Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۹ گر در ره عشق او نباشی سرباز زنهار مکن حدیث عشقی سرباز گر روشنی میطلبی همچون شمع پروانه صفت تو خویشتن را در باز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۰ گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز نومید نیم ز بارگاه کرمت زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۱ ماییم و توی و خانه خالی برخیز هنگام ستیز نیست ای جان مستیز چون آب و شراب با حریفان آمیز چندانکه رسم به جای کژ دار و مریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۲ ماییم و دمی کوته و سودای دراز در سایه دل فکنده دو پای دراز نظاره کنان بسوی صحرای دراز صد روز قیامت است چه جای دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۳ ماییم و هوای یار مه رو شب و روز چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز زین روز شبان کجا برد بو شب و روز خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۴ مردانه بیا که نیست کار تو مجاز آغاز بنه ترانه بی آغاز سبلت می مال خواجه شهری تو آخر ز گزاف نیست این ریش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۵ معشوقه ما کران نگیرد هرگز وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز هم صورت و هم آینه والله که ویست این آینه زنگی نپذیرد هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۶ من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۷ من سیر نگشته ام ز تو یار هنوز وامم داری نبات بسیار هنوز گر از سر خاک من برآید خاری لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۸ من همتیم کجا بود چون من باز عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز با خویشتنم خوش است در پرده راز گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۹ میگوید مرمرا نگار دلسوز میباید رفت چون به پایان شد روز ای شب تو برون میای از کتم عدم خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۰ نی چاره آنکه با تو باشم همراز نی زهره آنکه بی تو پردازم راز کارم ز تو البته نمیگردد ساز کار من بیچاره حدیثی است دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۱ هین وقت صبوحست میان شب و روز غیر از مه وخورشید چراغی مفروز زان آتش آب گونه یک شعله برآر در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۲ یاری خواهی ز یار با یار بساز سودت سوداست با خریدار بساز از بهر وصال ماه از شب مگریز وز بهر گل و گلاب با خار بساز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۳ یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز تابد به تو اینچنین مه جان افروز در تاریکیست آب حیوان تو مخسب شاید که شبی در آب اندازی پوز

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۹ گر در ره عشق او نباشی سرباز زنهار مکن حدیث عشقی سرباز گر روشنی میطلبی همچون شمع پروانه صفت تو خویشتن را در باز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۰ گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز نومید نیم ز بارگاه کرمت زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۱ ماییم و توی و خانه خالی برخیز هنگام ستیز نیست ای جان مستیز چون آب و شراب با حریفان آمیز چندانکه رسم به جای کژ دار و مریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۲ ماییم و دمی کوته و سودای دراز در سایه دل فکنده دو پای دراز نظاره کنان بسوی صحرای دراز صد روز قیامت است چه جای دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۳ ماییم و هوای یار مه رو شب و روز چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز زین روز شبان کجا برد بو شب و روز خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۴ مردانه بیا که نیست کار تو مجاز آغاز بنه ترانه بی آغاز سبلت می مال خواجه شهری تو آخر ز گزاف نیست این ریش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۵ معشوقه ما کران نگیرد هرگز وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز هم صورت و هم آینه والله که ویست این آینه زنگی نپذیرد هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۶ من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۷ من سیر نگشته ام ز تو یار هنوز وامم داری نبات بسیار هنوز گر از سر خاک من برآید خاری لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۸ من همتیم کجا بود چون من باز عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز با خویشتنم خوش است در پرده راز گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۹ میگوید مرمرا نگار دلسوز میباید رفت چون به پایان شد روز ای شب تو برون میای از کتم عدم خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۰ نی چاره آنکه با تو باشم همراز نی زهره آنکه بی تو پردازم راز کارم ز تو البته نمیگردد ساز کار من بیچاره حدیثی است دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۱ هین وقت صبوحست میان شب و روز غیر از مه وخورشید چراغی مفروز زان آتش آب گونه یک شعله برآر در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۲ یاری خواهی ز یار با یار بساز سودت سوداست با خریدار بساز از بهر وصال ماه از شب مگریز وز بهر گل و گلاب با خار بساز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۳ یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز تابد به تو اینچنین مه جان افروز در تاریکیست آب حیوان تو مخسب شاید که شبی در آب اندازی پوز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۴ آمد آمد ترش ترش یعنی بس میپندارد که من بترسم ز عسس آن مرغ دلی که نیست در بند قفس او را تو مترسان که نترسد از کس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۵ احوال دلم هر سحر از باد بپرس تا شاد شوی از من ناشاد بپرس ور کشتن بیگناه سودات شود از چشم خود آن جادوی استاد بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۶ از حادثه جهان زاینده مترس وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس این یکدم عمر را غنیمت میدان از رفته میندیش وز آینده مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۷ از روز قیامت جهان سوز بترس وز ناوک انتقام دلدوز بترس ای در شب حرص خفته در خواب دراز صبح اجلت رسید از روز بترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۸ ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس وی جمله خوبان بر تو لعبتگان حال دل ما ز هجرنا خوب بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۹ جانا صفت قدم ز ابروت بپرس آشفتگیم ز زلف هندوت بپرس حال دلم از دهان تنگت بطلب بیماری من ز چشم جادوت بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۰ چون روبه من شدی تو از شیر مترس چون دولت تو منم ز ادبیر مترس از چرخ چو آن ماه ترا همراه است گر روز بگاهست وگر دیر مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۱ دارد به قدح می حرامی که مپرس یک دشمن جان شگرف حامی که مپرس پیشم دارد شراب خامی که مپرس می خواند مرمرا به نامی که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۲ دلدار چنان مشوش آمد که مپرس هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۳ رو در صف بندگان ما باش و مترس خاک در آسمان ما باش و مترس گر جمله خلق قصد جان تو کنند دل تنگ مکن از آن ما باش و مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۴ رو مرکب عشق را قوی ران و مترس وز مصحف کژ آیت حق خوان و مترس چون از خود و غیر خود مسلم گشتی معشوق تو هم توی یقین دان و مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۵ رویم چو زر زمانه می بین و مپرس این اشک چو ناردانه می بین و مپرس احوال درون خانه از من مطلب خون بر در آستانه می بین و مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۶ زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس زین تیر قبا بخش کمر دوز بترس وانگه آید چو زاهدان توبه کند آنروز که توبه کرد آنروز بترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۷ عاشق چو نمی شوی برو پشم بریس صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس در کاسه سر چو نیستت باده عشق در مطبخ مدخلان برو کاسه بلیس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۸ مر تشنه عشق را شرابیست مترس بی آب شدی پیش تو آبیست مترس گنجی تو اگر بیت خرابیست مترس بیدار شو از جهان که خوابیست مترس

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۴ آمد آمد ترش ترش یعنی بس میپندارد که من بترسم ز عسس آن مرغ دلی که نیست در بند قفس او را تو مترسان که نترسد از کس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۵ احوال دلم هر سحر از باد بپرس تا شاد شوی از من ناشاد بپرس ور کشتن بیگناه سودات شود از چشم خود آن جادوی استاد بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۶ از حادثه جهان زاینده مترس وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس این یکدم عمر را غنیمت میدان از رفته میندیش وز آینده مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۷ از روز قیامت جهان سوز بترس وز ناوک انتقام دلدوز بترس ای در شب حرص خفته در خواب دراز صبح اجلت رسید از روز بترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۸ ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس وی جمله خوبان بر تو لعبتگان حال دل ما ز هجرنا خوب بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۹ جانا صفت قدم ز ابروت بپرس آشفتگیم ز زلف هندوت بپرس حال دلم از دهان تنگت بطلب بیماری من ز چشم جادوت بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۰ چون روبه من شدی تو از شیر مترس چون دولت تو منم ز ادبیر مترس از چرخ چو آن ماه ترا همراه است گر روز بگاهست وگر دیر مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۱ دارد به قدح می حرامی که مپرس یک دشمن جان شگرف حامی که مپرس پیشم دارد شراب خامی که مپرس می خواند مرمرا به نامی که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۲ دلدار چنان مشوش آمد که مپرس هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۳ رو در صف بندگان ما باش و مترس خاک در آسمان ما باش و مترس گر جمله خلق قصد جان تو کنند دل تنگ مکن از آن ما باش و مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۴ رو مرکب عشق را قوی ران و مترس وز مصحف کژ آیت حق خوان و مترس چون از خود و غیر خود مسلم گشتی معشوق تو هم توی یقین دان و مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۵ رویم چو زر زمانه می بین و مپرس این اشک چو ناردانه می بین و مپرس احوال درون خانه از من مطلب خون بر در آستانه می بین و مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۶ زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس زین تیر قبا بخش کمر دوز بترس وانگه آید چو زاهدان توبه کند آنروز که توبه کرد آنروز بترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۷ عاشق چو نمی شوی برو پشم بریس صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس در کاسه سر چو نیستت باده عشق در مطبخ مدخلان برو کاسه بلیس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۸ مر تشنه عشق را شرابیست مترس بی آب شدی پیش تو آبیست مترس گنجی تو اگر بیت خرابیست مترس بیدار شو از جهان که خوابیست مترس

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۹ هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس ای مرغ خیال سوی او کن گذری وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۰ آتش در زن ز کبریا در کویش تا ره نبرد هیچ فضولی سویش آن روی چو ماه را بپوش از مویش تا دیده هر خسی نبیند رویش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۱ آن دل که من آن خویش پنداشتمش بالله بر هیچ دوست نگذاشتمش بگذاشت بتا مرا و آمد بر تو نیکو دارش که من نکو داشتمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۲ آن دم که حق بنده گزاری همه خوش وز مهر سر بنده بخاری همه خوش از خانه برانیم بزاری همه خوش چون عزم کنم هم بگذاری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۳ آندیده که هست عاشق گلزارش مشغول کجا کند سر هر خارش گر راست بود یار دهد پرگارش ور کژ نگردد راست نیاید کارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۴ آنرا که رسول دوست پنداشتمش من نام و نشان دوست درخواستمش بگشاد دهانرا که بگوید چیزی از غایت غیرت تو نگذاشتمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۵ آن رند و قلندر نهان آمد فاش در دیده من بجو نشان کف پاش یا او است خدایا که فرستاده خداش ای مطرب جان یک نفسی با ما باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۶ آنکس که نظر کند به چشم مستش از رشک دعای بد کنم پیوستش وانکس که به انگشت نماید رخ او گر دسترسم بود ببرم دستش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۷ از آتش تو فتاده جانم در جوش وز باده تو شده است جانم مدهوش از حسرت آنکه گیرمت در آغوش هرجای کنم فغان و هر سوی خروش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۸ امروز حریف عشق بانگی زد فاش گر اوباشی جز بر اوباش مباش دی نیست شده است بین میندیش ز لاش فردا که نیامده است از وی متراش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۹ اندر بر خویشم بفشاری همه خوش بر راه زنان مرگ گماری همه خوش چون مرگ دهی از پس آن برگ دهی از مرگ حیاتها برآری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۰ ای باد صبا به کوی آن دلبر کش احوال دلم بگوی اگر باشد خوش ور زانکه برای خود نباشد دلکش زنهار مرا ندیده ای دم درکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۱ ای جان جهان و روشنایی همه خوش آرام دلی و آشنایی همه خوش بر ما گذری اگر کنی سلطانی ور بوسه مزید بر فزایی همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۲ ای چشم بیا دامن خود در خون کش وی روح برو قماش بر گردون کش بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد مندیش و زبانش از قفا بیرون کش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۳ گفتی چونی بیا که چون روزم خوش چون روز همی درم می دوزم خوش تا روی چو آتشت بدیدم چو سپند می سوزم و می سوزم و می سوزم خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۴ گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا نگویم نامش

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۹ هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس ای مرغ خیال سوی او کن گذری وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۰ آتش در زن ز کبریا در کویش تا ره نبرد هیچ فضولی سویش آن روی چو ماه را بپوش از مویش تا دیده هر خسی نبیند رویش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۱ آن دل که من آن خویش پنداشتمش بالله بر هیچ دوست نگذاشتمش بگذاشت بتا مرا و آمد بر تو نیکو دارش که من نکو داشتمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۲ آن دم که حق بنده گزاری همه خوش وز مهر سر بنده بخاری همه خوش از خانه برانیم بزاری همه خوش چون عزم کنم هم بگذاری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۳ آندیده که هست عاشق گلزارش مشغول کجا کند سر هر خارش گر راست بود یار دهد پرگارش ور کژ نگردد راست نیاید کارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۴ آنرا که رسول دوست پنداشتمش من نام و نشان دوست درخواستمش بگشاد دهانرا که بگوید چیزی از غایت غیرت تو نگذاشتمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۵ آن رند و قلندر نهان آمد فاش در دیده من بجو نشان کف پاش یا او است خدایا که فرستاده خداش ای مطرب جان یک نفسی با ما باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۶ آنکس که نظر کند به چشم مستش از رشک دعای بد کنم پیوستش وانکس که به انگشت نماید رخ او گر دسترسم بود ببرم دستش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۷ از آتش تو فتاده جانم در جوش وز باده تو شده است جانم مدهوش از حسرت آنکه گیرمت در آغوش هرجای کنم فغان و هر سوی خروش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۸ امروز حریف عشق بانگی زد فاش گر اوباشی جز بر اوباش مباش دی نیست شده است بین میندیش ز لاش فردا که نیامده است از وی متراش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۹ اندر بر خویشم بفشاری همه خوش بر راه زنان مرگ گماری همه خوش چون مرگ دهی از پس آن برگ دهی از مرگ حیاتها برآری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۰ ای باد صبا به کوی آن دلبر کش احوال دلم بگوی اگر باشد خوش ور زانکه برای خود نباشد دلکش زنهار مرا ندیده ای دم درکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۱ ای جان جهان و روشنایی همه خوش آرام دلی و آشنایی همه خوش بر ما گذری اگر کنی سلطانی ور بوسه مزید بر فزایی همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۲ ای چشم بیا دامن خود در خون کش وی روح برو قماش بر گردون کش بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد مندیش و زبانش از قفا بیرون کش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۳ گفتی چونی بیا که چون روزم خوش چون روز همی درم می دوزم خوش تا روی چو آتشت بدیدم چو سپند می سوزم و می سوزم و می سوزم خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۴ گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا نگویم نامش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۵ مرغان رفتند بر سلیمان بخروش کاین بلبل را چرا نمی مالی گوش بلبل گفتا به خون ما در بمجوش سه ماه سخن گویم و نه ماه خموش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۶ من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش تا بخراشد مرا بدان چنگ خوشش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۷ ناگه بزدم دست بسوی جیبش سرمست شدم ز لذت آسیبش دستم نرسید سوی جیبش اما المنة الله که بر دم سیبش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۸ نیمی دف من به موش دادی همه خوش باقی به کف بنده نهادی همه خوش با درف دریده در سماع آمده ایم ای با تو مراد و بیمرادی همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۹ هان ای دل تشنه جوی را جویان باش بی پای میای و دایما پویان باش با آنکه درون سینه بی کام و زبان سرچشمه هر گفت توی گویان باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۰ هرچند ملولی نفسی با ما باش مگریز ز یاران و درین غوغا باش یا همچو دلم واله و شیدایی شو یا بهر نظاره حاضر سودا باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۱ ای دل برو از عاقبت اندیشان باش در عالم بیگانگی از خویشان باش گر باد صبا مرکب خود میخواهی خاک قدم مرکب درویشان باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۲ ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایه زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی وقت تو خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۳ ای روی چو آفتاب تو شادی کش وی موی تو سرمایه ده جمله حبش تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهان باقی تبع تواند گشته همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۴ ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش اندر طلب چو من نگاری همه خوش در فصل بهار و نوبهاری همه خوش چون قند و نبات در کناری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۵ ای سودایی برو پی سودا باش در صورت شیدای دلت شیدا باش با سایه خود ز خوی خود در جنگی خود سایه تست خصم تو تنها باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۶ ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش ای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش از باغ جمال تو چه کم خواهد شد زان سیب زنخدان دو سه شفتالو بخش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۷ ای کرده به پنج شمع روشن هر شش ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش تا چند چو الحمد مرا می خوانی همچون بقره بگیر گوش من و کش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۸ ای گنج بیا زود به ویرانه خویش وی زلف پریشان مشو از شانه خویش وی مرغ متاب روی از دانه خویش ای خانه خدا درآی در خانه خویش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۹ ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند ور زانکه تو نیز عاشقی وقتت خوش

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۵ مرغان رفتند بر سلیمان بخروش کاین بلبل را چرا نمی مالی گوش بلبل گفتا به خون ما در بمجوش سه ماه سخن گویم و نه ماه خموش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۶ من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش تا بخراشد مرا بدان چنگ خوشش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۷ ناگه بزدم دست بسوی جیبش سرمست شدم ز لذت آسیبش دستم نرسید سوی جیبش اما المنة الله که بر دم سیبش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۸ نیمی دف من به موش دادی همه خوش باقی به کف بنده نهادی همه خوش با درف دریده در سماع آمده ایم ای با تو مراد و بیمرادی همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۹ هان ای دل تشنه جوی را جویان باش بی پای میای و دایما پویان باش با آنکه درون سینه بی کام و زبان سرچشمه هر گفت توی گویان باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۰ هرچند ملولی نفسی با ما باش مگریز ز یاران و درین غوغا باش یا همچو دلم واله و شیدایی شو یا بهر نظاره حاضر سودا باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۱ ای دل برو از عاقبت اندیشان باش در عالم بیگانگی از خویشان باش گر باد صبا مرکب خود میخواهی خاک قدم مرکب درویشان باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۲ ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایه زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی وقت تو خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۳ ای روی چو آفتاب تو شادی کش وی موی تو سرمایه ده جمله حبش تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهان باقی تبع تواند گشته همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۴ ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش اندر طلب چو من نگاری همه خوش در فصل بهار و نوبهاری همه خوش چون قند و نبات در کناری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۵ ای سودایی برو پی سودا باش در صورت شیدای دلت شیدا باش با سایه خود ز خوی خود در جنگی خود سایه تست خصم تو تنها باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۶ ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش ای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش از باغ جمال تو چه کم خواهد شد زان سیب زنخدان دو سه شفتالو بخش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۷ ای کرده به پنج شمع روشن هر شش ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش تا چند چو الحمد مرا می خوانی همچون بقره بگیر گوش من و کش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۸ ای گنج بیا زود به ویرانه خویش وی زلف پریشان مشو از شانه خویش وی مرغ متاب روی از دانه خویش ای خانه خدا درآی در خانه خویش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۹ ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند ور زانکه تو نیز عاشقی وقتت خوش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۰ با دل گفتم ز دیگران بیش مباش رو مرهم ریش باش چون نیش مباش خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد بدگوی و بدآموز و بداندیش مباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۱ با پیر خرد نهفته میگویم دوش کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش دانستنی است گفتنی نیست خموش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۲ با ما چه نه ای مشو رفیق اوباش کاول قدمت دمند و آخر پرخاش گل باش و بهر سخن که خواهی میخند مرد سره باش و هرکجا خواهی باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۳ بر جان و دل و دیده سواری همه خوش واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش فریاد رس جان فکاری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۴ بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ زرد ما و دیوار غمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۵ بر من بگریست نرگس خمارش تا خیره شدم ز گریه بسیارش گر نرگس او به سرمه آلوده بدی آلوده شدی ز سرمه ها رخسارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۶ بیچاره دل سوخته محنت کش در آتش عشق تو همی سوزد خوش عشقت به من سوخته دل گرم افتاد آری همه در سوخته افتد آتش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۷ پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف و هم ساقی باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۸ تا بتوانی تو جامه عشق مپوش چون پوشیدی ز هر بلایی مخروش در جامه همی سوز و همی باش خموش کاخر ز پس نیش بود روزی نوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۹ تا در نزنی بهر چه داری آتش هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش عیاران را ز آتش آمد مفرش عیار نه ای ز عاشقان پا درکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۰ جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت و بخت دو جهان گردانباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۱ چون رنگ بدزدید گل از رخسارش آویخت صبا چو رهزنان بردارش بسیار بگفت بلبل و سود نداشت تا بو که صباا به جان دهد زنهارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۲ خاییدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۳ دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفه سرد با یکی بالاپوش آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر از دیده و گوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۴ در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش رخ را به بهانه بر رخش بنهادم یعنی که حدیث می کنم در گوشش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۵ در حلقه مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و میزدم همی دوش خروش

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۰ با دل گفتم ز دیگران بیش مباش رو مرهم ریش باش چون نیش مباش خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد بدگوی و بدآموز و بداندیش مباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۱ با پیر خرد نهفته میگویم دوش کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش دانستنی است گفتنی نیست خموش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۲ با ما چه نه ای مشو رفیق اوباش کاول قدمت دمند و آخر پرخاش گل باش و بهر سخن که خواهی میخند مرد سره باش و هرکجا خواهی باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۳ بر جان و دل و دیده سواری همه خوش واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش فریاد رس جان فکاری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۴ بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ زرد ما و دیوار غمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۵ بر من بگریست نرگس خمارش تا خیره شدم ز گریه بسیارش گر نرگس او به سرمه آلوده بدی آلوده شدی ز سرمه ها رخسارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۶ بیچاره دل سوخته محنت کش در آتش عشق تو همی سوزد خوش عشقت به من سوخته دل گرم افتاد آری همه در سوخته افتد آتش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۷ پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف و هم ساقی باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۸ تا بتوانی تو جامه عشق مپوش چون پوشیدی ز هر بلایی مخروش در جامه همی سوز و همی باش خموش کاخر ز پس نیش بود روزی نوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۹ تا در نزنی بهر چه داری آتش هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش عیاران را ز آتش آمد مفرش عیار نه ای ز عاشقان پا درکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۰ جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت و بخت دو جهان گردانباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۱ چون رنگ بدزدید گل از رخسارش آویخت صبا چو رهزنان بردارش بسیار بگفت بلبل و سود نداشت تا بو که صباا به جان دهد زنهارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۲ خاییدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۳ دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفه سرد با یکی بالاپوش آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر از دیده و گوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۴ در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش رخ را به بهانه بر رخش بنهادم یعنی که حدیث می کنم در گوشش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۵ در حلقه مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و میزدم همی دوش خروش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۶ در مجلس سلطان بشکستم جامش تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش والله که چنان فتاده ام در دامش کز پخته او نمی شناسم خامش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۷ دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۸ دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش می بی لب نوشین تو کی گردد نوش دیدار ترا چشم همی دارد چشم آواز ترا گوش همی دارد گوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۹ رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بی آنکه دلم سیر شد از دیدارش او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند خارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۰ سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو چشم موج خون می زد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون می زد دوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۱ سوگند بدان دل که شده است او پستش سوگند بدان جان که شده است او مستش سوگند بدان دم که مرا میدیدند پیمانه به دستی و به دستی دستش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۲ شب چیست برای ما زمان نالش وان را که نه عاشق است او را مالش وان عاشق ناقصی که نوکار بود گوشش نشود گرم به شب بی بالش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۳ کاری کردم نگه نکردم پس و پیش آنرا که چنان کند چنین آید پیش آندم که قضا کار کند ای درویش در خانه گریزد خرد دوراندیش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۴ گر می کشدم غم تو هر دم مکش هل تا بکشندم همه عالم تو مکش آنرا که خود انداخته ای پای مزن وانرا که تو زنده کرده ای هم تو مکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۵ گر ناله کنم گوید یعقوب مباش ور صبر کنم گوید ایوب مباش اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم بر سر زندم که سر مکش چوب مباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۶ گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش گفتم که تنم گفت در این روزی چند رسوا کنم وز شهر بیرون کنمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۷ الجوهر فقر و سوی الفقر عرض الفقر شفاء و سوی الفقر مرض العالم کله خداع و غرور والفقر من العالم کنزو غرض مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۸ امروز سماعست و سماعست و سماع نورست شعاعست و شعاعست و شعاع این عشق مطاعست و مطاعست و مطاع از عقل وداعست و وداعست و وداع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۹ عشقست زهر چه آن نشاید مانع گر عشق نبودی ننمودی صانع دانی که حروف عشق را معنی چیست عین عابد و شین شاکر و قافست قانع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۰ عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع زاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع بر نان تند این و آن دیگر بر لب آب کانرا عطش آمده است و این را غم جوع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۱ مهمان توایم ما و مهمان سماع ای جان معاشران و سلطان سماع هم بحر حلاوتی و هم کان سماع آراسته باد از تو میدان سماع

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۶ در مجلس سلطان بشکستم جامش تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش والله که چنان فتاده ام در دامش کز پخته او نمی شناسم خامش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۷ دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۸ دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش می بی لب نوشین تو کی گردد نوش دیدار ترا چشم همی دارد چشم آواز ترا گوش همی دارد گوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۹ رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بی آنکه دلم سیر شد از دیدارش او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند خارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۰ سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو چشم موج خون می زد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون می زد دوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۱ سوگند بدان دل که شده است او پستش سوگند بدان جان که شده است او مستش سوگند بدان دم که مرا میدیدند پیمانه به دستی و به دستی دستش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۲ شب چیست برای ما زمان نالش وان را که نه عاشق است او را مالش وان عاشق ناقصی که نوکار بود گوشش نشود گرم به شب بی بالش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۳ کاری کردم نگه نکردم پس و پیش آنرا که چنان کند چنین آید پیش آندم که قضا کار کند ای درویش در خانه گریزد خرد دوراندیش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۴ گر می کشدم غم تو هر دم مکش هل تا بکشندم همه عالم تو مکش آنرا که خود انداخته ای پای مزن وانرا که تو زنده کرده ای هم تو مکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۵ گر ناله کنم گوید یعقوب مباش ور صبر کنم گوید ایوب مباش اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم بر سر زندم که سر مکش چوب مباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۶ گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش گفتم که تنم گفت در این روزی چند رسوا کنم وز شهر بیرون کنمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۷ الجوهر فقر و سوی الفقر عرض الفقر شفاء و سوی الفقر مرض العالم کله خداع و غرور والفقر من العالم کنزو غرض مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۸ امروز سماعست و سماعست و سماع نورست شعاعست و شعاعست و شعاع این عشق مطاعست و مطاعست و مطاع از عقل وداعست و وداعست و وداع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۹ عشقست زهر چه آن نشاید مانع گر عشق نبودی ننمودی صانع دانی که حروف عشق را معنی چیست عین عابد و شین شاکر و قافست قانع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۰ عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع زاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع بر نان تند این و آن دیگر بر لب آب کانرا عطش آمده است و این را غم جوع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۱ مهمان توایم ما و مهمان سماع ای جان معاشران و سلطان سماع هم بحر حلاوتی و هم کان سماع آراسته باد از تو میدان سماع

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۲ هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۳ ای بنده سردی به زمستان چون زاغ محروم ز بلبل و گلستان ز باغ دریاب که این دم اگرت فوت شود بسیار طلب کنی به صد چشم و چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۴ بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ آییم به باغ با تو ای چشم و چراغ چون سوسن و گل ز خویش بیرون آییم چون آب روان رویم از باغ به باغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۵ گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ لیکن چو فرو شود کسی را خورشید در پیش نهد بجای خورشید چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۶ گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ من آن توام بخسب ایمن به فراغ ترسم که چراغ زیر طشتی بنهی وانگاه بجویمش به صد چشم و چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۷ گویند که عشق بانگ و نامست دروغ گویند امید عشق خامست دروغ کیوان سعادت بر ما در جانست گویند فراز هفت بامست دروغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۸ گویند که یار را وفا نیست دروغ گویند پس از هجر لقا نیست دروغ گویند شراب جانفزا نیست دروغ گویند که این به پای ما نیست دروغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۹ از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف می پنداری که این گزافست گزاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۰ امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۱ با زنگی امشب چو شدستی به مصاف از سینه خود سینه شب را بشکاف در کعبه عشاق طوافی چو کنی دریاب که کعبه می کند با تو طواف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۲ در فقر فقیر باش و در صفوت صاف با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف چون هیچ نبیند نزند زخم گزاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۳ گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۴ مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف خوان تو گرفته است از قاف به قاف گر فتنه شود کسی معافست معاف بر شمع کند همیشه پروانه طواف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۵ آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به تو جفت و از همه عالم تاق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۶ آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق در حال دهد کون و مکان را سه طلاق مه را چه طراوت و زحل را چه محل با طلعت آفتاب اندر افاق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۷ ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بنده ات ای جان و جهان عاشق

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۲ هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۳ ای بنده سردی به زمستان چون زاغ محروم ز بلبل و گلستان ز باغ دریاب که این دم اگرت فوت شود بسیار طلب کنی به صد چشم و چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۴ بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ آییم به باغ با تو ای چشم و چراغ چون سوسن و گل ز خویش بیرون آییم چون آب روان رویم از باغ به باغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۵ گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ لیکن چو فرو شود کسی را خورشید در پیش نهد بجای خورشید چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۶ گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ من آن توام بخسب ایمن به فراغ ترسم که چراغ زیر طشتی بنهی وانگاه بجویمش به صد چشم و چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۷ گویند که عشق بانگ و نامست دروغ گویند امید عشق خامست دروغ کیوان سعادت بر ما در جانست گویند فراز هفت بامست دروغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۸ گویند که یار را وفا نیست دروغ گویند پس از هجر لقا نیست دروغ گویند شراب جانفزا نیست دروغ گویند که این به پای ما نیست دروغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۹ از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف می پنداری که این گزافست گزاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۰ امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۱ با زنگی امشب چو شدستی به مصاف از سینه خود سینه شب را بشکاف در کعبه عشاق طوافی چو کنی دریاب که کعبه می کند با تو طواف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۲ در فقر فقیر باش و در صفوت صاف با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف چون هیچ نبیند نزند زخم گزاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۳ گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۴ مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف خوان تو گرفته است از قاف به قاف گر فتنه شود کسی معافست معاف بر شمع کند همیشه پروانه طواف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۵ آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به تو جفت و از همه عالم تاق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۶ آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق در حال دهد کون و مکان را سه طلاق مه را چه طراوت و زحل را چه محل با طلعت آفتاب اندر افاق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۷ ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بنده ات ای جان و جهان عاشق

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۸ تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب و نگارم چون باد کار من و بار من که دارد در عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۹ لو کان اقل هذه الاشواق للشمس لا ذهلت عن الاشراق لو قسم ذوالهوی علی العشاق العشر لهم ولی جمیع الباقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۰ هر دل که طواف کرد گرد در عشق هم کشته شد به آخر از خنجر عشق این نکته نوشته اند بر دفتر عشق سر اوست ندارد آنکه دارد سر عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۱ هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر در عشق تا دور شود هرکه ندارد سر عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۲ چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی بر پاک رفت و خاکی در خاک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۳ حاشا که شود سینه عاشق غمناک یا از جز عشق دامنش گردد چاک حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک پاکست و کجا رود در آن عالم پاک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۴ خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا بزنی انگشتک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۵ در بحر صفا گداختم همچو نمک نه کفر و نه ایمان نه یقین ماند و نه شک اندر دل من ستاره ای شد پیدا گم گشت در آن ستاره هر هفت فلک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۶ آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ تسلیم و رضا باید ورنه سر و سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۷ با همت باز باش و با کبر پلنگ زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ کانجا همه آفتست و اینجا همه رنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۸ برزن به سبوی صحبت نادان سنگ بر دامن زیرکان عالم زن چنگ با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ آیینه چو در آب نهی گیرد زنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۹ چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ وز پرده عشاق برآرم آهنگ گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ در خدمت تو بیایم اینک من و سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۰ می گردد این روی جهان رنگ به رنگ وز پرده همی بیند معشوقه شنگ این لرزه دلها همه از معشوقیست کز عشق ویست نه فلک چون مادنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۱ یک چند میان خلق کردیم درنگ ز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ آن به که نهان شویم از دیده خلق چون آب در آهن و چو آتش در سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۲ آنکس که ترا دید و نخندید چو گل از جان و خرد تهیست مانند دهل گبر ابدی باشد کو شاد نشد از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۸ تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب و نگارم چون باد کار من و بار من که دارد در عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۹ لو کان اقل هذه الاشواق للشمس لا ذهلت عن الاشراق لو قسم ذوالهوی علی العشاق العشر لهم ولی جمیع الباقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۰ هر دل که طواف کرد گرد در عشق هم کشته شد به آخر از خنجر عشق این نکته نوشته اند بر دفتر عشق سر اوست ندارد آنکه دارد سر عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۱ هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر در عشق تا دور شود هرکه ندارد سر عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۲ چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی بر پاک رفت و خاکی در خاک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۳ حاشا که شود سینه عاشق غمناک یا از جز عشق دامنش گردد چاک حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک پاکست و کجا رود در آن عالم پاک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۴ خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا بزنی انگشتک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۵ در بحر صفا گداختم همچو نمک نه کفر و نه ایمان نه یقین ماند و نه شک اندر دل من ستاره ای شد پیدا گم گشت در آن ستاره هر هفت فلک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۶ آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ تسلیم و رضا باید ورنه سر و سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۷ با همت باز باش و با کبر پلنگ زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ کانجا همه آفتست و اینجا همه رنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۸ برزن به سبوی صحبت نادان سنگ بر دامن زیرکان عالم زن چنگ با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ آیینه چو در آب نهی گیرد زنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۹ چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ وز پرده عشاق برآرم آهنگ گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ در خدمت تو بیایم اینک من و سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۰ می گردد این روی جهان رنگ به رنگ وز پرده همی بیند معشوقه شنگ این لرزه دلها همه از معشوقیست کز عشق ویست نه فلک چون مادنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۱ یک چند میان خلق کردیم درنگ ز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ آن به که نهان شویم از دیده خلق چون آب در آهن و چو آتش در سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۲ آنکس که ترا دید و نخندید چو گل از جان و خرد تهیست مانند دهل گبر ابدی باشد کو شاد نشد از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۳ آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق پذیرفته و بر ماست حلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۴ آواز گرفته است خروشان مینال زیرا شنواست یار و واقف از حال آواز خراشان و گلوی خسته نالان ز زوال خویش در پیش کمال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۵ از عقل دلیل آید و از عشق خلیل این آب حیات دان و آن آب سبیل در چرخ نیابی تو نشان عاشق در چرخ درآیی بنشانهای رحیل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۶ از من زر و دل خواستی ای مهر گسل حقا که نه این دارم و نی آن حاصل زر کو زر کی زر از کجا مفلس و زر دل کو دل کی دل از کجا عاشق و دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۷ اسرار حقیقت نشود حل به سوال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را نبود راه به حال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۸ این عشق کمالست و کمالست و کمال وین نفس خیالست خیالست و خیال این عشق جلالست و جلالست و جلال امروز وصالست و وصالست و وصال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۹ این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل هرچند که راهیست ز دل جانب دل در چشم تو نیستم تو در چشم منی تو مردم دیده ای و من مردم گل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۰ پر از عیسی است این جهان مالامال کی گنجد در جهان قماش دجال شورابه تلخ تیره دل کی گنجد چون مشک جهان پر است از آب زلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۱ جانی دارم لجوج و سرمست و فضول وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول از من سوی یار من رسولست خدای وز یار بسوی من خدایست رسول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۲ چون آمده ای در این بیابان حاصل چون بیخبران مباش از خود غافل گامی میزن به قدر طاقت منشین کاسوده خفته دیر یابد منزل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۳ چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل خود را به قدم ز غیر او خالی کن تا دم نزنی بی دم دلدار ای دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۴ حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم سرمه دیده ای و هم قوت دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۵ الخمر و من الزق ینادیک تعال واقطع لوصالنا جمیع الاشغال فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روح العمال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۶ در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است و پیامست و رسول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۷ در عشق نوا جزو زند آنگه کل در باغ نخست غوره است آنگه مل اینست دلا قاعده در فصل بهار در بانگ شود گربه و آنگه بلبل

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۳ آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق پذیرفته و بر ماست حلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۴ آواز گرفته است خروشان مینال زیرا شنواست یار و واقف از حال آواز خراشان و گلوی خسته نالان ز زوال خویش در پیش کمال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۵ از عقل دلیل آید و از عشق خلیل این آب حیات دان و آن آب سبیل در چرخ نیابی تو نشان عاشق در چرخ درآیی بنشانهای رحیل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۶ از من زر و دل خواستی ای مهر گسل حقا که نه این دارم و نی آن حاصل زر کو زر کی زر از کجا مفلس و زر دل کو دل کی دل از کجا عاشق و دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۷ اسرار حقیقت نشود حل به سوال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را نبود راه به حال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۸ این عشق کمالست و کمالست و کمال وین نفس خیالست خیالست و خیال این عشق جلالست و جلالست و جلال امروز وصالست و وصالست و وصال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۹ این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل هرچند که راهیست ز دل جانب دل در چشم تو نیستم تو در چشم منی تو مردم دیده ای و من مردم گل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۰ پر از عیسی است این جهان مالامال کی گنجد در جهان قماش دجال شورابه تلخ تیره دل کی گنجد چون مشک جهان پر است از آب زلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۱ جانی دارم لجوج و سرمست و فضول وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول از من سوی یار من رسولست خدای وز یار بسوی من خدایست رسول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۲ چون آمده ای در این بیابان حاصل چون بیخبران مباش از خود غافل گامی میزن به قدر طاقت منشین کاسوده خفته دیر یابد منزل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۳ چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل خود را به قدم ز غیر او خالی کن تا دم نزنی بی دم دلدار ای دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۴ حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم سرمه دیده ای و هم قوت دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۵ الخمر و من الزق ینادیک تعال واقطع لوصالنا جمیع الاشغال فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روح العمال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۶ در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است و پیامست و رسول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۷ در عشق نوا جزو زند آنگه کل در باغ نخست غوره است آنگه مل اینست دلا قاعده در فصل بهار در بانگ شود گربه و آنگه بلبل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۸ عشقی به کمال و دلربایی به جمال دل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال زین نادره تر کجا بود هرگز حال من تشنه و پیش من روان آب زلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۹ عشقی دارم پاکتر از آب زلال این باختن عشق مرا هست حلال عشق دگران بگردد از حال به حال عشق من و معشوق مرا نیست زوال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۰ عمری به هوس در تک و تاز آمد دل تا محرم جان دلنواز آمد دل در آخر کار رفت و جان پاک بسوخت انصاف بده که پاکباز آمد دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۱ عندی جمل و من اشتیاق و فضول لا یمکن شرحها به کتب و رسول بل انتظر الزمان و الحال یحول ان یجمع بیننا فتصغی و اقول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۲ مردا منشین جز که به پهلوی رجال خوش باشد آینه به پهلوی صقال یارب چه طرب دارد جان پهلوی جان آن سنگ بود فتاده پهلوی سفال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۳ ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم  عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم بهر چه می دارم دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۴ نومید مشو امید می دار ای دل در غیب عجایب است بسیار ای دل گر جمله جهان قصد به جان تو کنند تو دامن دوست را نه بگذار ای دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۵ هم شاهد دیده ای و هم شاهد دل ای دیده و دل ز نور روی تو خجل گویند از آن هر دو چه حاصل کردی جز عشق ز عاشقان چه آید حاصل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۶ کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر میریست این در معنی نبات و کاچیست و عسل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۷ یا من هوب سیدی و اعلی و اجل یا من انا عبده و ادنی و اقل حاشاک تملنی و یوشیک تعل ان لم یکن الوابل بالوصل فطل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۸ آمد بت خوش عربده می کیشم بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم در بر بنهاد بربط و ابریشم وین پرده همی زد که خوش و بی خویشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۹ آمد شد خود به کوی تو می بینم میل دل و دیده سوی تو می بینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی تو می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۰ آن باده که بر جسم حرامست حرام بر جان مجرد آن مدامست مدام در ریز مگو که این تمامست تمام آغاز و تمام ما کدامست کدام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۱ آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم در دل دارد نهفته این چرخ به خم یک روز چو باران کند او غمازی برروید سر ما ز صحن عالم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۲ آنکس که به آب دیده اش میجویم در جستن او روان چو آب جویم امروز به گاه آمد و گفتا که سماع نگذاشت که من دست نمازی شویم

Français Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۸ عشقی به کمال و دلربایی به جمال دل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال زین نادره تر کجا بود هرگز حال من تشنه و پیش من روان آب زلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۹ عشقی دارم پاکتر از آب زلال این باختن عشق مرا هست حلال عشق دگران بگردد از حال به حال عشق من و معشوق مرا نیست زوال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۰ عمری به هوس در تک و تاز آمد دل تا محرم جان دلنواز آمد دل در آخر کار رفت و جان پاک بسوخت انصاف بده که پاکباز آمد دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۱ عندی جمل و من اشتیاق و فضول لا یمکن شرحها به کتب و رسول بل انتظر الزمان و الحال یحول ان یجمع بیننا فتصغی و اقول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۲ مردا منشین جز که به پهلوی رجال خوش باشد آینه به پهلوی صقال یارب چه طرب دارد جان پهلوی جان آن سنگ بود فتاده پهلوی سفال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۳ ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم  عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم بهر چه می دارم دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۴ نومید مشو امید می دار ای دل در غیب عجایب است بسیار ای دل گر جمله جهان قصد به جان تو کنند تو دامن دوست را نه بگذار ای دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۵ هم شاهد دیده ای و هم شاهد دل ای دیده و دل ز نور روی تو خجل گویند از آن هر دو چه حاصل کردی جز عشق ز عاشقان چه آید حاصل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۶ کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر میریست این در معنی نبات و کاچیست و عسل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۷ یا من هوب سیدی و اعلی و اجل یا من انا عبده و ادنی و اقل حاشاک تملنی و یوشیک تعل ان لم یکن الوابل بالوصل فطل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۸ آمد بت خوش عربده می کیشم بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم در بر بنهاد بربط و ابریشم وین پرده همی زد که خوش و بی خویشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۹ آمد شد خود به کوی تو می بینم میل دل و دیده سوی تو می بینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی تو می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۰ آن باده که بر جسم حرامست حرام بر جان مجرد آن مدامست مدام در ریز مگو که این تمامست تمام آغاز و تمام ما کدامست کدام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۱ آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم در دل دارد نهفته این چرخ به خم یک روز چو باران کند او غمازی برروید سر ما ز صحن عالم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۲ آنکس که به آب دیده اش میجویم در جستن او روان چو آب جویم امروز به گاه آمد و گفتا که سماع نگذاشت که من دست نمازی شویم

%0
10 Bölüm