر به مد مست شود در خاک رود گور و لحد مست شود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۸ این طرفه که یار در دامن گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم و در چشمه سوزن گنجد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۶۹ این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانه عشق از امل معمور است می پنداری که بی تو ویران گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۰ این مست به باده ای دگر می گردد قرابه تهی گشت و بسر می گردد ای محتسب این مست مرا دره مزن هرچند ز پیش مست تر می گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۱ این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۲ بار دگر این خسته جگر باز آمد بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد از شوق تو بر مثال جانهای شریف سوی ملک از کوی بشر بازآمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۳ با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد گویند که قوت دماغ از خواب است عاشق کی شد که از دماغ اندیشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۴ با سود وصال تو زیانت نرسد جانی تو که زحمتی به جانت نرسد می ترساند ترا که تا هر نفسی پر دل شوی و چشم بدانت نرسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۵ با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد گویی که بلا بر سر او ریخته شد منصور ز سر عشق می داد نشان حلقش به طناب غیرت آویخته شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۶ بخشای بر آن بنده که خوابش نبود بخشای بر آن تشنه که آبش نبود بخشای که هر کاو نکند بخشایش در پیش خدا هیچ ثوابش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۷ بر بنده بخند تا ثوابت باشد وز بنده شکر خنده جوابت باشد می گریم زار تا شرابت باشد می سوزم دل که تا کبابت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۸ بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد تا چهره ما به خاک ره رشک برد به زان نبود که پیش او خاک شویم تا بو که بدین طریق در ما نگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷۹ پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودایی این منطق طیر است سلیمان داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۰ پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه می پرسید گفتا که ز ماه عید می پرسم من گفتم که بلی عید همی پرسد عید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۱ برقی که ز میغ آن جهان روی نمود چون سوخته ای نیست کرا دارد سود از هر دو جهان سوخته ای می بایست کان برق که می جهد در او گیرد زود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۲ بر گور من آن کو گذرد مست شود ور ایست کند تا بابد مست شود در بحر رود بحر به مد مست شود در خاک رود گور و لحد مست شود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۳ بر یار نظر کنم خجل می گردد ور ننگرمش آفت دل می گردد در آب رخش ستارگان پیدا یند بی آب وی آبم همه گل می گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۴ بس درمان ها کان مدد درد شود بس دولت ها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود که گرم از آن سرد شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۵ بسیار تو را خسته روان باید شد و انگشت نما ی این و آن باید شد گر آدمی یی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۶ بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۷ بعضی به صفات حیدر کرار ند بعضی دیگر ز زخم تو بیمار ند عشقت گوید درست خواهم در راه گویی تو که نی شکستگان بسیار ند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۸ بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدان سوی نماند از بوی تو رنگ و بوی ما می دزدند تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۹ بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد بدبخت چو خار تیز و سرکش باشد از صحبت گل خار ز آتش برهد وز صحبت خار گل در آتش باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۰ بی بحر صفا گوهر ما سنگ آمد بی جان جهان جان و جهان تنگ آمد چون صحبت دوست صیقل جان و دلست در جان گیرش که رافع زنگ آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۱ بی تو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من شود زبان هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۲ بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد رختی که نداشتیم سیلاب ببرد نیک و بد زهد و پارسایی را مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۳ بیدار شو ای دل که جهان می گذرد وین مایه عمر رایگان می گذرد در منزل تن مخسب و غافل منشین کز منزل عمر کاروان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۴ پیران خرابات غمت بسیارند چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند بفرست شراب کاندلشدگان نه مست حقیقتند و نی هشیارند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۵ بی زارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقه ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۶ بی زارم از آن لعل که پیروزه بود بی زارم از آن عشق که سه روزه بود بی زارم از آن ملک که دریوزه بود بی زارم از آن عید که در روزه بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۷ بی عشق نشاط و طرب افزون نشود بی عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی جنبش عشق در مکنون نشود

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۳ بر یار نظر کنم خجل می گردد ور ننگرمش آفت دل می گردد در آب رخش ستارگان پیدا یند بی آب وی آبم همه گل می گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۴ بس درمان ها کان مدد درد شود بس دولت ها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود که گرم از آن سرد شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۵ بسیار تو را خسته روان باید شد و انگشت نما ی این و آن باید شد گر آدمی یی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۶ بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۷ بعضی به صفات حیدر کرار ند بعضی دیگر ز زخم تو بیمار ند عشقت گوید درست خواهم در راه گویی تو که نی شکستگان بسیار ند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۸ بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدان سوی نماند از بوی تو رنگ و بوی ما می دزدند تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸۹ بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد بدبخت چو خار تیز و سرکش باشد از صحبت گل خار ز آتش برهد وز صحبت خار گل در آتش باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۰ بی بحر صفا گوهر ما سنگ آمد بی جان جهان جان و جهان تنگ آمد چون صحبت دوست صیقل جان و دلست در جان گیرش که رافع زنگ آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۱ بی تو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من شود زبان هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۲ بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد رختی که نداشتیم سیلاب ببرد نیک و بد زهد و پارسایی را مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۳ بیدار شو ای دل که جهان می گذرد وین مایه عمر رایگان می گذرد در منزل تن مخسب و غافل منشین کز منزل عمر کاروان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۴ پیران خرابات غمت بسیارند چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند بفرست شراب کاندلشدگان نه مست حقیقتند و نی هشیارند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۵ بی زارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقه ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۶ بی زارم از آن لعل که پیروزه بود بی زارم از آن عشق که سه روزه بود بی زارم از آن ملک که دریوزه بود بی زارم از آن عید که در روزه بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۷ بی عشق نشاط و طرب افزون نشود بی عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی جنبش عشق در مکنون نشود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۸ بیمارم و غم در امتحانم دارد اما غم او تر و جوانم دارد این طرفه نگر که هرچه در رنجوری بیرون ز غمش خورم زیانم دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۹ بی من به زبان من سخن می آید من بی خبرم از آنکه می فرماید زهر و شکر آرزوی من می آید ز آینده که داند چه کرا میشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۰ پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد جان و دل عاشقان ز تو شادان باد آنکس که ترا بیند و شادی نکند سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۱ بی یاری تو دل بسوی یار نشد تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد هرچیز که بسیار شود خار شود غمهای تو بسیار شد و خوار نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۲ تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۳ تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن تست ورنه به گزاف باطلی حق نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۴ تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند چون پاک آیی ز هر دو عالم به یقین آنگه بنشان نفرت انگشت نهند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۵ تا در دل من عشق تو اندوخته شد جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد شعر و غزل دوبیتی آموخته شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۶ تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی از جان طلبد خام بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۷ تا رهبر تو طبع بدآموز بود بخت تو مپندار که پیروز بود تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه ترسم که چو بیدار شوی روز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۸ تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۹ تا گوهر جان در این طبایع افتاد همسایه شدند با وی این چار فساد زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت همسایه بدخدای کس را ندهاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۰ تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بنده حق به حق مسلمان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۱ نایی ببرید از نیستان استاد با نه سوراخ و آدمش نام نهاد ای نی تو از این لب آمدی در فریاد آن لب را بین که این لبت را دم داد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۲ بانگ مستی ز آسمان می آید مستی ز فلک نعره زنان می آید از نعره او جان جهان می شورد کان جان جهان از آن جهان می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۳ تنها بمرو که رهزنان بسیارند یک جان داری و خصم جان بسیارند خصم جان را جان و جهان میخوانی گولان چو تو در این جهان بسیارند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۸ بیمارم و غم در امتحانم دارد اما غم او تر و جوانم دارد این طرفه نگر که هرچه در رنجوری بیرون ز غمش خورم زیانم دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۹ بی من به زبان من سخن می آید من بی خبرم از آنکه می فرماید زهر و شکر آرزوی من می آید ز آینده که داند چه کرا میشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۰ پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد جان و دل عاشقان ز تو شادان باد آنکس که ترا بیند و شادی نکند سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۱ بی یاری تو دل بسوی یار نشد تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد هرچیز که بسیار شود خار شود غمهای تو بسیار شد و خوار نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۲ تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۳ تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن تست ورنه به گزاف باطلی حق نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۴ تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند چون پاک آیی ز هر دو عالم به یقین آنگه بنشان نفرت انگشت نهند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۵ تا در دل من عشق تو اندوخته شد جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد شعر و غزل دوبیتی آموخته شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۶ تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی از جان طلبد خام بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۷ تا رهبر تو طبع بدآموز بود بخت تو مپندار که پیروز بود تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه ترسم که چو بیدار شوی روز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۸ تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰۹ تا گوهر جان در این طبایع افتاد همسایه شدند با وی این چار فساد زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت همسایه بدخدای کس را ندهاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۰ تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بنده حق به حق مسلمان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۱ نایی ببرید از نیستان استاد با نه سوراخ و آدمش نام نهاد ای نی تو از این لب آمدی در فریاد آن لب را بین که این لبت را دم داد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۲ بانگ مستی ز آسمان می آید مستی ز فلک نعره زنان می آید از نعره او جان جهان می شورد کان جان جهان از آن جهان می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۳ تنها بمرو که رهزنان بسیارند یک جان داری و خصم جان بسیارند خصم جان را جان و جهان میخوانی گولان چو تو در این جهان بسیارند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۴ تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر تیغ زنی از بن دندان بکشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۵ تو هیچ نه ای و هیچ توبه ز وجود تو غرق زیانی و زیانت همه سود گوییکه مرا نیست به جز خاک بدست ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۶ تیری ز کمانچه ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که پرده ها را بدرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۷ جامی که بگیرم میش انوار بود بیتی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیده من بی پرده مرا ضیاء دلدار بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۸ جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۹ جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از قدح شرع به مستان ندهند آنجا که مجردان بهم می نوشند یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۰ جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش قراری دارد زان باده لبهاش بگردان ساقی کز وی سر من عجب خماری دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۱ جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۲ جان روی به عالم همایون آورد وز چون و چگونه دل به بیچون آورد آن راز که تاکنون همی بود نهان از زیر هزار پرده بیرون آورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۳ جان کیست که او بدیده کار تو کند یا دیده و دل که او شکار تو کند گر از سر گور من برآید خاری آن خار به عشق خار خار تو کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۴ جان محرم درگاه همی باید برد دل پر غم و پر آه همی باید برد از خویش به ما راه نیابی هرگز از ما سوی ما راه همی باید برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۵ جانم ز هواهای تو یادی دارد بیرون ز مرادها مرادی دارد بر باد دهم خویش در این باده عشق کاین باده ز سودای تو بادی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۶ جانیکه در او از تو خیالی باشد کی آن جان را نقل و زوالی باشد مه در نقصان گرچه هلالی باشد نقصان وی آغاز کمالی باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۷ جاییکه در او چون نگاری باشد کفر است که آنجای قراری باشد عقلی که ترا بیند و از سر نرود سر کوفته به که زشت ماری باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۸ جز دمدمه عشق تو در گوش نماند جان را ز حلاوت ازل هوش نماند بی رنگی عشق رنگها را آمیخت وز قالب بی رنگ فراموش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۹ جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفه ات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۴ تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر تیغ زنی از بن دندان بکشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۵ تو هیچ نه ای و هیچ توبه ز وجود تو غرق زیانی و زیانت همه سود گوییکه مرا نیست به جز خاک بدست ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۶ تیری ز کمانچه ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که پرده ها را بدرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۷ جامی که بگیرم میش انوار بود بیتی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیده من بی پرده مرا ضیاء دلدار بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۸ جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۹ جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از قدح شرع به مستان ندهند آنجا که مجردان بهم می نوشند یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۰ جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش قراری دارد زان باده لبهاش بگردان ساقی کز وی سر من عجب خماری دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۱ جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۲ جان روی به عالم همایون آورد وز چون و چگونه دل به بیچون آورد آن راز که تاکنون همی بود نهان از زیر هزار پرده بیرون آورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۳ جان کیست که او بدیده کار تو کند یا دیده و دل که او شکار تو کند گر از سر گور من برآید خاری آن خار به عشق خار خار تو کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۴ جان محرم درگاه همی باید برد دل پر غم و پر آه همی باید برد از خویش به ما راه نیابی هرگز از ما سوی ما راه همی باید برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۵ جانم ز هواهای تو یادی دارد بیرون ز مرادها مرادی دارد بر باد دهم خویش در این باده عشق کاین باده ز سودای تو بادی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۶ جانیکه در او از تو خیالی باشد کی آن جان را نقل و زوالی باشد مه در نقصان گرچه هلالی باشد نقصان وی آغاز کمالی باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۷ جاییکه در او چون نگاری باشد کفر است که آنجای قراری باشد عقلی که ترا بیند و از سر نرود سر کوفته به که زشت ماری باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۸ جز دمدمه عشق تو در گوش نماند جان را ز حلاوت ازل هوش نماند بی رنگی عشق رنگها را آمیخت وز قالب بی رنگ فراموش نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۹ جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفه ات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۰ چشمت صنما هزار دلدار کشد آن غمزه ی زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بر دار کنند آن نرگس بیدار تو بی دار کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۱ چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست از کفر نگر که دین چه رونق دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۲ چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۳ جودت همه آن کند که دریا نکند این دم کرمت وعده به فردا نکند حاجت نبود از تو تقاضا کردن کز شمس کسی نور تقاضا نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۴ جوزی که درونش مغز شیرین باشد درجی که در او در خوش آیین باشد چندین ز حسد شکستن آن مطلب گر بشکنیش هزار چندین باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۵ چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۶ چون خمر تو در ساغر ما در ریزند پنهان شدگان این جهان برخیزند هم امت پرهیز ز ما پرهیزند هم اهل خرابات ز ما بگریزند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۷ چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد جان در لب تو چو دیده میم افتاد نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم در آتش سودای براهیم افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۸ چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو آنگاه سخنان جانفزای تو چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۹ چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر پیش فکنده زیر لب میخندید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۰ چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم هر آتش را که درد می برخیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۱ چون شاهد پوشیده خرامان گردد هر پوشیده ز جامه عریان گردد بس رخت به خیل کاو گروگان گردد گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۲ چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد جایی برسد مرد که در هر نفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۳ چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشته ها بازآید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۴ چون نیستی تو محض اقرار بود هستی تو سرمایه انکار بود هرکس که ز نیستی ندارد بویی کافر میرد اگرچه دیندار بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۵ حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست به جز عشق که آنرا نگرد بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند که جانرا نگرد

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۰ چشمت صنما هزار دلدار کشد آن غمزه ی زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بر دار کنند آن نرگس بیدار تو بی دار کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۱ چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست از کفر نگر که دین چه رونق دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۲ چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۳ جودت همه آن کند که دریا نکند این دم کرمت وعده به فردا نکند حاجت نبود از تو تقاضا کردن کز شمس کسی نور تقاضا نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۴ جوزی که درونش مغز شیرین باشد درجی که در او در خوش آیین باشد چندین ز حسد شکستن آن مطلب گر بشکنیش هزار چندین باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۵ چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۶ چون خمر تو در ساغر ما در ریزند پنهان شدگان این جهان برخیزند هم امت پرهیز ز ما پرهیزند هم اهل خرابات ز ما بگریزند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۷ چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد جان در لب تو چو دیده میم افتاد نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم در آتش سودای براهیم افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۸ چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو آنگاه سخنان جانفزای تو چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۹ چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر پیش فکنده زیر لب میخندید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۰ چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم هر آتش را که درد می برخیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۱ چون شاهد پوشیده خرامان گردد هر پوشیده ز جامه عریان گردد بس رخت به خیل کاو گروگان گردد گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۲ چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد جایی برسد مرد که در هر نفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۳ چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشته ها بازآید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۴ چون نیستی تو محض اقرار بود هستی تو سرمایه انکار بود هرکس که ز نیستی ندارد بویی کافر میرد اگرچه دیندار بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۵ حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست به جز عشق که آنرا نگرد بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند که جانرا نگرد

%0
10 Bölüm